داستان هایی از زندگی امیرالمومنین علیه السلام

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مطالعه کتب

بسم الله الرحمن الرحیم

پیش گفتار

مردم بااینکه از نعمت ولایت امام الحق، حضرت علی علیه‌السلام برخوردارند، لیکن در عقاید و زندگی و ... روش آن حضرت را کمتر عمل می‌کنند، بلکه در بعضی از موارد، خلاف آن را پیش می‌گیرند و ازآنجاکه بهترین الگوی انسان‌ها، وجود مبارک آن حصرت و اعمال و کردار ایشان در تمام زمینه‌ها می‌باشد، در پی آن برآمدم تا با تکیه بر عنایت آن حضرت، شمه‌ای از فضایل و مناقب، معجزات و کرامات، سیره و روش، سیاست، مسائل اجتماعی، قضاوت و حکم، عبادت و زهد، جنگ و شجاعت، علم و دانش، مباحث تاریخی و ده‌ها موضوع دیگر که از آن حضرت صادر و نقل شده است، به‌صورت داستان‌های آموزنده به نحو اختصار، از کتب شیعه و سنی که به نظر بنده رسیده، جمع‌آوری کرده، با ذکر منابع، به رشته‌ی تحریر درآورم؛ گرچه فضایل و مناقب آن حضرت را نمی‌توان آن‌طور که بایسته و شایسته است، ذکر کرد؛ شاهد این مدعا، دو حدیث از پیامبر گرامی اسلام است که در اینجا تقدیم دوستداران آن حضرت می‌نمایم. پیامبر صلی‌الله علیه و آله می‌فرماید:

«یا علی علیه‌السلام کسی تو را نشناخت مگر من و خدا؛ اگر ترس از مردم نداشتم، آن‌قدر از فضایل تو را می‌گفتم که مردم، خاک پایت را توتیای چشم خود کنند. تو به‌منزله‌ی کعبه‌ای که همه به‌سوی تو می‌آیند ولی تو به‌سوی کسی نمی‌روی؛ اگر من و تو نبودیم خدا شناخته نمی‌شد». (کتاب سلیم بن قیس- اسدالغابه، ج 3 کفایة الطالب- تذکرة الخواص- مناقب خوارزمی)

و در جایی دیگر می‌فرماید:

«اگر درختان، قلم و دریاها مرکب و پریان، حسابگر و انسان‌ها نویسنده شوند، هرگز فضائل علی علیه‌السلام را نمی‌توانند حساب کنند.

هرکس، فضیلتی از فضائل علی علیه‌السلام را بنویسد تا وقتی‌که از آن نوشته، اثری باشد، فرشتگان دائماً برای آن کس، طلب آمرزش می‌کنند؛ هرکس نگاه به کتابی از فضائل علی علیه‌السلام کند خداوند گناهانی را که با چشم، مرتکب گردیده می‌آمرزد». (کتاب سلیم بن قیس اسدالغابه، ج 3 کفایة الطالب- تذکرة الخواص- مناقب خوارزمی)

باآنکه ما را به شناخت واقعی مقام حضرتش راهی نیست اما ازآنجاکه گفته‌اند:

 

آب دریا را اگر نتوان کشید **** هم به‌قدر تشنگی باید چشید

 

بر آن شدیم تا شمه‌ای از تاریخ و قضایا و فضائل و... مربوط به آن امام همام را در کتابی جمع کرده، تقدیم دوستداران آن حضرت کنیم و به لطف حق، این امر تحقق یافت و قریب یازده سال قبل در دو جلد به‌صورت قطع جیبی چاپ شد و بعداً به چاپ‌های متعدد رسید و دوستان از دور و نزدیک ما را مرهون الطاف خود قرار دادند.

لکن با نظر «مسئول انتشارات ناصر» بنا شد این کتاب در یک جلد با تصحیح و تنقیح و تنظیم چاپ گردد که بحمدالله این تصمیم، عملی شد.

امید است ما و خوانندگان محترم با خواندن این مجموعه، شناخت و دوستی‌مان نسبت به امام الموحدین، بیشتر شده و مورد مرحمت آن حضرت قرار بگیریم.

والحمدلله الّذی جعلنا من المتمسّکین بولایة علیّ بن ابیطالب و الائمه علیهم السّلام

(سید علی‌اکبر صداقت- 13 رجب 1415)

 

        1-        امیرالمؤمنین علیه‌السلام و دعوت پیامبر صلی‌الله علیه و آله

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «وقتی آیه‌ی (و انذر عشیرتک الاقربین)؛ «ای پیامبر خویشان نزدیک خود را انذار بده و آگاه کن.»(الشعراء:214) نازل شد، رسول خدا مرا طلبید و فرمود: یا علی! خدا مرا امر کرده است تا اقوام نزدیکم را به اسلام دعوت کنم، من از اینکه می‌دانستم آنان قبول نمی‌کنند از گفتنش اکراه داشتم تا جبرئیل به نزدم آمد و گفت: اگر آنچه خدا امر کرده است انجام ندهی دستورش را بجا نیاوردی. حال تو غذایی تهیه کن و بنی عبدالمطلب را دعوت کن تا در اینجا آنچه را خدا امر کرده است به آنان تبلیغ نمایم. این غذا را از یک ران گوسفند و ظرفی از شیر مهیا کن.

من آنان را دعوت کردم و حدود چهل نفر بودند، در بین آنان عموهای پیامبر صلی‌الله علیه و آله مانند ابوطالب و حمزه و عباس و ابولهب هم بودند.

وقتی جمع شدند، پیامبر تکه‌ای از گوشت گوسفند را به دهان نزدیک کرد و در ظرفی که بقیه‌ی گوشت بود گذارد و فرمود: بسم‌الله! بخورید. همه خوردند و به برکت نَفَس پیامبر صلی‌الله علیه و آله هر چه خوردند جای دست آنان معلوم نمی‌شد و کم نمی‌گردید تا همگی با همان یک ران گوسفند و شیر سیر شدند.

وقتی‌که رسول خدا اراده کرد تا سخنی گوید، ابولهب، عموی آن حضرت، مجال نداد و با گفتن این جمله که «محمّد صلی‌الله علیه و آله خوب شما را سحر کرد» قبل از شنیدن کلمه‌ای از پیامبر، همگی متفرق شدند.

روز بعد رسول خدا فرمود: یا علی! این مرد، پیش‌دستی نمود و نگذاشت تا منظور خویش را بگویم؛ دوباره طعامی تهیه کن و آنان را دعوت نما.

آنان همگی آمدند و از غذا خوردند و سیر شدند، پیامبر بلافاصله فرمود: ای بنی عبدالمطلب! به خدا قسم در عرب، کسی را نمی‌شناسم که بهتر ازآنچه من آورده‌ام برای طایفه و قوم خود آورده باشد؛ زیرا من خیر دنیا و آخرت را آورده‌ام، بدانید که خدای بزرگ مرا امر کرده است تا شما را به همان کار خیر دعوت کنم و از شما هر که مرا یاری کند و دعوتم را در این امر اجابت کند او برادر و جانشین من خواهد بود.

همه‌ی آنان سکوت کردند و من عرض کردم: یا رسول‌الله! دعوت شما را قبول کردم و این در حالی بود که من از همه‌ی آنان کوچک‌تر بودم، پیامبر فرمود: این علی برادر و جانشین من بین شماست، سخنش را بشنوید و اطاعت کنید.

آنان خندیدند و به ابوطالب گفتند: محمّد صلی‌الله علیه و آله ترا امر می‌کند که از پسرت اطاعت کنی!» (تاریخ الکبیر، ج 2، ص 216- علی و الوصیه)

 

        2-        به‌سوی خلافت امیرالمؤمنین علیه‌السلام

 

وقتی مردم برای بیعت با امیرالمؤمنین علیه‌السلام آماده شدند، حضرت درباره‌ی عدم تمایل خویش به خلافت چنین فرمود:

«ای مردم! مرا بگذارید و دیگری را برای خلافت انتخاب کنید، زیرا آشکارا می‌بینم که اگر خلافت را قبول کنم، بلاهای گوناگونی را دیدار خواهم کرد که از دل، توان شکیبایی ببرد و عقل‌ها از آن بلرزد و جهان را تاریکی فتنه، چنان فروگیرد که شاهراه حقیقت شناخته نشود. ای مردم! بدانید اگر من آرزوی شما را برآورم و به خلافت تن دهم بر گردن شما سوار خواهم شد و آنچه بخواهم انجام می‌دهم و سخن هیچ‌کس را نخواهم شنید و از حرف دیگران باکی ندارم. اگر مرا به حال خود بگذارید و دیگری را تعیین کنید من از شما او را در پذیرفتن فرمان بیشتر اطاعت کنم. ای مردم! اگر شما را وزیر باشم نیکوتر است تا شما را امیر شوم».

مالک اشتر عرض کرد: «به خدا سوگند اگر این کار را قبول نکنی، دیگری متصدی امر خلافت می‌شود و تو در دفعه‌ی چهارم نیز از حق خویش محروم خواهی ماند.» و سپس گفت: «دست خود را به من ده تا با تو بیعت کنم». حضرت همان عذرها را آورد ولی مالک قبول نکرد و عرض کرد: «امروز میان مسلمانان، کسی به پایه‌ی فضل و دانش و سابقه‌ی تو در اسلام نیست و بعلاوه چون خبر کشته شدن عثمان در شهرها منتشر شده و خبر بیعت با دیگری انتشار نیافته، هر فرمانداری به گردنکشی و طغیان برمی‌خیزد و پرچم مخالفت را برمی‌افروزد و موجبات شورش و اختلاف در بین مردم فراهم می‌آید و تفرقه میان مسلمانان می‌افتد، پس سزاوار است برای حفظ مصالح مسلمانان، خلافت را قبول نمائی».

امام پس از شنیدن این سخنان مالک اشتر، موافقت کرد و مالک و همراهانش با امام، بیعت کردند. (شرح نهج‌البلاغه، عبده، ناسخ التواریخ- زندگانی علی بن ابیطالب، ص 16-15، تألیف عمر ابوالنصر)

 

       3-       بیرون رفتن زبیر از جنگ جمل

 

جنگ جمل (بصره) را افرادی مانند طلحه و زبیر، به راه انداختند؛ جنگ شروع شد و دو صف در مقابل یکدیگر قرار گرفتند؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «چه می‌خواهید و چه منظور از این جنگ دارید؟»

گفتند: «خون عثمان را مطالبه می‌کنیم!» حضرت فرمود: «خدا کشندگان عثمان را لعنت کند حالا چه می‌خواهید؟» بعد به سپاهیانش دستور داد تیری رها نکنید و نیزه و شمشیری به کار نگیرید تا نزد خدا معذور باشید.

یکی از مهاجمین مقابل، تیری انداخت و یک نفر از یاران حضرت را کشت و دیگری تیری رها کرد و «عبدالله بن بدیل» را به قتل رسانید.

وقتی کشته‌ها را نزد حضرت آوردند، فرمود: «خدایا! تو گواه باش».

حضرت از وسط میدان، زبیر را خواند و فرمود: «نزدیک من بیا تا مطلبی را بگویم».

زبیر گفت: «در امان هستم؟» حضرت فرمود: «در امانی». زبیر، نزدیک آمد و حضرت به او فرمود: «یاد داری روزی رسول خدا بر ما عبور کرد و به صورتم خندید و من هم خندیدم؛ تو گفتی: یا رسول‌الله! علی مزاح و شوخی را ترک نمی‌کند. پیامبر فرمود: روزی آید که تو با علی علیه‌السلام می‌جنگی و تو ستمکار خواهی بود؟!» زبیر گفت: «آری فراموش کرده بودم و اگر به خاطر داشتم هرگز اقدام به جنگ با تو نمی‌کردم به خدا قسم دیگر با تو نمی‌جنگم».

امام به لشکرگاه خویش برگشت و فرمود: زبیر با خدا عهد کرد که با شما نجنگد. زبیر نزد عایشه رفت و گفت: «از وقتی‌که به عقل رسیدم در تمام کارها با بینایی کامل، وارد شدم جز در این مورد که علی علیه‌السلام مرا متذکر کلامی کرد که از پیامبر شنیده بود».

عایشه گفت: «پس چه می‌کنی؟» زبیر در جواب گفت: «اینان را وامی‌گذارم و می‌روم». عبدالله بن زبیر گفت: «میان این دو جماعت را جمع کردی و شمشیرها را برای یکدیگر تیز و آماده کردی حالا می‌خواهی بروی؟! نه تو از پرچم‌های علی علیه‌السلام و جوانان شجاع همراه که از آن‌ها مرگ می‌بارد ترسیدی و می‌خواهی فرار کنی».

زبیر گفت: «مثلِ من کسی را به ترس سرزنش می‌کنی؟! نیزه‌ات را به من بده؛ نیزه را گرفت و بر لشکریان علی علیه‌السلام حمله کرد».

حضرت فرمود: «به او میدان بدهید و راه را باز کنید که جنگ نخواهد کرد. زبیر طرف راست و چپ لشکر را شکافت و به قلب لشکر رسید و از سوی دیگر خارج شد و به محل خود برگشت و به فرزندش، عبدالله گفت:

«بی‌مادر! شخص ترسو چنین می‌کند؟!» این بگفت و از میدان جنگ بیرون رفت. (تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 171- پیغمبر و یاران، ج 3- بحارالانوار، ج 18- کامل ابن اثیر، ج 3)

 

        4-        عبادات و مناجات امیرالمؤمنین علیه‌السلام

 

عروة بن زبیر می‌گوید: «در مسجد رسول خدا نشسته بودیم و درباره‌ی اعمال اهل بدر و گذشته‌ها گفتگو می‌کردیم، ابودَرْداء از حاضرین بود گفت: مردم می‌خواهید از کسی به شما خبر دهم که از همگان، ثروتش کمتر و پارسائی‌اش بیشتر و در عبادت کوشاتر است؟ گفتند: آری. گفت: امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه‌السلام».

عروه گوید: «بخدا سوگند به خاطر این گفتار ابودرداء همه‌ی اهل مجلس از او رو گرداندند؛ زیرا اینان از دشمنان حضرت بودند و طاقت شنیدن فضایل حضرت را نداشتند. مردی از انصار، رو به او کرد و گفت: سخنی گفتی که حاضران هیچ‌کدام با تو موافقت نکردند. ابودَرْداء گفت: مردم! چیزی را که خودم دیدم برای شما تعریف کنم: در قسمتی از باغات، علی علیه‌السلام را مشاهده کردم که از غلامان خود کناره گرفته، در لابلای درختان خرما پنهان شد؛ از من دور شد و من او را گم کردم. پیش خود گفتم حتماً به منزلش رفته است؛ چیزی نگذشت که صدای ناله‌ای حزن‌انگیز و نغمه‌ای دل‌خراش، به گوشم رسید که صاحب ناله می‌گفت: «پروردگارا! چه بسیار گناهی که به خاطر حلم و گذشت خود، با عذاب کردن من، درصدد مقابله برنیامدی و چه بسیار جرمی که با کرم خود از کشف نمودن آن خودداری فرمودی؛ خداوندا؛ اگر عمری طولانی در نافرمانیت گذرانده‌ام و نامه‌ی عمل و بار گناهم سنگین شده است، به غیر آمرزشت آرزویی ندارم و جز خشنودیت به چیزی امید ندارم».

از شنیدن ناله به جستجوی صاحب آن افتادم، ناگهان دیدم که حضرت علی علیه‌السلام است، در گوشه‌ای بی‌حرکت خود را پنهان ساختم. در آن نیمه‌شب، نماز بسیاری خواند؛ آنگاه به دعا و گریه پرداخت و از حال خود به درگاه الهی، شکوه می‌برد؛ ازجمله مناجات حضرت، با خداوند این بود:

«خداوندا آنگاه‌که در عفو و بزرگواری‌ات فکر می‌کنم، گناهانم در نظرم ساده می‌آید، پس وقتی‌که به یاد عقوبت‌های شدیدت می‌افتم بلیه ام گران می‌شود». «ای وای اگر در نامه‌های عمل به گناهی برخورد کنم که من آن را فراموش کرده‌ام ولی تو آن را به حساب آورده‌ای، آنگاه خواهی گفت: او را بگیرید؛ وای بر این گرفتاری که بستگانش نمی‌توانند نجاتش دهند و قبیله‌اش به حالش سودی نخواهند داشت، آنگاه‌که دستور فراخواندنش رسید، همگان بر او رحمشان می‌آید». «وای از آن آتش که جگرها و کلیه‌ها را کباب می‌کند، وای از آن آتشی که اعضای بدن را از هم جدا می‌کند، آه از آن بیهوشی که در اثر شعله‌های سوزان دست می‌دهد».

سپس حضرت، آن‌قدر گریه کرد که دیگر حس و حرکت از او بریده شد. پیش خود گفتم: حتماً در اثر شب‌زنده‌داری خوابش گرفته است و برای نماز شب بیدارش می‌کنم.

جلو رفتم، دیدم مانند چوبی خشک روی زمین افتاده است، او را تکان دادم دیدم تکان نمی‌خورد، خواستم او را بنشانم نشد؛ گفتم: «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون»(بقره:156) حتماً مرده است.

به منزل حضرت رفتم تا خبر مرگش را با اهلش برسانم. فاطمه‌ی زهرا علیها السلام فرمود: ای ابودَرْداء! چه خبر شده است؟ جریان را برای خانم، نقل کردم؛ حضرت زهرا علیها السلام فرمود: ابودرداء به خدا علی علیه‌السلام باز هم مانند همیشه از ترس خدا غش کرده است، سپس مقداری آب آوردند و به صورتش پاشیدند و به هوش آمد.

همین‌که به هوش آمد و مرا دید که گریه می‌کنم، فرمود: ابودَرْداء! برای چه گریه می‌کنی؟ گفتم: از این حالتی که شما برای خودت پیش آورده‌ای. فرمود: ابودرداء پس آنگاه‌که مرا برای حساب فراخوانند و اهل گناه به عذاب الهی یقین کردند مرا ببینی، چگونه خواهی بود؟ آن وقت که مأمورین درشت‌خو و ترش‌رو اطراف مرا بگیرند و در پیشگاه پادشاهی جبار بایستم، درحالی‌که زندگان مرا تسلیم کرده‌اند و مردم دنیا به حال من ترحم کنند؛ آنجا در پیشگاه خداوندی که هیچ سرّی از او پوشیده نیست، اگر مرا ببینی بیش از این دلت به حال من خواهد سوخت.

ابودرداء گفت: بخدا سوگند که این حالت را در هیچ‌کدام از یاران رسول خدا صلی‌الله علیه و آله ندیدم. (امالی الطوسی علی از ولایت تا شهادت، ص 279)

 

        5-       پاسخ علی علیه‌السلام از «والذاریات»

 

ابوالطفیل گوید: «دیدم امیرالمؤمنین علیه‌السلام بر منبر ایستاد و فرمود: مردم! از من پرسش کنید، پس از من همانندم پیدا نمی‌شود که هر چه بخواهید بپرسید و او جواب گوید.

پس ابن الکوّاء برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین!«والذّاریات ذروا»: «پراکنده‌کنندگان که پراکنده کنند» چیست؟

فرمود: بادها هستند.

گفت: «فالحاملات وقرا»: «بردارندگان بارگران» کدامند؟

فرمود: ابرها می‌باشند.

گفت: «فالجاریات یسرا»: «آسان روندگان» چیستند؟

فرمود: کشتی‌ها

گفت: «فالمقسّمات امرا»: «تقسیم‌کنندگان کار» کی اند؟

فرمود: فرشتگان. (سوره ذاریات، آیه 1-4)

گفت: «الّذین بدّلوا نعمة الله کفراً و أحلّوا قومهم دارالبوار جهنم»(ابراهیم، آیه 28): «کسانی که نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قومشان را در جهنم سرای هلاکت درانداختند» چه کسانی هستند؟

فرمود: منافقان قریش هستند». (بوستان معرفت- مستدرک الصحیحین، ج 2، ص 467- تفسیر ابن کثیر)

 

        6-        پرچم‌دار لشکر ضلالت کیست؟

 

ثابت ثمالی از سوئد بن غفله روایت نموده است که امیرالمؤمنین علیه‌السلام روزی در مسجد کوفه خطبه می‌خواند، مردی از پای منبر برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین! من از «وادی القری» می‌گذشتم، دیدم خالد بن غُرْفطه مرده است؛ برایش طلب آمرزش کنید.

حضرت فرمود: بخدا سوگند! خالد بن غرفطه نمرده و نمی‌میرد تا سردار لشکر ضلالت (در جنگ با امام حسین «ع») شود و پرچم‌دار آن لشکر، حبیب بن حمار خواهد بود.

مرد دیگری از پای منبر برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین! من حبیب بن حمارم و شیعه‌ی شما و دوست شما هستم!!

فرمود: تویی حبیب بن حمار؟ گفت: آری؛ دوباره فرمود: بخدا قسم تویی؟! گفت: آری بخدا قسم؛ فرمود: بخدا سوگند، تو هستی پرچم‌دار آن لشکر ضلالت که با پرچم از این در داخل می‌شوی و با دست اشاره کرد به دری که در مسجد کوفه به نام «باب الفیل» بود.

ثابت ثمالی گوید: بخدا سوگند، نمردم تا دیدم ابن زیاد عمر بن سعد را به جنگ حسین بن علی علیه‌السلام فرستاد و خالد بن غرفطه را سردار لشکر و حبیب بن حمار را پرچم‌دارش نمود و پرچم به دست، از «باب الفیل» داخل مسجد کوفه شد تا از ابن زیاد اجازه‌ی حرکت به‌سوی کربلا را بگیرد. (نهج‌البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 287- مناقب مرتضوی- بوستان معرفت، ص 544)

 

       7-       آن پیرمرد، پدرمان علی است

 

وقتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، زمامدار مسلمین بود و بیت‌المال در اختیارش فراوان بود در مسجد کوفه به اعتکاف (نماز و روزه و عبادت) مشغول بود؛ در چنین زمانی یک نفر بیابانی وارد مسجد شد، نزدیک افطار بود؛ رفت نزد پیرمردی که از افطارش استفاده کند. وقت افطار دید آن پیرمرد، شیشه‌ای از «قاووت» آرد جو بیرون آورد و مقداری هم به او داد، لکن نتوانست بخورد آن را در پارچه‌ای گذاشت و برخاست و از مسجد بیرون رفت؛ کوچه به کوچه گردش می‌کرد تا به خانه‌ای برسد که غذای خوبی داشته باشد و خود را سیر کند تا اینکه به خانه‌ی امام حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام رسید، وارد منزل شد و از غذای آنان سیر خورد و سپس «قاووت» آن پیرمرد را به امام حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام نشان داد و عرض کرد: در مسجد، پیرمرد غریبی را دیدم که از این قاووت می‌خورد، به من هم داد. دلم به حالش سوخت، می‌خواهم از این غذای شما برای او ببرم؛ امام حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام به گریه افتادند و فرمودند: آن پیرمرد، حضرت علی علیه‌السلام پدرمان است؛ او بدین طریق، تزکیه‌ی اخلاق و مجاهده می‌نماید. (ینابیع الموده، ص 174- علی پیشوای مسلمین)

 

        8-       مسلمان شدن راهب مسیحی

 

در راه جنگ نهروان، لشکر امیرالمؤمنین علیه‌السلام از دَیری (صومعه، جایی که عابد نصاری در آن عبادت و سکونت کنند) می‌گذشتند، پیری ترسا (راهب مسیحی) بر بالای دیر بود، نعره زد که‌ای لشکر! پیشوای خود را بگویید نزدم آید؛ به امام این خبر را رساندند، امام به طرف راهب آمد، چون نزدیک شد عرض کرد: ای سرور لشکر! کجا می‌روی؟!

امام فرمود: به جنگ دشمنان دین؛ عرض کرد: در همین‌جا توقف کن و لشکر خود را بفرما که متوجه جنگ مخالفان نشوند که ستاره‌ی مسلمانان به خوشبختی نیست و این ساعت، طالع ندارد؛ چند روز صبر کنید تا کوکب سعد شود آن‌وقت حرکت کنید که پیروز خواهید شد.

امام فرمود: تو دعوی علم آسمانی می‌کنی، مرا از سیر فلان ستاره خبر ده؛ عرض کرد: اسمش را نشنیدم؟! امام سؤال از ستاره‌ی دیگری کردند، باز ندانست؛ فرمود: تو از آسمان‌ها علم نداری، از احوال زمین می‌پرسم؛ آنجا که ایستاده‌ای، می‌دانی در زیر پای تو چه چیزی مدفون است؟ عرض کرد: نمی‌دانم؛ فرمود: ظروفی است و فلان عدد، دینارهای سکه‌دار و نقش دار در آن می‌باشد؛ عرض کرد: از کجا می‌فرمایی؟ فرمود: رسول خدا مرا خبر داده است؛ حتی فرمود: تو با این قوم نهروانیان می‌جنگی از لشکر تو ده نفر کشته و از لشکر دشمن، کمتر از ده نفر فرار کنند.

راهب، متحیّر شد و تعجّب کرد؛ امام فرمود: زیر قدم او را حفر کنید؛ پس از کندن آن ظروف و دینارها که نشانی‌هایش را امام فرمود: یافتند؛ پس از مشاهده‌ی صدق کلام امام، راهب به دست و پای حضرت افتاد و مسلمان شد و سپس حضرت متوجّه نهروان گردید. (تحفة المجالس، ص 163)

 

        9-        دست از برادرم بردار

 

لیلای غفاریه گفت: «من همواره در جنگ‌ها با رسول خدا می‌رفتم تا آسیب دیدگان را معالجه کنم و بیماران را پرستار باشم؛ بعد از وفات پیامبر، وقتی علی علیه‌السلام به جنگ جمل می‌رفت همراه شدم؛ بعد از پایان جنگ جمل به عایشه برخوردم و پرسیدم: آیا از رسول خدا چیزی در فضائل علی علیه‌السلام شنیدی؟ گفت: آری، روزی رسول خدا نزد من بود که علی علیه‌السلام بر او وارد شد درحالی‌که قَطِیفه ای (جامه، حوله، پارچه‌ی پُرزدار) بر تن داشت و بین من و پیامبر صلی‌الله علیه و آله نشست، من گفتم: جای دیگر نبود که اینجا نشستی؟! رسول خدا فرمود: ای عایشه! دست از برادرم بردار! او اولین کسی است که داخل اسلام شده و آخرین کسی است که او را می‌بینم و از دنیا می‌روم و اولین کسی است که در قیامت او را می‌بینم». (الاصابه، ج 6، ص 183-علی در کتب اهل سنت- فضائل الخمسه)

 

       10-       طبیب یونانی بی‌هوش شد

 

طبیبی از اهل یونان به خدمت امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمد و عرض کرد: چهره‌ی خیلی زرد است و ساق پای شما بی‌نهایت باریک است، باریکی ساق‌ها را علاج نتوانم کرد و لکن زردی صورت را می‌توانم معالجه کنم.

حضرت فرمود: آن چیست که برای زردی صورتم ضرر دارد و این مرض را زیاد کند؟ طبیب کمی سم را که همراه داشت بیرون آورد و گفت: این سمی است که کسی یک حبه از این را بخورد مرضش افزون گردد.

حضرت فرمود: این چند مقدار است؟ عرض کرد: دو مثقال؛ حضرت آن دو مثقال سم را گرفت و همه را خورد، کمی عرق کرد، آنگاه به طبیب یونانی فرمود: چشمت را ببند، چشم‌ها را بست، فرمود: اکنون دیده را باز کن؛ و طبیب چشم‌هایش را باز کرده چهره‌ی حضرت را سرخ و سفید، همچون خون و برف یافت. آنگاه حضرت دست برد و ستون خانه را بگرفت درحالی‌که بر فراز آن دو حجره هم بود، آن بنا را برافراشت و بلند کرد؛ طبیب چون چنین دید افتاد و از هوش رفت؛ وقتی به هوش آمد حضرت فرمود: این است قوت دو ساق ضعیف و باریک!(ناسخ التواریخ، ج 3، ص 663)

 

       11-       رهنمودهای امام به خدّاش

 

طلحه و زبیر مردی را که از قبیله‌ی «عبدالقیس» بود به نام خدّاش، نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرستادند و به او گفتند: تو را به سوی کسی می‌فرستیم که مدت‌هاست او و خاندانش را به سحر می‌شناسیم، وقتی نزدش رفتی از خوردنی و آشامیدنی او مخور و از وسایل شستشو و عطریات او استفاده مکن و با خلوت نکن، هنگامی‌که او را دیدی آیه‌ی سحر را بخوان و از خدعه‌ی او به خدا پناه ببر؛ و بعد پیغام خویش را ذکر کردند.

خدّاش خدمت امام آمد و سفارش‌های آنان را عمل کرد؛ امام دید او آیه‌ی سحر می‌خواند، خندید و فرمود: ای عبدالقیس! اینجا بیا؛ عرض کرد: جا وسیع است می‌خواهم پیغامی به شما برسانم. امام فرمود: اکنون غذا بخور و آب بیاشام و لباست را بیرون بیاور و عطر استعمال نما، سپس پیغامت را برسان؛ قنبر! برخیز و از او پذیرایی کن. خدّاش گفت: آنچه گفتی احتیاجی ندارم؛ فرمود: با تو خلوت کنم؟ عرض کرد: سرّ من آشکار است؛ فرمود: تو را به آن خدایی که بین تو و قلبت حائل است و به هم زدن چشم‌ها و راز سینه‌ها را می‌داند، آنچه زبیر به تو پیشنهاد کرد همین مطالبی نبود که من گفتم؟ گفت: آری خدا می‌داند؛ فرمود: اگر کتمان می‌کردی همان‌دم، جان می‌سپردی؛ تو را به خدا قسم می‌دهم آیا به تو نگفت که هنگام ملاقات، آیه‌ی سحر را بخوان؟ گفت: آری؛ فرمود: آن را بخوان و او می‌خواند و حضرت آیه را تکرار می‌کرد و از سر می‌گرفت و هر جا او اشتباه می‌کرد تعلیمش می‌داد.

خدّاش عرض کرد: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! در امر به تکرار آیه، چه منظور دارید؟ فرمود: برای اینکه قلبت مطمئن شود. گفت: درست است؛ فرمود: آن دو نفر به تو چه گفتند؟ او پیام آنان را نقل کرد؛ و حضرت فرمود: جواب پیغام را برسان و بعد فرمود: خداوندا! زبیر را به بدترین وضع بکش و خونش را در حال گمراهی بریز و طلحه را خوار و ذلیل فرما و در آخرت، بدتر از این برای آنان ذخیره کن که مرا ستم کردند و افتراء بر من بستند و شهادت خود را کتمان کردند و درباره‌ی من و تو و پیامبرت نافرمانی کردند؛ بگو آمین!

خدّاش گفت: آمین! و از آنان بیزاری می‌جویم و به خدا پناه می‌برم. فرمود: برگرد به‌سوی آن‌ها و به آنچه گفتم خبر ده؛ عرض کرد: نه بخدا قسم، از خدا بخواه مرا به‌زودی به تو برگرداند و توفیقم دهد و خشنودی او را درباره‌ی تو فراهم کند؛ حضرت دعا کرد و طولی نکشید که خدّاش برگشت و در جنگ جمل شهید شد. (تفسیر علی بن ابراهیم- اصول کافی- پیشگویی‌های پیشوایان، ص 156)

 

       12-       جوانمردی علی علیه‌السلام

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «چون جمعی از کفار را در جنگ احد کشتم و به فرار وادار کردم، به هر طرف که نگاه کردم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله را ندیدم، گمان کردم که به شومی اهل نفاق و افعال بد آنان، آن حضرت را به آسمان برده‌اند؛ پس غلاف شمشیر را شکستم و قصد کردم که جنگ کنم تا کشته شوم؛ بر کفار حمله می‌کردم و آنان را پراکنده می‌ساختم که ناگهان رسول خدا را در میان کشتگان در گوشه‌ای بی‌هوش افتاده دیدم، حضرت را ازآنجا به کناری آوردم؛ چون نظرش بر من افتاد فرمود: از یاران چه خبر داری؟ عرض کردم: راه فرار پیش گرفتند، از دین بیگانه شدند و تو را به دشمن گذاشتند؛ در این صحبت بودیم که ناگهان گروهی به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله حمله کردند؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: یا علی! شرّ این جمع را از من دفع کن، من هم به راست و چپ حضرت به آنان حمله‌ور شدم و عده‌ای را کشتم تا باقی فراری شدند.

چون به نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمدم فرمود: آیا نمی‌شنوی مدح و ثنای خود را در آسمان؟! مَلکی به نام رضوان، ندا می‌کند و می‌گوید: «لافَتی إلّا علیّ لا سیف إلّا ذوالفقار»: نیست جوانمردی غیر علی علیه‌السلام و شمشیری غیر ذوالفقار»؛ من خوشحال شدم و گریستم و بر این نعمت خداوند شکر کردم». (کشف الغمه حدیقة الشیعه، ص 146)

 

      13-      جنایت عبیدالله

 

وقتی‌که خلیفه‌ی دوم به قتل رسید فرزندش عبیدالله سر و صدایی در مدینه به راه انداخت، ازجمله هرمزان و جفینه و دختر ابو لؤلؤ را به ناحق از پای درآورد و سپس به اطفال و کودکانش حمله‌ور شد؛ سعد بن ابی وقاص ناگهان سر رسید و با خوش‌رویی و شیرین‌زبانی، شمشیر را از او گرفت و روانه‌ی زندانش کرد تا تکلیفش روشن گردد، همین‌که خلیفه‌ی سوم به خلافت رسید بر فراز منبر شد و جریان عبیدالله را پیش کشید و گفت: هرمزان مسلمان بود و چون وارثی نداشت مسلمانان وارث او می‌باشند و من که خلیفه هستم عبیدالله را عفو کردم؛ آیا شما حاضرید او را عفو نمایید؟!

همه ساکت شدند و تنها کسی که با پیشنهاد او مخالفت کرد امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود که با لحن اعتراض‌آمیز فرمود: این مرد (عبیدالله) جنایتکار است چون مرتکب قتل شده و مسلمان بی‌گناهی را کشته است، باید قصاص شود؛ بعد رو را جانب عبیدالله کرد و فرمود: اگر بر تو دست بیابم به‌جای هرمزان تو را خواهم کشت؛ خلیفه‌ی سوم اعتراض امیرالمؤمنین علیه‌السلام و دیگر مسلمانان را گوش نداد و او را بخشید و برای او منزلی در کوفه تهیه کرد. (خلفا در پیشگاه عدالت- تاریخ طبری، ج 5- انساب الاشراف، ج 5، ص 24)

 

       14-       انگیزه‌ی شروع جنگ نهروان

 

بعدازاینکه جنگ صفین خاتمه یافت، عده‌ای از لشکر امام جدا شدند و با کنایه و یا صریحاً مطالب بی‌ربطی را به حضرت نسبت دادند؛ تا اینکه عده‌ی آنان به چهار هزار نفر رسید و بر امیرالمؤمنین علیه‌السلام خروج کردند خوارج با عبدالله بن وهب راسبی، بیعت کردند و به طرف مدائن رفتند و عبدالله بن خباب فرماندار امام را در مدائن شهید کردند و شکم زن او را که حامله بود دریدند و دیگر زنان را نیز کشتند.

امام با سی‌وپنج هزار نفر از کوفه بیرون شد. از بصره فرماندارش، ابن عباس نیز ده هزار نفر را برای یاری امام، روانه کرد که افرادی همانند احنف بن قیس و حارثه بن قدامه در میان آنان بود.

امام در شهر انبار توقف کرد تا لشکرش جمع شدند، آن‌وقت برای آنان خطبه‌ای خواند که تحریص جنگ با معاویه را در برداشت؛ لشکر از جنگ با معاویه امتناع کردند و گفتند: ابتدا باید به جنگ با خوارج پرداخت. حضرت قبول کرد و به طرف نهروان حرکت نمودند. قبلاً نماینده‌ای از طرف خود به جانب ایشان، فرستاد لکن آنان نماینده‌ی امام را کشتند و پیغام دادند که اگر از این حکومت که قرار دادی توبه کنی ما در اطاعت تو درآییم وگرنه از ما کناره‌گیر تا برای خود امامی اختیار کنیم.

امام پیغام فرستاد که کشندگان برادران مرا به سویم بفرستید تا از ایشان قصاص کنم، آن وقت دست از جنگ با شما برمی‌دارم، شاید «مقلّب القلوب» هم شما را از این گمراهی برگرداند.

خوارج در جواب پیغام دادند که ما جمیعاً قاتل اصحاب تو می‌باشیم؛ این وقت امام، اصحاب خود را به‌سوی جنگ با خوارج امر کرد و فرمود: بخدا قسم که از ایشان زیاده از ده نفر، جان سالم بیرون نبرد و از شما ده نفر کشته نگردد.

لحظه‌به‌لحظه به امام خبر می‌دادند که خوارج از نهر عبور کردند، اما قبول نمی‌کرد و سوگند یاد می‌کرد که ایشان عبور نکرده‌اند و نمی‌کنند و جایگاه کشته شدن آنان در «رمیله» پایین نهر خواهد بود.

بعد از مدتی امام با لشکر به نهروان رسیدند و دیدند که خوارج در «رمیله» هستند، همان‌طوری که امام خبر داد، امام فرمود: الله‌اکبر! پیامبر خدا راست گفت.

پس دو لشکر مقابل هم صف کشیدند؛ امام پیش ایستاد و خوارج را امر فرمود که توبه کنند و به او بپیوندند؛ ولی آنان قبول نکردند و لشکر حضرت را تیرباران نمودند. اصحاب، عرضه داشتند که خوارج ما را تیرباران کردند، امام فرمود: شما دست بازدارید تا سه مرتبه؛ تا اینکه مردی از لشکر امام را آوردند که به تیر خوارج شهید شده بود.

امام فرمود: الله‌اکبر! الآن جنگ با ایشان برایتان حلال است؛ پس فرمان جنگ داد و فرمود: بر ایشان حمله کنید.

از خوارج چند نفر به میدان آمدند و رجز می‌خواندند تا امام را به قتل برسانند؛ امام همه‌ی آنان را به جهنم فرستاد. بعد از پایان جنگ، نه نفر از لشکر امام شهید شدند و ده نفر از خوارج، جان سالم بدر بردند، همان‌طوری که قبلاً امام، خبر داده بود؛ جنگ نهروان در سال سی‌وهشت هجری یعنی دو سال بعد از جنگ صفین واقع شد. (بحارالانوار- تتمة المنتهی، ص 21-19)

 

       15-      نقش علی علیه‌السلام در جنگ احد

 

خلیفه‌ی دوم به شقیق بن سلمه درباره‌ی شجاعت علی علیه‌السلام گفت: روز جنگ احد ما با رسول خدا بیعت کردیم بر اینکه فرار نکنیم، اگر کسی فرار کرد، او گمراه است و اگر کسی از ما کشته شد شهید شده و رسول خدا صلی‌الله علیه و آله پشت و پناه اوست.

وقتی‌که صنا دید قریش با لشکریان به ما حمله کردند طاقت نیاوردیم بلکه از میدان جنگ فرار کردیم؛ ناگاه امیرالمؤمنین را دیدیم که مانند شیر خشم‌آلود، کفی از ریگ زمین برداشته بر روی ما پاشید، فرمود: روی شما سیاه باد! این وقت صورت‌های ما غبارآلود گردید و او می‌فرمود: کجا فرار می‌کنید به‌طرف آتش می‌روید؟! ما برنگشتیم، بعد دیدیم دوباره علی علیه‌السلام به‌طرف ما حمله کرده، درحالی‌که در دست او شمشیری بود که از او مرگ می‌چکید و فرمود: شما بیعت نمودید و آن را نقض و شکستید، قسم به خدا کشتن شما از این جماعت، بهتر است.

من نظر کردم، دیدم چشم‌های علی علیه‌السلام مانند دو مشعل فروزان است و چنان شده که گویا دو کاسه پر از خون است، یقین کردم که به ما حمله خواهد کرد، از میان صحابه نزدش رفتم و گفتم: یا اباالحسن! به ما حمله مکن که دأب عرب است، گاه فرار می‌کند و گاه برمی‌گردد. علی علیه‌السلام از من حیا کرد، روی خود را به‌طرف دیگر برگردانید؛ قسم به خدا تابه‌حال، آن اُبُّهَت روز احد از قلبم خارج نشده است. (بحارالانوار، ج 6، ص 495- گلزار سخن، ج 1)

 

       16-       توصیف علی علیه‌السلام از زبان پیامبر صلی‌الله علیه و آله

 

روزی پیامبر صلی‌الله علیه و آله، سواره بیرون آمد درحالی‌که امیرالمؤمنین علیه‌السلام همراه او پیاده می‌رفت؛ فرمود: یا اباالحسن! یا سواره بیا یا برگرد؛ زیرا خداوند مرا امر کرده که هرگاه سواره‌ام تو هم سوار شوی و پیاده باشی هرگاه پیاده‌ام و بنشینی چون نشسته‌ام، مگر در حدی از حدود الهی که به‌ناچار نشست‌وبرخاست کنی؛ خداوند به من کرامتی نداده مگر آنکه مثل آن را به تو عطا فرموده است؛ مرا به نبوت اختصاص داده و تو را در آن ولی قرار داده تا حدودش را به پاداری و در سختی امورش قیام نمایی؛ قسم به خدایی که محمّد صلی‌الله علیه و آله را به حق به نبوت برانگیخته، هر که تو را انکار کند به من ایمان نیاورده و هرکه به تو کفر بورزد ایمان به خدا نیاورده است؛ فضل تو از فضل من و فضل من برای تو و آن فضل پروردگار است و این است معنی قول خداوند: «قل بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا هو ممّا یجمعون»(یونس، آیه 58)؛ «ای پیامبر! به مردم بگو شما به فضل و رحمت خدا شادمان شوید که آن از ثروتی که اندوخته می‌کنید، بهتر است.»

فضل خدا، نبوت رسول و رحمتش ولایت علی علیه‌السلام است؛ پس به نبوت و ولایت، شیعه خوشحال باشند و این برای آنان بهتر است ازآنچه دشمنان از مال و فرزند و اهل در دنیا جمع می‌نمایند؛ قسم به خدا، یا علی! تو خلق نشدی مگر برای پرستش پروردگارت؛ و به تو معالم دین شناخته می‌شود و به تو راه کهنه، اصلاح می‌گردد. هر کس از تو گمراه شد، گمراه است و خداوند، هدایت نمی‌کند کسی را که به تو ولایت ندارد و هدایت به تو نشده است و این است معنی قول خداوند، عزوجل: «و إنّی لغفّارُ لمن تاب و آمن و عمل صالحاً ثمّ اهتدی»(طه، آیه 28)؛ یعنی: «من زیاد آمرزنده‌ام کسی را که بازگردد و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد و به راه آید»، یعنی به ولایت تو آید. خداوند مرا امر کرده است که هر حقی که بر من فرض کرده برای تو مقرر کنم؛ حق تو واجب است بر کسی که ایمان آورد؛ اگر تو نبودی حزب‌الله شناخته نمی‌شد، به تو دشمن خدا شناخته می‌شود هر که با ولایت، خدا را ملاقات نکند چیزی ندارد.

خداوند این آیه را بر من نازل کرد: «یا ایّها الرّسول بلغ ما انزل إلیک من ربّک و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته»(مائده، آیه 67): «ای پیامبر آنچه به تو از خداوند، نازل شد برسان، (که آن ولایت تو یا علی علیه‌السلام بوده است)، اگر آن را نرسانی هیچ ابلاغ رسالت نکردی»؛ منِ پیامبر، اگر ولایت تو را نمی‌رساندم، همه‌ی اعمالم حبط می‌شد، هر که خداوند را به غیر ولایت تو ملاقات کند عملش باطل است و این وعده‌ای است که برایم ثابت شده است؛ و نگویم چیزی مگر پروردگار گوید و آنچه گویم از خداست که درباره‌ی تو نازل کرده است. (امالی صدوق، ص 399)

 

      17-      سخن گفتن علی علیه‌السلام با شیر

 

منقذ بن اصبع اسدی گوید: «شبی در خدمت امیرالمؤمنین علیه‌السلام بودم و آن شب نیمه‌ی شعبان بود، امام، سوار شتری شدند و برای کار مهمی به دهی رفتند، در اثنای راه در جایی فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند، من افسار شتر را داشتم، یک‌مرتبه گوش‌های شتر تیز و مضطرب شد که نتوانستم آن را نگه بدارم؛ امام پرسید: چی شده است؟ عرض کردم: شتر چیزی دیده که این‌طور بی‌تابی می‌کند؛ امام نگاه کرد و فرمود: درنده‌ای است؛ پس ذوالفقار را برداشت و نعره‌ای بزد و گامی چند برداشت؛ آن درنده شیر بود چون صدای امام را درک نمود نزدیک آمد و مانند گناهکاران، سر در پیش انداخت؛ امام دست دراز کرد موی گردن شیر را گرفته و فرمود: مگر نمی‌دانی من اسدالله و ابوالاشبال (پدر بچه شیرها) و حیدرم، قصد شترم نمودی؟

شیر به زبان فصیح عرض کرد: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! هفت روز بود که شکاری به دستم نیفتاد و گرسنگی بی‌طاقتم کرده است، از دور شبه شما را دیدم خجل گردیدم که خدای- تعالی- بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام گردانیده و بر دشمنان حلال نموده است. امام دست بر پشت شیر کشید و با او حرف زد تا آنکه عرض کرد: یا ولی‌الله! گرسنگی، گرسنگی؛ امام دست برآورد و فرمود: خداوندا! به حق محمّد و آل محمّد صلی‌الله علیه و آله او را روزی ده؛ چیزی نزد شیر آمد و به خوردن مشغول شد.

بعد امام پرسید: مسکن تو کجاست؟ گفت: کنار رود نیل؛ فرمود: اینجا چه می‌کنی؟ عرض کرد: به‌قصد زیارت شما به حجاز آمدم، در آنجا کوفه را نشان دادند و نزد شما آمدم، حال اذن رفتن می‌خواهم که دو پسر و جفتی دارم که از من بی‌خبرند.

چون اجازه گرفت، عرض کرد: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! در این سفر به قادسیه می‌روم و از گوشت سنان بن واهل شامی که از دشمنان شماست و در جنگ صفین گریخته، توشه‌ی راه کنم. امام دعا کرد و شیر رفت».

منقذ بن اصبع گوید: «متعجب و حیران شدم که امام فرمود: ای منقذ! از این واقعه تعجب نمودی؟! بدان خدایی که دانه را می‌رویاند و خلق را می‌آفریند، اگر از معجزاتی که رسول خدا مرا تعلیم داده، ظاهر کنم مردم به ضلالت می‌افتند؛ و بعد امام متوجه نماز شد و پس‌ازآنکه نمازش به اتمام رسید در خدمتش بودم تا به قادسیه رسیدیم که هنگام اذان صبح بود؛ در میان مردم غوغایی بود که می‌گفتند: سنان بن واهل شامی را شیری خورد و استخوان‌های بدنش را نشان دادند؛ من واقعه‌ی سخن گفتن شیر با امام را برای مردم نقل کردم، مردم دویدند و به خدمت امام رسیدند و از وجودش تبرک می‌جستند». (تحفة المجالس، ص 84)

 

       18-      امام در غم شهادت عمار

 

در آخر روز نهم جنگ صفین، ابوالهاویه عاملی و ابوحوّاء سلسکی، عمار را در سن 93 سالگی به شهادت رساندند؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام بر بالینش آمد و سر عمار را بر زانوی مبارک نهاد و فرمود: «ای موت! مرا ترک نمی‌کنی مرا راحت بگذار که هر دوست را می‌کشی، می‌بینم تو بصیری به آن‌هایی که من آنان را دوست دارم؛ انگار با دلیل و شاهد آنان را می‌بری.»

بعد فرمود: «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون»(بقره، آیه 156)؛ هر که از شهادت عمار، دل‌تنگ نشود او را از مسلمانی نصیب نباشد؛ خدای تعالی بر عمار رحمت کند در آن ساعت که او را از نیک و بد سؤال کنند؛ هرگاه در خدمت رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله سه نفر بودند چهارم ایشان عمار بود، اگر چهار نفر نزدش دیدم عمار پنجمین نفر ایشان بود. نه یک‌بار، عمار را بهشت واجب شده، بلکه بارها استحقاق آن را پیدا کرده است؛ بهشت عدن، مهیا و منتظر اوست؛ حق با او بود و او یار حق بود، چنانکه رسول خدا در شأن او فرمود: «حق با عمار است هر جا او باشد.» سپس فرمود: «کشنده‌ی عمار و دشنام دهنده و رباینده‌ی سلاح او به آتش دوزخ، معذب خواهد بود؛ آنگاه قدم مبارک را پیش نهاد و بر عمار نماز گزارد و با دست نازنینش او را در خاک نهاد.»(بحارالانوار- مجالس المؤمنین- تتمة المنتهی، ص 15)

 

       19-       نهصد دینار صدقه و صد دینار بخشش

 

از اصبغ بن نباته نقل شده است که در زمان امیرالمؤمنین علیه‌السلام مردی مرده بود و وصیت کرده بود به شخصی که این هزار دینار را بگیر، بعد از مردنم از این مال، هر چه دوست می‌داری صدقه بده و باقی را برای خودت بردار.

بعد از مردن موصی، وصی صد دینار را تصدق داد و نهصد دینار را برای خودش برداشت؛ ورثه میت به وصی گفتند: شما پانصد دینار را برای پدرمان صدقه می‌دادی و پانصد دینار را برای خودت برمی‌داشتی؛ وصی زیر بار این حرف نرفت و امتناع نمود.

