سویدای دل (شرح گلشن راز)

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مطالعه کتب

 

سویدای دل

   

مقدمه

 

بحری است وجود جاودان موج زنان **** زان بحر ندیده غیرِ موج، اهل جهان

از باطن بحر، موج بین گشته عیان **** بر ظاهر، بحر و بحر، در موج نهان

(جامی)

 

حقیقت حق جز هستی نیست و هستی او را انحطاط و پستی نی.

مقدس است از سمت تبدّل و تغیّر و مبرّاست از وَصمت تعدد و تکثّر.

 

از همه نشان‌ها بی نشان،

نه در علم گنجد و نه در عیان،

همه چندها و چون ها از او پیدا و او بی چند و چون.

همه چیزها به او مدرَک و از احاطه‌ی ادراک، بیرون.

چشم سر، در مشاهده‌ی جمال او خیره و دیده‌ی سِّر بی ملاحظه کمال او تیره.

همه‌ی صفات اوست که از اوج کلیّت و اطلاق تنزل فرموده، در حضیض جزویّت و تقیّد تجلی نموده است.

تا تو از جزء به کلّ راه بری، از تقیید به اطلاق روی آوری؛

نه آن که جزء را از کلّ ممتاز دانی و به مقیّد از مطلق بازمانی. (لایحه پنجم و سیزدهم لوایح)

 

نفحات الهیّه نصیب این فقیر شد که در سال 1374 گلشن راز تألیف عارف نامی شیخ محمود شبستری (متوفی 720) را که به نظم بوده، به نثر در آوردم و غوامض و دقایق آن را به بیانی ساده و روان تبدیل کردم و در سال 1388 به نام سویدای دل به چاپ رسید و در دسترس خوانندگان قرار گرفت.

 

چون بنا شد، همه کتابهای مطبوع در سایت گلستان کشمیری قرار گیرد،‌ لذا توضیح و شرح مختصر و موجز را بدون آوردن نظم، تقدیم طالبان وادی طریقت نموده تا انشاء الله مفید انظار سالکان قرار گیرد.

 

و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین

 

 

 

بسم‌الله الرحمن الرحیم

بنام آنکه جان را فکرت آموخت **** * چراغ دل به نور جان برافروخت

به نام خدایی که روح را که مدرک حقایق است،‌ اندیشه‌ی ظاهر و باطن آموخت و چراغ دل، که واسطه‌ی بین روح و نفس است را به نور جان، برافروخت و آن را زنده و راهنمای ما ساخت.

 

ز فضلش هر دو علم گشت روشن **** * زفیضش خاک آدم گشت گلشن

از نور و فضل حق‌تعالی، هر دوعالم غیب و شهود آفریده و روشن شد و از این فیض حقّانی، خاک زمین و طینت آدم گلستان گردید.

 

توانائی که دریک طرفه‌العین **** زکاف و نون پدید آورد کونین

او که با قدرت نامتناهی‌اش در یک‌چشم بر هم زدن، با کُنِ وجودی و اراده، کلیّه‌ی اعیان جمیع دوعالم غیب و شهود را به وجود آورد.

 

 چو قاف قدرتش دم بر قلم زد **** هزاران نقش بر لوح عدم زد

چون قلم صنع و اراده الهی تعلق گرفت به قاف قدرت که عالم را خلق نماید، هزاران نقوش و کثرات را بر لوح عدم زده و موجودات به وجود خارجی تحقّق پیدا کردند و از نیستی به هستی آمدند.

 

 از آن گشت پیدا هر دوعالم **** وز آن دم شد هویدا جان آدم

از نفس رحمانی حق‌تعالی، هر دوعالم غیب و شهود به تجلی بوجود آمدند و از آن حقیقت، نفس خلیفه‌الله، هویدا و آشکار شد.

 

 در آدم شد پدید این عقل و تمییز **** که تا دانست از آن اصلِ همه‌چیز

چون در آدم عقل و قوه‌ی تمییز به ظهور پیوست، آدم به اصل همه‌چیز دانا شد.

 

چو خود را دید یک شخص معیّن **** تفکر کرد تا خود چیستم من

وقتی آدم خویش را به تعیّنِ خاص، در یک «کالبد هستی یافته» دید که دارای مظهریّت الهی است، تفکر نمود که، منِ امکانی چه هستم.

 

ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد **** وز آنجا باز بر عالم گذر کرد

با جزئی بودن خویش از کثرات به‌سوی واحد مطلق، به شعور و کشف سفر نمود و بعد برای هدایت عقول به عالم جزئی و امکانی بازگشت.

 

 جهان را دید امر اعتباری **** چو واحد، گشت در اعداد ساری

آدم در سیر بالله وجدان یافت که همه جهان از کثرات و جزئیّات اعتباری بوده و وجود حقیقی یکی است؛ همه‌ی کثرات، همانند واحد در اعداد، تکرار واحد است و اصل آن وجود حق می‌باشد که در هستی جاری است و به آن ارزش می‌دهد.

 

جهان خلق و امر از یک نفس شد **** که هم آندم که آمد باز پس شد

همه جهان از عالم غیب و شهود، مانند عالم عقول و ماده، از یک نفس رحمانی پدیدار شد و پس از مراتب نزولی،‌ باز به سیر صعودی به واحد مطلق می‌رسد.

 

ولی این جایگه آمد شدن نیست **** شدن چون بنگری جز آمدن نیست

در اینجا مسئله‌ی آمدن و رفتن یا صعود و نزول را، اگر به چشم باطن بنگری، مشهود یکی است، اما تجدّد تجلیّات و فیض به نحوی است که ادراک نمی‌شود.

 به اصل خویش راجع گشت اشیاء **** همه یک چیز شد پنهان پیدا

اصل همه‌چیز، هستی حق است و همه‌ی کثرات از غیب و شهود، به او برمی‌گردند.

 

تعالی‌الله قدیمی کو به یک‌دم **** کند آغاز و انجام دوعالم

خداوند، بزرگ و قدیم است که به یک‌دم رحمانی،‌ دوعالم غیب و شهود را به انجام می‌رساند و به آن، هستی و نیستی می‌بخشد.

 

جهان خلق و امر آنجا یکی شد **** یکی بسیار و بسیار اندکی شد

همه‌ی عالم غیب و شهود، نزد حق‌تعالی یکی است اما به‌صورت کثرات، واحدِ کثیر نماست؛ یعنی، در مظاهر به اشکال خاص ظهور می‌نماید که واحد بسیار و بسیار، اندک می‌نماید.

 

همه از وَهمِ تست این صورت غیر **** که نقطه دایره است از سرعت سیر

این وَهم توست که تجلیّات را به غیریّت و دگرگونی می‌بینی، همانند آتش‌گردان که به خاطر سرعت در سیر، آن را مستدیر دیده و حال‌آنکه آتش یک نقطه بیش نیست.

 

یکی خط است زاول تا به آخِر **** بر او خلق جهان گشته مسافر

درواقع از اول مراتب خلق تا آخرین مرتبه که الهیّت است یک خط بوده و تمام خلق عالم بر خط مذکور مسافرند.

 

در این ره انبیاء چون ساربان‌اند **** دلیل و رهنمای کاروان‌اند

در این سیر نزولی و عروجی که خلق به دنیا آیند و روند، انبیاءِ عظام، همانند ساربانان هستند که کاروان هستی خلق را راهنما و نشانه می‌باشند.

 

وز ایشان سیّد ما گشته سالار **** هم او اول و آخر درین کار

از انبیاء، پیامبر ما حضرت محمّد صلی‌الله علیه و آله و سلم بزرگ و آخرینِ همه‌ی آنان گشت. او که مظهر کامل اسماء و صفات ربوبی بوده و بر همگان از اول تا آخر، در این کاروان هستی پیشوا شد.

 

احد درمیم احمد گشت ظاهر **** در این دورْ اول آمد عین آخر

خداوند احدست و تعدّد در او نیست، یکمیم به احد اضافه کرد و احمد شد (که همه‌ی موجودات به خاطر او که عقل کل و انسان کامل بود در عالمِ خلق، به ظهور پیوستند) و بدین‌وسیله، به عالم شهادت رسید و ظاهر شد.

 

ز احمد تا احد یک میم فرقست **** جهانی اندر آن یک میم غرقست

از لفظ احدِ خداوندی تا احمد (عقل کل) یکمیم فرق است که اشاره به دایره‌ی موجودات بوده که مظهر حقیقت احمدی و در او غرق‌اند.

 

بر او ختم آمد، پایان این راه **** بدو منزل شده اُدْعوُا إلَی الله

به خاطر حقیقت محمدیّه دعوت مردم به‌سوی خدا توسط انبیاء به او ختم گردید؛ چه آن‌که اکمل در همه‌ی مراتب او بوده است.

 

مقام دلگشایش جمع جمع است **** جمال جان فزایش شمعِ جمع است

مرتبه و مقام رسول اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم جمع‌الجمعی است و جامع تمام اسماء و صفات حق بوده و مشاهده جمال او که همه‌ی کمالات را داراست، روشن‌کننده‌ی همه‌ی مجردات و قلوب است.

 

شده او پیش و دل‌ها جمله در پی **** گرفته دستِ جان‌ها دامن وی

پیامبر ما، بر همه انبیاء و اولیاء، رهبر گشته و دل‌های آنان دنبال و متوجه او بودند و همه‌ی نفوس برای توحید و تکامل، دست به دامنِ ذی جود او زدند.

 

درین ره اولیاء باز از پس و پیش **** نشانی داده‌اند از منزل خویش

در طریق الی الله، اولیاء و اوصیاء پس از انبیاء، واصلان بوده‌اند که سالکان را از راه و رسم منازل خبر می‌دهند.

 

به حد خویش چون گشتند واقف **** سخن گفتند در معروف و عارف

اولیای الهی چون به منزلت خود از حقایق اسماء و صفات آگاه شدند، درباره معروف (خدا) و عارف (سالک واصل) که به واحد مطلق متصل گردیده، سخن گفتند.

 

یکی از بحر وحدت گفت انا الحق **** یکی از قرب و بُعد و سِیر زورق

اولیاء به‌اندازه‌ای که راه پیمودند، یکی در دریای یکتایی او محو شد و دعوی انا الحق کرد و دیگری از قرب و وصل و دوریِ از مبدأ و مراتب سیر و سلوک (حرکت کشتی) و عبور از منازل گفت.

 

یکی را علم ظاهر بود حاصل **** نشانی داد از خشکی ساحل

بعضی به علم احکام دست یافته و به معنی و باطن نرسیدند و همه را ارشاد و هدایت به آن می‌کنند.

 

یکی گوهر برآورد و هدف شد **** یکی بگذاشت آن نزد صدف شد

بعضی که گوهر معانی یافتند و اظهار نمودند، هدف تیرِ طعن اهلِ ظاهر قرار گرفتند و بعضی دیگر، حقایق و اسرار را کتمان نموده و اسرارِ همچون گوهر را، در صدف پنهان نمودند.

 

یکی در جزو و کل گفت این سخن باز **** یکی کرد از قدیم و محدث آغاز

بعضی اولیاء از کثرت و جزء سخن گفتند و بعضی از واحد مطلق و کلّ صحبت کردند. عده‌ای از حضرت قدیم ازلی و عدّه‌ای از ممکن و محدث گویند.

 

یکی از زلف و خال و خط بیان کرد **** شراب و شمع و شاهد را عیان کرد

یکی زلف و خال و خط را بیان کرد و شراب و شمع و شاهد را آشکار نمود.

 

یکی از هستی خود گفت و پندار **** یکی مستغرق بت گشت و زنّار

عدّه‌ای از حُجب و پندارهای خودیّت و کثرات گویند تا با رفع موانع، وحدت آید. عده‌ای هم استغراق در توحید را برگزیده و با ریاضت و مجاهدت، کمر همّت به طاعت بسته‌اند.

 

سخن‌ها چون به وِفْق منزل افتاد **** در افهام خلایق مشکل افتاد

چون اولیاء آنچه رفته و یافته، موافق با منزلت خویش سخن گویند و مردم، آن را مختلف تعبیر کنند، موجب شود فهم آن برای همگان مشکل گردد.

 

کسی را کاندر این معنی است حیران **** ضرورت می‌شود دانستن آن

افرادی که اشارات آن‌ها را، به لفظ نه به معانی می‌شنوند، سبب حیرتشان شده، پس لازم است اصطلاحات و اشارات اولیاء را یاد بگیرند.

 

گذشته هفده از هفت‌صد سال **** ز هجرت ناگهان در شهر شوال

در ماه شوال سال 717 هجری قمری ناگهان رسولی نزدم آمد.

 

رسولی با هزاران لطف و احسان **** رسید از خدمت اهل خراسان

پیغام‌رسان با هزاران لطف و هدایا و احسان از منطقه‌ی خراسان بود و گفت:

 

بزرگی کاندر آنجا هست مشهور **** باقسام هنر چون چشمه‌ی نور [هور]

بزرگی (به نام امیر سید حسینی، مرید شیخ بهاءالدین زکریا ملتانی) در آن دیار است که به اقسام هنرها، همانند چشمه‌ی آفتاب و نور است.

 

همه اهل خراسان از کِه و مِه **** در این عصر از همه گفتند او بِه

همه‌ی اهل خراسان از کوچک و بزرگ در این زمان، از او به خاطر فضل و دانش، تعریف و تمجید می‌کنند که او از همه بهتر است.

 

نوشته نامه‌ای در باب معنی **** فرستاده بَرِ ارباب معنی

نامه‌ای در باب حقایق و معانی نوشته و برای اهل معنی فرستاده است.

 

در آنجا مشکلی چند از عبارت **** ز مشکل‌های ارباب اشارت

و در آن نامه، از عبارات و اشارات مشکله‌ی اهل عرفان و سلوک نوشته است.

 

به نظم آورده و پرسیده یَک یَک **** جهانی معنی اندر لفظ اندک

مطالب به نظم آورده با الفاظ اندک که معانی بسیاری از آن برخاسته می‌شود را، پرسیده است.

 

رسولْ آن نامه را بر خواند ناگاه **** فتاد احوال او حالی در افواه

پیام‌آور، آن نامه (سؤال) را برای عده‌ای، در شهر (تبریز) آورد و خواند و آن‌ها را آگاه ساخت و زبانزد مردم شهر گشت.

 

در آن مجلس عزیزان جمله حاضر **** بدین درویش هر یک گشته ناظر

در آن مجلس عزیزان حاضر از اهل فضل و معنی، نگاه به منِ درویش نموده که جواب آن‌ها را (که موقوف بر کشف و شهود است) بدهم.

 

یکی کو بود مرد کار دیده **** ز ما صدبار این معنی شنیده

یک نفر، کاردیده (به نام امین الدین) در مجلس بود که بارها این معانی را از من پرسیده بود و جواب شنیده بود.

 

مرا گفتا جوابی گوی در دم **** کز آنجا نفع گیرند جمله عالم

به من گفت: زود جواب این مسئله‌ی عرفانی را بده تا همه‌ی اهل عالم از آن استفاده برند.

 

بدو گفتم چه حاجت کائن مسائل **** نوشتم بارها اندر رسائل

گفتم: چه حاجت است بااینکه بارها در رسائل مختلف (مانند رساله‌ی حق الیقین و رساله‌ی شاهد) جواب این نوع مسائل را نوشتم، باز تکرار کنم؟

 

یکی گفتا ولی بر وفق مسئول **** ز تو منظوم می‌داریم مأمول

یک نفر از اهل مجلس گفت: شما قبلاً به نثر جواب دادید، لکن جواب را به نظم و شعر بدهید.

 

پس از الحاح ایشان کردم آغاز **** جواب نامه در الفاظ ایجاز

پس از اصرار زیاد، به طریق موجز شروع به جواب به طریق نظم کردم.

 

بیک لحظه میان جمعِ بسیار **** بگفتم جمله را بی‌فکر و تکرار

در مدت بسیار کم در میان جمع بسیاری از اهل آن مجلس، بی‌اندیشه و تکرار، جواب گفتم.

 

کنون از لطف و احسانی که دارند **** ز ما این خورده گیری در گذارند

چون جواب داده شد، اکنون شنوندگان و خوانندگان، با لطف و احسانی که دارند، اگر عیب و کمبودی در الفاظ و قافیه یافتند، چشم‌پوشی کنند.

 

همه دانند کائن کس در همه عِمر **** نکرده هیچ قصد گفتن شعر

البته همه می‌دانند که من هیچ‌گاه قصد گفتنِ معانی را به شعر، در تمام عمر نداشتم.

 

بر آن طبعم، اگرچه بود قادر **** ولی گفتن نبود الا به نادر

قدرت بر گفتن شعر داشتم، اما به ندرت شعر می‌گفتم.

 

ز نثر ار چه کتب بسیار می‌ساخت **** بنظم مثنوی هرگز نپرداخت

اگرچه کتاب‌های بسیاری به نثر تألیف کردم، ولی به نظم مثنوی هیچ تألیفی نکردم.

 

عروض قافیه معنی نسُنجد **** به هر ظرفی درو معنی نگنجد

گرچه با عروض میزان شعر و قافیه‌ی آخرین کلمه‌ی هر بیت، تکرار شود، نمی‌توان معانی را سنجید و به هر ظرفی معانی درنمی‌آیند.

معانی هرگز اندر حرف ناید **** که بحر قلزم اندر ظرف ناید

معانی و حقایق هیچ‌گاه در ظرف حروف نیایند، چنان‌که آب دریای سرخ و بزرگ، در ظرفی کوچک قرار نمی‌گیرد.

 

چو ما از حرف خود در تنگنائیم **** چرا چیزی دگر بر وی فزائیم

چطور می‌توان مشاهدات و معاینات را به لفظ درآوریم؟ چه آن‌که در شرح آن در تنگنایِ حروف قرار می‌گیریم. پس نباید مشکلی دیگر بر آن برافزاییم.

 

نه فخراست این سخن کز باب شکراست **** به نزد اهل‌دل تمهید عذر است

البته ادعای این نکته که همه را در یک مجلس به نظم درآوردم، نه از باب خودستایی است، بلکه از باب شُکر و به نزد اهل‌دل جهت عذر است تا اگر قصوری دیده شد، مورد عفو قرار دهند.

 

مرا از شاعری خود عار ناید **** که در صد قرن، چون عطار ناید

شاعر بودن، برای من ننگ نیست، گر چه در هر صد قرن، یکی شاعر مانند عطار نیشابوری نیاید.

 

گرچه زین نمط صد عالَم اسرار **** بود یک شمه از دکان عطار

اگرچه در این روش و نوع معارف، اسرار زیادی بود، لکن در مقابل معارف جناب عطار نیشابوری، خیلی کم است که نظم درآوردم.

 

ولی این بر سبیل اتفاق است **** نه چون دیو از فرشته استراق است

ولی همه‌ی اشعار این کتاب را برحسب اتفاق گفتم، نه مانند شیاطین که از فرشتگان استراق سمع و مطالب را به سبیل تقلید و سرقت گیرند، یعنی مطالب من تقلیدی از دیگران نیست.

 

علی الجمله جواب نامه در دم **** بگفتم یک بیک، نه بیش و نه کم

جواب نامه‌ی آن بزرگ را یک‌به‌یک، نه کم و نه زیاد، به یک زمان و مجلس گفتم.

 

رسول آن نامه را بِسْتد به اِعزاز **** وز آن راهی که آمد باز شد باز

آن رسول که از خراسان آمده بود با احترام و بزرگداشت، آن جواب‌ها را گرفت و از همان راهی که آمده بود، بازگشت.

 

دگرباره عزیز کار فرمای **** مرا گفتا به آن چیزی بیفزای

بار دیگر آن کاردیده که مسبب جواب سؤالات بود به من گفت: چیزی بر آن‌ها اضافه کن تا برای همگان روشن‌تر شود.

 

همان معنی که گفتی در بیان آر **** ز عین علم با عین عیان آر

و همان معنی را که به علم‌الیقین گفتی در بیان آور تا به عین‌الیقین و مشاهدات تبدیل گردد.

 

نمی‌دیدم در اوقات آن مجالی **** که پردازم بدو از ذوق حالی

در وقت خویش مجالی برای اضافه کردن نیافتم، چون ذوق و حالش پیش نمی‌آمد.

 

که وصفِ آن، بگفت و گو، محال است **** که صاحب‌حال داند، کان چه حال است

که وصف «حال داشتن» را فقط صاحبِ حال می‌داند که وقتی ذوقش در حقایق نیاید، به مقال و نظم هم کشیده نمی‌شود.

 

ولی بر وفق قول قائل دین **** نکردم رد، سؤال سائل دین

به‌هرتقدیر، در برابر فرموده‌ی رسول گرامی صلی‌الله علیه و آله و سلم مجالی هم برای رد کردن سؤال‌کننده‌ی دینی (آن مرد کارکرده‌ی طریقت) نبود.

 

ولی آن تا شود روشن‌تر اسرار **** درآمد طوطی نطقم به گفتار

پس برای روشن‌تر شدن حقایق، طوطی نطقم به زبان گفتار درآمد.

 

به عون و فضل و توفیق خداوند **** بگفتم جمله را در ساعتی چند

به کمک و فضل و توفیق حضرت حق، در چند ساعت اشعار را گفتم.

 

دل از حضرت، چو نام نامه درخواست **** جواب آمد بدل، کان گلشن ماست

خواستم با الهام از حضرت حق، جواب اشعار عرفانی را چه نام‌گذاری کنم، به دل آمد که آن را گلشن راز به نامم که در آن گل‌های زیبا و رنگارنگ از حقایق و معانی وجود دارد.

 

چو حضرت کرد نان نامه گلشن **** شود زو چشم دل‌ها جمله روشن

چون خداوند نام این منظوم را به دلم، «گلشن» الهام کرد، ان‌شاءالله چشم بصیرت دل‌های سالکان هم از این گلشن روشن و منور گردد.

