119- معراج معنوی

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مقامات معنوی

119- معراج معنوی

نکته­ ها

*خداوند در سوره اَسراء آیه 1 فرمود: (( سبحان الذی اسری بعبده لیلاً من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من ایاتنا انّه هو السمیع البصیر )) : پاک آن خداوند که شبی بندة خویش را از مسجد الحرام تا مسجد اقصی که پیرامون آن را خجسته گردانیده­ایم برد تا از نشانه­هایمان بدو نشان دهیم، بی­گمان اوست که شنوای بیناست.

*به تواتر رسیده که پیامبر به وسیله مرکبی که نام آن براق بوده، خداوند او را عروج داد و با جسم و روح در دفعات مکرّر در أسرا (سیر شبانه) به آسمان ملکوتی نه (آسمان زمین) برد و بسیاری از مسائل ماوراء الطبیعه از معجزات و کرامات خاص را به پیامبر(ص) نشان داد و این از اختصاصات پیامبر (ص) بود و انبیاء دیگر این مقام معراجی را نداشتند.

*بحث ما درباره معراج رسول خدا نیست، بلکه درباره اولیاء و عارفان به حق هست که آیا اینان معراج دارند و حدود و نشانه­های آن چیست.

*بدان که سیر معنوی سالک و عبور از مراحل و منازل که جنبه صعودی دارد نه نزولی، به سوی خداوند را معرج گویند. در واقع معراج روحانی است نه جسمی، نه علمی بلکه شهودی است که بالمعاینه و مشاهده به چشم دل و چشم ظاهر و آیات و نشانه­ها و اسرار را ببینند و درک کند.

*عارف، صاحب معراج می­شود. امّا کیفیت و مصدایق آن مورد مطالعه است چه بسا عارفی به اسمی عروج کند همانند « رفیع الدرجات: بالا برنده درجات » به ابجد 999 (غافر:15)

و او مظهر و مصداق این اسم، هر وقتی بالا رود و مشاهده حقایق کند.

*فرموده­اند:« دع نفسک و تعال: نفست را بگذار بالا بیا.»

این بیان از اصول اولیّه معراج است یعنی تا پای سالک به زنجیر مشتهیات نفسانی بسته نتواند عروج کند.

*مولوی در کلیّات دیوان شمس گوید:

عشق معراجی است سوی بام سلطان جمال *** از رخ عاشقان فروخوان قصه معراج را

*بعضی ها در معجم اصطلاحات اهل طریقت گفته­اند که أسراء عبور از علم الیقین به عین الیقین است امّا معراج عبور از عین الیقین به حق الیقین است. در واقع عین الیقین شهود علم الیقین است و حق الیقین با رؤیت و معاینه انجام گیرد.

*چون عشق تو را کند ز هستی اخراج *** باقی به بقای حق شوی در معراج

*عارف بعد از عروج مسائلی را بالعیان مشاهده می­کند که نو و منفرد است و این از بهترین آلاء معنوی است که خداوند نصیب می­کند، چنان­که در معراج پیامبر، خدا به لسان امیرالمؤمنین (ع) با پیامبر صحبت کرد.

آن شاه سرافراز که اندر شب معراج *** با احمد مختار یکی بود علی بود (مولوی)

*رمزی را عارفان صمدانی گفته­اند این است که انصراف از مشتهیات جسمانی و لذّات بدنی و شهوات نفسانی سبب معراج می­شود. در واقع اتّصال به مجردات و اولیاء و ارواح و نوم­ها و مکاشفات رحمانی به نوعی دلیل به عروج است و این اتّفاق نمی­افتد مگر با مجاهدت و ریاضات.

*الیه یصعد الکلم الطیّب و العمل الصالح یرفعه: به سوی او سخنان پاکیزه بالا می­رود و کار شایسته (آن را فرا می­برد) به آن رفعت می­بخشد.» (فاطر:10)

از این آیت معلوم می­گردد عمل صالح براقی است که خداوند آن را رفعت می­دهد. لذا در خانه­هایی خاص خداوند رخصت می­دهد تا والایی یابند و نامش در آن­ها برده شود، سپیده دمان و دیرگاه عصرها در آن ها او را به پاکی می­ستایند.(نور:36)

در واقع صعود و عروج همان­طور که برای پیامبر از مسجد الحرام به مسجداقصی و سپس معراج رفت، برای اولیاء و عارفان کامل در مکان­هایی است که اجازه یاد او شود و قدر و منزلت یابد و رفعت صعودی شامل حال شود.

*در این­که درجات و مقامات ملکوتی و معنوی حدّ و حصر ندارد و هر کسی به قابلیت و استعداد خودش عروج می­کند شکّی نیست. امّا هیچ کس به مقام معراجی امام نمی­رسد، ولی به اندازه درجات ایمانی به معراج معنوی می­رود؛ چه آن­که معشوق نامتناهی است.

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست *** آن قدر هست که بانگ جرسی می­آید (حافظ)

*بهترین معراج، قرب و تقرب الی الله است و بس. چون سالک مقرّب شد، همراه و کنار معشوق است، و این نزدیکی حاصل نمی­شود مگر به عنایت و ریاضت و توسل.

*از موانع معراج، اوهام و تخیلات واهی و فرو رفتن در مسائلی که وسوسه انگیز است. چون با فکر صافی می­شود نردبان عروج را طی کرد. هرچه انسان بالاتر رود لازمه­اش آن است که از هر چیزی مانع صعود است پرهیز نموده و اجتناب کند. اوهام و آمال و فکرهای بی­نتیجه و ناصواب و اندیشه­های توخالی از آن­هاست که از ذهن باید تخلیه شود.

*نماز معراج مؤمن است به طرف زیارت حضرت حق، امّا نه هر نمازی، بلکه صلاتی که با خشوع و حضور باشد و به مرتبه یقین برسد و تقوی ملکه او شود و الّا صرف آداب ظاهری و پیاده کردن عادات عملی، سالک نمی­تواند به معراج که مصداق آن مؤمن کامل است برسد.

*از مهمترین موضوعی که باید دقّت شود این است تا انیّت و خودبینی و خودخواهی غالب باشد سالک نمی­تواند از مراحل و منازل سلوک، عروج کند و این اعظم حجب و ظلمانی­تر از همه حجاب­هاست. اگر کسی بخواهد به درجات رفیع معنوی و معراج روحانی برسد. خرق این حجاب ضخیم است.

*مقصد بزرگ و جایگاه بلند که معراج است با نردبان امکان­پذیر است از پله­های نیت، اخلاص، عمل صالح و ... هرچه شرایط جمع باشد وصول به مقصد بلند امکان پذیرتر است و هرچه شرایط مناسب نباشد لازمه­اش یا وقوف و یا عقب گرد قهقرایی و تنزّل می­باشد.

*بارها متذکّر شدیم تمسّک و توسل به اولیاء الهی که خودشان به مدارج و معارج معنوی راه یافته­اند. لازمه سیر عروج است؛ و این نکته دقیق بر فقیر حقیر اظهر از شمس ثابت شده است و هیچ راهی قریب­تر از این استعانت جویی از ساحت مقدّس صاحبان ولایت علوی و راه­یافتگان به معرفت حضرت حق نیست.

*بسنده کردن به اعمال ظاهری در شریعت از خدعه­های نفس امّاره است و سبب آن می­شود همه اعمال به کمیّت آورده شود و به کیفیت آورده نشود و این از دام­های بزرگ است. چنان­که در همه اعمال عبادی اخلاص و قصد قربت شرط است را می­آورد امّا بسنده به خلوص ظاهری و از محتوا و کیفیت خبری نباشد، راه صعود و عروج را متوقف می­کند.

*در این که پیامبر (ص) با چه وسیله به معراج رفت، نوشته براق، رفرف، به صورت همانند اسبی بوده است که البتّه فرشته بوده از عالم ملکوت و بهشت آمد، و پیامبر(ص) را مرکوب شد و او راکب، و عوالم ملکوتی را پیمود. سالکان طریقت هم به مرکوب احتیاج دارند تا سوار شوند و معارج را بپیمایند، و بهترین مرکوب سیر و سلوک تحت نظارت استاد عارف است.

*چون تو به عرش نرفتی ندانی از معراج *** چو تو خدای ندیدی ز مصطفی چه خبر  (شاه نعمت الله ولی)

*همه پادشاهان وقتی به سلطنت رسیدند تاج بر سر نهند و بر تخت شاهی تکیه کنند و این از بزرگترین آرزوهای سلاطین است. اگر سالکی در آرزوی معراج روحانی است باید کمر همّت ببندد تا صدها معراج نصیب او شود و بدون همّت راه به جایی نتوان برد.

*ولای آل پیغمبر بود معراج روح من *** به جز این آسمان­ها آسمانی کرده­ام پیدا

   خدا از عشق کرد آغاز عالم *** نبی از عشق جست انجام معراج   (فیض کاشانی)

*از شعور است این که گویی نزد و دور ***  چیست معراج؟ انقلاب اندر شعور (اقبال لاهوری)

*از دل من عشق جُست نقش ویی چون بشست*** شب همه معراج گشت رخ همه دیدار شد (اوحدی مراغه­ای)

*بهترین اوقات برای عروج معنوی سحر است و بعد از آن اگر کسی حال بیداری داشت بین الطلوعین، چه آن­که خواص بسیار در وقت سحرها نوشته­اند که اگر کسی طالب باشد می­تواند آن­ها را بخواند و پی به عظمت وقت سحر ببرد.

*از آن­جایی که بعضی رذائل و صفات از اصول هستند مانند تکبّر و حرص و حسد و کینه، کسی به اندازه یک پله و قدم نتواند صعود کند و خواب خیالی معراج روحی خود را ببیند.

*رتبه آزادگی پوشیده است *** بله معراج در افکندگی پوشیده است  (صائب تبریزی)

*«آماج» جایی را گویند که توده خاک بود که نشانه تیر را روی آن قرار بدهند، در واقع برای تیرانداز جای هدف و نشانه تیر است. به عبارت دیگر میدانی که در آن نشانه بگذارند برای تیراندازی.

دلا معراج داری هست معراج *** چرا تیری نیندازی به آماج  (عطّار)

معراج آنچه که به وسیله آن بالا بروند و جمعش معارج و معاریج می­باشد. منظور این است که برای رسیدن به هدف، حواس باید جمع باشد و مراقبت داشت و از صبح تا موقع خواب تیرهای نیّت خالص و عمل صالح را فرستاد و هر تیری که به هدف بخورد در واقع از پله­ای بالاتر رود تا آخر به آرزوها و مقاصد معنوی برسد.

*همان­طور که ناقص و قاصر به کامل نمی­رسد، عاجز به قادر نایل نمی­شود و فاسق به مقام عادل بار نمی­یابد؛ چنان­که عادل غیر معصوم به منزلت عادل معصوم نمی­رسد. مقام­های الهی در سپر حیات مستقر است نه در سطح زمین و فاقدان عقل نظری و محرومان عقل عملی و محجوبان از شهود قلبی گذرنامه عروج به اوج قلّه سپهر ملکوت را ندارند. (تسنیم 6/533)

*در واقع اگر بخواهیم اوج عروج را ترسیم کنیم و بگوییم قلّه رفیع آن چیست؟ گوییم توحید است البتّه همه به طرف کوه توحید می­روند امّا عارف به قلّه آن می­رسد.

*از آن جایی که همه انسان­ها ممکن الوجود هستند و معصوم از گناه نیستند اگر عروجی داشته باشند ممکن با اندکی غفلت از عروج سقوط نمایند.

*اگر در قرآن از عروج و رفعت و رجوع عیسی صحبت شد (نساء:158) منظور از آن آسمان ظاهری و جایگاه طبیعی نیست بلکه به جایگاه غیب و مستور خداوند او عروج دارد. و می­توان با حیات در یکی از عوالم ملکوتی باشد تا زمان ظهور امام زمان (ع) برسد و به محضر مبارک حضرتش مشرّف گردد.

*در صفِ معراجیان گر بیستی *** چون بُراقت بر کشاند، نیستی (مثنوی 4/552)

اگر تو در صف اهل معراج قرار بگیری نیستی مانند بُراق تو را به سوی بالا می­کشاند. یعنی وقتی سالکی به مقام فنا برسد و از من و ما بگذرد به مرتبه فنا می­رسد و مانند براق به معراج عام به خاص، یعنی معراج معنوی می­رساند.