این شکایت و داوری را نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام بردند. امام فرمود: چه شده است؟ ورثه جریان مقدار صدقه و بخشش را برای امام نقل کردند؛ امام به آن مرد وصی فرمود: این سخن ورثه میت را قبول کن! آن شخص قبول نکرد؛ امام فرمود: بر تو واجب است که نه‌صد دینار را صدقه دهی؛ به علت اینکه تو همین نه‌صد دینار را دوست می‌داری و صد دینار باقی را برای خود بگیر. (مستدرک الوسائل، ج 2، ص 528- قضاوت‌های محیرالعقول، ص 94- عجائب احکام امیرالمؤمنین)

 

      20-      توصیف علی علیه‌السلام از زبان جبرئیل

 

از طریق عامه از ابن عباس، روایت شده است که روزی جبرئیل، نزد رسول خدا و در پهلوی راست آن حضرت نشسته بود که ناگاه علی علیه‌السلام داخل شد؛ جبرئیل چون علی علیه‌السلام را دید خندید و عرض کرد یا محمّد صلی‌الله علیه و آله! اینک، علی بن ابی‌طالب می‌آید؛ رسول خدا صلی‌الله علیه و آله پرسید: جبرئیل! مگر اهل آسمان‌ها امیرالمؤمنین را می‌شناسد؟! عرض کرد: یا محمّد! قسم به آن کسی که تو را به نبوت، مبعوث گردانیده است، معرفت اهل آسمان‌ها به علی علیه‌السلام از اهل زمین به او بیشتر است؛ در هیچ جنگی از او تکبیر، بلند نشد مگر آنکه ما (ملائکه) با او تکبیر گفتیم و در هیچ غزوه‌ای حمله نکرد مگر ما با او به دشمنش حمله کردیم و هیچ شمشیری به کافری نزد مگر ما با او شمشیر زدیم؛ ای محمّد! هرگاه بر روی عیسی و عبادتش و زهد یحیی و طاعتش و مُلک سلیمان و سخاوتش مشتاق شوی به روی علی بن ابیطالب علیه‌السلام نظر نما.

پس خدای- تعالی- این آیه را نازل کرد: «ولمّا ضرب ابن مریم مثلاً إذا قومک منه یصدّون»: «و هرگاه مثلی برای پسر مریم حضرت عیسی زده شد ناگاه قومت از او بازدارند و برگردند»(سوره زخرف، آیه 57) که علی بن ابیطالب علیه‌السلام در مثل و شباهت مانند عیسی بن مریم و عیسی بن مریم شباهت به علی علیه‌السلام دارد. (کفایة الخصام، ص 636- غایة المرام، باب 440، مناقب ابن شهرآشوب)

 

       21-       سخن امام با ارواح

 

«حَبّه عرنَی» گفت: «با امیرالمؤمنین علیه‌السلام از کوفه خارج شدیم و به وادی السّلام رسیدیم؛ حضرت توقف کرد و انگار با اقوامی صحبت و گفتگو می‌کرد؛ من به متابعت از قیام امام، ایستادم تا خسته شدم و سپس نشستم به‌قدری که ملول شدم و پس از آن ایستادم، به‌قدری که همانند مرتبه‌ی اول، خسته شدم و باز نشستم به‌قدری که خسته شدم؛ سپس ایستادم و لباس خود را جمع کردم و عرض کردم: ای امیر مؤمنان! من از طول این قیام بر شما شفقت آوردم؛ آخر ساعتی استراحت نمایید؛ سپس عبا را روی زمین پهن کردم تا آن حضرت به روی آن بنشیند.

حضرت فرمود: ای «حَبّه»! این قیام و وقوف نبود مگر تکلم با ارواح مؤمنان و مؤانست با آنان؛ عرض کردم: آیا مردگان، تکلم و مؤانست دارند؟ فرمود: بلی، اگر پرده در جلوی دیدگان تو برداشته شود آن‌ها را می‌بینی که حلقه‌حلقه نشسته و با عمامه‌ی خود یا چیز دیگر، پشت و ساقه‌های پای خود را به هم بسته و بدین طریق، نشسته و گفتگو دارند.

عرض کردم: آیا آن‌ها اجسام‌اند یا ارواح؟ فرمود: ارواح هستند و هیچ مؤمن در زمینی از زمین‌های دنیا نمی‌میرد مگر آنکه به روح او گفته می‌شود که به وادی السّلام ملحق شود؛ وادی السّلام (نجف) بقعه‌ای از بهشت عدن است.»(فروع الکافی، ج 1، ص 66- معادشناسی، ج 3)

 

      22-      پاسخ علی علیه‌السلام در مورد زیورآلات کعبه

 

در دوران خلافت خلیفه‌ی دوم، طلا و نقره‌ی کعبه را برای او بازگو کردند و به وی پیشنهاد نمودند که اگر این طلا و نقره را بفروشی و به‌جایش اسلحه و لوازم جنگی تهیه کنی، نتیجه‌ی بیشتری عاید مسلمانان خواهد گردید، خانه‌ی کعبه احتیاجی به طلا و نقره ندارد!

خلیفه، تصمیم گرفت دراین‌باره اقدام کند، ولی دراین‌باره از امیرالمؤمنین علیه‌السلام پرسش کرد؛ امام در پاسخ وی فرمود: «روزی که قرآن به پیامبر، نازل گردید ثروت‌ها دارای چهار قِسْم بودند و رسول خدا حکم هر یک از این چهار قِسم را روشن نمود، ثروت‌های مسلمانان که به صورت ارث، باقی می‌ماند باید در میان ورثه تقسیم گردد و غنائم جنگی که آن‌ها را نیز دستور داد در میان کسانی که استحقاق آن را دارند تقسیم گردد و دیگر خمس است که به افراد معینی باید داده شود. چهارم زکات است آن هم محل مصرف معینی دارد.» سپس فرمود: این طلا و نقره‌های کعبه در موقع نزول قرآن وجود داشت، ولی خداوند آن‌ها را به حال خود گذاشت و در صرف کردن آن فرمانی صادر ننمود و این عدم صدور حکم نه از روی فراموشی بوده و نه از روی ترس»؛

آنگاه رو به خلیفه کرد و گفت: «تو نیز آن‌ها را در همان حالی که خدا و رسول نگه‌داشته‌اند، نگهدار.»

خلیفه گفت: «یا علی علیه‌السلام! اگر تو نبودی مفتضح می‌شدم.» طلا و نقره‌ی کعبه را به حال خود واگذاشت. (سیری در صحیحین- نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، ج 19، ص 158- ربیع الابرار زمخشری)

 

      23-     ناودان خانه‌ی عباس (عموی پیامبر صلی‌الله علیه و آله)

 

آن زمان که از جانب خدای سبحان دستور آمد که درهای منازل به مسجد پیامبر صلی‌الله علیه و آله را مسدود کنند، مگر درب منزل فاطمه علیها السلام و علی علیه‌السلام، مابقی درها را بستند؛ عباس، عموی پیامبر صلی‌الله علیه و آله تقاضا کرد که در منزلش به مسجد باز باشد؛ پیامبر فرمود: این کار ممکن نیست. عباس تقاضا نمود تا ناودانی از پشت‌بام به مسجد باشد تا شرافتی نصیبش شود؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله قبول کرد و به مردم فرمود: این امتیاز را به عمویم داده‌ام او را آزار نکنید که یادگار اجداد من است و هرکس او را اذیت کند و حقش را ضایع نماید لعنت خدا بر او باد.

زمان گذشت تا ایام خلیفه‌ی دوم، این ناودان برجا بود؛ روزی عباس مریض شد و کنیزش لباس بر بالای بام می‌شست، آب لباس را از ناودان بیرون ریخت و مقداری از آب به جامه‌ی خلیفه رسید؛ خلیفه سخت خشمگین شد و به غلامش فرمان داد تا ناودان را از جایش بکند؛ دستور خلیفه عملی شد و بعد گفت: هر کس ناودان را نصب کند او را به قتل می‌رسانم.

عباس از این واقعه، آزرده شد و به حال مرض با تکیه دادن بر عبدالله و عبیدالله، فرزندانش، به‌طرف خانه امیرالمؤمنین آمد؛ همین‌که چشم امام به او افتاد که از شدت مرض می‌لرزید، متأثّر شد و فرمود: عمو جان! چرا بااین‌حال آمدی؟ عباس، جریان تهدید خلیفه و کندن ناودان را شرح داد و گفت: مرا دو چشم بود یکی پیامبر که از دست دادم و شما؛ با بودن تو فکر نمی‌کنم شرافتم از بین برود و مورد اذیت واقع شوم.

امام فرمود: ان‌شاءالله آنچه موجب خوشحالی‌ات می‌شود فراهم می‌کنم، شما به خانه برگردید؛ امام به قنبر فرمود: شمشیر مرا بیاور؛ پس شمشیر به کمر بست و از منزل خارج شد و به طرف مسجد، رهسپار شد و ناودان را نصب کرد و فرمود: سوگند به حقّ صاحب این قبر (پیامبر) و منبر، هر که ناودان را بکند، گردن او و دستوردهنده‌اش را می‌زنم و در آفتاب می‌آویزم تا بسوزند.

جریان نصب ناودان به گوش خلیفه رسید و او وارد مسجد شد و ناودان را بر جای خود دید و گفت: کاری که علی علیه‌السلام کند کسی او را به خشم نمی‌اندازد و به جای قسم، کفاره می‌دهیم!

فردایش امام به خانه‌ی عباس رفت و از احوالش پرسید گفت: پسر برادر! تا تو را دارم حالم خوب است؛ امام فرمود: آسوده باش! سوگند به خدا اگر اهل زمین درباره‌ی ناودان با من دشمنی کنند با قدرت خداوندی، آن‌ها را می‌کشم و نمی‌گذارم چشم‌زخمی به تو رسد.

عباس بلند شد و پیشانی امام را بوسید و عرض کرد: ناامید نمی‌شود کسی که تو یاورش باشی. (بحارالانوار- سفینة البحار، ج 2، ص 149- پند تاریخ، ج 3)

 

      24-      قارصه، واقصه و قامصه

 

در زمان پیامبر صلی‌الله علیه و آله زنی زن دیگر را برای تفریح و شوخی به دوش خود حمل کرده بود که زن دیگر آمد و زن اولی (مرکوب) را نیشگون گرفت و این کار، سبب شد که پای زن از زمین برداشته شد و زنِ سواره از بالای دوش او به زمین افتاد و گردنش شکست و جان داد.

این جریان را برای داوری نزد امیرالمؤمنین بازگو کردند. امام فرمود: «دیه‌ی زن سواره بر سه بخش تقسیم می‌شود: یک ثلث آن را زنی که بر دوش او بوده بدهد و یک ثلث دیگر را زن نیشگون گیرنده بدهد و ثلث دیگری از زن سواره است چون از روی لهو سوار شده و به هلاکت خویش اعانت کرده است.»

این خبر را به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله رساندند، پیامبر صلی‌الله علیه و آله حکم علی علیه‌السلام را قبول کردند و امضاء فرمودند. (توضیح آنکه: در زبان عربی، زن سواره را «واقصه» و زن نیشگون گیرنده را «قارصه» و زن حمل‌کننده که پایش را بلند کرد، «قامصه» گویند. (الارشاد، ص 105- عجائب احکام امیرالمؤمنین- مناقب ابن شهر آشوب- النهایه ابن اثیر)

 

      25-      همسران امیرالمؤمنین علیه‌السلام

 

اول زنی که امام اختیار کرد، فاطمه زهرا علیها السلام دختر پیامبر صلی‌الله علیه و آله بود. حضرت صادق علیه‌السلام فرمود: خداوند حرام کرد زن‌ها را بر امیرالمؤمنین، مادامی‌که فاطمه علیها السلام در حیات بود؛ ابی بصیر عرض کرد: چرا؟ فرمود: چون فاطمه علیها السلام طاهره بود و خون حیض، نمی‌دید.

دوم، امامه دختر ابی العاص که مادرش زینب دختر رسول خدا بود، بنا بر وصیت حضرت زهرا علیها السلام امام او را به زنی گرفت و او مادر محمّد اوسط است.

سوم، خوله دختر جعفر بن قیس، مشهور به حنیفه بود؛ وقتی‌که اسراء یمامه را وارد به ابی بکر کردند خوله فرمود: والله کسی مالک من نمی‌شود مگر کسی که خبر دهد که من در اول ولادتم چه سخن گفتم. امام، قضایای کودکی‌اش را فرمود و او را به زنی اختیار کرد. خوله، مادر محمّد حنفیه است.

چهارم، ام‌البنین که از قبیله‌ی بنی کلاب بود، او مادر حضرت عباس بود و محبتش به امیرالمؤمنین و فرزندان فاطمه مشهور و نسبت به زنان دیگر حضرت، غیر فاطمه علیها السلام دارای عظمت و شرافت بس مهم می‌باشد.

پنجم، اسماء بنت عمیس است؛ او اول، زوجه‌ی جناب بن ابیطالب بود، بعد از شهادت جعفر طیار در موته، ابوبکر او را تزویج کرد و محمّد بن ابی بکر از او متولد شد؛ بعد از فوت ابی بکر، امیرالمؤمنین علیه‌السلام او را تزویج کرد و از او یحیی و عون متولد شدند.

ششم، محیاه دختر امرءالقیس بن عدی است؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام وقتی امرءالقیس را ملاقات کرد فرمود: من علی بن ابیطالب و پسر عم پیامبرم و اینان (امام حسن و حسین علیهم السّلام) پسران من از دختر پیامبرند و میل مزاوجت با تو داریم. امرءالقیس، دخترش محیاه را به تزویج امیرالمؤمنین و دیگر دخترش را به تزویج امام حسن علیه‌السلام و دختر سوم خویش، رباب (مادر سکینه) را به تزویج امام حسین علیه‌السلام درآورد.

هفتم، ام سعید دختر عروه بن مسعود ثقفی که عمه‌ی لیلی، زوجه‌ی امام حسین علیه‌السلام می‌باشد.

هشتم، لیلی دختر مسعود بن خالد دارمیه بود.

نهم، ام حبیبه دختر ربیعه بود و از او عمر و رقیه دوقلو به دنیا آمدند و همین رقیه، زوجه‌ی مسلم بن عقیل شد که با اسراء اهل‌بیت کربلا همراه بود.

دهم، صهباء دختر عباد بن ربیعه بود؛ او از اسراء یمامه و حضرت او را به چهل دینار خرید.

بعد از شهادت حضرت، فقط چهار زن زنده بودند: ام‌البنین، امامه، اسماءبنت عمیس و لیلی. (منتخب التواریخ، ص 120- عمده الطالب- منتهی الامال- الاصابه- ریاحین الشریعه)

 

      26-      برخورد شدید امام با اشعث

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در کوفه بالای منبر خطبه می‌خواند، در ضمن بیاناتش سخنی فرمود که اشعث بن قیس بر آن جناب اعتراض کرد؛ امام در سخنان خویش، امر حکمین را در جنگ با معاویه بیان می‌کرد که مردی گفت: ما را از قبول حکمین، نهی فرمودی و بعد به خاطر فشار اجازه دادی، نمی‌دانیم کدام یک بهتر بود؟ امام دست به روی دست زد و فرمود: این حیرت و سرگردانی، جزای شماست که در کار خویش احتیاط را از دست دادید و مرا به قبول آنچه حکمین بگویند وادار ساختید. اشعث بن قیس مقصود حضرت را نفهمید و گفت: این سخن بر ضرر و زیان شما تمام شد و سودی نداشت.

امام نگاه تندی به او کرد و فرمود: «چه چیز تو را دانا گردانید، چه بر ضرر و چه بر نفع من است؟! لعنت خدا و لعنت و نفرین لعنت کنندگان بر تو باد، ای جولا پسر جولا و ای منافق پسر کافر! سوگند به خدا در کفر یک‌مرتبه اسیر شدی و در اسلام بار دیگر؛ دارایی و حسب و بزرگی، تو را از یکی از این دو اسیری نجات نداد، مردی که قوم خود را به شمشیر راهنما باشد و ایشان را به مرگ سوق دهد سزاوار است نزدیکانش دشمنش بدارند و بیگانگان امینش ندانند.»

توضیح کلام امام اینکه: اشعث مردی دو رو و منافق بود، او و پدرش برد یمانی می‌بافتند و از اکابر «کنده» به شمار می‌رفت و همیشه در راه رفتن از روی تکبر، دوشش را می‌جنبانید؛ او در زمان کفر، وقتی پدرش را کشتند به خونخواهی پدر، لشکری آراست و به جنگ شد و مغلوب گشت و اسیر شد، با دادن سه هزار شتر خود را از اسیری نجات داد، بعد از آن با هفتاد مرد از «کنده» خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله رسید و مسلمان شد؛ بعد از وفات پیامبر صلی‌الله علیه و آله مرتد شد و در منطقه مسکونی‌اش «حضر موت» اهل آنجا را از دادن زکات منع می‌کرد.

ابابکر، خلیفه‌ی اول، زیاد بن لُبید را به‌طرف جنگ با او و قومش فرستاد؛ زیاد، اشعث و قومش را در قلعه‌ای محصور کرد، اشعث برای خود و ده نفر امان خواست، زیاد به درون قلعه رفت و همه را غیر اشعث و ده نفر کشت، وقتی به او اعتراض کردند، زیاد گفت: اشعث برای ده نفر فقط امان خواست نه برای همه؛

بالاخره او را به ده نفر اسیر به نزد خلیفه آوردند خلیفه او را عفو کرد و خواهر خود «ام فروه» را به او تزویج کرد و از این ازدواج محمّد اشعث به دنیا آمد که در خون سیدالشّهداء در کربلاء شریک بود. (نهج‌البلاغه فیض، ص 78-76، خطبه‌ی 19)

 

      27-      علی علیه‌السلام با کسی قیاس نمی‌شود

 

عبدالله بن عمر گوید: ما هر وقت، اصحاب پیامبر صلی‌الله علیه و آله را نام می‌بردیم می‌گفتیم: ابوبکر و عمر و عثمان مردی به من گفت: علی علیه‌السلام را چرا نام نمی‌برید؟ گفتم: علی از اهل‌بیت می‌باشد و کسی با او قیاس نمی‌شود، او با رسول خدا در مرتبه‌اش می‌باشد.

خداوند می‌فرماید: «والّذین آمنوا و اتّبعتهم ذریّتهم بإیمانٍ ألحقنابهم ذرّیتهم»(الطور:21): «کسانی که ایمان آوردند و ذریه‌ی آنان با ایمان متابعتشان کردند، فرزندانشان را ملحق به آنان می‌کنیم.» پس حضرت فاطمه علیها السلام با پدرش پیامبر در مرتبه‌ی اوست و علی علیه‌السلام و حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام با آن دو می‌باشند.

عبدالله، پسر احمد بن حنبل (امام حنبلی‌ها) گوید: از پدرم درباره‌ی برتری اصحاب پرسیدم، پدرم گفت: ابوبکر و عمر و عثمان، ساکت شد؛ گفتم: ای پدر! پس درجه‌ی علی بن ابیطالب علیه‌السلام چیست؟ گفت: او از اهل‌بیت است و به او این‌ها قیاس نمی‌شوند. (این دو روایت از اهل سنت نقل شده است). (ینابیع الموده، ص 178 و 253- شواهد التنزیل، جزء دوم، ص 197)

 

      28-      عاقبت ناسزاگویی

 

از قیس بن ابی حازم نقل شده است که گفت: من در مدینه بودم و در بازار قدم می‌زدم تا به سنگ‌های زیت رسیدم، دیدم عده‌ای دور مردی سواره، جمع شده‌اند و او دارد به علی بن ابیطالب علیه‌السلام ناسزا می‌گوید، مردم هم گوش می‌دهند و چیزی نمی‌گویند.

در این میان ناگهان، سعد بن ابی وقاص رسید و نزد آنان ایستاد و پرسید: این شخص کیست؟ گفتند: مردی است که به علی علیه‌السلام ناسزا می‌گوید؛ سعد خواست پیش بیاید، مردم به او راه دادند تا او خود را به آن مرد رسانید و پرسید ای مرد! چرا علی علیه‌السلام را ناسزا می‌گویی؟ مگر علی علیه‌السلام اولین کسی نبود که اسلام آورد؟ مگر اولین کسی نبود که با رسول خدا صلی‌الله علیه و آله نماز خواند؟ مگر زاهدترین مردم نبود؟ مگر داناترین ایشان نبود؟ فضایل آن جناب را یکی‌یکی برشمرد تا آنکه گفت: مگر او داماد رسول خدا نبود؟ مگر صاحب‌پرچم جنگی رسول خدا صلی‌الله علیه و آله نبود؟ آنگاه رو به قبله کرد و دست‌ها را بلند نمود و گفت: بارالها! این مرد یکی از اولیاء تو را ناسزا می‌گوید خدایا قبل از آنکه مردم متفرق شوند قدرت خودت را به آنان نشان بده!

قیس گوید: به خدا سوگند متفرق نشدیم مگر آنکه دیدیم مرکب آن مرد رمید و او را با سر به آن سنگ‌های زیت کوبید به‌طوری‌که مغز سرش به زمین ریخت. (علی در کتب اهل سنت فضائل الخمسه مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 499)

 

      29-      حکم قصاص از نظر علی علیه‌السلام

 

از حارث اعور و محمّد بن قیس نقل شده است که در زمان عثمان، غلامش مردی از اعراب را سیلی زد و چشم او کور شد؛ آن مرد شکایت را به نزد عثمان آورد، عثمان گفت: دیه می هم. آن مرد حاضر نشد و گفت: می‌خواهم قصاص کنم؛ عثمان دیه را دو برابر کرد باز آن مرد قبول نکرد و گفت: باید قصاص انجام گیرد. عثمان این قضیه را نزد امیرالمؤمنین فرستاد تا حکم کند. امام امر کرد که آن مرد دیه بگیرد؛ لکن دیه را قبول نکرد؛ امام دیه را دو برابر کرد باز راضی نشد؛ امام دستور دادند تا غلام خلیفه را آوردند، مقداری پنبه و یک آیینه حاضر کردند، خود پنبه را (به چیزی) تر کردند و بر پلک‌ها و اطراف چشم او گذاشتند و چشم او را در مقابل آفتاب بازداشتند و آن آیینه را در مقابل نگاه داشته و شعاع او را بر چشم او انداخته و فرمودند که بر آیینه نگاه کند؛ آن‌قدر او را نگه داشتند که تخم چشم او از بینایی افتاد و کور شد و بدین طریق، امام قصاص چشم را انجام دادند. (وافی، ج 2- فروع الکافی- قضاوت‌های امیرالمؤمنین، ص 103- عجائب احکام امیرالمؤمنین)

 

      30-      علی علیه‌السلام بت‌شکن است

 

حضرت ابوطالب، پدر حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «در وقتی‌که علی علیه‌السلام طفل بود به فاطمه بنت اسد، مادرش گفتم: علی علیه‌السلام بت‌ها را می‌شکند، می‌ترسم بزرگان قریش او را بگیرند و از بین ببرند؛ مادرش گفت: من عجیب‌تر از این برای تو نقل کنم، روزی من از جایی که اینان بت‌ها را در خانه‌ی خدا نصب کرده بودند می‌گذشتم و علی علیه‌السلام در رحم من بود، پا را در اندرون، سخت می‌زد و نمی‌گذاشت من به طرف بت‌ها بروم و نزدیک شوم؛ درحالی‌که قصد من طواف خانه از برای خدا بود نه نزدیک شدن به بت‌ها.»(الخرایج- خلاصة الاخبار، ص 275)

 

      31-      هشت نفر، امامشان سوسمار است

 

اصبغ بن نباته گفت: «امیرالمؤمنین علیه‌السلام ما را به رفتن از کوفه به مدائن امر فرمود؛ روز یکشنبه بود که حرکت کردیم عمرو بن حریث با هفت نفر دیگر، تخلف کردند و به حیره که «خورنق» نامیده می‌شد رفتند و تفریح کردند و گفتند: روز چهارشنبه حرکت می‌کنیم تا به اقامه‌ی نماز جمعه، ملحق شویم؛ در اثنای غذا خوردنشان سوسماری پیدا شد، شکارش کردند و عمرو بن حریث آن را گرفت و در دستش نگه داشت و گفت: بیعت کنید این فرمانروای مؤمنان است و آن هفت نفر با او بیعت کردند و خود عمروبن حریث، نفر هشتم آن‌ها بود.

شب چهارشنبه حرکت کردند تا روز جمعه، هنگام خطبه‌ی امام وارد مدائن شدند؛ همگی باهم به در مسجد آمدند، چون داخل شدند امیرالمؤمنین نگاهی به آن‌ها کرد و فرمود: ای مردم! همانا پیغمبر صلی‌الله علیه و آله هزار حدیث سری به من فرمود که در هر حدیثی، هزار باب است و هر بابی هزار کلید؛ و شنیدم خدای- عزوجل- می‌فرماید: «یوم ندعوا کلّ اُناسٍ بإمامهم»(اسراء، آیه 71)؛ «روزی که هر عده‌ای را به امامشان می‌خوانیم.» و من برای شما قسم یاد می‌کنم که هشت نفر روز قیامت مبعوث می‌شوند با امامشان که سوسماری است و اگر می‌خواستم نامشان را می‌بردم.

اصبغ بن نباته گفت: عمرو بن حریث را بعد از کلام و اشاره‌ی حضرت به او دیدم، چون شاخه‌ی خرما از شرم و از ملامت روی زمین افتاده بود.»(الخصال- پیشگویی‌های پیشوایان، ص 179)

 

      32-     بیست سؤال قیصر روم

 

ابن مسیب نقل کرد که عمر بن خطاب می‌گفت: «پناه می‌برم به خدا از مشکلاتی که ابوالحسن، برای حل آن‌ها نباشد.» این سخن خلیفه جهتی داشت و آن این بود که پادشاه روم به عمر نامه نوشت و از مسائلی پرسش نمود؛ عمر آن سؤالات را بر اصحاب، عرضه داشت ولکن کسی نتوانست جواب بدهد، پس به امیرالمؤمنین عرضه داشت و حضرت فوراً جواب سؤالات را پاسخ دادند.

نامه‌ی پادشاه روم به عمر این‌چنین بود: «این نامه‌ای است از پادشاه بنی الاصفر به عمر، خلیفه‌ی مسلمانان؛ پس از ستایش پروردگار پرسش می‌کنم از شما مسائلی را که پاسخ آن را مرقوم نمایید:

 

1-      چه چیز است که خدا آن را نیافریده است؟ 2- خدا نمی‌داند، 3- نزد خدا نیست، 4- همه‌اش دهان است، 5- همه‌اش پاست، 6- همه‌اش چشم است، 7- همه‌اش بال است، 8- کدام مردی است که فامیل ندارد، 9- چهار جنبده که در شکم مادر نبودند کدام است، 10- چه چیزی است که نفس می‌کشد، روح ندارد، 11- ناقوس چه می‌گوید، 12- آن رونده کدام است که یک بار راه رفت، 13- کدام درخت است که سواره، صدسال در سایه‌اش راه می‌رود و به پایانش نمی‌رسد و مانندش در دنیا چیست، 14- کدام مکان است که خورشید جز یک‌بار در آن نتابید، 15- کدام درخت است که بی‌آب رویید، 16- اهل بهشت می‌خورند و می‌آشامند و چیزی دفع نمی‌کنند؛ مانندش در دنیا چیست، 17- در سفره‌های بهشت کاسه‌هایی که در هر یک آن‌ها غذاهای گوناگون است و آمیخته نمی‌شوند؛ مانندش در دنیا چیست، 18- از سیبی در بهشت، دخترکی بیرون می‌آید درحالی‌که از آن سیب، چیزی کاسته نمی‌شود، 19- کنیزکی در دنیا مال دو مرد است و در آخرت، مال یکی از آنان؛ آن چگونه است؟ 20- کلیدهای بهشت چیست؟»

امیرالمؤمنین علیه‌السلام نامه‌ی پادشاه روم را خواندند و در پشت نامه، جواب را این‌طور مرقوم کردند:

«بسم‌الله الرّحمن الّرحیم» - پس از سپاس و ستایش پروردگار؛ ای پادشاه روم! بر مطالب شما واقف شدم و من به یاری خدا و قدرتش و برکت خدا و پیامبرمان، محمّد صلی‌الله علیه و آله پاسخ تو را می‌دهم:

 

1-      آن چیزی که خدا نیافریده قرآن است، زیرا آن کلام وصف خداست و همچنین کتاب‌هایی که از جانب خدا نازل شده است؛ حق- سبحانه- قدیم است و صفاتش هم قدیم است.

2-     آن چیزی که خدا نمی‌داند آن است که شما نصرانیان می‌گویید: خدا را زن و فرزند و شریک است؛ خدا فرزندی نگرفته و با او خدایی نیست؛ نه والد است و نه مولود.

3-    آن چیزی که نزد خدا نیست ظلم است؛ پروردگار به بندگان، ستمکار نیست.

4-     چیزی که همه‌اش دهان است، آتش است؛ در هر چیزی افتد، می‌خورد.

5-     چیزی که همه‌اش پاست، آب است.

6-     چیزی که همه‌اش چشم است، خورشید است.

7-    چیزی که همه‌اش بال است، باد است.

8-     آن کس که فامیل ندارد، آدم است.

9-     آن چهار جنبده که در شکم مادر نبودند عصای موسی، قوچ ابراهیم، آدم و حوا می‌باشند.

10-    آنکه بی‌روح است و نفس می‌کشد، صبح است؛ خدای- تعالی- فرموده: «والصّبح إذا تنفّس»(تکویر، آیه 18): «سوگند به صبح آنگاه‌که نفس می‌کشد».

11-    ناقوس می‌گوید: «تق، تق؛ حق، حق؛ آهسته، آهسته؛ عدالت، عدالت؛ راستی، راستی؛ دنیا ما را فریب داد و در هوس انداخت؛ دنیا دوره به دوره سپری می‌شود؛ نمی‌گذرد روزی مگر که سست می‌کند از ما پایه‌ای، مردگان ما را خبر دادند که از این سرای کوچ می‌نماییم، پس چرا ما اینجا را برای خود وطن گرفته‌ایم؟»

12-   آن رونده که یک بار راه رفت کوه سیناست؛ میان آن کوه و زمین مقدس (مسجد اقصی) چند روزی راه بود، بنی‌اسرائیل که به فرمان موسی علیه‌السلام آهنگ آن سرزمین داشتند نافرمانی کردند، خدا از آن کوه پاره‌ای برکَند و دو بال از نور برایش قرار داد و بر بنی‌اسرائیل که در بیابان راهپیمایی می‌کردند سایبان شد و برابر سر آنان سیر می‌نمود، چنانکه خدا در قرآن فرموده است: «و چون کوه را از جا برکندیم و مانند سایبان بر سرشان قرار دادیم و آنان گمان کردند بر سرشان می‌افتد.»(اعراف:171) و موسی بنی‌اسرائیل را گفت: چرا نافرمانی می‌کنید، دست از نافرمانی بردارید وگرنه بر سرتان می‌افکنم؛ چون توبه کردند به‌جایش برگشت.

13-  درختی که سواره، صدسال در سایه‌اش راه می‌رود و به پایانش نمی‌رسد، درخت طوبی است و آن سدرةالمنتهی است که در آسمان هفتم است؛ سوی آن درخت، اعمال بنی‌آدم بالا می‌رود و آن از درخت‌های بهشت است؛ هیچ کاخی و خانه‌ای در بهشت نیست مگر شاخه‌ای از شاخه‌هایش در آن آویخته و مانندش در دنیا خورشید است، خودش یکی است و پرتوش در همه‌جاست.

14-   مکانی که خورشید جز یک‌بار در آن نتابید، زمینِ دریایی است که بنی‌اسرائیل از آن عبور کردند و فرعونیان در آن غرق شدند، در آن هنگام که خدا برای موسی علیه‌السلام آن دریا را شکافت و آب، مانند کوه‌ها روی‌هم ایستاد و زمین دریا به تابیدن خورشید، خشک شد سپس آب دریا به‌جایش برگشت.

15-   درختی که بی‌آب رویید، درخت یونس پیغمبر است و آن معجزه‌ای بود که خدای- تعالی- فرمود: «و أنبتنا علیه شجرة من یقطین»: «بر سرش درختی از کدو را رویانیدیم.»(الصافات:146)

16-   غذا خوردن اهل بهشت که می‌خورند و چیزی دفع نمی‌کنند؛ مانندش در دنیا، بچه است در شکم مادر، از نافش می‌خورد و دفع نمی‌کند.

17-  غذاهای گوناگون بهشتی که در یک کاسه است و آمیخته نمی‌شود، مانندش در دنیا تخم‌مرغ است که سفیده و زرده‌ی آن آمیخته نمی‌شود.

18-   دخترکی که از سیب بهشتی بیرون می‌آید مانندش در دنیا، کرمکی است که از سیب بیرون می‌آید و سیب، تغییری نمی‌کند.

19-   کنیزکی که در دنیا مال دو مرد و در آخرت مال یکی است، مانند درخت خرمایی است که در دنیا به شرکت مال مؤمنی مانند من و کافری مانند توست و آن در آخرت برای من است نه برای تو؛ زیرا در آخرت، آن درخت در بهشت است و تو داخل بهشت نمی‌شوی.

20-  کلیدهای بهشت، «لا اله إلّا الله» و «محمّد رسول‌الله» است». ابن مسیب گفت: چون قیصر روم، جواب سؤالات را خواند گفت: این سخن برون نیامده جز از خاندان نبوت؛ سپس پرسید: پاسخ این سؤالات را چه کسی داده است؟ گفتند: از پسرعموی محمّد صلی‌الله علیه و آله است.

قیصر روم برای امیرالمؤمنین نامه‌ای نوشت: «سلامٌ علیک؛ پس از سپاس پروردگار، بر پاسخ‌های شما واقف شدم و دانستم که شما از خاندان نبوت هستید و به شجاعت و علم، متصف می‌باشید؛ من خواهانم که دینتان را برای من شرح دهید و حقیقت روحی که خدا در کتابتان گفته است برای من شرح دهید و حقیقت روحی که خدا در کتابتان گفته است برای من بیان نمایید «یسألونک عن الرّوح من أمر ربّی»؛ «از روح پرسش می‌کنند بگو روح از امر پروردگار من است». (الإسراء، آیه 85)

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در جواب قیصر، نوشت: «پس از سپاس و ستایش پروردگار، روح، نقطه‌ای است با لطافت و پرتویی است باشرافت از ساخت‌های آفریننده‌اش و قدرت پدیدآورنده‌اش می‌باشد، از گنجینه‌های مملکتش او را بیرون آورده و در نهاد بندگانش نهاده، پس روح تو پیوندی است با او و نزد تو امانتی است از او، هرگاه گرفتی آنچه نزد او داری، می‌گیرد آنچه نزد تو دارد». (تذکرة الخواص، ص 144- بوستان معرفت، ص 133- مناقب مرتضوی، ص 246)

 

     33-     برخورد امام با عمروعاص

 

به امیرالمؤمنین علیه‌السلام خبر رسید که عمروعاص در شام برای مردم خطابه ایراد کرد و در آن احادیث جعلی را درباره‌ی خلفا نقل کرد؛ امام بپا خاست و فرمود: «از طاغیان اهل شام، تعجب است که قول عمروعاص را قبول می‌کنند و کلام او را تصدیق می‌نمایند و حال‌آنکه حدیثه‌ای او دروغ است و بی‌تقوایی‌اش به‌جایی رسیده که به پیامبر صلی‌الله علیه و آله هم دروغ می‌بندد؛

پیامبر او را هفتاد بار لعنت کرده و نیز رفیقش (معاویه) را که مردم را به سوی او دعوت می‌کند در مکانهای مختلف لعنت نموده است و آن هنگامی بود که با هفتاد بیت شعر، پیامبر صلی‌الله علیه و آله را مسخره کرده بود!»

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «پروردگارا نه من شعر می‌گویم و نه او را حلال می‌کنم، تو خودت و ملائکه، او را به هر بیتی لعنتی فرست که تا روز قیامت بر نسلش پی در پی باشد».

وقتی ابراهیم، فرزند پیامبر صلی‌الله علیه و آله از دنیا رفت عمروعاص از جا برخاست و گفت: محمّد صلی‌الله علیه و آله مقطوع‌النسل شده و فرزندی ندارد و من از همه‌ی مردم، بیشتر او را شماتت می‌کنم و از همه بیشتر درباره‌ی او بدگویی می‌کنم؛ خداوند هم درباره‌ی او این آیه را فرستاد: «إنّ شانئک هو الأبتر»: «به‌درستی که بدخواه تو مقطوع است، از ایمان و از هر خیری بریده است». (اسرار آل محمّد صلی‌الله علیه و آله، ص 148- کتاب سلیم بن قیس)

 

      34-     تشبیه علی علیه‌السلام با ذوالقرنین

 

ابی الطفیل گوید: امیرالمؤمنین بر فراز منبر فرمود: «سلونی قبل از تفقدونی: بپرسید تا از میان شما نرفته‌ام.»

هرگز بعد از من نمی‌توانید مانند مرا برای سؤال پیدا کنید.

ابن الکوّاء برخاست و گفت: ذوالقرنین، پادشاه بود یا پیغمبر؟ فرمود: نه پیغمبر بود نه پادشاه؛ بلکه بنده‌ی صالحی بود که خدای را دوست می‌داشت و خدا او را دوست می‌داشت. برای خدا خیرخواه بود، خدا هم برای او خیرخواهی کرد، یک بار به سمت راست سرش ضربت زدند از دنیا رفت و دوباره زنده شد، بار دیگر به سمت چپ سرش ضربت زدند و مُرد؛ در میان شما نیز کسی هست که مانند اوست (منظور امام، خودش بود که یک بار در جنگ خندق ضربت عمروبن عبدود فرق سرش را کافت و بار دیگر، ضربت ابن مجلم بود). (فضائل الخمسه- مشکل الاثار طحاوی، ج 2، ص 350- علی در کتب اهل سنت)

 

     35-     خیانت ابوموسی اشعری و عمروعاص

 

وقتی‌که عمروعاص و ابوموسی اشعری به موجب قرارداد تحکیم در «دومة الجندل» که قلعه بنی شام و مدینه بود به هم رسیدند و راجع به امر خلافت با یکدیگر گفتگو نمودند، امام در آن هنگام به کوفه تشریف برده، منتظر دانستن نتیجه‌ی حکم آن‌ها بود؛ تا آخرالامر عمروعاص، ابوموسی اشعری را فریب داد؛ قرار گذاشتند هر یک به منبر رفته امیر خود را عزل نمایند و امر خلافت را به شورا، محوّل نمایند. عمروعاص، ابوموسی را بر خود مقدم داشت و او منبر رفت و امیرالمؤمنین علیه‌السلام امیر خود را از خلافت عزل نمود. بعد، عمروعاص به منبر رفت و به خلاف ابوموسی، معاویه امیر خویش را نصب کرد. چون این خبر در کوفه به حضرت رسید، دل‌تنگ شد و برخاست و برای مردم این خطبه را خواند:

«ستایش مخصوص خداوند است؛ هر چند روزگار بلیه بزرگ و پیش آمد بسیار سخت پیش آرد. شهادت می‌دهم که نیست خدایی مگر خدای یگانه که شریک ندارد و نیست معبودی غیر او و محمّد صلی‌الله علیه و آله فرستاده‌ی اوست، خداوند بر او و آلش درود فرستد؛ اما بعد، نتیجه‌ی نافرمانی نصیحت کننده‌ی مهربان که دانا و باتجربه است، حسرت است و در پی آن ندامت پشیمانی؛ من در این حکمیت، امر و رأی خود را با خلاصه‌ی آنچه در نظر داشتم برای شما بیان کردم، ای‌کاش رأی قصیر (بن سعید) پیروی می‌شد (این ضرب‌المثل است) پس مرا پیروی نکرده و امتناع نمودید، مانند مخالفین خطاکار و پیمان‌شکن نافرمان تا اینکه نصیحت کننده در پند دادن، مردد گشت و آتش‌زن از آتش دادن بخل ورزید؛ پس حکایت من و شما مانند آن است که برادر هوازن (دُرید بن الصمه) به شعر گفته: در محل «مُنعرج اللّوی» رأی خود را به شما بیان کردم، پس فایده‌ی پند مرا ندانستید مگر چاشتگاه فردا».

توضیح ضرب‌المثل- که امام فرمود ای‌کاش رأی قصیر، پیروی می‌شد به این قرار است که: جذیمه أبرشن، پادشاه حیره با عمرو ابن ظَرب پادشاه جزیره، جنگ کرد و او را به قتل رسانید، پس از عمرو، دخترش «زَباء» جانشین پدر شد و قصد کرد با جذیمه، قاتل پدر، جنگ کند که خواهرش «زُبیبه» او را منع کرد.

زَباء به فکر افتاد تا انتقام پدر را بگیرد، نامه‌ای به جذیمه نوشت که من زنم و زنان را پادشاهی نشاید و شوهری غیر از تو کسی را برای همسری نمی‌پسندم، اگر بیم سرزنش مردم نبود خودم به‌سوی تو می‌آمدم، اگر تو قدم رنجه فرمایی مملکت مرا از آن خود خواهی یافت.

چون نامه به جذیمه رسید با بزرگان اصحابش مشورت کرد، همه او را تشویق کردند مگر قصیر ابن سعید که فرزند کنیز او و مرد بسیار باهوش بود که هیچ‌گاه احتیاط را ترک نمی‌کرد که گفت: شاید حیله‌ای در کار باشد.

جذیمه به سخن او اعتنایی نکرد و با هزار سوار، حرکت کرد، چون نزدیک جزیره رسید لشکر «زباء» او را استقبال نمودند، ولی احترام زیاد نکردند.

قصیر اشاره کرد که برگرد و به نزد «زباء» نرو که من در این کار، حیله می‌بینم؛ جذیمه حرفش را نپذیرفت و وارد جزیره گشت. چون وارد جزیره شد لشکر «زباء» او را کشتند، آنگاه قصیر گفت: «ای‌کاش، رأی قصیر پیروی می‌شد» و در میان عرب، این مطلب ضرب‌المثل شد.

اما توضیح شعر که امام اشاره کردند، این است: دُرید بن الصمه با برادرش عبدالله به جنگ بنب بکر بن هوازن رفت و غنیمت بسیاری آورد؛ در مراجعت، عبدالله خواست در «مُنعرج اللّوی» که اسم جایی است، یک‌ شب توقف کند؛ دُرید از باب نصیحت گفت: ماندن اینجا دور از احتیاط است، نکند بنی هوازن با جمعیتی ناگاه بر سر ما تازد؛ عبدالله از غروری که داشت پند او را گوش نداد و شب را در آنجا منزل کرد فردا صبح طایفه بنی هوازن با جمعیت زیادی بر سر ایشان تاخته و عبدالله را به قتل رساندند و «دُرید» با زخم فراوان از دست آنان نجات یافت.

شاعر، این قضیه را به شعر درآورد؛ امام با اشاره به این قضیه چنین فرمود که: من (همانند درید) شما را نصیحت کردم قبول نکردید و فردا (همانند عبدالله) گول تزویر عمروعاص و معاویه را خورید. (نهج‌البلاغه فیض الاسلام، ص 118-116، خطبه‌ی 5)

 

      36-     جای دو انگشت علی علیه‌السلام

 

وقتی‌که سلطان مراد که از سلاطین آل عثمان است خواست به زیارت نجف اشرف، قبر علیه‌السلام مشرف شود، در سر چهار فرسخی چشمش به گنبد و بارگاه حضرت افتاد، از اسب پیاده شد؛ امراء دولت هم از اسب پیاده شدند؛ علت را از او پرسیدند، گفت: چون چشمم به گنبد حضرت افتاد، اعضایم به لرزه افتاد، به حیثی که قدرت سواری نداشتم لذا پیاده شدم و احترام کردم؛ گفتند: راه دور است خوب است تفأل به قرآن بزنید، او هم تفأل به قرآن زد این آیه آمد: «فاخلع نعلیک إنّک بالواد المقدّس طویً: کفش‌هایت را دربیاور چون در وادی مقدس طوی هستی» (طه:12)

پس با پای پیاده و بدون کفش به طرف حرم امیرالمؤمنین رفت، چشمش به موضع دو انگشت مبارک افتاد. از قصه‌اش سؤال کرد، گفتند: این حکایت مربوط به مرة بن قیس است؛ یکی گفت: این از جعلیات شیعه‌هاست و اصلی ندارد؛ سلطان مراد گفت: از حضرت می‌خواهم تا صدق و کذب آن را متوجه شوم؛ فردا حضرت، حقیقت قضیه را بر او منکشف کرد؛ سلطان مراد دستور داد زبان آن مرد دشمن را بریدند.

اما قصه مرة بن قیس چنین است که او مرد کافری بود و مال و خدم و گاو و گوسفند زیادی داشت؛ یک روز صحبت آباء و اجدادش شد، گفتند: تمام آن‌ها را امیرالمؤمنین به قتل رسانیده است.

پرسید: قبر امیرالمؤمنین کجاست؟ گفتند: نجف اشرف؛ با دو هزار سوار و چند هزار پیاده به سمت نجف اشرف آمد؛ بعد از شش روز که با اهل نجف در بیرون شهر جنگ کرد، بالاخره داخل شهر شد و یک سره رفت میان روضه‌ی مقدسه و گفت: یا علی! تو پدران و اجداد مرا کشتی، پس من هم قبرت را نبش می‌کنم، همین‌که کلماتش به اینجا رسید، دو انگشت مثل ذوالفقار از میان ضریح مطهر بیرون شد و به کمر آم ملعون زد و او را دو نیم کرد و آن دو نیم، همان ساعت مثل سنگ سیاه شد.

اهل نجف او را پشت شهر نجف انداختند و مردم اهانت زیادی به جسد سیاه او می‌کردند و حتی حیوانات بر او بول می‌کردند. (دارالسلام نوری- منتخب التواریخ، ص 118)

 

     37-     دست علی علیه‌السلام همانند دست پیامبر صلی‌الله علیه و آله

 

ابوهریره گفت: «نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله رفتم و خرما پیش او بود، بر او سلام کردم و جواب سلامم را داد و یک مشت خرما به من داد، آن را شمردم هفتادوسه دانه بود؛ از نزد او پیش علی بن ابیطالب علیه‌السلام رفتم و ظرفی از خرما نزدش بود، بر او سلام کردم و جواب سلامم را داد و به رویم خندید و یک‌مشت خرما به من داد، آن را شمردم هفتادوسه دانه بود؛ بسیار تعجب کردم و به نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله برگشتم و عرض کردم: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! خدمت شما آمدم و یک‌مشت خرما به من دادید، آن را شمردم هفتادوسه دانه بود و سپس نزد علی بن ابیطالب علیه‌السلام رفتم، پیش او هم خرما بود یک‌مشت خرما به من دادند آن را شمردم هفتادوسه دانه بود از این واقعه تعجب کردم.

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «ای ابوهریره! مگر نمی‌دانی که دست من و دست علی علیه‌السلام در عدالت یکسان است؟»(کفایة الطالب، ص 129- علی و خلفاء ثلاثه)

 

     38-     اقرار بر گناه

 

از امام صادق علیه‌السلام نقل شده است که روزی امیرالمؤمنین علیه‌السلام با جمعی از اصحاب بودند که شخصی آمد و عرض کرد یا امیرالمؤمنین! من به پسری دخول کردم، مرا پاک کن! امام فرمود: برو به منزل خودت، شاید صفرا و یا سودا بر تو غلبه کرده باشد؛ چون فردا شد باز آمد و اقرار بر لواط کرد، حضرت همان جواب را فرمودند؛ آن شخص روز سوم آمد، اقرار کرد و حضرت، جواب روز اول را دادند؛ روز چهارم هم آن شخص آمد و اقرار کرد، امام فرمود: حالا که چهار مرتبه اقرار کردی، پیامبر صلی‌الله علیه و آله در حد این عمل سه حکم فرموده است یکی از این سه حکم را انتخاب کن؛ عرض کرد: کدامند؟ فرمود: شمشیر بر گردن زدن، یا انداختن از بلندی، با حالتی که دست و پا بسته باشد، یا سوزانیدن با آتش.

آن مرد گفت: کدام‌یک از این سه عقوبت بر من سخت‌تر است؟ فرمود: سوختن با آتش، عرض کرد: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام من آن را اختیار کردم.

امام فرمود: پس خودت را برای این کار آماده کن. عرض کرد: حاضر شدم، برخاست و دو رکعت نماز خواند و در تشهد خود بنشست و گفت: خداوندا! مرتکب گناهی شده‌ام که تو می‌دانی و از عذاب تو ترسیدم و به خدمت وصی رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله و پسرعموی آن حضرت آمده‌ام و از او خواستم که مرا از آن گناه پاک کند که انجام داده‌ام؛ او مرا مخیّر کرد در سه نوع از عذاب و من سخت‌ترین آن‌ها را اختیار کرده‌ام؛ خداوندا! از رحمت تو سؤال می‌کنم که این سوختن را در دنیا کفاره‌ی من قرار بدهی و مرا در آخرت نسوزانی.

بعد از آن برخاسته و گریه‌کنان خود را بر آن گودال انداخت که آتش در آن شعله می‌کشید، امام از این منظره گریه کرد و اصحاب نیز گریه کردند؛ امام فرمود: ای مرد! برخیز از میان آتش که ملائکه را به گریه درآوردی و خداوند توبه‌ی تو را قبول کرد، برخیز و دیگر بر آن کار نزدیک مشو.

در روایت دیگر دارد که شخصی گفت: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! آیا حدی از حدود خداوند را تعطیل می‌کنی؟ فرمود: وای بر تو! هرگاه امام از طرف خداوند منصوب باشد و گناهکار از گناه خود توبه کند بین خود و خدایش، پس بر خداست که او را بیامرزد. (قضاوت‌های محیرالعقول- التهذیب- وافی، ج 2، ص 51- عجائب احکام امیرالمؤمنین.)