 

1- تفکّر

 

نخست از فکر خویشم در تحیّر **** چه چیز است آنکه گویندش تفکّر

اول سؤالی که سائل کرد این است که: به ذهنم آمد که از اندیشه‌ام در حیرتم که معنی تفکر چیست؟

 

مرا گفتی بگو چِبوَد تفکر **** کزین معنی بماندم در تحیر

به من گفت: که تفکر چیست؟ در تحیّر ماندم که چه جوابی بدهم، پس گفتم:

 

تفکر رفتن از باطل سوی حق **** بجزو اندر بدیدن کل مطلق

تفکّر، سیر مکاشفی است از باطل؛ یعنی تعیّنات و جهان مادی، سوی شهود حق بوده و در هر جزوی از ممکنات با چشم بصیرت، حقّ ِمطلق را مشاهده نمودن است.

 

حکیمان کاندرین کردند تصنیف **** چنین گفتند در هنگام تعریف

حکیمان که به علم نظری، با استدلال، راه را دنبال می‌کنند، چنین درباره تفکّر تعریف کردند:

 

که چون در دل شود حاصل تصور **** نخستین نامِ او باشد تذکر

آنچه در دل خطور کند، تصوّر باشد که آن را تذکر نامیده‌اند.

 

و زو چون بگذری هنگام فکرت **** بود نام وی اندر عرف، عبرت

اگر از تذکّر با تدبّر و توجّه و استدلال بگذری، آن را عبرت گویند.

 

تصور کان بود بهتر تدبر **** به نزد اهل عقل آمد تفکر

اگر تصوّر با تدبّر و تأمّل همراه شود، مطلوب حاصل می‌گردد که عقلا آن را تفکر می‌گویند.

 

ز ترتیب تصورّهای معلوم **** شود تصدیق نامفهوم، مفهوم

از ترتیب تصوّرهای معلوم که برای حصول مطلوب است، تصدیق چیز نامفهوم، مفهوم و معلوم می‌شود. مثلاً از تصور عالم که متغیّر است و تصور هر متغیّر که حادث است، مفهوم می‌گردد که «عالم حادث است».

 

مقدم چون پدر تالی چو مادر **** نتیجه هست فرزند ای برادر

مقدّم مانند پدر بوده و تالیِ هر متغیّرِ حادث، مانند مادر است و نتیجه‌ی آن مانند فرزند است. پس عالَم، حادث می‌باشد.

 

ولی ترتیب مذکور از چه و چون **** بود محتاج استعمال قانون

لکن رسیدن از تصور به تصدیق و از تصدیق به نتیجه، نیازمند قانون است.

 

دگر باره دَروگر نیست تأیید **** هر آیینه که باشد محض تقلید

اگر بر قواعد علمی، تأیید الهی و توفیق و صفای باطن همراه نباشد، صرف علم نظری و یاد گرفتن، جز تقلید، چیزی نباشد.

 

ره دور و دراز است آن رها کن **** چو موسی یک‌زمان ترک عصا کن

راه استدلال علم نظری برای درک حقایق، راهی طولانی بوده. پس بهتر است همانند حضرت موسی علیه‌السلام یک‌زمان ترک عصا (دلیل راه) نمایی.

 

درآ در وادیِ ایمن که ناگاه **** درختی گویدت انی أنا الله

بیا در وادی ایمن که تا به تجلی، همانند حضرت موسی علیه‌السلام از درختی به گوش دل،‌ صدای انّی اَنا الله: من خدای توام (سوره قصص آیه 30) را بشنوی.

 

محقق را که وحدت در شهود است **** نخستین نظره بر نور وجود است

انسان کامل که به شهود و کشف، معرفت یافته و محقق شده،‌ به دیده‌ی وحدت، به هر چیزی بنگرد، ابتدا جلوه‌ی نور هستی و وجود مطلق را می‌بیند.

 

دلی کز معرفت نور و صفا دید **** ز هر چیزی که دید اول خدا دید

هر دلی که سیرش به معارف الهیّه منور شد و صفا یافت به هر چیزی که بنگرد، اول وجود حق را در آن چیز خواهد دید.

 

بود فکر نکو را شرط تجرید **** پس آنگه لمعه از برق تأیید

فکر نکو آن باشد که با تجرید ذهن و اعراض از تعلّقات دنیا، از هر موهومی پاک شود. آنگه تأیید الهی شامل احوال گردد.

 

هر آن‌کس را که ایزد راه ننمود **** ز استعمال منطقْ هیچ نگشود

هر کس را خداوند معارف و حقایق عنایت نکرده باشد، با قواعد منطق و اصطلاحات علوم، چیزی از کشف و شهود نصیب او نگردد.

 

حکیمِ فلسفی چون هست حیران **** نمی‌بیند ز اشیاء غیر امکان

فیلسوف و حکیم، چون راه استدلال را می‌پیماید، به جز امکان، از وجود،‌ چیزی نمی‌بیند و در بسیاری از حقایق حیران است.

 

ز امکان می‌کند اثبات واجب **** از این، حیران شد اندر ذات واجب

فیلسوف از وجود ممکن، می‌خواهد واجب‌الوجود را اثبات کند، اما در ذات خودِ واجب، سرگردان می‌شود؛ چراکه در علت و معلول، ذرات واجب را با ذات ممکن، تناسبی نیست.

 

گهی از دُوْر دارد سیر معکوس **** گهی اندر تسلسل گشته محبوس

این سرگردانی موجب می‌شود گاهی به تسلسل محبوس می‌گردد؛ یعنی اگر معلول دارای علّت و این علّت، دارای علّتی دیگر و علّت دوم دارای علّت سوم تا بی‌نهایت ادامه می‌یابد و در الفاظ و استدلال، سردرگم شده است.

 

چو عقلش کرد در هستی توغّل **** فرو پیچید پایش در تسلسل

چون فلسفی عقل خود را درباره‌ی هستی به غور و تعمّق صرف کرد، از ممکن به ممکن دیگر تا بی‌نهایت محتاج شد و تسلسل را به بار آورد و پای استدلالش متزلزل شد و درهم پیچید.

 

ظهور جمله‌ی اشیاء، بضد است **** ولی حق را نه مانند و نه ضدّ [ندّ] است

همه‌ی اشیاء مانند روز، فقر و مرض، به ضدّشان مانند شب، غنی و صحت شناخته می‌شوند؛ اما خداوند مانند و ضد ندارد تا سبب شناخت او گردد.

 

چو نبود ذات حق را شبه و همتا **** ندانم تا چگونه دانم او را

چون ذات خداوند را شبیه و همتائی نبوده، نمی‌دانم چگونه فلسفی که چشم بصیرتش باز نشده، او را خواهد شناخت.

 

ندارد ممکن از واجب نمونه **** چگونه دانیش آخر چگونه؟

ممکن‌الوجود که از واجب‌الوجود، نشانه و اثری ندارد، چگونه سبب شناخت او می‌گردد؟ زیرا دلیل، باید از مدلول روشن‌تر باشد.

 

زهی نادان که او خورشید تابان **** به نور شمع جوید در بیابان

وجودِ ممکن، از نور خورشید تابانِ واجب است و اگر کسی خواهد واجب را به ممکن، تعریف و شناسایی کند، مانند آن است که باوجود آفتابِ بدون مانع، نور شمع را طلب کند. به‌عبارت‌دیگر، کسی که در بیابان، شمع به دست گرفته و خورشید را جستجو کند، بسیار نادان است.

 

اگر خورشید بر یک حال بودی **** شعاع او به یک منوال بودی

اگر خورشید بر یک حال بوده و انتقال و طلوع و غروب نبوده، شعاع نور آن‌هم همیشه بر یک نوع بود.

 

ندانستی کسی کائن پرتو اوست **** نبودی هیچ فرق از مغز تا پوست

آن‌وقت کسی نمی‌دانست که روشنایی، از پرتو خورشید است و هیچ فرقی از مغز آفتاب تا پوستِ عالمِ وجود، نبود و همگان می‌پنداشتند که عالم، خود بدون علّت روشن است.

 

جهانْ جملهْ فروغِ نورِ حق دان **** حق اندر وی ز پیدایی است پنهان

عالمِ وجود را، روشنیِ نور حق‌تعالی بدان که از غایت ظهور در نهایتِ پنهانی آمده است.

 

چو نو ر حق ندارد نقل و تحویل **** نیاید اندر او تغییر و تبدیل

چون در نور ذات حق، تغییری نباشد پس دگرگونی و تبدیل، او را نیابد.

 

تو پنداری جهان خود هست دائم **** بذات خویشتن پیوسته قایم

تو می‌پنداری که جهان خود به خود به وجود آمده و وجودِ عالم، قدیم و به ذات خود قائم است؟

 

کسی کو عقل دوراندیش دارد **** بسی سرگشتگی در پیش دارد

آن‌کس که از راه عقل برای معرفت حق پیش می‌رود، چون با دوراندیشی، مجهولش معلوم نمی‌گردد، گاهی سبب لغزش در اعتقادش می‌شود و راه به جایی نمی‌برد.

 

ز دور اندیشیِ عقل فضولی **** یکی شد فلسفی دیگر حلولی

افکار عقل و استدلال، سبب شده یکی فلسفی شود و واجب‌الوجود را علت ممکن‌الوجود بداند و دیگری قائل به حلول شود که گویند: روح خدا در محسوسات حلول کرده است.

 

خرد را نیست تاب نور آن روی **** برو از بهر او چشمی دگر جوی

عقل هم نتواند به نور جمال عالم آرای او پی ببرد. پس (فقط با چشم دل و کشف، او را می‌توان دید) برو برای دیدن ذات حق، چشمی دیگر، جستجو کن.

 

دو چشم فلسفی چون بود احول **** ز وحدتْ دیدنِ حقْ، شد معطّل

فلسفی، ممکن را با واجب، دو وجود فرض می‌کند، بااینکه نور ممکنات از نور وجود حق است؛ این سبب شده است که تعدّد در ظاهر و باطن را قائل گردد و وحدتِ او را کنار گذارد. ازاین‌جهت، جزء معطّله به شمار می‌آید.

 

ز نابینائی آمد رأی تشبیه **** ز یک چشمی است ادراکات تنزیه

عده‌ای از نابینایی، به تشبیه قائل شدند و حق را به اجسام تشبیه می‌کنند و گروهی هم حق را تنزیه نموده که ذات و صفات خدا؛ در اشیاء نیست و آن‌ها هم به یک چشم می‌بینند.

 

تناسخ زان سبب کفر است و باطل **** که آن از تنگ‌چشمی گشته حاصل

از تنگ‌چشمی و کوته‌بینی، گروهی قائل به تناسخ شدند که نظر کفر و باطلی است و آن‌ها می‌گویند ارواح همیشه بوده و حالت انتقالی از جسمی به جسم دیگر پیدا می‌کنند.

 

چو أکمه، بی‌نصیب از هر کمال است **** کسی کو را طریق اعتزال است

مانند کور مادرزاد که از رؤیت هر کمالی بی‌نصیب است، طایفه معتزله از اهل کلام هم رؤیت حق در دنیا و آخرت را منکرند و لقاءالله را قبول ندارند.

 

کلامی کو ندارد ذوق توحید **** به تاریکی در است از غیم تقلید

این طایفه، چون ذوق توحیدی و عرفانی نداشته‌اند آنچه فرا گرفتند، به تقلید از دلائل نقلیِ صرف بوده و به خاطر این تقلید، در تاریکی می‌مانند.

 

رَمَد دارد دو چشم اهل ظاهر **** که از ظاهر نبیند جز مظاهر

اهل ظاهر، چشمانشان فقط از ظاهر، موجودات مظاهر را می‌بینند و به باطن راه پیدا نمی‌کنند. چون دو چشم آن‌ها یعنی دیده و قلب، به مرض «رَمَده» که دیده از درک اشیاء عاجز است دچار شدند.

 

از او هرچه بگفتند از کم و بیش **** نشانی داده‌اند از دیده‌ی خویش

هرکس از حق‌تعالی و اسماء و صفات او، نشانی گفت، اختلاف در نشان دادن‌ها بسیار به چشم می‌خورد. چراکه هر کس، به‌اندازه نظر و مرتبه خود گفته است.

 

منزه ذاتش از چند و چه و چون **** تعالی شأنُه عَمّا یقولون

ذات حق، منزه از کمّ (مقدار) و کیف (چگونه بودن و چه هست) می‌باشد و او منزه و برتر از آنچه گویند، می‌باشد. چون ذاتِ نامتناهی، قابل ادراکِ اهلِ تناهی نیست.

 

2- کدام فکر شرط راه است؟

 

کدامین فکر ما را شرط راه است؟ **** چراکه طاعت و گاهی گناه است

در ادامه‌ی مسائل می‌پرسد: کدام فکر شرط راه سالکان الی الله است؟ چراکه فکر، گاهی در طاعت و گاهی در معصیت بوده است.

 

در آلاءْ فکر کردن، شرط راه است **** ولی در ذات حقْ محضِ گناه است

در جواب می‌فرماید: در نعمت‌های ظاهری و باطنیِ حق، فکر کردن شرط راه می‌باشد، ولی تفکر در ذات حق که نامتناهی است موجب حیرت و سرگردانی می‌شود و گناه به شمار می‌آید.

 

بود در ذاتِ حقْ اندیشهْ باطل **** محال محضْ دان تحصیل حاصل

فکر کردن در ذات حق از محدوده عقل و تصور، باطل می‌باشد و او چون در دل است، به دست آوردن او غیرممکن است.

 

چو آیات است روشن گشته از ذات **** نگردد ذات او روشن ز آیات

نشانه‌ها و آیات، همگی از ذات او روشنی گرفته و هستی یافته؛ اما ذات او که در کمال ظهور بوده را در آیات نمی‌توان دید.

 

همه عالم به نور اوست پیدا **** کجا او گردد از عالم هویدا

جمیع عوالم به نور تجلّی او پیدا گشته، نه این‌که اشیاء اسباب ظهور او باشند.

 

نگنجد نور ذات اندر مظاهر **** که سُبحات جلالش هست قاهر

هیچ‌گاه در مظاهر، نور ذات گنجایش ندارد. انوار جلال و شکوه الهی، همیشه چیره و غالب بر جمیع اشیاء هستند.

 

رها کن عقل را، با حق همی باش **** که تاب خور ندارد چشم خفاش

ابزار عقل و استدلال را رها کن و با حق باش. چشم خفاش نتواند آفتاب را مشاهده کند که به چشم عقل هم نتوان وحدت مطلقِ نامتناهی را ادراک کرد.

 

در آن موضع که نور حق دلیل است **** چه جای گفتگوی جبرئیل است

هر وقت نور حق که راهنما و علامت برای سالک الی الله است و او را به مقام فناء برساند، دیگر جایی برای گفتگوی جبرئیل نیست؛ چه مقام انسان اشرف از مَلک است.

 

فرشته گرچه دارد قرب درگاه **** نگنجد در مقام لی مع الله

فرشته اگرچه مقرّب درگاه الهی است و مقامی دارد، ولیکن انسان کامل که مقام جمع‌الجمعی دارد، همانند پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم او را حالاتی است که هیچ مَلک مقرب در آن راه ندارد.

 

چو نورِ او، مَلَک را پَر بسوزد **** خرد را جملهْ پا و سر بسوزد

چون حق، تجلّی ذاتی کند، نورش پر و بال مَلک را بسوزاند، چنان‌که جبرئیل همراهی با پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم را یارایش نشد؛ باید خرد و قوه استدلال را از اول تا آخر سوزانید.

 

بود نور خرد در ذات انور **** بسان چشم سر در چشمه‌ی خور

نور عقل در مقابل نور ذات مطلق، همانند چشم انسان است که نمی‌تواند نور آفتابِ با عظمت را ببیند.

 

چو مبصر با بصر نزدیک گردد **** بصر از درک او تاریک گردد

اگر دیده‌ی ظاهری، نزدیک مبصر گردد، نتواند آن را ببیند و درک کند و تاریک می‌گردد.

 

سیاهی گر بینی، نورِ ذات است **** به تاریکی درون، آب حیات است

اگر نور سیاه در کشف و شهود بینی، او نور ذات حق است که از غایت نزدیکی، تاریکی در چشم آید و درون آن نور ذات، حق پنهان است و سالک به آب حیات همیشگی، یعنی بقاءِ بالله می‌رسد.

 

سیه جز قابض نور بصر نیست **** نظر بگذار کائن جای نظر نیست

نور سیاه، به خاطر غایت قرب، نور بصر را می‌گیرد و موجب عدم ادراک بصر می‌شود؛ چراکه اینجا مرتبه‌ی فنا و محو است و سخنی از نظر نمی‌باشد.

 

چه نسبت خاک را با عالم پاک **** که ادراک است عجز از درک ادراک

ممکن که خاک پست است با هستی مطلق مناسبت ندارد و ادراک متناهی، نامتناهی را جز عجز چیزی نباشد.

 

سیه روئی ز ممکن در دوعالم **** جدا هرگز نشد والله اعلم

ظلمت ممکن در عالم ظاهر و باطن، هیچ‌گاه از او جدا نمی‌شود و این نکته را خدا می‌داند.

 

سوادُ الوجه فی الدارین درویش **** سواد اعظم آمد بی کم و بیش

فقر در هر دو جهان سیاه‌رویی است. اگر سالک از فقرِ مطلق، به فنای مطلق برسد و وجودی برای او نماند، آنگاه به سواد اعظم، یعنی مقام بقاء بالله می‌رسد.

 

چه می‌گویم که هست این نکته باریک **** شب روشن میان روز تاریک

نکته دقیق و ظریفی می‌گویم که حق‌تعالی ذاتش از بی تعیّنی، مانند شب روشن در میان روز تاریک است، یعنی همه تعیّنات حجاب ذات اویند.

 

در این مشهد که انوار تجلی است **** سخن دارم ولی ناگفتن اولی است

در این محل شهود و کشف که انوار غیب به تجلّی تابیده و انواع و اقسامی دارد، حرف‌هایی برای گفتن دارم و نگفتن آن بهتر است.

 

اگر خواهی که بینی چشمه‌ی خَور **** ترا حاجت فتد با چشم دیگر

اگر می‌خواهی چشمه آفتاب عالم سوز را ببینی، احتیاج به چشم دیگر پیدا می‌کنی. چون نور مطلق او، بی‌واسطه قابل‌رؤیت نیست.

 

چو چشم سر ندارد طاقت و تاب **** توان خورشید تابان، دید در آب

چطور چشم سر، طاقت دیدن خورشید ظاهری را ندارد، اما همین آفتاب را با واسطه‌ی انعکاس در آب می‌توان دید.

 

از او چون روشنی کمتر نماید **** در ادراک تو حالی می‌فزاید

چون خورشید، در آب کمتر روشنی دارد، تااندازه‌ای قابل‌ادراک می‌شود.

 

عدم آیینه‌ی هستی است مطلق **** کز و پیداست عکس تابشِ حق

نیستی، آیینه‌ی مطلق هستیِ حق است که به خاطر انعکاس تابش واجب در ممکن، سبب مشاهده می‌شود.

 

عدم چون گشت هستی را مقابل **** در او عکسی شد اندر حال، حاصل

عدم به‌واسطه عدمیّت، قابل هستی قرار گرفت و عکس وجود، در آیینه‌ی عدم که حاصل ظهورات متکثره از باطن به ظاهر بوده، پیدا شد.

 

شد آن وحدت، از این کثرت پدیدار **** یکی را چون شمردی گشت بسیار

از وحدت واحد مطلق، این‌همه، مرایا ظاهر شدند؛ اما به حسب شمردن، واحد در اعداد (دو و سه و چهار و...) زیاد شده، لکن ذات واحد را متکثر نمی‌کنند.

 

عدد گرچه یکی دارد بدایت **** ولیکن نبودش هرگز نهایت

یک، که واحد است، مبدأ همه اعداد کثیره گردیده و در هر ظرفی، نامی مخصوص به خود می‌گیرد. تکرار تجلّی واحد در آئینه وجود، به مرایای متکثره جلوه نموده و این تعداد را غایتی نیست.

 

عدم در ذات خود چون بود صافی **** و زو با ظاهر آمد گنج مخفی

عدم، در ذات خود متصف به صافی و از هر نقشی پاک بود. پس گنج مخفی که هستی مطلق است سبب پدیدار شدن آن گردید.

 

حدیث کُنْتُ کَنْزاً را فرو خوان **** که تا پیدا ببینی گنج پنهان

حدیث قدسی را بخوان که فرمود: «من گنج نهانی بودم و دوست داشتم که شناخته شوم، پس خلق را خلق کردم تا مرا بشناسند.» پس، از پنهانی به ظاهر، تجلی در ممکنات نمود تا او را هر کس به اندازه معرفت خود بشناسند.

 

عدم آیینه، عالمْ عکس و انسان **** چو چشم عکس، در وی شخص پنهان

عالم، عکسِ آینه وجود مطلق‌اند که به تقابل ظاهر شد و انسان، چون چشمِ عکسِ عالم است، که هر چیزی در عالمِ محسوس، به چشم دیده می‌شود، به‌وسیله‌ی انسان، که مقصود ایجاد عالم است حق در آن دیده می‌شود.

 

تو چشم عکسی و او نور دیده است **** بدیده، دیده را دیده که دیده است

چون انسان مظهر حق است، چشم عالم و نور دیده حق است، حق در او ظاهر شده و دیده این انسان گردیده و به دیده خویش، خودش را مشاهده می‌کند. به‌عبارت‌دیگر، آیا انسان چشم خودش را دیده؟ نه. پس خدای که نور دیده است را هم نمی‌تواند ببیند.

 

جهان انسان شد و انسان جهانی **** ازین پاکیزه‌تر نبود بیانی

انسان که مظهر همه اسماء حق بوده، خود جهانی است و جهان مانند انسان است و از این بهتر بیانی نبود که تعریف شده باشد.

 

چو نیکو بنگری در اصلِ این کار **** هم او بیننده، هم دیده است و دیدار

اگر خوب با دیده شهود در اصل این کار بنگری، می‌بینی که خودِ دیده و دیدار و بیننده، همه حق است.