نه چو معراجِ زمینی تا قمر *** بلکه چون معراجِ کلکی تا شکر (553)

نه مانند معراج طبیعی و مادی که انسان بر کره ماه رود، بلکه همانند معراج نیشکر که نی به مرتبه شکر می­رسد.

نه چو معراجِ بخاری تا سَما *** بل چو معراج جَنینی تا نُهی (554)

منظورم مانند عروج بخار به سوی آسمان نیست بلکه همانند معراج جنین است که تا به مرتبه عقل و کمال می­رسد.

*مقصود از عروج، حرکتی است جوهری و درون ذات. اگر نی بخواهد از نظر حیث ذاتی به شِکر تبدیل شود باید مراحلی را به طور درون ذات طی کند و چاره­ای ندارد جز آن­که حرکتی جوهری و ذاتاً سیّال و متجدّد را آغاز کند. معراج معنوی از نوع اخیر است یعنی انسان باید از درون متحوّل شود.

اگر بخار به آسمان عروج می­کند این عروج ناشی از حرکت مکانی و فیزیکی است نه از حرکت ذاتی، گرچه بالا می­رود باز هم ماده است و تحوّل ماهوی نمی­یابد. بله برای تشبیه می­توان معراج معنوی را به سیر تحوّلی جنین به مرتبه عقلانیّت تشبیه کرد. (شرح زمانی 4/182)

*نوعی از عروج را مولانا به دل مثال می­زند و می­گوید:

دل به کعبه می­رود در هر زمان *** جسم، طبعِ دل بگیرد ز امتنان  (4/533)

دل سالک هر ساعت و زمانی به کعبه می­رود و خود به خود جسم هم خصلت قلب را می­گیرد که این از لطف الهی است. یعنی دل وقتی نورانی شد و با صفا گردد، جسم هم تابع او می­شود. پس وقتی دل بخواهد به جایی برود و تماس بگیرد و به تعالی برود موجی و سیگنالی می­فرستد و به هدف می­رسد. به عبارت دیگر در عروج جسم ثقیل است و مقید به مکان و ماده است. امّا دل وقتی به نور حق منوّر شود جسم را به فرمان و تصرّف خود قرار می­دهد. در نتیجه جسم نوعی لطافت پیدا می­کند و از قید ماده آزاد می­شود و دل صعود و پرواز می­کند بدون آن­که تن خاکی او را آزار دهد.

هر دَمی او را یکی معراجِ خاص *** بر سَرِ تاجش نهد، صد تاجِ خاص  (مثنوی 1/1580)

عاشق صادق، هر لحظه معراجی خاص دارد. خداوند بر تاج عاشق، تاج­هایی بیشمار از تاج­های خاص خود می­نهد و بر کمالات او می­افزاید. معراج در این بیت مطلق پیوستگی و اتصال روحانی به حضرت حق است و این نوع معراج برای اولیاء و سالک وارسته میسّر است. عروج طبیعی با مرگ طبیعی رخ می­دهد و بالاجبار همگان را شامل می­شود. عروج وضعی خاصِّ انبیاء و اولیاء الهی است. معراج روحانی خاص اولیاء است امّا عروج جسمانی توأم با روح خاص پیامبر است. (شرح زمانی 1/1580)    

 

118- صاحب وقت

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مقامات معنوی

118- صاحب وقت

نکته ­ها

*پیامبر (ص) فرمود: « لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرّب و لا نبیّ مرسل » (جامع الاسرار ص 417)

پیامبر (ص) فرمود:« مرا با خداوند وقتی است که در آن وقت فرشته مقرّب و پیامبر مرسل نگنجد.»

در حدیث دیگر از پیامبر فرمود:« مرا وقتی است که در آن غیر پروردگارم نباشد. لی وقت لا یسعنی فیه غیر  ربّی » (الفتوحات 1/564)

وقت به معنی زمان و فرصت و ساعت دم حاضر است. پس در آن زمان خاص هیچ واسطه­ای بین حق و پیامبر (ص) نخواهد بود و نهایت درجات قرب ارتفاع واسطه است و وسایط را در آن وقت مجال نیست و در آن هنگام و گاه فردی از صحابه و اهل خانواده هیچ حضوری ندارند و از اغیار به حساب می­آیند. لذا اهل معرفت گفته­اند: بالاترین درجه سماع، سماع کلام حق است که بدون واسطه شنیده شود مانند شنیدن پیامبر در شب معراج کلام حق را و یا اوقاتی خاص که اشاره شده است.

*در سوره نجم آیات 11-4 خداوند فرمود:«‌ پیامبر در افق اعلی (فراتر) بود سپس نزدیک شد و فروتر آمد بدان نزدیکی که (میان خدا و پیامبر) به اندازه دو کمان یا نزدیک­تر رسید سپس خداوند (مستقیم و بدون واسطه ) به بنده خود وحی کرد آنچه وحی کرد، دل آنچه می­دید خیال نبوده و انکارش نکرد.»

این بیان اشاره به شب معراج که هیچ کس را در آن زمان خاص یارای دیدن و شنیدن نبود؛ ارتباط مستقیم بود و حقایق همه بدون واسطه شنیده و دیده می­شد.

*گوییم هر زمانی که وارداتی از غیب بر دل عارف آید که او را از گذشته و آینده غافل کند و در آن وقت حاضر مشغول حق شود. در واقع زمان حال مطرح است و در ذهنش به زمانی دیگر خطور ندارد. پس اگر در زمانی سالک به ماضی و آینده مشغول شود، صاحب وقت نیست.

*اهل معرفت گفته­اند فرصت وقت خاص را باید غنیمت شمرد که اوقات مختص باز نمی­گردد و غافل از آن به حسرت می­افتد. به معنای دیگر وقت نَفس حاضر است وقتی اجل آن به هر علّتی پایان پذیرفت دوباره برنمی­گردد و اگر کسی از آن استفاده نبرد به تأسف می­افتد.

*اندیشه ماضی و گذشته فقط برای کسانی ممدوح است که اهل عبرت و اعتبار باشند والّا صرف سیر در گذشته نمی­تواند کارگشا باشد. چون که اهل معرفت می­توانند گاهی به ماضی مراجعه کنند تا استخراجاتی و نتایجی داشته باشند و اگر اهلش باشند تدارک توانند کرد.

*اندیشه مستقبل و زمانی که هنوز نیامده است، ناصواب می­باشد. چون خرج در چیزی می­شود که فعلاً عدم است و هیچ نتیجه­ای ندارد.

*اندیشه در حال حاضر و نقد،  وقت بسیار لزوم دارد و صاحب وقت از هر نَفس و دَم آن منتفع می­شود و در حق است و فرصت را غنیمت می­شمارد و عمر را ضایع نمی­کند و به چیز دیگر مشغول نمی­کند.

وقت میان دو نَفَس است پس دَم را باید غنیمت شمرد.

*یکی از اصطلاحات ابن الوقت است یعنی سالک فرزند وقت می­باشد و همانند کودک که دامن مادر را گرفته و چسبیده و آن را رها نمی­کند  می­ماند.

صوفی اِبنُ الْوقت باشد ای رفیق   *** نیست فردا گفتن از رسم طریق (مثنوی 1/133)

هست صوفیِ صفاجو ابن وقت *** وقت را همچون پدر بگرفته سخت (3/1433)

*از اصطلاحات دیگر ابوالوقت است یعنی سالک اگر به جایی برسد که وقت را در تحت تصرف خود خوب مصروف بدارد او را ابوالوقت گویند.

*از آنچه گفته شد این نکته را باید متذکر شد که صاحب وقت، در زمان حال و حاضر اراده از خود ندارد بلکه در اراده اوست و تسلیم فرمان اوست.

*چون در زمان حاضر خاص سالک گرفتار وقت است نباید دنبال حظّ و بهره شخصی خود باشد که اگر چنین شد، وقت تحت تصرف او نمی­باشد و به معنای دیگر حجاب ایجاد کرده و آفت به وقت می­رسد.

* هر وقتِ خوش که دست دهد مغتنم شمار *** کس را وقوف نیست که انجامِ کار چیست

(غزل 65)

هر فرصت مناسبی که به دست آید باید نهایت استفاده را کرد و آن را غنیمت شمرد، زیرا هیچ کس از عاقبت کار و مقدّرات آگاه نیست.

*قضای وقت های از دست رفته عمر آیا قابل جبران است؟ بله ! عزم می­خواهد تا خداوند توفیق دهد؛ و وقت حاضر را خاص کند.

*صبا، گر چاره داری وقتِ وقت است *** که دردِ اشتیاقم قصدِ جان کرد (غزل 137)

ای نسیم صبح گاهی اگر چاره­ای برای دردم داری الان بهترین وقت است، زیرا درد عشق قصد کشتن مرا کرده است.

*یکی از مطالبی را حافظ مدّ نظر دارد مجالس خاص اولیاء الهی است که امر می­کند به این مجلس وسیع پُر از مروارید باید رفت، وقت را غنیمت دانست که آن وقت در مجلس زمان تجارت و سود است.

دریاست مجلس او، دَریاب وقت و دُر یاب *** هان ای زیان رسیده، وقتِ تجارت آمد

(غزل 171)

*الا ای دولتی طالع که قدرِ وقت می­دانی *** گوارا بادت این عشرت، که داری روزگاری خوش (غزل 288)

ای انسان سعادت­مندِ خوش اقبال که قدر وقت خوشی را که برایت میسّر شد می­دانی، این عیش گوارایت باشد که روزگاری خوش داری.

*بدان چون سالک از وقت استفاده نبرد و دَم را غنیمت نشمرد در دام قطّاع الطریق که در کمین هستند می­افتد و خود به خود وقت و عمر تباه می­شود. قدر وقت دانستن از مسائلی نیست که راحت از کنار آن گذشت، چه آن­که جبران آنچه از زمان خاص می­گذرد کاری دشوار است که دوباره باز گردد.

*یکی از اصطلاحات « عارف وقت » است که حافظ در غزل 341 گوید من اگر باده می­نوشم، با کسی کاری ندارم، حافظ را از شراب نوشی خود و عارف وقت خویشم.»

این کار تحسین برانگیز است بر کسانی که به قدر وقت دانا باشند و نباید از این کار برکنار بود و در غزل 350 می­گوید:« من گدای میکده هستم ولیکن وقت مستی و بی­خویشی مرا ببین که چگونه به آسمان بی­اعتنا و بر ستاره فرمان می­رانم.»

معلوم می­گردد در وقت خاص، مشکل فکر و عمل با ساعات دیگر فرق می­کند و آن­گاه که بی­خویشی دست می­دهد سالک به چیزی اعتنا ندارد. این­که حافظ گوید:« در کمین نشسته­ام و در انتظار فرصت مناسبی هستم؛ چه وقت می­توانم معشوق خوش رفتار را دام وصل بیاورم.» (غزل 352)

محل نظر است چون زمینه سازی وقت و جذبه خوب است ولیکن جذبه و وقت به عنایت و از واردات است؛ تا گیرنده چه کسی باشد و چه مقدار از زمان بتواند آن را داشته باشد.

*قدر وقت ازنشناسد دل و کاری نکند *** بس خجالت که از این حاصلِ اوقات بریم (عزل 373)

یعنی دل ما قدر وقت و لحظه­ها را اگر نشناسد و کاری مناسب انجام ندهد، از عمر برباد رفته بسیار شرمنده خواهیم شد.

*از آنجایی که فصول در آمد و شد است، وقتی فصل بهار زمان گل و گیاه و عطر خوش و گلاب و گل سرخ محمدی و ... می­رسد باید از آن خوب استفاده کرد، امّا وقتی زمان بهار بگذرد دیگر برنمی­گردد و روز به روز تأسّف و تأثّر بیشتر می­گردد.

*بدان که وقت، وقت عارف است نه وقت معروف، زیرا حق منزه است از نهان و عیان و زمان و مکان، از وجه کریم خود ردای عظمت و کبریا را برای دیدگان عارف به یک سو می­زند، چنان­که بخواهد و هرگونه که بخواهد، در آن­جا صبح و شب نیست. پیامبر(ص) فرمود:« نزد خدا صبح و شام نیست.» (به نقل مشرب الارواح ص 81)

*حال واردی بود بر وقت که او را مزیّن کند، چنان­که روح جسد را. لامحاله وقت به حال محتاج باشد، که صفای وقت به حال باشد و قیامش بدان.