 

      39-      نزول سوره‌ی «والّیل» درباره‌ی علی علیه‌السلام

 

موسی بن عیسی انصاری گفت: بعد از نماز عصر با امیرالمؤمنین علیه‌السلام نشسته بودم، مردی خدمت امام آمد و عرض کرد: یا علی! تقاضایی دارم خواسته‌ی مرا برآورید. فرمود: بگو! عرض کرد: من مستأجر خانه‌ی کسی هستم که درخت خرمایی در خانه‌اش می‌باشد و هرگاه باد یا پرنده‌ای خرمایی را می‌اندازد، من و بچه‌هایم از آن می‌خوریم و او رضایت ندارد، شما واسطه شوید تا از من درگذرد.

موسی بن عیسی گفت: حضرت به من فرمود: بیا باهم برویم؛ در خدمت ایشان رفتیم تا نزد صاحب درخت رسیدیم؛ حضرت سلام نمود و او جواب داد، احترام کرد و خوشحال شد و عرض کرد: به چه علت تشریف آوردید؟! فرمود: این مرد، خانه‌ی شما می‌نشیند و از خرماهای افتاده از درخت استفاده می‌کند، او را حلال کنید؛ او قبول نکرد. حضرت، بار دیگر خواهش کرد قبول نکرد. مرتبه‌ی سوم فرمود: به خدا قسم از طرف پیامبر صلی‌الله علیه و آله به خاطر این کار ضامن می‌شوم که خداوند، باغی در بهشت به تو بدهد؛ بازهم نپذیرفت! هوا نزدیک شب می‌شد، امام فرمود: خانه را به فلان باغستان من می‌فروشی؟ گفت: آری؛ فرمود: خداوند و موسی بن عیسی انصاری را شهادت می‌گیرم که فلان باغستان را با تمام درختانش در مقابل آن منزل به تو فروختم؛ راضی هستی؟ گفت: من هم خدا و موسی بن عیسی را به شهادت می‌گیرم که خانه را در مقابل باغ فروختم.

امام به آن شخص فرمودند: منزل را مالک شو، خداوند به تو برکت می‌دهد و برایت حلال است؛ در این هنگام، صدای اذان بلند شد و همه به سوی نماز مغرب و عشاء به امامت پیامبر صلی‌الله علیه و آله رفتند و نماز گزاردند.

فردا بعد از نماز صبح، وحی بر پیامبر نازل شد و پس از پایان وحی، پیامبر صلی‌الله علیه و آله روی به اصحاب کرد و فرمود: کدام یک از شما دیشب عمل خوبی انجام دادید؟ شما می‌گویید یا من بگویم؟!

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: شما بفرمایید، پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: جبرئیل بر من نازل شد و گفت: دیشب، علی بن ابیطالب کار نیکی انجام داد، سؤال کردم آن عملش چه بود؟ گفت: این سوره را بخوان: «بسم‌الله الرّحمن الرّحیم و اللّیل إذا یغشی و النّهار إذا تجلّی...» (اللیل آیه 1 و 000) و به امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: تو بهشت را تصدیق نمودی و باغ خود را در عوض آن خانه دادی و به آن شخص بخشیدی؟ عرض کرد: بلی؛ فرمود: سوره‌ی «واللیل» درباره‌ی تو نازل شد و بعد، پیشانی حضرت را بوسید و فرمود: من برادر تو و تو برادر من می‌باشی. (بحارالانوار، ج 9، ص 516-پند تاریخ، ج 2)

 

      40-      لشکر علی علیه‌السلام در کمبود مواد غذایی

 

چون جنگ صفین به طول کشید لشکریان حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام از نبودن آذوقه و گرسنگی زیاد و کمبود علوفه‌ی حیوانات، به نزد حضرتش آمدند و شکوه کردند و گفتند: ما را قوت یک روز هم باقی نمانده است، حیوانات هم غذا ندارند و لشکر در اضطراب هستند.

حضرت روز بعد پس از نماز صبح، بالای تپه‌ی بلند برآمد و دست نیاز به درگاه خداوند بی‌نیاز برداشت تا خداوند برای لشکر و حیوانات روزی بفرستد؛ هنوز حضرت به مکان خویش برنگشته بود که دیدند قافله‌ای آمد و جمیع آنچه احتیاج بود از گوشت و آرد و لباس‌های دوخته و علف حیوانات و غیره را برای لشکر حضرت آورد؛ قافله وسایل را گذاشت و از صفین برفت، هیچ‌کس متوجه نشد که این قافله و افراد و غذاها از کجا آوردند و آمدند و به کجا رفتند. (تحفة المجالس، ص 147)

 

       41-       والی «عُکبرا» در حضور امام

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام شخصی از «ثقیف» را والی «عُکبرا» نمود، وقتی به حضور امام آمده بود، حضرت به او فرمودند: بعد از نماز ظهر به نزدم بیا.

گوید: «من سر وقت معین شده به نزد امام رفتم، هیچ دربانی نداشت تا مرا از آمدن منع کند، دیدم نشسته و نزدش پیاله و کوزه آبی نهاده است؛ دستور داد تا ظرفی بسته و مهر کرده را آوردند. به خودم گفتم، امام مرا امین می‌داند که پیش من این بسته را می‌گشاید که درونش جواهر است؛ امام مهر بر ظرف را شکسته و ظرف را باز کرد، دیدم درونش سویق (نانی که با آرد الک نکرده درست شده) است، پس بعضی از آن را بیرون آورد و در پیاله ریخت و مقداری آب بر آن افزود، مقداری خودش خورد و مقداری به من خورانید؛ نتوانستم صبر کنم، عرض کردم: ای امیرالمؤمنین علیه‌السلام! بااینکه در عراق، غذا و طعام زیاد است شما این چنین غذایی می‌خوردید؟! فرمود: قسم به خدا به خاطر بخل، مهر نکردم، بلکه فقط به‌قدر احتیاج خریدم، چون می‌ترسم چیزی از آن کم شود و به‌جایش چیز دیگر بگذارند و من دوست ندارم که به شکمم غیر از غذای پاک برسد، برای همین علت چنین کرده‌ام، ولی تو چیزی را که نمی‌دانی حلال است نخور.»(کشف الغمه، ص 50)

 

      42-      علی علیه‌السلام برتر از سلیمان و عیسی است

 

شخصی به امیرالمؤمنین علیه‌السلام عرض کرد: عیسی بن مریم مردگان را زنده می‌کرد و سلیمان بن داوود، سخن مرغان را می‌فهمید آیا شما را این منزلت هست؟

حضرت فرمود: سلیمان بن داوود چون هدهد را نیافت خشمناک شد، هدهد آب را در شکم زمین می‌دید و آنان را بر آن راهنمایی می‌نمود، درحالی‌که سلیمان نمی‌دانست؛ با آن قدرتی که بادها و مردان و آدمیان و پریان و دیوان و سرکشان در زیر فرمانش بودند، خدای متعال در کتابش می‌فرماید: «و لو أنّ قراناً سیّرت به الجبال أو قطعت به الارض أَو کُلِمَ به الموتی»(رعد:31) «اگر قرآنی باشد که به اعجازش کوه‌ها روان شوند و زمین بشکافد و مردگان به سخن آیند همانا این قرآن است».

و نیز خداوند می‌فرماید: «ما من غائبةٍ فی السّماءِ و الارض إلّا فی کتابٍ مبین»(نحل:75) «هیچ موجود ناپدیدی در آسمان و زمین نیست مگر در کتاب مبین می‌باشد» و همچنین فرمود: «ثمّ اورثنا الکتاب الّذین اصطفینا من عبادنا»(فاطر:32): «سپس کتاب را میراث برگزیدگان از بندگانمان قرار دادیم».

ما هستیم که خدای متعال این قرآن را میراث ما قرار داده است، قرآنی که در اوست چیزی که به اعجازش کوه‌ها روان شود و زمین بشکافد و مردگان به سخن آیند و آب در زیر زمین دیده شود و میراث ما قرار داده این کتاب را که در آن بیان هر چیزی هست. (ینابیع الموده، باب 14، ص 71- بوستان معرفت)

 

      43-     کرامت بزرگ علی علیه‌السلام

 

جابر گوید: «با رسول خدا صلی‌الله علیه و آله داخل مکه شدیم. کفار قریش، سیصد و شصت بت بر دور کعبه گذاشته بودند، پیامبر صلی‌الله علیه و آله امر کرد که همه را انداختند و شکستند؛ بالای خانه‌ی کعبه، بت بزرگی گذاشته بودند که آن را «هبل» می‌نامیدند، چون نظر پیامبر به آن افتاد فرمود: یا علی! یا تو بر دوش من بالا رو و یا من بر دوش تو پا نهم که «هبل» را از بام کعبه بیندازیم؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام عرض کرد: یا رسول‌الله! شما پا بر دوش من نهید و فرمود: چون پیامبر بر دوش من قرار گرفت از ثقل رسالت و جلالت، نتوانستم آن حضرت را حرکت دهم، پس پیامبر صلی‌الله علیه و آله تبسم کرد و به زیر آمد و مرا بر دوش خود سوار نمود؛ چون برخاستم به‌حق آن خدایی که دانه را شکافته و خلایق را آفریده است، چنان بلند شدم که اگر می‌خواستم آسمان را تصرف کنم می‌توانستم؛

پس «هبل» را گرفتم و به زیر افکندم و بعدازآن خود را از بام کعبه به زیر افکندم و هیچ رنجی به من نرسید و این کرامت از همه عظیم‌تر می‌باشد.» (حق الیقین، ص 132- اربعین خطیب بغدادی)

 

      44-      محبوب‌ترین افراد نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام و جعفر، برادرش و زید بن حارثه درجایی باهم بودند که جعفر گفت: من دوستدارترین افراد به رسول خدایم.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: از همه محبوب‌تر نزد پیامبر، منم. زید، آزادشده‌ی پیامبر گفت: من محبوب‌ترین افراد به رسول خدایم.

زید گفت: بیائید برویم نزد پیامبر و این مطلب را بپرسیم؛ آنان از پیامبر اذن خواستند. اسامه بن زید گوید: «من نزد پیامبر بودم که فرمود: اسامه برو ببین چه کسانی هستند؟ من رفتم و برگشتم و گفتم: علی علیه‌السلام و جعفر و زید بن حارثه از شما اذن می‌خواهند، فرمود: به آنان اجازه بده بیایند؛ آنان آمدند نزد پیامبر و گفتند: ما آمدیم که بپرسیم، شما چه کسی را بیشتر از دیگران دوست دارید؟ فرمود: فاطمه علیها السلام. عرض کردند: منظورمان از مردان است؟ فرمود: اما تو جعفر در صورت، همانند صورت من و در اخلاق همانند اخلاق من می‌باشی؛ تو به‌سوی من از درخت من می‌باشی، اما تو یا علی! داماد و پدر فرزندان من و از منی و دوست دارترین افراد به من هستی، اما زید! برادر و مولا یعنی عبد (آزاد شده) مایی». (کشف الغمه، ص 29)

 

      45-      امام و مرقال

 

مرقال در فتح مکه، مسلمان شد و در تمام جنگ‌های اسلامی شرکت داشت و از اصحاب واقعی امیرالمؤمنین به شمار می‌رفت؛ از قریش در جنگ صفین فقط پنج نفر با امام بودند که یکی از آن‌ها او بود؛ او در انتشار فضایل امام، کوشا و با زبان و دست و عمل از امام حمایت می‌کرد؛ و راوی حدیث «من کنت مولاه، فعلیٌ مولاه» از رسول خدا هم به شمار می‌رود.

امام روزی فرمود: در میان شما چه کسانی حدیث غدیر را از پیامبر شنیده است؟ دوازده نفر برای شهادت آماده شدند که یکی از آنان مرقال بود.

روزی از ایام جنگ صفین، امام به طور مزاح به پرچم‌دار خود، مرقال فرمود: تا کی می‌خوری و می‌آشامی؟ عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! کوشش می‌کنم که دیگر از میدان برنگردم. امام فرمود: در مقابل دیدن کتیبه ذی الکلاع حمیری مرگ سرخ از آن می‌بارد؛ کنایه از اینکه قاتل تو ذی الکلاع می‌باشد.

عرض کرد: به خدا قسم دوست ندارم که زمین و آسمان از من باشد و با دوستان تو دشمنی و یا با دشمنانت دوستی؛ امام فرمود: خدایا! شهادت را نصیبش فرما و او را با پیامبرت محشور کن.

خلاصه، مرقال در این جنگ (صفین) پرچم جنگ را پیشاپیش عمار یاسر به جلو می‌برد و با نیزه می‌جنگید تا اینکه امام، متوجه شدند که پرچم توقف کرده است؛ کسی را به نزد مرقال فرستاد که پرچم را پیش ببرد، مرقال گفت: شکم مرا ببین که چگونه پاره شده است، سلام مرا به امیر مؤمنان برسان و بگو رحمت و برکات خدا بر تو باد.

آری، مرقال به دست ذی الکلاع کشته شد و حریفش هم به دست او کشته شد؛ مرقال و عمار در یک روز شهید شدند و امام جسد این دو نفر را در کنار هم نهاد و بر ایشان نماز گزارد و دفن نمود. (پیغمبر و یاران، ج 5، ص 298- رجال کشی اسد الغابه- نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید.)

 

      46-      مبارزه علی علیه‌السلام با عمرو بن عبدود

 

جنگ خندق در سال پنجم هجری اتفاق افتاد، یکی از پیکارهای مهم در این جنگ، نبرد امام با عمرو بن عبدود بود، عمرو از شجاعان عرب بود، کسی بود که عمر گفت: «من با او هم‌سفر شام بودم و هزار نفر، دزد بر قافله‌ی ما تاختند، عمرو به‌تنهایی آن‌ها را متفرق ساخت و دست و پای شتری را به جای سپر در دست گرفت و آن‌ها را تعقیب کرد».

وقتی در جنگ خندق علی علیه‌السلام دروازه‌ی خندق را بر دشمن مسدود کرد تا وارد شهر مدینه نشوند، عمروبن عبدود وارد شد بر وسط میدان و فریاد برآورد: کیست به جنگ من آید؟ هیچ‌کس از ترس، جوابی نداد؛ عمرو گفت: مسلمین کجا هستند که به دستم کشته شوند تا به بهشت روند چرا به‌سوی بهشت نمی‌شتابید؟ چرا نزدیک من نمی‌آیید؟ هیچ‌کس پاسخی نداد و سپس این اشعار را خواند:

«از بس مبارز طلبیدم، سینه‌ام تنگ شد و صدایم بگرفت؛ من درجایی ایستاده‌ام که هر دلیر و جنگجویی بر جان خود می‌لرزد و می‌ترسد؛ راستی که دلیری و ازجان‌گذشتگی از بهترین غریزه‌های جوانمردان است».

در این وقت علی علیه‌السلام برخاست و از پیامبر اجازه خواست؛ پیامبر فرمود: بنشین؛ چند مرتبه دیگر عمرو مبارز طلبید و حماسه خواند، فقط علی علیه‌السلام بلند می‌شد و می‌گفت: یا رسول‌الله! اگر او عمرو است، من علی بن ابیطالبم!

تا اینکه پیامبر اجازه دادند و فرمودند: از خداوند مسألت دارم که تو را بر عمرو، نصرت دهد بعد سر را بلند کرد و عرض کرد: پروردگارا! برادر من و پسر عم مرا تنها مگذار! و با چشمی پر از عاطفه و اشک فرمود: برو که خدا یار و مددکار توست.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام به میدان آمد و این رجز را خواند:

«ای عمرو در کار جنگ شتاب مکن، آن کس که تو را جواب گوید عاجز نیست، او دارای حسن نیت و بصیرت و راستی می‌باشد و این صفات، اساس هر رستگاری است.

نزد تو نیامدم جز بر آن امید که زن نوحه‌گر را بر جنازه‌ی تو بنشانم و اثر ضربت شمشیری که پس از دورانی از طول زمان، نام آن بماند باقی گذارم».

عمرو از روی تکبر، پاسخی نداد؛ امام فرمود: شنیدم تو پیمان بستی که اگر مردی از قریش یکی از سه چیز را از تو بخواهد بپذیری؟ گفت: آری، فرمود: اول، من تو را دعوت به توحید و اسلام و رسالت محمّد صلی‌الله علیه و آله می‌کنم؛ عمرو گفت: قبول نمی‌کنم؛ فرمود: دوم آنکه، از این راهی که آمدی برگرد و از جنگ با پیامبر درگذر؛ گفت: اگر این کار را کنم زنان قریش مرا سرزنش کنند، زیرا من در جنگ بدر، زخمی برداشتم و نذر کردم تا محمّد صلی‌الله علیه و آله را نکُشم روغن بر موی سرم نمالم؛ حضرت فرمود: سوم آنکه، تو را به مبارزه با خود می‌خوانم؛ عمرو بخندید و گفت: عرب این خواهش را از من نمی‌کند؛ من دوست ندارم تو را بکشم زیرا با پدرت ابوطالب دوست بودم و در عموهای تو کسانی هستند که از تو زورمندتر هستند؛ تو جوانی و میل ندارم به دست من کشته شوی، تو هم کفو من نیستی.

فرمود: اما من دوست دارم تو را در راه خدا بکشم! عمرو گفت: چه گفتی؟ فرمود: میل دارم با تو جنگ کنم و تو را بکشم و برای این کار پیاده شو با هم بجنگیم. عمرو درحالی‌که غضبناک بود از اسب پیاده شد، بر صورت اسب بکوفت و شمشیری به پای اسب زد و اسب روی زمین بیفتاد، شمشیر دیگری به‌طرف علی علیه‌السلام فرود آورد که حضرت با سپر آن را رد کرد درحالی‌که سپر دو نیم شد و فرقش شکافت، حضرت خود را به گوشه‌ی میدان رسانید و با عمامه سر خود را بست و به میدان آمد و فرمود:

ای عمرو! تو خجالت نکشیدی با این شخصیت، برای خود همراه آوردی بااینکه من جوانم و تنها به جنگ تو آمدم.

عمرو برگشت که ببیند کیست، حضرت شمشیری بی‌درنگ بر پای او فرود آورد و او را بر زمین انداخت؛ دو لشکر، منظره را می‌دیدند و غالب شدن علی علیه‌السلام بر عمرو موجب شد که صدای تکبیر و تهلیل بلند شود؛ مشرکین رو به فرار گذاشتند و مسلمین با شادی، مشرکین را تعقیب می‌کردند تا جایی که همه‌ی مشرکین فرار کردند.

امام، بعد از چند لحظه آمد که سر عمرو را جدا کند، عمرو گفت: مرا فریب دادی! فرمود: معنی جنگ همین است عمرو (به قولی) آب دهان بر صورت امام انداخت و غضبناک شد. امام از روی سینه‌ی عمرو برخاست و چند قدمی بزد و آنگاه بازگشت تا سر عمرو را از تن جدا کند.

عمرو گفت: چرا منصرف شدی و اکنون بازآمدی؟ فرمود: تو آب دهان به صورت من انداختی، در آن حال من خشمناک شدم، نخواستم با آن حال غضب، سر تو را جدا کنم، بلکه با حال انبساط، برای رضای خدا سرت را از تنت جدا کنم. امام سر عمرو را جدا و به نزد پیامبر آورد و از کلمات پیامبر در جنگ خندق این است که «ضربت زدن علی علیه‌السلام در جنگ خندق از عبادت جن و انس افضل است». (زندگانی امیرالمؤمنین علیه‌السلام بحارالانوار- تاریخ طبری- ناسخ التواریخ)

 

      47-      امام خبر از معاویه می‌دهد

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در یکی از سخنان خود به اهل کوفه که بعد از او با معاویه روبرو می‌شوند، از آینده چنین خبر می‌دهد:

«آگاه باشید که به زودی بعد از من، مردی گشاده گلو و شکم برآمده (معاویه) بر شما غالب می‌شود. می‌خورد آنچه بیاید و می‌خواهد آنچه نیاید.»

گویند معاویه هر چه می‌خورد، سیر نمی‌گشت تا اینکه می‌گفت: سفره را برچینید، خسته شدم و سیر نگشتم. علت پرخوری معاویه بر اثر نفرین پیامبر بود؛ وقتی پیامبر کسی را به طلب معاویه فرستاد، دید مشغول غذا خوردن است و نمی‌آید، برگشت و گفت طعام می‌خورد؛ دیگر بار فرستاد باز به خوردن مشغول بود، پس فرمود: «خدایا! شکم او را سیر مگردان». او را بکشید اگر چه او را نخواهید کشت.

آگاه باشید! به زودی او شما را به ناسزا گفتن و بیزاری جستن از من امر می‌کند، اگر شما را به ناسزا گفتن مجبور نمود، مرا دشنام دهید زیرا ناسزا گفتن برای من سبب علو مقام می‌شود و برای شما باعث نجات و رهایی (از شرّ او) می‌شود؛ اما در بیزاری جستن، پس از من بیزاری نجویید، زیرا من به فطرت اسلام تولد یافته‌ام و در ایمان و هجرت سبقت و پیشی گرفته‌ام. (نهج‌البلاغه فیض الاسلام، ص 146، خطبه‌ی 56)

 

      48-      علی علیه‌السلام خضاب نمی‌کرد

 

حفض اعور گوید: «از امام صادق علیه‌السلام درباره‌ی خضاب (رنگ کردن) موی سروصورت سؤال شد، فرمود: خضاب سنت است، گفتم: چرا امیرالمؤمنین خضاب نمی‌کرد؟ فرمود: برای اینکه پیامبر صلی‌الله علیه و آله به او فرموده بود، به همین زودی، موی صورتت از خون سرت (به شمشیر ابن مجلم مرادی) خضاب می‌شود.»

حنان گوید: «من و پدرم و جدّم و عمویم در مدینه به حمامی وارد شدیم و مرد دیگری نیز در حمام بود. آن مرد از جدّم پرسید: ای پیرمرد! چرا خضاب نمی‌کنی؟ عرض کرد: کسی را دیدم از من و تو بهتر بود و خضاب نمی‌کرد.

آن مرد ناراحت شد و فرمود: آن چه کسی بود که از من بهتر بود؟ جدّم گفت: او علی بن ابیطالب علیه‌السلام بود، من او را درک کردم که خضاب نمی‌کرد.

آن مرد سر را پایین افکند و بعد فرمود: راست می‌گویی ای پیرمرد! اگر خضاب کنی همانا رسول خدا خضاب می‌کرد و او بالاتر از علی بن ابیطالب است و اگر ترک خضاب کنی اقتدا به علی علیه‌السلام نموده‌ای.»

حنان گوید: «جون از حمام بیرون آمدیم، پرسیدیم این مرد چه کسی بود؟ گفتند: او زین‌العابدین، امام چهارم با فرزندش، امام باقر علیه‌السلام بود.»(وسائل الشیعه، ج 1، ص 400-399- نمونه معارف اسلام، ج 5-لئالی الاخبار)

 

      49-      داروی گناهان

 

روزی امیرالمؤمنین علیه‌السلام در یکی از کوچه‌های بصره می‌گذشت، جمعیت فراوانی را دید، نزدیک رفت و دید میان جمعیت، جوان خوش‌رویی با لباس پاک و آراسته با متانت و هیبت روی چهارپایه‌ای نشسته و مردم برای اینکه از او استفاده کنند از هم نوبت می‌گیرند؛ در میان مراجعین کسانی بودند که شیشه‌هایی به دست داشتند و بر او عرضه می‌کردند؛ میان شیشه‌ها خون یا ادرار و امثالهم بود؛ طبیب به آن شیشه‌ها نگاه می‌کرد و برای صاحب هر یک بر حسب آنچه می‌فهمید دارو یا دستوری را صادر می‌کرد.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام، جلو رفت و سلام کرد و فرمود: خدایت رحمت کند! آیا برای درد گناه، دارویی همراه آورده‌ای؟ طبیب گفت: مگر گناه، درد یا بیماری است؟ فرمود: آری! گناه بیماری است که مردم را به زحمت انداخته است.

طبیب مدتی سر به زیر انداخت و ساکت ماند و به فکر فرو رفت؛ امام سؤال را دوباره تکرار کرد و او ساکت بود، بعد از ساعتی سر بلند کرد و گفت: قربانت! من که چیزی نمی‌دانم آیا شما داروی گناه را می‌شناسید؟ فرمود: داروی گناهان را می‌شناسم و معالجه می‌کنم؛ طبیب گفت: ممکن است برای ما توصیف بفرمایید؟

امام فرمود: بلی! از اینجا برخیز و به بوستان ایمان برو، چون وارد شدی مقداری از ریشه‌ی درخت نیت و دانه‌های پشیمانی و قدری از برگ تدبر و تخم ورع و میوه‌ی فهم بردار، اندازه‌ای از شاخه‌های یقین و مغز اخلاص و پوست اجتهاد و قدری هم از ساقه‌های انابه و زهر برگردان تواضع گرفته، همه را با حواس جمع با دلی متوجه و فهمی سرشار با انگشتان تصدیق و کف توفیق میان طشت تحقیق می‌ریزی و با آب چشم‌هایت شستشو می‌دهی و آنگاه تمام را در میان دیگ امید ریخته و به آتش اشتیاق می‌جوشانی، آن قدر تا مواد زائد جدا شود و عصاره‌ی حکمت به دست بیاید، سپس آن را گرفته در بشقاب رضا ریخته و نسیم استغفار بر آن می‌دهی تا بیشتر از آنکه فاسد شود خنک گردد؛ و این شربت گوارا می‌شود و در جایی که آدمی نباشد و فقط خدا تو را بیند می‌نوشی؛ این است دارویی که درد گناهان را ساکن کرده، جراحات معصیت را التیام می‌بخشد، به‌طوری‌که اثری از آن باقی نمی‌ماند. طبیب از شنیدن این کلمات، ادب و عجز و اخلاص خود را نسبت به امیرالمؤمنین تقدیم نمود. (روضة الریاحین یافعی، ص 42- طب الکبیر)

 

      50-      تهیه‌ی انار برای حضرت فاطمه علیها السلام

 

روزی امیرالمؤمنین علیه‌السلام به خانه آمد، دید که حضرت فاطمه علیها السلام مریض و تب دار افتاده است، سر خانم را به دامن گرفت و به رخسار او می‌نگریست و می‌گریست؛ چون زهرا کمی به حال آمد، امام فرمود: چه میل داری؟ از من بطلب! عرض کرد: چیزی نمی‌خواهم؛ دوباره امام اصرار کرد؛ عرض کرد: چیزی نمی‌خواهم؛ پدرم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: از شوهرت علی علیه‌السلام هرگز خواهش چیزی مکن که مبادا خجالت بکشد؛ فرمود: به حق من، آنچه می‌خواهی بگو! عرض کرد: حالا که قسم دادی، اگر انار باشد خوب است؛ امام از منزل بیرون آمد و جویای انار شد، عرض کردند: فصل انار گذشته لکن برای شمعون یهودی از «طایف» چند دانه انار آورده‌اند. امام خود را به در خانه‌ی شمعون رسانید و در خانه‌اش را زد، شمعون بیرون آمد و تعجب کرد و عرض کرد: چه باعث شده که در خانه‌ام تشریف آوردید؟ حضرت فرمود: شنیده‌ام از «طایف» اناری برایتان آورده‌اند چنانچه از آن باقی باشد یکی را به من بفروش که برای بیمار عزیزی می‌خواهم.

عرض کرد: فدایت شوم! آنچه بود فروختم، حضرت فرمود: در خانه جستجو کن، شاید باقی مانده باشد؛ عرض کرد: اطمینان دارم که نیست؛ زوجه‌اش پشت در ایستاده بود، عرض کرد: ای شمعون! یک انار ذخیره در خانه است، آنگاه انار را به نزد امام آورد و حضرت چهار درهم، عوض آن به شمعون دادند.

شمعون گفت: قیمتش نیم درهم است، فرمود: چون عیالت انار را ذخیره کرده بقیه از برای او باشد؛ انار را برداشت و به سوی خانه رهسپار شد، در اثنای راه، ناله‌ی غریبی شنید و به طرف آن صدار رفت تا داخل خرابه‌ای شد، دید کوری مریض و غریب از شدت ضعف می‌نالد؛ حضرت در بالین او نشست و سر او را در کنار گرفت و جویای احوالش شد. عرض کرد: ای جوان صالح! از اهل مدائن هستم و قرض فراوانی دارم، آمدم به این منطقه تا شاید امیر مؤمنان برای قرضم علاجی نماید که مریض شدم، امام فرمود: چه میل داری؟ عرض کرد: اگر انار باشد مایلم؛ حضرت فرمود: یک انار در این شهر بود که برای بیماری تحصیل کرده‌ام لکن تو را محروم نمی‌کنم، پس انار را دو نیم کرد و نصفی را به دهان مریض داد و نصف دیگر را برای فاطمه علیها السلام برداشت؛ آنگاه فرمود: چه میل داری؟ عرض کرد: اگر نصف دیگر را احسان مایی ممنونم.

حضرت سر به زیر انداخت و به نفس خود خطاب کرد: ای علی علیه‌السلام! این مریض در خرابه غریب و تنهاست، سزاوار رعایت است، شاید خداوند به جهت فاطمه علیها السلام وسیله‌ی دیگری تهیه نماید. پس نصف دیگر انار را به او داد و تا تمام شد؛ مریض امام را دعا کرد و امام رهسپار خانه شد، امام در این فکر که جواب فاطمه علیها السلام را چه بگوید!

متحیرانه آمد تا به در خانه رسید، از داخل شدن به خانه حیا می‌کرد، لذا سر از در خانه پیش برد که ببیند فاطمه علیها السلام خواب است یا بیدار، دید فاطمه علیها السلام تکیه کرده و عرق نموده ولی طبقی از انار فوق‌العاده، نزدش است و تناول می‌کند. خوشحال، داخل خانه شد و از واقعه جویا شد؛ فاطمه علیها السلام عرض کرد: یابن عم! چون تشریف بردید زمانی نکشید که ناگاه در خانه را زدند؛ فضه رفت، دید شخصی است که به در خانه، طبقی انار آورده است، گفت: این طبق انار را امیرالمؤمنین علیه‌السلام برای فاطمه علیها السلام فرستاده است. (مجالس المتّقین شهید ثالث، ص 243)

 

       51-      توصیف امیرالمؤمنین علیه‌السلام

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: دوست علی نمی‌خورد مگر از حلال، زیرا که علی علیه‌السلام چنین بود. قسم به آن کسی که جان او را (علی علیه‌السلام) قبض کرد، در دنیا حرام نخورد نه کم و نه بیش تا از دنیا رفت. هرگز بر او دو کار پیش نیامد که هر دو طاعت خداوند باشند مگر سخت‌تر و شدیدترین آن‌ها را انجام می‌داد؛ و هیچ مطلبی به رسول خدا نرسید مگر اینکه علی علیه‌السلام را متوجه آن گردانید نظر به وثوقی که با وی داشت.

احدی از این امت را به کردار او طاقت نباشد مگر خودش، عمل او به عمل کسی مانند بود که پیوسته به‌جانب بهشت و دوزخ چشم دوخته بود. هزار مملوک از عین مال خود که با دست و عرق پیشانی به دست آورده خرید و برای رضای خدا و خشنودی او و آزادی از عذاب جهنم، آن‌ها را آزاد کرد.

غذای او نبود مگر سرکه و زیتون و حلوای او، اگر می‌یافت از خرما بود، لباسش کرباس بود و هرگاه از لباسش زیاد می‌آمد آن را با کاردی (که مو و پشم را از بدن گوسفند می‌چینند)، می‌برید و جدا می‌کرد. (غایة المرام- کفایة الخصام، ص 648)

 

      52-      منافق و علی علیه‌السلام

 

از محمّد حنفیه نقل شده است: «وقتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام از بیرون مدینه تشریف می‌آورد و با او سلمان فارسی و عمار و صهیب و مقداد و ابوذر بود، عبدالله بن اُبیّ، پسر سلول که بزرگِ منافقین مدینه بود، با یارانش را دیدند، حضرت نزدیک آنان شد، عبدالله بن اُبیّ گفت: آفرین به سید بنی‌هاشم و وصی رسول خدا و برادر و داماد و پدر دو سبطش، آنکه بذل نمود برای رسول خدا مال و جانش را؛ امیرالمؤمنین فرمود: وای بر تو! ای پسر «اُبّی»! تو منافق هستی و گواهی می‌دهم بر تو به نفاقت؛ عبدالله بن ابی گفت: آیا چنین کلامی به من می‌گویی، به خدا سوگند هرآینه من مؤمنم مثل شما و اصحاب شما؛ امیرالمؤمنین فرمود: مادرت به عزایت بنشیند! تو نیستی مگر منافق؛ پس‌ازاین جریان، حضرت با اصحابش به نزد رسول خدا آمدند و آن ملاقات را برای رسول خدا نقل کرد؛ خداوند این آیه را فرستاد:

«و إذا لقوا الّذین آمنوا قالوا امنّا و إذا خلوا شیاطینهم قالوا إنّا معکم إنّما نحن مستهزؤن الله یستهزی بهم و یمدّهم فی طغیانهم یعمهون»(بقره:15-14)

یعنی: «وقتی‌که ملاقات نمودند، عبدالله بن ابی و یارانش، امیرالمؤمنین را گفتند: ما ایمان آوردیم و قرآن و محمّد صلی‌الله علیه و آله را تصدیق می‌کنیم و هنگامی‌که خلوت می‌نمودند با شیطان‌های خودشان از منافقین گفتند: ما با شماییم در کفر و شرک، ما استهزاء می‌نماییم علی بن ابیطالب علیه‌السلام و یارانش را، خداوند استهزاء می‌کند آن‌ها را (یعنی تلافی می‌دهد استهزاء آن‌ها را به علی علیه‌السلام و اصحابش در آخرت) و اینان در سرکشی فرورفته‌اند.»(شواهد التنزیل- بصائر، ص 71)

 

     53-     تزویج علی علیه‌السلام با حضرت زهرا علیها السلام

 

جابر بن عبدالله انصاری گفت: «روزی در مسجد به خدامت رسول خدا حاضر بودم، ابوبکر آمد و گفت: یا رسول‌الله! می‌دانی به تو چقدر محبت دارم و از بهر تو از قوم خود هجرت کردم و مال خود را صرف خدمت تو کردم و بلال را از برای تو آزاد نمودم؛ می‌خواهم فاطمه علیها السلام را به تزویج من درآوری! پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: تا وحی از طرف خداوند نرسد من این کار را نکنم؛ پس از نزد رسول خدا بیرون رفت و در راه، عمر بن خطاب او را دید و احوالش بپرسید؛ ابوبکر گفت: نزد رسول خدا بودم و چنین سخنی به او گفتم و او چنین جوابی داد. عمر به خدمت رسول خدا آمد و احوال خود از هجرت و محبت و اسلام آوردنش را بازگو کرد و تقاضای ازدواج با فاطمه علیها السلام را پیش کشید، پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: من به وحی عمل می‌کنم تا وحی نباشد فایده‌ای ندارد؛ عمر گفت: از آنجا بیرون آمدم و علی علیه‌السلام را در راه دیدم، فرمود: کجا بودی؟ گفتم: به خدمت رسول‌الله برای تقاضای ازدواج با فاطمه رفته بودم، ولی رسول خدا به وحی، حواله کرد؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: من به خدمت رسول‌الله رسیدم و پهلوی او نشستم و عرض کردم: یا رسول‌الله! تو حق مرا می‌دانی و حق پدرم بر تو را می‌دانی و قرابت من نسبت به خودت و جهاد با دشمنان را می‌شناسی؛ پیامبر تبسمی کرده و فرمود: یا علی علیه‌السلام! آیا حاجتی داری؟ عرض کردم: تزویج فاطمه علیها السلام را خواهانم، فرمود: چیزی از درهم و دیناری داری؟ عرض کردم: شتر و زرهی دارم، فرمود: از حیوان سواری چاره‌ای نباشد، لکن زره را بفروش و بهای آن را پیش من آور.

حضرت فرمود: زره را به بازار بردم و به چهارصد و هشتاد درهم بفروختم و در دامن رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله ریختم درحالی‌که عده‌ای از صحابه حاضر بودند. پیامبر فرمود: خطبه بخوان و من خواندم و پیامبر صحابه را گواه گرفت بعد فرمود: ای گروه! اصحاب من، بدانید که فاطمه علیها السلام را به علی علیه‌السلام به اجازه‌ی خدای- تعالی- دادم؛ جبرئیل به نزدم آمد و گفت: خدای- تعالی- سلام می‌رساند و می‌گوید: فاطمه علیها السلام را به علی علیه‌السلام دو هزار سال پیش از آفریدن آسمان‌ها دادم و خطبه‌خوان، جبرئیل و حاملین عرش از گواهان بودند... رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله مقداری از دراهم را به سلمان داد و فرمود: به بازار برو و لباس و مایحتاج خانه را تهیه کن؛ مقداری پول هم به مقداد دادند و فرمودند: برای فاطمه علیها السلام مشک بخر؛ مقداری پول به ابوذر دادند و فرمودند: این مقدار را به ام هانی، خواهر علی علیه‌السلام برسان تا این را بر سر فاطمه علیها السلام نهد؛ به امیرالمؤمنین فرمود: برو به منزل فاطمه علیها السلام، دست به او دراز مکن تا من به شما برسم؛ بعد از ساعتی پیامبر به در خانه‌ی فاطمه آمدند و در را زدند، ام هانی در را باز کرد؛ پیامبر به درون خانه تشریف آوردند؛ امیرالمؤمنین برخاست و پیامبر را بنشاند؛ فرمود: ای علی علیه‌السلام! اینک جبرئیل با هفتاد هزار ملائکه بر دست راست، فاطمه علیها السلام را بر تو جلوه می‌دهند؛ بعد فرمود: ای‌ام هانی! ظرفی پر از آب بیاور؛ ام هانی، ظرفی پر از آب حاضر کرد؛ پیامبر کفی از آب برداشت و بر سینه‌ی فاطمه علیها السلام بینداخت و فرمود: خدایا! فاطمه علیها السلام و ذریه‌ی او را از شیطان رجیم، به تو پناه می‌دهم و کفی دیگر از آب برداشت و به میان هر دو کتف علی علیه‌السلام ریخت و فرمود: خدایا! علی علیه‌السلام و ذریه‌ی او را از شیطان رجیم به تو پناه می‌دهم؛ سپس فرمود: خداوند در شما و برای شما و بر هر دو نفرتان مبارک گرداند.» (کامل بهائی، ج 1، ص 161)

 

      54-      اختلاف ادیان

 

سلیم بن قیس گوید: «از امام علی علیه‌السلام شنیدم که به رهبر یهود فرمود: چند گروه هستید؟ گفت: فلان تعداد؛ فرمود: دروغ گفتی، سپس رو به من کرد و فرمود: اگر حکم و فرمانروایی برای من آماده می‌شد، بین اهل تورات به توراتشان و بین اهل انجیل به انجیلشان و بین اهل قرآن به قرآنشان قضاوت می‌کردم؛ بعد فرمود: یهود، هفتادویک فرقه شدند که هفتاد فرقه‌ی آنان در آتش و یک فرقه از آنان در بهشت است و آن فرقه، همان‌هایی‌اند که از یوشع بن نون، وصی موسی علیه‌السلام پیروی کردند؛ نصاری، هفتاد و دو فرقه شدند که هفتادویک فرقه‌ی آن‌ها در آتش و یک فرقه از آنان در بهشت می‌باشند و آن فرقه آن‌هایی هستند که از شمعون، وصی عیسی علیه‌السلام پیروی کردند؛

این امت هفتادوسه گروه شدند، هفتادودو فرقه در آتش و یک گروه از آنان در بهشت می‌باشند و آن گروه کسانی هستند که از وصی محمّد صلی‌الله علیه و آله پیروی کردند؛ امام اشاره به خود کردند و با دست بر سینه‌اش زدند؛ سپس فرمودند: از آن هفتاد و سه گروه، سیزده گروه منتسب به محبت و مودت من هستند که یک گروه آنان در بهشت و دوازده گروه آنان در آتش می‌باشند.» (کتاب سلیم بن قیس- اسرار آل محمّد، ص 418)

 

      55-      آیا تا صبح زنده‌ام؟

 

اموالی را برای امیرالمؤمنین آوردند، درحالی‌که شب بود، امام فرمود: اموال را میان مسلمانان تقسیم کنید؛ عرض کردند: الآن شب است، بهتر است فردا این اموال تقسیم شود؛ فرمود: شما از برای من قبول می‌کنید که تا صبح زنده بمانم؟! گفتند: این به دست ما نیست، فرمود: پس شب تقسیم کنید و به تأخیر نیندازید. (مناقب ابن شهرآشوب- نور مبین، ص 418)

 

      56-      سرما و گرما تأثیری ندارد

 

عبدالرّحمن بن ابی لیلی که هم‌سخن با حضرت امیرالمؤمنین بود گوید: «امام، در فصل زمستان لباس تابستانی و در فصل تابستان لباس زمستانی می‌پوشید. بعضی گفتند: خوب است تو علت آن را از امام سؤال کنی؛ من از امام، علت را پرسیدم، فرمود: پیامبر صلی‌الله علیه و آله دنبالم فرستاد، درحالی‌که من به نزد رسول خدا صلی‌الله علیه و آله رفتم، ایشان زبان مبارک را به چشمم مالید و فرمود: خدایا! از علی علیه‌السلام گرما و سرما را رفع کن و بیرون ببر، از آن روز دیگر سرما و گرما در من تأثیری نمی‌کند.»(کشف الغمه، باب فی محبة الرسول علیا)

 

      57-     محبّت امیرالمؤمنین علیه‌السلام

 

پیامبر صلی‌الله علیه و آله درباره‌ی مودت امیرالمؤمنین علیه‌السلام مطالبی فراوان فرموده‌اند که ازجمله فرمودند: یا علی علیه‌السلام! دوستی تو ایمان و دشمنی با تو نفاق است و اول کسی که داخل بهشت می‌شود، مُحب توست.

حبّ علی بن ابیطالب علیه‌السلام حسنه‌ای است که هیچ سیئه‌ای آن را ضرر نمی‌رساند؛ هر که علی را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و هر که مرا دوست بدارد خدای- تعالی- را دوست داشته است.

هر که دوست دارد زندگی کند و به حیات من و بمیرد به ممات من و در بهشت دائمی ساکن شود، آن بهشتی که پروردگارم به من وعده فرمود که درختان آن را به دست قدرت خویش نشانده است، باید علی بن ابیطالب علیه‌السلام را دوست داشته باشد.

اگر مردم، همه در حب علی بن ابیطالب علیه‌السلام جمع می‌شدند هیچ‌گاه خداوند- عزوجل- آتش را خلق نمی‌کرد.

هر که علی علیه‌السلام را دوست داشته باشد، خداوند نماز و روزه و قیام او را قبول کند و دعایش را مستجاب نماید؛

جبرئیل برایم خبر آورده است که: سعید آن کسی است که علی علیه‌السلام را در موقع حیاتش و بعد از شهادتش دوست داشته باشد.

جبرئیل از نزد خداوند، ورقه‌ای آورده که در آن نوشته بود: محبت علی بن ابیطالب علیه‌السلام را بر خلقم واجب گردانیدم، پس آن را به همه‌ی مردمان برسان. (کشف الغمه، ص 32-27)

 

      58-      حکم انسان دو سر و یک بدن

 

زنی در خلافت امیرالمؤمنین علیه‌السلام کودکی به دنیا آورد که در یک بدن، دو سر و دست و پای دو شخص را داشت؛ خانواده‌ی این کودک در تقسیم ارث، متحیر شدند که سهم یک تن را یا سهم دو نفر را به او بدهند.

این مسئله را به نزد امام آوردند و از او تقاضای حل این مسئله را نمودند؛ فرمود: هرگاه به خواب می‌روند تا وقتی‌که بیدار می‌شوند یک‌دفعه بخوابند و یک‌دفعه برخیزند در این صورت یک نفر باشد وگرنه دو نفر باشند و میراث دو نفری نصیبشان گردد. (ناسخ التواریخ، ج 3، ص 757)

 

      59-      بُسر بن اُرطاة و عمروعاص

 

بُسر بن اُرطاه در جنگ صفین در مقابل امیرالمؤمنین علیه‌السلام قرار گرفت، این در حالی بود که امام به میدان آمده بود و معاویه را به نبرد طلبید و فرمود: تاکی و چقدر مردم را به کشتن دهیم، بیا من و تو جنگ کنیم تا به این وسیله جنگ خاتمه یابد. معاویه گفت: همان مقدار که از مردم شام می‌کشی مرا کافی است، احتیاج به مبارزه با تو نیست.

بُسربن ارطاة تصمیم گرفت که با امام بجنگد، با خود اندیشید که شاید علی علیه‌السلام را بکشم و در میان عرب، افتخاری کسب کنم؛ با غلام خود به نام «لاحق» مشورت کرد، او گفت: اگر از خود اطمینان داری چه بهتر وگرنه علی علیه‌السلام دلیری است بی‌نظیر؛ اگر تو هم مانند او هستی به میدانش برو و الّا شیر، کفتار را می‌خورد و مرگ از سرنیزه‌ی علی علیه‌السلام می‌بارد و شمشیرش برای گرم کردن تو کافی است.

بُسر گفت: مگر جز مردن چیز دیگری هست؟ انسان باید بمیرد یا با مرگ طبیعی و یا به کشته شدن و به میدان آمد؛ سکوت کرد و رجز نخواند تا حضرت او را نشناسد؛ امام حمله اول را به‌سوی بُسر شروع کرد که بُسر از روی اسب به زمین افتاد و پاها را بلند کرد و عورتش را ظاهر ساخت؛ امام صورت برگردانید و بُسر از جا بلند شد و فرار کرد به‌طوری‌که بدون کلاه جنگی با سر برهنه به طرف لشکرگاه می‌دوید.

یاران امام بانگ برداشتند: یا علی علیه‌السلام! او بُسر بن ارطاه است از او دست برندار و به قتل برسان، امام فرمود: او را واگذارید که خدا لعنتش کند.

معاویه درحالی‌که از کردار بُسر می‌خندید گفت: عیبی ندارد؛ برای عمروعاص هم این قضیه پیش آمد کرده بود. جوانی از اهل کوفه فریاد زد: آیا حیا نمی‌کنید که عمروعاص این حیله‌ی نو را در جنگ به شما آموخت که در موقع خطر، کشف عورت کنید؟ و اشعاری بخواند که معنای دو بیت آن چنین است:

«دیروز، عورت عمروعاص آشکار شد و سر را به زیر انداخت، بُسر بن ارطاه هم از او پیروی کرد. به عمروعاص و بُسر بن ارطاه بگوئید جلو راه خدا بیائید تا دوباره با شیر، یعنی علی علیه‌السلام برخورد نکنید. (بحارالانوار، ج 8، ص 479- سیره نبویه، ج 1- پیغمبر و یاران، ج 2)

 

       60-      قضاوت علی علیه‌السلام

 

مرد عربی با داشتن یک ناقه (شتر ماده) به نزد رسول‌الله آمد و عرض کرد: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! این ناقه را می‌خری؟ حضرت فرمود: به چند درهم می‌فروشی‌ای اعرابی؟! عرض کرد: دویست درهم؛ پیامبر فرمود: ناقه‌ی تو قیمتش بیش از این است و پیوسته قیمت شتر را زیاد می‌کرد تا به چهارصد درهم رساند و از اعرابی خرید و پول‌ها را در دامن اعرابی ریخت.

مرد عرب مهار ناقه را بگرفت و گفت: ناقه از من است و دراهم هم مال من است و اگر تو را بیّنه و شاهد هست حاضر کن.

در این وقت، ابوبکر پیدا شد، پیامبر فرمود: بیا تا این پیرمرد، یعنی ابوبکر، بین من وتو حکم کند و ماجرا را برای او نقل کرد. او گفت: قضیه معلوم است که اعرابی شاهد می‌طلبد و شما باید شاهد بیاوری.

در این اثنا عمر، نمودار شد و پیامبر فرمود: ای مرد عرب! حاضری این مردی که به‌طرف ما می‌آید بین ما حکم کند؟ عرض کرد: آری یا محمّد صلی‌الله علیه و آله! چون عمر نزدیک آمد، پیامبر فرمود: تو بین من و این اعرابی قضاوت کن، گفت: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! سخن خود را بگو. فرمود: ناقه از من و دراهم از برای اعرابی است؛ عمر به اعرابی گفت تو ادعای خود را بگو؟ اعرابی گفت: ناقه و دراهم هر دو از من است، اگر محمّد ادعائی می‌کند باید شاهد اقامه کند؛ عمر گفت: قول اعرابی درست است و بر صحت کلامش قسم می‌خورد.

پیامبر به اعرابی فرمود: من تو را محاکمه می‌کنم نزد کسی که به حکم پروردگار عزیز و جلیل از بین ما حکم کند که ناگاه علی علیه‌السلام بر رسول خدا صلی‌الله علیه و آله وارد شد.

علی علیه‌السلام عرض کرد: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! شما با این مرد در چه واقعه‌ای صحبت دارید؟ حضرت فرمود: یا اباالحسن! بین من و این مرد عرب قضاوت کن، علی علیه‌السلام فرمود: ای اعرابی! به پیامبر چه ادعا داری؟ گفت: پول ناقه‌ای که به او فروخته‌ام را از او می‌خواهم.