 

حدیث قدسی این معنی بیان کرد **** فبی یُسْمَع و بی یُبْصَر عیان کرد

در حدیث قدسی آمده است که: «بنده به‌وسیله نوافل به من تقرب می‌جوید تا اینکه من بنده را دوست دارم؛ وقتی دوستش داشتم، گوش و چشم و زبان و دست و پای او می‌شوم؛ به من می‌شنود و می‌بیند و نطق می‌کند و می‌گیرد و راه می‌رود.» پس دیده و بیننده، درواقع اوست.

 

جهان را سر به سر آئینه ای دان **** به هریک ذره‌ای صد مِهر تابان

همه جهان را مانند آئینه ای بدان که حق در او ظاهر شده و هر ذرّه، صدها و هزاران خورشید درخشان در او مستور است و از بیرون بر آن می‌تابد.

 

اگر یک قطره را در دل بر شکافی **** برون آید از آن صد بحر صافی

اگر دل یک قطره آبی را بشکافید تا باطنش معلوم شود، آنگاه از تقیّد بیرون آید و مطلق گردد و از آن صدها دریای صافی برون آید؛ یعنی جزء و کل متحد شوند.

 

به هر جزوی زخاک آر بنگری راست **** هزاران آدم اندر وی هویداست

اگر نیکو بنگری، از هر جزء خاک، هزاران آدم بالقوه هویداست که بعد بالفعل می‌شود. از یک حقیقت واحد، قابلیت‌ها پدیدار می‌شوند.

 

به اعضاء، پشه‌ای هم چندِ پیل است **** در اسماءْ قطره‌ای مانند نیل است

پشه با همه کوچکی‌اش در اعضاء، مانند فیل است و قطره آب با رود نیل در آب و اسم، فرق ندارد؛ بلکه آنچه در جزء بوده در کل هم هست.

 

درون حبه صد خرمن آمد **** جهانی در دل یک ارزن آمد

یک دانه گندم و ارزن، وقتی بالقوه است، یکی است. وقتی به فعلیّت می‌رسد صدها می‌شود و درون ارزن، جهان هستی پدیدار است.

 

به پرِّ پشه‌ای در جایِ جانی **** درون نقطه‌ی چشم آسمانی

در عالم حتی پر پشه‌ای از وجود و لطف حق خالی نباشد، چنان‌که در مردمک چشم، آسمانی به این بزرگی می‌گنجد و این نشانه ظهور حق است.

 

بدین خوردی که آمد حبه‌ی دل **** خداوند دوعالم راست منزل

قلب با همه کوچکی‌اش، حیات از آن، به دیگر جوارح می‌رسد و در معنی، دل محل و منزل ظهور حق‌تعالی است.

 

دَرو دَر، جمع گشته هر دوعالم **** گهی ابلیس گردد گاه آدم

در دل، دنیا و آخرت یا غیب و شهادت جمع شده و به خاطر غلبه، گاهی به صفت جمال، آدم است و گاهی به صفت جلال، ابلیس می‌شود.

 

ببین عالم همه در هم سرشته **** مَلَک در دیو و شیطان در فرشته

با دقت نگاه کن که عالم وجود، طوری مربوط شده که با بودن دیو، مَلَک و با بودن فرشته، شیطان در آن است.

 

همه با هم به هم چو دانه و بر **** زکافر مؤمن و مؤمن زکافر

همه‌ی عالم را مانند دانه و میوه آن می‌یابی که از دانه، میوه و از میوه، دانه حاصل می‌آید. چنان‌که از کافری فرزند مؤمن و از مؤمنی فرزند کافر حاصل می‌شود.

 

به هم جمع آمده در نقطه‌ی خال **** همه دور زمانْ روز و مه و سال

همه‌چیز در عالم، در یک نقطه‌ی خال، یعنی حضرت حق جمع شده و روز و ماه و سال در پیشگاه او ظهور دارند.

 

ازل عین ابد افتاد باهم **** نزول عیسی و ایجاد آدم

حق‌تعالی، متحداً ازلی و ابدی است و چیزی از این دو، در علم حضرت حق تغییری نداشته و همیشه حاضرند. چه آن‌وقت که آدم را از خاک آفرید و هم آن‌وقت که عیسی را بدون پدر آفرید.

 

زهر یک نقطه زین دور مسلسل **** هزاران شکل می‌گردد مُشَکَّل

از یک نقطه مبدأ، صور مدور ایجاد و مسلسل وار و متصل، از مبدأ تا به منتها و بالعکس، رجوع به اصل می‌کنند و هزاران اشکال به ظهور می‌رسند و از علم به عین به تناسب اسماء نمودار می‌شوند.

 

زهر نقطه دوری گشته دایر **** هم او مرکز، هم او در دورِ سایر

مرکز اولین دایره که به دوایر مختلفه و بی‌نهایت تبدیل می‌شود، وحدت حقیقه است که از پرتواش این‌همه دایره، حول آن به ظهور می‌رسند و می‌گردند.

 

اگر یک ذره را برگیری از جای **** خلل یابد همه عالم سرا پای

اگر یک‌ذره از عالم وجود را از جایش برداری، نظم و قانون علت و معلول و تأثیر و تأثر به هم می‌خورد و رشته زنجیر از هم گسسته می‌شود.

 

همه سرگشته و یک جزو از ایشان **** برون ننهاده پا، از حدّ امکان

همه‌ی عالم، به جذبه و محبّت سرگشته و واحدند و از حدّ امکانیّت خود، پا فراتر ننهاده‌اند، چراکه در جزئیّت و تقیّد گرفتارند.

 

تعیّنْ هر یکی را کرده محبوس **** بجزویت ز کلی گشته مأیوس

تقیّد، هر کس را در عالم امکان، حبس کرده و نمی‌توانند سیر به اطلاق کنند و جزویّت، سبب یأس از رسیدن به کلیّت در نظام ممکنات است.

 

توگویی دائماً در سیر و حبس‌اند **** که پیوسته میان خلع و لَبْس اند

عالم ممکنات همیشه در جنبش و آرامش هستند و پیوسته لباس وجود پوشند و بیرون کنند و لباسی نو بر تن نمایند.

 

همه در جنبش و دائم در آرام **** نه آغازِ یکی پیدا و نه انجام

همه ممکنات، به مقتضای ذاتی خود، در جنبش و حرکت بوده و در هستی آرمیده‌اند و کسی، نه از آغاز و نه از پایان آن چیزی می‌داند.

 

همه از ذات خود پیوسته آگاه **** وز آنجا راه برده تا به درگاه

همه ممکنات، از ذات خود یا بالقوه یا بالفعل آگاه‌اند و لازمه‌ی ادراک، ادراک هستیِ مطلق الوجود می‌باشد تا راه به درگاه حضرت حق برد.

 

به زیر پرده‌ی هر ذره پنهان **** جمال جان‌فزای روی جانان

در زیر پرده‌ی هر ذره‌ای از این عالم، زیبایی زندگی حقیقت بخش واحد مخفی بوده که همه، مظهر وجه اویند و خود در حجاب مستور است.

 

تو از عالم همی لفظی شنیدی **** بیا بر گو که از عالم چه دیدی

تو از عالم فقط کلمه آن را شنیدی. حالا بگو از عوالم محسوس و معقول چه دیدی؟

 

چه دانستی ز صورت یا ز معنا **** چه باشد آخرت، چونست دنیا؟

شما از صورت و باطن عالم (غیب و شهود) چه چیز فهمیدی؟ آیا واقعاً، آخرت که ملکوتی است مانند دنیاست یا فرق می‌کند.

 

بگو سیمرغ و کوه قاف چبود **** بهشت و دوزخ و اعراف چبود

اگر ادراک کردی، بگو سیمرغ و کوه قاف چیست؟ بهشت و جهنم و اعراف چیست؟ سیمرغ اشاره به ذات حق مطلق و کوه قاف اشاره به حقیقتِ انسانِ کامل که مَقرِّ سیمرغ است و اعراف جایگاهی بین بهشت و جهنم که سابقون و کاملان بر غیر خود اشراف دارند. (اعراف: 48)

 

کدام ست آن جهان کو نیست پیدا **** که یک روزش بود یک سال اینجا

کدام عالمی است که در غیب است که یک روز آن به‌اندازه یک سال اینجاست؟ عالم برزخ یک روزش به‌اندازه یک سال دنیا و عالم قیامت به‌اندازه هزار سال دنیاست. (حج: 47)

 

همین بود جهان، آخر که دیدی **** نه، مالا تبصرون آخر شنیدی

خیال نکن که جهان همین است که دیدی، آن‌قدر عوالم غیب و نامرئی هست که فقط بعضی را گوش تو شنیده و با چشم ندیدی؛ خداوند می‌فرماید: «قسم به آنچه می‌بینید و آنچه نمی‌بینید.» (الحاقه:38)

 

بیا بنما که جابُلقا کدام است **** جهان شهر جابُلسا کدام است

اگر دیدی بیا بگو و نشان بده که جابلقا و جابلسا کجاست و اشاره به چیست؟ اهل معرفت گویند: جابلقا عالم مثال بوده که صور همه‌ی عوالم در آنجاست و جابلسا عالمی است که ارواح در آنجا هستند و بعضی محل ارواح بهشتیان را جابلقا و محل ارواح جهنمیان را جابلسا گویند.

 

مشارق با مغارب هم بیندیش **** چه این عالم ندارد جز یکی بیش

درباره مشرق و مغرب عالم محسوس فکر کن که به حسب ظاهر یک مشرق و یک مغرب می‌بینی بااینکه در عوالم وجود مشرق‌ها و مغرب‌ها وجود دارد. (معارج: 40)

 

بیان مثلهن از ابن عباس **** شنو پس خویشتن را نیک بشناس

بیان ابن عباس، شاگرد تفسیر امیرالمؤمنین علیه‌السلام را بشنو که گفت: اگر تفسیر و اسرار آیه (الله الذی خلق سبع سماوات و من الارض مثلهن: «خداوندی که هفت‌آسمان را آفرید و از زمین نیز همانند آن‌ها را آفرید.») (طلاق:12) را بگویم یا مرا سنگسار می‌کنند یا می‌گویند کافر شده است؛ پس بیا حداقل خود را بشناس تا خداشناس شوی.

 

تو در خوابی و این دیدن خیال است **** هر آنچه دیده‌ای از وی مثال است

تو در خواب هستی و هر چه را می‌بینی از خیال و وهم توست. هر چیزی را به‌عنوان حقیقی می‌پنداری، در واقع مثال و عکس وجود حق‌تعالی بوده که در ممکنات نمود پیدا کرده است.

 

به صبح حشر چون گردی تو بیدار **** بدانی کآن همه وهم است و پندار

وقتی روز قیامت شود، تو از خواب بیدار شوی و همه را جمع ببینی، می‌یابی که در دنیا، وجود واحد بوده و به وهم، ممکنات را به حقیقت می‌دانستی.

 

چه برخیزد خیال چشم احول **** زمین و آسمان گردد مبدل

در حشر، خیال دوبین بودن، از جلو چشم برداشته شود و به حق الیقین ببیند که همه‌ی وجود، او بوده است و زمین و آسمانِ دنیایی هم، در قیامت تبدیل شود. (ابراهیم: 5)

 

چو خورشید جهان بنمایدت چهر **** نماند نور ناهید و مه و مهر

چون حق‌تعالی، نقاب از چهره برفکند و تابش حقیقی را بر تو بنماید، آنگاه دیگر نورِ زهره و ماه و خورشید، تابشی ندارد.

 

فتد یک تاب از آن بر سنگ خاره **** شود چون پشم رنگینْ پاره‌پاره

اگر یک‌بار، فروغ آن نور ذات واجب‌الوجود، بر سنگ خاره که سنگ سختی است بیفتد، از هیبت آن فروغ، مانند پشم رنگین متلاشی و پاره‌پاره گردد.

 

بدان اکنون که کردن می‌توانی **** چو نتوانی چه سود آنگه که دانی

اکنون‌که عمر عزیز داری، از وقت برای کمالات و درک حقایق استفاده کن، وگرنه در پیری و با ضعف و آماده نبودن اسباب، چه سودی می‌توانی ببری. (اکنون‌که می‌توانی کاری انجام بده، وگرنه در قیامت، اگرچه بدانی، نمی‌توانی کاری بکنی.)

 

چه می‌گویم حدیث عالم دل **** ترا ای سرنشیب و پای در گل

چطور مطالب حدیث عالم دل و تجلیّات الهی را برایت بیان کنم که در زندان طبیعت، حبس و در سرازیری چاهِ ماده، پایت در گلِ مشکلات نفسانی گیر کرده است.

 

جهان آنِ تو و، تو مانده عاجز **** ز تو محروم‌تر کس دیده هرگز

خداوند، جهان را برای تو آفریده تا به مقامات الهی برسی، ولی به خاطر هوای نفس عاجز مانده‌ای. به‌راستی از تو خجالت زده تر از موجودات کسی هرگز دیده است؟

 

چو محبوسان بیک منزل نشسته **** بدست عجزْ پای خویش بسته

تو مانند زندانیان در منزل طبیعت وامانده‌ای و به‌وسیله ناتوانی، پای خود را بسته‌ای.

 

نشستی چون زنان در کوی ادبار **** نمی‌داری ز جهل خویشتن عار

همانند زنان در منزل تیره‌بختی مظاهر دنیوی نشسته‌ای و به قهقرا می‌روی و از نادانی خویش عار و ننگ نداری؟

 

دلیرانِ جهانْ آغشته در خون **** تو سر پوشیده، ننهی پای بیرون

مردان مجاهد الهی دائماً با نفس امّاره در جنگ و خون‌آلود هستند تا به قرب الهی برسند؛ اما تو به‌اندازه یک قدم، خود را از نفسانیّات بیرون نمی‌آوری و چادر تقلید بر سر انداخته‌ای.

 

چه کردی فهم از این دین العجایز **** که بر خود جهل می‌داری تو جایز

انگار فهم تو، به‌اندازه این حدیث که می‌فرماید: «بر شما باد به دین پیر زنان» می‌باشد و نادانی؛ که شیوه‌ی پیرزنان بی‌سواد و در خانه نشسته است را روا می‌داری.

 

زنان چون ناقصات عقل و دینند **** چرا مردان ره ایشان گزینند

گفته‌اند: زنان در رسیدن به مقاماتی همانند نبوت و امامت، از نظر تفکّر و دین کمبود دارند. حال چرا مردان، طریق ایشان را پیش گیرند؟

 

اگر مردی برون آی و نظر کن **** هر آنچ آید به پشت زان گذر کن

اگر واقعاً مرد راهی، از چهارچوبه تعلقات و طبیعت برون آی و با تفکّر عمیق، هر چه در مسیر حق‌تعالی، نزدت از موانع و مشکلات آید، رد کن و توقف منما.

 

میاسا یک‌زمان اندر مراحل **** مشو موقوف همراهِ رَواحل

شرطش این است که حتّی لحظه‌ای در منازل دنیایی، آسایش به نفست ندهی و همراه کاروان، یعنی استادان، به سیر و سلوک بپرداز و متوقف نشو.

 

خلیل آسا برو حق را طلب کن **** شبی را روز و روزی را به شب کن

مانند حضرت ابراهیم خلیل علیه‌السلام بدون تقلید، حق و حقایق را طلب کن و شب‌ها را به روز و روزها را به شب با ذکر و یاد حق بگذران و دست از طلب برندار.

 

ستاره با مه و خورشید اکبر **** بود حسّ و خیال و عقل انور

وقتی ستاره (حس مشترک) و ماه و آفتاب عالمتاب (عقل) را می‌بینی در واقع حق را دیده‌ای؛ یعنی برای رسیدن به حق از صُوَر حس مشترک و خیال و عقل باید عبور کرد. (اشاره به سوره انعام آیه 77-76)

 

بگردان زان همه، ای راهرُوْ روی **** همیشه لااُحِبُّ الآفِلین گوی

ای سالک رونده به‌سوی حق! باید از همه موانع که جنبه افولی داشته، روی بگردانی و مانند حضرت ابراهیم علیه‌السلام بگویی من غروب کنندگان را دوست ندارم. (انعام:76)

 

و یا چون موسی عمران در این ره **** برو تا بشنوی انی انا الله

یا به سیره حضرت موسی علیه‌السلام قدم بردار تا آثار تجلی حق را، حتّی در مظاهر حسیّه مانند صدای «همانا من خدایم» از درخت شنیده، مشاهده کنی. (قصص:31)

 

ترا تا کوه هستی پیش باقی است **** جواب لفظ اَرنی لن‌ترانی است

تا وقتی خودت را ببینی، در حجاب باشی و نتوانی حق را ببینی. وقتی تقاضای دیدن او می‌کنی جواب می‌آید هرگز مرا نخواهی دید. (اعراف:143)

 

حقیقت کهربا، ذات تو کاه است **** اگر کوه توئی نبود چه راه است؟

حقیقت مانند کهربا و وجود تو همانند کاه است. اگر انانیّت و خودخواهی تو نبود، فاصله‌ای بین تو و حق نخواهد بود. چه آن‌که کهرباء کاه را جذب می‌کند. جذبه حق تو را می‌کشاند اما مانع، تعیُّن توست.

 

تجلی گر رسد بر کوه هستی **** شود چون خاکِ ره، هستی ز پستی

اگر تجلّی ذاتی حق بر کوه هستی سالک بتابد، همانند خاک، پست شده و هستی سالک محو گردد و از بین برود. چنان‌که موسی علیه‌السلام با یک تجلی مدهوش شد. (اعراف:143)

 

گدائی، گردد از یک جذبه شاهی **** به یک‌لحظه دهد کوهی، به کاهی

اگر توفیق نصیب سالکی گردد در واقع به جذبه‌ای از گدایی به شاهی رسیده و به یک‌لحظه کوهی را چون کاه کند و به مقام کاملان رسد.

 

برو اندر پیِ خواجه به اسراء **** تفرج کن همهْ آیاتِ کبری

برای رسیدن به حقایق عالم، برو متابعت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم که سلطان عارفان است کن که بارها خداوند او را سیر داد و آیات کبری (انفسی و آفاقی و جمالی و جلالی) خود در معراج‌ها را، برای او نمایان کرد. (اسراء:1)

 

برون آی از سرایِ امِّ هانی **** بگو مطلق حدیث من رَآنی

وقتی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم شب معراج، از خانه‌ی ام هانی (خواهر امیرالمؤمنین علیه‌السلام که نزدیک خانه کعبه بود) به معراج رفت و محو جمال حق گشت، بارها فرمود: «هر که مرا دید خدا را دیده است.» تو نیز ای سالک، از خانه طبیعت بیرون آی تا بتوانی به معراج روی و آنگاه، هر که تو را ببیند، حسن روی دوست را مشاهده کند.

 

گذاری کن زکاف کنج کونین **** نشین بر قاف قرب قاب قوسین

بیا از دوعالم صورت و معنی بگذر و تأمل مکن و در مقام قرب «قاب قوسین» که مقام احدیّت است، بنشین تا مظهریّت حق در تو ظاهر گردد.

 

دهد حق، مر تو را هرچه که خواهی **** نمایندت همه اشیاء، کما هی

چون به صفات ربّانی حق متصف شدی، خداوند هر آنچه را بخواهی، به تو می‌دهد و در دلت حقایق و بواطن اشیاء را، آن‌طور که هست نشان می‌دهد.

 

 

 3- تطبیق کتاب عالم با کتاب مُنزَل

 

به نزد آنکه جانش در تجلی است **** همه عالم، کتاب حق‌تعالی است

آن‌کس که جانش محل تجلّی حق شده، مجموع عوالم غیب و شهود در نظرش، مطابق کتاب آسمانی می‌باشد.

 

عرض اعراب جوهر چون حروفست **** مراتب هم چو آیات و قوفست

جوهرْ قائم به خود و عَرَض قائم به اوست. حروف همانند جوهر و عرض همانند اعراب در قرآن هستند و مراتب همه‌ی عالم از نظر وجودی، همانند آیات وقوفی است که متوقف می‌شوند.

 

ازو هر عالمی چون سوره‌ی خاص **** یکی زان فاتحه وان دیگر اخلاص

از آن کتاب عالم، آنچه در اینجا به ظهور پیوسته، همانند کتاب منزل، اولش سوره حمد و آخرش سوره اخلاص بوده است. بین این دو سوره، سُوَر متعدّد با مطالب مختصّه‌ی خود می‌باشند.

 

نخستین آیتش عقلِ کل آمد **** که در وی همچو باءِ بِسْمِل آمد

اولین نشانه و آیت که از «کتاب عالم» به وجود آمد، عقل کلّ بود، همان‌طوری که در کتاب قرآن حروف باء، در «بسم الرحمن الرحیم» است و همه‌ی مراتب عالم به نحو اجمال در عقل و همه‌ی قرآن در باء، به نحو اجمال مندرج است.

 

دوم نفسِ کلْ آمد آیت نور **** که چون مصباح شد در غایت نور

دومین نشانه از «کتاب عالم» نفس کلّ است که مظهر «علم تفصیلی حق» بوده، همانند آیه نور که می‌فرماید: «حق به نورش همه‌ی اشیاء را منوّر کرد» و این نفس کلّ، همانند چراغی است که همه‌ی عالم به او منوّر شوند.

 

سیم آیت در او شد عرش رحمان **** چهارم، آیت‌الکرسی همی خوان

سومیّن آیت از کتاب عالم، عرش رحمان است. (طه:5) (و بقول قدماء، فلک الافلاک است یا فلک نهم) و چهارم از کتاب عالم، کرسی (بقره: 255) است. (که قدماء، آن را فلک هشتم می‌خوانند.) کرسی، زمینِ بهشت و عرش سقف آن است.

 

پس از وی جرم‌های آسمانی است **** که در وی سوره‌ی سبع المثانی ست

بعد از کرسی، آیات «کتاب عالم»، جرم‌های آسمانی که مراد، آسمان‌های هفت‌گانه (سبع سموات) می‌باشد و مقابل آن، در قرآن در سوره فاتحه‌الکتاب (سبع المثانی) بوده که هر آیه، مقابل یک آسمان است.