پس صاحب وقت صاحب حال شود، تغییر از وی منقطع شود و اندر روزگار خود مستقیم گردد که با وقت بی­حال زوال روا بود. چون حال بدو پیوست جمله روزگارش وقت گردد و زوال بر آن روا نبود، و آنچه آمد و شد بماند از کمون و ظهور بود، چنان­که پیش از این صاحب وقت نازل وقت بود و متمکن غفلت.

اکنون نازل حال باشد و متمکن وقت (به نقل از کشف المحجوب هجویری ص 482)

*سالک بین دو دَم و دو نَفَس است، لازم باشد که هر دو را غنیمت بشمارد و توفیق دم دیگر را از درون طالب باشد و نتیجه آن باشد که مراد حق تعالی در نَفَس­های او باقی می­ماند.

*بیا و ببین که عارفان وقت شناس، دو جهان غیب و شهادت را در ازای یک پیاله شراب طهور حقانی و معشوق زیبارو     می­فروشند.

بیا که وقت شناسان، دو کَون بفروشند *** به یک پیاله میِ صاف و صحبتِ صنمی (غزل 471)

*وقت وارداتی را گویند که از طرف خدا به قلب بنده مؤمن الهام شود و سالک به حکم آن رفتار می­نماید. صاحب وقتی یعنی صاحب حال،

1- یا ضعیف است، در این صورت وقت در او تأثیر می­کند و او را از مقصود خود منصرف می­نماید و در آن حال فقط   می­خواهد حظّ و حاجت خود را از خدا بگیرد، و لذا وقت نسبت به او حجاب می­شود و مانع از رسیدن به مقصود اصلی   می­گردد. 2- یا قوی است، در این حال سالک در وقت تصرف می­کند و از آن استفاده می­برد و در واقع او حجاب وقت می­شود، نه این که وقت حجاب وی گشته و او را از مقصد اصلی دور کند. (به نقل از شرح کلمات باباطاهر ص 529)

*به خاطر شرایط زندگی و ضروریات کاری و خانوادگی دوام وقت میسّر نمی­باشد. چون انسان در بازار است و در محکمه داوری برود و مشغول کارگشایی دیگران است و برای میانجیگری کسی می­رود آن­وقت خاص میسور نیست و آن­که گفته وقت برایم سرمدی است ناصواب باشد. بدین معنی که ما اشاره از بیان پیامبر کرده­ایم.

*در بیان غمم وقت این دَم است  *** که ابر رحمت بر سرم باران کنی (عراقی)

* پوشیده داشتن وقت خاص ممدوح است که اغیار اگر راهی برای ورود داشته باشند آن وقت از بین برود. در واقع کتمان بعضی از زمان حاضر ناب برای سالک ضروری است و عدم پوشش آفت پذیری به زمان خورد.

* وقت را غنیمت دان آن قدَر که بتوانی *** حاصل از حیات ای جان، این دَم است نادانی

(غزل 473)

تو همین لحظه و دَم است، هوشیار و مراقب باش تا دَم­ها خاص را از دست ندهی. می­توان گفت وقتی انسان درمانده و ناتوان و ضعیف می­شود، با توجه و عبرت گیری از زمان­های خاص می­فهمد که چه ارزش­هایی را از دست داده است.

*اگر کسی بگوید بهترین وقت سحر است یا بین الطلوعین یا زمان غروب خورشید یا شب عید فطر و قربان و مانند این­ها؛ گفته می­شود که صاحب وقت، در زمان خاص مأذون و مجاز می­شود که بهره ببرد. پس اگر مجاز به استفاده نشود یعنی مانعی در نَفسش، یا حجابی بر او غالب و یا حقی از دیگران بر گردن او باشد، چطور می­تواند از آن فایده ببرد؟ پس واردات غیبیّه اختیار وقت را به صاحب وقت می­دهد. بعضی گفته­اند بهترین وقت آن است که سالک از انیّت و شهوات نفس نجات یافته باشد گرچه معنی بسیار خوب است امّا مراد ما از وقت، ساعت و زمان خاصی است که از جانب حق معیّن می­شود تا توفیق همراه شود و وقت شناسی نصیب گردد؛ و این واردات محدود نیست امّا زمان آن مربوط به عبد نیست که عبد را اختیاری نباشد به عبارت دیگر چون تصرف از حق است بنده در حکم وقت می­باشد چنان­که در قبض و بسط همین را اشاره کرده­ایم.

* بگذر از ماضی و مستقبل بمان *** حاصل عمر عزیزت حال دان (شاه نعمت الله ولی)

*وقت آن است که تو آنجایی

اگر به دنیایی، وقت تو دنیا است.

اگر به عقبی' ای وقت تو عقبی است

اگر به شادیست وقت تو شادی است

اگر به اندوهی وقت تو اندوهیست

مراد بدین آن است که وقت آن بود که بر مردم غالب بود. (فرهنگ نوربخش 4/283)

گوییم که سرور و اندوه را از حق بدانیم نه از اسباب نفس،‌ و در حق تو ای سالک در وقتی در معاد نگه بدارد امّا هیچ­گاه به دنیا مشغولت نکند.

*گاهی بعضی اهل طریقت در تشریح صاحب وقت، در توضیح اوقات وارد شوند و خواننده از اصل و لُبّ موضوع به فرع جزئیّات درآید.

مثلاً یکی نوشته آن وقتی که پاینده است از لذّت ذکر زاید و به آخرت مشغول کند درست است ولی این نکته از ذهن خواننده بیرون نباشد، که لذّت ذکر گاهی از عادت و رسوم و حظّ نفسانی است نه از واردات حقیّه؛ و اگر به یاد معاد می­افتد تأثیری در حال او ندارد و از گفتگوهای عاداتی به شمار می­رود.

*بعضی گفته­اند  روح در محلّ تحیّر و حیرت باشد چون واردات را قاعده­ای نیست که حتماً در این حال باشد.

*سؤالی مطرح شده؛ آیا وقتی که پیامبر (ص) صاحب آن وقت بوده است با اختیار خودش بوده؟ بله ، چون نائب کار منوب را کند و مظهر همه اسماء و صفات اوست. مأذون و مجاز در همه اوقات است که وقتی فارغ از مسائل خلقی و زندگی روزمره است این وقت و زمان خاص بیاید. به عبارت دیگر هر زمان حال توجه بیاید کسی را طاقت آن زمان خاص نیست.

*اهل معرفت فرمودند: « صاحب وقت در وقت خاص عمرش را به صواب بنویسند و آن را عمر کافی، وافی و مطلوب گویند. در غیر آن وقت که حال تلوین، هست و نیست، زمان دگرگون نامند از عمر کافی و وافی به شمار نیاید مورد زوال واقع شود.

*چون وصال دائمی ممکن نیست و بنده در یَد قدرت حق در تقلیب است و هر روز و ساعتی حق در کار است و فیض حق تمامی ندارد از این جهت وقت دایمی ممکن نباشد و هر وقتی به زمان خاص غیر دَم و لحظه و ساعتی دیگر است.

به تعبیر دیگر عبد اختیار کامل از خود ندارد تا وقت را برای خود سرمدی کند بلکه اختیار وقت از حق و مراد است به مرید.

*سالک باید به مقام عرفانی برسد تا نقد وقت را بر میزانی که حق عطا فرموده بر آن بزند. چه آنکه ­میزان نفس دخالت می­کند و کار بر سالک مشتبه می­شود که این وقت از مراد است یا از مرید، که احداث شده است.

*پرسشی است که در وقت ضرورت بدن و آنچه حق تعالی از مباحات و ضروریات را نصیب بندگان کرده چه حکمی دارد؟ گفته شده: همه اولیاء و عارفان به حق در اکل و شرب و خواب و زندگی به اندازه ضرورت روزمره سیر زندگی را سپری می­کنند و حضور در وقت چون ساعت و روز آن اکثراً از قبل معلوم نیست شاید چند روز ادامه داشته باشد، مانع از سیره مباحی جسم و روح نمی­شود.

*اگر کسی بگوید این صاحب وقت، آیا جذبه پیدا می­کند؟ گوییم قاعده­ای نیست که در وقت حتماً باید با جذبه همراه باشد؛ نکته­ای که بسیاری از آن غافلند این است که در وقت خروج از حالت، صاحب وقت کسی سر از اسرار او        درنمی­آورد؛ در واقع ظرف بزرگ است و پس از اتمام وقت حتّی اطرافیان نزدیک یا با خبر نمی­شوند.

*کاشانی در مصباح الهدایه ص 138 گوید گاهی وقت گفته می­شود مراد وصفی است که بر بنده غالب بود مانند قبض یا بسط، پس صاحب وقت از غایت غلبه حالی که دارد و از آن پُر است ادراک حالی دیگر نمی­تواند بکند و جمله اوقات به رنگ و وقت حال حاضر باشد. لذا به خاطر غلبه حال وقت هرچه را موافق ببیند گوید صحیح است و اگر بر خلاف یابد آن را مختل داند در حالی احتمال غلط در شناخت احوال دیگران به خاطر غلبه­ای بر او مستولی است، از او صادر شود.

گاهی اطلاق لفظ وقت، به این است که سالک از غیب که بر وی حال وقت آید در سالک تصرف کند و تسلیم حکم آمده شود لذا گویی فلانی ابن وقت شده یعنی به مراد حق از مراد خودش مسلوب گردیده است. دیگر آن که وقت را لطف و قهر است. هر سالکی با وقت موافقت کند و منقاد حکم وی شود از لطف بهره­مند است و هر که با وقت مخالفت کند، مغلوب قهر وی شود. لذا این حالت را گفته­اند مانند شمشیر است که از یک طرف لیّن و نرم و صیقل داده و صاف است و از طرف دیگر برنده است.

*اصطلاحی را اشارت کردند از غلبات وقت که گویند ابوسعید ابوالخیر را حالت جوانی بود و غلبات وقت. (مرصاد العباد ص 325) در توضیح گفته شده که کسانی که وقت بر آنان غالب است، یعنی مشغول اوراد و اذکار و ریاضات و فکر هستند و اوقات مغلوب ذاکر و مجاهد است.

ما گفتیم که مراد ما از صاحب وقت، زمانی خاص است که از واردات غیبیّه بر سالک مستولی می­شود و اختیاری در انتخاب کار و ساعت ندارد. امّا سالکی که مشغول است به سیر و سلوک، منظور ما نیست؛ بله ! گوییم وقت بر او غالب است.

117- سّر

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مقامات معنوی

117- سّر

نکته ­ها:

* سرّ به معنی نهفته است و اَخفی' به معنی نهفته­تر، چنانکه حق تعالی در سوره طه آیه 7 فرمود:« بی­گمان خداوند نهفته و نهفته تر را می­داند.» لذا اَخفی را سرِّ سرّ گویند.

سرّ یعنی چیزی که نهان و پنهان و نهفته است و به علم ظاهری یا اسباب معمولی بدان نخواهند رسید. در واقع هر چیزی که کلمه سرّ بر آن اطلاق می­شود پنهان است و پوششی روی آن است و کسی غیر صاحب سرّ بدان راه ندارد.

سرّ به معنی این که یک راز است تعبیر شده، که از نامحرم باید پوشیده داشت.

*هر کسی از ظنّ خود شد یار من *** از درون من نجست اسرار من

سرّ من از نالة من دور نیست *** لیک چشم و گوش را آن نور نیست (مثنوی 1/7-6)

آیا به اسرار درونی اولیاء خدا می­توان پی برد؟ گرچه از کلمات آنان بویی می­شود برد امّا چشم و گوش را آن بینایی و شنوایی نیست که به اسرار آنان که نهفته است پی ببرد. هر کسی از روی وهم و گمان خود یار اولیاء می­شود ولی کسی از اسرار درونی آنان واقف نمی­شود. درون اولیاء مخزن اسرار است و نامحرمان را بدان راه نیست. و هر کسی به گمان خودش با آنان همنشین می­شود در حالی که سالها با آنان حشر و نشر داشته امّا پی به نهفته­های مخزن روح آنان نمی­برده است.

*آنان که به ایشان علم لدنّی داده شده است دارنده رازها هستند و هیچگاه بر نااهل و نامحرم بازگوی نهفته­ها را نمی­کنند زیرا که قابلیت­های انسان­ها کم است. اولیاء، حکیم هستند و دریچه مخزن­های سربسته را به ندرت و به مصلحت گاهی باز   می­کنند.