علی علیه‌السلام از پیامبر پرسید: شما چه می‌گویید؟ فرمود: من پول تمام ناقه را پرداخته‌ام، امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: ای اعرابی! آیا رسول خدا راست می‌گوید؟ گفت: نه هیچ به من نپرداخته است، حضرت شمشیر از غلاف کشید و به یک ضربت او را به قتل رسانید. پیامبر فرمود: چرا چنین کردی؟ عرض کرد یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! من شما را بر اوامر و نواهی خداوند متعال و بر بهشت و جهنم و ثواب و عقاب و وحی خدا تصدیق می‌کنم، چگونه می‌شود که در بهای شتر ماده این اعرابی، تو را تصدیق نکنم؟ من اعرابی را از این جهت کشتم که شما را تکذیب کرد و گفت رسول خدا پول شتر را نداده است.

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: راست گفتی و حکم به حق کردی ولی دیگر به مثل این کار عود مکن؛ سپس پیامبر صلی‌الله علیه و آله رو به ابوبکر و عمر نمود و فرمود: حکم خدا این بود که علی علیه‌السلام قضاوت کرد نه حکمی که شماها کردید. (وافی، ج 2، ص 165- من لایحضره الفقیه- قضاوت‌های امیرالمؤمنین)

 

       61-       رد امانت بازرگان

 

بازرگانی هزار دینار پول به ابوبکر سپرد و به حج رفت، چون برگشت ابوبکر وفات کرده بود؛ نزد خلیفه‌ی دوم آمد و سراغ پولش را گرفت، گفت: اطلاعی ندارم، از عایشه پرسش کن، از عایشه پرسش کرد، او هم گفت: هیچ خبری از این پول ندارم؛ بازرگان پریشان شد؛ با سلمان آشنائی داشت، نزد سلمان رفت و جریان هزار دینار را به او گفت، سلمان او را نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام آورد.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام به مسجد آمد و فرمود: امانت بازرگان را ابوبکر در فلان مکان دفن نموده، آنجا را بشکافید. آنجا را حفر کردند و آن هزار دینار را بیرون آوردند و به بازرگان دادند.

خلیفه‌ی دوم گفت: یا علی علیه‌السلام! ابوبکر این راز را به تو گفته بود؟ فرمود: تو محرم راز او بودی به تو نگفت، چگونه به من گفته باشد!

خلیفه گفت: پس از کجا دانستی که امانت بازرگان در آن مکان، مدفون است؟ فرمود: آفریدگار ابوبکر، زمین را امر فرموده، هر چه بر روی آن واقع می‌شود، به من بگوید. (بوستان معرفت- مناقب مرتضوی، ص 272)

 

      62-      علی علیه‌السلام و رأس الجالوت

 

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «وقتی‌که حضرت علی علیه‌السلام از جنگ نهروان برگشت، در مسجد کوفه نشسته بود که رئیس یهودیان یعنی رأس الجالوت به حضور حضرت رسید و عرضه داشت: می‌خواهم چند سؤال از جنابتان بپرسم که آن را نمی‌داند مگر نبی یا وصی نبی، اگر خواهی بپرسم وگرنه درگذرم؟

حضرت فرمود: ای برادر یهود! از هر چه می‌خواهی بپرس؛ عرض کرد: ما در کتاب خود، تورات یافتیم که وقتی پیامبری را حق‌تعالی برمی‌انگیزد بدو امر می‌کند که کسی را از خاندان خودش انتخاب کند تا پس از او کارگزار امتش باشد و دستور دهد تا امت از او متابعت کنند و به وسیله‌اش عمل نمایند.

خداوند، اوصیاء پیغمبران را در حیاتشان امتحان کرد و بعد از وفاتشان هم آن وصی را امتحان کند، به من بگو که خدای- تعالی- چند بار اوصیاء را در حیات پیامبران و چند بار بعد از وفاتشان امتحان نماید و وقتی امتحان اوصیاء خوب از کار درآمد آخر کارشان چه شود؟

امام فرمود: به خدائی که غیر از او نیست، آن خدایی که دریا را برای بنی‌اسرائیل شکافت و تورات را بر موسی و انجیل را بر عیسی نازل فرمود، اگر جواب تو را بدهم اقرار و اعتراف به وصایتم می‌کنی؟ گفت: آری.

حضرت فرمود: به خدائی که دریا را برای بنی‌اسرائیل شکافت و تورات را بر موسی نازل کرد اگر جوابت را بدهم اسلام می‌آوری؟ گفت: آری.

باز حضرت فرمود: خداوند- عزوجل- اوصیاء را در حیات انبیاء در هفت موضع امتحان می‌کند تا اطاعت و خدمت او را بیازماید و چون از طاعتش و امتحان آن‌ها راضی شد، به پیغمبرش امر می‌کند او را در حیاتش ولی و دوست بگیرد و بعد از وفاتش او را وصی خود قرار بدهد و اطاعت از اوصیاء را بر گردن امت آن پیامبر می‌نهد.

خداوند، اوصیاء را بعد از وفات انبیاء در هفت جا امتحان می‌کند تا صبر آنان آزموده شود، پس وقتی امتحانشان رضایت‌بخش شد، عاقبت آنان باسعادت می‌شود و با خوشبختی کامل به پیغمبرش ملحق می‌گردد.

رأس الجالوت که رئیس یهودیان بود عرض کرد: درست فرمودی یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! پس مرا از امتحان شما در حیات پیامبر و بعد از وفاتش و این که آخر کار تو به کجا می‌کشد، آگاه کن! حضرت دست او را گرفت و فرمود: ای برادر یهودی! بلند شو برویم تا تو را آگاه نمایم.

جماعتی از یاران امام بلند شدند و عرض کردند: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! ما را هم به این مطالب آگاه فرما! امام فرمود: می‌ترسم قلوب شما (از رنج‌ها و گرفتاریم) تحمل مطالب را نداشته باشد؛ عرض کردند: برای چه یا امیرالمؤمنین؟ فرمود: برای این‌که کارهایی نادرست از بسیاری از شما دیدم.

مالک اشتر بلند شد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! ما را هم آگاه کن، قسم به خدا هرآینه می‌دانیم که روی کره‌ی زمین غیر تو وصی نبی و رسولی نیست و می‌دانیم که خداوند بعد از پیامبرمان پیامبری مبعوث نخواهد کرد و پیروی از تو به گردن ماست و اطاعت از تو پیوسته و متصل به پیروی از پیامبر اکرم می‌باشد.

حضرت تقاضای مالک اشتر را پذیرفت و نشست و رو به یهودی کرد و فرمود: ای برادر یهودی! خدا مرا در زندگی پیامبرمان در هفت جا امتحان کرد و دریافت که من به نعمت‌های او مطیع هستم، بدون این‌که از خود ستایش کنم، می‌گویم.

رأس الجالوت گفت: در چه چیزهایی؟ ای امیرالمؤمنین علیه‌السلام!

امام فرمود: اما مقام اول، آن بود که خدا چون وحی به پیغمبرمان فرستاد و رسالت را بر دوش او قرار داد، من در خاندان پیامبر، در مردان از همه کم سن تر بودم، بااینکه در خانه‌ی او و خدمتش بودم و پیرابند را انجام می‌دادم؛ پیامبر کوچک و بزرگ خاندان بنی عبدالمطلب را خواند و آنان را به یگانگی خدا و رسالت خویش دعوت کرد، لکن آن‌ها امتناع کردند و انکارش نمودند و از او دوری جستند و او را پشت سر انداختند و خود را از وجود پیامبر صلی‌الله علیه و آله دور کردند و کناره گرفتند؛ مردمان دیگر هم از پیامبر دور شدند و با او مخالفت کردند.

چون پیشنهاد پیامبر صلی‌الله علیه و آله بر آنان سخت بود و قلوب آنان تحمل آن را نداشتند و عقلشان هم نمی‌رسید این کار را بر خود بزرگ و سنگین شمردند، تنها من با سرعت و مطیعانه و با یقین، دعوت پیامبر را پذیرفتم و شک و تردید در دلم نیامد؛ سه سال با پیامبر این روش و عقیده را داشتم، در روی کره‌ی زمین غیر از من و خدیجه، دختر خویلد، کسی نبود که با پیامبر نماز بخواند و بدو عقیده‌مند باشد، سپس امام رو به یاران خود کرد و فرمود: آیا چنین نبود؟ همگی عرض کردند: چرا، یا امیرالمؤمنین!

اما مقام دوم؛ ای برادر یهودی! آنجا بود که قریش برای کشتن و از بین بردن پیامبر صلی‌الله علیه و آله مشورت می‌کردند و حیله به کار می‌بردند تا اینکه آخرالامر در محل شور خود در یک روز با حضور شیطان ملعون به شکل مرد یک چشم کور از مردمان ثقیف، جمع شدند و رأی دادند که از هر گروه و تیره از قریش مردی را برگزینند و با شمشیری جمع شوند و هنگامی‌که پیامبر خوابیده است، همگی با یک ضربت بر پیامبر حمله ور شوند و او را به قتل برسانند؛ وقتی پیامبر به قتل رسید ناچار هر قومی از قریش به حمایت از آن نماینده، قیام کند و او را حفظ کند و تسلیم به قصاص ننماید و درنتیجه خون پیامبر به هدر می‌رفت.

جبرئیل بر پیامبر صلی‌الله علیه و آله وارد شد و او را از این تصمیم قریش و از آن شب و ساعتی که او را می‌خواهند به قتل برسانند خبر داد و امر کرد که در آن شب از منزل خارج شود و به غار حراء بیرون مکه پناه ببرد.

پیامبر صلی‌الله علیه و آله مرا از این واقع خبر داد و مرا امر کرد که در رختخواب و فراش او بخوابم و جانم را قربانش کنم، من شتابانه قبول کردم و خوشحال بودم که جانم فدای جان پیامبر می‌شود؛ پس پیامبر از خانه خارج شد و رفت و من در بسترش خوابیدم. پهلوانان قریش با این فکر که پیامبر خوابیده و می‌توانند او را بکشند سررسیدند، دیدند من هستم. بر آن‌ها شمشیر کشیدم و آنان را از خود، به‌طوری‌که خدا و مردم می‌دانند، دور کردم.

سپس رو به اصحاب کرد و فرمود: آیا چنین نیست؟ همه عرض کردند: چرا، یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام!

اما مقام سوم؛ ای برادر یهودی! دو پسر ربیعه و عتبه از قهرمانان قریش بودند، در روز جنگ بدر به میدان آمدند و مبارز طلبیدند، هیچ‌کس از قریش نتوانستند جواب بدهند، پیامبر، من و حمزه و عبیده را برای جنگ با آن‌ها فرستاد، بااینکه از آن دو نفر کوچک‌تر بودم و در جنگ کم‌تجربه‌تر، خداوند به دست من ولید و شیبه را کشت، غیر آن‌که قهرمانانی دیگر را در آن روز از بین بردم و اسیر گرفتم من از دیگران بیشتر کشتم و اسیران زیادی را دستگیر نمودم در آن روز پسرعمویم، عبیده بن حرث- رحمة الله علیه- شهید شد، سپس رو به اصحاب کرد و فرمود: مگر این‌طور نبود؟ همگی گفتند: چرا، یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام!

اما مقام چهارم؛ ای برادر یهودی! همه‌ی افراد اهل مکه بر ما هجوم آوردند و هر چه از ایل‌های عرب و قریش را تحت فرمانشان بودند علیه ما شوراندند تا خون کشته‌شدگان جنگ بدر را بگیرند.

جبرئیل بر پیامبر صلی‌الله علیه و آله وارد شد و او را آگاه نمود؛ پیامبر با لشکرش به درّه‌ی اُحد رفتند، مشرکین جلو آمدند و با یک حمله بر ما یورش بردند و خیلی از مسلمانان را شهید کردند و دیگران از باقیمانده‌ی لشکر فرار کردند؛ من تنها با رسول خدا ماندیم درحالی‌که مهاجر و انصار به‌طرف منازلشان به مدینه برگشتند و همه می‌گفتند: پیامبر صلی‌الله علیه و آله و اصحابش کشته شدند، ولی خداوند جلوی مشرکین را گرفت و من جلو روی رسول خدا بودم که هفتادوچند زخم بر تنم وارد شد که جای چند تای آن نمایان می‌باشد.

حضرت لباس خود را کنار زد و دست بر زخم‌هایش زد و نشان داد و فرمود: آنچه در آن روزگار کردم ثوابش ان‌شاءالله بر خداوند- عزوجل- است؛ سپس رو به اصحاب کرد و فرمود: مگر این‌طور نبوده است؟ گفتند: بلی یا امیرالمؤمنین!

اما مقام پنجم؛ ای برادر یهودی! به‌درستی که قریش و عرب جمع شدند و عهد بستند که از نبرد با ما دریغ نورزند تا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله و هر که با اوست از گروه بنی عبدالمطلب کشته شوند. پس با ساز و برگ جنگی (به بیرون) مدینه آمدند و بار انداختند و به خود امید داشتند که حتماً پیروز می‌شوند! جبرئیل آمد و پیامبر را از این کار مشرکین خبر داد و پیامبر برای خود و هر کس از مهاجر و انصار فرمان داد تا خندق حفر کنند.

قریش آمدند و بر دور خندق ماندند و ما را محاصره کردند و خود را قوی و ما را ضعیف می‌پنداشتند و با سر و صدای هر چه تمام‌تر خود را در قوی بودن جلوه می‌دادند؛

پیامبر صلی‌الله علیه و آله آن‌ها را به دین خداوند عزوجل می‌خواند و به خویشی و رحم سوگند می‌داد، لکن قبول نمی‌کردند بلکه بر سرکشی آن‌ها افزوده می‌شد؛ پهلوان عرب و قریش آن روز، عمرو بن عبدود بود که مانند شتر مست نعره می‌زد و مبارز می‌خواست و رجز می‌خواند، یک‌بار نیزه‌اش را و بار دیگر شمشیرش را به حرکت درمی‌آورد و کسی جلواش نمی‌رفت و به وی طمع نداشت و به غیرت نمی‌آمد و از روی بصیرت اظهار قدرت نمی‌کرد.

پیامبر صلی‌الله علیه و آله مرا از جایم بلند کرد و به دست خودش عمامه به سرم بست و همین شمشیر (ذوالفقار) را به من عطا کرد، من برای نبرد با عمرو، بیرون آمدم درحالی‌که زنان مدینه برایم می‌گریستند و از نبرد با عمرو، هراس داشتند؛ خداوند به دست من عمرو را کشت بااینکه عرب غیر از او پهلوانی نمی‌شناخت؛ در آن روز عمرو بن عبدود ضربتی بر سرم زد، بعد با دست خویش به فرق سر اشاره کردند. خداوند قریش و عرب را با این ضربتم که او را از بین بردم و به آن چیزی که از من در دل‌های آنان از غلبه و آزردگی‌های پیش (که اقوام آن‌ها را کشتم) بود، گریزان نمود.

پس رو به اصحابش کرد و فرمود: این‌طور نبود؟ همگی گفتند: چرا یا امیرالمؤمنین!

اما مقام ششم؛ ای برادر یهودی! ما با پیامبر به شهر یاران تو، خیبر بر مردان یهود و قهرمان قریش و دیگران تاختیم؛ لشکرهای سواره و پیاده با تجهیزات جنگی همانند کوه جلو ما درآمدند و دژهای محکم داشتند و دارای نیروی برتر بودند، جوری که هرکدام از آن‌ها به میدان می‌آمدند و مبارز طلب می‌کردند و بر یکدیگر پیش‌دستی می‌نمودند، همراهان ما کسی به نبرد آنان نرفت جز آنکه به قتل می‌رسید.

کم‌کم ندای نبرد بلند شد و چشم‌ها را خون گرفته بود و هرکسی به فکر خودش افتاده بود و همه به یکدیگر می‌نگریستند و می‌گفتند: ای علی علیه‌السلام! تو برخیز، پیامبر مرا از جایم بلند کرد و مقابل دژ آن‌ها فرستاد. هرکسی از آنان درآمدند را کشتم و هر پهلوانی را نابود کردم و همانند شیر بر آنان یورش بردم تا اینکه آنان در دژ متحصن شدند و درب قلعه را به دست خویش کندم و تنها وارد شدم، در وقتی‌که جز خدا هیچ‌کس یاورم نبود، هر کس از آن‌ها ظاهر می‌گشت می‌کشتم و هر زنی را می‌دیدم اسیر می‌کردم تا اینکه قلعه‌ی خیبر را فتح کردم و بعد رو به اصحابش کرد و فرمود: آیا چنین نیست؟ گفتند: آری یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام!

اما مقام هفتم؛ ای برادر یهودی! چون پیامبر متوجه فتح مکه شد و خواست برای آنان عذری باقی نماند نامه‌ای نوشت و آنان را همانند روز اول اسلام به خدا دعوت کرد و از عذاب حق آن‌ها را ترسانید و آن‌ها را به آمرزش خداوند امیدوار کرد و آخر سوره‌ی مبارکه‌ی «برائت» را برای آنان نوشت تا بر آن‌ها خوانده شود، سپس به اصحابش پیشنهاد کرد که این نامه را کسی ببرد. همه امتناع کردند، لکن جبرئیل آمد و گفت: ای پیامبر! این نامه را یا خودت و یا یک نفر از خاندانت باید برساند.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله مرا خبر داد و نامه را به‌وسیله‌ی من فرستاد تا به اهل مکه برسانم. من به مکه آمدم، مردم مکه آدم‌های عجیبی بودند، کسی در آن‌ها نبود جز آنکه اگر می‌توانست، قطعه‌قطعه بدنم را بر سر کوه بگذارد از جان و مال و خاندانش در این راه دریغ نمی‌ورزید.

من نامه‌ی پیامبر صلی‌الله علیه و آله را به آن‌ها رساندم و بر آنان خواندم، همه با تهدید و وعید به من جواب دادند و زن و مرد به من بدبین شدند و اظهار دشمنی کردند و من هم پایداری و مقاومت کردم؛ بعد رو به اصحابش کرد و فرمود: آیا این‌طور نبود؟ گفتند: چرا یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام!

فرمود: ای برادر یهود! این مقام‌هایی بود که پروردگار من با پیامبرش مرا در آن‌ها امتحان کرد و مرا در همه‌جا فرمان‌بردار دید، هیچ‌کس در این مواضع همانند من نبود، اگر بخواهم خود را ستایش کنم جا دارد لیکن خداوند خودستایی را خوش ندارد.

گفتند: راست فرمودید. خداوند شما را به قرابت با پیامبر، برتری داده و به برادری سعادت فرموده است و نسبت شما را به او همانند هارون به موسی قرار داده است و در این مقامات، سبقت را ربودید و کسی از مسلمانان به مانند شما نیست، هر کس تو را با پیامبر و پس از مرگ او دیده، همین اعتقاد را دارد، حال بفرمایید بعد از پیامبر خداوند شما را چگونه امتحان کرد. (الخصال، باب السبعه، ج 45)

حضرت، هفت مقام بعد پیامبر صلی‌الله علیه و آله را شرح دادند که ما به همین‌جا اکتفا می‌کنیم و بقیه را در جای دیگر همین مجلّدات ذکر می‌نماییم.

 

      63-     «زاذان» حافظ قرآن شد

 

سعد خفاف گوید: «از زاذان پرسیدم که تو قرآن را خوب می‌خوانی، بگو نزد چه کسی خوانده‌ای؟ گفت: نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام و آن وقتی بود که حضرت بر من گذشت، درحالی‌که من شعر می‌خواندم، از من خوشش آمد پس فرمود: ای زاذان! چرا قرآن نمی‌خوانی؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! به خدا سوگند که قرآن را قدری می‌دانم که نماز را به آن می‌خوانم.

حضرت مرا به نزدیک خود طلبید و سخنی در گوش من گفت که نفهمیدم و آب دهان مبارک در دهان من گذاشت؛ به خدا قسم که از آنجا حرکت نکرده بودم که جمیع قرآن را حفظ کردم.» سعد خفاف گوید: «این جریان زاذان و حفظ قرآن را به امام باقر علیه‌السلام عرض کردم، حضرت فرمود: او راست گفته است.»(عیون المعجزات- الخرایج- خلاصة الاخبار، ص 274)

 

      64-      شهادت مخلصانه‌ی عمرو بن حمق

 

یکی از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام عمرو بن حمق بود که حضرت درباره‌ی او فرمود: «خدایا! دلش را نورانی گردان و او را به راه راست هدایت نما، ای‌کاش در بین دوستان من، صد نفر مثل عمرو بن حمق بودند.»

روزی حضرت، او را دیدند که در صورتش اثر زردی ظاهر شده است. جهت و علت را از او جویا شدند، عرض کرد: کسالتی به من عارض شده که این‌طور شده‌ام، حضرت فرمود: ما برای خشنودی شما خشنود و برای حزن شما محزون و به‌واسطه‌ی مریضی شما مریض می‌شویم و در حق شما دعا می‌کنیم و چون شما دعا نمایید ما آمین می‌گوییم.

روزی حضرت به او فرمود: آیا در کوفه خانه‌ داری؟ عرض کرد: آری، فرمود: آن را بفروش و در محله‌ی «ازد» خانه‌ای خریداری کن، زیرا نزدیک است که من از بین شما بروم و دشمنان دین درصدد اذیت شما برآیند؛ اگر در آنجا خانه‌ای ابتیاع کنی، طائفه‌ی «ازد» از تو حمایت می‌کنند و چون دیدی توقف در کوفه برای تو خطرناک است به‌طرف موصل برو؛ تا اینکه در این راه به شخصی می‌رسی که زمین‌گیر است و قادر به حرکت نیست از او آب بخواه؛ چون به تو آب داد او را به اسلام دعوت نما؛ او مسلمان می‌شود، پس‌ازآنکه مسلمان شد دست بر زانوان او بکش، خداوند پاهای او را شفا عطاء می‌کند و به همراه تو می‌آید. بعدازآن، به شخص نابینایی می‌رسی از او هم آب مطالبه کن، چون به تو آب داد و از حال تو سؤال نمود او را بر احوال خود مطلع ساز و به اسلام دعوت نما، او هم اسلام اختیار خواهد کرد، بعد دست بر چشم‌های او بکش، خداوند چشم‌های او را بینا گرداند و به همراهی تو روان گردد و آن دو نفر تو را یاری می‌کنند؛ تا اینکه لشکر معاویه به تو خواهند رسید، تو به غاری که در آن موضع است پناه ببر تا اینکه مقدرات حق هر چه باشد واقع خواهد گردید، چون در خون تو، فُساق از جن و انس شریک می‌شوند.

عمرو بن حمق، عرض کرد: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! به خدا قسم اظهار علاقه و دوستی به تو نمی‌کنم برای اینکه مالی به من عطا فرمایی، یا اینکه خواسته باشم به ریاستی برسم، بلکه تو را امام واجب الاطاعة می‌دانم و اگر مرا امر کنی که کوه‌های عالم را نقل نمایم و آب دریاها را بکشم و با دشمنان تو جهاد نمایم حتی‌الامکان کوتاهی نخواهم کرد، با این وصف می‌دانم حق شما را اداء ننموده‌ام؛ حضرت در حق او دعا کردند.

بعد از شهادت حضرت، برحسب فرمان امام به‌طرف موصل فرار کرد و آن دو نفر را که حضرت فرموده بود به همان کیفیت، قضایا برایش اتفاق افتاد و عمل کرد؛ لشکر معاویه در پی او بودند که یک‌مرتبه چشم عمرو بن حمق به لشکر افتاد. به دستور قبلی امام به غار پناه برد، چون وارد غار شد مار سیاهی به او نیش زد و فوراً شهید شد.

لشکر معاویه رسیدند و اسب او را دیدند، گفتند: حتماً در این حوالی پنهان‌ شده است، بعد از جستجو به جسد مرده‌ی او برخوردند که به هر عضو از بدن او دست می‌زدند در اثر زهر از بدن جدا می‌شد؛ سر او را از بدن جدا نمودند و در شام، نزد معاویه آوردند؛ معاویه دستور داد تا سر آن یار امیرالمؤمنین علیه‌السلام را بالای نیزه زدند و در شهر شام به گردش درآوردند. گفته‌اند: اوّل سری که در اسلام، بالای نیزه رفت سر عمروبن حمق از اصحاب علی علیه‌السلام بود. (نفس المهوم- منهاج الدموع، ص 111-109)

 

      65-      بزرگواری علی علیه‌السلام در آب‌رسانی

 

چون امیرالمؤمنین علیه‌السلام با لشکریانش به صفین رسیدند فرمودند: راه بگشایید تا تشنگان به آب رسند؛ لشکر معاویه آمدند و آب و راه آب را بگرفتند. امام نماینده‌ای به نزد معاویه فرستاد تا راه آب را بگشایند، معاویه با جمعی دراین‌باره مشورت کرده، گفتند: آب به ایشان نباید داد تا بمیرند. عمروعاص گفت: صلاح نیست آب از ایشان بازگرفتن، راه آب باز نمایید که علی علیه‌السلام به قهر آن را می‌گیرد.

معاویه قبول نکرد، فیاض بن حارث به معاویه گفت: اگر کافران روم از ما آب می‌خواستند واجب بود آب دادن، خاصه یاران رسول خدا و وصی و اولاد او اینجا هستند و آب از ایشان دریغ مدارا!

معاویه قبول نکرد؛ آن شب لشکر امام و چهارپایان پریشان و سست شدند لشکر، صبح به امام شکایت کردند، حضرت فرمود: چند هزار مرد، سوار شوند و لشکر معاویه را از سر آب دور کنند.

لشکر آماده شد و جنگی کردند و آن‌ها را از سر آب دور کردند و خود بر آب مسلط شدند. عمرو عاص به معاویه گفت: من گفتم، ولی قبول نکردی!! معاویه گفت: ما و چهارپایان از تشنگی هلاک می‌شویم؛ عمروعاص گفت: علی مرد حلیم و کریم است، او آن طوری که شما با او رفتار کردید، نکند. معاویه جمعی را به خدمت امام فرستاد و درخواست باز کردن راه آب را نمود؛ آن‌ها نزد امام آمدند و تقاضا کردند، امام دستور داد راه آب را بگشایند درحالی‌که دو روز راه آب بسته بود. (کامل بهائی، ص 251)

 

      66-      کرامتی از علی علیه‌السلام در جُحْفه

 

قائد، غلام عبدالله بن سالم گوید: وقتی‌که رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله برای عمره‌ی حدیبیه بیرون رفت به جُحْفه که در 24 فرسخی جدّه است، رسید؛ خواست که احرام عمره ببندد لیکن آبی پیدا نشد؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله سعد بن مالک را برای تهیه‌ی آب با چند مشک فرستاد، او مقداری که رفت، برگشت؛ و گفت: یا رسول‌الله! توان آب آوردن ندارم و پاهایم از ترس دشمن از حرکت می‌ایستد، پیامبر فرمود: بنشین؛ و بعد مرد دیگری را به دنبال آب فرستاد؛ او با مشک‌ها روانه شد ولی به همان مکانی که اولی رفته بود رسید و برگشت؛ فرمود: برای چه برگشتی؟ عرض کرد: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! قسم به آن خدایی که تو را به نبوت مبعوث کرد از ترس دشمن نتوانستم کاری کنم.

پیامبر، امیرالمؤمنین علیه‌السلام را خواند و او را با مشک‌ها روانه‌ی تهیه‌ی آب کرد، سقاها گفتند: آن‌هایی که قبل از او رفتند، نتوانستند آب بیاورند، او هم نتواند.

حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام با مشک‌ها روانه شد تا به سنگ‌های سیاه رسید و مشک‌ها را پر آب کرد درحالی‌که مشک‌ها صدای مخصوصی می‌کردند، به نزد رسول خدا برگشت؛ وقتی داخل شد، پیامبر تکبیر گفت و درباره‌ی حضرتش دعای خیر کرد. (الارشاد، ص 64)

 

      67-      نظر امام به عَضدالدوله و عمران

 

عمران بن شاهین از اهل عراق بود و در مقام ستیزگی و عصیان بر حکومت عضدالدوله دیلمی برآمد و علیه او قیام نمود؛ عضد الدوله درصدد تعقیب و دستگیری او برآمد و با کوشش و جدیتی هر چه تمام‌تر او را تعقیب نمود، عمران برای خود چاره‌ای ندید مگر آنکه مخفیانه به نجف اشرف فرار کند و در آنجا با لباس مبدّل، روزگار را بگذراند، پس به امیرالمؤمنین علیه‌السلام پناه آورد تا او را از دست عضد الدوله نجات بخشد.

عمران در تحت قبه‌ی منوّره‌ی امیرالمؤمنین علیه‌السلام پیوسته به دعا و نماز و نیاز مشغول بود تا اینکه یک‌شب آن حضرت را در خواب دید که به او فرمود: «ای عمران! فردا «فَنا خسرو» برای زیارت اینجا می‌آید و حرم را برای او قُرق می‌کنند و هر کسی که در اینجاست از حرم بیرون می‌نمایند؛ حضرت با دست مبارک خود اشاره به یکی از زوایای قبه‌ی منوّره نمودند و فرمودند: تو در اینجا توقف کن و بمان، تو را نمی‌بینند؛ عضد الدوله خواهد آمد و مشغول زیارت و نماز می‌شود و به درگاه خدا با تضرع و ابتهال، دعا می‌کند و خدا را به محمّد و آل طاهرینش سوگند می‌دهد که او را بر تو پیروز کند. در این حال تو نزدیک او برو و بگو: ای پادشاه! آن کسی که در دعایت اصرار می‌کنی و خدا را به محمّد و آلش سوگند می‌دادی که تو را بر او پیروز کند، کیست؟ فنا خسرو می‌گوید: مردی است که در بین ملت من اختلاف افکنده و عصای قدرت مرا شکسته و در حکومت با من منازعه نموده است؛ به او بگو: اگر کسی تو را بر او پیروز کند، مژدگانی او را چه می‌دهی؟ او می‌گوید: هر چه بخواهد می‌دهم، حتی اگر مرا الزام کند که او را عفو کنم، عفو می‌کنم. در این وقت تو خودت را به او معرفی کن و آنچه از او توقع داری از جانب او به تو خواهد رسید.»

عمران می‌گوید: «همان‌طور که حضرت به من در عالم خواب، نشان داده و راهنمایی کرده بود واقع شد؛ عضد الدوله آمد و مشغول دعا و نماز شد و بعد برای پیروزی‌اش بر عمران خدا را به محمّد و آلش قسم داد؛ من در کناری قرار گرفته بودم، نزدش آمدم همان سؤال را از او کردم و او هم در پاسخم گفت: هر کس مرا بر او پیروز کند حتی اگر خواستش عفو باشد از او خواهم گذشت.» عمران در این هنگام به او می‌گوید: منم عمران بن شاهین! او می‌گوید: چه کسی تو را در اینجا راه داد و در این موقف قرار داد؟ من گفتم: این مولایم علی علیه‌السلام در خواب به من فرمود: فنا خسرو در اینجا می‌آید و به من چنین و چنان فرمود که خدمت شما عرض کردم.

عضد الدوله گفت: تو را به‌حق امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سوگند می‌دهم که او به تو گفت فنا خسرو می‌آید؟ گفتم: آری قسم به‌حق امیرالمؤمنین علیه‌السلام.

عضد الدوله گفت: هیچ‌کس غیر از من و مادرم و قابله نمی‌داند که اسم من، فنا خسرو است. همان‌جا از گناه او درگذشت و او را به وزارت منصوب کرد و دستور داد برایش لباس و خلعت وزارت آوردند و خود به کوفه حرکت کرد.

عمران، نذر کرده بود که چنانچه مورد عفو عضد الدوله قرار گیرد با سر و پای برهنه به زیارت علی علیه‌السلام آید، چون به وزارت منصوب شده بود چنین اندیشید که چون شب شد و تاریکی، عالم را فراگرفت، من از کوفه با سر و پای‌برهنه به زیارت روم؛ چون شب فرارسید با سر و پای‌برهنه، تنها از کوفه به سمت نجف می‌آید راوی این داستان، حسن طهال مقدادی است، گوید: جدّ من کلیددار بقعه‌ی نجف بود که حضرت را شب به خواب می‌بیند که حضرت به او فرمود: از خواب برخیز و برای دوست ما عمران بن شاهین در حرم را باز کن.

جدّ من، علی بن طهال از خواب برمی‌خیزد و شمع‌ها را روشن می‌کند و در حرم را باز می‌کند و منتظر می‌نشیند که ناگهان می‌بیند شیخی به‌طرف مرقد حضرت می‌آید، چون به حرم رسید جدّم بدو می‌گوید: بفرمایید ای مولای ما!

عمران می‌گوید: من کیستم؟ او می‌گوید: شما عمران بن شاهین هستید! عمران گفت: من عمران بن شاهین نیستم، جدّم می‌گوید: شما عمران هستید! الآن علی علیه‌السلام در خواب، نزدم آمد و امر کرد برخیز و در را برای دوست ما باز کن. عمران گوید: به حق خدا، تو را سوگند می‌دهم که چنین گفت؟ جدّم گفت: آری به‌حق او سوگند می‌خورم که چنین گفت. عمران خود را روی در حرم می‌اندازد و مشغول بوسیدن می‌شود و به مدیر خود در صید ماهی می‌گوید: شصت دینار به جدّ من بدهند. (بحارالانوار، ج 9، ص 681- معادشناسی، ج 5)

 

      68-      اگر حمزه و جعفر بودند!

 

جناب حمزه سیدالشهدا، عموی پیامبر در جنگ احد شهید شد و جناب جعفر طیار، برادر امیرالمؤمنین علیه‌السلام در جنگ موته، سال هشتم هجری شهید شد. بعد از وفات رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله جناب امیرالمؤمنین علیه‌السلام تنها و بی یاور ماند و بارها در فقدان این دو بزرگوار تأسف می‌خورد.

درجایی فرمود: ای وای! جعفر و حمزه کجایند؟ امروز نه جعفر دارم و نه حمزه؛ درجایی دیگر فرمود: به خدا قسم اگر حمزه و جعفر زنده بودند، هرگز خلیفه‌ی اوّل، طمع در خلافت نمی‌کرد، اما چه کنم که گرفتار همچون عقیل (برادرم) و عباس (عمویم) هستم که دو نفر جلف و توخالی هستند.

سدیر صیرفی، وقتی علت تنها ماندن حضرت امیر و کمک نکردن بنی‌هاشم به او را از امام باقر علیه‌السلام سؤال می‌کند، امام می‌فرماید: کسی از بنی‌هاشم باقی نمانده بود، حمزه و جعفر کشته شده بودند و فقط دو نفر ضعیف و تازه‌مسلمان، عقیل و عباس مانده بودند. اینان هم از آزادشده‌ها بودند و موقعیتی نداشتند؛ به خدا قسم اگر حمزه و جعفر بودند، آنان به هدف خویش نمی‌رسیدند. (منتخب التواریخ- پیغمبر و یاران، ج 2 اعیان الشیعه، ج 16، ص 28- اتحاد در اسلام)

 

      69-      اشتراک دو مرد با یک کنیز

 

اصبغ بن نباته گوید: دو نفر نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام به مرافعه آمدند که هر دو تن آن‌ها به اشتراک، کنیزی را مالک شدند و از روی جهل به حرمت آن، با او جماع نمودند و کنیز، حامله و باردار شد؛ چون وضع حمل نمود پسری به دنیا آورد، آن دو مرد برای تصاحب پسر، دعوا را نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام آوردند؛ حضرت آن پسر را به نام هر دو قرعه انداخت و قرعه به نام یکی درآمد و به آن مرد داد و الزام کرد که نصف قیمت پسر را به آن شریکش بدهد. (طریقه‌ی قیمت آن پسر چنین است: که اگر آن پسر عبد بود چقدر ارزش داشت، اکنون که آزاد است به همان طریق، قیمت کنند که عبد بود، یعنی آزاد را عبد فرض کنند و قیمت کنند و نصف قیمت آن را صاحب بچه به شریکش بدهد.) بعد حضرت فرمود: اگر می‌دانستم که بعد از اتمام‌حجت بر شما اقدام بر این عمل کرده‌اید (یعنی از روی علم به حرمت و عمداً این کار را کرده بودید) هرآینه در عقوبت شما مبالغه می‌نمودم؛ این حکم حضرت به سمع رسول خدا صلی‌الله علیه و آله رسید، رسول‌الله حکم را امضاء کرد و در اسلام همین حکم را مقرر داشت و فرمود: شکر خدای را که در میان ما اهل‌بیت کسی را قرار داده که بر سنت داود نبی، حکم و قضاوت می‌کند. (قضاوت‌های محیرالعقول، ص 10- عجائب احکام امیرالمؤمنین علیه‌السلام)

 

      70-      قدر و مشیت

 

مردی به خدمت امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! مرا خبر ده از قدر؟ فرمود: دریای گودی است، در آن داخل نشو؛ گفت: مرا از قدر خبر ده؟ فرمود: راه تاری است که در آن مرو؛ عرض کرد: مرا از قدر خبر بده؛ فرمود: سرّ خداست و برای آن خود را در تکلیف و رنج مینداز؛ چون دفعه‌ی چهارم از قدر سؤال کرد، فرمود: من از تو سؤال می‌کنم، مرا خبر ده که آیا رحمت خدا از برای بندگان پیش از اعمال بندگان بوده یا اعمال بندگان پیش از رحمت خدا بود؟ گفت: رحمت خدا از برای بندگان پیش از افعال بندگان بوده است؛ فرمود: برخیز به برادر خود سلام کن که او الآن اسلام آورد و پیش از این کافر بود.

آن مرد اندکی راه رفت، ولی دور نشد و به سوی آن حضرت برگشت و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! آیا ما به مشیت و خواست او برمی‌خیزیم و می‌نشینیم و حزن و سرور انجام می‌دهیم و بجا می‌آوریم؟ فرمود: تو در مشیت خداوند، آگاهی نداری؛ بدان و آگاه باش که از تو سه مسئله سؤال می‌کنم که خدا برایت در چیزی از آن‌ها بیرون رفتن احتمالی را قرار نداده است، به من بگو: آیا خداوند، بندگان را آفریده چنانکه خود خواسته است یا آن طوری که بندگان خواسته‌اند؟ عرض کرد: چنانکه خدا خواسته است، فرمود: خداوند، بندگان را به جهت خود خواسته یا به خاطر آنچه ایشان می‌خواهند؟ عرض کرد: به جهت خود خواسته، آن‌ها را آفریده است.

فرمود: در روز قیامت، مردم به خواست خدا نزدش می‌آیند یا مردم به خواست خودشان به نزد او می‌روند؟ گفت: به خواست خداوند، به نزدش می‌روند. فرمود: برخیز! که از مشیت او چیزی در اختیار تو نیست. (التوحید، ص 365- اسرار توحید)

 

      71-      پیراهنی از جانب خدا

 

روزی امیرالمؤمنین علیه‌السلام بیرون شهر رفت تا در رودخانه‌ی فرات، پیراهن خود را بشوید، چون پیراهن را شست، در کنار رودخانه، در جایی گذاشت و خود برای شستشو وارد فرات شد؛ بادی آمد و پیراهن را برد، حضرت از داخل آب بیرون آمد و پیراهن خود را نیافت، سخت ناراحت شد که ناگاه هاتفی ندا داد که‌ای اباالحسن! به‌جانب راست خود نظر کن و آنچه دیدی بردار؛ حضرت چون نگریست بسته‌ای دید که در آن پیراهنی تاکرده بود، آن را برداشت که بپوشد، از جیب آن ورقه‌ای افتاد که نوشته بود: «بسم‌الله الرّحمن الرّحیم؛ هدیّة من الله العزیز الحکیم إلی علیّ بن أبیطالب؛ هذا قمیص هارون بن عمران کذلک و أورثناها قوماً آخرین»: یعنی این هدیه‌ای است که از جانب پروردگار عزیز و حکیم به علی بن ابیطالب علیه‌السلام؛ این پیراهن هارون برادر حضرت موسی و پسر عمران است و آن را به وراثت به علی علیه‌السلام دادیم. (غایة المرام- کفایة الخصام، ص 635- زندگانی امیرالمؤمنین علیه‌السلام)

 

      72-      مکر و حیله

 

وقتی امام در برابر مکر و خیانت و فریب معاویه، با دیانت و درستی سیاست می‌کرد، مردم احمق و ساده می‌گفتند: امام سیاستی ندارد تا معاویه را از بین ببرد؛ امام در مقابل کلام آنان فرمود: اگر نبود که مکّار و فریبکار جایشان در جهنّم است، همانا من در مکر از همه‌ی عرب اَوْلی بودم.

زاذان گوید: از امام شنیدم که می‌فرمود: «اگر نبود که از پیامبر شنیدم که مکر و فریب و خیانت در آتش جهنّم است، همانا از همه‌ی مردم عرب در مکر، پیش‌تر و جلوتر بودم...»(عقاب الاعمال، ص 320)

 

     73-     مسجدی در ساحل عدن

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: جمعی خواستند مسجدی در ساحل عدن، بنا کنند هر وقت شروع به ساختن می‌کردند خراب می‌شد؛ از ابوبکر سبب این کار را پرسیدند او خطبه‌ای خواند و از مردم این مسئله را پرسید، کسی اطلاع نداشت؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: آنجا را بکنند و قبری می‌یابند که بر روی قبر نوشته شده است:

«من «رضوا» و خواهرم «حبا» است که به خدا شرک نیاوردیم و مردیم.» آن‌ها را غسل دهید و کفن کنید و بر آن‌ها نماز بخوانید و دفنشان کنید، سپس مسجد را بنا کنید، آنچه امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود، عمل کردند و همان‌طوری که فرموده بود، یافتند. (صراط المستقیم- پیشگویی‌های پیشوایان، ص 227)

 

      74-      حیات دین، با صبر است

 

روزی رسول خدا صلی‌الله علیه و آله با امیرالمؤمنین علیه‌السلام به‌سوی مسجد قبا می‌رفتند، در راه به بوستانی خرّم برخوردند، حضرت عرض کرد: یا رسول‌الله! بوستان خوبی است؛ پیامبر فرمود: بوستان تو در بهشت از این بهتر است. گذشتند تا از هفت بوستان رد شدند و همین کلام، میان حضرت و پیامبر رد و بدل شد، سپس پیامبر او را در آغوش کشید و زار زار بگریست و حضرت هم گریست؛ حضرت، علت گریه‌ی پیامبر را جویا شدند، پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: به یاد کینه‌هایی افتادم که در سینه‌های این مردم از تو جای گرفته است، پس از وفات من آن‌ها کینه‌های خویش را بر تو آشکار خواهند کرد؛ حضرت پرسید: یا رسول‌الله! من چه باید بکنم؟ فرمود: صبر و شکیبایی؛ و اگر صبر نکنی بیشتر به مشقت خواهی افتاد؛ عرض کرد: آیا بر هلاکت دینم می‌ترسی؟ فرمود: حیات تو در صبر است. (مناقب ابن آشوب، ج 1، ص 322- آیینه‌ی دل)

 

      75-      قصر سفید

 

در کوفه، قصر سفیدی برای امیرالمؤمنین علیه‌السلام بنا کردند تا امام در آن سکونت نماید و به امور حکومتی بپردازد؛ وقتی این مطلب را به گوش امام رساندند، فرمود: من حاضر نمی‌شوم تا دیوار خانه‌ام از دیوار منازل بیچارگان بالاتر و خانه‌ام از منازل مستمندان بهتر باشد!(الامام علی صوت العدالة الانسانیه، ج 1، ص 81)

 

      76-      هفت فضیلت

 

مأمون، خلیفه‌ی عباسی از جدّش عبدالله بن عباس روایت کرده است که از عمر بن خطاب شنیدم که می‌گفت: «از ذکر علی بن ابیطالب علیه‌السلام دست بردارید که من خود دیدم و شنیدم از رسول خدا که در علی علیه‌السلام خصالی است که اگر یکی از آن‌ها در آل خَطاب بود از آنچه آفتاب بر آن می‌تابد نزد من محبوب‌تر بودند. یک روز من و ابوبکر و ابوعبیده با جمعی از اصحاب پیامبر بودیم که به در خانه‌ی ام سلمه رسیدیم و علی علیه‌السلام را دیدیم که به چهارچوبه‌ی در تکیه زده است، گفتیم: رسول خدا کجاست؟ فرمود: در خانه است، اندکی توقف کنید تا نزد شما بیاید؛ رسول خدا بیرون آمد و ما گرد او آمدیم؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله بر علی بن ابیطالب علیه‌السلام تکیه کرد و دست بر شانه‌ی او زد و فرمود: مژده‌ای علی بن ابیطالب! که مردم به هفت صفت و فضیلت، با تو برابری نتوانند کرد و به‌وسیله‌ی این‌ها می‌توانی مردم را محکوم کنی؛ اوّل: تو در اسلام بر مردم پیشی گرفتی؛ دوم: به ایام‌الله داناتری؛ سوم: به عهد خدا وفادارتری؛ چهارم: از همه در قسمت کردن، عادل‌تری؛ پنجم: از همه به رعیت، مهربان‌تری و مصیبت تو از همه بزرگ‌تر است؛ ششم: تو معاون من و غسل دهنده و دفن کننده‌ی من هستی و در برابر هر بدی و سختی پیروزی؛ هفتم: هرگز بعد از من کافر نشوی و در قیامت پرچم حمد را جلو من حمل کنی و همه بدکاران را از حوض من دور نمایی.»(کنز العمال، ج 6، ص 393- نقض عثمانیه جاحظ، ص 21- علی علیه‌السلام و خلفاء ثلاثه)

 

     77-     روش زندگی

 

علاء بن زیاد حارثی که یکی از دوستان امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود در بصره، خانه‌ی وسیعی داشت؛ حضرت به عیادت و دیدنش تشریف بردند، چون وسعت خانه‌ی او را دیدند فرمودند: «در این دنیا، خانه‌ی بزرگ به چه کارت آید؟ آیا بهتر نبود پولی که برای تهیه‌ی این خانه خرج کرده‌ای برای تهیه‌ی خانه‌ی آخرت خرج می‌کردی؟ آیا به خانه‌ی آخرت، احتیاج بیشتری نداشتی؟ بعد بلافاصله امام فرمودند: بله مگر آنکه از همین خانه برای آخرتت استفاده کنی، مثلاً مهمان‌داری کنی و از بستگان و خویشان پذیرایی نمایی و رحم خود را دعوت کنی و رفت‌وآمد و صله داشته باشی و به خاطر این مسائل، حقوق همه را اداء نمایی، آن‌وقت با همین خانه، عاقبت و آخرت خویش را آباد ساخته‌ای.»

علاءبن زیاد عرض کرد: یا علی علیه‌السلام! از برادرم عاصم گله دارم؛ فرمود: چرا؟ عرض کرد: لباس ساده پوشیده و به عبادت پرداخته و دنیا را به کلی ترک گفته است؛ حضرت فرمود: خبرش کنید بیاید؛ چون حاضر شد فرمود: عاصم! با خود دشمنی کرده‌ای، شیطان تو را به بیراهه کشیده است، راستی به زن و بچه‌ات هم رحم نمی‌کنی، این چه کاری است که در پیش‌گرفته‌ای؟ آیا واقعاً فکر می‌کنی خدایی که این‌همه نعمت‌های پاکیزه را برای تو حلال کرده است، دوست ندارد از آن استفاده نمایی؟ تو کوچک‌تر از آنی که چنین چیزی را به او نسبت دهی.

عاصم عرض کرد: یا علی علیه‌السلام! پس چرا شما خودتان لباس ساده پوشیده‌اید و خوراکتان مختصر و کم می‌باشد؟

فرمود: چه می‌گویی، من چون تو نیستم، خداوند بر کسانی که پیشوایی و رهبری عادلانه دارند، واجب کرده است که زندگی‌شان را در حدود زندگی بینوایان قرار دهند تا تنگدستی و فقر، بیچارگان را بیشتر زجر ندهد که هرگاه ناراحت شوند به زندگی پیشوایان نگاه کرده و آرام گیرند، این چه ارتباط دارد به تو که مردی آزاد و متمکن هستی پس بر خود و زن و بچه‌ات رحم کن. (نهج‌البلاغه فیض الاسلام، خطبه‌ی 200، ص 662، علی علیه‌السلام بر منبر وعظ)

 

      78-     شگفتی اصحاب

 

ابن عباس گفت: پیامبر صلی‌الله علیه و آله دست من و علی بن ابیطالب علیه‌السلام را گرفت و در کوه «بثیر» با ما خلوت کرد و سپس دو رکعت نماز خواند؛ بعد از نماز، دو دستش را به آسمان بلند کرد و عرض کرد: خداوندا! موسی بن عمران از تو درخواست کرد، من هم از تو درخواست می‌کنم که به من شرح صدر دهی و آسان و مهیا بفرمایی کارم را و زبانم را رسا گردانی و به‌وسیله‌ی علی بن ابیطالب که وزیر و اهل و برادر من است، پشتم را محکم گردانی و او را شریکم قرار دهی.

ابن عباس گوید: شنیدم صدا کننده‌ای می‌گفت: ای احمد! آنچه خواستی به تو داده شد؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله به علی علیه‌السلام فرمود: ای اباالحسن! دستت را به آسمان بلند کن و پروردگارت را بخوان و از او هر چه بخواهی عطاء کند؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام دست‌های خود را به آسمان بلند نمود و گفت: خداوندا! قرار ده برای من نزد خودت عهدی با سابقه باشم و از برای من نزد خودت دوستی را قرار بده.