 

نظر کن باز در جِرم عناصر **** که هر یک آیتی هستند باهر

آنگاه نظر به جرم و سنگینی عناصر کن که از آب‌وخاک و هوا و آتش تشکیل شده‌اند و هر یک نشانه‌ای روشن هستند.

 

پس از ایشان بود جرم سه مولود **** که نتوان کردن این آیات معدود

از این عناصر، جماد و نبات و حیوان متولد شدند و هرکدام مشتمل بر انواع و اشکال و اصنافی غیر محدود از آیات می‌باشند.

 

به آخر گشت نازل نفس انسان **** که بر ناس آمد آخر ختم قرآن

آخرین آیت از کتاب عالم که نازل شد به حسب صورت، نفس انسان بود،‌ گرچه به حسب معنی شرف بر همه دارد همانند سورة ناس که آخرین سوره بوده و قرآن بدان ختم شده است.

 

مشو محبوسِ ارکان و طبایع **** برون آی و نظر کن بر صنایع

 

 4- قاعده در تفکر آفاقی

 

تفکر کن تو در خلق سماوات **** که تا ممدوحِ حقْ گردی در آیات

هیچ‌گاه در طبیعت، گرفتار ارکان (آب‌وخاک و هوا و آتش) و طبایع (حرارت و رطوبت و برودت و یبوست) مشو و پا را فراتر بگذار و بر آفریده‌های الهی نظر کن.

 

ببین یک ره که تا خود عرش اعظم **** چگونه شد محیط هر دوعالم

ای انسان! تفکر و تأمّل در خلقت آسمان‌ها کن تا خداوند تو را در آیات خویش ستایش کند، چنان‌که در سوره آل‌عمران آیه 188 اهل تفکر را صاحبان خرد نام برده است.

 

چرا کردند نامش عرش رحمان **** چه نسبت دارد او با قلب انسان

یک‌بار دقت کن که عرش اعظم که هیچ ستاره‌ای آنجا نیست، چگونه احاطة قیومی بر هر دوعالم از غیب و شهادت را گرفته است. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمود: «زمینِ بهشت، کرسی و سقف آن، عرش است. (طه:5) پس عرش، محیط بر دوعالم غیب و شهادت است.»

 

چرا در جنبش‌اند این هر دو مادام **** که یک‌لحظه نمی‌گیرند آرام

چرا سقف بهشت را عرش نامیدند؟ چون عرش که مظهر اسم رحمان است با قلب انسان که مظهر رحمان است نسبت و ارتباط دارد. (پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمود: قلب مؤمن، عرش رحمان است.)

 

مگر دل، مرکز عرش بسیط است **** که این چون نقطه، آن دور محیط است

عرش و قلب، هر دو همیشه در حرکت هستند و لحظه‌ای آرامش ندارند.

 

برآید در شبان روزی کمابیش **** سراپای تو عرش، ای مرد درویش

قلب انسان، مرکزیت عرش بسیط (نُه مُرکّب که اجزاء مختلفه دارد) است. دل، مانند نقطه و عرش، محیط دایره به این نقطه است و در حدیث است که: «دل بندگان بین دو انگشت از انگشتان خداست که زیر و رو می‌کند آن دل‌ها را، به هرگونه که خواسته باشد.»

 

ازو در جنبشْ اجسام مُدَور **** چرا گشتند یک ره، نیک بنگر

قلب درویش محل انوار الهی است و عرش، در مدت یک شبانه‌روز دور او طواف می‌کند.

 

ز مشرق تا به مغرب همچو دولاب **** همی‌گردند دائم بیخور و خواب

از عرش همة افلاک به حرکت درآیند. پس خوب بنگر که هرکدام به‌طور دایره‌ای به دور یک مرکز می‌گردند.

 

به هر روز و شبی‌ای چرخِ اعظم **** کند دُوْرِ تمامی، گِردِ عالم

همة افلاک، به سبب اوست که از مشرق شروع و به‌سوی مغرب، مانند دولاب (چراغِ چاه) در حرکتِ دوری می‌چرخند، بدون آن‌که نیاز به خوردن و خوابیدن داشته باشند.

 

وزو افلاک دیگر هم بدین‌سان **** به چرخ اندر، همی‌باشند گَردان

فلک الافلاک به هر شبانه‌روز، یک دور تمام گرد عالم حرکت می‌کند. (که 80000 سال و کسری راه آن است و به یک شبانه‌روز طی می‌کند.)

 

ولی بر عکسِ دورِ چرخِ اطلس **** همی گردند این هشت مقوّس

از فلک اعظم، افلاک دیگر هشت‌گانه هم به متابعت از او، از مشرق به مغرب بدون تعلل در گردش‌اند.

 

معدل کرسیِ ذاتُ البُروجست **** که او را نه تفاوت، نه فُروجست

ولی هشت‌فلک علاوه بر حرکت از مشرق به مغرب برخلاف فلک اعظم، حرکتی هم از مغرب به مشرق دارند. سیارات یکی به دور خورشید و دیگر به دور خویش در چرخ هستند. حرکت آن‌ها مدور و کمانی شکل است.

 

حمل با ثور و با جوزا و خرچنگ **** بَروبر، همچو شیر و خوشه آونگ

کرسی، فلک هشتم است که برج‌های دوازده‌گانه دارد و دایره‌ای که بر منطقة این فلک می‌باشد را دایرة معدل النهار گویند و فاصله و بُعد و شکاف، بین آنان نیست.

 

دگر میزان و عقرب پس کمان است **** زجَدْی و دلْو و حوت، آنجا نشان است

ماه‌های فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر، مرداد و شهریور همانند خوشه در فلک بروج یعنی فلک الافلاک آویزان شدند.

 

ثوابت یک هزار و بیست و چارند **** که بر کرسی، تمامِ خویش دارند

بعد، ماه‌های مهر و آبان و آذر است و بعد از آن، دی و بهمن و اسفند که در فلک بروج نشان است.

 

به هفتم چرخْ کیوانْ پاسبان است **** ششم بر جیس را، جای و مکان است

کوکب سیاره هفت و ثوابت 1024 هستند که در فلک هشتم جای دارند.

 

بود پنجم فلک، مریخ را جای **** بچارم، آفتابِ عالم آرای

حرکت ثوابت، به‌کندی انجام می‌گیرد، یکی زحل که در فلک هفتم پاسبانی می‌کند و دیگر، مشتری است که در فلک ششم می‌باشد.

 

سِیُم زُهره، دوم جایِ عطارِد **** قمر، بر چرخ دنیا گشت وارد

فلک پنجم، جای مریخ است و فلک چهارم، منزل آفتابِ عالم آراست که همه‌جا را روشن می‌کند.

 

زحل را جدی و دلو و مشتری باز **** بقوس و حوت کرد انجام و آغاز

فلک سوم زهره و فلک دوم، عطارد است و فلک اول، قمر یعنی ماه که بر چرخ دنیا و زمینِ ما وارد شده است.

 

حَمل با عقرب آمد جای بهرام **** اسد، خورشید را شد جا و آرام

هر ستاره‌ای بهترین حالتش آن است که در خانة خود باشد و ابتدا و انتهاء نور آن شدت و ضعف دارد. مثلاً زحل، فلک هفتم است که دو خانه آن دی و بهمن می‌باشد و مشتری، فلک ششم بوده که دو خانه‌اش آذر و اسفند است.

 

چو زهره، ثور و میزان ساخت گوشه **** عطارد رفت در جوزا و خوشه

ستاره مریخ (فلک پنجم) دو خانه دارد. یکی ماه فروردین و دیگر، آبان ماه است و فلکِ چهارمِ خورشید را، مرداد ماه جایگاه آرامش است.

 

قمر خرچنگ را هم جنسِ خود دید **** ذنب چون رأس شد، یک عقده بگزید

کوکب زهره (فلک سوم) دو خانه دارد. یکی اردیبهشت‌ماه و یکی مهرماه و کوکب عطارد (فلک دوم) دو خانه دارد: خرداد ماه و شهریور ماه.

ماه، یعنی فلک اول، یک خانه دارد و آن تیرماه است که هر دو سرد و تر و هم‌جنس هستند. چون یک‌نیمه از مدار ماه در جانب شمال و نیمه دیگر در جانب جنوب آفتاب است، آن نقطه تقاطع را عقده گویند. چون ماه، آن قسمتش که در شمال واقع شود را رأس می‌خوانند و آن قسمت دیگر را که چون ماه از او بگذرد و جنوبی شود را ذنب گویند. از آن که در شکل، به سر و دُمِ اژدها می‌ماند.

 

قمر را بیست و هشت آمد منازل **** شود با آفتاب آنگه مقابل

ماه 28 منزل دارد و هر روز در یکی از منازل است. هرچه ماه از آفتاب دورتر می‌شود نورش بیشتر شود تا طی 14 منزل مقابل آفتاب قرار می‌گیرد و این را بدر گویند.

 

پس از وی هم چو عُرجون قدیم است **** ز تقدیر عزیزی کو علیم است

هرچه از شب 16 می‌گذرد، نورش کم میشود تا به خط هلال که کمترین نور را داراست می‌رسد. این عود به اول همچون عُرجون قدیم (یاسین:36) (چوب کج و کهنه خوشه خرما) که بعد از قطع به صورت منحنی و باریک مانده است و این حالت را خداوند عزیز و علیم مقدر ساخته است. (یاسین:38)

 

اگر در فکر گردی مرد کامل **** هر آئینه که گویی نیست باطل

اگر در مصنوعات الهی بااین‌همه نظم، خوب تفکر کنی، همانند مرد کامل شوی و درمی‌یابی که هیچ‌چیز بر باطل خلق نشده است. (آل‌عمران:189)

 

کلام حق همی ناطق بدین است **** که باطل دیدن از ضعف یقین است

کلام خداوند در قرآن، گویای این مطلب است که دیدن باطل بااین‌همه آیات، دلیل ضعف یقین است: «و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما باطلاً ذلک ظن الذین کفروا: ما نیافریدیم آسمان‌ها و زمین را بیهوده، این گمان کسانی است که کافر باشند.» (ص:27)

 

وجود پشّه دارد حکمت، ای خام **** نباشد در وجود تیر و بهرام؟

ای مرد ناپخته! در وجود پشه که کوچک و ضعیف است حکمت‌هایی باشد. چگونه در ستاره عطارد و مریخ با این عظمت، حکمت به کار نرفته باشد.

 

ولی چون بنگری در اصل این کار **** فلک را بینی اندر حکم جبار

اگر با دیده بصیرت در اصل آفرینش بنگری درمی‌یابی که افلاک هم مجبور و تسلیم به حرکت الهی هستند.

 

منجم چون ز ایمان بی‌نصیب است **** اثر گوید کزین شکل غریب است

ستاره‌شناس، چون از ایمان به توحید نصیبی ندارد، همة آثار و تأثیر را از سعد و نحس دانسته و انقلابات را به شکل غریب افلاک نسبت می‌دهد.

 

نمی‌بیند که این چرخ مُدور **** ز حکم و امرِ حق گشته مُسخّر

منجم نمی‌بیند که این چرخ گردون عالم، از حکم و امر خداوند مسخر شده و استقلالی از خودشان ندارند.

 

توگویی هستْ این افلاکِ دَوّار **** بگردش روز و شب، چون چرخِ فخّار

انگار این چرخِ گردونِ افلاک که در گردش هستند و شبانه‌روز را به وجود می‌آورند، مانند چرخ کوزه‌گر است که به وسیلة آن، ظروف سفالین سازند که چرخ اختیاری ندارد و کسی آن را به حرکت درمی‌آورد.

 

درو هرلحظه دانای داور **** زآب و گِل کند یک ظرف دیگر

در هرلحظه و آنی، خداوند دانا به وسیلة افلاک، از عناصر آب و گِل و هوا و آتش، ظروف دیگر را تولید و اثری تازه و نو می‌سازد.

 

هر آنچه در زمان و در مکان است **** زیک استاد و از یک کارخانه است

فاعل و خالق، در کارخانه هستی، یک استاد و یک دست بیش نیست که در هر زمان و مکان، در کار و تأثیرگذاری است.

 

کواکب گر همه اهل کمال‌اند **** چرا هرلحظه در نقص و بالند

اگر ستارگان با استقلال کار می‌کنند و خود کمال دارند، پس چرا در یک‌خانه و زمان، در غایت ظهور و در خانة دیگر در غایت نقص هستند.

 

همه در جای و سیر و لون و اشکال **** چرا گشتند آخر مختلف حال

چرا کواکب، همه از نظر جا و حرکت و رنگ و شکل، مختلف می‌باشند؟ مثلاً رنگ آفتاب زرد و رنگ زحل سیاه دیده می‌شود یا یکی بزرگ و دیگری کوچک دیده می‌شود؟

 

چرا گه در حضیض و گه در اوج‌اند **** گهی تنها فتاده گاه زوج‌اند

چطور شد که کواکب، گاهی در اوج و قوت و گاهی در ضعف و نقصان قرار می‌گیرند. گاهی دو کوکب در یک درجه‌اند و گاهی فاصله گرفته و تنها می‌شوند.

 

دلِ چرخ از چه شد آخر پرآتش؟ **** ز شوق کیست او اندر کشاکش؟

خورشید عاشق و واله و شایق چه کسی است که حالت سوز داشته و گرد عالم می‌گردد؟

 

همهْ انجم بر او گَردانْ پیاده **** گهی بالا و گهْ شیب اوفتاده

همه‌ی کواکب، در پی مطلوب، پیاده می‌گردند. گاهی در بالا و نورانی و گاهی در پایین، تاریک و سرگشته اویند.

 

عناصرْ باد و آب و آتش و خاک **** گرفته جای، خود در زیر افلاک

عناصر اربعه، باد و آب و آتش و خاک، در پایین افلاک قرار داشته و مطیع هستند.

 

ملازم هر یکی در مرکز خویش **** که ننهد پای یک ذرّه پس و پیش

عناصر هرکدام، ملازم کار و محل خود بوده و منقاد می‌باشند و یک‌ذره، پا را پس و پیش نمی‌گذارند.

 

چهار اضداد در طبع مراکز **** به هم جمع آمده، کس دیده هرگز

عناصر اربعه هرکدام طبعی دارند. طبعِ آب رطوبت، آتش حرارت، خاک یبوست و هوا، برودت است و هرکدام، مقامی دارند؛ آتش بالا و باد زیر آتش، آب زیر باد و خاک زیر آب. گرچه اضدادند و کسی ندیده جمع شده باشد ولی خداوند در موالیدِ جماد و نبات و حیوان، همه را جمع کرده است.

 

مخالف هر یکی در ذات و صورت **** شده یک چیز از حکم ضرورت

بااینکه هر یک از عناصر، در ذات و صورت، مخالف هم هستند، ولی خداوند با قدرتش، همه را در یک‌چیز جمع کرده. آتش سبک، خاک سنگین، هوا خفیف و آب ثقیل (که در موالید جمع شده است).

 

موالید سه‌گانه گشته زایشان **** جماد، آنگه نبات، آنگاه حیوان

عناصر در عین ضدیت و تخالف با یکدیگر در طبع و مقام، یکی جماد و یکی نبات و یکی حیوان شد.

 

هیولی را نهاده در میانه **** ز صورت گشته صافی صوفیانه

(محل صورت را هیولی گویند. صورت‌ها حالّ در هیولی هستند.) عناصر بعد از اختلاط، هیولی را در میان نهاده و از صورت خاص خود، همانند اولیای الهی که دل خویش را از اغیار صاف نموده و صافی شده‌اند، صورت واحد شدند.

 

همه از امر و حکم و دادِ داور **** به جان، اِستاده و گشته مسخّر

همه موجودات، از امر و حکمِ حضرت حق، به جان مطیع و مُسخّر او گشتند.

 

جماد از قهر، بر خاک اوفتاده **** نبات از مهر، بر پا ایستاد

جمادات از تجلی جلالی، دائماً در خاک، در سجده افتاده‌اند و نبات از تجلی جمالی و مهری که به او عطا شده، دائماً از زمین جوشیده و انتظار دیدار او را دارد.

 

فروغ جانور از صدق و اخلاص **** پی ابقای جنس و نوع اشخاص

حیوانات از روی صدق و اخلاص و برای بقاء نسل، به جفت خود میل دارند و از فروغ حضرت حق، این اشتیاق در آنان ایجاد شده است.

 

همه بر حکم داور کرده اقرار **** مر او را روز و شب گشته طلبکار

همه‌ی موجودات بنا بر فطرت، اقرار به حقانیت حق دارند و روز و شب خواسته و یا ناخواسته در طلب اویند.

 

5- قاعده در تفکر انفسی

 

به اصل خویش یکره نیک بنگر **** که مادر را پدر شد نیز مادر

به اصل خود که عقل کل (اجمال) باشد خوب بنگر که او پدر، برای نفس کل (تفضیل) که مادر است شده و عقل کل هم برای نفس کل، مادر شده؛ چراکه نفس کل، زائیده عقل کل است.

 

جهان را سر به سر در خویش می بین **** هر آنچ آید بآخر پیش می بین

عالم را در خودت مشاهده کن که همه صورت‌ها در حقیقتِ انسان خلاصه شده‌اند و آنچه در آخر آمده، در اول ببین؛ یا منظور آن است آنچه بالقوه و اجمال بود در آخر به تفضیل ظهور پیدا کرده است.

 

در آخر گشت پیدا نفس آدم **** طفیل ذات او شد هر دوعالم

انسان علت غایی خلقت است که در آخر به‌واسطه‌ی شرافتش ظاهر شد و هر دوعالم غیب و شهود، به طفیل ذات او به وجود آمدند.

 

نه آخر علت غائی در آخِر **** همی گردد به ذات خویش ظاهر

انسان علت نهایی بود و از نظر صورت، در آخر آمده و مقصود بالذات است. طفیل چیز دیگر نیست به ذات خود ظاهر و علت نهایی شد.

 

ظلومی و جهولی ضد نورند **** ولیکن مظهر عین ظهورند

انسان چون جهل می‌ورزد و ظلم می‌کند (احزاب:72) تاریکی پیدا نموده که مقابل نور و ضد آن است، ولی مظهر و مرأت اسماء و صفات حق گشته است.

 

چو پشت آینه باشد مکدر **** نماید روی شخص، از روی دیگر

آینه، یک طرفش مکدر باشد و طرف دیگر شفاف که نمایان گر چهره می‌شود. انسان گرچه یک جنبه تاریکی دارد، اما از طرف دیگر، جامع اسماء و صفات و مرأت حق نماست.

 

شعاع آفتاب از چارم افلاک **** نگردد منعکس جز بر سر خاک

شعاع آفتاب از آسمان چهارم، به خاطر کدورت خاک منعکس می‌گردد؛ هر چند سه عنصر دیگر، به آفتاب نزدیک‌تر است، اما چون مکدر نیست، انعکاس خورشید هم از او متصوّر نیست.

 

تو بودی عکس معبود ملائک **** از آن گشتی تو مسجود ملائک

چون حق در آیینه‌ی صورت انسانی منعکس گشته و ملائک، صورت معبود خود را، در تو مشاهده نمودند، مسجود ملائک گشتی. (حجر:30)

 

بود از هر تنی پیش تو جانی **** و زو در بسته با تو ریسمانی

همه‌چیز نسبت به انسان، همانند بدن هستند که جان این بدن، انسان کامل است. چطور روح‌ها به بدن‌ها علاقه دارند. همه‌ی موجودات ارتباط با انسان کامل دارند. (انسان، جمیع ویژگی‌های روحی همه جانداران است.)

 

از آن گشتند امرت را مسخر **** که جان هر یکی در توست مضمر

چون جان همه موجودات در انسان کامل جمع و پنهان بوده، از آن جهت امر و حکم او نافذ و همه مسخّر اویند. (جاثیه:13)

 

تو مغز عالمی، زان در میانی **** بدان خود را که تو جان جهانی

تو به‌منزله جان و مغز، در میان همه موجودات هستی. پس ارزش خود را ای انسان بدان که تو جان عالم هستی.

 

تو را ربع شمالی گشت مسکن **** که دل در جانب چپ باشد از تن

همان‌طور که عالم از چهار ربع تشکیل شده که دو ربع شمالی است و یک ربع سمت چپ آن مسکونی می‌باشد، توای انسان که دل عالم می‌باشی، دل ظاهری تو هم در طرف چپ و شمال تن باشد.

 

جهان عقل و جان سرمایه‌ی توست **** زمین و آسمان پیرایه‌ی توست

عالم عقل و جان که حقیقت انسانی است، سرمایة واقعی تو می‌باشد. زمین و آسمان، زیور و زینت تو بوده و مطیع امر تو می‌باشند.

 

ببین آن نیستی کو عین هستی است **** بلندی را نگر کان ذات پستی است

توجه کن که عدم بودی؛ اما حق در تو ظهور کرد و عین هستی شدی. بنگر که انسان که عقل کلّ است، در مرتبة وجودِ امکانی، آخرین موجود است.

 

طبیعی قُوَّت تو، ده هزار است **** ارادی، برتر از حد شمار است

قدرت طبیعی انسان خیلی زیاد است، مانند قوه هاضمه، دافعه، جاذبه و ...؛ اما نیروی ارادی، به خاطر اتصال به سرچشمه ازلی، بی حد و حصر است.

 

وز آن هر یک شده موقوف آلات **** ز اعصا و جوارح وز رباطات

هر یک از قوای طبیعی در انجام کار خویش موقوف آلاتی از عروق و جوارح و خون و استخوان هستند که کار خاص و حکمتی مخصوص به خود دارند.

 

پزشکان اندرین گشتند حیران **** فرو ماندند در تشریح انسان

اطباء در شناخت بدن انسانی و تشریح آن، حیران و سرگردان‌اند و هنوز نتوانسته‌اند از تشریحِ همه بدن انسان سر درآورند.

 

نبرده هیچ‌کس ره سوی این کار **** بعجز خویش کرده جمله اقرار

کسی نتوانسته به‌طور کامل به تشریح بدن انسان بپردازد و به آن پی ببرد؛ همه به عجز خویش اقرار و اعتراف دارند.