*بدان که اسرار الهی مخزن می­خواهد و آن، موهبتی بوَد که خداوند به اولیاء خود خواهد داد و چون خزائن الهی نامتناهی است پس به هرکس از آنان به اندازه خودشان داده است.

پس آنچه از علوم و اسم اعظم و طی الارض و کیمیا و... در طول تاریخ داده شد، به هرکسی به اندازه قالب و اندازه اش   داده­اند. چه بسا بعضی از آنان اصلاً از خزانه اسرار بر ملا نکردند و از دنیا رفتند و فقط ودیعه دار بودند و عدة قلیلی هم به تناسب قابلیت ها، گوشه ای از خزینه اسرار بر ملا کردند. بعضی از آنان هم موهبتی شدند و به خاطر عدم کتمان و فخر، از آنان گرفته شد.

*جمع سرّ، اسرار است.

هر که را اسرار کار آموختند *** مهر کردند و دهانش دوختند (مثنوی 5/2240)

و این قاعده­ای است که بر دلها حاکم است. چون لطیف بوده و جنبه ملکوتی دارد. ودیعه دار باید مراعات همه جانبه را داشته باشد.

*رهرو راه طریقت در مستی و بی­خویشی خود باید باشد و از فاش کردن راز و سرنوشت و قضای الهی پرهیز نماید، و اگر افشاء کند به بعضی گرفتاریها مبتلا می­شود.

*آن کس است اهل بشارت که اشارت داند *** نکته­ها هست بسی مَحرمِ اسرار کجاست؟ (غزل 19)

آن کسی را مژده وصل معشوق می­دهند که راز و رمز طریق عشق را دریابد. نکته­ها خیلی است ولی راز دان و محرم اسرار کجاست تا آن را دریابد؟

*حافظ می­فرماید:

گفت: آن یار کز او گشت سرِ دار بلند *** جرمش این بود که اسرار هویدا می­کرد (غزل 142)

عارفی را بر سر دار، اعدام کردند. برای عدّه­ای این سؤال پیش آمد که چرا حکم قتل او را با اینکه عارفی بود صادر کردند؟ در خواب و کشف بر چند نفر مکشوف گشت که جرمش این بود که اسرار را فاش می­کرده است.

نکته­ای را که بعضی رندان اهل معرفت فرمودند این است که اگر مظروف بیش از ظرف شود خراب­کاری می­کند. ظرف آن عارف پُر شده و لبریز گشت والّا عارفان کامل آن قدر ظرف وجودی­شان بزرگ است که هیچ نمایشی را از پس پرده نشان نمی­دهند.

*از آن­جایی که اسرار الهی، نامتناهی بوده و قضا و قدر پیچیده است و حکمت­ها نهفته می­باشد پس آنچه در عالم کون رخ داده و می­دهد؛ و اوضاع فعلی مردم و حکومت­ها دچار مشکلات شده­اند و ... در پس پرده مانده است.

حافظ، اسرارِ الهی کس نمی­داند، خموش ***از که می­پرسی که دَورِ روزگاران را چه شد؟ (غزل169)

از آن­جایی که کمال مطلق برای کسی نیست، پس خود به خود گِلِه و شِکوه از یار به ذهن می­آید که کارها به وفق مراد نیست.

رضا به داده بده، وز جَبین گره بگشای *** که بر من و تو درِ اختیار نگشاده­ است  (غزل 37)

پس جواب چراها که ما را ولیّ خدا نکردند، درب اسرار را بر ما نگشودند، ولی فلانی را محرم راز کرده­اند و ... این است

عاشقان را بر سرِ خود حکم نیست *** هرچه فرمان تو باشد، آن کنند  (غزل:197)

*گاهی عاشق کسر می­آورد و به ستوه می­افتد، به ناله افتاده و به اصطلاح دم می­زند و فاش می­کند. این دلیل بر کم ظرفیتی است که یک ذره از اسرار را به انسان بدهند و شخص به افشاء بیفتد.

گفتم اسرار غمت هر چه بوَد، گو می­باش *** صبر از این بیش ندارم، چه کنم؟ تا کی و چند؟ (غزل 181)

*افرادی که از سرّ عالم غیب و شهادت سردر نمی­آورند به داده­های اهل معرفت و معنی و عاشقان، عیب و اعتراض دارند که چرا به فلانی از عشق دادند ولی به من ندادند.

مرا به رندی و عشق، آن فضول عیب کند *** که اعتراض بر اسرارِ علم غیب کند (غزل 188)

آن یاوه­گوی بر عشق داده شده به حافظ عیب گیرد در واقع اعتراضش بر اسرار عالم غیب است و به این سرّ نرسیده که عشق و رندی از روز ازل تقسیم شده و به قابلان داده شده است.

*با نقش روی دیوار از مسائل روح و ملکوت و اسرار سخن مگو، چون بی­خبران و افرادی که در حجاب­ها گرفتارند و از مستی اسرار هیچ خبری ندارند، عرضه این معانی به آنها، به منزله این است که با دیوار  سخن می­گویی.

به مستوران مگو اسرارِ مستی *** حدیث جان مگو با نقشِ دیوار (غزل 245)

*مشتاق دائم در این نکته و موضوع، منتظر است تا نسیمی و خبری از عالم اسرار به او برسد و این انتظار دارای این خاصیت است که آماده  قابلیت برای دریافت می­شود. حضرت استاد فرمود:«‌موضوعات بزرگ قبلش یک آمادگی می­خواهد مانند دیدن حضرت بقیه الله (ع) و رؤیت بزرگی از اولیاء خاص الهی می­شود. »

تا اندازه­ای که اگر اسرار به او دادند یک محرمی می­خواهد که مونس او شود تا کتمان غالب باشد و با عدم تخلیه گاهی رشته کار از دست می­رود و نفس می­خواهد چیزی از خودش نشان بدهد. به تعبیر دیگر دارنده سرّ، همنشین و هم پیاله  می­خواهد، چرا که گاهی داشتن اسرار در سینه سنگینی می­کند.

*با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی            *** تا بی­خبر بمیرد در دردِ خود پرستی (غزل 435)

از آن­جایی که در طول تاریخ در هر موضوعی مدّعی وجود دارد، در عالم طریقت و معنی هم کسانی بودند و هستند و خواهند بود که لاف زنند و ادعا کنند که اسراری دارند در حالی که آنان از آب گل­آلود می­خواهند ماهی بگیرند و از دنیای دون متاع و حظّی برگیرند. نصیحت این است که با مدعیان، از اسرار صحبت نشود تا در درد بی­خبری و خودپرستی خود ناکام باشند. چه آن­که مدعیان، مطالب اسرارآمیز را از افواه بزرگان گیرند و به نام خود به مریدان خام و ساده­لوح    می­خورانند.

*به حضرت دوست گوییم:« که هم نادیده می­بینیّ و هم ننوشته می­خوانی.» حال اگر کسی نابینا باشد آیا می­تواند رازهای پنهانی را با چشم برزخی ببیند؟ « نبیند چشمِ نابینا، خصوص، اسرار پنهانی.» (غزل 474) در حالی که دوست، سرّ را به شخص بینا و صاحب بصیرت می­دهد، نه نابینای معرفت و حقایق.

*از مکنونات است که از مکاشفات رحمانی و موهبت­های ربّانی نباید پرده دری شود مگر به افراد خاص الخاص. حقیقت سرّ به زبان جاری نمی­شود چه آن که جایگاه او در روح است و امانتی است که حفاظت شود. در واقع واردات که از پنهانی­های عالم حق بر روح (یا عقل قدسی) شخص وارد می­شود گاهی به قدری عظیم است که ملائکه از آن آگاه    نمی­شوند. به تعبیر دیگر نجوای حق با بنده، خصوصی است و در حرم سرا،کسی را یارای شنوایی و استراق سمعِ آن نیست.

* در تعابیر، اهل طریقت گفته­اند: سرّ از غیب است و پنهان و نهفته می­باشد و اذاعه غیب بدون مجوّز، ناصواب و دارای عوارضی باشد. چون تقدیرات و خزائن غیب به سادگی مکشوف نمی­­شود.

*از امام هادی (ع) در زیارت جامعه کبیره آمده است که ما به امامان عرض می­کنیم شما: « حفظه سرّ الله: نگهبانان راز خدا؛ اختارکم لسرّه: خدا شما را اختیار کرد بر سرّش»

از این فقرات معلوم می­گردد که اسرار، خزاین دارد و خزینه­­ها محافظ دارند، و اگر بخواهند به کسی بدهند از این مخزن عطا    می­شود. پس خوش به حال کسی که دوستدار خزینه داران خدا باشد تا حق تعالی به واسطه آنان، از این رازهای نهفته، او را نیز بهره­مند سازد.

*ای آینه جمال شاهی که تویی *** وی مظهر اسرار الهی که تویی

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست *** در خود بطلب هر آن چه خواهی که تویی

*کون جامع یعنی مخلوق کامل که انسان است به وجود متصف می­باشد و به او سرّ حق برای حق ظاهر می­شود. یعنی اسرار الهی در مظهر هویدا می­گردد و حق، اسماء خود را در مظهر می­بیند. چون خزاین که اسرار الهیه است و به طور تفصیل در عالم وجود دارد، به طور جمع در انسان کامل مطوّی است. از آیه 31 سوره بقره که خداوند فرمود:« (و آدم را) همه اسماء را به او تعلیم داد » استفاده می­شود که حقایق وجودیه اسماء همان اسرار الهیه اند. در کون و سرشت و حقیقت وجودیه ذات جامعه انسان کامل جمع است. (ممد الهمم ص 23)

*امام صادق (ع) فرمود:« ای خَیثمه ! ما موضع سرّ خداوند و ودیعه او در میان عبادگان او هستیم.» (غرر ح 1803) (بصائر الدرجات 1/57) چون جایگاه راز و پنهانی مخصوص است پس هر دانشمند و عالمی بدون عنایت به این جایگاه دست یابی ندارد. امام هفتم فرمود:« عالِم نمی­تواند خبر دهد، چون خبر دادن (از غیب) سرّ خداوند است که خداوند او را به جبرئیل و جبرئیل او را به محمّد و محمّد (ص) به هر کس که خواست داده است.»‌ (همان 378)

*یکی از موضوعاتی که در سرّ خداوندی مطرح است رؤیت جسمانی حضرت بقیه الله است و طبق فرموده پیامبر(ص)، شیعیان او از نور او روشن می­شوند و به ولایتش انتفاع می­برند در زمان غیبت (کبری) مانند انتفاع مردم از شمس، آن هم هنگامی که هوا ابری است. این از مکنون سرّ خداوند و مخزون علم خداوندست. (کفایه الاثر ص 55) و امام صادق (ع) فرمود:« این امر ظهور از امر خداوند و سرّی از اسرار خداوند و غیبی از غیوب خداوند است.» (الاحتجاج 2/376)

*بدان که امام سرّ خداوند است. امام صادق(ع) در زیارت ششم خطاب به امیرالمؤمنین (ع) عرضه می­دارد:« سلام بر تو ای سرّ خداوند... پس قسم به حق آنکه تو را امین بر راز نهفته­اش دانسته و مراقبت تو را خواسته بر کار آفریدگانش، بر من به سوی خدا شفاعت کننده و از آتش، پناه و بر روزگار، پشتیبان باش.» (المزارالکبیر ص 221)

پس تمام امامان سرّ خداوند هستند و توسل به آنان که در واقع بر آفریدگان از هر جهت احاطه قیّومی دارند در دنیا و آخرت واجب و لازم است و اگر کسی به این حقیقت رسید شایستگی ترفیع مقامات معنوی را خواهد داشت.

*کسی از امیرالمؤمنین (ع) از قَدَر سؤالی کرد حضرت فرمود:« راهی است تاریک، پس به آن راه نروید و دریایی است عمیق  پس داخل آن مشوید و سرّ خدای سبحان است پس بر خود کلفت آن را مگذارید.» (غرر ح 6034)

معنی قضا، حکم و امضاست، ولی قدر اندازه گرفتن و واقع ساختن چیزی در جای خود است. چون موجودات و افعال بندگان هیچ حصری از نظر عدد ندارد و بی­نهایت، از معلومات خداوند است. پس بندگان را راهی به مقدورات و آنچه مکتوب در لوح محفوظ است نیست چون علم تفصیلی برایمان نیست. تازه حکمت­های حاکم بر آنچه واقع می­شود از نظر ما به دور است لذا احتمال خطور منفی و اعتراض بر اندازه پیش می­آید. و مسئله کیفیت و کمیت که در همه مصنوعات و افعال حق در هستی رخ می­دهد از تعقل و هضم ما به دور است لذا پیچیدگی که در قدر است، سبب می­شود که آن را سرّ و راز نهفته بدهند.