پس از طرف خداوند بر پیامبرش این آیه نازل شد:

«إنّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات سیجعل لهم الرّحمان ودّا»(سوره مریم، آیه 96)؛ (کسانی که ایمان آوردند و کارهای نیک انجام دادند، زود باشد خدای رحمان برایشان دوستی را قرار دهد.) پیامبر صلی‌الله علیه و آله این را بر اصحابش خواند و همگی در شگفت شدند؛ پیامبر فرمود: از این، شگفتی و تعجب می‌نمایید؟! هرآینه قرآن چهار بخش دارد، یک‌چهارم آن تنها درباره‌ی ما اهل‌بیت است؛ یک‌چهارم درباره‌ی دشمنان ما و یک‌چهارم درباره‌ی حلال و حرام و یک‌چهارم درباره‌ی واجبات و احکام است؛ خداوند آیات بسیار پرمعنی درباره‌ی علی علیه‌السلام نازل فرموده است. (شواهد التنزیل- بصائر، ص 40)

 

      79-      جواب سه سؤال از علی علیه‌السلام

 

ابن عباس گفت: «روزی در مجلس عمر بن خطاب نشسته بودم و کعب‌الاحبار نزد او بود و امیرالمؤمنین علیه‌السلام هم در مجلس تشریف داشتند؛ عمر روی به کعب‌الاحبار نمود و گفت: ای کعب! آیا از تورات چیز در خاطر داری؟ گفت: بیشتر آن را حفظ دارم. مردی در پهلوی عمر بود گفت: از کعب سؤال کن که خداوند متعال، کجا بود قبل از اینکه عرش خود را خلق کند؟ و عرش خود را از چه چیز خلق کرده است؟ و آبی که عرش بر آن آب بود، از چه چیز خلق شده بود؟

عمر این سه سؤال را از کعب‌الاحبار نمود، او در جواب گفت: ما یافته‌ایم که خداوند- تبارک‌وتعالی- قدیم است و قبل از عرش خدای بر سر سنگ بیت‌المقدس در هوی بود، چون خواست عرش را خلق کند، خدا آب دهان خود را انداخت، دریاها را خلق کرد و از آن سنگی که در زیر او بود عرش را خلق کرد و پاره‌ای از آن سنگ را برای بناء بیت‌المقدس باقی گذارد.»

ابن عباس گفت: «چون کلام کعب‌الاخبار به اینجا رسید، امیرالمؤمنین علیه‌السلام از جای خود برخاست و به‌طرف منزل روانه گردید.

عمر قسم داد امیرالمؤمنین علیه‌السلام را که مراجعت کند و به جای خود نشیند؛ چون نشست، عمر درخواست کرد از امام و گفت: آنچه می‌دانی بفرما که مفرج هموم و گرفتاری‌ها هستی! حضرت رو به‌جانب کعب کردند و فرمودند: آنچه را گفتی، غلط بود و یهودیان هم اشتباه کردند؛ خدا ازآنچه شما به هم بافته‌اید و کتاب‌های آسمانی را به‌دلخواه خود تحریف کردید و بر خدای زشت‌ترین دروغ‌ها را بسته‌اید، منزه است.

ای کعب الاحبار! وای بر تو! سنگی را گمان کرده‌ای که خدای بر او قرار گرفته بود! این سخنی است محال؛ سنگ نمی‌تواند احاطه بر جلال و عظمت او بنماید؛ و هوایی که ذکر کردی هرگز ممکن نیست که محیط بر ذات احدیت شده باشد. اگر سنگ و هوا با او بودند، پس بایستی آن‌ها هم قدیم باشند و ذات خداوند منزه است از اینکه به او اشاره بشود یا مکانی برای او فرض بشود؛ خدا را مکان نیست، او خالق همه‌ی مکان‌ها و زمان‌هاست؛ خدای تعالی چنان نیست که ملحدین و جاهلین گمان کرده‌اند، خدای متعال قبل از اینکه مکانی و زمانی و هوایی در وجود باشد، بوده است.

ذات باری‌تعالی؛ محیط بر همه‌ی اشیاء است و کائنات را بدون فکر، حادث گردانیده است؛ اینکه می‌گویم: خدا بود به جهت شناسانیدن بودن اوست، چون ذات خدا ما را بیان بخشید که او را به مردم بشناسانیم؛ چنانچه می‌فرماید: «خلق الانسان، علّمه البیان»(سوره الرحمن، آیه 3 و 4)؛ «خلق کرد انسان را و بدو بیان آموخت» و الّا خداوند متعال از کون و مکان و زمان منزه و مبرّاست؛ خداوند مقتدر است بر هر چه اراده علیّه او تعلق بگیرد آن را ایجاد می‌فرماید، خدا نوری را خلق نمود بدون ماده و مدت و از آن نور، ایجاد ظلمت نمود بدون ماده و مدت از لاشی، یعنی هیچ‌چیز. خدا قادر است که ظلمت را از لاشی، ایجاد نماید و بالاخره خدای- تعالی- یاقوتی از نور خلق کرد که بزرگی آن مثل بزرگی و عظمت و غلظت آسمان‌ها و زمین‌های هفتگانه بود، سپس نظر هیبت به آن یاقوت نمود آبی لرزان گردید و تا قیامت لرزان است؛ بعد عرش را از نور یاقوتی آفرید و بر آن آب قرار داد و از برای عرش دوازده هزار لغت قرار داد که به آن لغت‌ها خدای را تسبیح می‌نمایند که هر لغتی به دوازده هزار لغت، تسبیح می‌کنند که هیچ‌یک از لغت‌ها به دیگری شباهت ندارد و این قول خدای- تعالی- است: «و کان عرشه علی الماء لیبلوکم»؛ «عرش او بر آب بود تا بیازماید شما را.»(هود، آیه 72)

ای کعب! وای بر تو، اگر بنا بر قول تو که دریا آب دهان خدا باشد، چگونه آن سنگ خدا را برمی‌گیرد و چگونه آن هوا محیط به خدا می‌شود؟

عمربن خطاب خندید و از روی استهزاء به کعب‌الاحبار گفت: ای کعب! این است علم و حقیقت که ابوالحسن می‌گوید، نه آن مزخرفاتی که تو بر هم بافتی! زنده نمانم در زمانی که در آن وقت ابوالحسن را نبینم.»(بحارالانوار، ج 8- قضاوت‌های امیرالمؤمنین علیه‌السلام، ص 311)

 

      80-      یهودی و علاقه به علی علیه‌السلام

 

روزی سلمان فارسی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام کشف یکی از اسرار نهان را درخواست کرد، امیرالمؤمنین علیه‌السلام او را به قبر یک یهودی راهنمایی فرمود؛ سلمان به امر حضرت به قبرستان رفت و برزخ آن یهودی را که محبّ علی بود با چشم دید، مشاهده کرد که در جایی بسیار دلگشا و خوب، بر قصری عالی نشسته است. سلمان از او سؤال نمود که تو را کدام طاعت، بدین مقام و منزلت رسانیده است باآنکه بر دین یهود بوده‌ای؟ گفت: مرا از شرف اسلام بهره نبود، ولی امیرالمؤمنین علیه‌السلام را دوست می‌داشتم و همان محبت خالصانه، در برزخ موجب این مقامات شده است. (ریاض المجین، ص 133)

 

       81-      سکوت دشمن در برابر علی علیه‌السلام

 

از عامر، پسر سعدبن ابی وقاص نقل شده است که معاویه، پدرم را طلب کرد و به او گفت: چرا به ابو تراب، علی علیه‌السلام ناسزا نمی‌گویی؟ پدرم، سعد گفت: تا وقتی‌که سه فضیلت از علی علیه‌السلام یاد دارم؛ اگر یکی از آن‌ها اختصاص به من داشت از تمام شتران سرخ‌مو بیشتر دوست داشتم، لذا او را ناسزا نمی‌گویم؛ یکی حدیث منزلت است که پیامبر فرمود: یا علی علیه‌السلام! تو برای من به‌منزله‌ی هارون برای موسی می‌باشی؛ دیگر حدیث رایت که پیامبر در یکی از جنگ‌ها فرمود: فردا پرچم را به دست کسی می‌دهم که خدا و رسول او را دوست دارند؛ سوم چون این آیه نازل شد: «ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم»(آل‌عمران، آیه 61)؛ پیغمبر صلی‌الله علیه و آله، علی علیه‌السلام و فاطمه علیها السلام و حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام را برای مباهله آورد و فرمود: بار خدایا! اینان اهل‌بیت من‌اند، در این آیه، خدا علی علیه‌السلام را جان پیغمبر خواننده است، با این توصیف چگونه به او دشنام بدهم.

ابن عباس گوید: در «ذی طوی» (محلی است در مکه) نزد معاویه بودم که سعد بن ابی وقاص وارد شد و سلام کرد؛ معاویه متوجه اطرافیان شد و گفت: مردم شام! این سعد است که دوست علی علیه‌السلام است، شامیان سرها را پایین انداخته، به علی علیه‌السلام دشنام می‌دادند؛ سعد گریان شد، معاویه پرسید چرا گریه می‌کنی؟ سعد پاسخ داد: چرا گریه نکنم که به پیش تو، مردی از یاران رسول خدا را دشنام می‌دهند و نمی‌توانم مانع شوم با آنکه علی علیه‌السلام دارای فضائلی است که اگر یکی از آن فضائل را من داشتم از همه‌ی دنیا و آنچه در اوست نزدم عزیزتر بود.» (پیغمبر و یاران، ج 3- بحارالانوار، ج 37، ص 264 و ج 28، ص 130)

 

      82-      اسلام را پذیرفتند

 

قومی از یهودیان نزد خلیفه‌ی دوم آمدند و گفتند: «آمدیم تا از تو مطالبی را بپرسیم، اگر صحیح جواب دادی مسلمان می‌شویم و از تو متابعت می‌کنیم؛ خلیفه گفت: هر چه می‌خواهید بپرسید؟ گفتند: ما را از قفل‌های آسمان هفت‌گانه و کلیدهای آن آگاه کن؛ از قبری که صاحبش را گردش داد مطلع ساز؛ از کسی که قومش را انذار داد نه از جن بود و نه از انس خبر ده، مکانی که آفتاب یک‌بار بر آن تابید و دیگر بر آن نتابید نام ببر؛ از پنج جانداری که در رحم خلق نشدند آگاه کن، از یک و دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه و ده و یازده و دوازده‌تا توضیحات لازم را بده.»

خلیفه سرش را به زیر انداخت و چشمان خود را باز کرد و گفت: از من مطالبی می‌پرسید که نمی‌دانم ولی پسرعموی پیامبر همه‌ی سؤال‌های شما را جواب خواهد داد.

پس کسی را فرستاد خدمت امیرالمؤمنین علیه‌السلام و از او خواست بیاید و جواب سؤال‌های یهودیان را بدهد؛ حضرت وقتی تشریف آوردند، خلیفه گفت: ای اباالحسن! این قوم یهود از من مسائلی را پرسیدند که برای هیچ‌یک از آنان پاسخی ندارم.

آنان گفتند: اگر جواب صحیح را بگویی اسلام می‌آوریم، حضرت به آنان فرمود: ای قوم یهود! سؤالات را بپرسید، آنان همان سؤالات را دوباره تکرار کردند و حضرت فرمود: غیر از این‌ها سؤالات دیگری ندارید؟ عرض کردند: نه ای پدر حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام.

حضرت فرمود: «قفل‌های آسمان هفت‌گانه، شرک به خدا است و کلیدش گفتن «لا إله إلّا الله» است؛ اما آن قبری که صاحبش را گردش داد، ماهی بود که یونس را در هفت دریا سیر داد؛ آنکه قومش را انذار داد نه از جن بود و نه انس مورچه‌ای بود که با حضرت سلیمان بن داود صحبت کرد؛ آن مکانی که یک‌بار آفتاب بر آن تابید و دیگر نتابید دریا بود که خداوند حضرت موسی علیه‌السلام را از آن نجات داد و فرعون و پیروانش را در آن غرق کرد (وقتی دریا شکافته شد آفتاب تابید و بعد از غرق شدن فرعونیان دریا به هم آمده و دیگر آفتاب بر آن نتابید)؛ آن پنج موجودی که در رحم خلق نشدند: حضرت آدم و حوا و عصای موسی و شتر صالح و گوسفندی که عوض حضرت اسماعیل ذبح و قربانی شد، می‌باشند.

اما جواب آن دوازده‌تا این است: یکی، خداست؛ دو تا آدم و حوا می‌باشند؛ سه تا جبرئیل و میکائیل و اسرافیل است؛ چهارتا، تورات و انجیل و زبور و قرآن است؛ پنج‌تا پنج نماز واب شبانه‌روزی می‌باشد؛ شش، آن کلام خداست که آسمان و زمین را در شش روز خلق کرد؛ هفت، قول حق- تعالی- است که «بالای سرتان آسمان هفتگانه استوار قرار دادیم»؛ هشت، قول خداست که می‌فرماید: «و یحمل عرش ربّک فوقهم یومئذ ثمانیه»: «عرش پروردگار تو را بر فراز ایشان در آن روز هشت تن در بردارند.»(الحاقه:17)؛ نُه، آن آیات و معجزات بود که موسی بن عمران داشت؛ اما ده، آن قول خداست: «و واعدنا موسی ثلاثین لیلةً و أتممناها بعشر»: «و وعده کردیم با موسی سی شب و تکمیل آن به ده کردیم.» (اعراف:142) اما یازده قول حضرت یوسف علیه‌السلام است که به پدرش عرض کرد: «إنّی رأیت أحد عشر کوْکباً»: «ای پدر به خواب، یازده ستاره را دیدم»(یوسف:4)؛ اما دوازده، آن کلام حق است به حضرت موسی علیه‌السلام: «اِضرب بعصاک الحجر فانفجرت منه اثنتی عشره»: «ای موسی با عصایت بر سنگ بزن، پس دوازده چشمه آب از آن ظاهر شد.»(بقره:60)

یهودیان از جواب سؤالاتشان خوشحال شدند و عرض کردند: ما شهادت می‌دهیم که خدا یکی است و پیامبر فرستاده‌ی خداست و تو پسرعموی رسول خدا می‌باشی؛ سپس رو به خلیفه کردند و گفتند: ما شهادت می‌دهیم که علی علیه‌السلام برادر رسول خداست و به این مقام امامت سزاوار است و همگی اسلام آوردند. (الخصال، ابواب الانثی عشر، ج 1)

 

      83-     محل نزول آیه‌ی تطهیر

 

از ام سلمه نقل شده است که گفت: «پیامبر در خانه‌ی من بود که فاطمه علیها السلام، خربزه‌ای از برای آن حضرت آورد و حضرتش در صُفَّه نشسته بود که خوابگاه آن حضرت بود و در زیرش، عبای خیبری گسترده بودند و من در حجره و اطاقم نماز می‌خواندم.

پیامبر صلی‌الله علیه و آله به فاطمه علیها السلام فرمود: شوهرت و پسرهای خود را بطلب، پس علی علیه‌السلام و حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام آمدند و همه نشستند و مشغول خربزه خوردن شدند، در این وقت خداوند این آیه را نازل فرمود: «إنّما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس أهل الْبیت و یطهرَّکم تطْهیراً»؛ «خداوند اراده کرده است که شرک و گناه و شک و هر بدی را از شما ای اهل‌بیت پیامبر دور کند و پاک نماید.»(احزاب:33)

پس پیامبر زیادی عبای را گرفت و بر ایشان پوشانید و دست مبارک را به‌سوی آسمان بلند کرد و فرمود: «خداوندا این‌ها اهل‌بیت و مخصوصان من‌اند، پس از ایشان، رجس را دور گردان و پاک گردان، ایشان را پاک گردانیدگی.»

ام سلمه گفت: «من سر خود را داخل خانه کردم و عرض کردم: من نیز با شمایم یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله؟ پیامبر صلی‌الله علیه و آله دومرتبه فرمود: عاقبت تو به خیر است و مرا داخل آن جمع ننمود.»(تفسیر ثعلبی- حق الیقین، ص 63)

 

      84-      بشنو و شاهد باش

 

پیامبر از خانه‌ی زینب، دختر جحش خارج شد و به خانه‌ی ام سلمه آمد؛ کسی در خانه را زد، پیامبر صلی‌الله علیه و آله به ام سلمه فرمود: برو در خانه را باز کن؛ ام سلمه گفت: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! کیست کوبنده‌ی در که قدر و منزلت افزونی دارد و مانند من که دیروز درباره‌ام آیه نازل شد، برایش در را باز کنم.

فرمود: ای‌ام سلمه! طاعت رسول خدا، طاعت خداست و معصیت رسول‌الله، معصیت خداست؛ همانا مردی که در را می‌کوبد، مرد بی‌قدری نیست که حیا مانع او گردد، او بدون اجازه وارد نمی‌گردد، او کسی است که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست می‌دارند.

ام سلمه رفت و در را گشود، علی علیه‌السلام به درون خانه آمد و چون صدای پایی نشنید به درون خانه آمد و به رسول خدا سلام کرد.

ام سلمه، پشت پرده بود که پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: آیا او را می‌شناسی؟ عرض کرد: آری؛ او علی بن ابیطالب است؛ فرمود: او برادرم است و روش او همانند من و گوشت او گوشت من و خون او خون من می‌باشد. ای‌ام سلمه! او کسی است که بعد از من! اداکننده‌ی بدهکاری و وعده‌هایم می‌باشد، بشنو و شاهد باش که او ولی‌ام بعد از من می‌باشد. بشنو و گواه باش ای‌ ام سلمه! اگر مردی خدا را هزار سال در میان رکن و مقام خانه‌ی خدا عبادت کند ولی خدا را در حالی ملاقات کند که مبغض علی علیه‌السلام باشد خداوند عزوجل- او را با صورتش در آتش جهنم اندازد. (کشف الغمه، ص 27)

 

      85-      فرزندان را به محبت علی علیه‌السلام آشنا کنید

 

انس بن مالک گفت: «پیامبر هرگاه می‌خواست در جایی یا در جنگی فضائل علی علیه‌السلام را آشکار کند، بر شترش سوار می‌شد و به مردم می‌فرمود: (چنانکه رسول خدا در جنگ خیبر برخی از فضائل علی علیه‌السلام را آشکار فرمود) ای مردم! هر کس دوست دارد آدم را از جنبه‌ی علمش و مرا از جهت اخلاقم و ابراهیم را از جهت محبتش و موسی را از نظر مناجاتش و یحیی را از زهدش و عیسی را از رفتارش بنگرد، پس علی بن ابیطالب علیه‌السلام را ببیند.

ای مردم! فرزندانتان را به دوستی علی علیه‌السلام آزمایش کنید، زیرا علی علیه‌السلام به گمراهی نمی‌خواند و کسی را از هدایت دور نمی‌نماید؛ هر فرزندی او را دوست داشت مال شماست و هر فرزندی او را دشمن بدارد از شما نیست.»

انس بن مالک گفت: «بعد از این جریان، هر مردی فرزندش را بر دوشش سوار می‌کرد و می‌آمد بر سر راه علی علیه‌السلام می‌ایستاد، چون نظرش به او می‌افتاد روی کودکش را به‌سوی علی علیه‌السلام می‌نمود و می‌گفت: کودکم این آقا که می‌آید دوست داری؟ اگر کودک می‌گفت: آری، او را در بر می‌گرفت و می‌بوسید و اگر می‌گفت نه او را بر زمین می‌گذاشت و می‌گفت: برو به مادرت ملحق شو، مرا با فرزندی که علی بن ابیطالب علیه‌السلام را دوست ندارد، کاری نیست.»(تاریخ امیرالمؤمنین، ابن عساکر، ج 2، ص 225- بوستان معرفت)

 

      86-      اندیشه‌ی امام برای خداست

 

ابن عباس گفت: «برای رسول خدا صلی‌الله علیه و آله دو شتر بزرگ هدیه آوردند، پس به یاران خود نگریست و فرمود: آیا در شما کسی هست دو رکعت نماز بجا آورد که در آن هیچ فکر دنیا به خود راه ندهد تا یکی از این دو شتر را به او بدهم؟

حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام به پا خواست و مشغول نماز شد، هنگامی‌که سلام نماز را داد جبرئیل نازل شد و عرض کرد: یکی از این دو شتر را به حضرت علی علیه‌السلام بدهید.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: در تشهد که نشسته بود، اندیشید کدام را بگیرد؟ جبرئیل گفت: اندیشید چاق‌تر را بگیرد و آن را بکشد و برای خدا به فقرا بدهد، پس اندیشه‌اش برای خدا بود، نه برای خودش و نه برای دنیا.

پس رسول خدا صلی‌الله علیه و آله هر دو شتر را به او دادند و خداوند این آیه را فرستاد: «أنّ فی ذلک لذکری لمن کان له قلب أو ألقی السّمع و هو شهید»؛ (ق، آیه 37)

در این مطلب تذکر است برای کسی که قلب هوشیاری باشد یا گوش دل به کلام خدا دهد و به حقانیتش توجه کامل کند.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: نیست بنده‌ای دو رکعت نماز گزارد و در آن اندیشه چیزی از دنیا نکند، مگر آنکه خداوند از او خشنود شده و گناهانش را بیامرزد.» (شواهد التنزیل- بصائر، ص 562)

 

      87-      هرکس علی را اذیت کند مرا اذیت کرده است

 

عمرو بن شاس اسلمی که از اصحاب حدیبیه است، روایت کرده است که من با علی علیه‌السلام به‌سوی یمن رفتیم، در این سفر من از او رنجیدم و کینه‌اش در دلم جای گرفت.

همین‌که از سفر آمدم، در مسجد از او نزد مردم شکایت کردم؛ سخنانم دهان‌به‌دهان به گوش رسول خدا صلی‌الله علیه و آله رسید؛ روزی صبح، داخل مسجد شدم، دیدم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله با جمعی از اصحاب در مسجد می‌باشد، همین‌که مرا دید، نگاه تندی به من کرد و همچنان نگاهش را ادامه داد تا نشستم؛ آنگاه فرمود: ای عمرو! به خدا سوگند، مرا اذیت کردی! عرضه داشتم پناه می‌برم به خدا از این‌که تو را بیازارم! پیامبر فرمود: بلی مرا آزردی، چون هرکس علی علیه‌السلام را بیازارد مرا آزرده است. (مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 122)

 

      88-      اویس قرنی در رکاب علی علیه‌السلام

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام وقتی‌که می‌خواستند به غزوه‌ی صفین وارد شوند به محلی که «ذی قار» می‌نامیدند به جهت اخذ بیعت از لشکر خود نشستند و فرمودند: از جانب کوفه هزار نفر، نه کم و نه زیاد، بیایند که با من بیعت کنند.

ابن عباس مضطرب شد که مبادا کم و زیاد شوند، پس تعداد کسانی که از کوفه آمدند برای بیعت شمردند: نه‌صد و نودونه نفر بودند؛ ابن عباس گفت: «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون»(بقره:156)، چه باعث شد که امیرالمؤمنین علیه‌السلام چنین فرمایشی فرمود؟ در این بین، شخصی آمد که قبای صوف در برداشت و شمشیر و سپر همراهش بود. نزدیک حضرت آمد و عرض کرد: یا علی! با تو بیعت می‌کنم؛ حضرت فرمود: به چه قسم، بیعت می‌کنی؟ عرض کرد: در اختیار شما هستم، جنگ با دشمن می‌کنم تا شهید بشوم یا آنکه خداوند فتح و پیروزی بدهد.

حضرت فرمود: اسم تو چیست؟ عرض کرد: اویس هستم، فرمود: تو اویس قرنی هستی؟! عرض کرد: بلی، فرمود: الله‌اکبر! شنیدم از پسر عمم پیغمبر خاتم صلی‌الله علیه و آله که فرمود: یا علی علیه‌السلام! تو درک می‌کنی مردی را از امت من که اسم او اویس قرنی است که به شهادت از دنیا می‌رود و داخل می‌شود در شفاعت او مثل قبیله ربیعه و مضر.

ابن عباس گفت: چشم من روشن شد و مسرور گشتم و جناب اویس قرنی در همین جنگ صفین پای رکاب علی علیه‌السلام شهید شد. (علی علیه‌السلام کیست، ص 259- بحارالانوار)

 

      89-      روش امام نسبت به محرومین

 

امام علی علیه‌السلام می‌فرماید: «اگر من احساس کنم که کسی از من چیزی خواهد، پیش از اظهار او در اجابت دعوتش پیش‌دستی می‌کنم، زیرا حقیقت جود، ناخواسته بخشیدن است» و در جایی دیگر فرمودند: «حاجتمندان حاجت خود را روی کاغذ بنویسند تا خواری و گرفتگی پرسش در چهره‌ی آن‌ها نمایان نشود.»

حارث همدانی دست نیاز پیش علی علیه‌السلام برد، حضرت فرمود: آیا مرا شایسته‌ی سؤال دانسته‌ای؟ عرض کرد: بلی یا امیرالمؤمنین.

حضرت فوراً چراغ را خاموش کرد و گفت: این عمل برای آن کردم که تو در اظهار مطلب، شکستگی نباشد. (الغارات- بحارالانوار- سفینة البحار)

 

       90-       امام دست‌خالی به منزل برمی‌گردد

 

شعبی می‌گوید: من همانند دیگر جوانان به میدان بزرگ کوفه وارد شدم، حضرت علی علیه‌السلام را بر بالای دو طرف طلا و نقره ایستاده دیدم که در دستش تازیانه‌ای کوچک بود و مردم را که تجمع کرده بودند، به‌وسیله آن به عقب می‌راند، سپس به‌سوی آن اموال برگشت و بین مردم تقسیم کرد، به‌نوعی که برای خودش هیچ‌چیز باقی نماند و دست‌خالی به منزلش بازگشت.

به منزل خود بازگشت نمودم و به پدرم گفتم: امروز چیزی دیدم، نمی‌دانم بهترین مردم بوده یا نه؟! پدرم گفت: پسرم! آن‌کس کی بود؟ گفتم: امیرالمؤمنین علیه‌السلام و آنچه دیدم برایش نقل کردم. پدرم از شنیدن این جریان به گربه افتاد و گفت: ای پسرم تو بهترین کس از مردم را دیده‌ای. (الغارات- بحارالانوار- سفینة البحار)

 

       91-       ابن مجلم با امام بیعت می‌کند

 

اصبغ بن نباتة گوید: «آن روزی که مردم با حضرت علی علیه‌السلام بیعت می‌کردند، ابن مجلم مرادی با حضرت بیعت کرد خواست برود که حضرت او را خواند و از او بیعت محکمی گرفت و تأکید کرد که بیعتش را نشکند و غدر نکند و او هم قبول کرد؛ خواست برود که حضرت، بار دوّم، او را خواند و تأکید کرد که بیعتش را نشکند و بی‌وفایی نکند و او هم قبول کرد؛ باز برای بار سوّم، حضرت او را خواند و تأکید بر بیعتش کرد و از او خواست حیله نکند و بیعتش را نشکند و او قبول کرد.

ابن مجلم گفت: قسم به خدا، ای امیرالمؤمنین! هیچ‌گاه ندیدم شما به کسی به غیر من این‌طور رفتار کنی!

حضرت این شعر عمروبن معد یکرب را خواند که معنایش این است: من زندگی و عطای به او می‌خواهم امّا او اراده قتل مرا دارد؛ عذر خود را بیاور، چه کسی از طایفه مرادی دوست توست؟

بعد حضرت فرمود: ای ابن مجلم! برو که به خدا قسم نمی‌بینم تو آنچه گفتی و بیعت نمودی وفا کنی!» (الارشاد، ص 13)

 

      92-      عیادت مریض

 

امام به عیادت صعصعة بن صوحان رفتند و به او فرمودند: ای صعصعة! به برادران دینی خود، فخر نکن که من به عیادت تو آمده‌ام، به خود بنگر و متوجّه باش؛ گویا که مرگ به سراغت آمده است، نکند که در این حال، آرزوها تو را غافل سازد. (مکارم الاخلاق، ص 360)

 

      93-      علی علیه‌السلام امیرالمؤمنین است

 

ابی ذر غفاری گوید: «روزی در مسجد قبا با عدّه‌ای از اصحاب، نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله بودیم، پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: ای گروه اصحابم! از این در مردی وارد می‌شود که امیرالمؤمنین و امام مسلمین می‌باشد؛ اصحاب همگی نگاه به در انداختند و من هم نگاه می‌کردم.

یک‌مرتبه آقا علی بن ابیطالب علیه‌السلام ظاهر شد، پیامبر صلی‌الله علیه و آله او را استقبال کرد و او را در آغوش کشید و میان دو چشمش را بوسید و او را نزد خویش جای داد، سپس روی کریمش را به‌سوی ما کرد و فرمود: این امام بعد از من است، اطاعتش طاعتم و نافرمانی‌اش نافرمانی من است، طاعتم طاعت خداست و نافرمانیم نافرمانی خدای- عزّوجلّ می‌باشد». (امالی صدوق، ص 437)

 

      94-      یک پیراهن در نماز جمعه

 

ابی اسحاق سبیعی گوید: «من در کودکی روز جمعه‌ای بر گردن پدرم نشسته بودم که امیرالمؤمنین، درحالی‌که با پیراهنش باد می‌زد، خطبه می‌خواند؛ من به پدرم گفتم: آیا امیرالمؤمنین از شدّت گرما این کار را می‌کند؟ پدرم گفت: حضرت گرما و سرما برایش فرقی نمی‌کند لیکن پیراهنش را شسته و پیراهنی غیر آن ندارد، حالا آن را باد می‌زند و به حرکت درمی‌آورد تا خشک شود». (بحارالانوار، ج 8، ص 739- الغارات، ج 1)

 

      95-      چه می‌خواهید از علی علیه‌السلام؟

 

عمروبن حصین روایت کرده است که حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله لشکری را به امیری امام علی علیه‌السلام فرستاد، چون امام در جنگ پیروز شد، یک کنیز از غنیمت برای خود برداشت؛ لشکر را این معنی خوش نیامد، لذا چهار نفر از صحابه اتّفاق کردند که چون خدمت رسول صلی‌الله علیه و آله مشرّف شوند این مطلب را به حضرت، عرض کنند؛ قاعده چنان بود که چون مسلمانان از جنگ برمی‌گشتند اوّل به خدمت آن حضرت مشرّف می‌شدند و سلام می‌کردند و بعدازآن به خانه‌های خود می‌رفتند.

چون به خدمت آن حضرت رسیدند و سلام کردند، یکی از چهار نفر برخاست و گفت: امیرالمؤمنین چنین کرد؛ حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله رو از او گردانید؛ دوّمی برخاست همان سخن را گفت؛ باز حضرت رو گردانید؛ سوّمی نیز گفت، آن حضرت رو از او گردانید، چون چهارمی نیز گفت، حضرت روی به ایشان کرد، درحالی‌که غضب از روی مبارکش ظاهر بود، سه مرتبه فرمود: چه می‌خواهید از علی؟ به‌درستی که علی از من است و من از اویم و او ولیّ هر مؤمن و مؤمنه است». (حق الیقین، ص 52- صحیح مسلم- صحیح ترمذی)

 

      96-      تورات و انجیل می‌گویند علی علیه‌السلام راست‌گوست

 

ابوالبختری گفت: دیدم علی علیه‌السلام در کوفه بر منبر شد و جامه پشمین رسول خدا صلی‌الله علیه و آله بر تنش و شمشیر رسول‌الله حمایلش و عمامه پیامبر صلی‌الله علیه و آله بر سرش و انگشتر پیامبر در انگشتش بود؛ پس بر منبر نشست و سینه‌اش را گشود و فرمود: «پرسش کنیدم پیش از آن‌که نیابیدم؛ زیرا در این سینه‌ام دانش بسیاری است، این سینه جایگاه دانش است، این دانش لعاب رسول خداست و این دانشی است که رسول خدا صلی‌الله علیه و آله به دهانم نهاده، نه الهامی که سویم آمده است.

پس به خدا سوگند، اگر مسندی اندازید و بر آن نشینم همانا برای اهل تورات از توراتشان و برای اهل انجیل از انجیلشان فتوی دهم تا خدا تورات و انجیل را به سخن آورد و هر یک گویند: علی علیه‌السلام به آنچه درباره‌ی ما نازل شد و فتوی داده راست گفته است». (مناقب خوارزمی ص 47- بوستان معرفت، ینابیع المودة- فرائد السمطین)

 

      97-      در معراج، خدا به زبان علی سخن گفت

 

عبدالله بن عمر گوید: «رسول خدا صلی‌الله علیه و آله در جواب کسی که سؤال کرد، در شب معراج، پروردگار با چه زبانی با شما گفتگو کرد، فرمود: به زبان علی بن ابیطالب علیه‌السلام. عرض کردم: خدایا! تو بودی با من سخن گفتی یا علی علیه‌السلام بود؟!

ذات اقدس الهی فرمود: ای احمد! من موجودی هستم نه چون موجودات دیگر، به مردم قیاس نشوم و به مانندی توصیف نگردم؛ تو را از نور خود آفریدم و علی علیه‌السلام را از نور تو آفریدم و بر رازهای دل تو مطّلع هستم، می‌دانم محبوب‌تر از علی بن ابیطالب علیه‌السلام در دل نداری، لذا با زبان او با تو سخن گفتم تا دلت آرام شود». (مناقب خوارزمی ص 47- مقتل الحسین خوارزمی ج 1 ص 42)

 

      98-      تو پیش برو

 

چون شش روز از شهادت پیامبر صلی‌الله علیه و آله گذشت، ابوبکر با امام علی علیه‌السلام به زیارت قبر منوّر رسول خدا آمد. حضرت به ابوبکر فرمود: تو پیش برو؛ ابوبکر گفت: من از کسی پیش نیفتم که رسول خدا درباره‌ی او فرمود: «علیٌّ (ع) منّی بمنزلتی من ربّی»: مقام و شأن علی علیه‌السلام با من چون رتبه و اعتبار من با پروردگارم است. (صواعق المحرقه ص 108- علی علیه‌السلام و خلفاء ثلاثه)

 

      99-      روی حصیر نشسته

 

سویدبن غفله گوید: «روزی خدمت امام، شرفیاب شدم، آن زمانی که به خلافت با ایشان بیعت کرده بودند؛ دیدم بر روی حصیر کوچکی نشسته است و در آن خانه جز آن حصیر، چیز دیگری نبود.

عرض کردم: یا علی علیه‌السلام! بیت‌المال در اختیار شماست، در این خانه جز این حصیر چیزی دیگر از لوازم، یافت نمی‌شود؟! حضرت فرمود: سوئد بن غفله! عاقل در مسافرخانه و خانه‌ای که باید ازآنجا نقل‌مکان کند تهیّه‌ی وسایل نمی‌نماید، ما خانه‌ی امن و راحتی داریم که بهترین اسباب خود را به آنجا نقل می‌دهیم؛ به‌زودی به‌سوی آن خانه رهسپار خواهم شد». (انوار النعمانیه، ص 18- پند تاریخ ج 5- بحارالانوار، ج 9)

 

      100-      نان جوین

 

اسود و علقه گفتند: «بر حضرت علی علیه‌السلام وارد شدیم، در پیش آن حضرت، طبقی از لیف خرما بود که در آن دو گرده نان جوین بود که نخاله آرد جو بر روی نان‌ها آشکارا دیده می‌شد، حضرت نان را برداشت و بر روی زانوی خود گذاشت تا شکسته شد و بعد با نمک میل فرمود.

به فضّه خادمه گفتیم: چه می‌شد اگر نخاله‌ی این آرد را برای حضرت می‌گرفتی؟ فضّه گفت: نان گوارا را علی علیه‌السلام بخورد گناهش بر گردن من باشد. در این هنگام امیرالمؤمنین تبسّم نمود و فرمود: من خودم دستور داده‌ام نخاله‌اش را نگیرد. گفتیم: برای چه یا علی علیه‌السلام؟! فرمود: زیرا این‌طور نفس، بهتر ذلیل می‌شود و مؤمنان به من پیروی خواهند کرد تا وقتی‌که به اصحاب ملحق شوم». (همان مصدر)

 

      101-      گریه امام علی علیه‌السلام برای چیست؟

 

سلیم بن قیس می‌گوید: «به مسجد پیامبر آمدم، دیدم آن‌هایی که در مسجد هستند اکثرشان هاشمی‌اند، به جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمّد بن ابی بکر و عمر بن ابی سلمه و قیس ابن سعد که از سادات نبودند؛ عبّاس به علی علیه‌السلام گفت: رأی و نظر شما درباره‌ی عمر چیست که نگذاشت از قنفذ همانند سایر کارمندانش غرامت بگیرند؟ امام، نگاهی به کسانی که اطرافش بودند کرد و چشمانش اشک‌آلود شد و بعد فرمود: شکایت می‌کنم از قنفذ برای آن ضربتی که (به امر خلیفه) به فاطمه علیها السلام زد و فاطمه علیها السلام در حالی از دنیا رفت که اثر آن همچون بازوبندی در بازویش بود». (کتاب سلیم بن قیس- اسرار آل محمّد ص 98)

 

      102-     محبّت اعوری

 

مردی به امام علی علیه‌السلام گفت: من تو را دوست دارم و به خلیفه سوّم نیز محبّت دارم! حضرت فرمود: تو اعور هستی! یا کوری را انتخاب کن و یا بینایی را (زیرا اجتماع نقیضین محال است که در یک دل هم محبّت محبوب و هم محبّت دشمن محبوب در آن جای گیرد). (حدیقه الشیعه ص 202)

 

     103-     امام در بازار

 

ابی سعید گوید: «حضرت علی علیه‌السلام به بازار کوفه تشریف می‌آوردند و می‌فرمودند: ای اهل بازار! از خدا بترسید و از سوگند، دوری کنید زیرا که قسم خوردن، جنس را کم و برکت را از بین می‌برد. به‌درستی که تاجر بازار، فاجر است مگر آن‌که حق خود را بگیرد و حق را بدهد و السّلام علیکم.

بعد از مدّتی، دیگربار به بازار می‌آمدند و مانند آن حرف‌ها را به بازاریان می‌فرمودند؛ هرگاه حضرت به بازار می‌آمدند، بازاریان می‌گفتند: شکم برآمده، آمده است! به حضرت عرض کردند: مراد از این حرف که بازاریان به شما می‌گویند چیست؟ حضرت فرمود: مرادشان این است که کسی که شکمش کمی طعام است و بالای شکم (کنایه از قلب) را علم فراگرفته است؛ و گاهی به بازار تشریف می‌آوردند درحالی‌که تازیانه کوچکی در دستشان بود می‌فرمودند: «اللهم إنّی اعوذ بک من الفسوق و من شّر هذه السّوق»: یعنی خداوندا! به تو پناه می‌برم از فسق‌ها و از بدی این بازار (که در بازار با کلک و ربا و قسم و غش در معامله و مانند این‌ها جنس‌ها را می‌فروشند). (الغارات، ج 1، ص 114 و 111)

 

     104-     امام و حاکم جن

 

روزی امام علی علیه‌السلام در کوفه بالای منبر مشغول خطبه خواندن بود که ناگهان اژدهایی از جانب منبر ظاهر شد و از پله‌های منبر بالا رفت تا به نزدیک حضرت رسید؛ مردم ترسیدند و خواستند که آن را از نزد حضرت دفع کنند، امام به مردم اشاره کردند کاری به او نداشته باشید.

اژدها وقتی به پله آخر رسید حضرت، کمی خود را خم کردند و اژدها گردنش را دراز و دهان به نزدیک گوش امام قرار داد، مردم ساکت و متحیّر شدند؛ در این وقت اژدها صدای بزرگی کرد اکثراً شنیدند؛ حضرت لبان مبارک را به حرکت درآورده بود و اژدها گوش می‌داد. بعد اژدها از منبر به پایین آمد، گویا زمین او را بلعید.

حضرت، دنبال خطبه را گرفت و آن را تمام کرد و از منبر به زیر آمد؛ مردم دور حضرت جمع شدند و از حال اژدها و کیفیّت ملاقات با حضرت پرسیدند؟ حضرت فرمود: آن طوری که شما گمان کردید نبود، بلکه او حاکمی از حکام جن بود که در حکمی دچار اشتباه و مشکل شده بود، به نزدم آمد و حکم آن را تقاضا کرد؛ من حکم را به او فهماندم، پس مرا دعا کرد و رفت. (الارشاد، ص 183)

 

     105-     امام در بستر شهادت

 

اصبغ بن نباته گفت: «چون حضرت علی علیه‌السلام را ابن مجلم ضربت زد، مردم دور خانه امام جمع شدند؛ امام حسن علیه‌السلام از خانه بیرون آمد و فرمود: خدا رحمت کند شما را، بروید. پس مردم رفتند ولی من نرفتم؛ بار دیگر حضرت امام حسن علیه‌السلام بیرون آمد و فرمود: ای اصبغ! آیا نشنیدی سخنانم را از قول پدرم. گفتم: بلی ولیکن چون حال حضرت خوب نیست، دوست داشتم نظری بر حضرت کنم و از او حدیثی بشنوم، خوب است اجازه ورود را از حضرت بگیرید.

پس امام حسن علیه‌السلام داخل خانه شد و طولی نکشید که بیرون آمد و فرمود: داخل خانه شو؛ من به خانه درآمدم، حضرت را دیدم که دستمالی بر سرش بسته‌اند و زردی صورتش به زردی آن دستمال، غلبه کرده است و از شدّت آن ضربت و شمشیر و زیادتی زهر یک ران خود را برمی‌دارد و یکی دیگر را می‌گذارد.

حضرت فرمود: ای اصبغ! آیا مگر قول فرزندم را از طرف من نشنیدی؟! گفتم: چرا یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! لکن دوست داشتم که نظری به شما افکنم و حدیثی از شما بشنوم. حضرت فرمود: بنشین که دیگر نمی‌بینم تو را که حدیثی غیر از امروز از من بشنوی؛ بدان ای اصبغ! که من رفتم به عیادت پیامبر صلی‌الله علیه و آله همچنان که تو الآن به عیادت من آمدی؛ به من فرمود: ای ابالحسن! بیرون برو و مردم را جمع کن بعد بالای منبر برو و از مقام من یک پله پایین‌تر بنشین و به مردم بگو: «ألا من عقّ والدیه فلعنة الله علیه ألا من أبق موالیه فلعنة الله علیه ألا من ظلم أجیراً اُجرتهُ فلعنة الله علیه»

یعنی: هر که جفا کند به والدین خود، لعنت خدا بر او باد! هر که بگریزد از مولای خود، لعنت خدا بر او باد! هر که ظلم کند مزد اجیری را لعنت خدا بر او باد!

پس من، آنچه پیامبر فرمود به‌جا آوردم. از پایین مسجد، کسی برخاست و گفت: یا اباالحسن! کلامی فرمودی مختصر، آن را شرح کن؛ من جواب نگفتم تا خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله رسیدم و گفتم به او آنچه آن مرد گفت؛ اصبغ گفت: پس حضرت دست مرا گرفت و فرمود: بگشا دست خود را؛ پس دستم را باز نمودم، پس آن حضرت یکی از انگشتان دست مرا گرفت و فرمود: ای اصبغ! همچنان که من انگشت دست تو را گرفتم پیامبر صلی‌الله علیه و آله نیز یکی از انگشتان مرا گرفت و در شرح آن، سه جمله فرمود: ای اباالحسن! من و تو پدران این امّت هستیم هر که ما را جفا کند، لعنت خدا بر او باد! من و تو مولای این امّت هستیم، هر که از ما بگریزد لعنت خدا بر او باد! من و تو دو اجیر این امّتیم هر که ظلم به اجرت ما کند لعنت خدا بر او باد! پیامبر آمین گفت، من هم آمین گفتم.

اصبغ گفت: حضرت بی‌هوش شد، پس بعد از مدّتی به هوش آمد و فرمود: هنوز نشسته‌ای؟ گفتم: آری‌ای مولای من. فرمود: آیا زیاد کنم برای تو حدیثی دیگر؟ گفتم: بلی؛ خداوند خیر را بر شما زیاد کند. فرمود: ای اصبغ! ملاقات کرد مرا رسول خدا صلی‌الله علیه و آله در بعض راه‌های مدینه و من غم دار بودم به‌نحوی‌که غم در صورت من ظاهر بود، فرمود: ای اباالحسن! می‌بینم تو را که در غم می‌باشی؟ آیا می‌خواهی که حدیث کنم تو را به حدیثی که دیگر غم دار نشوی؟ گفتم: بلی؛ فرمود: هرگاه روز قیامت شود حق‌تعالی منبری را نصب می‌نماید که از منبرهای پیامبران و شهیدان بلندتر است. پس امر از جانب خدا آید که بدان منبر، یک پله پایین‌تر از من بنشینی و دو ملک از پله تو پایین‌تر بنشینند. چون بالای منبر قرار گرفتیم باقی نماند از خلق اوّلین و آخرین، مگر حاضر شوند؛ آن ملکی که یک پله پایین‌تر نشسته است می‌گوید: مردم! هر که مرا می‌شناسد که می‌شناسد و هر که مرا نمی‌شناسد می‌گویم: من رضوان خازن بهشتم، خداوند مرا امر کرد که کلیدهای بهشت به پیامبر صلی‌الله علیه و آله بدهم و پیامبر به علی علیه‌السلام داده است.

بعد آن ملکی که پایین‌تر از رضوان بوده، ندا می‌کند: ای مردم! هر کس مرا می‌شناسد که می‌شناسد و هر که مرا نمی‌شناسد می‌گویم: من مالک خازن جهنّم هستم. خداوند امر کرد کلید جهنّم را به پیامبر بدهم و پیامبر به علی علیه‌السلام عطا کرده است و همه خلایق شاهد این قضیه‌اند.

حضرت فرمود: پس من کلیدهای بهشت و دوزخ را می‌گیرم؛ بعد پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: روز قیامت تو مرا متوسّل می‌شوی و اهل‌بیت، تو را؛ و شیعیان اهل‌بیت را متوسّل می‌شوند. من دست‌های خود را به هم زدم و گفتم: یا رسول‌الله! به بهشت می‌رویم؟ فرمود: بلی؛ به پروردگار کعبه قسم!(منتهی الامال، ج 1، ص 177)

 

     106-     انگشتری در نماز به سائل داد

 

ثعلبی در تفسیرش روایت کرده است: «روزی عبّاس، عموی پیامبر صلی‌الله علیه و آله بر کنار چاه زمزم نشسته بود و حدیث نقل می‌کرد، ناگاه

ابی ذر غفاری حاضر شد و گفت: ایها الناس! منم ابی ذر غفاری، از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله به این دو گوش خود شنیدم، اگر دروغ بگویم هر دو گوشم کر شود و دیدم به این دو چشم و الّا هر دو چشمم کور شود، حضرتش می‌فرمود: علی علیه‌السلام قائد و پیشوای نیکوکاران و کشنده کافران است؛ یاری کرده شده است هر که او را یاری کند و مخذول است هر که او را یاری نکند.

من نماز ظهر کردم در روزی از روزها با رسول خدا صلی‌الله علیه و آله؛ سائلی در مسجد، سؤال کرد کسی چیزی به او نداد؛ سائل دست به‌سوی آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا! گواه باش که من در مسجد رسول خدا صلی‌الله علیه و آله سؤال کردم و کسی چیزی به من نداد؛ و علی علیه‌السلام در رکوع بود حضرت با انگشت کوچک دست راستش اشاره به‌سوی سائل کرد و پیوسته انگشتر را در آن دست می‌کرد و سائل آمد و انگشتر را از انگشت آن حضرت گرفت و حضرت رسول نیز در نماز بود و این واقعه را مشاهده می‌کرد؛ چون از نماز فارغ شد سر به‌سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خداوندا! برادرم موسی از تو سؤال کرد و گفت: پروردگارا به من شرح صدر بده و آسان گردان برای من کار مرا و بگشا گره از زبانم که بفهمند سخن مرا و بگردان از برای من وزیری از اهل من که آن هارون است و محکم گردان به آن بازوی مرا و شریک گردان او را در کار من، پس دعای او را مستجاب گردانیدی و به او خطاب کردی به‌زودی محکم گردانم بازوی تو را به برادر تو و برای شما هر دو سلطنتی و استیلایی بدهم؛ خداوندا! منم محمّد، پیغمبر تو و برگزیده تو؛ پس بگشا برای من سینه‌ی مرا و آسان کن برای من کار مرا و بگردان از برای من وزیری از اهل من که او علی علیه‌السلام است، محکم گردان به او پشت مرا».

ابی ذر گفت: هنوز سخن آن حضرت تمام نشده بود که جبرئیل از جانب خداوند جلیل، نازل شد و گفت: یا محمّد! این آیه را «إنّما ولیّکم الله و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصبلوة و یؤتون الزّکوة و هم راکعون»(مائده:55) بخوان و این آیه در شأن علی علیه‌السلام نازل شد. (حق الیقین، ص 50)

 

     107-     خورشید در فرمان علی علیه‌السلام

 

چون حضرت، خواست با همراهان در شهر بابل (نزدیک کوفه) از شط فرات بگذرد، بسیاری از اصحاب، مشغول جمع‌آوری اثاثیه و چهارپایان بودند؛ حضرت آن وقت نماز عصر را با عدّه‌ی کمی برقرار کرد، هنوز همه همراهان از شط عبور نکرده بودند که خورشید غروب کرد و نماز عصر بسیاری از آنان فوت شد و فضیلت جماعت هم عموماً از دستشان رفت. پس به حضرت دراین‌باره سخن گفتند که چکار کنیم؟ حضرت، وقتی حرف‌های آنان را شنید از خداوند خواست که خورشید را برگرداند تا نماز عصرشان را بخوانند.

خداوند، دعای حضرت را مستجاب کرد و خورشید را به افق نماز عصر بازگردانید؛ وقتی نماز عصر را خواندند در جا خورشید غروب کرد و صدای شدیدی از آن برخاست که جمعیت ترسیدند و تسبیح و تهلیل و استغفار گفتند و بر این نعمت که میانشان ظاهر شد، خدا را شکر گفتند و این خبر در همه شهرها منتشر شد و زبانزد مردم گشت. (الارشاد، ص 182)

 

     108-     قضا و قدر به چهار عبارت

 

حجاج بن یوسف ثقفی از برای حسن بصری و عمروبن عبید و واصل بن عطا و عامر شعبی نوشت: «بهترین کلام در قضا و قدر را برای من بنویسید». حسن بصری در جواب نوشت: «بهترین کلامی که در قضا و قدر به ما رسیده است، کلام حضرت علی علیه‌السلام است که فرمود: آیا گمان می‌کنی بااینکه خدای آن‌چنان‌که تو را منع از ارتکاب معاصی نموده با این وصف، تو را اجبار به معصیت بنماید! خدا بیزار از چنین عملی است».