 

ز حق با هریکی حظی و قسمی است **** معاد و مبدأ هر یک ز اسمی است

از طرف خداوند در وجود انفسی، برای هر یک از اعضاء، بهره و نصیبی قرار داده شده؛ لذا هرکدام، ابتدا و انتها و صعود و نزولی دارند که به اسمی خاص، مظهر همان صفت می‌شوند.

 

از آن اسم‌اند موجودات قائم **** بدان اسم‌اند در تسبیح دائم

هر یک از موجودات انفسی، قائم به اسمی از اسماء الهی بوده و هرکدام در تحمید و تسبیح و تنزیه حق‌تعالی می‌باشند. (اسراء:44)

 

به مبدأ هریکی زان مصدری شد **** بوقت بازگشتن چون دری شد

هر یک از اسماء مصدری شدند از همان دری که انسان از آن بیرون آمده؛ دوباره بعد از انقضای وقتش،‌ به مبدأ همان مصدر رجوع می‌نماید.

 

از آن در کامد اول هم به در شد **** اگرچه در معاش از در بدر شد

از در مبدأ اسمی که به جهان آمد به همان وطن اصلی خواهد رفت، ولی در معاش دو روز دنیا، خود را فراموش کرد.

 

از آن دانسته‌ای تو جمله اسماء **** که هستی صورت عکس مسمی

ای انسان! از آن سبب دانا به جمیع اسماء الهی گشته‌ای که صورت عکس حق می‌باشی و آیینة ذات اوئی.

 

ظهور و قدرت و علم و ارادت **** به توست ای بنده‌ی صاحب سعادت

قدرت و علم و اراده حق‌تعالی و ظهورش از غیب به شهود، به تو انسان رسیده است تا صاحب سعادت دوعالم شوی.

 

سمیعی و بصیر و حی و گویا **** بقا داری نه از خود لیک از آنجا

خداوند تو را شنوا و بینا و زنده و متکلم کرده و بقا داده و این بقا از جانب تو نیست، بلکه از الطاف اوست.

 

زهی اول که عین آخر آمد **** زهی باطل که عین ظاهر آمد

انسان به حسب ربط حقیقی، اول آمده و به حسب ظهور وجودی، آخرین است که آخرین نقطة دایره، به اولین نقطه متصل شده؛ پس باطن انسان، عین ظاهر یعنی حق، در وجود آدمی متجلّی می‌شود.

 

تو از خود روز و شب اندر گمانی **** همان بهتر که خود را می ندانی

ای انسان! تو روز و شب در ظن و گمان هستی و خود را نشناختی، پس بهتر آن است که خودت را چیزی ندانی و بر خود نام عارف ننهی.

 

چو انجام تفکر شد تحیر **** بدین جا ختم شد بحث تفکر

چون تفکر در آفاق و نفس آخرش به تحیّر در عالم می‌رسد، مجهولات بسیار در ذهن می‌ماند.

 

6- در حقیقت من «أنا»

 

که باشم من، مرا از من خبر کن **** چه معنی دارد اندر خود سفر کن

سؤال دیگر: این من «أنا» کیست؟ توضیح و شرح بده. سفر کردن در خود چیست؟ سفر از خویش به‌حق چگونه است؟

 

دگر کردی سؤال از من که من چیست **** مرا از من خبر کن تا که من کیست

همچنین سؤال نموده که من چیستم؟ من کیستم؟ و حقیقت من چیست؟

 

چو هستِ مطلق آید در اشارت **** بلفظ من کنند از وی عبارت

وجود مطلق وقتی در وجودی، مقید به تعیّن شود، به «من» تعبیرش کنند.

 

حقیقت کز تعیّن شد معین **** تو او را در عبارت گفته من

حقیقت مطلق وقتی‌که به لباس تعیّنِ خاص، متعین شد، تعبیر به من می‌شود و تو آن حقیقت را به لفظ من تکرار می‌کنی.

 

من و تو عارض ذات وجودیم **** مشبّک‌های مشکات وجودیم

اگر چراغی در چهاردیواری، که سوراخ‌های متعدد داشته، قرار گیرد، از صدها سوراخ کوچک و بزرگ، نور به بیرون می‌رسد. نور ذات مطلق، یکی است و من و ما، نورهای به وجود آمده از آن چراغ است.

 

همه یک نور دان اشباح و ارواح **** گه از آئینه پیدا، گه ز مصباح

همه یک نور مطلق است که گاهی از آیینة عناصر و اجساد و گاهی از مصباح ارواح ظاهر می‌شود؛ پس اشباح و ارواح، همه عکس رخسار نور مطلق می‌باشند.

 

تو گویی لفظ من در هر عبارت **** به‌سوی روح می‌باشد اشارت

تو می‌گویی من چنین کردم، من گفتم، من خوردم؛ این اشاره به روح است که فرماندهی کل قوای تن، به عهده اوست.

 

چو کردی پیشوای خود خرد را **** نمی‌دانی ز جزو خویش خود را

تو که عقل را پیشوا قرار دادی که به درک مکشوفات راهی ندارد، از جزو خود که روح تو است خبر نداری.

 

برو ای خواجه خود را نیک بشناس **** که نبود فربهی مانند آماس

 

بروای خواجه خود را خوب بشناس که با معرفت، کشفی مانند چاقی را می‌نماید که، خود را نشان می‌دهد و معرفتِ با دلیل، مانند آماس (بدن ورم و باد کرده) را می‌ماند.

 

من تو، برتر از جان و تن آمد **** که این هر دو ز اجزای من آمد

من، بالاتر از روح و تن توست. چون روح و تن از اجزای حقیقی من واقعی است. او واحد باشد اما به حسب تعین، این روحِ جزئی، از آن حقیقت می‌باشد.

 

بلفظ من نه انسان است مخصوص **** که تا گویی بدان جان است مخصوص

لفظ من مخصوص انسان نیست، بلکه به غیر انسان نیز این لفظ تعبیر می‌شود، چه آن‌که حقیقت مطلق در تمام مراتب ظهورات بوده و خاص انسان نمی‌باشد.

 

یکی ره برتر از کون و مکان شو **** جهان بگذار و خود در خود جهان شو

بیا یک‌بار از جهان مادی و تعینات پا فراتر نِه، تا به حقایق و بقاء الهی برسی. آنگه می‌بینی که عالم، همه از اجزاء تو هستند.

 

ز خطّ وهمی هادی هویت **** دو چشمی می‌شود در وقت رؤیت

از صفات و افعال هویّت یعنی تعیّن ذات مطلق، که در وقت رؤیتِ دو چشم یکی است، دو می‌نماید. در وحدت، همه کثرات منقطع، ولی در تعیّن، به سبب ظهور صفات که عارض می‌شود، کثرات، نمودِ وحدت خواهند بود.

 

نماند در میانه رهرو راه **** چو هایِ هو شود ملحق به الله

وقتی دوئیّت از بین رفت، دو چشم‌های هو، به الله یکی می‌شود و یک چشم شده، در میانه من و تو باقی نمی‌ماند و همه یکی می‌شود.

 

بود هستی بهشت، امکان چو دوزخ **** من و تو در میان مانند برزخ

هستی (وجود) مثال بهشت و امکان، مثل دوزخ است. من و تو یعنی تعیّنات، در میان وجوب و امکان، همچون برزخ می‌باشیم.

 

چو برخیزد تو را این پرده از پیش **** نماند نیز حکم مذهب و کیش

چون حجاب‌ها و موانع از روی جانت برطرف شود، آنگاه می‌بینی که احکام مذهب و ملت، فرع مائی و توئی است؛ چون به فناء ذات حقیقی رسیده باشی.

 

همه حکم شریعت از من و توست **** که آن بر بسته‌ی جان و تن توست

همة احکام شریعت از برای تن و روح توست و مجموع تن و روح، مکلف است به اعتبار تقیّدی که دارد.

 

من و تو چون نماند در میانه **** چه کعبه چه کنش چه دیر و خانه

چون عارف از انانیّت نجات پیدا کرد، آن‌وقت قبلة مسلمانان و معبد یهودیان و نصاری را به خاطر اضمحلال تعیّنات، چیزی جز حق نبیند.

 

تعیّن نقطه‌ی وهمی است بر عین **** چو عینت گشت صافی، غین شد عین

تعیّن و ظهور اشیاء به‌صورت مادی، مثل این است که نقطة خیالی بر حرف «عین» عارض شده و «غین» گردیده. چون پردة پندار رود، غین یعنی تعیّنات، تبدیل به عین و یکی می‌شود.

 

دو خطوه بیش نبود راه سالک **** اگرچه دارد او چندین مهالک

راه سالک الی الله دو گام بیش نیست، اگرچه مهالک و موانع، زیاد هستند.

 

یکی از های هویت در گذشتن **** دوم صحرای هستی در نوشتن

یکی آن‌که از تعیّنات (های هویت) که موجب کثرت است، عبور کند و دیگر به سلوک و تزکیه، قطعِ هستیِ موهوم نماید.

 

درین مشهد یکی شد جمع و افراد **** چو واحد ساری اندر عین اعداد

چون سالک شهودِ وحدتِ حق نمود، می‌یابد که فقط اوست و اگر تعدّدی دیده می‌شود، همانند عددِ واحد است که در همه اعداد بی‌نهایت می‌باشد، بااینکه کثرت موجب انقسام واحد نشده است.

 

تو آن جمعی که عین وحدت آمد **** تو آن واحد که عین کثرت آمد

توای انسان! مظهر جمیع اسماء و صفاتی که به مقام فناء و وحدت می‌رسی. بار دیگر از وحدت به کثرت تنزل می‌کنی و ظاهر می‌شوی.

 

کسی این سرّ شناسد کو گذر کرد **** ز جزوی، سوی کلی یک سفر کرد

سرّ مذکور یعنی وحدت در کثرت و کثرت در وحدت را، کسی می‌داند که خودش به مجاهده نفس از عوالم مادی بگذرد و از خود به کلّی سفر و به کلّ مطلق رسیده باشد.

 

 7- سفر مسافر الی الله

 

مسافر چون بود رهرو کدام است **** که را گویم که او مرد تمام است؟

سؤال دیگر: مسافر راه حق، چگونه باید سیر کند و مرد کامل کیست و مرتبة انسانِ به کمال رسیده، با چه علائمی شناخته می‌شود؟

 

دگر گفتی مسافر کیست در راه **** کسی کو شد ز اصل خویش آگاه

مسأله دیگر در خویش سفر کردن بود که مسافر و سالک کیست؟ آیا کسی می‌تواند از اصل و حقیقت روح خود باخبر شود؟

 

مسافر آن بُود کو بگذرد زود **** ز خود صافی شود چون آتش از دود

جواب: مسافر الی الله کسی است که از صفات رذیله و خودیّت خویش بگذرد و صاف‌دل شود، چنان‌که آتش از دود جدا می‌گردد تا آتش خالص شود.

 

سلوکش سیر کشفی دان ز امکان **** سوی واجب بترک شَین و نقصان

سلوک، مسافرت از تعیّنات و امکان به طرف واجب، به روش سیر کشفی باشد که آن هم به ترک رذائل و نقصان‌ها امکان‌پذیر است و آن به معاینه می‌باشد.

 

بعکس سیر اول در منازل **** رود تا گردد او انسان کامل

جواب دوم: (مرد کامل کیست؟) به عکس سیر اول که از وحدت به کثرت بود، با سیر الی الله از کثرت به وحدت یعنی به فناء فی الله رسیده. چنین شخصی انسان کامل است.

 

 8- کیفیت سیر انسان

 

بدان اول که تا چون گشت موجود **** که تا انسانِ کامل گشت مولود

بدان که انسان چون به وجود آمد و کامل الخلقه شد، اول نقطه پیدایش، به تولد او انجام گرفت.

 

در اطوار جمادی بود پیدا **** پس از روح اضافی گشت دانا

تطوّرات تولد او از جمادی به نطفه و علقه (خون بسته) و مضغه (گوشت‌کوبیده) پس از چهار ماه مستعد شد تا روح اضافی از خداوند، بر او دمیده شد و قابلیت علم، در او به ظهور رسید.

 

پس آنگه جنبشی کرد او زقدرت **** پس از وی شد زحق صاحب ارادت

پس از دمیدن روح، جنین از قدرت الهی به حرکت در آمده و بعد صاحب اراده می‌شود. سپس از رحم به دنیا می‌آید.

 

به طفلی کرد باز احساس عالم **** در او بالفعل شد وسواس عالم

چون به دنیا آمد، بر اثر غرائزی که در او بود، به‌طرف مشتهیّات میل پیدا نموده و از بالقوه به فعل آمد و از وسوسة نفسانی، طالب طبیعت شد.

 

چو جزویّات شد در وی مرتب **** بکلّیات ره برد از مرکّب

چون انسان به وسیلة قوا و حواس، جزئیات را درک نمود، آمادگی پیدا کرد تا به قوه عقل و نطق، کلیّات را بداند؛ یعنی از قواعد جزئی به قواعد کلی و مجهول پی ببرد.

 

غصب گشت اندر او پیدا و شهوت **** وز ایشان خاست حرص و بخل و نخوت

دو قوه شهوت و غضب در او پیدا شد و از این دو، صفات رذیلة دیگری مانند حرص، بخل و خودپرستی منشعب شد.

 

تنزل را بود این نقطه اسفِل **** که شد با نقطه‌ی وحدت مقابل

چون صفات مذموم حیوانی در انسان پیدا شود، از درندگان و جن و حیوانات بدتر می‌شود.

 

شد از افعال کثرت بی‌نهایت **** مقابل شد از این رو با بدایت

چون انسان تنزل می‌کند به پایین قوس دایره وجود می‌رسد که در مقابل نقطه وحدت، قوس صعود قرار می‌گیرد.

 

اگر گردد مقید اندرین دام **** به گمراهی بود کمتر ز انعام

اگر انسان در دنیا به دام صفات مذمومه گرفتار شود، در گمراهی از چهارپایان پست‌تر گردد. (اعراف:179)

 

وگر نوری رسد از عالم جان **** زفیض جذبه یا از عکس برهان

اگر از عنایت الهی، نور هدایت نصیب انسان گردد یا از راه جذبه و یا از راه دلیل و حجت، فیض شامل حال انسان شود.

 

دلش با نور حق همراز گردد **** وزان راهی که آمد بازگردد

این‌چنین بنده‌ای دلش با نور حق هم راز گشته و از نقطه وحدت آمده و با عبور از کثرات و منازل، سیر صعودی را بپیماید و به همان مبدأ بازگردد.

 

ز جذبه یا ز برهان یقینی **** رهی یابد به ایمان یقینی

اگر از جذبه با دلیل یقینی که راه انبیاء بوده نصیبش گردد، به ایمان یقینی راه یابد.

 

کند یک رجعت از سجّین فجّار **** رخ آرد سوی علّیین ابرار

به جذبه و برهان یقینی، انسان از زندان طبیعت سخت برمی‌گردد و به‌سوی مقامات عالیه ابرار، ترقی و وصول یابد. (مطففین: 22-18)

 

بتوبه متصف گردد در آندم **** شود در اصطفا زاولاد آدم

انسان به مقام علیین وقتی خواهد رسید که اول به توبه از معاصی متصف گردد، آن وقت همانند حضرت آدم علیه‌السلام که توبه کرد و برگزیده شد، از اولاد حقیقی حضرت آدم علیه‌السلام می‌شود.

 

ز افعال نکوهیده شود پاک **** چو ادریس نبی آید در افلاک

وقتی قلب از افعال ذمیمه مانند حرص، حسد و... منزه شده و صفا پیدا کرد، مانند حضرت ادریس پیامبر علیه‌السلام (فرزند شیث پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم) خداوند او را به آسمان برده و به قرب الهی رسید.

 

چو یابد از صفات بد نجاتی **** شود چون نوح از آن صاحب ثباتی

سالک چون از صفات ناپسند نجات پیدا کرد، همانند حضرت نوح علیه‌السلام که 950 سال مردم را به حق دعوت کرد و آن‌ها نمی‌پذیرفتند، صاحب ثبات قدم و استقامت گردد.

 

نماند قدرت جزویش در کل **** خلیل آسا شود صاحب توکل

بعد از پاک شدن از صفات بد و ثبات قدم، دیگر هیچ قوهای را از خود ندانسته و همة قدرت را از حق بداند و همانند حضرت ابراهیم خلیل علیه‌السلام بدون توجه به اسباب، صاحب توکل واقعی گردد.

 

ارادت با رضای حق شود ضمّ **** رود چون موسی اندر باب اعظم

ارادة سالک که با رضای خداوند منضم و همراه شد، همانند موسی علیه‌السلام به مقام رضا بازگشت کند.

 

ز علم خویشتن یابد رهائی **** چو عیسیّ نبی گردد سمائی

سالک چون علم خویش را در علم حق محو کند، مانند حضرت عیسی علیه‌السلام پیامبر، مظهر علم آسمانی حق می‌شود.

 

دهد یک‌باره هستی را به تاراج **** درآید از پی احمد به معراج

بالاتر از این‌ها، وقتی سالک، هستیِ افعال و صفات را از خود ندید و محو کرد و همه را از آنِ حق دانست، با این دید شهودی، در پی رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم به معراج روحانی از فنا به بقا رود.

 

رسد چون نقطه‌ی آخر به اوّل **** در آنجا نِی ملک گنجد نه مرسل

عارف چون به سیر عروجی از نقطه آخر (که انسان آخر تنزلّات) به مقام احدیّت برسد که فناء قطره با دریاست، در آن مقام، هیچ ملک و پیامبری یعنی من و اوئی وجود نخواهد داشت.

 

 9- اوصاف نبی و ولی

 

نبی چون افتاب آمد ولی ماه **** مقابل گردد اندر لی مع الله

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم همانند آفتاب است که نورش از خودش بوده و ولی همانند ماه که از نور آفتاب استفاده می‌کند. نبی و ولی به واسطة اتصال، مماثل اند و این‌که پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمود: «مرا با حق وقت و حالاتی است» در حالت فنا، نبی و ولی به رنگ وحدت و یکی هستند.

 

نبوت در کمال خویش صافی است **** ولایت اندر او پیدا، نه مخفی است

نبوت همانند آیینه‌ی روشن است و ولایت مانند صورت، در آن پیداست و پنهان نمی‌باشد.

 

ولایت در ولی پوشیده باید **** ولی اندر نبی پیدا نماید

امر ولایت (اظهار کرامت) را ولی باید مخفی بدارد ولیکن ولایت در نبی، اظهار همه نوع معجزه و کرامت آن است.

 

ولی از پیروی چون همدم آمد **** نبی را در ولایت محرم آمد

ولی، از متابعت نبی در همه احوال، هم راز و همدم است و محرم و مقرب نبی گردد.

 

ز إن کنتم تُحِبّون یابد او راه **** به خلوت‌خانه‌ی یُحْبِکُمُ الله

خداوند فرمود: بگو ای پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم! اگر شما خدا را دوست دارید مرا متابعت کنید که خدا شما را دوست دارد. (آل‌عمران: 30) «ولی» بر اثر متابعت «نبی» محبوب نبی و خدا شده و محرم اسرار او گردد و در محب و محبوب، مقام اتحاد پیدا شود.

 

در آن خلوت‌سرا محبوب گردد **** به‌حق یک‌بارگی مجذوب گردد

در خلوت‌سرا که اغیار راه ندارند، وقتی محبوب (نبی) آمد، محب (ولی) به یگانگی، مجذوب حق گشته و به قرب متصل شود.

 

بود تابع ولی از روی معنی **** بود عابد ولی در کوی معنی

شخصِ «ولی» متابعت و عبودیتش از روی معنی و حقیقت است.

 

ولی آنگه رسد کارش به اتمام **** که باز آغاز گردد باز انجام

«ولی» آن‌وقت به مقام ولایت رسید که سیر الی الله کرده و از مراحل و منازل نفس گذشته و اینجا کارش تمام ‌شده و دوباره، حق او را برای ارشاد خلق از وحدت به مرتبه‌ی هدایت بازگرداند.

 

 10- مرد کامل

 

کسی مرد تمام است کز تمامی **** کند با خواجگی کار غلامی

سؤال دیگر، مرد کامل کیست؟ عارف کامل کسی است که با همه‌ی سروری که دارد، کار غلامی و بندگی کند و از عبودیت دست نکشد.

 

پس آنگاهی که ببرید او مسافت **** نهد حق بر سرش تاج خلافت

کامل وقتی راه‌های دراز سلوک را طی کرد، خداوند تاج خلافت خویش بر وی نهد تا به جهت هدایت خلق، به دستگیری و ارشاد بپردازد.

 

بقائی یابد او بعد از فنا باز **** رود زانجام ره دیگر به آغاز

سالک بعد از مقام فناء فی الله، به مقام بقاء بالله رسد و مستغرق در حق شود. دوباره از این مقام عروجی، به خلافت الهی و ارشاد بپردازد.

 

شریعت را شعار خویش سازد **** طریقت را دثار خویش سازد

پس او اوامر و نواهی شریعت را دقیقاً اجرا نموده و در نهان به اجرای آن می‌اندیشد و به طریقت، خود را به تزکیه‌ی نفس و اوصاف نیکو متخلق کرده و به آن لباس عمل می‌پوشاند.

 

حقیقت خود مقام ذات او دان **** شده جامع میان کفر و ایمان

بعد از شریعت و طریقت، حقیقت است که ظهور ذات حق، در انسان کامل باشد و جامع همه‌ی اسماء از ایمان (بقاء) و کفر (فناء) برای هدایت است.

 

به اخلاق حمیده گشت موصوف **** بعلم و زهد و تقوی بوده معروف

شخصِ کامل، متصف به صفات پسندیده است و به دانش و پارسایی و تقوی، مشهور باشد.