عقل بشری نمی­تواند با تفکر، اسرار احکام و وقایع جاری بر هر چیزی را بفهمد. چون همه تقدیرات بر وزن و مصلحت رقم زده شده است و اسرار هر چیزی را ادراک با عقل نتوان کرد. درک این مطلب که خداوند همسر لوط را که تقدیر کرده بوده و در لوح نوشته بود او جز باقیماندگان در عذاب یاد کرده است. (نمل:57 ؛ الّا امرائه قدّرنها من الغابرین)

این­که پسر نوح حرف پدرش که پیامبر است را گوش نمی­کند. (هود:46) چطور پسر پیامبر بد در می­آید و در تقدیر، عذاب او را  می­گیرد، پس اسرار نهفته در کلّ هستی و به خصوص آدمیان بسیار است.

*مولانا به حسام الدین چلپی درباره اسرار یار می­گوید:« بهتر است که سرّ یار را در ضمن حکایات دریابی » (چون راز داری و کتمانى اسرار از شروط اولیّه سلوک است.

خوش­تر آن باشد که سرّ دلبران *** گفته آید در حدیثِ دیگران(1/136)

بهتر این است که اسرار محبوبان حرم الهی در اثنای سخن دیگران بیان شود. اگر بخواهی آشکار و برهنه و بی­کم و کاست بگویی، لازمه­اش این است که اگر ذات محبوب حقیقی آشکارا نمایان شود و با ذات تجلّی کند نه تو می­مانی و نه کنارت و نه میانت، یعنی در سَطْوت تجلّی آن یار بی­یار، بکلّی محو و فانی خواهی شد.

مولانا در نثر گوید: اگر جمال حق بی­نقاب روی نماید ما طاقت آن نداریم و بهره­مند نشویم. به واسطه این نقاب­ها مدد و منفعت می­گیریم.»

 این آفتاب را می­بینی که در نور او می­رویم و می­­بینیم نیک را و از بد تمییز می­دهیم و در او گرم می­شویم و درختان و باغ­ها مُثمر می­شوند و میوه­ها، خام و ترش و تلخ در حرارت او پخته و شیرین می­گردند و معادن زر و نقره و لعل و یاقوت از تأثیر او ظاهر   می­شوند. اگر این آفتاب که چندین منفعت می­دهد بوسایط، اگر نزدیک­تر آید هیچ منفعت ندهد، بلکه جمله عالم و خلقان بسوزند و نمانند. (فیه مافیه ص 35)

آرزو می­خواه، لیک اندازه خواه *** برنتابد کوه را یک برگِ کاه (1/140)

ای حسام الدین! آرزو و مطلوب داشته باش. ولی اندازه نگه دار که اندازه نکوست. یعنی به اندازه استعدادت طلب درک حقیقت و اسرار کن نه بیشتر، چنان­که یک برگ کاه نمی­تواند سنگینی کوهی را تحمّل کند. (شرح زمانی 1/136)

*گوش حسّی و ظاهری هر کس حجاب و پنبه گوش سِرّ است تا وقتی که این گوش ظاهری می­شنود، آن گوش باطنی و سرّی نمی­شنود.

اگر انسان می­خواهد خطاب الهی را با گوش سر بشنود باید از قیدّ حواسّ ظاهر و عقل جزئی رها شود، چگونه ممکن است انسان اسرار و غیب را به حواس ظاهر درک کند؟ تا انسان بنده کسی است بند اوست.

پنبه آن گوشِ سِرّ، گوشِ سَر است *** تا نگردد این کَر، آن باطن کَر است (1/567)

*بیشترین سرّ را خدا به انسان کامل آن هم موهبتی و لدنّی داده است، که پیامبر ما سرآمد همه انسان­ها می­باشد اگر خداوند به حضرت آدم اسرارِ اسماء خود را تعلیم داد (بقره:31) به این معنی است که هر چیزی در عالم وجود سِرّ است تا این که به فعلیت برسد و از قوه تا فعل و آخرین فعلیّت از نظر کمّی و کیفی نهفته بوده و از راز آن کسی سر در نمی­آورد. این انسان کامل است که حق، او را از بالقوه تا بالفعل، حقیقت هر چیزی را به او تعلیم موهبتی داده است و علم و دانایی اش از علم خداوند سرچشمه گرفته و در آن خطا نمی­کند.

* امیرالمؤمنین (ع) در نهج البلاغه خطبه 5 می­فرماید: دانشی ژرف و پوشیده دارم اگر آن را برای شما آشکار کنم هر آینه شما دچار اضطراب می­شوید مانند لرزیدن ریسمان در ژرفای چاهی عمیق.

*بزرگان اهل فرمودند: «کتمان سِرّ از اهمّ واجبات است. و اگر رازی برملا شود عقول و اذهان بعضی­ها نمی­توانند درک کنند و به پریشانی و آشوب می­افتند، به اشکال و اعتراض و حتّی ردّ آن سرّ برمی­آیند و این یک واقعیتی است که مولانا فرمود:     

هر که را اسرار حق آموختند *** مُهر کردند و دهانش دوختند (5/2240)

* هر گُلی کاندر درون، بویا بود *** آن گُل از اسرار کُل گویا بود (1/2022)

یعنی دل عارفان همانند گُل است که بوی خوش رازها و نهفته­ها را گاه­گاهی به مشام افراد لایق می­رساند و بروز این به تشخیص و حکمت است و دائمی نیست. چرا که نسیم­ها از سرّ عارفان گاهی وزیدن می­گیرد و اعلام و ابلاغ به صورت تکرار دارای عوارضی می­باشد. مثلاً به بزرگانی که علم ضمیر داده شد می­توانند ضمیر دیگران را بخوانند و احوال باطنی آن ها را که نهفته است بگویند، امّا به خاطر سرّ نگهداری و عدم افشاء و لزوم رعایت ستاریّتِ حق، از بازگویی و توجّه به خواطر، انصراف دارند.

*آنکه واقف گشت بر اَسرارِ هُو *** سِرّ مخلوقات چِه بْوَد پیشِ او؟ (2/1481)

بندگان خاص مانند خیال به درون دل­ها نفوذ می­کنند. گنجشک حقیر چه توانی دارد که بر عقل بازِ بلند پرواز، پنهان و مستور باشد؟ مردم عادی در مقابل عارفان حقیقی به مثابه گنجشک حقیر و ضعیف هستند. و این مردان حق بسان باز بلند پروازند که گنجشک در حیطه و تصرّف آنان است و هر چه در ضمیر مردم گذرد اینان بدان وقوف دارند. (شرح زمانی 2/382) آن کس که بر اسرار الهی آگاه شد، دانستن پنهانی­های مخلوقات پیش او چیزی نیست به عنوان مثال کسی که به آسمان می­رود و به سیر     می­پردازد راه رفتن بر روی زمین چه دشواری برای او دارد؟ (2/1482)    

 

116- عاشقین

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مقامات معنوی

116- عاشقین

نکته­ ها:

*گرچه عشق از وصف و بیان و تمثیل و شرح هر کسی در طول تاریخ آمده است و مطالبی گفته­اند، امّا آیا به درستی هر گوینده­ای توانسته آن را توصیف کند و قابل شرح است؟!

بله ! می­گوییم هر کسی که به عشق حقیقی رسید و یافته، آن هم به اندازه درک خودش بیان کرده و به شعر و نثر آورده،‌ امّا همه در قالب الفاظ و قلم است که حقیقت عشق قابل درک و توصیف نیست و آن را پایانی نمی­باشد.

عشق، یافتنی است نه بافتنی و محدوده­ای ندارد تا پایان پذیرد و مستمع و خواننده اقناع شود.

*گیاهی است به نام پیچک (لَبْلاب) که آن را عَشَقه گویند و این بر تنه درخت می­پیچد و همه آن را می­پوشاند و سپس آن را     می­خشکاند. عشق هم همین­طور است بر هر کسی پیچید، ‌احوال ظاهری او را می­خشکاند و احوال باطنی او را دردمند  می­کند.

*در قرآن لفظ عشق نیامده بلکه از حُبّ و وُدّ صحبت کرده است. این از مصلحت بوده که در طول تاریخ عدّه­ای عاشق و عشق را مریضی روانی دانسته­اند و از معمّای آنان سردرنیاوردند و آنان را متّهم کرده­اند و به نوعی جنون تشبیه وکارهای آنان را نامعقول دانسته و صحبت­هایشان را ناموزون گفته­اند و قشریان مطالب آنان را رد کرده­اند.

گرچه از قضیه یوسف و زلیخا این عشق پیداست امّا کلمه و لفظ عشق به کار برده نشده است عشق، کاری به صورت­ها ندارد بلکه به معنی و حقیقت کار دارد.

بعضی گفته­اند کلمه « اشدُّ حبّاً » محبّت بیشتر، دوست دارتر (بقره: 165) به عشق نزدیک است و بوی هم او را دارد.

*در این مقاله استفاده ما بیشتر از مثنوی معنوی است که شارح آن آقای کریم زمانی در بحث عشق، کتاب میناگر عشق ص 466-432 آن را به تحریر در آورده است.   

* آیا عشق یافتنی است یا بافتنی؟ می­توان آن را در کمند الفاظ کشید؟

هرچه گویم عشق را شرح و بیان ***            چون به عشق آیم، خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگر است ***             لیک عشق بی­زبان، روشن­تر است

چون قلم اندر نوشتن می­شتافت *** چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت (1/114-112)

*معشوق واقعی حق تعالی است و همانطور که صفات حق تعالی محدود نیست، عشق به حق هم تناهی ندارد چون خودش ازلی و ابدی است پس هرچه به او تعلق داشته باشد قابل حصر و حدّ نیست.

پس محبت وصفِ حق دان، عشق نیز   *** خوف نبود وصف یزدان ای عزیز (5/2187)

یا بالاتر گفته­اند که عشق مساوق با وجود است.

پس ساری و جاری بودن عشق را در همه موجودات به چشم عرفانی می­توان دید و این با دیده معنوی قابل ادراک است.

عشق ها داریم با این خاک، ما *** زآنکه افتاده­ست در قَعْده رضا (4/1002)

*عشق سبب خلقت جهان است پس آن است که موجودات را به حرکت و پویایی درمی­آورد و گردش افلاک به واسطه عشق     می­باشد. در واقع اتحاد اجزا و پیوند همه هستی، از عشق است لذا حرکت هستی به سوی کمال و معشوق بوده و این حلّال معمای هستی است که جماد را زنده می­کند و حیات بخش می­باشد.

آتش عشق است کاندر نَی فتاد            *** جوشش عشق است کاندر مَی­فتاد (1/10)

حرمتِ ذات و صفات پاک او *** که بود گردون، گریبانْ چاکِ او (3/2584)

دور گردون­ها ز موج عشق، دان            *** گر نبودی عشق، بِفْسردی جهان (5/3854)

*عشق، قهّار است که جز با خلوص و صفا در نمی­سازد. یعنی عشق با خودبینی و تلوّن و رسوم و آثار اضافی کنار نمی­آید و اسقاط اضافات می­نماید.

عشق قهّار است و من، مقهورِ عشق *** چون شِکر، شیرین شدم از شورِ عشق

برگِ کاهم پیش تو ای تند باد! *** من چه دانم که کجا خواهم فتاد (6/902)

*عشق، دوطرفه است نه یک طرفه. گرچه معشوق استغنا می­ورزد و ناز می­فروشد و عاشق همواره می­خواهد به وصال برسد، امّا خود عشق بین این دو جاری و حاکم است. عشق طالب جمال و جمال طالب عشق. تا عشق به جمال نباشد فضیلت جمال آشکار     نمی­شود. پس عشق یک طرفه دردسر دارد و معشوق در عین بی­نیازی، از عاشق خود غافل نیست و عاشق در عین درد فراق و هجران، از معشوق غافل نیست. گاهی معشوق، عاشق است و عاشق، معشوق. انگار گاهی اتحاد دست می­دهد، مخصوصاً آن وقت که ظهور عشق به منزلی از منازل والا می­رسد.