عمروبن عبید نوشت: «بهترین مطلب در قضا و قدر که من شنیده‌ام از حضرت علی علیه‌السلام است که فرمود: اگر گناه کردن در اصل برای من حتمی بوده که من در اتیان مجبورم، بایستی در این صورت که مرا برای گناه، عذاب می‌کنند مظلوم بوده باشم».

واصل بن عطا نوشت: «بهترین کلام در قضا و قدر آن چیزی است که علی بن ابیطالب علیه‌السلام فرمود: خدایی که تو را به طریق مستقیم دلالت کرده و برای هدایت تو پیغمبران را مبعوث کرده و کتاب‌ها نازل فرموده است بااین‌حال راه سعادت و نجات را بر تو می‌بندد و تو را مجبور به اتیان معصیّت می‌نماید؟ هرگز چنین نخواهد بود.»

عامر شعبی نوشت: «کلام حضرت علی علیه‌السلام بهترین کلامی است که در قضا و قدر به من رسیده است: هر عملی که از آن استغفار کردی آن عمل از تو است و هر حسنه‌ای که به تو رسید و شکر و حمدی کردی، آن از خداست».

چون نامه‌ها به حجاج- لعنة الله علیه- رسید گفت: «خدایتان بکشد که این کلمات را از سرچشمه علم لدنی و خالص اخذ کردید». (انیس المسافر- قضاوت‌های امیرالمؤمنین علیه‌السلام، ص 337)

 

      109-     ای نقره‌ها و طلاها غیر علی علیه‌السلام را بفریبید

 

زاذان گوید: «من با قنبر به‌سوی امیرالمؤمنین رفتیم، قنبر گفت: یا امیرالمؤمنین! برخیز که برایت گنجی مهم پنهان کرده‌ام؟ حضرت فرمود: آن چیست؟ قنبر گفت: برخیز و با من آی!

حضرت برخاست و با او به خانه درآمد؛ قنبر کیسه بزرگی از کتان که پر از کیسه‌های کوچک طلا و نقره در آن بود، آورد و گفت: ای امیرالمؤمنین! می‌دانم که شما چیزی را برنمی‌داری مگر آن‌که همه را تقسیم می‌کنی، این را فقط برای شما ذخیره کردم!

حضرت فرمود: هرآینه دوست داشتم که در این خانه آتشی شعله می‌کشید و همه را می‌سوزانید؛ پس شمشیر از غلاف کشید و بر کیسه‌ها زد؛ و طلاها و نقره‌ها از میان کیسه‌ها به بیرون ریخته شدند.

سپس فرمود: این‌ها را میان مردن تقسیم کنید و این کار را کردند؛ بعد فرمود: شاهد باشید که چیزی برای خود نگرفتم و در تقسیم بین مسلمانان کوتاهی نکردم و آنگاه حضرتش فرمود: ای طلاها و نقره‌ها! غیر علی علیه‌السلام را بفریبید.

قنبر گفت: در خانه، چوب مسواک و سوزن خیّاطی هم هست؛ حضرت فرمود: این‌ها را هم تقسیم کنید. مردم گفتند: ما را به این‌ها احتیاجی نیست.

حضرت فرمود: «قسم به خدایی که جانم در دست اوست باید به هنگام قسمت کردن بیت‌المال، خوب و بد اشیاء را بگیرید». (نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، ج 8 ص 181- بحارالانوار، ج 8، ص 732)

 

      110-      طبیب و غنی و عالم

 

مرد عربی به نزد علی علیه‌السلام آمد، عرض کرد: یا سیدی! من به سه درد مبتلایم: مرض و جهل و فقر.

حضرت فرمود: مرض را به طبیب و فقر را به غنی و جهل را به عالم باید مراجعه کرد.

آن مرد عرب گفت: شما هم طبیب و عالم و غنی هستید!

حضرت، فرمان داد که سه هزار درهم به او عطا کردند؛ سپس فرمود: هزار درهم را برای معالجه مرض خود و هزار درهم برای معالجه پریشانی و فقر خویش و هزار درهم دیگر را برای معالجه جهل و نادانی خود مصرف کن. (قضاوت‌های امیرالمؤمنین ص 377- جامع الاخبار)

 

      111-      سلمان و محبتش به امام علی علیه‌السلام

 

مردی به سلمان فارسی گفت: چقدر محبت به علی بن ابیطالب داری؟ سلمان گفت: شنیدم از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله که فرمود: کسی که علی را دوست دارد مرا دوست داشته است و هر کس علی علیه‌السلام را دشمن داشته، به تحقیق که مرا دشمن داشته است. (حدیقه الشیعه، ص 205)

 

      112-      علم و فضل و خیر برفت

 

مغیره گوید: «چون خبر شهادت حضرت علی علیه‌السلام به معاویه رسید او با زنش فاخته، دختر قرظه در روز تابستانی خوابیده بود، برخاست و گفت: «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون»(بقره:156) علم و فضیلت و خیر از دست رفتند.

زنش بدو گفت: معاویه! تو دیروز بر او نیزه می‌زدی و امروز با شنیدن شهادتش «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون» می‌گویی؟!

معاویه گفت: وای بر تو! تو نمی‌دانی چه علم و فضل و سوابقی از علی علیه‌السلام از جهان بدرود گفت». (مناقب خوارزمی، ص 282- تاریخ امیرالمؤمنین- فرائد السمطین)

 

     113-     بهترین فضائل علی علیه‌السلام

 

سلیم بن قیس گوید: «به ابوذر گفتم: عجیب‌ترین چیزی که از پیامبر صلی‌الله علیه و آله درباره‌ی علی بن ابیطالب علیه‌السلام شنیده‌ای برایم نقل کن. گفت: از پیامبر صلی‌الله علیه و آله شنیدم که می‌فرمود: اطراف عرش، نود هزار ملائکه هستند که تسبیح و عبادتی جز اطاعت علی بن ابیطالب علیه‌السلام و بیزاری از دشمنانش و استغفار برای شیعیانش ندارند.»

گفتم: خداوند تو را رحمت کند، غیر از این بگو؟ گفت: از پیامبر شنیدم که می‌فرمود: هر امّتی که پیامبر مرسلی در میان آنان باشد، خداوند دانا به‌وسیله‌ی علی علیه‌السلام بر آنان احتجاج و استدلال می‌کند، آن‌که بیشتر علی علیه‌السلام را می‌شناسد درجه‌اش نزد خدا بیشتر است.

گفتم: خدا تو را رحمت کند، حدیث دیگری بگو. گفت: از پیامبر صلی‌الله علیه و آله شنیدم که می‌فرمود: اگر من و علی علیه‌السلام نبودیم، خدا شناخته نمی‌شد؛ اگر من و علی علیه‌السلام نبودیم کسی خداوند را عبادت نمی‌کرد، اگر من و علی علیه‌السلام نبودیم ثواب و عذابی نبود، بین علی و خداوند هیچ پرده‌ای وجود ندارد و هیچ مانعی جلو او را نگرفته است، او خود پرده و واسطه بین خدا و خلق اوست». (کتاب سلیم بن قیس اسرار آل محمّد، ص 239)

 

      114-      کف دست پیامبر و علی علیه‌السلام یکسان است

 

حبشی بن جناده گفت: «من نزد ابوبکر نشسته بودم که او اظهار کرد: هر کس و عدّه‌ای از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله دارد برخیزد، مردی برخاست و گفت: رسول خدا صلی‌الله علیه و آله که سه مشت خرما به من وعده داده است. ابوبکر گفت: بفرستید حضرت علی علیه‌السلام بیاید. وقتی حضرتش تشریف آورد، به او عرض کرد: یا اباالحسن! این مرد، معتقد است که رسول خدا به او وعده داده سه مشت خرما به او داده شود و شما برای او مشت کنید؛ چون آن‌ها را مشت کرد، ابوبکر گفت: آن‌ها را شماره کنید، چون شمردند در هر مشتی شصت دانه خرما بود.

ابوبکر گفت: پیامبر درست فرمود، در شب هجرت که با آن حضرت از غار بیرون آمده‌ایم و به‌سوی مدینه می‌رفتیم فرمود: ای ابوبکر! مشت من و مشت علی علیه‌السلام در شماره، یکسان است. (تاریخ الخلفا، ج 1، ص 37- مناقب خوارزمی، ص 205)

 

      115-     نصرانی مسلمان شد

 

شخصی نصرانی در کشور روم، هفت چیز در خواب دید و حضرت علی علیه‌السلام تفصیل خواب و تعبیر آن را بیان فرمود و او تصدیق کرد.

حضرت فرمود: خواب اوّل: آن بود که در خواب دیدی قصری از آسمان، آویزان است که در آن کرسی‌ها از طلا نهاده شده و کنیزان و غلامان و فرش‌های دیبا در میانش می‌باشد و اطراف آن قصر را بوزینه‌ها و خوک‌ها گرفته‌اند؛ تعبیرش این است: آن، قصر سلطان ظالم است که در آخرالزمان، چون مردم زکوة نمی‌دهند، اموال مردم را می‌گیرد و در اطراف سلطان، ستمکارانی هستند که او را در ظلم یاری می‌کنند.

خواب دوّم: آن بود که دیدی کرباسی از آسمان، آویزان است و مردمان آن را پاره می‌کردند تا این‌که مقداری کمی باقی ماند؛ تعبیرش این است: آن کرباس مذهب‌های مختلفه است که در آخرالزمان مردمان به آن‌ها معتقد می‌شوند و از مذهب باقی نمی‌ماند مگر به‌منزله نخی.

خواب سوّم: دیدی مرغانی از آسمان فرود آمدند و سرهای خود را در زمین نهادند و برگشتند بدون آن‌که سر داشته باشند؛ تعبیرش این است: که آن مرغان، اسلام است که باقی نمی‌ماند از اسلام مگر رسم و شریعت و حقیقتش به‌سوی آسمان رجوع می‌کند.

خواب چهارم: چهارپایانی که مخرج بول و غایط نداشتند؛ تعبیر، آن بود که توانگران اموال را جمع می‌کنند و حقوق الهی و زکوة را نمی‌دهند.

خواب پنجم: آن‌که بیماری را دیدی که سالمان را عیادت کند، تعبیر، آن است که مریضان، فقراء بودند که در نزد اغنیاء حاضر شوند و چیزی از اغنیاء خواهند و آنان چیزی به ایشان نمی‌دهند.

خواب ششم: حوض خشکی را دیدی که نزد آن سبزه‌زار و بوستانی بود؛ تعبیر حوض‌های خشک، علمایی هستند که به علم خود عمل نمی‌کنند و بوستان، مردمانی باشند که از علما آنچه می‌شنوند عمل می‌کنند.

خواب هفتم: جام‌های سبز را دیدی که در آن‌ها هر چیزی که در دنیا هست در آن دیده می‌شود؛ تعبیر این است: آن جام‌های سبز دنیاست که اهل دنیا آن را می‌گیرند و سخن از برای دنیا می‌گویند نه آخرت و حال‌آنکه از برای آخرت خلق شده‌اند.

همین‌که نصرانی این خواب و تعبیرش را از معدن علم، حضرت علی علیه‌السلام شنید، شهادتین را بر زبان جاری کرد و اسلام آورد. (لب اللباب- الغناء و الاسلام، ص 372)

 

      116-      امام فقیر است

 

ابوبصیر روایت کرده است: خبر به علی بن ابیطالب علیه‌السلام رسید که طلحه و زبیر درباره آن حضرت گفته‌اند که حضرتش فقیر است و چیزی ندارد؛ این سخن بر حضرتش گران آمد، لذا نمایندگان خود را جمع نمود و فرمود: غلات مرا جمع نمایید (تا آن‌ها بدانند خلافت کردن برای پول درآوردن نیست). چیزی نگذشت که از قیمت غلات، صد هزار درهم جمع شد و در برابر آن حضرت حاضر کردند؛ آنگاه حضرت، در پی طلحه و زبیر فرستاد و آن‌ها آمدند؛ حضرت فرمود: این‌ها مال و ثروتی است که با دسترنج خود جمع کرده‌ام و کسی را در این مال حقّی نیست (و بی‌نیازی خویش را به آن‌ها ظاهر نمود). (لب اللباب- الغناء و الاسلام، ص 372)

 

     117-     حکم ارث میان دو زن

 

مردی، زنی از انصار و زنی از بنی‌هاشم، در خانه خویش داشت، پس از مدّتی زن انصاری را طلاق داد و بعد از ایّامی، خودش از جهان درگذشت.

زن انصاری، نزد عثمان آمد و گفت: مرا از این مرد میراث می‌باید، چه آن‌که هنوز عده طلاق من تمام نشده است و بر این سخن گواهانی چند آورد، عثمان گفت: ندانم حکم چیست و آن را به امیرالمؤمنین علیه‌السلام ارجاع داد.

آن حضرت به زن گفت: باید سوگند یاد کنی که از روزی که طلاق گرفتی تا به امروز از عده طلاق نگذشته باشد، آنگاه مستحق میراث باشی.

عثمان به زن هاشمی گفت: حکم آن است که پسرعمویت، علی بن ابیطالب علیه‌السلام می‌کند؛ زن هاشمی گفت: هرچه بگوید راضی هستم.

زن انصاری از سوگند خوردن، خودداری کرد و از ارث بردن محروم شد و ارث به زن هاشمی رسید. (مستدرک الوسائل، ج 3، ص 166- قضاوت‌های محیرالعقول)

 

      118-     نابینا به مهر علی علیه‌السلام بینا شد

 

اعمش گوید: در مدینه زنی سیاه و نابینا بود که به مردم آب می‌داد وی گفت: «شربوا حب العلی بن ابیطالب» یعنی به مهر علی علیه‌السلام آب بیاشامید.

بعد از مدّتی او را در مکّه دیدم که آب می‌داد ولی بینا بود و می‌گفت: آب بیاشامید به مهر آن که دیدگانم را خدا برای او به من بازگردانید.

من از کیفیت بینا شدنش پرسیدم. او گفت: شخصی نزدم آمد و گفت: تو مهر و محبّت علی علیه‌السلام را داری؟ گفتم: آری؛ گفت: بارالها! اگر راست‌گوست، دیدگانش را به وی بازگردان! به خدا قسم من بینا شدم و از او پرسیدم تو کیستی؟ گفت: من خضر پیغمبرم و از پیروان علی علیه‌السلام می‌باشم. (سفینه البحار، ج 1، ص 391- نمونه معارف اسلام، ج 4)

 

      119-      حکم حضرت، درباره پدر جوان

 

روزی حضرت علی علیه‌السلام داخل مسجد شد، دید جوانی از روبروی آن حضرت می‌آید و می‌گرید و جمعی بر دور او هستند و او را تسلی می‌دهند؛ حضرت پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرض کرد: یا علی! شریح قاضی، حکمی بر من کرده که نمی‌دانم درست است یا نه؟ این جماعت پدر مرا با خود به سفر بردند، اکنون برگشته‌اند پدرم با ایشان نیست، چون احوال پدر را از ایشان پرسیدم گفتند: پدرت مُرد؛ گفتم: مال او چه شد؟ گفتند: مالی به جای نگذاشت؛ پس ایشان را نزد شریح قاضی بردم و شریح آن‌ها را سوگند داد و آن‌ها قسم خوردند و رفتند و حال‌آنکه من می‌دانم که پدرم مال زیادی با خود به سفر برده بود.

پس حضرت، آن جماعت و جوان و خود جمعاً نزد شریح آمدند؛ حضرت فرمود: ای شریح! چگونه میان این گروه، حکم کردی؟ شریح گفت: این جوان ادعا کرد که پدرم با اینان به سفر رفت و برنگشت، از آن‌ها پرسیدم گفتند: مُرد؛ پرسیدم مالش چه شد؟ گفتند: مالی نگذاشت؛ جوان را گفتم: گواه داری؟ گفت: نه؛ پس ایشان را قسم دادم.

حضرت فرمود: هیهات! در چنین واقعه، این‌طور حکم می‌کنی؟! والله! در این واقعه حکمی بکنم که کسی پیش از من نکرده باشد، مگر داود پیغمبر علیه‌السلام؛ پس حضرت فرمود: ای قنبر! پهلوانان لشکر را بطلب؛ چون حاضر شدند؛ بر هر یک از آن گروه، یکی از آن‌ها را موکّل گردانید، پس نظر به آن گروه کرد و فرمود: چه می‌گویید؟ گمان می‌کنید من نمی‌دانم که شما با پدر این جوان چه کردید؟ اگر این را ندانم، مرد نادانی خواهم بود. پس فرمود: این‌ها را پراکنده کنید و هر یک را در پشت ستونی از ستون‌های مسجد بازدارید و سرهایشان را به جامه‌هایشان بپوشانید که یکدیگر را نبینند، سپس عبدالله بن ابی رافع، کاتب خود را طلبید و فرمود: کاغذ و دواتی حاضر کن؛ مردم بر دور آن حضرت جمع شدند؛ حضرت فرمود: هرگاه من «الله‌اکبر» بگویم شما نیز همه «الله‌اکبر» بگویید.

پس حضرت یکی از ایشان را تنها طلبید و نزد خود نشاند و صورتش را گشود و فرمود: ای عبدالله بن ابی رافع! آنچه می‌گوید تو بنویس؛ سپس شروع به سؤال کردن نمود و فرمود: چه روزی از خانه‌های خود با پدر این جوان بیرون رفتید؟ گفت: در فلان روز؛ فرمود: در چه ماه بود؟ گفت: در فلان ماه؛ به کدام منزل که رسیدید او مُرد؟ گفت: در فلان منزل؛ فرمود: در خانه چه کسی مُرد؟ گفت: در خانه فلان شخص؛ فرمود: چه مرض داشت؟ گفت: فلان مرض؛ فرمود: چند روز بیمار بود؟ و عدد روزهای بیماری‌اش را گفت.

پس حضرت احوال آن مُرده را به تمام سؤال کرد که چه روز مُرد؟ کی او را غسل داد؟ و کی او را دفن کرد؟ و کفن او از چه پارچه‌ای بود؟ و کی بر او نماز کرد؟ و کی او را به قبر برد، چون حضرت همه را از او سؤال نمود و او جواب گفت، «الله‌اکبر» فرمود، مردم، هم‌صدا به تکبیر، بلند کردند. پس رفقای او یقین کردند که این شخص، اقرار به کشتن کرده است.

حضرت دستور دادند رویش را بستند، به‌جای خود بردند. دیگری را طلبید و نزد خود نشانید و رویش را گشود و فرمود: گمان می‌کردی که من نمی‌دانم که شما چه کرده‌اید؟ او گفت: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! من یکی از آن‌ها بودم، لکن راضی به کشتن او نبودم و اقرار نمود؛ پس هر یک را طلبید اقرار کردند و آن کسی را که اوّل حضرت از او سؤال کرد، طلبید و او هم اقرار کرد که ما پدر این جوان را کشتیم و مال او را برداشتیم. حضرت مال را از آن‌ها گرفت، به جوان داد و بابت خون بهاء، حکم جاری فرمود. (حیوة القلول، ج 1، ص 334- الارشاد)

 

     120-     من از خوردم گوشت صبر می‌کنم

 

روزی امیرالمؤمنین علیه‌السلام وارد بازار شد، گذرش به دکان قصّابی افتاد، قصّاب به حضرت عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! از این گوشت ببر، گوشت بسیار خوبی است. حضرت فرمود: پول ندارم؛ قصّاب گفت: من به شما گوشت می‌دهم و برای پولش صبر می‌کنم تا آن وقت که پولدار شدید بدهید حضرت فرمود: من از خوردن گوشت صبر می‌کنم تا وقتی‌که پول داشته باشم. (تحفه الواعظین، ج 1، ص 289- ارشاد القلوب دیلمی)

 

      121-      علی علیه‌السلام معلّم جبرئیل

 

روزی جبرئیل در خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله، مشغول صحبت بود که حضرت علی علیه‌السلام وارد شد. جبرئیل چون آن حضرت را دید برخاست و شرایط تعظیم به‌جای آورد. پیامبر فرمود: یا جبرئیل! از چه جهت به این جوان، تعظیم می‌کنی؟ عرض کرد: چگونه تعظیم نکنم که او را بر من، حقّ تعلیم است؟ پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: چه تعلیم؟ جبرئیل عرض کرد: در وقتی‌که حق‌تعالی مرا خلق کرد از من پرسید تو کیستی و من کیستم؟ من در جواب متحیّر ماندم و مدّتی در مقام جواب ساکت بودم که این جوان در عالم نور به من ظاهر گردید و این‌طور به من تعلیم داد که بگو: تو پروردگار جلیل و جمیلی و من بنده ذلیل و جبرئیلم؛ ازاین‌جهت او را که دیدم تعظیمش کردم.

پیامبر پرسید: مدّت عمر تو چند سال است؟ عرض کرد یا رسول‌الله! در آسمان، ستاره‌ای هست که هر سی هزار سال یک‌بار طلوع می‌کند، من او را سی هزار بار دیده‌ام. (تحفه المجالس، ص 80)

 

     122-     نفرین امام

 

علی بن زاذان گوید: «حضرت علی علیه‌السلام حدیثی نقل کرد و مردی او را تکذیب کرد؛ حضرت فرمود: آیا راضی هستی درصورتی‌که من راست گفته بودم تو را نفرین کنم؟ آن مرد گفت: آری؛ حضرت او را نفرین کرد، هنوز برنگشته بود که نابینا شد». (ریاض النضره، ج 2، ص 222- علی در کتب اهل سنّت)

 

     123-    ده برادر و یک خواهر

 

در یکی از قبایل عرب، ده برادر بودند که فقط یک خواهر داشتند؛ برادرها به آن خواهر گفتند که وسایل زندگانی تو را ازهرجهت به کمال خوبی عهده‌دار می‌شویم به شرط آن‌که رغبت به شوهر ننمایی چه آن‌که غیرت ما این مطلب را قبول نمی‌کند.

خواهر قبول کرد و با رأی آن‌ها موافق شد و برادرها کاملاً از او سرپرستی می‌کردند؛ روزی برای غسل نمودن سرِچشمه آبی که در نزدیکی قبیله بود رفت که (جانور) میکروبی به رحم او داخل شد و آن دختر متوّه نگردید کم‌کم بر این عارضه، شکمش بزرگ شد. برادرها او را متّهم کرده، گمان بد در حق او بردند و به گمان این‌که خیانت کرده در مقام قتل او برآمدند.

از آن‌طرف بکارت او به حال خود باقی بود و این امر بر آن‌ها مشکل شد و کسی هم یافت نشد که حلّ این مشکل بنماید؛ بالاخره به نزد حلال مشکلات، امیرالمؤمنین آمدند.

حضرت فرمود: طشتی پر از خره بیاورند که آن را عرب «طحلب و حماه» می‌گوید که بعضی جانوران غالباً در میان آن نوع علف زندگی می‌کند؛ چون آن طشت را آوردند، حضرت دستور داد که دختر بر سر این طشت بنشیند و دختر بر سر طشت نشست و آن جانور استشمام رایحه علف را کرده مکان خود را ترک کرد و رفته‌رفته شکم خواهر به حال اوّل، بازگشت کرد.

برادران، وقتی این بدیدند گفتند: «انت ربّنا الاعلی فانّک تعلم الغیب و ما فی الارحام»؛ یعنی: ای علی! تو خدای بزرگ مایی زیرا تو غیب و آنچه را که در ارحام است می‌دانی، حضرت بر آن‌ها غضب نمود و بر آن‌ها بانگ زد و طرد نمود و فرمود: حبیبم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله به من خبر داده است که این حادثه در این ماه و در این روز و در این ساعت واقع خواهد شد. (الخرایج و الجرایح- قضاوت‌های امیرالمؤمنین علیه‌السلام، ص 101)

 

     124-     فالوده را در تابستان نخورد

 

عدی بن ثابت گفت: «در تابستان، مقداری فالوده برای امام علی علیه‌السلام آوردند تا میل فرماید، حضرت از خوردنش امتناع کردند و فرمودند: چیزی را که رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله نخورده است، من هم دوست ندارم از آن میل کنم». (الغارات، ج 1، ص 88- بحارالانوار، ج 8)

 

     125-     معاویه از توصیف امام گریست

 

ابی صالح روایت کرد که ضرار بن ضمره کنانی بعد از شهادت علی علیه‌السلام وارد بر معاویه شد، معاویه به او گفت: از اوصاف علی علیه‌السلام برایم بگو؛ گفت: اگر ممکن باشد مرا از گفتن معذور بدار، معاویه گفت: نه! گفت: حالا که معافم نمی‌داری بگویم که علی علیه‌السلام مردی بود که فهم و درک هیچ انسانی بر مقام بلند او احاطه نمی‌یافت، بسیار قوی و نیرومند بود، سخن او در نهایت اختصار و معنادار بود، حُکمش به عدل و علمش از اطراف و جوانبش می‌جوشید؛ حکمت از سراپایش می‌بارید، از دنیا و فریبندگی‌های آن سخت وحشتناک بود؛ با شب و تاریکی آن، انسی عجیب داشت، به خدا سوگند! اشک چشمش همواره جاری بود و فکرش همیشه مشغول و دست‌هایش را به هم می‌مالید و به نفس خود خطاب می‌کرد و حرف می‌زد؛ از لباس‌ها کوتاهش را دوست می‌داشت و از غذا ناگوارش را، به خدا سوگند در میانِ ما یکی از ما بود چون به خدمتش می‌رسیدیم ما را نزدیک خود می‌برد و چون سؤالی می‌کردیم پاسخمان می‌داد. بااینکه همواره می‌خواست با ما نزدیک باشد و ما نیز نزدیک او بودیم، از هیبتی که داشت جرئت سخن گفتنِ با او را نداشتیم و چون تبسّمی می‌کرد، لب‌ها از دندان‌ها کنار می‌رفت و همانند لؤلؤ می‌درخشید. دین‌داران را سخت تعظیم می‌کرد و مسکینان را دوست می‌داشت؛ هیچ نیرومندی در او طمع نمی‌بست و هیچ ناتوانی از عدالتش ناامید نبود؛ من خدای را شاهد می‌گیرم که او را در بعضی از مکان‌ها دیدم، وقتی پرده ظلمت شب، همه‌چیز را پوشانده بود، دست به ریش خود گرفته بود و به خود می‌پیچید و چون مارگزیده، تاب می‌خورد و گریه‌ای سوزناک می‌کرد، گویا همین الآن صدایش در گوش من است که می‌گوید: «ای پروردگار ما! ای پروردگار ما!» و به درگاه او تضرّع و زاری می‌کرد و آنگاه می‌گفت: «ای دنیا! آیا به من پیله کرده‌ای و می‌خواهی مرا به‌سوی خود متمایل کنی؟ هیهات! هیهات! تو دستت به من نمی‌رسد، دنبال دیگران برو، دل از دیگران ببَر، من سه مرتبه تو را طلاق گفته‌ام، چون عمر تو را کوتاه و مجلست را پست و ارزشت را اندک یافتم. آه، آه از کمی زاد و توشه و دوری راه سفر و وحشت طریق».

راوی می‌گوید: وقتی سخن ضرار به اینجا رسید، اشک از چشمان معاویه سرازیر شد، از ریشش می‌چکید، آن‌چنان‌که نمی‌توانست جلو آن را بگیرد، با آستینش خشک کرد و گریه گلوی همه حضار را گرفته بود.

معاویه پس از مدّتی گریستن گفت: آری ابوالحسن همین‌طور بود؛ خدا رحمتش کند؛ ای ضرار! چقدر از درگذشت او ناراحتی؟ گفت: آن‌قدر که پدری در برابر چشمش یکتا جوانش را سر ببرند، چطور نمی‌تواند از اشک ریختن و اندوه خوردن خودداری کند؟ من نیز این‌چنینم؛ این را گفت و رفت. (حلیه الاولیاء، ج 1، ص 84- الاستیعاب، ج 2- ریاض النضره، ج 2- علی علیه‌السلام در کتب اهل سنّت- فضائل الخمسه)

 

     126-     امام علی علیه‌السلام به شهادت رشید خبر داد

 

زیاد بن نضر حارثی گوید: «من نزد زیاد بن ابیه در کوفه بودم که رشید هجری از یاران علی علیه‌السلام را به نزدش آوردند؛ زیاد به او گفت: چه چیز آقای تو، علی علیه‌السلام به نزدت گفت که درباره‌ات اجرا کنم؟»

رشید گفت: حضرت فرمود: شما دست و پایم را قطع کرده، مرا به دار خواهی زد. زیاد بن ابیه گفت: قسم به خدا اکنون کاری کنم که دروغش آشکار شود، او را آزادش کنید.

وقتی رشید خواست خارج شود، زیاد گفت: قسم به خدا، چیزی بدتر ازآنچه صاحب او علی علیه‌السلام برای او گفت نیافتم، دست‌وپایش را قطع کنید و او را بر دار بزنید؛ رشید گفت: چیز دیگری هم باقی مانده است که حضرت مرا بدان خبر داده است؛ زیاد گفت: زبانش را قطع کنید.

رشید گفت: الآن قسم به خدا آنچه حضرت، مرا در شهادتم بدان خبر داده بود، درست واقع شده است». (الارشاد، ص 171)

 

     127-     آب و حوله بهشتی

 

انس گوید: «من با یک دو نفر دیگر از اصحاب پیامبر صلی‌الله علیه و آله در شب بسیار تاریکی در حضور پیامبر صلی‌الله علیه و آله بودیم که آن جناب فرمود: به در خانه حضرت علی علیه‌السلام بروید؛ به در خانه حضرتش آمدیم و در سبک زدیم؛ حضرت علی با پیراهن بلند و ردائی از صوف که در دستش شمشیر رسول خدا بود بیرون آمد و فرمود: مطلب تازه‌ای رخ داده است؟ ما گفتیم: خیر است؛ رسول خدا به ما دستور داد تا به در خانه شما بیاییم و خودش هم الآن می‌آید.

وقتی رسول خدا صلی‌الله علیه و آله رسید فرمود: یا علی علیه‌السلام! حضرت عرض کرد: بلی؛ فرمود: به آنچه دیشب برایت پیش آمده، برای اصحاب نقل کن.

حضرت فرمود: ای رسول خدا! شرم دارم. پیامبر فرمود: خداوند از حق، شرمی ندارد؛ امام فرمود: دیشب از آمیزش با همسر، جنب شدم. در خانه، آبی نیافتم، پس حسن علیه‌السلام را از طرفی و حسین علیه‌السلام را از طرف دیگر در پی آب فرستادم؛ آن‌ها دیر کردند.

من به پشت خوابیده بودم که هاتفی از تاریکی خانه، ندا داد، برخیز یا علی! سطل آب را بگیر و غسل کن؛ دیدم سطلی پر از آب و حوله‌ای از سندس، بر آن است؛ پس از آن آب، غسل کردم و حوله خود را خشک کردم و حوله را بر روی سطل گذاشتم و سطل به هوا رفت و جرعه‌ای از آن بر فرق سرم چکید و دلم از این اصابت خنک شد.

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: به‌به ای پسر ابیطالب! صبح کردی درحالی‌که جبرئیل خادم تو بود؛ امّا آن آب از نهر کوثر و آن سطل و حوله از بهشت بود سه بار فرمود: این‌چنین به من جبرئیل خبر داد». (امالی الصدوق، ص 188)

 

     128-     خرید دو پیراهن

 

روزی حضرت علی علیه‌السلام با غلام خود، قنبر به بازار بزازها آمدند تا پیراهن بخرد؛ حضرت در یک جا دید بزاز او را می‌شناسد ازآنجا گذشت خواست از بزازی پیراهن بخرد که او را نشناسد؛ به دکان دیگری رفت و فرمود: جوان! دو پیراهن بیاور. جوان پیراهن آورد، حضرت یکی را به سه درهم و آن دیگر را به دو درهم خرید و پولش را داد.

وقتی از بازار برگشتند، حضرت فرمود: آن پیراهن که به سه درهم خریدم تو به تن کن و آن دو درهمی را من می‌پوشم! قنبر عرض کرد: رواست که پیراهن بهتر را شما بپوشید زیرا به منبر می‌روید و مولای من می‌باشی.

حضرت فرمود: در عوض تو جوانی؛ باید لباس خوب بپوشی و من پیرم آن ارزان‌تر را می‌پوشم؛ علاوه بر این، از پیامبر صلی‌الله علیه و آله شنیدم که فرمود: بخورانید به غلامان خود از آن طعامی که خودتان می‌خورید و بپوشانید به آن‌ها از آن لباسی که خودتان می‌پوشید و من از خداوند متعال خجالت می‌کشم پیراهن نو را بپوشم و کهنه را تو بپوشی.

وقتی‌که حضرت، پیراهن را پوشید، دید آستین آن بلند است، دستور داد زیادی را ببرند؛ قنبر گفت: بده آستین پیراهن را که قطع شده بدوزم؛ حضرت فرمود: بگذار همان‌طور باشد، مهم نیست.

در آن حال، پدر پیراهن فروش، دو درهم را آورد و گفت: پسرم شما را نشناخت و زیاد منفعت گرفته است، این دو درهم زیادی را بگیرید! حضرت قبول نکرد و فرمود: ما و او به معامله راضی شدیم؛ دو درهم را به پسرت بده. (مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 366- تحفه الواعظین، ج 1- بحارالانوار، ج 8- الغارات، ج 1)

 

     129-     کفش بهتر از امارات

 

امام در سفری که به‌جانب بصره به جهت جنگ جمل می‌رفتند در «ربذه» فرود آمدند؛ حجاج مکّه نیز آنجا نزدیک حضرت از حیواناتشان پایین آمدند تا کلامی از آن حضرت بشنوند و استفاده کنند؛ آن حضرت در خیمه خود تشریف داشت.

ابن عبّاس، به جهت آن‌که حضرت را از اجتماع مردم خبر دهد، رفت تا حضرت را از خیمه به بیرون دعوت کند، گفت: «به خدمت آن حضرت رفتم، دیدم کفش خود را وصله می‌زند و پینه می‌دوزد، گفتم: احتیاج ما به آن‌که اصلاح کار ما کنی بیشتر است از آن‌که این کفش پاره را وصله بزنی. حضرت، پاسخ مرا نداد تا از اصلاح کفش خود فارغ شد، آنگاه آن کفش را گذاشت پهلوی آن کفش دیگر و به من فرمود: این جفت کفش مرا قیمت کن؛ من گفتم: به خاطر کهنگی، قیمتی ندارد؛ فرمود: بااین‌همه چند ارزش دارد؟ گفتم: یک‌درهم یا نیم درهم؛ فرمود: به خدا سوگند که این جفت کفش در نزد من بهتر و محبوب‌تر است از امارت و خلافت شما، مگر این‌که بتوانم احقاق حقّی کنم یا باطلی را دفع نمایم». (منتهی الامال، ج 1، ص 149)

 

     130-     پنج حکم برای پنج زناکار

 

اصبغ بن نباته روایت کرده است: «پنج نفر را نزد عمر آوردند که زنا کرده بودند؛ عمر امر کرد که به هر کدام، حدّی اقامه شود؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام حاضر بود، فرمود: ای عمر! حکم خداوند درباره این‌ها این نیست که گفتی!

عمر گفت: شما درباره‌ی این‌ها حکم کن و حد این‌ها را خود جاری بفرما. حضرت یکی را نزدیک آورد و گردن زد، دیگری را رجم کرد، سوّمی را حد تمام زد، چهارمی را نصف حد (یا پنجاه تازیانه) زد و پنجمی را تعزیر و تأدیب نمود.

عمر تعجّب کرد و مردم در شگفت شدند! عمر پرسید: یا ابالحسن! پنج نفر در یک قضیه واحده بودند، پنج حکم مختلف هم درباره‌ی آن‌ها اجرا کردی؟!

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: بلی! امّا اوّلی، مرد ذمی بود که زن مسلمانی را تجاوز کرد و از ذمه بیرون آمد و حدّش جز شمشیر نبود؛ دوّمی، مرد زن‌دار بود که زنا کرد رجم نمودیم؛ سوّمی، مرد غیر زن‌دار بود و زنا کرد حد زدیم؛ چهارمی، عبد بود نصف حد (به قولی پنجاه تازیانه) بر او زدیم؛ و پنجمی مردی بود دیوانه و کم‌عقل، ناچار او را تعزیر کردیم.

عمر گفت: «زنده نباشم در میان مردمی که تو در آن‌ها نباشی، ای اباالحسن»!(عجائب الاحکام امیرالمؤمنین- قضاوت‌های محیّرالعقول، ص 45- التهذیب- مناقب ابن شهرآشوب- غایة المرام)

 

     131-     مهمانی به سه شرط

 

شخصی امام علی علیه‌السلام را به منزل خویش برای مهمانی دعوت نمود؛ حضرت فرمود: اگر این سه شرط را که می‌گویم قبول نمایی، به منزلت می‌آیم!

آن مرد قبول کرد و گفت: آن سه شرط چیست؟ حضرت فرمود: اوّل آن‌که چیزی از خارج منزل تهیّه نکنی؛ دوّم، آنچه در خانه‌ داری از ما دریغ نکنی؛ سوّم، به عیال و نان‌خورانت سخت نگیری. آن مرد این سه شرط را قبول کرد و حضرت، رفتن به منزلش را پذیرفت. (الخصال، ج 1، ص 188)

 

     132-    اخبار از عمر بن سعد در کربلا

 

روزی حضرت علی علیه‌السلام خطبه‌ای خواند و در آن فرمود: «سِلونَی قبلان تَفْقَدُونَی» از من بپرسید قبل از آن‌که از میان شما بروم؛ قسم به خدا سؤال نمی‌کنید از من درباره گروهی که گمراه‌کننده صد تن یا راهنمای صد تن باشد، مگر آن‌که شما را از آواز دهنده و سردار آنان تا روز قیامت، آگاه سازم.

مردی (سعد بن ابی وقاص) از پای منبر بلند شد و گفت: مرا خبر ده به این‌که در سر و ریشم چقدر مو وجود دارد؟! حضرت فرمود: قسم به خدا، پیامبر صلی‌الله علیه و آله از این سؤال تو مرا خبر داده است؛ در زیر هر موی سرت فرشته‌ای است که تو را لعنت کند و در بن هر موی ریشت شیطان است که تو را تحریک کند؛ در خانه تو پسر بچّه ای است که پسر پیامبر (امام حسین علیه‌السلام) را خواهد کُشت و نشانه‌اش (عمر سعد) همان چیزی است که تو را بدان آگاه کردم (که فرشته تو را لعنت کند) و اگر آنچه پرسیدی اثباتش مشکل نبود، هرآینه به تو می‌گفتم (تعداد موهای سر و صورتت چقدر می‌باشد) ولکن دلیل صدق سخنم، لعنت فرشتگان بر تو و قضیّه پسر ملعونت (که در کربلا واقع می‌شود) می‌باشد.

در آن هنگام پسرش، عمر بن سعد بچّه کوچکی بود که با دست و پا راه می‌رفت؛ وقتی صحنه کربلا پیش آمد عمر سعد متولی قتل امام حسین علیه‌السلام و اصحابش شد همان‌طوری که حضرت علی علیه‌السلام فرموده بود. (الارشاد 174- امالی الصدوق)

 

    133-    فضیلت مسجد کوفه

 

اصبغ بن نباته گوید: «روزی در مسجد کوفه، گِرد امیرالمؤمنین علیه‌السلام نشسته بودیم که حضرتش فرمود: ای اهل کوفه! خداوند عزّوجلّ شما را بخششی داده که به احدی آن را نداده است و آن این‌که جایگاه نماز شما را برتری داده و آن خانه حضرت آدم و نوح و ادریس و مصلای ابراهیم خلیل و جایگاه نماز برادرم خضر علیه‌السلام و نمازخانه من است.

این مسجد شما یکی از چهار مسجدی است که خداوند برای اهل آن برگزیده است؛ گویا می‌بینم دو لباس سفید شبیه مُحرم (اهل این مسجد) در بردارد و شفاعت اهل خود کند. شفاعت کسی که در این مسجد نماز خوانده رد نشود؛ روزگار نرود تا این‌که حجرالاسود در این مسجد نصب شود؛ زمانی آید که مهدی از فرزندانم در اینجا نماز خواند و نمازخانه هر مؤمنی شود و مؤمنی در روی زمین نماند مگر آن‌که در آن آید، یا دلش بدان باشد پس (ای اهل کوفه) آن را ترک نکنید و به‌وسیله نماز در آن به خداوند نزدیک شوید و در قضای حوائج، بدان رغبت کنید؛ اگر مردم از برکت در آن می‌دانستند هرآینه از اقطار زمین بدان روی می‌آوردند اگرچه با سر دست روی برف باشد». (امالی الصدوق، ص 189)

 

     134-    ازدواج مادر با پسر!

 

وقتی‌که امام علیه‌السلام به کوفه رسید، جوانی از اصحابش رغبت به نکاح کرد تا زنی را تزویج نماید. روزی آن حضرت، نماز صبح را گزارده، به یکی فرمود: برو به فلان موضع که آنجا مسجدی است و بر یک جانب آن مسجد، خانه‌ای است که مرد و زنی در آنجا صدا بلند کرده‌اند، هر دو را نزد من بیاور.

آن مرد رفته، زن و مرد را به نزد حضرت آورد؛ حضرت فرمود: امشب نزاع شما به درازا کشید؟ جوان گفت: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! من این زن را خواستم و تزویج کردم، چون شب زفاف شد در خلوت در نفس خود نفرتی از او مانع نزدیکی شد و اگر توانایی داشتم در شب، او را بیرون می‌کردم، پس او غضبناک شد و میان ما درگیری شد تا این وقت که مأمور شما ما را به حضور شما دعوت کرد.

حضرت به حضّار مجلس گفت: بعضی سخنان را نتوان در میان عموم گفت لذا شما بیرون روید. وقتی همه رفتند حضرت به آن زن گفت؛ این جوان را می‌شناسی؟ گفت: نه یا امیرالمؤمنین! حضرت امیر فرمود: اگر من خبر دهم چنان چه او را بشناسی، منکر نمی‌شوی؟ گفت: نه یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام. فرمود: تو دختر فلان کس نیستی؟ گفت: بلی، فرمود: تو را پسرعمویی نبود که به هم میل و رغبت داشتید؟ گفت: بلی؛ فرمود: پدر تو، تو را از او منع نمی‌کرد و او را از نزد تو اخراج نکرد؟ گفت: آری؛ فرمود: فلان شب به خاطر کاری بیرون رفتی و پسرعمویت به‌اکراه با تو نزدیکی کرد و تو از او حامله شدی و پنهان از مادرت می‌داشتی و عاقبت مادرت اطّلاع یافت، از پدرت پنهان می‌داشتید و چون وضع حمل تو نزدیک شد مادر، تو را در شب از خانه بیرون بُرد و تو در فلان جا وضع حمل نمودی و آن کودک را که متولّد شد در جامه‌ای پیچیده و در خارج دیوار در جایی که قضای حاجت می‌کردند گذاشتید، سگی آمده او را ببوید و تو ترسیدی که سگ او را بخورد، سنگی انداختی و بر سر آن طفل آمد و شکست و تو و مادرت بر سر کودک رفتید و مادرت از جامه خود پارچه‌ای جدا کرد و سر او را بست، بعدازآن، او را گذاشتید و راه خود گرفتید و دیگر ندانستید که حال او چه شد.

دختر این‌ها را از آن حضرت شنید ساکت شد. حضرت فرمود: به‌حق سخن گو، دختر گفت: بلی؛ قسم به خدا یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام که این کار را غیر از من و مادرم کسی نمی‌دانست؛ حضرت فرمود: خداوند ذوالجلال، مرا بر این کار مطّلع ساخت و بعد فرمود: چون شما او را گذاشتید در صبح آن شب به تو فلان آمدند و او را برده و تربیت کردند تا بزرگ شد و با اینها به کوفه آمد و آن کودک، این مرد است که تو را خواست تزویج کند.

اکنون پسر تو است و به جوان گفت: سرت را بگشا چون گشود، اثر شکستگی بر سر او ظاهر بود؛ آنگاه فرمود: حق‌تعالی ازآنچه بر او حرام بود نگاه داشت، فرزند خود را بگیر و برو که در میان شما ازدواج نیست. (حدیقه الشیعه، ص 193- مناقب ابن شهر آشوب)

 

    135-    سه سؤال توحیدی

 

شخصی نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! به چه چیزی، خدایت را شناختی؟ حضرت فرمود: به فسخ عزیمت قصد و شکست همّت؛ چون وقتی همّت کاری کنم بین من و همّتم حائل می‌شود و قصد کاری کنم ازقضا مخالفت قصدم حاصل شود، از اینجا دانستم که مدبّر (گرداننده و به تحقیق رساندن همّتها و قصدها) کسی غیر من است (که آن خداست).

آن مرد گفت: چگونه نعمتش را شکر نمودی؟ حضرت فرمود: نظر به بلا کردم که از من دور کرد و غیر مرا بدان مبتلا کرد، پس دانستم که او به من نعمت داده است پس شکرش را انجام می‌دهم.

آن مرد گفت: برای چه لقای پروردگار را دوست داری؟ حضرت فرمود: چون دیدم این فرشتگان و انبیاء و رسلش را برایم اختیار و ارزانی داشته، دانستم آن کس که به این دین، مرا کرامت فرموده، هیچ‌گاه فراموشم نکند؛ پس لقای او را دوست دارم. (الخصال، ج 1، ص 33) مردمی بودند پرخوراک که هرکدام یک بره و یک‌کاسه بزرگ شیر می‌خوردند؛ پس دو مشتی گندم برایشان نان پخت و همه خوردند و سیر شدند و آن نان همچنان دست‌نخورده باقی بود؛ سپس کاسه شیری طلبید و همه آشامیدند و سیراب شدند و آن شیر همچنان باقی گویا دست‌نخورده بود و کسی از آن نیاشامیده بود.

سپس فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب! من از جانب خدا مبعوث شده‌ام، بخصوص به سوی شما و سوی همه مردم به‌طور عموم و دیدند از این کار معجزه‌آسا آنچه دیدند؛ پس کدام‌یک از شما با من بیعت می‌کنید بر این پیمان که برادر و یار و وارث من باشید؟

علی علیه‌السلام فرمود: پس احدی از آنان برنخاست مگر من که کوچک‌ترین آنان بودم، پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: بنشین! پس سه بار تکرار نمود و در هر بار من برخاستم و او فرمود: بنشین! تا بار سوّم دستش را بر دست من زد و من با او بر آن پیمان، بیعت کردم.

ای سؤال‌کننده! من به این جهت وارث پسرعمویم شدم و عمویم عبّاس نشد. (خصائص امیرالمؤمنین علیه‌السلام ص 86- تاریخ الرسل و الملوک- بوستان معرفت- مجمع الزوائد- کفایه الطالب- مسند احمد حنبل- کنز العمال)

 

     136-    طغیان آب فرات فرونشست

 

آب فرات وقتی طغیان کرد و به‌قدری زیاد شد که اهل کوفه از غرق شدن به وحشت افتادند؛ پس به حضرت علی علیه‌السلام پناهنده شدند؛ حضرت، بر مرکب رسول خدا صلی‌الله علیه و آله سوار شده، با مردم به‌طرف رودخانه فرات آمدند.

حضرت از مرکب به زیر آمد و وضویی ساخت و نمازی به‌تنهایی خواند و مردم آن حضرت را می‌نگریستند.

پس از نماز، دعایی خواند که اکثر مردم آن را می‌شنیدند. بعد از نماز و دعا با عصایی که در دست داشت به نزدیک فرات آمد و عصا را بر آب فرات زد و فرمود: به اذن و خواست خدا کم شو!

آب کم شد، به‌قدری که ماهیان ته آب، معلوم بودند بسیاری از ماهیان حضرت را به این جمله: «السّلام علیک یا امیرالمؤمنین» سلام دادند، ولی بعضی از ماهیان که از جمله جری و مارماهی و زمار، سلام ننمودند؛ مردم ازاین‌جهت، خیلی تعجّب کردند و علّت سلام بعضی و سلام نکردن بعضی دیگر را از حضرت پرسیدند. حضرت فرمود: آنچه از ماهیان حلال و پاک بود خداوند آن‌ها را به زبان درآورد و آن گروه از ماهیان که حرام‌گوشت بودند، سلام نکردند. (الارشاد، ص 183)

 

    137-    تفسیری از حضرت درباره خودش

 

از حضرت علی علیه‌السلام سؤال کردند که شما چگونه صبح کردید؟ حضرت فرمود: «صبح کردم درحالی‌که من صدیق اکبر و فاروق اعظم و وصیّ خیر بشر هستم، من اوّل، من آخر، من باطن، من ظاهر، من به هر چیزی دانایم؛ من عین‌الله، من جنب الله، من امین‌الله بر مسلمین هستم. به‌وسیله ما، بندگی خدا می‌شود؛ ما خزینه خدا در زمین و آسمانیم، من زنده می‌کنم، من زنده‌ام و نمی‌میرم».