 

همه با او، ولی او از همه دور **** به زیر قبّه‌های ستر مستور

گرچه همه‌ی اوصاف از اخلاق حمیده و زهد و تقوی را «ولی» داراست، ولی از همه‌ی تعینات فاصله دارد؛ چه آن‌که در مقام فناء احدیت، به زیر گنبد ستر، انوار تجلیات پنهان است.

 

11- مثال برای شریعت و طریقت و حقیقت

 

تبه گردد سراسر مغز بادام **** گرش از پوست بخراشی گَهِ خام

اگر مغز بادام را در وقت خامی از پوستش جدا کنی، چون به کمال نرسیده، خراب و بی‌فایده گردد.

 

ولی چون پخته شد بی پوست نیکوست **** اگر مغزش برآری بفکنی پوست

اگر مغز بادام رسیده باشد و آن را از پوستش جدا کنی، مغز آن فایده‌ی کامل دارد و پوست آن فایده‌ای ندارد و باید آن را انداخت.

 

شریعت پوست، مغز آمد حقیقت **** میان این و آن باشد طریقت

پوست بیرونی به‌منزله‌ی شریعت است که احکام ظاهر را داراست، مغز به‌منزله حقیقت است. طریقت برزخ میان شریعت و حقیقت است.

 

خلل در راه سالک نقص مغز است **** چو مغزش پخته شد بی پوست نغز است

اگر فسادی در شریعت و طریقت سالک پیش آید به مقصود نخواهد رسید. اگر به حقیقت (مغز پخته) رسید دیگر جدا شدن پوست، لطمه‌ای به مغز نمی‌رساند و خوب و عالی است.

 

چو عارف با یقین خویش پیوست **** رسیده گشت مغز و، پوست بشکست

عارف چون به حق الیقین و کمال حقیقت رسید، پوست یعنی شریعت که وسیله برای او بوده، شکسته می‌شود و مغز از آن جدا می‌شود.

 

وجودش اندر این عالم نپاید **** برون رفت و دگر هرگز نیاید

کاملی که به مقام یقین و اطلاق رسید، وجودش در این عالم تفرقه، آرامش ندارد و به عالم ظاهر، رو نمی‌کند و به جذبات، به‌طوری بیرون رود که به مقام بقاء بالله برسد و دیگر به تقیّد برنمی‌گردد.

 

وگر با پوست تابد تابش خَور **** درین نشأه کند یک دور دیگر

عارف در مرتبه‌ی یقین و مغز، اگر دیگر بار، با نور آفتاب کاملان، احکام شریعت را به کار بندد، دایره‌ی هستی را پیموده و نقطه‌ی آخر انسانی را به نقطه‌ی وحدت متصل می‌نماید.

 

درختی گردد او از آب و از خاک **** که شاخش بگذرد از هفتم افلاک

وقتی مرید از آب انفسی مراد و خاک استعداد خویش رشد کند، همانند درختی که شاخه‌هایش از آسمان هفتم بگذرد، بهترین موجود جهان گردد.

 

همان دانه برون آید دگربار **** یکی صد گشته از تقدیر جبّار

این مرید مستعد به ارشاد کامل، پرورش یابد و به کمال رسد. یکی از همان حقیقت تقدیر خداوند جبّار، صد برابر گشته و مریدان بعدی به کمال رسند.

 

چو سِیْرِ حبّه بر خطِّ شجر شد **** زنقطه خطّ، زخطّ دوری دیگر شد

از این سیر و حرکت دانه بر خط مستقیم، درختِ انسان کامل پدیدار شد و از آن نقطه تا نشأت آخر وجودِ انسانی، خطی از ابتدا تا انتها پیوسته شد.

 

چو شد در دایره، سالک مکمِّل **** رسد هم نقطه‌ی آخر به اوّل

چون سالک به کمال و وحدت رسید، از دو نقطه‌ی قوس نزول به صعود، دایره تمام گردد و هر نقطه، هم اول است و هم آخر.

 

دگر باره شود مانند پرگار **** بدان کاری که اول بود برکار

عارف مانند پرگار دایره‌ی وجود، از وحدت به کثرت مشغول به سلوک و بندگی می‌شود و از کثرت هم به وحدت، در همان کار عبودیت مشغول است.

 

چو کرد او قطع، یک‌باره مسافت **** نهد حق بر سرش تاج خلافت

چون عارف بالکل قطع مسافت از هستی و کثرت، به نیستی و فنا نمود، خداوند بر سرش تاج خلیفه‌اللهی نهد و مظهر جمال و جلال او شود.

 

تناسخ نیست این کز روی معنی **** ظهوراتی است در عین تجلی

کسی نپندارد که از کامل به مریدی باعث تناسخ می‌شود؛ تناسخ یک روح است که در هر زمان در یک بدن می‌آید. اینجا مسئله ظهور یک حقیقت در مظاهر است که در هر دوره، سالکی کامل گردد.

 

و قد سألوا و قالوا ما النهایه **** فقیل هی الرجوع الی البدایه

سؤال کردند: که نهایت سیر عارفان چیست؟ کسی گفت: رجوع بدایت (آغاز از حق آمده بود) است. از عالم امر و وحدتِ مطلق آمده؛ بعد از بندگی و سلوک و مشاهدات، به نقطه‌ی اول بازگشت می‌نماید.

 

 12- ختم ولایت

 

نبوت را ظهور از آدم آمد **** کمالش در وجود خاتم آمد

مبدأ نبوت از حضرت آدم علیه‌السلام شروع شد، لکن کمال حقیقتِ نبوت انبیاء، به حضرت ختمی‌مرتبت که جامع اسماء و صفات الهی می‌باشد ختم شد.

 

ولایت بود باقی تا سفر کرد **** چو نقطه در جهان دور دگر کرد

نبوت چون دوره‌اش به‌حسب ظاهر تمام شد، اولیاء با لباس ولایت، در دور و حرکت، به تشریح حقایق و اسرار می‌پردازند.

 

ظهور کل او باشد به خاتم **** بدو یابد تمامی، هر دوعالم

ظهور کلِّ وجود، به خاتم اولیاء، حضرت مهدی (عج) است و به او، هر دوعالم غیب و شهود، کامل و ختم شده و این در زمان ظهور آشکار می‌شود.

 

وجود اولیا، او را چو عضوند **** که او کلّ است و ایشان همچو جزوند

ولایت مطلقه‌ی خاتم اولیاء، وجودش کلّ است و دیگر افراد از اولیاء که ظاهر شوند، صفتی از اوصاف او را دارند و نسبت به او جزء هستند.

 

چو او از خواجه یابد نسبت تام **** از او با ظاهر آمد رحمت عام

حضرت مهدی علیه‌السلام که نسبت حقیقی و تامّ با پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم دارد، چنان‌که نبوت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم مظهر رحمت برای عالمین است، او هم به این نسبت، مظهر رحمت عام و رحمانی گشت.

 

شود او مقتدای هر دوعالم **** خلیفه گردد از اولاد آدم

حضرت مهدی علیه‌السلام رهبر هر دوعالم ملک و ملکوت شود و از اولاد آدم علیه‌السلام خلیفه و خاتم اولیاء می‌باشد.

 

 13- مراتب انبیاء و اولیاء

 

چو نور آفتاب از شب جدا شد **** تو را صبح و طلوع و استوا شد

در تمثیل مراتبِ انبیاء و اولیاء می‌فرماید: وقتی آفتاب از مشرق می‌خواهد طلوع کند، شب، تاریکی‌اش کم‌کم از بین می‌رود و صبح می‌شود و وقتی آفتاب به نهایت درجه، ارتفاع را که استوا است بپیماید، آفتاب برابر در دایره‌ی نصف‌النهار قرار می‌گیرد و ظهر می‌شود.

 

دگرباره ز دور چرخ دوّار **** زوال و عصر و مغرب شد پدیدار

باز دوباره به دور چرخ گردونِ طبیعت، بعد از صبح، ظهر و بعد، عصر و مغرب پدیدار می‌شود.

 

بود نور نبی خورشید اعظم **** گه از موسی پدید و گه ز آدم

نور و حقیقت محمدی صلی‌الله علیه و آله و سلم که منصب نبوت و ولایت مطلقه داشته، همانند آفتابِ بزرگ است که دیگر انوار، همانند حضرت موسی علیه‌السلام و حضرت آدم علیه‌السلام که پرتویی از آن نور بودند، در زمان‌های مختلف از آن آشکار شد.

 

اگر تاریخ عالم را بخوانی **** مراتب را یکایک باز دانی

اگر تاریخ انبیاء و اولیاء و احوالات آنان را بخوانی، مقام و درجات آنان، از آدم تا خاتم را می‌شناسی.

 

ز خور هردم ظهور سایه‌ای شد **** که آن معراج دین را پایه‌ای شد

از آفتاب هرلحظه، سایه‌ای خاص ظاهر شود. نور پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم هم هر زمان، سایه‌ی خاصی داشته که انبیاء و اولیاء بودند. این سایه همانند پایه‌های نردبان، برای صعود به آفتاب است. به‌عبارت‌دیگر، انبیاء همانند پله‌های نردبان هستند که دین پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم را بر ارتفاع می‌رسانند.

 

زمان خواجه وقت استوا بود **** که از هر ظلّ و ظلمت مصطفی بود

وقتی ارتفاع خورشید به استوا برسد سایه از بین برود؛ غایت ظهور خورشیدِ نبوت، به پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم شد که از هر سایه و ظلمت پاک شد.

 

بخطّ استوا بر قامت راست **** ندارد سایه پیش و پس، چپ و راست

وقتی شمس به خط استوا می‌رسد (مثل عربستان در دو روز سال) هیچ سایه‌ای از پیش و پس و چپ و راست نخواهد داشت. ظهور حضرت محمد صلی‌الله علیه و آله و سلم هم، راست و مستقیم و معتدل بود و هیچ سایه‌ای نداشت.

 

چو کرد او بر صراط حق قامت **** به امر فَاسْتَقِمْ می‌داشت قامت

حضرت محمد صلی‌الله علیه و آله و سلم طریقش مستقیم و راست بود، به اقامت دائمی بر ظاهر و باطن بوده و به فرمان «ایستادگی کن چنان‌که امر شده‌ای» راست‌قامت بود. (هود: 112)

 

نبودش سایه، کو دارد سیاهی **** زهی نور خدا ظلِّ الهی

چون پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم مستقیم بود، مانند خورشید در خط استوا که شخص سایه ندارد، او نیز که نور مطلق خداوندی بود، از جهت ظلّ خداوندی، تاریکی و سایه بر جانبش راه نداشت.

 

ورا قبله، میان غرب و شرقست **** از این رو در میانِ نور، غرقست

قبله‌اش میان مغرب (قبله‌ی حضرت موسی) و مشرق (قبله‌ی حضرت عیسی) در وحدت و اعتدال بود؛ ازاین‌جهت در ظاهر و باطن، میان نور حق، غرق گردیده است.

 

به دست او چو شیطان شد مسلمان **** به زیر پای او شد سایه پنهان

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمود: «شیطان نفسم به دستم تسلیم شد» لذا نفسِ منقاد و قلب مستقیم داشت و در زیر قدمش، هیچ سایه و کدری نبوده و سایه، زیر پای او پنهان شد.

 

مراتب جمله زیر پایه‌ی اوست **** وجود خاکیان از سایه‌ی اوست

چون پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم اعلی و اشرف شد، درجات جمله‌ی انبیاء، در زیر قدر و منزلت او جای دارند و همه‌ی نفوس، همه از ظلِّ نورِ وجودِ او بهره‌مندی یافتند.

 

ز نورش شد ولایت سایه‌گستر **** مشارق با مغارب شد برابر

از نور حقیقت محمدی، ولایت (باطن نبوت) در مشرق ظهور کرد تا مرتبه‌ی استوا، که زمان خود پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم بود، سپس تا به مغرب را سایه انداخت. پس دایره، از مشرق به مغرب (از مبدأ و منتها) برابر و محاذی شد.

 

ز هر سایه که اول گشت حاصل **** در آخر شد یکی دیگر مقابل

در دایره‌ی خورشید وجود، پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم در خط ارتفاع رسیده، سپس نوبت ولایت گردیده و از هر سایه که اول در دایره پیدا شد در محاذی آن طرف دایره‌ی غرب، پیامبری ظهور کرد. (مثلاً اقرب پیامبران به زمان پیامبر ما در شرق، حضرت عیسی بود در طرف مغرب و اقرب اولیاء به حضرت علی علیه‌السلام شمعون وصی عیسی علیه‌السلام بوده است.)

 

کنون هر عالمی باشد ز امّت **** رسولی را مقابل در نبوت

چون دور ظاهری نبوت پایان یافت و دور ولایت رسید، اکنون هر عالمِ عارف از امت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم مقابل رسولی از رسل گذشته، در سیره و ارشاد و فیض می‌باشد.

 

نبی چون در نبوت بوده اکمل **** بود از هر ولی ناچار افضل

چون پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم در نبوت اکمل و اشرف همه بوده است، او از همه‌ی انبیاء و اولیاء بدون شک افضل بود.

 

ولایت شد به خاتم جمله ظاهر **** بر اول نقطه هم ختم آمد آخر

ولایت اولیاء به خاتم آنان حضرت مهدی (عج) ظاهر و بارز شد و بر اول نقطه‌ی وجود حقیقت نبوی، ختمش ظهور ولایت مطلقه خاتم اولیاء آمد.

 

ازو عالم شود پر امن و ایمان **** جماد و جانور یابد از او جان

از حضرت مهدی (عج) جهان پر امنیت شود و همه، اهل ایمان شوند و همه‌ی جمادات و جانوران از نور مطلقه‌اش حیات و جان می‌گیرند.

 

نماند در جهان یک نفْس کافر **** شود عدل حقیقی، جمله ظاهر

دیگر در جهان یک شخص کافر وجود نخواهد داشت، چون عقل حقیقی بر همه ظاهر و آشکار و حکم فرماست.

 

بود از سرّ وحدت واقف حق **** درو پیدا نماید وجه مطلق

حضرت مهدی (عج) که حامل سرّ وجود احدیت است حق در او بالذاته تجلّی کرده و به این آینه‌ی تمام نمای وجه ربوبی، همه از راز وحدت حق آگاه می‌شوند.

 

 14- معنی عارف و معرفت

 

که شد بر سرّ وحدت واقف آخر **** شناسایی چه آمد عارف آخر

سؤال دیگر: چه کسی به سرّ وحدت واقف شد؛ عارف چه چیز را می‌شناسد؟

 

کسی بر سرّ وحدت گشت واقف **** که او واقف نشد اندر مواقف

جواب سؤال اول: آن سالکی به سرّ و حقیقت وحدت حقه آگاه می‌شود که در سیر و سلوک مراحل و منازل، توقف نکند.

 

دل عارف شناسای وجود است **** وجود مطلق او را شهود است

در جواب سؤال دوم می‌فرماید: قلب عارف حقیقی به‌جایی می‌رسد که به شهود، وجود مطلق حق‌تعالی را از حیث این‌که واجب‌الوجود است بدون هیچ تقیّد و تعیّن یکتا می‌یابد.

 

بجز هست حقیقی هست نشناخت **** و یا هستی که دارد پاک در باخت

 

عارف برای غیر وجود ذات مطلق حق، هست و بودی نمی‌شناسد و اگر هستی در لباس ممکن پدیدار می‌شود، آن را نیست شدنی، اعتباری و مجازی می‌داند.

 

وجود تو همه خار است و خاشاک **** برون انداز از خود، جمله را پاک

این هستی تو، پر از خار و خس بوده؛ همه را بیرون بریز تا پاک شوی.

 

برو تو خانه‌ی دل را فرو روب **** مهیّا کن مقام و جای محبوب

باید خانه دلت را از غیر او بیرون کنی و پاک نمایی. چه آن‌که دل مقام تجلّی محبوب حقیقی است.

 

چو تو بیرون شوی، او اندر آید **** بتو، بی تو جمال خود نماند

چون دل را از تعلقات پاک کردی و از منیّت بیرون آمدی، حضرت حق بی‌حجاب آید و جمال حقانی خود را به تو بنماید.

 

کسی کو از نوافل گشت محبوب **** به لای نفی، کرد او خانه جاروب

کسی که با نوافل ترقّی کند و محبوب حق‌تعالی شود به لای نفی (لا اله: نیست خدایی) همه‌ی الهه‌ها و بت‌ها و اغیار را از خانه‌ی دل جاروب کند.

 

درون جای محمود او مکان یافت **** ز بی یُسْمَع و بی یُبْصَر نشان یافت

درون دل که تطهیر شد، به مقام محمود دست یابد. (اسراء:79) و حق ندا دهد: «به من می‌شنوی و به من می‌بینی»

 

ز هستی تا بود باقی بر او شین **** نیابد علم عارف صورت عین

تا سالک از حجاب و تعلقات نفسانی نجات نیابد و از زشتی‌ها پاک نشود، عیب و ننگ بر او باقی است و علم توحیدی‌اش، عین‌الیقین نگردد.

 

موانع تا نگردانی ز خود دور **** درون خانه‌ی دل نایدت نور

تا سالک موانع و حجاب‌ها را از خود دور نکند و از اوهام و تعینات تخلیه ننماید، درون دلش محل نور و فیض الهی نگردد.

 

موانع چون در این عالم چهار است **** طهارت کردن از وی هم چهار است

موانع سلوک به نحو کلی و اجمال چهارتاست و طهارت نفس هم چهار تا است.

 

نخستین پاکی از احداث و انجاس **** دوم از معصیت وز شرّ وسواس

اول باید خود را از حَدَث (مانند بول و غایط که وضو را باطل می‌کند) و خَبث (پلیدی، ناپاکی، جنابت) بدن و لباس را تطهیر کند، دوم طهارت از معصیت کبیره و صغیره و از شرّ وسوسه‌ی شیطان است.

 

سیوم پاکی ز اخلاق ذمیمه است **** که با وی آدمی همچون بهیمه است

مانع سوم پاک شدن از رذایل اخلاقی مانند حرص و حسد و ... است که باید برطرف شود. چراکه آدمی به صفات ناپسند همانند چهارپایان می‌شود.

 

چهارم پاکی سرّ است از غیر **** که اینجا منتهی می‌گرددش سیر

مانع چهارم این است که سالک باید درونش هر چه غیر خدا آید آن را محو کرده و باطن را از هر غیر او تطهیر نماید. پس سیر عارف به اینجا که رسید ظاهر و سرّش پاک شده و به مرتبه‌ی فنا می‌رسد.

 

هر آن کو کرد حاصل این طهارت **** شود بی‌شک سزاوار مناجات

هر کس این موانع چهارگانه را برطرف کند و پاکی‌ها را پیاده کند بی‌شک لایق مناجات با حق‌تعالی می‌شود و در قرب، به مقام ناجین می‌رسد که حق در سرّش با او راز می‌گوید.

 

تو خود را تا به‌کلی در نبازی **** نمازت کی شود هرگز نمازی؟

تا خود را به‌کلی فانی در حق نکنی، نماز که معراج مؤمن است، کی نماز حقیقی کامل و مقبول شود؟

 

چو ذاتت پاک گردد از همه شین **** نمازت گردد آنگه قرّه العین

چون روحت از همه‌ی عیب‌ها و آلودگی‌ها پاک شد آنگه نمازت واقعی گشته و نور چشم تو شود که پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمود: «نور چشمم نماز است.»

 

نماند در میانه هیچ تمییز **** شود معروف و عارف جمله یک‌چیز

چون عارف به این مقام رسید که چیزی به‌عنوان مانع در قلبش نباشد و حق در آن ظهور کند، عارف و معروف یک حقیقت شود.

 

اگر معروف و عارف ذات پاکست **** چه سودا بر سر این مشت خاکست؟

اگر عارف و معروف اوست و غیر او کسی نیست، چرا قرعه به نام انسان خورده و او باید اکتساب معرفت ذات حق کند و سبب خلقت گردیده است؟

 

مکن بر نعمت حق ناسپاسی **** که تو حق را به نور حق‌شناسی

بر نعمت‌های الهی ناسپاسی مکن. چون تو حق را به نورش می‌شناسی.

 

جز او معروف و عارف نیست در باب **** ولیکن خاک می‌یابد ز خور تاب

غیر ذات خداوندی، عارف و معروفی نیست و فقط هم اوست. چنان‌که خاک استعداد کسب نور آفتاب دارد، خداوند هم به خاطر کثرت ظهور حبّ ذات، انسان را لایق دانست و معرفت را بدو داد.

 

عجب نبود که ذره دارد امید **** هوای تاب مهر و نور خورشید

تعجب نداشت که ذره‌ی ذات اعیان ممکنه، امید و هوای نور خورشیدِ حضرت حق را به فطرت و ذات طالب شد و حق در او تجلی کرد.

 

بیاد آور مقام حال فطرت **** کز آنجا باز دانی اصل فکرت

به یاد بیاور که در وقتی‌که چیزی نبودی و خداوند از اعیان ثابته به اعیان ممکنه به وجودت آورد. با تأمّل و تفکّر این را درمی‌یابی.

 

ألست بربکم ایزد که را گفت **** که بود آخر، که آن ساعت بلی گفت؟

در عالم ذر (ارواح و اشباح) که خداوند به همه فرمود: آیا پروردگار شما نیستم؟ (اعراف:171) چه کسی در آن‌وقت جواب داد آری، غیر ذات انسانی که از ذریّه‌ی حضرت آدم علیه‌السلام بودند؟

 

در آن روزی که گل‌ها می‌سرشتند **** بدل در قصه‌ی ایمان نوشتند

در وقتی‌که خمیره‌ی ذات انسانی را می‌سرشتند در وجودش ایمانِ به حق و تصدیقِ به حضرت خداوندی را ملائکه نوشتند. (مجادله:22)

 

اگر آن نامه را یک ره بخوانی **** هر آن چیزی که می‌خواهی بدانی

اگر حجاب‌ها کنار می‌رفت و دفتر ذات و صفاتت را از خزانه‌ی حق می‌خواندی، می‌فهمیدی هر استعدادی که در ذات تو بود به حکمت، به تو داده است.