دلبران را دل، اسیر بی­دلان *** جمله معشوقان، شکار عاشقان

هر که عاشق دیدِیَش، معشوق دان *** کو به نسبت هست هم، این و هم آن (1/1740-1739)

*چون عشق اگر واقعی باشد اندک اندک افزون می­شود تا به آن­جا که ظرف وجودی عاشق قابلیت دارد؛ در تمثیل و تشبیه به ماه می­شود مثال زد که شب اول باریک است و هر شب افزون می­شود،‌ هلال پُر نورتر می­شود تا به شب پانزدهم برسد که قرص ماه کاملاً پُر و نورانی است.

پس آن که در منزلی رکود دارد مثلاً مانند شب هفتم ماه، به همان اندازه عشق راکد می­ماند و ترقّی نمی­کند. ولی عاشقان واقعی را قراری نیست، دنبال کمال هستند، و درجا زدن برای آنان روا نیست.

*آیا عشق روزی فروکش می­شود همانند بسیاری از قضایای اهل دنیا که وقتی به خواسته خود رسیدند سروصدا و طلب آنان کم می­شود؛ و خودشان آرام می­شوند؟

جواب این است که عشق، صورت ساز است و مظاهر جمیل و زیبا را می­سازد و آدمیان شیفته آن می­شوند. امّا پس از مدّتی در    می­یابند که صورت­ها کامل نبوده و جواب گوی نیازهای باطنی نیستند. زیبایی هر صورتی از خودش نیست، بلکه ارتباط به جمال جمیل عشق دارد که از ماوراالطبیعه سرایت به طبیعت کرده است.

*درون انسانی استعدادهای نهفته دارد و شکوفایی این استعدادها اگر جذبه عشق به او بخورد سر بیرون کند و خود را نشان دهد و عاشق را به وادی حیرت وادارد که چطور این سر در نهان­ها نهفته است و کسی یارای شکوفایی آن را ندارد.

* رمزی در مسئله عشق است و آن این که وقتی عشق آمد بعضی موضوعات را می­تواند تبدیل کند، از دانی به عالی برساند، یا آن را دور نماید.

از محبّت تلخ­ها شیرین شود *** از محبّت مِسّ ها زرّین شود (2/1529)

نَفس عاشق حالت اکسیری پیدا می­کند و می­تواند هر چیزی که قابلیت انعطاف پذیری داشته باشد را عوض کند، دشمنی را به دوستی، کینه را به صلح و صفا، غضب را به حلم مبدّل سازد.

لذا عشق، هم میناگری دارد و هم کیمیاگر است.

تلخ از شیرین لبان خَوش می­شود *** خار از گلزار دلکش می­شود (3/5540)

*یکی از دردهایی که وقتی گریبان­گیر عاشق می­شود او را خسته و ناامید می­کند وقتی که بی­استقامتی بر او عارض می­شود.       بی­صبری دردیست بسیار سخت که به هر علّتی معشوق صلاح عاشق ندانست که او را به وصال برساند، در بوته ناشکیبایی می­گذارد. بیشتر این مسئله در ایّام فراق و قبض و فشار روحی اتّفاق می­افتد که عاشق را کلافه و آشفته می­نماید تا جایی که درد بی­صبری او به زبان جاری می­شود و شکایت و گله و اعتراض را بر معشوق روا می­دارد.

*در مقام عشق، عاشق وصال همیشگی را می­خواهد و فاصله و فراق را دوست نمی­دارد و به رنج و درد گرفتار می­شود. البّته دوام وصل میسّر نمی­شود مگر برای قلیلی از عاشقان؛ چه آن که در طبیعت حاکم بر جهان، مانند تغییر فصول و هلال قمر، و دور زمین و خورشید و افلاک و ... برمی­آید که قضاء و قدر هم بر یک منوال و قاعده نیست.

یک دمِ هجران، بَرِ عاشق چو سال *** وصل سالی متّصل پیشش خیال

نکته­ای که در این باره اشاره می­شود این است که فراق مسائلی برای خود دارد و در وصال هم نوعی موضوعات خاص خودش، و این رسیدنی است و با حرف و نوشتار نمی­شود حقیقت آن دو را ترسیم کرد.

*عشقهای واقعی، درسی و کلاسی نیست بلکه چیزی است که هر روزش یک تجربه و سوز است و تأثیر معشوق بر عاشق هر ساعتی با ساعت دیگر فرق می­کند.

عاشق، دردمند است و روح و جسمش بیمار می­باشد، دائماً میل به انرژی و قرص و آمپول عشق دارد تا مداوا شود. چون در فراق در اضطراب و تشویش خاطر است پس وصال که می­آید این اضطراب از بین می­رود و سرخوش می­شود.

شاد باش ای عشق خوش سودایِ ما *** ای طبیب جمله علّت های ما (1/23)

*عاشق اگر مریض است،‌ مریض وسوسه شیطانی و مال دنیا و دوستی اطرافیان نیست،‌ بلکه بیماری دل دارد و هم سوز است امّا یک ناآرامی و انتظار در او می­باشد. عاقل و عالم بحث و جدل می­کنند، امّا عاشق از این مقوله کاری بیرون است. بیماری همانند سرطان نیست بلکه بیماری با زاری همراه است و فقط چشم داشت به معشوق و انتظار لطف و نظر او را بردن، و از این که در هجران به سر می­برد می­باشد.

عاشقی پیداست از زاریّ دل *** نیست بیماری چو بیماریّ دل (1/109)

*آن عاشقی که در عشق واقعی به سر می­برد گرچه در سوزش و زاری و ناله است امّا در بهشت است؛ چون بهشت در دست معشوق است، کلید بهشت از معشوق است و معشوق بهشت ساز است امّا در عشق مجازی این طور نیست. عاشق در عشقی می­سازد که جنبه صورت دارد نه سیرت و این معشوق خود آفت پذیر است و دامنه آن بر عاشق بیچاره هم می­افتد.

آنچه بر صورت تو عاشق گشته­یی *** چون برون شد جان، چرایش هشته­یی؟ (2/704)

*اگر کسی بگوید: چرا فلان کس عاشق شده و زندگی­اش به هم خورده و فکرش مشغول است و ...؟ آیا عشق واقعی دلیل         می­خواهد؟ نه، سایه معشوق بر او افتاده و کشش و جذبه معشوق گرفتارش کرده و هیچ دلیل ظاهری هم لازم ندارد.

بله در عشق­های مجازی می­شود دلیل پیدا کرد و علّت را جویا شد تا به دلایلی رسید.

*نزاعی را اهل طریقت طرح کرده­اند از عقل و عشق و مطالب بسیاری از آن دو گفته­اند. گوییم عقل قدسی با عشق سازگاری دارد امّا عقل جزئی و نصیحت­گر و مصلحت اندیش و قشری با عشق سازگاری ندارد و تشریح این مطلب خود احتیاج به کتابی دارد؛ که گفته­اند: « عاقل تا فکر کند عاشق زده و رفته » و ما را در این تحریر گنجایش بحث و نقد نیست.

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت *** شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت (1/115)

*گفته­اند « المجاز قنطره الحقیقه : یعنی عشق مجازی، پلی است به سوی حقیقت » چون مجاز متعلق به صورت و نقش و رنگ است عاقبتِ آن، مجهول است و عاشق گرفتار، معشوق را برای خود می­خواهد و محور خودش را می­داند تا جایی که به ناکامی   می­رسد دست به خودکشی می­زند و سر و صدا راه می­اندازد و اطرافیان را متهم می­کند که او را درک نمی­کنند و ندامت هایی که بعدها می­گویند و ... اگر این نوع مطالب گفته شود.

گر بگویم شرحِ این بی حدّ شود *** مثنوی هشتاد تا کاغذ شود (3/4441)

*از آنجایی که سیره عابدان، خائفان، عاشقان، راجین و ... در سلوک با هم تفاوت دارد خواه ناخواه، آنکه با میل و شوق سلوک می­کند زودتر می­رسد و امن و اطمینان او را تأیید می­کند.  «خلعت عاشق همه دیدار دوست » (5/2730) می­باشد لذا با طرب و عاشقانه گام برمی­دارد.

*در طول معشوقان حقیقی، پیرِ راه و استادِ عارف هم که مأمور به دستگیری خلق می­باشد عشق به او هم راه­گشا و جاودانگی را تعلیم می­دهد که باید دل داد به دلبر، و دلربایی کرد تا در این سیر و سلوک به مدارج و اسرار عشق پی برد.

پیر، عشقِ توست نه ریشِ سفید *** دستگیر صدهزاران ناامید (5/3276)

*بدان که معشوق، نامتناهی است پس عاشق اگر از طلب و تشنگی­اش بکاهد دلیل ضعف او بود. سیری در عشق وجود ندارد،‌ چون معشوق ازلی و ابدی است و شناخت کُنْهِ او برای کسی ممکن نیست. اگر ما به امام زمان (ع) عشق می­ورزیم محدود است و ساکن شدن در منزلی دلیل نقصان است.

عاقلان را یک اشارت بس بوَد *** عاشقان را تشنگی زآن کی رود؟ (5/1248)

*عابد مزد از معبود می­خواهد امّا عاشق دنبال ثواب و اجر و مزد نیست. او لقای معشوق را می­خواهد و بس. به عاشقی گفتند اگر خداوند به تو بگوید یک دعای مستجاب و یک حاجت روا برای توست. آن را در چه چیزی به کار می­گیری؟ گفت:« حاجتم این است که من روبه روی معشوق بنشینم و بین من و او هیچ چیز حائل نباشد جز خود عشق که حاکم باشد.»

*بدان همه مظاهر الهی در شش جهت از آن حق است و همه، آینه­ای هستند که از معشوق حقیقی نشان می­دهند این عاشق است که به هر طرف رو کند وجه او را ببیند.

*بدان که هر کس به غَرضی کار می­کند غیر عاشق که افعالش معلول علّتی همانند نتیجه و مزد نیست. از این جهت عاشق واقعی همه کارهایش بوی عشق می­دهد اگر انفاقی می­کند، صله رحمی می­نماید همه به عشق و خشنودی معشوق انجام   می­دهد.

*خوی عشّاق این است که در بوته امتحان، از ابتلا ناراحت نمی­شود چون همه را هضم می­کند. معشوق کارش ساختن عاشق است که ظرفش بزرگ شود و این نمی­شود مگر در آزمایش و بلاها، شکیبایی کند و از معشوق نرنجد و خویش را در معرض قرار بدهد تا آزموده شود.

زین چنین بیچارگی ها صد هزار *** خوی عشّاق است و ناید در شمار (2/1686)

*از آنجایی که عاشق، پاک باز و پاک باخته است دائم حالت قربان شدن نزد محبوب را دارد.

زآنکه ملّت، فضل جوید یا خلاص *** پاکبازان­اند قربانانِ خاص (6/1973)

امّا غیر از عاشق، همه کارشان با علّت است و فنا شدن در آن ها نیست گرچه به لفظ گویند فدات شوم امّا همه لقلقه لسان و تعارفات عرفی است که مغز ندارد. امّا پاک­باز بدون لسان از قلبش گوید فدات شوم و با تمام وجود آماده است.

*عاشقم بر قهر و بر لطفش به جِد *** بوالعجب من عاشقِ این هر دو ضد (1/1573)

چون طبع به لطف و خوشی سازگاری دارد امّا در ناخوشی و قهر و خار سازگاری ندارد پس حساب عموم مردم با عاشق فرق می­کند چه آن که نفْس عاشق، خار و گلستان، قهر و لطف را به جان از جانب حضرت دوست خریدار است، دیگر فرقی   نمی­کند که کدام بهتر است یا بدتر، هدیة دوست است و آن را به جان مشتری است.

*در مراتب عشّاق از مبتدی و متوسط و منتهی، حالات و رفتارشان فرق می­کند لذا عاشق مبتدی گرفتار حال خودش است که تقلیب می­شود امّا عاشق منتهی، عشق مقامش شده و گرفتار حال به حال شدن عشق نیست در واقع کیمیای حال در دست او باشد.

* ابلهان از روی نادانی به مجنون گفتند: زیبایی لیلی آنقدر که تو خیال می­کنی نیست. در شهر ما دلربا و زیباها بسیارند. مجنون گفت:« هیئت ظاهری لیلی همچون کوزه است و زیبایی، همچون شراب.»