از این کلمات حضرت، مرد عربی تعجّب کرد سپس حضرت به تفسیر بعضی کلمات خویش پرداختند و فرمودند: «من اوّل کسی بودم که به رسول خدا ایمان آورد، من آخر کسی هستم که از رسول خدا جدا شد؛ او را در قبر گذاشتم و به او نظر می‌کردم؛ من اوّل کسی بودم که تظاهر به اسلام نود بدون خوف اسلام خود را ظاهر کرد؛ من باطن در علوم، یعنی سینه‌ام مملو از علوم است. خداوند متعال، همه علوم را به رسول خدا تعلیم داد و او همه را به من سپرد، ازاین‌جهت من به هر چیزی عالمم؛ من عین خدا بر مؤمنین هستم و بر اعمال کفّار می‌نگرم که فردای قیامت، برای خدا شاهد باشم؛ من جنب خدا هستم، هر کس در حقّ من تقصیر بنماید فردای قیامت خواهد گفت: «یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله»(زمر:56)، آن کس که در حقّ من، تقصیر کرد در حقّ خدا تقصیر کرده است؛ ما خزینه‌های علم پروردگار هستیم؛ من احیاء کننده سنّت می‌باشم؛ من بدعت را می‌میرانم؛ من زنده‌ام و نمی‌میرم؛ چون خدا فرمود: «لا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» (آل‌عمران:169- بحارالانوار ج 9 ص 226- مناقب ابن شهر آشوب- قضاوت‌های امیرالمؤمنین علیه‌السلام)

 

    138-    لباس ساده و تمسخر رئیس خوارج

 

زید بن وهب گوید: «گروهی از اهل بصره که در میانشان رئیس خوارج به نام جعده بن نعجه هم بود، خدمت حضرت علی علیه‌السلام مشرّف شدند. جعده از روی پوزخند به حضرت گفت: چه چیز باعث شد که از لباس خوب خودداری کنی و لباس‌های این‌چنینی بپوشی؟ حضرت فرمود: این لباس، مرا از کبر دور می‌کند و بهترین سیره است تا مسلمین به من اقتداء کنند. جعده گفت: از خدا بترس! زیرا تو خواهی مُرد! حضرت فرمود: خواهم مُرد، قسم به خدا قتلی که ضربه‌ای (ابن ملجم) بر فرقم خواهد زد که ریشم به خون سرم خضاب خواهد شد و این عهدی معهود و حتمی خواهد شد، امّا پست و رو سیاه است کسی که (مثل تو) افتری می‌بندد». (بحارالانوار، ج 8، ص 622)

 

     139-     علی علیه‌السلام شاهد است

 

روزی حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: کسی از قریش نیست، مگر آن‌که یک آیه یا دو آیه در مدح یا ذم او نازل شده است.

مردی پرسید: کدام آیه در شأن تو نازل شده است؟ حضرت در غضب شد و فرمود: سوره هود، این آیه را نخواندی؟! «افمن کان علی بینّه من ربه و یتلوه شاهد منه»: آیا کسی که بر برهانی روشن از جانب پروردگار خود باشد و با او گواهی صادق باشد؟(هود:17) رسول خدا بر بینه و برهان است از جانب پروردگار خود و من شاهد صادق اویم. (حق الیقین، ص 60- نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید- درالمنثور- تاریخ طبری)

 

     140-     محبّت علی عرضه بر موجودات شد

 

انس روایت کرده است که علی بن ابیطالب علیه‌السلام درهمی به بلال داد تا برایش خربزه‌ای بخرد. بلال گوید: خربزه‌ای خریدم و آن حضرت آن را پاره کرد، دید تلخ است فرمود: ای بلال! این را ببر به صاحبش پس بده و درهم را از او بگیر (شاید به‌شرط شیرین بودن خریده بود).

رسول خدا به من (علی علیه‌السلام) فرمود: خدای- تعالی- محبت تو را بر بشر و درخت و میوه‌ها و دانه‌ها واجب کرده است، هر یک که قبول کردند، گوارا و پاک شدند و آنچه اجابت نکردند ناپاک و تلخ شدند؛ و من فکر می‌کنم این خربزه از آن‌هایی باشد که محبت من را نپذیرفته است. (ریاض النضره، ج 2، ص 215- علی در کتب اهل سنّت)

 

      141-      طی الارض

 

هبیره بن عبدالرحمان گوید: «وقتی امام در کوفه تشریف داشتند روزی به خدمت آن حضرت رفتم، به من نگریست و فرمود: دلت با اهل‌وعیال است که در مدینه‌اند؟ عرض کردم: بلی، یا امیرالمؤمنین! فرمود: چون نماز عشا خواندیم، نزدم بیا.

بعد از نماز، نزد آن حضرت رفتم، مرا به بام خانه برد و فرمود: چشمت را ببند؛ بعد فرمود: بگشا و گشادم، فرمود: در کجایی؟ عرض کردم: بر بام خانه خود در مدینه؛ فرمود: پایین برو با اهل‌وعیال، دیدار تازه کن. من پایین رفتم با خانواده دیدار کردم و بعد به نزد حضرت آمدم و پهلوی مبارکش نشستم؛ فرمود: چشم‌ها را ببند؛ چشم‌ها را بستم؛ بعد فرمود: باز کن؛ چشم‌ها را گشادم؛ فرمود: کجایی؟ عرض کردم: بر بام خانه حضرت علی علیه‌السلام در کوفه.

حضرت فرمود: یا هبیره! عامه دعوی می‌کنند که زنی ساحره، به یک‌شب از زمین عراق به زمین هندی می‌رود؟ عرض کردم: بلی، یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! حضرت فرمود: او اگر با وجود کفر خود، قادر است، ما با ایمان خود قادرتریم؛ یا هبیره! نمی‌دانی من کیستم؛ من علی بن ابیطالب، وصیّ محمّد مصطفی صلی‌الله علیه و آله هستم؛ در نزد عاصف برخیا بعضی از علم کتاب خدا بود؛ او قادر بود که تخت بلقیس را از یک ماهه راه، در یک چشم به هم زدن، نزد حضرت سلیمان آورد؛ امّا علم همه کتاب‌ها نزد من است، آیا من قادر نیستم بدان چه خواهم؟ عرض کردم: یا علی علیه‌السلام! شما به هر چه بخواهید قادرید. (تحفه المجالس، ص 112)

 

     142-     نظر علی درباره شعر و شاعری

 

حضرت علی علیه‌السلام در ماه رمضان هر شب مردم را به شام خوردن (افطاری) دعوت می‌کرد و به آن‌ها گوشت می‌خورانید، امّا خود از غذای آن‌ها نمی‌خورد؛ پس از صرف شام، برای آن‌ها خطابه می‌خواند و موعظه می‌کرد.

یک‌شب، حاضران درحالی‌که مشغول صرف غذا بودند درباره شاعران گذشته به بحث پرداختند، علی علیه‌السلام پس از صرف غذا سخن گفت و در ضمن فرمود: ملاک کار شما دین است، مایه حفظ و نگهداری شما تقواست، ادب زیور شماست و حلم، حصار آبروی شماست.

آنگاه رو کرد به ابوالاسود دئلی که جزء حاضران بود و قبلاً در بحث درباره‌ی شاعران شرکت کرده بود، فرمود: بگو ببینم عقیده تو درباره‌ی شاعرترین شاعران چیست؟ ابوالاسود شعری از ابودواد ایادی خواند و گفت: به عقیده من، این شخص از همه، شاعرتر است؛ حضرت فرمود: اشتباه کرده‌ای، چنین نیست.

مردم که دیدند حضرت علی علیه‌السلام درباره‌ی موضوعی که قبلاً مورد بحث آن‌ها بود اظهار علاقه می‌کند، یک‌صدا فریاد کردند: شما نظر بدهید یا امیرالمؤمنین! شما بفرمایید که تواناترین شاعران کیست؟ حضرت فرمود: قضاوت درباره‌ی این موضوع صحیح نیست، زیرا اگر در مسابقه شعری همه آن‌ها در یک جهت سیر کرده بودند، ممکن بود درباره‌ی آن‌ها داوری کرده، برنده را معرّفی کنیم. اگر لازم باشد حتماً اظهارنظر می‌شود و باید بگویم آن‌کس که نه تحت تأثیر میل شخصی و نه تحت تأثیر بیم و ترس بلکه صرفاً تحت تأثیر قوّه خیال و ذوق شعری سروده است، بر دیگران مقدّم است.

گفتند: یا امیرالمؤمنین! آن کیست؟ حضرت فرمود: پادشاه تبه‌کار، امرء القیس است. (نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، ج 20، ص 153- سیری در نهج‌البلاغه)

 

     143-    سیر کردن و به سرور آوردن یتیمان

 

روزی حضرت علی علیه‌السلام در بین راه، متوجّه زن فقیری شد که بچّه های او از گرسنگی گریه می‌کردند و او آن‌ها را به وسایلی مشغول می‌کرد و از گریه بازمی‌داشت؛ برای آسوده کردن آن‌ها دیگی که جز آب چیز دیگری نداشت، بر پایه گذاشته بود و در زیر آن آتش می‌افروخت تا آن‌ها خیال کنند برایشان غذا تهیّه می‌کند بدین‌وسیله آن‌ها را خوابانید؛

حضرت پس از مشاهده این جریان با شتاب به همراهی قنبر به منزل رفت، ظرف خرمایی با انبانی آرد و مقداری روغن و برنج بر شانه خویش گرفت و بازگشت؛ قنبر تقاضا کرد که امام اجازه دهند او بردارد ولی امام راضی نشدند؛

وقتی‌که به خانه آن زن رسید، اجازه ورود خواست و داخل شد؛ مقداری از برنج‌ها را با روغن در دیگ ریخت و غذای مطبوعی تهیّه کرد، آنگاه بچه‌ها را بیدار نمود و با دست خود از آن غذا به آن‌ها داد تا سیر شدند.

علی علیه‌السلام برای سرگرمی آن‌ها مانند گوسفند دو دست و زانوان خود را بر زمین گذاشت و صدای مخصوص گوسفندان را تقلید نمود (بع بع می‌کرد) بچه‌ها نیز یاد گرفتند و از پی آن جناب همین کار را می‌کردند و می‌خندیدند، مدّتی آن‌ها را سرگرم داشت تا ناراحتی قبلی را فراموش کردند و بعد خارج شد.

قنبر گفت: ای مولای من! امروز دو چیز مشاهده کردم که علّت یکی را می‌دانم، امّا سبب دوّمی بر من آشکار نیست؛ این‌که توشه‌ی بچه‌های یتیم را خودتان حمل کردید و اجازه ندادید من شرکت کنم از جهت نیل به ثواب و پاداش بود، امّا تقلید از گوسفندان را ندانستم برای چه کردید؟ حضرت فرمود: وقتی‌که وارد بر این بچه‌های یتیم شدم از گرسنگی گریه می‌کردند خواستم وقتی خارج می‌شوم، هم سیر باشند و هم بخندند. (شجره طوبی، ص 407- پند تاریخ، ج 1- دررالمطالب)

 

     144-     یک بچه و دو مادر

 

دو زن در زمان عمر بر سر کودکی نزاع می‌کردند و هرکدام می‌گفتند: بچّه از ماست و در این جهت، بینه و شاهدی نداشتند و غیر این دو زن، کس دیگری ادعای فرزندی آن طفل را نداشت.

عمر ندانست حکم چیست و در این مسئله به امیرالمؤمنین علیه‌السلام پناه برد؛ حضرت آن دو زن را خواست و آن‌ها را موعظه کرد و آن‌ها را از عاقبت و عذاب الهی ترساند، ولی آنان بر ادعای خود باقی ماندند.

حضرت که دید آنان دست‌بردار نیستند، دستور داد ارّه‌ای بیاورند، زنان گفتند: با ارّه چکار خواهی کرد؟ حضرت فرمود: بچّه را می‌خواهم با این ارّه دو نصف کنم نصفی را به یکی و نصف دیگر را به آن دیگر بدهم. یکی از زنان ساکت ماند و دیگری گفت: ای خدا! ای اباالحسن علیه‌السلام اگر حتماً این کار را خواهی کرد هرآینه من از سهم خویش گذشتم و به آن زن دادم (مبادا بچّه دونیم گردد).

حضرت فرمود: الله‌اکبر! این طفل، بچّه تو است، نه آن زن؛ اگر فرزند او بود هرآینه با این کار دلش می‌سوخت و رأفت مادری او را به سکوت وانمی‌داشت.

آن زن هم اعتراف کرد حق با آن زن است و فرزند از آن اوست؛ با این حکم حضرت، نگرانی عمر برطرف شد و برای امیرالمؤمنین علیه‌السلام به آنچه انجام داده دعا کرد. (الارشاد، ص 110)

 

     145-     ابن مجلم کیست؟

 

مردی از قبیله مزینه گوید: «من در خدمت حضرت علی علیه‌السلام نشسته بودم که گروهی از قبیله مراد به خدمت آن جناب آمدند که از جمله آنان ابن ملجم مرادی بود؛ آن گروه گفتند: یا امیرالمؤمنین! ما ابن ملجم را با خود نیاوردیم، او همراه ما آمد و از او بر شما می‌ترسیم.

حضرت رو کرد به ابن ملجم و فرمود: بنشین و نظر طولانی بر روی او کرد و او را سوگند داد که آنچه از تو می‌پرسم راست بگو و فرمود: آیا تو در میان جمعی از کودکان در کودکی نبودی که با ایشان بازی می‌کردی و هرگاه تو را از دور می‌دیدند می‌گفتند: فرزند چرانیده سگ‌ها آمده است؟ ابن ملجم گفت: بلی!

حضرت فرمود: چون به سن جوانی رسیدی به راهبی گذشتی و در تو نظری تند کرد و گفت: ای شقی‌تر از پی کننده ناقه صالح؟! گفت: آری.

باز حضرت فرمود: مادر تو، تو را خبر نداد که در حیض به تو حامله شده بود؟ چون آن ملعون آن را شنید اضطرابی در سخنش به هم رسید و گفت: مادرم مرا چنین خبر داد؛ پس آن جناب فرمود: شنیدم از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله که (یا علی علیه‌السلام) کشنده تو شبیه به یهود بلکه از یهود است». (جلاء العیون، ص 185)

 

     146-     تقسیم بیت‌المال زودتر انجام گیرد

 

ضحاک، پسر مزاحم از حضرت علی علیه‌السلام نقل می‌کند که حضرتش فرمود: «دوستم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله چیزی از بیت‌المال را حبس نمی‌کرد برای فرادا (تا زود به مستحقین برسد)، ولی ابوبکر چنین می‌کرد؛ امّا عمر بن خطاب برای تقسیم بیت‌المال بین مسلمین، دفترها را تدوین کرد و اموال را از این سال تا سال دیگر به تأخیر می‌انداخت؛ امّا من (علی علیه‌السلام) آن‌جوری که دوستم رسول خدا انجام می‌داد، رفتار می‌کنم». (بحارالانوار، ج 21، ص 108- الغارات، ج 1، ص 47)

 

     147-     خدا مانند تو را در مسلمین زیاد نکند

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «امیرالمؤمنین علیه‌السلام برای یک نفر پنج وسق (900 کیلو) خرما از خرمای زمین خویش که در ینبع (در اطراف مدینه) مالک بود؛ فرستاد و آن شخص هم از مردمانی بود که به عطای حضرت، چشم داشت و هیچ در مقام سؤال و تقاضا از آن جناب و غیر را نمی‌کرد؟ بعد یک نفر، حضور حضرت عرض کرد: به خدا قسم که آن شخص از شما تقاضایی نکرده بود که چنین عطایی فرمودید، اگر یک وسق (180 کیلو) به او می‌دادید کافی بود!

حضرت فرمود: خداوند مانند شما را در مسلمین زیاد نکند! من می‌بخشم و تو بخل می‌کنی؟! اگر من ندهم آنچه امید دارد مگر بعد از تقاضا، پس ندادم به او مگر قیمت آنچه را که از او خریده‌ام، زیرا که واداشتم آن صورتی که برای پروردگارش به خاک می‌مالد و عبادت می‌کند، برای من بذل نماید؛ هر که چنین کند با برادر مسلم خود و حال‌آنکه می‌داند محل قابل است برای صله و نیکی، پس راست نگفته است با خدا در دعای درخواست بهشت برای او، باآنکه بخل می‌کند. برای او متاع فانی دنیا را؛ زیرا که بنده در دعا می‌گوید: «اللهم إغفر للمومنین والمومنات»، چون مغفرت را خواسته برای برادرش، س بهشت را خواسته است، لذا سزاوار نیست به گفتار بدون عمل بگوید. (فروع کافی، ص 167- اسلام و مستمندان ص 251)

 

     148-     بخشیدن دزد

 

مردی به نزد حضرت علی علیه‌السلام آمد و اقرار به دزدی کرد، حضرت فرمود: از قرآن چیزی می‌توانی قرائت بنمایی؟ عرض کرد: بلی، سوره بقره را می‌دانم؛ حضرت فرمود: تو را به جهت سوره بقره بخشیدم. اشعث بن قیس گفت: آیا حدّی از حدود خدا را معطّل می‌گذاری؟ حضرت فرمود: تو چه می‌فهمی! هرآینه برای امام است که هرگاه کسی خودش اقرار بکند او را می‌خواهد حد بزند یا عفو نماید؛ ولی هرگاه دو نفر شهادت دادند، تعطیل حدود روا نیست. (قضاوت امیرالمؤمنین علیه‌السلام تستری- قضاوت‌های امیرالمؤمنین علیه‌السلام، ص 119)

 

     149-     حد شراب‌خوار

 

قدامه بن مظعون (شوهر خواهر عمر بن خطاب) شراب خورد؛ عمر خواست او را حد بزند که قدامه گفت: بر من حدود الهی واجب نیست، زیرا خداوند فرموده است: «لیس علی الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات جناح فیما طعموا إذا ما اتّقوا و آمنوا و عملوا الصّالحات»(مائده:93) یعنی آنان که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، باکی نیست در آنچه خوردند، هنگامی‌که تقوا بورزند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند.

عمر با شنیدن این مطلب حد را بر او جاری نکرد.

چون این قضیه به گوش حضرت علی علیه‌السلام رسید، به نزد عمر رفت و بدو گفت: چرا حد الهی در خوردن شراب را بر قدامه، جاری نکردی؟

عمر گفت: او آیه‌ای از قرآن خواند و آیه را نزد حضرت خواند. حضرت فرمود: قدامه و هر کسی که روش او را دنبال کند از اهل این آیه نیست، چون آنان که ایمان آرند و عمل نیکو کنند حرام را حلال نکنند؛ پس قدامه را برگردان و او را به توبه دعوت نما، اگر توبه کرد حد شراب‌خوار را بر او جاری نما و اگر توبه نکرد او را بکش که از ملّت اسلام خارج شده است.

عمر وقتی از مسئله آگاه شد قدامه را از چگونگی مسئله خبردار کرد و او را به توبه دعوت کرد، ولی نمی‌دانست چه مقدار حد بر او جاری سازد؛ به امیرالمؤمنین عرض کرد: چه مقدار حد بر او جاری کنم؟ حضرت فرمود: هشتاد تازیانه بر او بزن، به‌درستی که شراب‌خوار، وقتی شراب خورد مست شود، هنگامی‌که مست شد هذیان گوید و چون بیهوده گفت، دشنام دهد.

پس عمر هشتاد تازیانه به دستور حضرت، بر قدامه زد.(الارشاد، ص 108)

 

     150-     همه منتظر من هستند

 

حبیب بن عمر گوید: به خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام در مرضی که به‌وسیله شمشیر، بر فرق مبارکش خورده بود، رفتم، حضرت جراحت سر خود را گشود. من گفتم: یا امیرالمؤمنین! جراحت شما چیزی نیست و اشکالی بر شما وارد نمی‌کند؛ حضرت فرمود: ای حبیب! به خدا سوگند که من در این ساعت از شما مفارقت می‌کنم. حبیب گفت: من به گریه درافتادم و ام‌کلثوم، دختر حضرت که نزدیک حضرت نشسته بود، گریان شد و فرمود: چرا گریه می‌کنی ای دخترم ام‌کلثوم؟

ام‌کلثوم گفت: چطور گریه نکنم که شما ما را از شهادت خویش در این ساعت خبر می‌دهی؟! حضرت فرمود: ای دختر گرامی! گریه مکن؛ به خدا سوگند که اگر ببینی آنچه پدر تو می‌بیند، هرآینه گریه نخواهی کرد؛ حبیب گفت: از آن حضرت پرسیدم، چه می‌بینی؟ حضرت فرمود: ای حبیب! می‌بینم ملائکه آسمان‌ها و پیامبران را که از پس یکدیگر ایستاده‌اند و انتظار مرا می‌کشند که مرا ملاقات کنند؛ اینک برادرم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله به نزدم نشسته است و می‌گوید: بیا نزد ما که آنچه در پیش داری به از آن است که در آن هستی. حبیب گفت: من هنوز از پیش حضرت بیرون نرفته بودم که روح مقدّسش به ارواح انبیاء و اوصیاء ملحق گردید. (جلاء العیون، ص 195)

 

      151-     ذریه پیامبر از صلب علی علیه‌السلام می‌باشند

 

عبدالله بن عبّاس گفته: «من و پدرم، عبّاس ابن عبدالمطلب، نزد رسول خدا صلی‌الله علیه و آله نشسته بودیم که علی بن ابیطالب علیه‌السلام وارد شد و سلام کرد؛ رسول خدا صلی‌الله علیه و آله جواب سلامش را گفت و اظهار مسرت فرمود و برخاست با او معانقه کرد و میان دو چشمش را بوسید و در طرف راست خود بنشانید.

پدرم، عبّاس گفت: یا رسول‌الله! این علی علیه‌السلام را دوست می‌داری؟ فرمود: ای عموی رسول خدا! به خدا سوگند، خدای- تعالی- او را بیشتر از من دوست می‌دارد، چه خدای- تعالی- ذریه‌ی هر پیغمبری را در صلب خود آن پیامبر قرار داده است، ولی ذریه مرا در صلب او قرار داده است». (تاریخ بغداد، ج 1، ص 316- صواعق المحرقه- علی در کتب اهل سنّت- ریاض النضره)

 

     152-     رجم یا حد؟

 

از حضرت رضا علیه‌السلام روایت است که جوانی صغیر و نابالغ با زنی شوهردار، فجور و زشتی کرد؛ عمر امر کرد که آن زن را سنگسار کنند. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در این باب چنین فرمودند: که رجم بر این زن، واجب نیست بلکه حد (تازیانه) واجب است، زیرا آن کسی که با زن فجور کرده است بالغ نیست. (مناقب ابن شهر آشوب- قضاوت‌های محیرالعقول، ص 44)

 

    153-    فرقی میان عرب و عجم نیست

 

ابی اسحاق همدانی گوید: «دو زن، یکی از عرب و دیگری از عجم، هنگام تقسیم بیت‌المال نزد حضرت آمدند؛ حضرت به هرکدام بیست‌وپنج درهم و مقداری از طعام داد؛ زن عرب گفت: یا امیرالمؤمنین! من زنی از عربم و او زنی از عجم (که من از عربم، باید بیشتر از او به من بدهی!) حضرت فرمود: به خدا سوگند من در هنگام تقسیم بیت‌المال بین فرزندان اسماعیل و اسحاق هیچ فرقی نمی‌گذارم تا چه رسد به شما».

 

     154-     سیصد اشرفی صدقه، در سه شب

 

ابن عبّاس گوید: روزی برای پیامبر صلی‌الله علیه و آله سیصد اشرفی، هدیه آورده بودند که حضرتش به امیرالمؤمنین علیه‌السلام عطاء کرد. امام آن را گرفت و فرمود: «قسم به خدا، هرآینه این وجه را تصدق می‌کنم که خداوند از من قبول فرماید».

بعد از چندی فرمود: «چون شب نماز عشا را بجا آوردم، صد اشرفی برداشتم و از مسجد بیرون آمدم، زنی را ملاقات نمودم و آن را به او دادم؛ چو صبح شد مردم به یکدیگر می‌گفتند: علی علیه‌السلام دیشب، صد اشرفی به زن زناکاری تصدق داده است و من نگران شدم.

شب بعد صد اشرفی دیگر را برداشتم، بعد از نماز عشا از مسجد خارج شدم و گفتم: به خدا قسم که امشب صدقه می‌دهم این را که خداوند قبول نماید؛ پس ملاقات کردم مردی را و آن وجه را به او دادم؛ چون روز شد، اهل مدینه اظهار داشتند که علی علیه‌السلام صد اشرفی به شخص دزدی داده است و من بی‌نهایت افسرده‌خاطر شدم.

شب سوّم صد اشرفی دیگر را برداشتم و گفتم: به خدا قسم، هرآینه صد اشرفی صدقه خواهم داد به کسی که خداوند قبول نماید؛ بعد از نماز عشا از مسجد بیرون رفتم و به مردی برخوردم و صد اشرفی را به او صدقه دادم، صبح که شد اهل مدینه گفتند: دیشب علی علیه‌السلام به مرد غنی و مال داری صد اشرفی داده و من به‌ظاهر اندوهگین شدم.

به خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله رفتم و ایشان را از قضایا اطّلاع دادم. آن حضرت فرمود: یا علی علیه‌السلام! جبرئیل می‌گوید: خدای- تعالی- صدقات تو را قبول فرمود و عمل تو را پاکیزه دانست؛ صد اشرفی که شب اوّل به زن بدکاره دادی، چون به منزل خود برگشت، به‌سوی خدا توبه کرد و از اعمال فاسد خود دست کشید و آن اشرافی‌ها را سرمایه قرار داد و در طلب آن است که شوهری اختیار نماید. صد اشرفی شب دوّم، به دست دزد رسید، وقتی به خانه خود رفت از کار خود توبه نمود و آن وجه را سرمایه کار قرار داد تا کسب نماید صد اشرفی شب سوّم، به دست پول‌داری رسید که سال‌ها زکوة خود را نداده بود، به منزل خود رفت و خود را سرزنش کرد و به خود گفت: چه قدر پست هستی که زکوة واجب چندساله را نمی‌دهی و مخالف حکم خدا می‌کنی ولی علی بن ابیطالب علیه‌السلام باآنکه دارای مالی نیست صد اشرفی به تو تصدق داد، پس حساب زکوة چندساله را از اموال خود بیرون کرد و داد.

خداوند به سبب این عمل، این آیه را «رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله و إقام الصلوة و ایتاء الزّکوة یخافون یوماً تتقلّب فیه القلوب و الابصار»(نور: 37) در فضیلت علی علیه‌السلام نازل فرموده است. (لب اللباب رواندی- اسلام و مستمندان، ص 90)

 

     155-     عطاء حضرت به اشقی الاشقیاء

 

معلی بن زیاد گوید: «ابن ملجم- لعنه الله علیه- نزد حضرت علی علیه‌السلام آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! مرا به مرکبی سوار کن؛ حضرت بدو نظر افکند و گفت: تو ابن ملجمی؟! گفت: آری؛ دوباره حضرت پرسید تو ابن ملجمی؟! گفت: آری؛ حضرت به غزوان فرمود: او را بر مرکبی سرخ رنگ سوار نما؛ غزوان اسبی سرخ‌رنگ آورد و ابن ملجم سوار بر آن شد و دهانه اسب را کشید و رفت.

همین‌که رفت، حضرت این شعر عمرو بن معد یکرب را خواند که معنایش این است: من عطاء و زندگی او را می‌خواهم امّا او قتل مرا می‌خواهد، عذرت را بیاور، کی از طایفه مرادی دوست توست».

معلی بن زیاد گوید: «وقتی‌که ابن ملجم آن ضربت را بر فرق حضرت زد، به بیرون مسجد فرار کرد و مردم او را گرفتند و به نزد حضرت آوردند؛ حضرت بدو فرمود: قسم به خدا که بهترین نیکی‌ها به تو کردم بااینکه می‌دانستم تو قاتل منی ولیکن این محبت‌ها را به تو کردم تا حجّت الهی را بر تو تمام کنم». (الارشاد، ص 13)

 

     156-     زمین اخبار خود را به امام می‌گوید

 

اسماء بنت عمیس گوید: «از حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام شنیدم که فرمود: شبی که حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام در فراش من درآمد، شنیدم که زمین به آن حضرت سخن می‌گفت و از آن حالت خوفناک گردیدم؛ چون صبح شد حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله به نزد من آمد و مرا ترسناک یافت و من قصّه شب گذشته را برایش نقل کردم؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله به سجده درآمد و شکر حق- تعالی- به تقدیم رسانید سجده سر برداشت و فرمود: ای فاطمه! بشارت باد تو را به فرزندان طیب و نیکو، به‌درستی که حق‌تعالی شوهر تو را بر سایر خلق خود فضیلت داده است و امر کرده است زمین را که خبر دهد او را به آنچه بر روی آن از مشرق و مغرب واقع می‌شود». (کشف الغمه- جلاء العیون، ص 128)

 

     157-    خداوند نُه چیز به من عطاء کرده است

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «به خدا قسم، هرآینه خداوند- تبارک‌وتعالی- نُه چیز به من عطا کرده که به هیچ‌کس پیش از من غیر پیامبر اکرم عطاء نکرده است: برایم تمام راه‌ها باز است و علم انساب و نژادها را می‌دانم، ابر برایم روانه می‌شود، دانایی به مرگ‌ومیرها و بلاها دارم و فصل الخطاب را می‌دانم؛ هرآینه به اذن خدایم نظر در ملکوت کردم هیچ‌چیز از قبلم و بعدم، از من پوشیده نشده و همه را به عیان دیدم. به ولایتم، خداوند برای این امّت دینشان را کامل و نعمت را بر آنان تمام کرد و اسلام آنان را پسندید چنانکه در روز ولایت خداوند پیامبر صلی‌الله علیه و آله را فرمود: به آنان بگو: من دینشان را به‌وسیله ولایت کامل کردم و پسندیدم برای شما اسلام را کیشی و نعمت را بر شما تمام کردم (اشاره به آیه 3 سوره مائده) همه‌ی این‌ها منتی است که خداوند بر من گذاشت، پس حمد برای ذات حق- تعالی- است». (الخصال، ج 2، ص 414)

 

     158-     علی علیه‌السلام پیامبر را فریفته!

 

عبدالله بن مسعود گوید: «بامدادی سوی رسول خدا صلی‌الله علیه و آله رفتم پس داخل مسجد شدم، جمعیت انبوهی بی‌صدا و آرام نشسته بودند که علی بن ابیطالب علیه‌السلام آمد و به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله سلام کرد؛ برخی که نزدیک پیامبر صلی‌الله علیه و آله بودند به امام نگریسته، با هم چشمک زدند. پس رسول خدا صلی‌الله علیه و آله نگاهی به آنان نمود و فرمود: نمی‌پرسید برترین شما کیست؟ گفتند: چرا؛ فرمود: برترین شما علی بن ابیطالب علیه‌السلام است در اسلام پیش‌تر از شماست و ایمانش بیشتر از شماست و در علم افزونتر از شماست و در حلم برتر از شماست و در غضب کردن برای خدا سخت‌تر از شماست و در پیکار با دشمن نیرومندتر از شماست؛ علی علیه‌السلام بنده خدا و برادر رسول خداست؛ دانشم را به او آموختم و رازم را به او سپردم؛ او امین من بر امّت من است.

برخی از حاضران گفتند: علی علیه‌السلام پیامبر صلی‌الله علیه و آله را فریفته و دلش را ربوده، تااندازه‌ای که جز حسن و کمال در او چیزی نمی‌بیند.

خداوند این آیه را نازل فرمود: «فستبصر و یبصرون بأیّکم المفتون(قلم:6): می‌بینی و می‌بینید که از شما کدام‌یک فریفته‌اند». (شواهد التنزیل، ج 2، ص 268- بوستان معرفت)

 

     159-     تفسیر نوای ناقوس

 

حارث اعور گوید: «در حیره، با حضرت علی علیه‌السلام می‌رفتیم، شخص دیرانی ناقوس می‌زد، حضرت فرمود: ای حارث! می‌دانی این ناقوس چه می‌گوید؟ گفتم: خدا و رسول خدا و پسر عمّش داناترند؛ حضرت فرمود: درباره مثل دنیا و خرابی آن چنین می‌گوید: لااله‌الاالله حقاً حقاً صدقاً صدقاً دنیا ما را فریب داد و مشغول کرد و دل را ربود و گمراه کرد؛ ای پسر دنیا آرام! آرام! ای پسر دنیا بکوب! بکوب! ای پسر دنیا جمع کن! جمع کن! دنیا فانی گردد قرن به قرن؛ نیست روزی از ما بگذرد مگر آن‌که رکنی از ما سست شود؛ به تحقیق که خانه دایمی را ضایع و خانه موقّتی و فانی را وطن انتخاب کردیم؛ نمی‌دانیم چه کوتاهی در آن کردیم مگر وقتی‌که بمیریم (آن‌وقت متوجّه اعمال و نیّات فاسد خود شویم و به هوش آییم).

حارث گفت: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! آیا نصاری این مطلب را می‌دانند؟ حضرت فرمود: اگر می‌دانستند حضرت عیسی علیه‌السلام را در مقابل خداوند، پرستش نمی‌کردند.

حارث گوید: من نزد «دیرانی» رفتم و بدو گفتم: به‌حق حضرت عیسی علیه‌السلام آن‌جوری که ناقوس را می‌نواختی بنواز؛ او شروع به نواختن کرد و کلمه به کلمه را که حضرت فرموده بود می‌گفتم تا جمله آخر و ناقوس هم نواختنش تمام شد.

دیرانی گفت: به‌حق پیامبرتان، چه کسی شما را به این مطلب خبر داده است؟ گفتم: آن مردی که دیروز با من بود؛ گفت: آیا او و پیامبرتان، نسبتی؛ باهم دارند؟ گفتم: پسرعموی اوست؛ گفت: به‌حق پیامبرتان، این مطلب را از پیغمبرتان شنیده است؟ گفتم: آری؛ پس دیرانی مسلمان شد و گفت: قسم به خدا من در تورات یافتم که پیغمبر آخرالزمان این جملات نواختن ناقوس را تفسیر و معنی خواهد کرد». (امالی الصدوق، ص 187)

 

      160-     یک لنگ کفش را مرغ هوایی برد!

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «در سفری حضرت علی علیه‌السلام خواست شب، حرکت نماید، لباسش را پوشید و یک لنگ نعلین را به پا کرده، خواست لنگ دیگر کفش را به پا کند، ناگهان مرغی از آسمان به‌سرعت فرود آمد و لنگ دیگر را به منقار گرفت و به آسمان رفت.

وقتی صبح شد آن مرغ، آشکار شد و کفش را از آسمان به زمین افکند و ماری از آن بیرون افتاد. (مکارم الاخلاق، ص 121)

 

      161-      نجوی پیامبر صلی‌الله علیه و اله با علی علیه‌السلام

 

جابر بن عبدالله گفت: «در جنگ طائف، رسول خدا صلی‌الله علیه و اله علی علیه‌السلام را به نزد خود خواند و با او نجوی (راز و سخن نهانی) کرد و مدّتی طول کشید تا جایی که عدّه‌ای از صحابه و یاران از این نجوی ناخشنود شدند و یکی از ایشان گفت: امروز پیامبر با پسرعمویش نجوی را طولانی نمود.

این ناپسندی و گفتگو به گوش پیامبر صلی‌الله علیه و آله رسید و حضرتش دستور تجمّع آنان را داد و فرمود: کسی گفته است که پیامبر نجوی را با پسرعمویش طولانی کرده است، به‌درستی که من با او نجوی نکردم «لکن الله انْتجاه»«بلکه خدا با او نجوی کرد». (نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص 24- اسدالغابه- مطالب السوول- ینابیع الموده- ذخائر العقبی)

 

     162-     به راههای آسمان داناترم

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام وقتی فرمودند: «از من از راه‌های آسمان‌ها بپرسید که من به آسمان‌ها داناتر از راه‌های زمین هستم». در این هنگام، جبرئیل در صورت مردی آمد و عرض کرد: «اگر تو راست می‌گویی، پس خبر ده که جبرئیل در کجاست؟!»

حضرت نگاهی به آسمان از طرف راست و چپ نمود و سپس به زمین از جانب راست و چپ کرد و فرمود: «در آسمان و زمین او را نیافتم انگار خودت جبرئیل هستی؟»(المناقب الثلاثه، ص 12- نزهة المجالس، ج 2، ص 210)

 

     163-    علی علیه‌السلام تنها مانده است

 

امام بر حق، علی علیه‌السلام فرمود: «وقتی پیامبر از دنیا رفت مردم رو به ابوبکر کردند و با او بیعت کردند درحالی‌که من مشغول غسل و دفن پیامبر بودم؛ سپس مشغول جمع قرآن شدم و قسم یاد کردم که جز برای نماز، رداء و لباس نپوشم تا قرآن را در یک کتاب جمع کنم و چنین کردم؛ سپس فاطمه علیها السّلام را سوار نمودم و دست حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام را گرفتم و هیچ‌یک از اهل بدر سابقین از مهاجرین و انصار را از یاد نبردم مگر آن‌که آن‌ها را بین حق خود و خدا قاضی قرار دادم و آنان را به یاری خویش، دعوت نمودم؛ از تمام مردم جز چهار نفر، یعنی زبیر و سلمان و ابوذر و مقداد، ندای مرا اجابت نکرد؛ هیچ‌یک از اهل‌بیتم با من نبودند تا به او دست یابم و از او یاری بگیرم، حمزه در روز احد و جعفر در جنگ موته شهید شده بودند من با دو نفر ماندم که آنان دست‌خالی و توخالی و ذلیل بودند، عبّاس، حقیر و عقیل، برادرم و آنان با کفر فاصله زیادی نداشتند (که تازه‌مسلمان بودند) آن دو هم از من روگردان شدند و مرا مغلوب کردند من هم آنچه هارون به برادرش گفت، خطاب به قبر پیامبر صلی‌الله علیه و آله گفتم «ای فرزند مادرم! این قوم، مرا ضعیف کردند و نزدیک بود مرا بکشند»(اعراف:150) و من طریق هارون را پیش گرفتم. (کتاب سلیم بن قیس- اسرار آل محمّد، ص 89)

 

     164-     سفیده تخم‌مرغ است

 

زنی را نزد عمر آوردند که دامن مردی از انصار را گرفته بود و می‌گفت: این جوان انصاری با من زنا کرده قضیّه چنان بود که این زن، عاشق جوان انصاری شده بود و به‌هیچ‌وجه نمی‌شد که به وصال او برسد؛ پس تخم‌مرغی گرفت و زرده آن را بیرون آورد و سفیده آن را بر جامه‌های خود و میان ران‌های خویش ریخت. بعد، نزد عمر آمد و گفت: این مرد، مرا در فلان موضع بگرفت و با من زنا کرد و این منی اوست که بر لباس و میان ران‌های من شاهد و گواه است؛ عمر خواست آن مرد انصاری را عقوبت کند که امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: آب جوشیده حاضر کنید که در حال جوشیدن باشد، چون حاضر کردند فرمود: بریزید بر آن سفیدی؛ چون ریختند، دیدند بسته شد؛ فرمود: آن را بچشید؛ وقتی چشیدند، معلوم شد سفیده تخم‌مرغ است و زن هم اقرار کرد که دامن این جوان، از تهمت، پاک است پس حد قذف بر زن زدند. (قضاوت‌های امیرالمؤمنین علیه‌السلام، ص 88- عجایب احکام امیرالمؤمنین علیه‌السلام)

 

     165-     سلام شمس به امام

 

ابن عبّاس گوید: «وقتی‌که خداوند، مکّه را برای پیامبر و اصحابش فتح کرد، ما هشت هزار مرد مسلمان بودیم، شب که شد ده هزار مسلمان شدیم؛ رسول خدا قانون هجرت را لغو کرد و فرمود: بعد از فتح مکّه، هجرتی نیست.

پس ما به هوا زن رسیدیم و پیامبر به علی بن ابیطالب فرمود: یا علی علیه‌السلام بلند شو و کرامت خدای بر خود را بنگر، چون آفتاب بالا آمد با او سخن گو».

ابن عبّاس گوید: «به اَحدی حسد نبردم جز در آن روز به علی بن ابیطالب و به فضل گفتم: بلند شو برویم و ببینیم چگونه علی علیه‌السلام با آفتاب سخن می‌گوید.

وقتی آفتاب برآمد حضرت برخاست و به خورشید این‌چنین خطاب کرد: سلام بر توای بنده صالح و مطیع و ادامه‌دهنده در اطاعت خدا! آفتاب در پاسخش گفت: درود بر توای برادر رسول‌الله و وصیتش و حجّت خدا بر خلقش! حضرت به سجده افتاد و شکر خدای- عزّوجلّ- کرد. ابن عبّاس گفت: به خدا قسم دیدم رسول‌الله را که برخاست و سر علی علیه‌السلام را گرفت و بلندش نمود و دست به رویش کشید و می‌فرمود: بلند شو حبیبم! هرآینه اهل آسمان را از گریه‌ات گریاندی و خدا به تو به حاملان عرشش مباهات کرد». (امالی الصدوق، ص 472)

 

     166-     خدا در کجاست؟!

 

یکی از پیشوایان یهود، نزد ابی بکر آمد و گفت: تو خلیفه پیامبر این امّتی؟ ابی بکر گفت: آری؛ یهودی گفت: ما در تورات دیدیم که خلفای انبیاء دانشمندترین امّت آن پیامبرند، پس به من بگو خدا کجاست؟ در آسمان است یا در زمین؟ ابی بکر گفت: خدا در آسمان، بر عرش است!! یهودی گفت: پس زمین از خدا خالی خواهد بود و برای شما خدا در جایی است و در جایی دیگر نیست.

ابی بکر گفت: این کلام کافران است، از من دور شو و الّا تو را می‌کشم؛ دانشمند یهودی با تعجّب و تمسخر به اسلام، از او جدا شد در راه، حضرت علی علیه‌السلام به او برخورد و فرمود: ای یهودی! می‌دانم چه سؤالی کردی و ابی بکر چه جوابی به تو داد، ولی ما می‌گوییم: خداوند- عزّوجلّ- مکان را خلق کرد پس جایی برای او نیست؛ او در هر مکانی بدون تماس و مجاورت است و علم او به آنچه در مکان است فراگرفته است و هیچ‌چیزی از تدبیر او بیرون نیست و من آنچه در کتاب شما که حرف‌های مرا تصدیق می‌کند آگاه می‌کنم، اگر شما را آگاه کردم، ایمان می‌آوری؟

یهودی گفت: آری؛ حضرت فرمود: آیا در بعضی کتاب شما (تورات) نیست که حضرت موسی بن عمران روزی نشسته بود که ملکی از سمت مشرق نزد او آمد و حضرت موسی فرمود: از کجا آمدی؟ ملک گفت: از نزد خدای- عزّوجلّ- بعدازآن، فرشته‌ای از جانب مشرق آمد، حضرت موسی فرمود: از کجا آمدی؟ فرشته گفت: از نزد خدای- عزّوجلّ- پس از آن ملک دیگری آمد و گفت: از آسمان هفتم از نزد خداوند- عزّوجلّ- آمدم؛ باز فرشته‌ای دیگر آمد و گفت: من از نزد خدای- عزّوجلّ- از زمین هفتم آمدم؛

حضرت موسی فرمود: منزّه است خدایی که بیرون از مکان نیست و نزدیک‌تر به مکانی دیگر نیست.

یهودی گفت: شهادت می‌دهم که این کلام حق است و شما (علی علیه‌السلام) سزاوارتر به مقام نبوّت هستی از آن کس که فعلاً بر خلافت نشسته است. (الارشاد: ص 108)

 

     167-     غذای حضرت از دسترنج خودش بود

 

حضرت صادق علیه‌السلام فرموده: «امام علی علیه‌السلام در مقابل دو کار سخت و آسان از طرف خداوند قرار نمی‌گرفت مگر آن‌که دشوارترین را انتخاب می‌کرد و همیشه از دسترنج خودش ارتزاق می‌کرد که آن را از اطراف مدینه به دست می‌آورد و آرد الک نشده گندم را می‌گرفت و در خورجین (یا کیسه مخصوص آرد) می‌نهاد و بر آن مهر می‌نمود، نکند که از غیر دسترنجش چیزی بدان افزوده شود، واقعاً چه کسی زاهدتر و پارساتر از علی بن ابیطالب در دنیاست؟!»(الغارات، ج 1، ص 82)

 

     168-     فقه و علم با شهادت علی علیه‌السلام مُرد!

 

معاویه همیشه مسائلی که برایش رخ می‌داد آن را برای علی علیه‌السلام می‌نوشت و از او می‌پرسید. به حضرت گفتند: چرا جواب سؤالات معاویه را می‌دهی؟ حضرت فرمود: همین‌قدر بس که دشمنم محتاج ماست.

وقتی شنید که حضرتش را به شهادت رساندند گفت: فقه و علم با شهادت پسر ابی طالب مُرد.

برادرش، عتبه به معاویه گفت: اهل شام این کلامت را از تو نشنوند؟! معاویه در جواب برادر گفت: مرا به خودم واگذار و این حرف‌ها را کنار بگذار!(الاستیعاب، ج 2، ص 463)

 

     169-     علی و مصقله بن هبیره

 

اردشیر خُرّه نام شهرستانی در استان فارس بود که مصقله بن هبیره شیبانی، فرماندارش بود؛ زمانی که معقل بن قیس به اردشیر خره رسید اسیران را به پانصد هزار درهم خرید و آزاد کرد؛ مصقله وعده داده بود که پولش را برای حضرت علی علیه‌السلام بفرستد.

وقتی معقل به کوفه آمد جریان را برای حضرت گفت، حضرت، منتظر ماند ولی خبری نشد، پس برایش نامه‌ای نوشت؛ مصقله به نزد حضرت آمد و دویست هزار درهم را داد و بقیّه را نتوانست بدهد، از حضرت، مهلت خواست و شبانه فرار کرد و به شام، نزد معاویه رفت.

حضرت وقتی گریختن او را شنید فرمود: خدای، روی مصقله را زشت نماید! نامه‌ای که حضرت، برای او نوشت به این قرار است:

«خبری از تو به من رسید، اگر این عمل را انجام دادی به تحقیق که خدای خود را به خشم آوردی و پیشوایت را غضبناک ساختی؛ به‌درستی که تو اموال مسلمین را که با نیزه‌ها و اسبان و ریختن خونشان به دست آمده میان کسان و اقوامت از اعراب که تو را برگزیدند، تقسیم نمودی! سوگند به آن خدایی که دانه را در دل زمین شکافت و جانداران را خلق نمود، اگر این خبر درست باشد، خودت را در نزد من خوار و پست نمودی و درجه مقامت نزد من کم و سبک گردید؛ پس حق‌وحقوق پروردگارت را سست و بی اعتناء مکن و زندگی دنیایت را با از بین بردن دینت اصلاح مکن تا کردارت مانند زیانکاران نباشد؛ آگاه باش حق افرادی که نزد تو و پیش من از مسلمین است در تقسیم این اموال، حق مساوی دارند؛ مردم هم برای دریافت سهم خود پیش من می‌آیند و برمی‌گردند درحالی‌که سهم آن‌ها را به خیانت از بین بردی. (نهج‌البلاغه، نامه چهل‌وسه- علی و فرمانداران، ص 40 از مؤلف کتاب)

 

     170-     جنگ خیبر و عَلَم فتح

 

ثعلبی در تفسیر این قول حق- تعالی-«و یهدیک صراط مستقیماً»(فتح:2): روایت کرده است که حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله اهل خیبر را محاصره نموده بود، بر صحابه وقتی گرسنگی شدیدی مستولی شده بود؛ پس علم را به عمر داد و با جمعی از صحابه او را به جنگ اهل خیبر فرستاد، چون مقابل آن‌ها شدند، عمر و اصحابش گریختند و به‌سوی حضرت برگشتند درحالی‌که نسبت ترس و بددلی را به اصحابش می‌داد و اصحابش او را به ترس و نامردمی نسبت می‌دادند و بر حضرت در آن روز درد شقیقه عارض شد و بیرون نیامد.

ابوبکر، علم را گرفت و رفت و با اصحابش گریخت؛ پس باز عمر، علم را برداشت و رفت و شکست یافت و برگشت؛

چون این خبر به حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله رسید فرمود: به خدا سوگند که فردا علم را به مردی می‌دهم او را خدا و رسول دوست می‌دارد و او خدا و رسول را دوست دارد و به قهر قلعه را خواهد گرفت.

حضرت علی علیه‌السلام در آن وقت در میان لشکر نبود. چون روز دیگر شد ابابکر و عمر و مردانی چند از قریش، هر یک امیدوار بودند که شاید علم به آن‌ها داده شود؛ پس حضرت رسول، سلمه بن اکوع را فرستاد تا علی علیه‌السلام را بطلبد و زود حاضر شود؛ چون حضرت، حاضر شد بر شتری سوار بود و به نزدیک پیامبر صلی‌الله علیه و آله رسید، شتر را خوابانید و دیده‌های خود را از شدّت درد به قطعه از بُرد سرخ یمنی بسته بود.

سلمه بن اکوع گفت: من دست علی را گرفته و می‌کشیدم تا به نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله آوردم. حضرت فرمود: حالت چطور است؟ فرمود: چشم‌هایم درد می‌کند؛ پیامبر فرمود: نزدیک بیا! چون نزدیک آمد، آب دهان مبارک را بر دیده‌های او مالید و زود شفا یافت و بعد از آن تا زنده بود درد چشم ندید؛ پس علم را به دست او داد و روانه فتح کرد.