 

تو بستی عهد عقد بندگی دوش **** ولی کردی به نادانی فراموش

تو عقد بندگی را در مرتبه‌ی عالم ذر قبول کردی ولی در مرتبه‌ی ظهورِ عملی از روی نادانی، همه‌چیز را فراموش نموده و نسیان بر تو غلبه کرد.

 

کلام حق بدان گشت است منزّل **** که تا یادت دهد آن عهد اول

کتاب آسمانی به‌وسیله‌ی انبیاء نازل شد تا تو را به عهد نخست که در عالم اقرار بستی یادآوری کرده و تذکر دهند تا تجدیدعهدی بشود.

 

اگر تو دیده‌ای حق را به آغاز **** در آنجا هم توانی دیدنش باز

اگر دیده‌ی حق بینی تو باز بود و قابلیت داشتی جمال او را ببینی، باز اگر آنجا (آخرت) بروی او را می‌بینی.

 

صفاتش را ببین امروز اینجا **** که تا ذاتش توانی دید فردا

امروز اگر توانستی با ریاضت و تزکیه، صفات حق را ببینی، فردای قیامت ذات حق را خواهی دید.

 

وگرنه رنج خود ضایع مگردان **** برو بنیوش لاتهدی ز قرآن

بیهوده رنج مبر و رنج خود را تباه مکن. برو آیه‌ی «آنک لا تهدی...» (ای پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم! در حقیقت تو هر که را دوست داری، نمی‌توانی هدایت کنی؛ اما خداست که هر که را بخواهد راهنمایی می‌کند.) (قصص:56) را از قرآن گوش کن.

 

 15- عدم قابلیت

 

ندارد باورت اکمه ز الوان **** وگر صدسال گوئی نقل و برهان

برای مثال کور مادرزاد را اگر صدسال دلیل بر رنگ‌های مختلف بیان کنی تصدیق نکند و پذیرش ندارد چون ذاتاً نمی‌بیند.

 

سفید و سرخ و زرد و سبز و کاهی **** به نزد وی نباشد جز سیاهی

مفهوم سفیدی و سرخی و زردی و سبز و کاهی به نزد کور مادرزاد، جز ظلمت و سیاهی چیزی نیست.

 

نِگر تا کور مادر زاد بدحال **** کجا بینا شود از کُحْلِ کَحّال

خوب توجه کن! اگر کور مادرزاد را دکتر، سُرمه و دوا به چشم وی بکشد آیا معالجه شود و بینایی پیدا کند؟

 

خرد از دیدن احوال عُقبی **** بود چون کور مادرزادِ دنیا

عقلِ صرف که با محسوسات کار دارد، نتواند برزخ و آخرت را درک کند؛ همان‌طور که کور مادرزاد، رنگ‌ها و زیبایی دنیا را درک نکند.

 

ورای عقل طوری دارد انسان **** که بشناسد بدان اسرار پنهان

اگر از عقل نظری، انسان پا فراتر نهد و با تزکیه، ترقی کند اسرار پنهان که از عقلِ نظری مخفی بوده است را ببیند و بشناسد.

 

بسان آتش اندر سنگ و آهن **** نهادست ایزد اندر جان در تن

این شناخت حقایق همانند آتشی است که از برخورد سنگ و آهن (چخماق، سنگ آتش زنه) به وجود آمده است. جان و تن وقتی بر هم زده شود با تزکیه، حقایق الهی پیدا شود.

 

از آن مجموع پیدا گردد این راز **** چو بشنیدی، برو با خود بپرداز

پس فهمیدی که از عقل نظری پا فراتر باید گذاشت و جان و تن را بر هم زد تا کشف حقایق شود. برو مشغول تهذیب و سلوک شو.

 

چو بر هم اوفتاد آن سنگ و آهن **** ز نورش هر دوعالم گشت روشن

چون سنگ و آهن با یکدیگر برخورد کردند جرقه ایجاد شود. اگر ظاهر و باطن با هم تهذیب شود نورش دوعالم را روشن کند.

 

توئی تو نسخه‌ی نقش الهی **** به‌جز از خویش هر چیزی که خواهی

ای انسان! در تو صورت الهی مصور و منقوش است. از خودت بجو آنچه برای ترقی معنوی و صعود به عالم ملکوت لازم است.

 

16- توجیه کلمات عارفان

 

کدامین نقطه را نطق است اناالحق **** چه گوئی هرزه‌ای بود آن مزبّق

سؤال: مقامی است که عارف دعوی اناالحق می‌کند. آیا قائلِ آن هرزه و بی‌معنی گفت؟ وقتی پول سیاه را با جیوه مالیده و صیقل می‌زنند تا روشن شود، آیا وجود گوینده با نور روشن نشده است؟

 

اناالحق کشف اسرار است مطلق **** بجز حق کیست تا گوید اناالحق؟

جواب: جز وجودِ مطلقِ حق، کسی نیست. این‌که دعوی «انا الحق» نموده، کشف اسرار و پرده دری کرده و مورد طعن قرار گرفته است؛ اما به‌جز حق کیست که «انا الحق» بگوید.

 

همه ذرات عالم همچو منصور **** تو خواهی مست گیر و خواه مخمور

همه‌ی ذرات عالم مانند منصور هستند، تو می‌خواهی به مستی یا خمارآلوده قبول کنی یا انکار کنی.

 

در این تسبیح و تهلیل اند دائم **** بدین معنی همه باشند قایم

همه‌ی ذرات در تسبیح و تهلیل دائمی هستند و همه قائم به او هستند و به اثبات حق مشغول‌اند.

 

اگر خواهی که گردد بر تو آسان **** و اِن مِن شیء را یک ره فرو خوان

اگر خواستی گفته‌ی ما بر تو آسان شود که همه به تسبیح و تهلیل مشغول هستند آیه‌ی «و ان من شیءٍ الا یسبح بحمده: هیچ‌چیزی نیست مگر به حمد او تسبیح گویند.» (بنی‌اسرائیل: 44) را بخوان که همه حامدند.

 

چو کردی خویشتن را پنبه کاری **** تو هم حلاج وار این دم برآری

اگر تو هم همانند حلّاج وجود مجازی خود را به پنبه فرو ریزی و بر هم زنی، از هر تعیّن رهایی یابی و در حق محو شوی و آنگاه نُطقت مانند او باز می‌شود.

 

برآور پنبه‌ی پندارت از گوش **** ندای واحدُ القهار بنیوش

پس پنبه‌ی جهل و مجاز و غفلت را از گوش خود بردار؛ آنگاه صدای خدای یکتای قهار را بشنوی.

 

ندا می‌آید از حق بر دوامت **** چرا گشتی تو موقوف قیامت

ندای حق همیشه به‌طور مدام می‌رسد که چرا نقد را تبدیل به نسیه‌ی قیامت می‌کنی؟ اگر بخواهی هم‌اکنون می‌توانی بشنَوی.

 

درآ در وادی ایمن که ناگاه **** درختی گویدت انّی انا الله

وقتی حضرت موسی علیه‌السلام به وادی ایمن درآمد از درختی ندای ای موسی! «انّی انا الله» (همانا من خداوند می‌باشم) شنید. تو هم وارد وادی ایمن شو و به تصفیه و تزکیه بپرداز تا این نوع صداها را بشنوی.

 

رویدا باشد اناالحق از درختی **** چرا نبود روا از نیک بختی

ندای «من خدای تو هستم» از درختی شنیده شد؛ چطور از نیک بختی در مقام سکر روا نباشد بااینکه انسان، مظهر اسماء و صفات حق است.

 

هر آن‌کس را که اندر دل شکی نیست **** یقین داند که هستی، جز یکی نیست

هر کس که در دلش شک و ریب نباشد و به‌حق الیقین رسید، می‌داند که هستی، جز یکی، آن هم واجب‌الوجود نیست.

 

انانیّت بود حق را سزاوار **** که هو غیبست و غایب وهم و پندار

منم من گفتن، شایسته‌ی حق است؛ چراکه هو (او) گفتن، حکایت از نهان غیب داشته و غایب و نهان، خود وهم و پندار است.

 

جناب حضرت حق را دوئی نیست **** در آن حضرت من و ما و توئی نیست

در ساحت مقدس حضرت حق، دوئیّت راه ندارد و منزّه از غیرت و کثرت و اعتبار هر من و ما و تویی است.

 

من و ما و تو و او هست یک چیز **** که در وحدت نباشد هیچ تمییز

ذات واجب‌الوجود، وحدت حقیقیه دارد و آنچه از اسماء و صفات ظهور پیدا کردند یکی بیش نیست و تمایز و تغایر ندارند؛ بلکه همه‌ی عوالم از یکی مظهریت پیدا کرده‌اند.

 

هر آن کو خالی از خود چون خلأ شد **** اناالحق اندر او صوت و صدا شد

هرکسی از خودیت خودی مانند خلاء (که چیزی در آن نیست یا مجرد از ماده است) گردد صدای انا الحق از آن کس پیدا و شنیده می‌شود.

 

شود با وجه باقی غیرُ هالک **** یکی گردد سلوک و سیر و سالک

طبق فرموده‌ی قرآن «همه‌چیز فانی شوند غیر وجه او (قصص:88)» چون دوئیّت مرتفع شود به فناء فی الله می‌رسد. آنگاه سلوک و سیر و سالک یکی گردند، چون غیری نیست.

 

حلول و اتحاد آنجا محالست **** که در وحدت دوئی عین ضلاست

وقتی سیر و سالک و سلوک یکی شد، حلول و اتحاد غیر ممکن است که در مقام وحدت، دوئیّت و دوگانگی عین گمراهی است.

 

حلول و اتحاد از غیر خیزد **** ولی وحدت همه از سیر خیزد

حلول و اتحاد از دوئیّت بلند می‌شود ولی وحدت از یک تجلّی حقیقی برمی‌خیزد؛ زیرا سیر یکی بیش نیست.

 

تعُین بود کز هستی جدا شد **** نه حق شده بنده، نِی بنده خدا شد

تا تعین و تویی پیداست از هستی جدایی است، چون انیّت برطرف شد حق عیان گردد. نه حق بنده و نه بنده خدا شود؛ بلکه همه نمودی بی بود دارند.

 

وجود خلق و کثرت در نمود است **** نه هر چْه آن می‌نماید عین بود است

همه‌ی کثرات از خلق، فقط نمود و نمایشی بیش نیستند؛ نه آن‌که هرچه می‌نماید عین هستی مطلق خواهند بود.

 

 17- تمثیلی در نمودهای بی بود

 

بنه آئینه ای اندر برابر **** در او بنگر ببین آن شخص دیگر

بنابر تمثیل، آینه‌ای برابر خود نگه‌دار و نگاه کن و ببین عکس آن شخص دیگر که در آینه است، نمود بی بود می‌باشد و حقیقت او نیست.

 

یکی ره باز بین تا چیست آن عکس **** نه این است و نه آن، پس کیست آن عکس؟

دفعه‌ی دیگر ببین آن عکس در آینه چیست؟ نه این آدم و نه آینه، بلکه عکس صورت نمایشی است که نمودار شده است.

 

چو من هستم به ذات خود معین **** ندانم تا چه باشد سایه‌ی من

بااینکه انسان ذاتش معیّن است پس سایه‌ی من از کجا پیدا شده است؟ سایه، حقیقتاً من نیستم بلکه نمایشی از من است.

 

عدم با هستی آخر چون شود ضمّ! **** نباشد نور و ظلمت هر دو باهم

عدم و هستی با هم جمع نمی‌شود، همان‌طور که نور و ظلمت باهم جمع نمی‌شود. پس ذات واجب که باقی است، با ممکنِ اعتباری، هیچ‌وقت جمع نمی‌شود.

 

چو ماضی نیست مستقبل مه و سال **** چه باشد غیر از آن یک نقطه‌ی حال

چون گذشته تمام شده و آینده هم نیامده و نیست بوده و ماه و سال، وابسته به زمان است، فقط در زمان، یک نقطه‌ی حال وجود دارد. پس قبل و بعدی نیست.

 

یکی نقطه هست وهمی گشته ساری **** تو آن را نام کرده نهر جاری

نقطه‌ی حال هم خیالی است. به خاطر سرعتی که زمان دارد و تو نقطه را مانند جوی آب که روان بوده و اول و آخرش معلوم نیست نهر می‌نامی. پس نقطه‌ی وهمی، نمود بی بود دارد.

 

جز از من اندر این صحرا، دگر کیست **** بگو با من که این صوت و صدا چیست

وقتی در صحرایی که اطرافش کوه است آواز از شما برمی‌خیزد و بر اثر انعکاسِ صوت با کوه، صدا برمی‌گردد، بااینکه یک نفر بیش نبوده، این دلیل نمود بی بود است که ظهور وهمی دارد.

 

 18- تمثیل جوهر و عَرَض

 

عرض فانی است جوهر زو مرکب **** بگو کی بود یا خود کو مرکب

جوهر قائم‌به‌ذات است و عَرَض عارض بر آن پس دَم به دَم عَرَض، عدم گردد و تجدد در او راه پیدا کند. بگو جوهر که مرکب از اَعراض است، پس مرکب، از عدم‌ها کِی بود داشته است؟ و این مَرکب چیست و کجاست؟

 

ز طول و عرض و از عمق است اجسام **** وجودی، چون پدید آید ز اعدام؟

اجسام، از طول و عرض و عمق محقق می‌شوند و این‌ها عدمی‌اند پس چگونه وجود ظاهر شد؟ عدم که وجود نمی‌یابد. پس گوییم همه، نمودهایی هستند از وحدت حقیقی.

 

از این جنس است اصل جمله عالَم **** چو دانستی بیار ایمان فَلْزَم

از این مثال‌هایی که از عکس مرایا و نقطه‌ی وهمی و... گفتیم که همه نمودند از بود واحد مطلق، پس ایمانِ محکم به حق‌تعالی بیاور و بر آن مُلزم باش.

 

جز از حق نیست دیگر هستی الحق **** هوالحق گوی و گر خواهی انا الحق

به جز حق‌تعالی در هستی وجودی نیست. پس اگر هوالحق یا اناالحق گفتی راست است. چه آن که هر نمودی از بود برخاسته می‌شود و هر تقیدی از اطلاق می‌آید.

 

نمودِ وهمی از هستی جدا کن **** نِئی بیگانه خود را آشنا کن

ظاهر خیالی را از هستی مطلق جدا نما، آن‌وقت که غیریّت را از وجود او که حجاب است به دور کردی، خود را آشنا در وجود حقیقی ببین.

 

 19- واصل شدن به حق

 

چرا مخلوق را گویند واصل؟ **** سلوک و سیر او چون گشت حاصل؟

سؤال: چرا در سلوک، گویند فلانی واصل شده است؟ حصولِ وصول، چطور و چگونه است؟

 

وصال حق ز خلقیت جدائی است **** ز خود بیگانه گشتن، آشنائی است

واصل شدن به حق به‌وسیله‌ی ریاضت و دفع انیّت پدیدار می‌شود. چون از خودیِ خود بیگانه گشتی و فانی در او شدی، آن وقت به‌حق آشنا گردی.

 

چو ممکن گَردِ امکان برفشاند **** به‌جز واجب دگر چیزی نماند

ممکن، همانند غباری است که بر صفحه‌ی وجود واجب نشسته است و با پاک کردن غبار و نمودها، چیزی جز وجود حق نماند.

 

وجود هر دوعالم چون خیال است **** که در وقت بقا، عین زوال است

هستی دوعالم به‌مثابه‌ی خیال و غیرحقیقی بوده که به اعتبار امکانیت، رو به زوال است و به اعتبار نمایان شدن حق، دوعالم در بقاء فنا می‌پذیرند.

 

نه مخلوق است آن کو گشت واصل **** نگوید این سخن را مرد کامل

چون سالک رفع تعیّن وهمی کرد و در واجب، فانی شد واصل است. مرد کامل هرگز به کسی که جنبه‌ی خَلقی داشته، واصل نمی‌گوید.

 

عدم کی راه یابد اندرین باب؟ **** چه نسبت خاک را با رب الارباب!

چطور عدم می‌تواند به وجود مطلق راه پیدا کند؟ چه نسبت میان خاک و ظلمت، با پروردگارِ پروردگاران است؟!

 

عدم چِبود که با حق واصل آید **** و زو سیر و سلوکی حاصل آید

عدم چطور تواند که به حق، واصل شود. چراکه سیر و سلوکی ندارد تا خود را به حق برساند.

 

اگر جانت شود زین معنی آگاه **** بگوئی در زمان استغفرالله

اگر نَفسَت از این معنی آگاه شد، در حال (همیشه) طلب مغفرت از خداوند می‌نمایی.

 

تو معدوم و عدم پیوسته ساکن **** بواجب کی رسد معدومِ ممکن؟

تو ممکن‌الوجود و معدومی و عدم، همیشه حالت سکونت دارد. پس هر چیز، تابع وجود است و رسیدن به واجب‌الوجود برای نمودهایی بیبود، چطور می‌شود؟!

 

ندارد هیچ جوهر بی‌عرض عین **** عرض چبود چو لایبقی زمانین

جسم بی‌صفت در خارج تحقق نداشته و دیده نمی‌شود. عَرَض چیست؟ ماهیتی است که در هر آن، دگرگون گشته و به یک حال نمی‌ماند.

 

حکیمی کاندرین فن کرد تصنیف **** بطول و عرض و عمقش کرد تعریف

حکیمی در این فنّ اجسام طبیعی، کتاب نوشته و در آن آمده است که جوهر (جسم) از طول و عرض و عمق تشکیل شده است.

 

هیولی چیست جز معدوم مطلق **** که می‌گردد بدو صورت محقق

هیولی یعنی قوه‌ی صرف که صورتی ندارد و معدوم است و صورت، به‌واسطه‌ی آن، ظاهر می‌گردد.

 

چو صورت بی هیولا در قدم نیست **** هیولی نیز بی او جز عدم نیست

چون در قدیم و ازل، صورت بی هیولی وجود نداشت، پس هیولی نیز، غیر از عدم، چیزی نبوده است.

 

شده اجسامِ عالم زین دو معدوم **** که جز معدوم، از ایشان نیست معلوم

جسم که از هیولی و صورت است، بدون یکی معدوم است. پس جنبه‌ی اعتباری دارند و نمودهایی هستند که بودشان اصالت نداشته، در معرض زوال‌پذیری می‌باشند.

 

ببین ماهیتت را بی کم و بیش **** نه موجود و نه معدوم است در خویش

اگر ماهیت خود را بنگری بدون کم و زیاد می‌یابی که اگر وجودت حقیقی بود چرا معدوم می‌شوی؛ اگر معدوم بودی چرا به خود موجود نگشتی؟ پس ماهیت تو نمودی است.

 

نظر کن در حقیقت سوی امکان **** که او بی هستی آمد عین نقصان

اگر نظر حقیقی به‌سوی ممکنات کنی، می‌یابی که ممکن، بی هستی عین نقصان است؛ زیرا ممکن وجود نداشته و معدوم می‌باشد و نقصان بالاتر از نیستی نیست.

 

وجود اندر کمال خویش ساری است **** تعیّن‌ها امور اعتباری است

وجود مطلق، به حبِّ ذات ظهور کرد بر ممکنات، نه این‌که آنها وجود استقلالی پیدا کنند، بلکه وجود اعتباری و نمودی پیدا کنند.

 

امور اعتباری نیست موجود **** عدم بسیار و یک چیز است معدود

ممکنات به کثرات، به‌واسطه‌ی واجب، ظهورِ نمودی دارند. مثل شمارش یک است که همه‌ی اعداد به‌واسطه‌ی همان یک، هستند.

 

جهان را نیست هستی، جز مجازی **** سراسر کار او لهو است و بازی

جهان چون وجودش غیرواقعی و اعتباری هست، اهلش مشغول لهو و لعب هستند.

 

 20- ظهور وجود مطلق در ممکنات

 

بخاری مرتفع گردد ز دریا **** به امر حق فرو بارد به صحرا

وقتی آب دریا به‌واسطه‌ی گرمی آفتاب بخار می‌شود، به امر خدا به آسمان می‌رود و تبدیل به باران و برف و تگرگ می‌شود و هر جا امر او تعلق بگیرد، مانند صحرا، فرود آید.

 

شعاع آفتاب از چرخ چارَم **** بر او افتد شود ترکیب با هم

بخار شدن آب دریا سبب باران شود و آفتاب از آسمان چهارم بر آب و خاکِ آمیخته شده می‌تابد و ترکیب می‌شود.

 

کند گرمی دگر ره عزم بالا **** درآویزد بدو آن آب دریا

بار دیگر، حرارت آفتاب، میل به طرف آسمان می‌کند و آب دریا به همراه گرما به آسمان برمی‌گردد.

 

چو با ایشان شود خاک و هوا ضَمّ **** برون آید نبات سبز و خرّم

چون خاک و هوا با حرارت و آب به هم می‌پیوندند نباتاتِ سبز و خرم به وجود آیند.

 

غذای جانور گردد ز تبدیل **** خورد انسان و یابد باز تحلیل

نباتات غذای حیوانات می‌شوند و تبدیل به حیوانی گردد و انسان آن را خورد و در معده‌اش حل شود و سبب قوتش گردد.

 

شود یک نطفه و گردد در اطوار **** وز آن انسان شود پیدا دگر بار

از این تحلیل در انسان، نطفه‌ی مرد پیدا شود و در رحم زن قرار گیرد و بعد از علقه و مضغه، صورت انسانی پیدا شود.

 

چو نور نفس گویا در تن آمد **** یکی جسم لطیف روشن آمد

چون نور روح در انسان پیدا شد، به‌صورت جسمی لطیف و روشن (جنین) ظاهر می‌شود.

 

شود طفل و جوان و کهل و کم پیر **** بداند عقل و رأی و علم و تدبیر

بعد از تولد، اول طفل، بعد جوان، سپس پیر شود و ضعف در پیری او را گیرد. در طول زندگی می‌داند که با عقل و رأی و علم و تدبیر باید راه برود تا به کمالات برسد.