یعنی زیبایی امری است در سیرت و باطن، کوزه اگرچه زیباست امّا شراب درون آن نشاط آور است. امّا خداوند از کوزه وجود لیلی به شما سرکه داده تا عشق او شما را جذب خود نکند. خداوند از نقش وی به من مِی ­دهد و مرا مست می­کند. شما کوزه را می­بینید امّا شراب جمال در چشم شما دیده نمی­شود. ذوق معنوی همانند حوریان بهشتی است که فقط به افرادی که مَحرم هستند آن را نشان می­دهند. (5/3293-3286)

*عاشقی نزد معشوق خود، کارهایی که در راه او کرده بود را یک به یک بیان می­کرد مثلاً می­گفت:« من برای تو در نبرد عشق تیرها و رنج و غصه خوردم و کشیدم. مال و قدرت و خوش­نامی­ام از میان رفت و ناکامی­هایی نصیبم شد. شب­ها تا صبح بیدار و گریان بودم و حالت شادی نداشتم.» پس تمام تلخی­های فراق را برای معشوق بیان می­داشت و می­خواست راستیِ کار خود را در عشق، دلیلی بیاورد تا ثابت کند درست می­گوید. معشوق گفت: این مطالب که گفتی و انجام دادی، گوش هوشت را خوب باز کن:

            کآنچه اصلِ اصلِ عشق ست و وَلاستآن نکردی، این چه کردی، فرع هاست

عاشق گفت: پس اصل عشق چه بود که من انجام ندادم؟ گفت:

تو همه کردی، نمُردی، زنده­یی *** هین بمیر ار یارِ جان بازنده­یی (5/1255-1242)

بله انسان اگر در عشق، صادق است باید هر زمان بمیرد و از قید «من و ما» رها شود. اگر می­خواهد بمیرد فراق و وصال را و ناکامی و رنجها را نشمرَد. باید هر زمان حالت مُردنِ عُشّاقِ واقعی، بر او حاکم باشد.

عاشقان را هر زمانی مُردنی است ***            مُردنِ عشّاق، خود یک نوع نیست

او دو صد دارد از جانِ هُدی' *** و آن دو صد را می­کند هر دم فدی' (3/3835-3834)

*هرچند به حسب ظاهر میان عاشق و معشوق تفارق است امّا بر حسب باطن، میان­شان اتحاد برقرار است زیرا هم عاشق و هم معشوق، مظهر حبّ ازلی­اند و این اتّحاد حقیقی است نه صوری. وحدت حالت استغراق عاشق در حضرت معشوق.

از آتش عشق لیلی خون به جوش آمد به حدّی که مجنون دچار بیماری دیفتری شد. طبیب آمد و دستور رگ زدن (فصد) را داد و او ترسید. فصّاد گفت تو که از شیر نمی­ترسی چرا از رگ زدن می­ترسی؟ مجنون گفت: من از نیشتر نمی­ترسم، صبر من از کوه­های سنگی بیشتر است. من عاشقم و با زخم بلا قرین هستم و زندگی خالی از بلا نیست.

لیک از لیلی وجود من پُرست *** این صدف پُر از صفات آن دُرست

ترسم ای فصّاد گر فصدم کنی *** نیش را ناگاه بر لیلی زنی

داند آن عقلی که او دل روشنی است *** در میان لیلی و من فرق نیست(شرح زمانی 5/550) (5/2019-1999)

*عشق دریایی است که آسمان با عظمت، کف آن دریا محسوب می­گردد آسمان در عشق حق حیران است چنانکه زلیخا در عشق یوسف حیران و شیفته بوده است. اگر عشق نبود جهان سرد و جامد بود. حرکت همه موجودات نتیجه حُبّ و عشق آنها به حق بوده است. در تکوین سرشت و طبیعت همه مصنوعات بر حرکت حُبّی بوده است لذا از جماد به سوی نبات در حال حرکت و کمال است و به عبارت دیگر نبات در حرکت فدای حیوان می­شود. بعد روح حیوانی فدای روح قدسی و نفحه الهی می­شود. پس همه ارواح سیّال هستند و روح عاشقان به کمال می­رسند و روح غیر عاشق مانند یخ منجمد بوده و پویا نمی­گردد. (5/3857-3853)

 

 

115- مطمئنّه

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مقامات معنوی

115- مطمئنّه

نکته­ ها:

*طمأنینه به معنی سکون و آرامش خاطر است، قرار گرفتن دل و آرمیدن آن را گویند و به نفْسی که به این مقام برسد گویند که نفس مطمئنّه دارد.

*کسانی که از اوّل اطمینان دل به آنها داده­اند مانند پیامبر و امام، اختصاصی بوده است ولی دیگران غیر آن­ها قبل از عطای این مقام دارای یک پریشانی و اضطراب بودند وقتی به این درجه و مقام رسیدند آن پریشانی زایل می­شود.

*در قضیه حضرت ابراهیم (ع) راجع به احیاء موتی' از خواهنده تقاضا کرد تا اطمینان قلبی پیدا کند. (بقره:260)

گفته شده که او علم و باور داشت ولکن با چشم ندیده بود و از خدا خواست، این زنده کردن مُرده را با رای العین ببیند تا اطمینان از جنبه حسّی هم مزید بر مطمئن بودن علمی او شود.

*چون طمأنینه در دل سالک قرار گرفت، حالت شک و دودلی دیگر جای نفوذ بر دل ندارد و رو به بدی ندارد تا او را در دست انداز بیندازد. خود اطمینان برای هر نفسی دارای مراتب و درجات است که بالاترین درجه آن را امام دارد و در طول آن­ها هر کس به اندازه آرامشی که بر دلش مستولی شده است می­باشد.

*افراد متلوّن چون استقامت در رأی و کار ندارند به مقام طمأنینه نخواهند رسید. علّت، بالا و پایین شدن نَفْسشان می­باشد که سرکش است لذا بی­قراری بر آن­ها حاکم است تا تمکین و سکون.

*در زیارت امین الله امام زین العابدین (ع) چنین می­فرماید: « فاجعل نفسی مطمئنّه بقدرک: خداوندا ! نفس مرا به تقدیرت مطمئن قرار بده. » (اقبال الاعمال ص 273)

*گوییم، اطمینان به حق و وعده­ها و لطف­های او سبب می­گردد که انانیّت از دل سالک برود و اضطراب رخ برتابد و خارج شود. پس دل در معرض بادهای تشویش کننده و طغیان­گر قرار نمی­گیرد.

*نفس مطمئنّه نفسی است که با علاقه­مندی و یاد پروردگارش سکونت یافته، بدان­چه او راضی است رضایت می­دهد و در نتیجه خود را بنده­ای می­بیند که مالک هیچ خیر و شرّی و نفع و ضرری برای خود نیست. اگر نفوس مطمئنّه را به وصف راضیه و مرضیه توصیف کرده (فجر: 30-27) برای آن است که اطمینان و سکونت یافتن دل به پروردگار مستلزم آن است که از او راضی هم باشد و هر قضا و قدری که او برایش پیش می­آورد کمترین چون و چرایی نکند. چه آن­ قضا و قدر تکوینی باشد و چه حکمی باشد که او تشریع کرده باشد. پس هیچ سانحه به خشم آورنده­ای او را به خشم نمی­آورد و هیچ معصیتی دل او را منحرف نمی­کند. وقتی بنده خدا از خدا راضی باشد قهراً خدای تعالی هم از او راضی خواهد بود. بنده خدا وقتی ملازم طریق عبودیّت باشد مستوجب رضای خدا خواهد بود. (المیزان 20/477)

*درباره نفس مطمئنه سوره فجر (30-27) که خطاب به او شده « ای نفس مطمئنه » امام صادق (ع) فرمود:« این آیه درباره علی بن ابیطالب نازل شد که خداوند نفس او را مطمئنه نامید.» (ترجمه شواهد ص 319)

و امام صادق ذیل همین آیه فرمود:« مراد خداوند از نفس مطمئنه، حسین بن علی (ع) است.» (تفسیر قمی 2/422)

*چون گفته­اند این خطاب در روز قیامت است، پس شخص رونده به بهشت، ایمن شد، به بشارتی از بهشت، صورتش سفید و پرونده عملش به دست راست اوست در واقع خاطرش جمع است که خداوند فرمود:« به سوی پروردگارت برگرد.»

*پیامبر در خواسته­اش از خداوند چنین عرضه می­دارد: «خداوندا! من از نفس، نفس مطمئنه می­خواهم که ایمان به دیدارت داشته و به قضایت راضی و به عطایت قانع باشد.» (نهج الفصاحه ص 590)

 *چون طمأنینه است صدق با فروغ *** دل نیارامد به گفتار دروغ (مثنوی 6/2576)

*هان مژده که نفس مطمئنه به تمام *** گردید به نور دل منور  سلام (شاه نعمت الله ولی)

*صاحب نفس مطمئنه از لباس تلبیس صفات ذمیمه منسلخ شد و به خلعت لطیف اخلاق حمیده متلبّس گشت و توجه نمود به جهت دل به کلیت و مشاعرت نمود در ترقی به نهایت جناب عالم قدس در حالی که منزه است از خباثت رجس ظلمانیه و مواظبت نماید بر طاعت و بر درگاه بارگاه رفیع الدرجات ساکن باشد تا خطاب مستطاب ملک وهاب برسد ( بنقل رسائل شاه نعمت الله ولی 82.4)

*با نفس مطمئنه قرینش کن آنچنان *** کاواز ارجعی دهدش هاتف رضا ( خاقانی )

*عبد کِی کامل می­شودکه خطاب «ای نفس مطمئنه» به اوست؟ چون در سیرت به عبودیت برسد فکر گناه نمی­کند و به ذهنش نیّت اضرار به کسی نمی آید.

*فرق سکینه و طمأنینه: درسکینه که به معنی آرامش و آسایش می آید قلب ظرف سکینت است از باب لطف که حق به اشخاصی می­کند مثلاً ثابت در جنگ و کاری می ماند ( فتح : 4 ) و گاه هست و گاهی نیست. اما در مطمئنه، واردی بر دل آید که در نهایت سکون و آرامش خاطر است و از او زایل نمی شود که گاهی باشد و گاهی نباشد

*نکته ای که نباید از آن غافل شد اینست که هرجا که نفس آرامش پیدا کند امّا جنبه روحانی داشته باشد مانند ذکر الله تطمئن القلوب: هان به یاد خدا دلها سکون و آرامش پیدا می­کنند.» ( رعد : 28)

پس اگر نفسی به صله رحم ، جاری کردن حکم ، قضا حوائج مردم ، کمک به یتیم و ... طمأنینه پیدا کند. آیا همه مصادیق در یک مجری هستند و یک اثر مجری هستند و به یک اثر وضعی می رسد یا فرق می کند ؟

از آنجایی که قبول و ثواب و عطا به دست خداوند می باشد. نمی­توان نمره داد. فقط می توان گفت : هر آرامشی بالنسبه به صاحبش با دیگری فرق می کند و در طول طمأنینه ها آنکه مصداق اکمل است. امام علی یا امام حسین باشد و دیگر طمأنینه ها در طول آنها می باشد و نمی شود یکی را بر دیگری ترجیح داد مگر به اصول کلّی « ذکر الله » در همه حال ؛ گرچه مصادیق آن بسیار می باشد.

*امتیاز شخص مطمئن، به قلب اوست که در یک یا چند صفت و موضوع، ثابت است و به قهقراء برنمی­گردد. چون ایمانِ ثابت، قابل آفت و شک و دودلی نیست. در قضاء و قدرها و تقدیراتِ سبک و سنگین از کوره به در نمی­روند. یعنی بر بلاها استقامت دارند و شکیبایی می­ورزند و این به مجاز نیست بلکه به حقیقت بارکشی می­کنند.

*در عدم اطمینان، هر نوع تفرقه و ترس و چه کنم چه کنم و روی برگردانی حاکم است ولی در طمأنیت، جمع و امید حاکم است. خداوند در سوره حج آیه 28 می­فرماید:« از مردم کسی است که خداوند را با دودلی (بر کرانه، بی­ثباتی) می­پرستد اگر خیری به او رسد « اطمأنّ به » بدان دل استوار می­دارد و اگر بلایی به او رسد دگرگون می­شود. (روی بر می­گرداند).»

در سوره یونس آیه 7 فرمود:«‌ آنان که لقای ما را امید نمی­برند و به اندکی این جهان خشنود هستند و اطمأنوا بها: و به آن دلگرمند (آرامش ظاهری) آنان از نشانه­های ما غافلند.»

پس هر اطمینان مجازی و ظاهری بدون حقیقت باشد آخرش غفلت و دگرگونی نتیجه می­دهد.