ابن مغاذلی از ابوهریره روایت کرده است که چون علی علیه‌السلام علم را به دست معجزنما گرفت، به‌سرعت روانه شد و من از عقب او می‌رفتم در هیچ موضع، توقّف نکرد تا علم را در پای قلعه خیبر نصب کرد؛ یکی از علمای یهود از بالای قلعه، مشرّف شد و گفت: تو کیستی؟ فرمود: منم علی بن ابیطالب! پس آن عالم یهود روی به اصحاب خود کرد و گفت: به حق خدایی که تورات را بر موسی فرستاده است که او بر شما غالب خواهد شد. (حق الیقین، ص 125)

 

     171-     من تو را دوست دارم

 

اصبغ بن نباته گوید: «نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام بودم که مردی آمد و سلام کرد و عرض کرد: به خدا سوگند من شما را برای خدا در آشکار و نهان دوست می‌دارم چوبی در دست حضرت بود، چوب را بر زمین گذارد و فکر کرد و سر به پایین افکند و ساعتی گذشت که سر برداشت و فرمود: رسول خدا مرا هزار حدیث فرمود که برای هر یک هزار در می‌باشد؛ همانا جان‌های مؤمنین در آسمان با یکدیگر ملاقات می‌کنند و یکدیگر را بو می‌کنند و خود را به یکدیگر می‌شناسانند؛ آن‌ها که آشنایند با یکدیگر انس می‌گیرند و آن‌ها که ناآشنایند از یکدیگر دور می‌شوند. به‌حق خداوند که تو دروغ می‌گویی زیرا نه چهره‌ات را در آن چهره‌ها می‌بینم و نه نامت را در نام‌های آنان؛ پس‌ازآن، مردی دیگر وارد شد و عرض کرد: من شما را برای خدا در نهان و آشکار دوست دارم؛ حضرت، دوباره چوب را بر زمین گذارد و فکر کرد و بعد سر برداشت و فرمود: راست گفتی! زیرا طینت ما طینت مخصوصه ای است که خدا پیمان آن را از پشت آدم گرفته است و نه چیزی از آن کم می‌شود و نه چیزی بر آن افزوده می‌شود؛ برو خود را برای فقر مهیا کن که از پیامبر شنیدم که فرمود: یا علی! فقر به دوستان ما از سیل، سریع‌تر وارد می‌شود». (سفینه البحار، ص 166- نمونه معارف اسلام، ج 3)

 

     172-     زن دیوانه را نباید حد زد

 

کسی با زن دیوانه‌ای زنا نمود، عمر امر کرد که بر زن دیوانه، حد جاری کنند؛ امیرالمؤمنین فرمود: برای چه زن دیوانه را می‌خواهید حد بزنید؟ گفتند: کسی با این زن دیوانه زنا کرده و فرار نموده و بینه بر این مطالب اقامه شده و عمر حکم کرده است که بر او حد جاری کنیم حضرت فرمود: این زن را به نزد عمر ببرید و به او بگویید آیا ندانستی که این مجنونه آل فلان است و عقل ندارد و در اختیار خودش نیست؟ بااینکه رسول خدا فرمود: دیوانه تا عاقل نشده است تکلیف از او برداشته شده است و این زن هم عقل ندارد.

آن زن را نزد عمر بردند و به خاطر امر حضرت حد را از او برداشت و گفت: خداوند در کار علی علیه‌السلام گشایشی دهد، نزدیک بود به‌واسطه حد زدن بر این دیوانه، هلاک شوم!(الارشاد- مناقب ابن شهر آشوب- قضاوت‌های محیرالعقول، ص 33)

 

    173-    اهل یمن و شکایت از حکم حضرت علی علیه‌السلام

 

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «رسول خدا صلی‌الله علیه و آله حضرت علی علیه‌السلام را به یمن فرستاد، در یمن اسب شخصی فرار کرد و مردی را با پای خود لگد زد و کشت؛ صاحبان مقتول، آن شخص را گرفتند که بکشند، پس مرافعه را به نزد امام آوردند؛ صاحب اسب، بینه آورد که اسبش از خانه‌اش گریخته، آن مرد را با پایش لگد زد و کشت؛ حضرت حکم به کشتن صاحب اسب نداد؛ اولیاء مقتول از یمن به نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمدند و از این حکم امیرالمؤمنین علیه‌السلام، شکایت کردند و گفتند: علی علیه‌السلام بر ما ظلم کرد و خون صاحب ما را هدر داده است.

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: علی علیه‌السلام ستمکار نیست و برای ظلم خلق نشده است و ولایت بعد من، از آن اوست و حکم، حکم اوست و قول، قول اوست و حکم و قول و ولایتش را رد نمی‌کند مگر کافر و جز مؤمن راضی به حکم و قول و ولایت او نمی‌شود.

وقتی اهل یمن این سخنان پیامبر صلی‌الله علیه و آله را درباره حضرت شنیدند، گفتند: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! ما راضی به قول و حکم علی علیه‌السلام شدیم؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: همین رضایت شما توبه شکایت قبلی شماست». (امالی الصدوق، ص 285)

 

     174-     نقش انگشتر امام علی علیه‌السلام

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «نقش نگین انگشتر حضرت علی علیه‌السلام «الله الملک» بوده است علی بن مهزیار گوید: بر امام هفتم علیه‌السلام وارد شدم و به دستش انگشتری فیروزه دیدم که نقش آن «الله الملک» بود و بدان نظر افکنده بودم که حضرت فرمود: چرا آن‌قدر نگاه می‌نمایی؟ این سنگی است که جبرئیل از بهشت برای پیامبر صلی‌الله علیه و آله هدیه آورده بود و پیامبر صلی‌الله علیه و آله آن را به حضرت علی علیه‌السلام بخشید. می‌دانی نامش چیست؟ گفتم: فیروزه، فرمود: این اسم فارسی آن است، آیا اسم عربی آن را می‌دانی؟ گفتم: نه؛ فرمود: ظفر است». (مکارم الاخلاق، ص 89-91)

 

     175-     به خاطر شجاعت

 

در این‌که امیرالمؤمنین علیه‌السلام شجاع‌ترین خلق بوده است جای شکی نیست تا جایی که ابن الحدید می‌گوید: پادشاهان فرنگ و روم، صورت آن حضرت را در عبادت‌خانه‌های خود می‌کشیده‌اند و می‌کشند و شمشیری که حمایل می‌کنند، نام او را نقش می‌نمایند و ملوک دیلم، صورت او را جهت فتح و نصرت و تیمن و تبرک در شمشیرهای خود می‌کشیدند و در شمشیر آلب ارسلان و شمشیر پسرش، ملکشاه صورت آن حضرت نقش شده بود. (حدیقه الشیعه، ص 189- شرح نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید)

 

     176-     صفات و خصال امام علیه‌السلام

 

امام باقر فرمود: «قسم به خداوند، روش و شیوه حضرت علی علیه‌السلام چنین بود: همانند بنده‌ها غذا می‌خورد و بر زمین می‌نشست و اگر دو پیراهن سنبلانی می‌خرید خدمتکارش را خبر می‌کرد تا هرکدام را می‌خواهد بهترینش را انتخاب کند و خود آن دیگر را می‌پوشید، هرگاه پیراهنی آستینش بلندتر بود خود آن را قطع می‌کرد و اگر دامن لباس عربی‌اش از برآمدگی و قوزک پاشنه پا می‌گذاشت آن را کوتاه می‌کرد پنج سال که خلیفه بود (برای خود) نه آجری بر آجر و نه خشتی بر خشت نهاد و نه مالک دهی و نه طلا و نقره‌ای شد تا از خود به ارث گذاشته باشد به مردم نان گندم و گوشت می‌خورانید ولی خودش به منزل می‌رفت و از نان جو و سرکه استفاده می‌کرد؛ اگر دو کار خداپسند برایش پیش می‌آمد، سخت‌ترین را انتخاب می‌کرد و هزار بنده از دسترنج؛ دستی که به خاک‌آلوده و با چهره‌ای عرق کرده، خرید و آزاد کرد.

هیچ‌کس طاقت کار او را نداشت و در شب و روز هزار رکعت نماز می‌خواند و شبیه‌ترین مردم به آن حضرت، امام زین‌العابدین علیه‌السلام بود و بعد از او کسی را طاقت عمل او نبود». یکی از تابعین از انس بن مالک شنید که این آیه «أمّن هو قانت آناء اللّیل ساجداً و قائماً یحذر الأخره و یرجو رحمه ربّه»(زمر:9) «آیا آن کس که شب را به سجده و قیام و طاعت پردازد از عذاب آخرت ترسان است و به رحمت خدا امیدوار است». درباره حضرت علی علیه‌السلام نازل شده است. آن مرد گوید: «آمدم به نزد علی علیه‌السلام تا ببینم چگونه عبادت پروردگار را می‌کند؛ خدا را شاهد می‌گیرم که وقت مغرب نزد او رفتم، دیدم با اصحابش نماز می‌خواند، وقتی نماز تمام شد شروع به خواندن تعقیبات نمود تا این‌که برای نماز عشا برخاست؛ بعد حضرت به منزلش آمد و من هم با او با منزلش درآمدم و او در طول شب تا طلوع فجر، مشغول نماز و تلاوت قرآن بود پس وضو را تجدید کرد و به سوی مسجد رهسپار شد و با مردم، نماز جماعت را برقرار کرد، بعد مشغول تعقیب شد تا آفتاب، طلوع کرد؛ بعدازآن مردم به حضرتش رجوع کردند ازجمله دو مرد برای محاکمه، نزدش نشستند و پس‌ازآن دو مرد دیگری آمدند تا وقت ظهر حضرت، مشغول قضاوت و دادرسی بود؛ وضویی برای نماز ظهر گرفت و نماز را به جماعت برقرار کرد، بعد مشغول تعقیبات شد تا نماز عصر را با آن‌ها خواند. بعد وقت مراجعات مردم می‌رسید، دو نفر دو نفر می‌آمدند تا حضرت در موردشان فتوا دهد و قضاوت کند تا آفتاب غروب کرد؛ من گفتم: خدا را شاهد و گواه می‌گیرم که این آیه درباره حضرتش نازل شده است». (امالی الصدوق، ص 232)

 

    177-    تفاخر طلحه و عبّاس، بر علی علیه‌السلام

 

خداوند در سوره توبه آیه 20 و 19 می‌فرماید: «أجعلتم سقایه الحاجّ و عماره المسجد الحرام کمن آمن بالله و الیوم الاخر...» «یعنی آیا آب دادن حاجیان از چاه زمزم و عمارت کردن مسجدالحرام، مثل اعمال کسی که به خدا و روز قیامت ایمان آورده باشد و در راه خدا جهاد کرده است، مساوی و یکسان‌اند؟» هرگز نزد خدا یکسان نخواهد بود و خدا ظالمان را هرگز به راه بهشت هدایت نخواهد کرد. آن‌ها که ایمان آورده‌اند و به دار اسلام هجرت کردند و در راه خدا به مال‌های خود و جان‌های خود جهاد کرده‌اند بزرگ‌تر است درجه‌ی ایشان نزد خدا و ایشان‌اند رستگاران و به مقصود خود رسیده‌اند.

تفسیر و توضیح این آیات چنین است که «عبّاس» و «طلحه بن شیبه»، مفاخرت می‌کردند، طلحه می‌گفت: من صاحب‌ خانه کعبه‌ام و امین و خزینه‌دار اویم و کلیدش در دست من است و اگر بخواهم، شب در میان کعبه می‌توانم بخوابم.

عبّاس گفت: آب دادن حاجیان از زمزم با من است و اگر خواهم در مسجد می‌خوابم و من عموی رسول خدایم و علی پسرعموی اوست.

«حضرت علی علیه‌السلام سخنان این دو را شنید، فرمود: من از شما اشرفم، چون اوّل کسی هستم که ایمان آوردم و هجرت کردم و جهاد نمودم؛ من شش ماه پیش از همه‌کس رو به قبله نماز می‌کردم.

هر سه نزد پیامبر آمدند و مطالب خویش را گفتند، ولی پیامبر جوابی نفرمود؛ بعد از چند روز، این آیات در شأن و فضیلت و برتری علی علیه‌السلام نازل شد؛ بعد از آن که آیات را پیامبر برایشان خواند عبّاس سه مرتبه گفت: ما (به برتری علی) راضی شدیم. (حق الیقین، ص 84-82- کشّاف- فضائل الصحابه- جامع الاصول- سنن نسائی)

 

     178-    کسی نگفته علی علیه‌السلام مغرور است

 

ابوبکر انباری روایت کرده است: «روزی عمر در مسجد نشسته بود و جمعی نزدش نشسته بودند که حرف امام علی علیه‌السلام به میان آمد، یکی از آن جماعت به خوش‌رقصی و چاپلوسی به عمر گفت: علی علیه‌السلام به خود مغرور و معجب است. عمر او را از این کلام، منع کرد و گفت: آیا کسی علی علیه‌السلام را به این صفت‌ها نسبت داده است؟ والله اگر شمشیر او نمی‌بود، عمود اسلام استحکام نمی‌یافت؛ او حاکم‌ترین امّت است و در دین بر همه سبقت دارد و صاحب شرف و بزرگی در دین است. چون آن شخص این‌ها را از عمر شنید، گفت: پس چرا او را مقدّم نداشتید؟ عمر گفت: یکی به جهت کم سن بودن او و یکی دیگر آن‌که بنی عبدالمطلب او را دوست می‌داشتند». (حدیقه الشیعه، ص 198)

 

     179-     به حساب علی بن ابیطالب علیه‌السلام

 

ابن مهران گوید: «در کوفه مرد تاجری بود که او را ابوجعفر می‌گفتند، در داد و ستدهای خود شخص خوبی بود و هرگاه یکی از سادات و علویین می‌آمد چیزی به او می‌داد و به غلامش می‌گفت: در حساب علی بن ابیطالب علیه‌السلام بنویس.

روزگاری گذشت تا این‌که فقیر و نادان شد و به دفترهای خود می‌نگریست، چون به نام بدهکاران می‌رسید اگر زنده بودند از آنان مطالبه می‌نمود و اگر مرده بودند روی نام آنان خط می‌کشید؛ روزی از روزها که در خانه خود نشسته بود، مردی بر وی گذشت و از روی استهزاء گفت: طلب‌هایی که از علی بن ابیطالب علیه‌السلام داشتی گرفتی؟!

از این سخن، ابوجعفر سخت غمگین شد؛ شب که خوابید در عالم رؤیا پیامبر صلی‌الله علیه و آله را دید که به حسنین فرمود: پدر شما علی علیه‌السلام چه کرد؟

حضرت علی علیه‌السلام از پشت سر جواب داد: آمده‌ام که حقّش را بدهم؛ فرمود: بده به من؛ پس کیسه‌ای سفید و پشمی به او عطاء نمود و فرمود: این حق تو است بگیر و فرزندانم چون نزدت می‌آیند محرومشان مکن که دیگر، فقیر نخواهی شد.

ابوجعفر از خواب بیدار شد درحالی‌که کیسه پول در دستش بود؛ همسر خود را صدا زد و کیسه را باز نمودند دیدند، هزار دینار درون آن است؛ زن گفت: ای مرد! از خدا بترس مبادا به تاجری خیانت کرده باشی و حقّ مردم را گرفته باشی؟

ابوجعفر خواب خود را برای همسرش گفت؛ آن زن گفت: اگر تو راستش را بگویی، باید در دفترهایت اثری باشد، چون دفتر طلبکاری‌ها را آوردند و ورق زدند، دیدند از بدهی‌های حساب علی بن ابیطالب علیه‌السلام خبری نیست. (روضه الصدوق، ج 3، ص 222- نمونه معارف اسلام، ج 5- کشکول بحرانی)

 

     180-     حبیب پیامبر صلی‌الله علیه و آله، علی علیه‌السلام است

 

عایشه گفت: «همین‌که رسول خدا صلی‌الله علیه و آله به حالت احتضار افتاد فرمود: حبیب مرا نزد من بخوانید؛ ابوبکر را صدا زدند؛ رسول خدا صلی‌الله علیه و آله سر بلند کرد و همین‌که او را بدید سر خود را به زیر افکند، باز فرمود: حبیب مرا نزد من بخوانید؛ رفتند عمر را صدا زدند؛ رسول خدا صلی‌الله علیه و آله سر بلند نمود و وقتی او را دید، سر به زیر افکند؛ برای بار سوّم فرمود: حبیبم را نزد من بخوانید؛ رفتند علی علیه‌السلام را صدا زدند؛ رسول خدا همین‌که او را دید، او را داخل بستر خود کرد و روپوش خود را روی او انداخت و همچنان در آغوشش گرفت و دست خود روی علی علیه‌السلام انداخت تا از دنیا رفت». (ریاض النضره، ج 2، ص 180- ذخائر العقبی، ص 72- علی در کتب اهل سنّت- فضائل الخمسه)

 

      181-     امام علیه‌السلام پاسخ می‌دهد

 

حذیفه بن یمان، عمربن خطاب را در راه دید؛ عمر پرسید: ای پسر یمان، حالت چطور است؟ گفت: می‌خواهی چطور باشد؟! به خدا سوگند حق را خوش ندارم و فتنه را دوست دارم و به چیزی که ندیده‌ام گواهی می‌دهم و غیر مخلوق را حفظ می‌کنم و بی‌وضو، صلوات بجا می‌آورم و مرا در زمین، چیزی است که در آسمان برای خدا نیست.

عمر از گفتار حذیفه، خشمناک شد و چون برای کاری شتاب داشت بی‌درنگ رفت ولی تصمیم گرفت حذیفه را شکنجه نماید.

میان راه به علی بن ابیطالب علیه‌السلام برخورد؛ حضرت فرمود: ای عمر! چرا خشمناکی؟ گفت: حذیفه را دیدم و از احوالش پرسیدم، به من گفت: حق را خوش ندارم! حضرت فرمود: راست گفته است، مرگ را خوش ندارد و آن حق است.

عمر گفت: یا علی! حذیفه می‌گوید: فتنه را دوست دارم! حضرت فرمود: راست گفته است، زیرا مال و فرزند را دوست دارد و خدای- تعالی- فرمود: «إنّما اموالکم و أولادوکم فتنه»(تغابن:15) یعنی مال‌ها و فرزندانتان فتنه هستند (که به آن انسان، مورد آزمایش قرار می‌گیرد)

عمر گفت: یا علی علیه‌السلام! او می‌گوید: گواهی می‌دهم به چیزی که ندیده‌ام! حضرت فرمود: راست گفته است، گواهی می‌دهد بیگانگی خدا و مرگ و بعثت و قیامت و بهشت و دوزخ و صراط درحالی‌که آن‌ها را ندیده است.

عمر گفت: یا علی علیه‌السلام! او گفته: حفظ می‌کنم غیر مخلوق را! حضرت فرمود: راست گفته، چون کتاب خدای متعال، قرآن را حفظ می‌کند و آن غیر مخلوق است.

عمر گفت: او می‌گوید: بی‌وضو، صلوات بجا می‌آورم! حضرت فرمود: راست گفته، بر پسر عمویم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله بی‌وضو، صلوات می‌فرستد و آن جایز است.

عمر گفت: یا اباالحسن! بزرگ‌تر از این‌ها گفته! حضرت فرمود: چه گفته است؟ عرض کرد: می‌گوید مرا در زمین چیزی است که در آسمان، برای خدا نیست! حضرت فرمود: راست گفته، او را زن و فرزند است و خدای- تعالی- از زن و فرزند منزّه است. عمر گفت: اگر علی بن ابیطالب علیه‌السلام نباشد، پسر خطاب هلاک می‌شود. (کفایه الطالب، ص 96- بوستان معرفت)

 

     182-     خواب بر چهار گون

 

وقتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام در مسجد جامع کوفه، تشریف داشتند که مردی از اهل شام به نزدش ایستاد و از مسائلی سؤال کرد، ازجمله پرسید: خواب بر چند نوع است؟

حضرت فرمود: خواب بر چهار گونه است: اوّل خواب پیامبران که به پشت می‌خوابند و چشمانشان نمی‌خوابد و انتظار وحی را می‌کشند؛ دوّم خواب مؤمن که رو به روی قبله و به پهلوی راست می‌خوابد؛ سوّم خواب پادشاهان و شاهزادگان که به پهلوی چپ می‌خوابند تا غذایی که خورده‌اند گوارایشان باشد. چهارم خواب ابلیس و برادرانش و هر مجنون دردمندی است که به روی خوابند و شکم خود را به زمین می‌چسبانند. (الخصال، ج 1، ص 263)

 

     183-    امام علی علیه‌السلام و منجّم

 

عبدالله بن عوف گوید: «وقتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام اراده جنگ به نهروان را نمود منجمی نزد حضرت آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! در این ساعت، حرکت نکن؛ سه ساعت که از روز گذشت، حرکت کن!

حضرت فرمود: چرا؟ گفت: برایان که اگر در این ساعت حرکت کنی به تو و اصحاب آزار و سختی شدیدی رسد؛ اگر سه ساعت از روز، گذشته بروی- که من به تو گفتم- پیروز و غالب می‌شوی و هر چه خواهی، بدان رسی.

حضرت فرمود: (ای منجّم) آیا می‌دانی در شکم این حیوان چیست؟ نر است یا ماده؟ منجم گفت: اگر حساب کنم، می‌دانم؛ حضرت فرمود: هر کس تو را تصدیق کند، به قرآن دروغ بسته است که فرموده است: «نزد خدا علم ساعت است و او باران را نازل می‌فرماید و او می‌داند در رحِمها چیست و هیچ نفسی نمی‌داند فردا چه کسب می‌کند و هیچ نفسی نمی‌داند به کدام سرزمینی خواهد مُرد، خداوند دانا و آگاه هست»(لقمان، آیه 34)

آنچه تو ادعا می‌کنی پیامبر ادعا نمی‌کرد، تو گمان داری که بدان ساعت که در آن حرکت کنم بدی از ما دفع می‌شود و ساعتی که تو اعتقاد نداری هرکس برود، ضرر می‌بیند؟ هرکس تو را به این مطلب، تصدیق کند از استعانت به خداوند- عزّوجلّ- مستغنی شود و به تو در دفع بدی نیازمندتر است و در این صورت تو را، نه خدا را ستایش کند؛ و هر که در این جهت به تو ایمان آورد تو را در برابر خدا همتا و ضد گرفته است.

حضرت فرمود: خدایا بد فال نیست مگر فال تو و زیانی نیست جز زیان تو و خیری جز خیر تو و خدایی غیر تو نیست، سپس رو به منجم کرد و فرمود: تو را تکذیب می‌کنیم و مخالف دستور تو انجام می‌دهیم و در ساعتی که تو نهی کردی، حرکت می‌کنیم». (امالی الصدوق، ص 338)

 

     184-     چهار انگشتر

 

روایت شده است که امیرالمؤمنین علیه‌السلام چهار انگشتر در دست شریفش بود (یا چهار انگشتر داشت)، انگشتری که نگینش از یاقوت سرخ بود که به‌واسطه شرافت آن به دست می‌کرد؛ انگشتری که از عقیق سرخ، برای حرز و محفوظ بودن به دست می‌نمود؛ انگشتری که نگینش از فیروزه بود برای پیروزی و ظفر به دست می‌کرد و انگشتری که از نگین آهن چینی برای قوّت به انگشت می‌نمود و شیعیان خود را از انگشتر آهنی نهی می‌فرمود. (مکارم الاخلاق، ص 86)

 

     185-     امام علی علیه‌السلام دعای مشلول را تعلیم داد

 

امام حسین علیه‌السلام فرمود: «من با پدرم، علی علیه‌السلام در شب تاریکی به طواف خانه خدا مشغول بودیم، در این هنگام، متوجّه ناله‌ای جان‌گداز و آهی آتشین شدیم، شخصی دست نیاز به درگاه بی‌نیاز کرده و با سوزوگدازی بی‌سابقه به تضرّع و زاری مشغول است.

پدرم فرمود: ای حسین! آیا می‌شنوی ناله‌ی گناهکاری را که به درگاه خدا پناه آورده و با قلبی پاک، اشک ندامت و پشیمانی می‌ریزد؟ او را پیدا کن و پیش من بیاور».

امام حسین علیه‌السلام فرمود: «در آن شب تاریک، گرد خانه حق گشتم و مردم را در تاریکی، یک طرف می‌کردم تا او را در میان رکن و مقام پیدا کرده، به خدمت پدرم آوردم.

حضرت علی علیه‌السلام دید جوانی است زیبا و خوش‌اندام با لباس‌های گران‌بها؛ به او فرمود: تو کیستی؟ عرض کرد: مردی از اعرابم؛ پرسید: این ناله و فریاد برای چه بود؟ گفت: از من چه می‌پرسی یا علی علیه‌السلام! که بار گناهم پشتم را خمیده و نافرمانی پدر و نفرین او اساس زندگی‌ام را دَرهم پاشیده و سلامتی را از من ربوده است؟!

حضرت فرمود: قصّه‌ی تو چیست؟ گفت: پدر پیری داشتم که به من خیلی مهربان بود، ولی من شب و روز به کاری زشت، مشغول بودم و هرچه پدرم مرا نصیحت و راهنمایی می‌کرد نمی‌پذیرفتم، بلکه گاهی او را آزار رسانده، دشنامش می‌دادم.

یک روز پولی خواستم و در نزد او سراغ داشتم، برای پیدا کردن آن پول، نزدیک صندوقی که در آنجا پنهان بود، رفتم تا پول را بردارم، پدرم از من جلوگیری کرد، من دست او را فشردم و بر زمینش انداختم، خواست از جای برخیزد از شدّت درد نتوانست، پول‌ها را برداشتم و در پی کار خود رفتم، در آن دم شنیدم که گفت: به خانه خدا می‌روم و تو را نفرین می‌کنم؛ چند روز روزه گرفت و نماز خواند، پس‌ازآن آماده سفر شد و بر شتر سوار شد و به جانب مکّه حرکت کرد و رفت تا خود را به کعبه رساند؛ من شاهد کارهایش بودم، دست به پرده‌ی کعبه گرفت و با آهی سوزان مرا نفرین کرد، به خدا قسم هنوز نفرینش تمام نشده بود که این بیچارگی مرا فراگرفت و تندرستی را از من سلب نمود؛ بعد پیراهن خود را بالا زد، دیدیم یک طرف بدن او خشک شده و حس و حرکتی ندارد. جوان گفت: بعد از این پیشامد بسیار پشیمان شدم و نزد او رفته و عذرخواهی کردم ولی او نپذیرفت و به طرف خانه رهسپار گشت. سه سال بر همین منوال گذشت و همیشه از او پوزش می‌خواستم و او ردّ می‌کرد تا این‌که سال سوّم ایّام حج درخواست کردم همان‌جایی که مرا نفرین کرده‌ای دعا کن، شاید خداوند سلامتی را به برکت دعای تو به من بازگرداند، قبول کرد و با هم به طرف مکّه حرکت کردیم تا به وادی اراک رسیدیم؛ شب تاریکی بود، ناگاه مرغی از کنار جادّه پرواز کرد و بر اثر بال و پر زدن او، شتر پدرم رمید و او را از پشت خود بر زمین افکند، پدرم میان دو سنگ واقع شد و از تصادم به آن‌ها مُرد و او را همان‌جا دفن کردم؛ این گرفتاری من فقط به‌واسطه نفرین و نارضایتی پدرم می‌باشد.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: فریادرس تو دعایی است که پیغمبر به من تعلیم داده است، به تو می‌آموزم و هرکس آن دعا که اسم اعظم در آن است، بخواند بیچارگی و اندوه و درد و مرض و فقر و تنگدستی از او برطرف می‌گردد و گناهانش آمرزیده می‌شود و حضرت مقداری از مزایای آن دعا را شمرد».

امام حسین علیه‌السلام فرمود: «من از امتیازات آن دعا بیشتر از جوان بر سلامتی خویش مسرور شدم. آنگاه حضرت فرمود: در شب دهم ذی‌حجه، دعا را بخوان و صبحگاه پیش من آی تا تو را ببینم؛ و نسخه‌ی دعا را به او داده بعد از چندی جوان با شادی به‌سوی ما آمد و نسخه‌ی دعا را تسلیم کرد. وقتی‌که از او جستجو کردیم، سالمش یافتیم و گفت: به خدا این دعا اسم اعظم دارد، سوگند به پروردگار کعبه، دعایم مستجاب شد و حاجتم برآورده گردید.

حضرت فرمود: قصّه شفا یافتن خود را بگو. او گفت: در شب دهم همین‌که دیدگان مردم به خواب رفت دعا را به دست گرفتم و به درگاه خدا نالیدم و اشک ندامت ریختم؛ برای مرتبه دوّم، خواستم بخوان آوازی از غیب آمد: ای جوان! کافی است؛ خدا را به اسم اعظم، قسم دادی و دعایت مستجاب شد؛ پس از لحظه‌ای به خواب رفتم، پیغمبر صلی‌الله علیه و آله را دیدم که دست بر بدن من گذاشت و فرمود: «احتفظ بالله العظیم فانک علی خیر» از خواب بیدار شدم و خود را سالم یافتم».

آن دعایی که حضرت، تعلیم داد دعای مشلول است که اوّل آن این است: «اللهم إنّی أسئلک باسمک بسم‌الله الرّحمن الرّحیم یا ذالجلال و الإکرام یا قیّوم...» (بحارالانوار، ج 9، ص 562- پند تاریخ، ج 1- مهج الدعوات، ص 153)

 

     186-     پنج منقبت

 

حارث بن ثعلبه به سعد گفت: «آیا چیزی از مناقب علی علیه‌السلام را خودت دیدی؟» گفت: «آری؛ «چهار» چیز دیده‌ام و پنجمی را هم مشاهده کردم که اگر یکی از آن‌ها برایم بود از بهترین اموال دنیا آن را دوست‌تر داشتم. اوّل پیامبر صلی‌الله علیه و آله، ابابکر را برای خواندن سوره «برائت» برای مردم فرستاد ولکن علی علیه‌السلام را دنبالش فرستاد تا از او بگیرد؛ ابوبکر برگشت و گفت: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! آیا درباره‌ی من چیزی نازل شده است؟ پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: نه لکن نمی‌رساند آن را مگر کسی که از من باشد (و آن علی علیه‌السلام است).

دوّم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله تمام درهای باز به مسجد النبی را بست الّا در خانه علی علیه‌السلام را، اصحاب گفتند: دستور بستن همه درها را دادی ولیکن در خانه علی علیه‌السلام را نبستی؟! پیامبر فرمود: (من به دستور خدا انجام دادم) نه در را بستم و نه در را باز گذاشتم.

سوّم پیامبر صلی‌الله علیه و آله عمر بن خطاب و مردی دیگر را به‌سوی فتح قلعه خیبر فرستاد و هر دو برگشتند؛ پیامبر فرمود: فردا پرچم فتح را به کسی می‌دهم که خدا و رسول او را و او خدا و رسول را دوست دارد و مدح زیادی درباره‌ی او کرد. بسیاری خواستند که این منقبت را از پیامبر صلی‌الله علیه و آله بگیرند، ولی پیامبر، پرچم فتح را به حضرتش داد و حضرت برنگشت مگر خدا او را با فتح برگرداند.

چهارم روز غدیر خم، پیامبر دست مبارک علی را گرفت و بلند کرد تا این‌که زیر بغل پیامبر معلوم شد، پیامبر در آن لحظه فرمود: آیا من اولی از شما نیستم؟ گفتند: آری؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: هر که را من مولای اویم علی علیه‌السلام مولای اوست.

پنجم پیامبر صلی‌الله علیه و آله علی علیه‌السلام را در خانواده‌اش جانشین کرد، سپس ملحق به پیامبر شد و پیامبر صلی‌الله علیه و آله بدو فرمود: تو از من به‌منزله هارون از موسی هستی مگر این‌که بعد از من پیامبری نخواهد آمد. (الخصال، ج 1، ص 311)

 

     187-     جنگ به خاطر نماز

 

ابن عبّاس گوید: «در روز جنگ دیدم حضرت علی علیه‌السلام به آسمان نظر می‌کند، گفتم: چه می‌بینید یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام؟! فرمود: می‌بینم که آیا ظهر داخل شده که نماز بخوانم یا نه؟ گفتم: در این وقت جنگ؟! حضرت فرمود: ما با ایشان به جهت نماز جنگ می‌کنیم، چرا خود در اوّل وقت از عبادت الهی غافل شویم؟»(حدیقه الشیعه، ص 186)

 

     188-     غذای حرام دوری از خدا آورد

 

روزی علی بن ابیطالب علیه‌السلام قدری خرمای پست و زبون میل فرمود و قدری آب نیز آشامید آنگاه با دست بر شکم خود زد و فرمود: «آن‌کس که شکم خود را از آتش (خوراک حرام) پر کند خدا او را از خود دور نماید». (مجموعه ورام، ص 46- نمونه معارف اسلام، ج 2)

 

     189-     دومرتبه پیامبری روی از من گردانید

 

عبدالله بن مسعود گوید: «رسول خدا صلی‌الله علیه و آله در ضمن گفتگوها به من فرمود: اجل من نزدیک شده است؛ عرضه داشتم: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! آیا ابوبکر را خلیفه خود نمی‌کنی؟! در پاسخم از من روی بگردانید، فهمیدم موافق با این خلافت نیست؛ عرضه داشتم عمر چطور؟ باز از من روی بگردانید، فهمیدم با خلافت عمر موافق نیست، پرسیدم: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! علی علیه‌السلام را جای خود نمی‌نشانی؟

حضرت فرمود: به آن خدایی که معبودی جز او نیست خلیفه بعد از من خود اوست، اگر با او بیعت کنید و اطاعتش نمایید همه شما را داخل بهشت می‌کند. (مجمع الزوائد، ج 8 ص 314- فضائل الخمسه- علی در کتب اهل سنّت)

 

      190-      امام علی علیه‌السلام به یمن می‌رود

 

رسول اکرم صلی‌الله علیه و آله تصمیم گرفت که حکومت یمن را به امام علی علیه‌السلام واگذارد و او را روانه نماید تا احکام حلال و حرام را به آن‌ها یاد بدهد و برای اهل آنجا بر طبق قرآن، حکومت نماید؛ حضرت خدمت پیامبر رسید و عرض کرد: یا رسول‌الله! مرا برای قضاوت بین مردمان فراخواندی و حال‌آنکه جوانم و علم و دانش به همه قضایا ندارم.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: نزدیک من بیا؛ پس علی علیه‌السلام به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله نزدیک شد، پیامبر صلی‌الله علیه و آله دست بر سینه امیرالمؤمنین علیه‌السلام زد و فرمود: خداوندا! قلب علی علیه‌السلام را هدایت کن و راهنمایی نما و زبان او را ثابت بدار! امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: من بعد از آن مقام، در قضاوت کردن بین دو نفر، هرگز شک نکردم. چون امیرالمؤمنین علیه‌السلام در یمن، مستقر گردید و در آنجا منزل برگزید، شروع به حکم و قضاوت و رهبری نمود و همه مسائل را طبق موازین شرع، تشریح و جاری کرد. (الارشاد- قضاوت‌های محیرالعقول، ص 9)

 

      191-      خواهر امام شکایت می‌کند

 

آن‌هایی که پیامبر صلی‌الله علیه و آله را در مکّه آزار و اذیّت می‌رساندند و از دشمنی به او هیچ دریغ نمی‌ورزیدند، امام به حساب آنان می‌رسید و شرّشان را دفع می‌کرد.

به امام خبر رسید که‌ام هانی، خواهرش، چند نفر از طایفه بنی مخزوم، مانند حارث بن هشام و قیس بن سائب را پناه داده است؛ حضرت درحالی‌که سر و صورت خود را با کلاه و مقنعه آهنی پوشانده بود به طرف خانه خواهر رفت و به در خانه که رسید فرمود: آن‌هایی که پناه دادید از خانه بیرون کنید!

راوی می‌گوید: این چند نفر که در خانه پناهنده شده بودند، از ترس این کلام، مانند مرغ حباری فضله انداختند!

ام هانی از خانه بیرون آمد درحالی‌که برادر را نمی‌شناخت، گفت: ای بنده خدا! منام هانی دخترعموی رسول خدا و خواهر علی بن ابیطالبم؛ از خانه‌ام دور شو! حضرت فرمود: اینان را از خانه‌ات بیرون کن، ام هانی گفت: به خدا سوگند به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله شکایت را می‌کنم.

امام کلاه و مقنعه را برداشت، ام هانی برادر را شناخت و پیش آمد، او را در برگرفت و گفت: فدایت شوم! قسم خوردم که شکایتت را به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله کنم! حضرت فرمود: برو ادای قسم خود کن و الآن پیامبر در بالای درّه است.

ام هانی گفت: نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمدم و او در چادری مشغول شستشوی بود و فاطمه علیها السّلام مواظب بود که کسی داخل نیاید، وقتی پیامبر، کلام مرا شنید فرمود: خوش‌آمدی! گفتم: پدر و مادرم فدایت! امروز آمدم تا شکایت علی بن ابیطالب را نزدت کنم! پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: هرکس را تو پناه دادی، من هم پناه دادم.

فاطمه علیها السّلام فرمود: ای‌ام هانی! آمدی شکایت علی علیه‌السلام را کنی درحالی‌که علی علیه‌السلام دشمنان خدا و رسولش را ترسانده است؟!

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: خداوند کوشش علی علیه‌السلام را پذیرفت، من هم هر کسی را که‌ام هانی پناه دهد، به خاطر آن‌که خواهر علی بن ابیطالب است، پناه دادم. (الارشاد، ص 72)

 

     192-     برای خدا و نزد خدا نیست و خدا نمی‌داند؟

 

امام حسین علیه‌السلام فرمود: «شخص یهودی از حضرت علی علیه‌السلام پرسید: مرا خبر ده از چیزی که برای خدا نیست و از چیزی که نزد خدا نیست و از چیزی که خدا نمی‌داند؟

حضرت فرمود: امّا آنچه را که خداوند- عزّوجلّ نمی‌داند آن قول شما، ای گروه یهود است که عقیده دارید عزیز، پسر خداست، بااینکه خدا فرزندی برای خود نمی‌داند.

امّا چیزی که برای خدا نیست، آن شریک است؛ و آنچه نزد خدا نیست، ظلم به بندگانش می‌باشد که نزدش نیست.

یهودی گفت: من شهادت می‌دهم که خدا یکی است و پیامبر صلی‌الله علیه و آله رسول خداست و اسلام آورد». (التوحید (الصدوق) ص 377)

 

     193-     امام علی علیه‌السلام فرماندارش را تسلی می‌دهد

 

سهل بن حنیف أوْسی برادر عثمان بن حنیف از بزرگان اسلام به شمار می‌رود که حضرت صادق علیه‌السلام فرمود: «سهل از نقباء پیغمبر صلی‌الله علیه و آله بود و احدی از قریش و مردم به منصب او نمی‌رسد». او در جنگ‌های بسیاری از

 جمله بدر و احد و صفین شرکت داشت. وقتی‌که امام علی علیه‌السلام برای جنگ بصره و سرکوبی طلحه و زبیر حرکت کرد، سهل را در مدینه به جای خود گماشت؛ ازجمله حضرت، استانداری فارس را هم به او محوّل کرده بود. آن‌قدر سهل موردعنایت امام امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود که در نماز بر جنازه‌ی سهل، هر جمعیت تازه‌ای می‌آمدند حضرت نماز را تکرار می‌کرد و تا پنج بار بر او نماز گزارد و فرمود: اگر هفتاد مرتبه بر او نماز بخوانم سزاوار است، چه آن‌که او از یاران جنگ بدر است و خود حضرت او را در دو پارچه کفن نمود و دفن کرد. او در سال 38 هجری در کوفه درگذشت.

«سهل بن حنیف» از طرف حضرت به فرمانداری مدینه برگزیده شده بود؛ بعد از جنگ صفین مردم، یکی‌یکی به خاطر پول دادن معاویه به آن‌ها، از پیش سهل می‌گریختند و این ضربه سنگینی برای روحیّه سهل به حساب می‌آمد حضرت، بعد از اطّلاع، این نامه را برای تسکین و تشفی قلب یار موثق خود، نوشت:

امّا بعد، به من خبر رسیده افرادی که نزد تو هستند یکی‌یکی در پنهانی به معاویه می‌گروند، پس به خاطر از دست دادن آنان و کم شدن کمک، محزون مباش! ضلالت (پول‌پرستی و دنیاپرستی) برای آنان کافی است و جدایی ایشان از هدایت و حق و شتافتن به گمراهی و جهل برای تو شفایی است. همانا اینان اهل دنیا هستند که به آن رو آوردند و به‌سرعت به‌سوی آن می‌روند، بااینکه عدل را شناختند و دیدند و شنیدند و باور نمودند و دانستند که مردم در نزد ما در حق و حقوق یکسان‌اند، پس گریختند به سوی اختصاصی زیاد که دور باشند از رحمت حق و نابود شوند؛

قسم به خدا که اینان از جور (حکومت علی علیه‌السلام) فرار ننمودند و به عدل (حکومت معاویه) ملحق نشدند و ما امیدواریم که خداوند در این امر، دشواری‌ها را بر ما آسان و سختی‌ها را سهل گرداند، انشاء الله والسلام علیک». (سفینه البحار، ج 1، ص 676- پیغمبر و یاران، ج 3- الاستیعاب- اسدالغابه- سیره ابن هشام. نامه 70 نهج‌البلاغه- علی و فرمانداران، ص 21)

 

     194-     امام در جنگ، منتظر نزول ملائکه است

 

عبدالله عنوی روایت می‌کند: «در جنگ جمل در خدمت حضرت علی علیه‌السلام نشسته بودم که ناگاه یکی از ملازمان آن حضرت رسید و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! تیرهای لشکر مخالف به ما می‌رسد و ما را مجروح می‌کند، ما را اجازه جنگ بفرما! حضرت جواب نفرمود و جمعی دیگر از روی بیم و هراس به خدمت آن حضرت آمدند و عرض کردند که دشمن نزدیک است که بر ما غلبه کند و شما اجازه جنگ نمی‌دهید؟! حضرت فرمود: ای قوم! چگونه جنگ نمایم و حال‌آنکه منتظر نزول ملائکه‌ام که رسول خدا صلی‌الله علیه و آله مرا از آن خبر داده است تا ملائکه نازل نشوند، من جنگ نمی‌کنم».

عبدالله گوید: «بعد از اندک زمانی، نسیمی خوشبوتر از عنبر مانند «مشک اذفر» وَزید بااینکه زره و کلاه خود و جامه در برداشتم امام برخاسته، زره پوشید و متوجّه جنگ گردید؛ من بسیار جنگ و مجادله دیده بودم لکن هیچ جنگی را مانند آن به فتح نزدیک‌تر مقرون به ظفر و نصرت ندیده بودم». (تحفه المجالس، ص 148)

 

     195-     چرا معاویه را دشنام می‌دهید؟

 

جناب سید ابوالقاسم میرفندرسکی (استاد شیخ بهایی) در اثناء سیاحت خود به هندوستان رسید؛ پادشاه آنجا از سید، خواهش ملاقات نمود، لکن سیّد به جهت سُنّی بودن پادشاه قبول ملاقات نکرد تا این‌که پادشاه، اصرار کرد و سید به‌شرط این‌که گفتگوی مذهبی نشود، قبول ملاقات کرد.

بعد از ملاقات، پادشاه گفت: «هرچند قرار بر این شده که گفتگو از مذهب نشود، لکن یک سؤال می‌کنم در خصوص معاویه که شما به چه سبب او را دشنام می‌دهید؟ سید گفت: «جواب این بعد از سؤالی است که از پادشاه می‌شود». پادشاه گفت: «بفرمایید!»

سید گفت: «چنانچه فرض کنیم که علی علیه‌السلام و معاویه در وقتی‌که اراده جنگ داشتند تو می‌بودی و هر یک تو را به جهت جنگ می‌طلبیدند، آیا امر کدام‌یک را اطاعت می‌نمودی؟» پادشاه گفت: «نظر به این‌که علی علیه‌السلام بالاجماع، خلیفه است و مخالفت او کفر است، نمی‌توانم مخالفت او را بکنم، البته حکم او را اطاعت می‌کردم».

سید فرمود: «بعد از حضور و تهیّه صفوف، هرگاه معاویه خود به جنگ می‌آمد و مبارزه می‌طلبید و علی علیه‌السلام تو را امر می‌فرمود که به مبارزه او روی، مخالفت می‌کردی یا اطاعت؟» شاه گفت: «چون مخالفت او کفر است، اطاعت می‌کردم»؛ سید گفت: «بعد از جنگ با معاویه، هرگاه او شمشیر، حواله تو می‌کرد آیا تن به کشتن می‌دادی یا از جهاد فرار می‌کردی یا تو نیز شمشیر بر او می‌کشیدی و سعی در کشتن او می‌کردی؟» شاه گفت: «البته سعی در کشتن او می‌کردم». سید گفت: «این امر را طاعت می‌دانستی یا معصیّت؟» گفت: «نظر به این‌که به امر علی علیه‌السلام بود اطاعت می‌دانستم». سید گفت: «شخصی که تو سعی در کشتن او را اطاعت می‌دانی از من چه سؤال می‌کنی در سبب مذمّت آن؟! شاه ساکت شد». (کتاب الخزایین، ص 134)

 

     196-     سگ است یا گوسفند؟

 

اعرابی از امام علی علیه‌السلام سؤال کرد: «سگی بر گوسفندی جهید و آن گوسفند، حامله شد و زائید؛ فعلاً بر ما مشکل شده است که حکم سگ بر او بار نماییم یا حکم گوسفند؟»

فرمود: «اگر علف می‌خورد گوسفند است و اگر استخوان می‌خورد سگ است».

اعرابی گفت: «گاهی علف و گاهی استخوان می‌خورد».

فرمود: «نگاه کن اگر مثل سگ آب می‌خورد، سگ است و اگر مثل گوسفند آب می‌خورد گوسفند است».

اعرابی گفت: «هر دو قسم، آب می‌خورد».

فرمود: «ببین اگر در آخر گوسفندان و دنبال آن‌ها حرکت می‌کند سگ است و اگر در وسط یا جلوه راه می‌رود گوسفند است».

اعرابی گفت: «همه قسم راه می‌رود».

فرمود: «نگاه کن اگر در وقت خوابیدن، مثل گوسفند می‌خوابد گوسفند است و اگر بر سر دُم می‌نشیند سگ است».

اعرابی گفت: «گاهی بر سر دُم و گاهی مثل گوسفند می‌خوابد». فرمود: «نگاه کن اگر مثل سگ، بول می‌کند سگ است و اگر مانند گوسفند بول می‌کند گوسفند است».

اعرابی گفت: «گاهی مثل سگ و گاهی مثل گوسفند بول می‌کند».

حضرت فرمود: «پس آن را ذبح کن اگر شکمبه دارد گوسفند است و اگر شکمبه ندارد سگ است». (کشکول شیخ بهایی- قضاوت‌های امیرالمؤمنین علیه‌السلام، ص 194)

 

     197-     اگر از زمان وفات پیامبر تابع می‌شدند

 

حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «ای طلحه! تمامی آیاتی که خداوند بر پیامبر صلی‌الله علیه و آله نازل نمود، به املاء پیامبر صلی‌الله علیه و آله نزد من است، هر حلال و حرام و حدود و احکام یا هر چیزی که امّت تا روز قیامت، احتیاجی داشته باشند حتّی دیه خراشی که بر بدن وارد آید، نزد من است که به املاء پیامبر صلی‌الله علیه و آله و با دست خطّ من نوشته شده است».

طلحه پرسید: «آیا هر چیزی از کوچک و بزرگ و خاص و عام، آنچه شده یا می‌شود تا روز قیامت در آن نوشته شده و نزد تو است؟» حضرت فرمود: «آری؛ و غیر از این پیامبر در مرضش، اسرار و کلید هزار باب از علم که از هر باب هزار در باز می‌شود پنهانی به من آموخت؛ اگر این امّت از زمان وفات پیامبر صلی‌الله علیه و آله تابع می‌شدند و از من اطاعت می‌کردند از بالا و پایین بر آنان نعمت می‌بارید و می‌خوردند؛ ای طلحه! تو خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله حاضر نبودی هنگامی‌که ورق آهنی را خواست تا در آن چیزی بنویسد که امّت گمراه نشوند و اختلاف پیدا نکنند که در آنجا رفیقت (عمر) گفت: «پیغمبر صلی‌الله علیه و آله (نعوذبالله) هذیان می‌گوید و پیامبر از این سخن او به غضب آمد»؟ گفت: «آری! شاهد بودم»؛ حضرت فرمود: «در آن روز، وقتی شما از نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله رفتید به من خبر داد که قصد داشت چه چیز در آن بنویسد و امّت را بر آن ملزم کند، جبرئیل به او خبر داد که خداوند اختلاف و تفرّق این امّت را می‌داند». (کتاب سلیم بن قیس- اسرار آل محمّد، ص 83)

 

     198-     ده فرق میان علم و مال

 

سلمان فارسی گوید: «پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله فرمود: «انا مدینه العلم و علی بابها»: «من شهر علمم و علی علیه‌السلام «دربِ» در آن شهر است». همین‌که این گفتار را خوارج شنیدند بر امیرالمؤمنین علیه‌السلام حسد ورزیدند؛ پس ده نفر از بزرگان آن‌ها متّفق شدند و گفتند: هر یک از مایم مسئله معیّنی را از حضرتش می‌پرسیم، اگر به هرکدام از ما جوابی به غیر جواب دیگری داد، معلوم می‌شود که این گفتار پیامبر راست است.

اوّلی به حضور امام آمد و پرسید: علم بهتر است یا مال؟ امام فرمود: علم بهتر است؛ چون علم، میراث انبیاء است و مال، میراث قارون و فرعون و هامان و شداد است.

دوّمی پرسید: علم بهتر است یا مال؟ امام فرمود: علم؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال را تو باید حفظ کنی.

سوّمی پرسید: علم بهتر است یا مال؟ امام فرمود: علم؛ چون برای شخص عالم، دوستان بسیار است، ولی برای شخص مال دار، دشمنان فراوان است.

چهارمی پرسید: علم بهتر است یا مال؟ امام فرمود: علم؛ برای این‌که از مال اگر انفاق کنی کم می‌شود ولی از علم کم نمی‌شود.

پنجمی پرسید، امام فرمود: علم؛ چون‌که شخص مال دار به بخل و لئیم بودن نامیده می‌شود، به خلاف شخص عالم که از او به بزرگی یاد می‌شود.