*بعضی تأییدات و نصرت­های الهی مثلِ در جنگ، برای قرار گرفتن و آرامش مجاهدان بوده است. چنان­که در جنگ بدر سه هزار ملائکه برای یاری آن­ها فرو فرستاد. بعد فرمود:« اگر شما شکیبایی کنید و پرهیزگاری ورزید خداوند پنج هزار فرشته نشان گذار ( یعنی فرشتگانی که بشارت و اطمینان بخش هستند) برای یاری شما می­فرستد و این را مژده برایتان قرار داد که لتطمئن قلوبکم به: تا    دل­هاتان بدان آرام یابد. (آل عمران 126-124) (نظیرش در سوره انفال آیات 10-9 آمده است)

از این آیه معلوم می­گردد که در موارد خاص، طمأنینه مصادیقی دارد که همراه با زمان و مکان خاص می­باشد که نتیجه­اش پیروزی است.

*کسانی که تقاضای اطمینان و سکون کنند از جهت پایداری بر صفت در دراز مدّت معلوم می­شود.

حواریوّن حضرت عیسی به او گفتند:«‌ما از تو می­خواهیم خداوند غذایی از آسمان بر ما فرو فرستد. چون بخوریم تطمئنّ قلوبنا:       دل­هایمان اطمینان یابد و بدانیم که تو به ما راست گفته­ای و بر آن از گواهان باشیم. عیسی از خداوند درخواست نمود و حق قبول انزال مائده کرد ولی فرمود:« پس از آن هر کس از شما کفر ورزد من او را عذابی سخت کنم.» (مائده 115-112)

از این آیات معلوم می­گردد که درخواست اطمینان برای قلب بعد از گرفتن خواست، احتمال برگشت و کفران دارد یعنی بعد از رسیدن به مقصود، آن طمأنینه نفْس، مجازی بوده و اگر واقعاً ثبوتی باشد همیشگی است ولی این­جاها جنبه اثباتی دارد یعنی امکان دارد طمأنینه باشد یا نباشد.

*در سوره رعد آیه 28 خداوند می­فرماید:«‌ همان کسانی که ایمان آورده­اند و دلهایشان با یاد خدا آرام می­گیرد (تطمئن قلوبهم) با یاد خداوند دل­ها آرام می­یابد. (تطمئن القلوب)

اطمینان دل یکی به ایمان است و دیگر به ذکر خداوند که جنبه ثبوتی دارد نه کسانی که ایمان عاریه دارند و یاد خدا غالب بر حالشان نیست، نفس مطمئنّه مقام اینان نخواهد بود.

*خداوند شهری را مَثَل آورد که در « آمنه مطمئنّه » آمن و آرامش بود و روزی مردمش از همه جا فراوان می­رسید. آن­گاه به نعمت­های خداوند ناسپاسی کرده و خداوند به کیفر آنچه مردم آن انجام می­دادند گرسنگی و هراس فراگیر را به مردم آن چشانید. (نحل:112)

از این سرگذشت معلوم می­شود که اطمینان آنان ثبوتی نبوده که دستخوش ناسپاسی و کفران نعمت شده و سپس به عذاب دچار شدند.

* در جهان اعتماد و اطمینان *** نیست الّا به مرد با وجدان (ملک الشعرای بهار)

* این نفس مطمئنه خموشی غذای اوست *** وین نفس ناطقه سوی گفتار می­رود

ای نفس مطمئنه، اندر صفات حق رو *** اینک قبای اطلس، تا کی در این پلاسی (دیوان شمس)

* نکته­ای که قابل توجّه است اینکه بعضی اهل معرفت گفته­اند: که افرادی یهودی یا نصرانی یا بودایی هستند به دین و کار خود اطمینان دارند و آن را خوب می­پندارند. در حالی که هیچ تحقیق و تفحصی نکردند. اطمینان آنان به حقیقت آیین ناقص است و این اعتقاد برای آنان راه­گشا نیست.

در واقع قوّت و ضعف هر چیزی که سکون آور و آرامش بخش است در حقیقت و باطن، معلوم نیست که چقدر این سکون با ثبوت تطابق دارد. با هوای نفس و خواسته­ای که با جنبه تقلیدی و تعصّب همراه است و تحقیق همراه آن نیست به صواب دورتر است.

*همه خدا را رزّاق می­دانند و به زبان این رزاقیّت را جاری می­کنند و توکّل بر او می­نمایند ولی این گفته با باور درونی ناهماهنگ است. با این که رزق، تضمینی بوده و تقدیر و تقسیم شده است ولی در موارد آزمایش و اتفاقات، اشکال بر داده­های او می­شود و این از ضعف اطمینان باطنی به حق است و دلیل واضحی است که نفس طمأنینه پیدا نکرده است.

* تا زمانی که با علوم الهی بخوبی نفهمیده که به تفویض رسیده است، نباید مطمئن شود. برای اطمینان باید ببیند که حال و مرادش در آنچه که تفویض نموده با یکدیگر موافق هستند یا نه ! زیرا یکی از علامات صحت تفویض قبول آن و یکی از علامات قبول نیز این است که خداوند متعال، اموری را که بنده به او تفویض نموده است، به خوبی و بالاتر از آرزوی بنده سرپرستی کند. (المراقبات ص 299)

*امام زین العابدین (ع) در نیایش 47 چنین می­گوید: تشریف عطای خویش بر من بپوشان و در منازلی (در بهشت) که برای دوستانت مهیا ساخته­ای مکان ده برای من مکانی مطمئن که در آن آرام گیرم و دلم شاد شود.

*تا زمانی که نفْس به عنایت، مطمئنه نشده، نباید شخص از خودش مطمئن شود چه آنکه اعتقاد و نیّت و اعمال در معرض آفات هستند. بودند کسانی که در اواخر عمر گرفتار عجب و غرور شدند با این که انسان­های وارسته بودند چون مهر سکون و آرامش واقعی بر دلشان نخورده بود در سنین پیری مورد هجوم رذایلی قرار گرفتند که صراط مستقیم آنان تبدیل به راه انحرافی شد.

*افرادی که قوه خیال و فکرشان دائم در پرواز از یک شاخه به شاخه­ای هست و سکون و آرامش ندارند اگر نتوانند قطع درخت به وسیله توسل و ذکر و فکر و ریاضت بکنند به طمأنینه نفس نخواهند رسید و این یکی از بزرگترین موانع سر راه انسان است. کسانی که خطورات بسیار دارند در نماز حضور ندارند و همین مانع از توجه و حضور در درگاه حق می­شود. پس تا زمانی که خواطر پراکنده غالب بر ذهن است به اطمینان ثبوتی نخواهد رسید.

* جنبه اطمینان اثباتی بیشتر در آن جاهایی است که شخص با علم و اسبابی عقیده­ای پیدا می­کند و مطمئن به آن نظر می­شود امّا بعد از مدّتی و سالها. دلیل مخالف آن عقیده و نظر بر او مکشوف می­شود پس مجبور است از نظر اولی برگردد.

چه آن­که شک و ضعف عارض بر عقیده و نظر، جای طمأنینه برای او نمی­گذارد و دستخوش امواج طوفان می­شود و چه بسا به تأثّر و تأسف می­افتد و راهی جز تعمیر و مرمّت ندارد.

*گوییم بعضی صفاتی که بنده به آن یقین دارد که دارنده آن است مانند سخاوت و حلم و تواضع و ... نمی­شود صددرصد آن را ملکه خود بداند مگر آن­که امتحان پیش آید و در بوته آزمایش معلوم گردد که دارنده آن است، یا به قوه خیال و گمان خود، آن را باور داشته است.

*مردی نزد پیامبر (ص) آمد و عرض کرد: یا رسول الله مرا سفارشی کن. فرمود:« چیزی را شریک خدا مگیر هر چند به آتش سوخته شوی و شکنجه ببینی که دل تو باید به ایمان مطمئن باشد. (علم اخلاق اسلامی 3/354)

معلوم می­شود ایمانِ مستقر و مطمئن، نمی­گذارد که انسان شرک بورزد اگرچه به بلاهایی دچار شود.

*بدان هر صفتی که ملکه شود و جنبه ثبوتی داشته باشد مانند صدق، طمأنینه است و هر رذیله­ای که شک و دودلی به بار آورد مانند کذب، ضدّ آن است. هر صفتی که گاهی هست و گاهی نیست مثلاً گاهی راست گفتار است و گاهی این چنین نیست جنبه اثباتی  می­باشد. پس هر کس ملکه صفت او جنبه ثبوتی داشته باشد طمأنینه دارد و در واقع حالت تفویض دارد و او را غم و خوف نمی­گیرد.

*در تفسیر این آیه « همانا به ذکر خداوند دل­ها اطمینان پیدا می­کند.» (رعد:28) روایاتی وارد شده است که ذکر خدا پیامبر است. (تفسیر عیاشی 2/211) اهل بیت و شیعیان هستند. (المیزان 11/502)

همه روایات از باب تطبیق مصداق بر عام است و مصادیقِ «ذکر خدا» پیامبر، امامان، برگزیدگان، مؤمنین کامل و شیعیان مخلص  می­باشند که به وسیله اینان مردم به یاد خدا می­آیند. اگرچه برای اطمینان قلب هر آثار و دلیل و واقعه­ای سبب می­شود انسان به یاد خدا بیفتد که عمومیت داشته باشد ولی انسان کامل و مؤمن واقعی بهترین شاهد و آیتی هستند که به وسیله آنان انسان به یاد خدا می­افتد و قلب­ها سکون و آرامش پیدا می­کنند.

*خداوند به پیامبر(ص) می­فرماید:« و هر یک از سرگذشتهای پیامبران خود را که بر تو حکایت می­کنیم نثبّت به فؤادک : تا دلت را بدان استوار گردانیم. » (هود:120)

معنای « نثبّت فؤادک » افزایش یقین و طمأنینه قلب پیامبر است. زیرا بسیاریِ دلیل، هرچه بیشتر باشد باعث تثبیت و تسکین دل  می­شود. (جوامع الجامع 3/181) در واقع کار رسالت بسیار عظیم و سنگین است و تحمّل رنجها و گرفتاریها از کفّار و مشرکین و اهل شهر محل سکونت و اهل کتاب و ... لازم دارد استواری دل؛ که کلام وحی و حکایت انبیاء نوعی تسکین قلب برای پیامبر بوده است.

*اگر خداوند فرمود:« به ذکر خدا دلها مطمئن می­شود.» (رعد:28) برای کسانی که دلهایشان ملهم به الهام رحمانی باشد والّا خطورات و القائات شیطانی و اضطراب و اقلاق در دل سبب اطمینان و سکون نمی­شوند. شخص نماز می­خواند و نماز، ذکر است ولی آرامش ندارد ذهنش به این طرف و آن طرف می­رود روی عادت می­خواند، نماز بازاری می­خواند در حالی که نماز باید تسکین دهنده و آرام کننده باشد.

* در بعضی جنگ­های پیامبر مانند جنگ احد بسیاری فرار کردند و عدّة قلیلی همراه پیامبر بودند و از جان او حفاظت می­کردند. آن­هایی که فرار می­کردند ثبات قدم نداشتند، خوف بر آنها غالب بود و ضعف ایمان خودش را در وقت بسیار حساس نشان داد. امّا خداوند بر پیامبر و مؤمنین سکینت نازل فرمود. (فتح:4) به یک تعبیر این حالت ثابتین ایمان موهوبی بوده است نه ایمان تحصیلی و برهانی که ضعف و شک و خوف بر آنها غالب نشد، لذا بعد خداوند فرمود:« تا ایمانی بر ایمان خود بیفزاید.» یعنی اطمینان روی اطمینان، افزایش سکونت و آرامش به خاطر این جانبازی عطا شد.

اگر نفس مطمئنه موهبتی باشد که جای بحث نیست ولی اگر تحصیلی باشد احتمال می­رود که شک و شبهه­ای و القائی سبب آفت زدگی شود. چه آنکه تحصیل هر موضوعی گرچه سخت است امّا نگه داشتن آن سخت­تر است؛ و انسان در زیر و رو شدن احوال، قابل تغییر خواهد بود. وقتی تقلّب آمد، آرامش از بین خواهد رفت. تا حالت طمأنینه است سکون است و چون در تقلّب قرار می­گیرد هیجان و اضطراب و دو دلی می­آید که در تقلّب، آسیب پذیری پیدا می­شود.