 

رسد آنگه اجل از حضرت پاک **** رود پاکی به پاکی خاک با خاک

آنگاه مرگ از طرف حضرت حق رسد و روح به عالم ارواح رفته و تنِ خلق شده از خاک به خاک رود.

 

همه اجزای عالم چون نبات‌اند **** که یک قطره ز دریای حیات‌اند

همه‌ی ذرات عالم در مَثَل، مانند نبات هستند که از قطره‌ای از دریای زندگی، ظهور پیدا کرده و سیر تکاملی را طی می‌کنند.

 

زمان چون بگذرد بروی شود باز **** همه انجام ایشان همچو آغاز

چون زمان بگذرد پس از انقضاء، از هستی به عدم بازگردد، پس به اسم «حی» اول آید و به اسم «ممیت» بازگردد.

 

رود هر یک از ایشان سوی مرکز **** که نگذارد طبیعت خوی مرکز

پس هر یک از اجزاء به مرکز خود بازگردند؛ زیرا طبیعت هرگز اصلِ میلِ به مرکز را رها نمی‌کند.

 

چو دریائی است وحدت لیک پرخون **** کزو خیزد هزاران موج مجنون

وحدت همانند دریایی پُر خون است که امواج این دریا با سرعتی دیوانه‌وار و بدون قرار، در حرکت هستند که کثرات در مقابل وحدت مانند امواج در مقابل دریاست.

 

نِگر تا قطره‌ی باران ز دریا **** چگونه یافت چندین شکل و اسماء

بنگر یک قطره‌ی باران که از دریا برخاسته تا نازل شود، چه قدر اسماء و اشکال مختلفی به خود گیرد.

 

بخار و ابر و باران و نم و گِل **** نبات و جانور، انسان کامل

پس بخار و ابر و باران، در خاک رسد و ممزوج با آن شده و گِل گردد و سپس نبات و حیوان و انسان کامل می‌شود.

 

همه یک قطره بود آخر در اول **** کز و شد این‌همه اشیا مُمَثَّل

در آغاز، همه یک قطره‌ی آب بودند که به این‌همه اشکال و صور درآمدند.

 

جهان از عقل و نفس و چرخ و اجرام **** چو آن یک قطره دان، زآغاز و انجام

عالم از عقل کل و نفس کل و فلک و ستارگان را، همانند سیرِ آن یک قطره از آغاز آفرینش تا به آخرِ حیات بدان.

 

اجل چون در رسد در چرخ و انجم **** شود هستی همه در نیستی گم

چون هر چیزی ازجمله افلاک و ستارگان، وقتی اجل و سیرش تمام می‌شود، فانی شده و در نیستی گم می‌شوند و فقط وجود حق باقی می‌ماند.

 

چو موجی برزند گردد جهان طمس **** یقین گردد کَان لَّم تَغْنَ بِالأَمْسِ

هر وقت خداوند به اسمی مانند «ممیت» یا «معید» موجی بر دریای ممکنات زد، همه محو شوند و معلوم می‌شود که «کأن لّم تَغنَ بالامسِ: انگار دیروزی نبوده است» (سوره یونس آیه 24)

 

خیال از پیش برخیزد به‌یکبار **** نماند غیر حق در دار دیّار

وقتی اجل برسد، خیال از پیش چشم برخیزد (برخاسته) و به‌جز خداوند، در خانه کسی نمی‌ماند.

 

ترا قربی شود آن لحظه حاصل **** شوی تو بی توئی با دوست واصل

تو وقتی می‌توانی به قرب الهی برسی و واصل شوی که دوئیّت و تعیّنِ وهمی تو، از بین برود.

 

وصالِ این جایگه، رفع خیال است **** خیال از پیش برخیزد، وصال است

وصال با رفع توهم است. سالک چون توهمات را رفع کرد، وصول برایش حاصل گردد.

 

مگو ممکن ز حد خویش بگذشت **** نه او واجب شد و نه واجب او گشت

چون سالک به مقام قرب و وصال رسید، معنی‌اش این نیست که ممکن، از حدّ خود گذشته و به وجوب رسیده؛ بلکه واجب، ذاتاً واجب و ممکن، ذاتاً فانی است.

 

هر آن کو در مقامی گشت فائق **** نگوید کین بود قلب حقایق

هرکسی آگاه به معانی شد و دیگران به آن معانی نرسیدند نمی‌گوید که وجود ممکن، واجب گردیده است که اگر گوید، معانی را واژگونه کرده است.

 

هزاران نشأ داری خواجه در پیش **** برو آمد شدِ خود را بیندیش

ای خواجه که قابل ترقّی هستی، نشأت زیادی در پیش داری که از آن‌ها باید بگذری. پس دربارة مبدأ و معاد و اعمال خود خوب اندیشه کن. پس از آمدن رفتنی داری و خودت را خوب بنگر.

 

ز بحث جزء و کلِّ نشأت انسان **** بگویم یک بیک پیدا و پنهان

بعداً در بحث جزء و کل و پیدا و پنهان را، در نشئات انسانی بیان کنم.

 

 21- قرب و بعد

 

وصال ممکن و واجب به هم چیست؟ **** حدیث قرب و بُعد و بیش و کم چیست؟

سؤال این است که وصل ممکن به واجب به چه نحو می‌باشد و قرب و بعد سالک به حق و درجات آن چطور است؟

 

ز من بشنو حدیث بی کم‌وبیش **** ز نزدیکی تو دور افتادی از خویش

از من بشنو بیکم و زیاد که قرب و نزدیکی تو به حق سبب آن شد که از خود دور افتاده‌ای.

 

چو هستی را ظهوری در عدم شد **** از آنجا قرب و بعد و بیش و کم شد

چون حق با تجلّی، ممکنات را به ظهور رساند، از آنجا به خاطر اختلاف استعدادها قرب و بعد و کم و زیاد پدیدار شد. پس هرکه ظهورش بیشتر، قرب او بیشتر شد.

 

قریب آن است کو را رشّ نور است **** بعید آن نیستی کز هست دور است

نزدیک آن‌کس است که وقتی نور وجود حق، تجلّی کرد قابلیت او بیشتر بود و دور، آن‌کس است که به خاطر عدم قابلیت، نور وجود به او کم رسید.

 

اگر نوری ز خود در تو رساند **** ترا از هستی خود وارهاند

اگر حق از نور خود به‌حسب استعداد ذاتی، به تو برساند، تو را از هستی مجازی خود محو کرده و به قرب خود رساند.

 

چه حاصل من ترا زین بود و نابود **** کزو گاهیت خوف و گه رجا بود

ای سالک، وجود مجازی چه اثری برای تو دارد که گاهی از بود و نبود و گاهی از خوف و رجاء دَم می‌زنی.

 

 22- عدم خوف عارف بالله

 

نترسد زو کسی کو را شناسد **** که طفل از سایه‌ی خود می‌هراسد

طفل از سایه خود می‌ترسد، اما آن‌کس که به کمال رسید و حق را شناخت، ترس از خداوند در وجودش راه ندارد.

 

نماند خوف اگر گردی روانه **** نخواهد اسب‌تازی تازیانه

سالک که طریق حق می‌پیماید، ترس بر او نماند؛ همان‌طور که اسب‌تازی تندرو بدون تازیانه و ترس، بی‌باکانه می‌تازد.

 

ترا از آتش دوزخ چه باکست **** که از هستی، تن و جان تو پاک است

تو را که از صفات رذیله تن و جان گذشته‌ای و به سیرت، کامل گشته‌ای چه باک از آتش دوزخ است.

 

ز آتش زرّ خالص بر فروزد **** چو غشّی نیست اندر وی چه سوزد

به‌وسیله آتش، طلای خالص از ناخالص جدا می‌شود. چون خالص است و غَشّی در میان نبوده، سوزانیدن چه سود دارد؟ سالک چون از ملکات ناخالص رهایی یافت همانند زر، خالص شود.

 

ترا غیر از تو چیزی نیست در پیش **** ولیکن از وجود خود بیندیش

مانعِ تو، غیر خودت چیزی نیست. پس از نیّت و اندیشة خود شروع کن تا قلبت خالص شود.

 

اگر در خویشتن گردی گرفتار **** حجاب تو شود عالم به‌یکبار

اگر در خودیّت خود گرفتار شوی، مانعِ راه توست و از همه عوالمِ ملکوت، محروم و در حجاب قرار گیری.

 

توئی در دور هستی جزو اسفِل **** توئی با نقطه‌ی وحدت مقابل

تو در دایره هستی، آخرین موجود می‌باشی و در مقابل نقطه وحدت که مبدأ حقیقی است قرار داری و می‌توانی از اسفل به نقطة اول وحدت برسی.

تعیّن‌های عالم بر تو کاری است **** از آن گوئی چو شیطان همچو من کیست

اسماء الهی در تو جمع و تعیّنات هم عارض شده است. لذا همانند شیطان که به خداوند گفت: من از انسان بهترم، تو هم خودت را بالاتر از همه می‌دانی و به خودپرستی گرفتار شده‌ای.

 

 23- اختیار

 

از آن گوئی مرا خود اختیار است **** تن من مرکب و جانم سوار است

از باب اختیار می‌گویی مرا روحی است سواره و تن، مرکبم می‌باشد و اختیار تام دارم.

 

زمام تن به دست جان نهادند **** همه تکلیف بر من زآن نهادند

اختیار تن مرا به دست روح دادند. همین سبب شد که تکلیف بر عهده من (روح) باشد.

 

ندانی کین رهِ آتش‌پرست است **** همه این آفت و شومی ز هست است

کسی که چنین عقیده‌ای دارد، همانند آتش‌پرستان بوده که به دو مبدأِ فاعلِ خیر و فاعلِ شرّ قائل‌اند و آفت و شومیِ این عقیده،‌ از توهّمِ اختیارِ مجازی پیدا شده است.

 

کدامین اختیار ای مرد جاهل **** کسی را کو بود بالذات باطل

ای شخص نادان! از کدام اختیار سخن می‌گویی؟ کسی که ذاتاً استقلال نداشته و باطل است.

 

چو بودِ توست یک سر، همچو نابود **** نگوئی کاختیارت از کجا بود؟

هستیِ تو بالذات از عدم آمده است و در آمدن، هیچ اختیاری نداشتی. پس این‌همه اختیارات از کجا آمده است؟

 

کسی کو را وجود از خود نباشد **** به ذات خویش نیک و بد نباشد

کسی که از خود هستی نداشته باشد، چطور با عدم اصالت،‌ نیک و بد از او صادر می‌شود؟

 

که را دیدی تو اندر جمله عالم **** که یکدم شادمانی یافت بی‌غم؟

اگر اختیار تام وجود دارد آیا کسی را دیدی که بعد از سرور، پشت سرش غم او را نگیرد، بااینکه غم و سرور مناسبتی ندارند؟

 

که را شد حاصل آخر جمله امید **** که مانْد اندر کمالی تا به جاوید؟

دلیل دیگر آن‌که،‌ همه خواهان کمال لذات هستند و امید بدان دارند، اما هیچ‌کس به کمال امید جاودانی نرسید.

 

مراتب باقی و اهل مراتب **** بزیر امر حق والله غالب

دلیل دیگر آن‌که: همیشه مناصب و مادیّت و دنیا باقی بوده است اما صاحبان این‌ها به امر خداوند غالب، زوال‌پذیرند و به ضعف و موت مغلوب می‌گردند.

 

مؤثر حق‌شناس اندر همه جای **** زحدّ خویشتن بیرون منه پای

مؤثر واقعی در همه‌جا خداست. پس پای از حدّ خود فراتر مگذار.

 

زحال خویشتن پرس این‌ قدر چیست **** وز آنجا باز دان کاهل قدر کیست

از عقل خود بپرس که معتزله گویند: «قدر» یعنی انسان، فاعل خیر و شر است، چیست؟ اگر رجوع به آن کنی می‌یابی که بیشتر افعال برخلاف نظرات انجام می‌شود. پس اختیار تام کجاست!

 

هر آن‌کس را که مذهب غیر جبر است **** نبی فرموده کاو، مانند گبر است

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمود: همانند گبر «مجوس» هستند، هر کس اعتقاد به غیر جبر داشته؛ یعنی قائل به اختیار تام باشد.

 

چنان کان گبر، یزدان و اهرمن گفت **** همین نادان احمق، او و من گفت

مجوس که فاعل خیر و شر را به یزدان و اهرمن قائل شدند و نسبت را از خود دور کردند، پس چرا همین جاهل، گاهی افعال را به او و گاهی به خودش نسبت می‌دهد.

 

بما افعال را نسبت مجازی است **** نَسَب خود در حقیقت لهو و بازی است

اگر ما همه افعال را به خود نسبت می‌دهیم مجازی و اعتباری است و نسبت‌ها در حقیقت سرگرمی و بازی است.

 

نبودی تو، که فعلت آفریدند **** ترا از بهر کاری برگزیدند

قبل از آمدنت به اعیان ممکنه، کار و سرنوشت تو را آفریدند، چون تو را برای کاری برگزیدند.

 

به قدرت بی‌سبب دارای بر حق **** به علم خویش حکمی کرده مطلق

خداوند قادر که دارنده برحق جهان است، بدون علت و با علم خود، حکمی مطلق، در سرنوشت تو کرده است.

 

مقدر گشته پیش از جان و از تن **** برای هریکی کاری معین

خداوند پیش از خلقت ظاهری روح و تن، برای هر کس،‌ عملی معین در علم خود مقدّر کرده بود که به اعیان ثابته تعبیر می‌شود.

 

یکی هفت‌صد هزاران ساله طاعت **** بجا آورد و کردش طوق لعنت

یکی مانند ابلیس بعد از هفت‌صد هزار سال طاعت و عبادت با سرپیچی از امر حق، طوق لعنت را خریدار شد و آنچه در اعیان ثابته مهر خورده بود اینجا نمودار شد.

 

دگر از معصیت نور و صفا دید **** چه توبه کرد نور اصفیاء دید

حضرت آدم علیه‌السلام ترک اولی از او صادر شد، ولی به خاطر صدق و صفای باطنی که داشت توفیق توبه نصیبش گردید و خداوند او را به خلافت خود برگزید.

 

عجب‌تر آنکه از این ترک مأمور **** شد از الطاف حق مرحوم و مغفور

عجیب‌تر آن‌که حضرت آدم علیه‌السلام از این ترک اولی، لطف حق شامل حالش شد و به رحمت و غفران کامل نائل گشت.

 

مر آن دیگر ز منهی گشت ملعون **** زهی فعل تو بی چند و چه و چون

آن دگر یعنی ابلیس از سجده نکردن، ملعون گشت. آفرین بر حکم او که بدون علت و چون و چرا انجام گرفت.

 

جناب کبریایی لاابالی است **** منزه از قیاسات خیالی است

حضرت حق از طاعت و معصیت کسی باکی ندارد و کبریایی او ثابت و مستغنی است. او از هر قیاس وهمی که خلق به او کند منزه است.

 

چه بود اندر ازل ای مرد نااهل **** که این باشد محمد آن ابوجهل

ای کسی که اهل معرفت نشدی، چه شد که از ازل هنوز به عالم ممکنات نیامدند، یکی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم و یکی ابوجهل شد.

 

کسی کو با خدا چون و چرا گفت **** چو مشرک حضرتش را ناسزا گفت

کسی که به احکام صادره از خدا اعتراض کند و دنبال اسباب باشد، او همانند مشرکان خداوند را ناسزا گفته است.

 

ورا زیبد که پرسد از چه و چون **** نباشد اعتراض از بنده موزون

چون و چرا، زیبنده خداوند است که از افعال بندگان بپرسد تا عجز بندگان ظاهر گردد و عین جهل است که بنده متناهی و ضعیف، اعتراض بر ذات نامتناهی او کند.

 

خداوندی، همه در کبریائی است **** نه علت لایق فعل خدائی است

خداوند در کمال بزرگی و استغنای محض است و علت و دلیل خواهی بندگان از او، لایق افعال الهی نخواهد بود.

 

سزاوار خدائی لطف و قهر است **** ولیکن بندگی در فقر و جبر است

شایسته خداوند است که با بنده، در جمال و لطف و یا در جلال و قهر باشد؛ ولکن بندگی، در فقر و محکوم بودنِ اراده اوست.

 

کرامت آدمی را اضطرار است **** نه آن کو را نصیبی زاختیار است

کرامت و کارهای فوق‌العاده که از اولیاء صادر می‌گردد دلیل اختیار کامل نیست؛ بلکه اضطرار تقاضا می‌کند؛ یعنی در فعل خود مضطر اویند نه مختار تام.

 

نبوده هیچ چیزی هرگز از خَود **** پس آنگه پرسدش از نیک و از بد

بنده هیچ چیزِ افعال، از خودش نیست. آنگه خداوند از اعمال خوب و بد او بپرسد که دلیل بی‌غرضی حق و بی‌اختیاری بنده می‌باشد.

 

ندارد اختیار و گشته مأمور **** زهی مسکین که شد مختار مجبور

اختیار مطلق، بنده ندارد؛ اما با فرمانی که حق به او داده مأمور است. ای خوش آن مرد فقیر مختار که افعال او به اجبار با ارادة حق انجام می‌گیرد.

 

نه ظلم است این، که عین علم و عدل است **** نه جور است این، که محض لطف و فضل است

این روش ظلم نسبت به بنده نیست، بلکه عین علم و عدل است و محض لطف و فضل بوده نه ستم. چه آن که با قابلیت‌ها، انسان تکلیف برمی دارد.

 

به شرعست زان سبب تکلیف کردند **** که از ذات خودت تعریف کردند

خدا انسان را از روح خودش خلق کرد و تکالیف شرعی را به انسان داد و با تکریم و تعریفی که از انسان کرده با تمام اسماء به صورت او ظاهر شد.

 

چو از تکلیف حق عاجز شوی تو **** به یکبار از میان بیرون روی تو

چون از اجرای تکالیف حق ناتوان شوی و به عدمیت و ناتوانی خود واقف گردی، وجودت از میان رود و فنا پذیرد.

 

به کلیت رهایی یابی از خویش **** غنی گردی به‌حق ای مرد درویش

وقتی از غیریّت و وجود مجازی رهایی یابی، ای مرد درویش، بدان که غنی گردی و از فنا به بقا برسی.

 

برو جان پدر تن در قضا ده **** به تقدیرات یزدانی رضا ده

ای پدر جان! اگر می‌خواهی به بقاء بعد به فناء برسی به قضا و قدر الهی راضی باش.

 

 24- در تشبیه وجود به بحر، نطق به ساحل و علم به جواهرش

 

چو بحر است آنکه نطقش ساحل آمد **** ز قعر او چه گوهر حاصل آمد

مانند دریایی است آن‌که ساحل او نطق است و از ته دریا چه گوهرهایی به دست می‌آید.

 

یکی دریاست هستی نطق ساحل **** صدف حرف و، جواهر دانش دل

وجود همانند دریاست و کناره‌اش نطق؛ حروفش همانند صدف و جواهر درون صدف‌ها،‌ حقایق و معارف الهیه است.

 

به هر موجی هزاران درّ شهوار **** برون ریزد ز نقل و نصّ اخبار

به هر نَفَس انسانی که از دریا برخیزد، همانند گوهر شهسوار که خیلی گران‌قیمت است حقایق از معانی و کلامِ صریح و اخبار و کلمات اولیاء بروز می‌نماید.

 

هزاران موج خیزد هر دم از وی **** نگردد قطره‌ای هرگز کم از وی

هزاران نَفَس انسانی هر دَم از این دریای وجود، بلند و به ظروف مستعد می‌ریزد، ولی قطره‌ای از این تجلیّات کم نشود. چون تجلیّات حق نامتناهی است.

 

وجود علم از آن دریای ژرف است **** غلاف درّ او از صوت و حرف است

معارف الهیّه از آن دریای بی‌کران است که برمی‌خیزد و پوشش این گوهر، علوم است که از حروف و صوت، پا می‌گیرد و به دیگران می‌رسد.

 

معانی، چون کند اینجا تنزّل **** ضرورت باشد او را از تمثّل

اگر تمثیلی زدیم از باب ضرورت بود که معانی را به‌صورت تشبیه، تنزیل دادیم و تشبیهِ معقول به محسوس، برای درک سالکان است.

 

25- در تکوین درّ در صدف

 

شنیدم من که اندر ماه نیسان **** صدف بالا رود از قعر عمّان

شنیدم که در ماه اردیبهشت صدف از ته دریای عمان بالا آید.

 

ز شیب قعر بحر آید بر افراز **** بروی بحر بنشیند دهن باز

چون از پایین دریا بالا آمد، روی آب نشیند و دهن تنگ خود را باز کند.

 

بخاری مرتفع گردد ز دریا **** فرو بارد به امر حق‌تعالی

از تأثیر آفتاب بر دریا بخار بالا رود و به امر حق‌تعالی باران فرو ریزد.

 

چکد اندر دهانش قطره‌ای چند **** شود بسته دهان او به صد بند

چند قطره از این قطرات بر دهانش وارد شود، بعد صدف، دهان خود را بسیار محکم که انگار به صد بند بسته، می‌بندد.

 

رود تا قعر دریا با دل پر **** شود آن قطره‌ی باران یکی درّ

وقتی به قعر دریا رود با دلی پر از آن قطره‌ها، در زیر آب باشد و بدین صورت از آن قطره‌ها، مروارید منعقد شود.

 

به قعر اندر رود غواص دریا **** از آن، آرد برون، لؤلؤِ لالا

بعد غواص به ته دریا رود و صدف‌ها را صید و لؤلؤ و دُرّ درخشنده را بیرون آورده و به فروش می‌رساند.

 

تن تو ساحل و هستی چو دریاست **** بخارش فیض و باران علم اسماست

هستی همانند دریاست و بدن انسان همانند ساحل آن و بخار این دریا فیض عام بوده و باران، علم اسماء حق است که نازل می‌شود.

 

خرد غواص آن بحر عظیم است **** که او را صد جواهر در گلیم است

عقل بر دریای بیکران با تفکر غواصی می‌کند و صدها جواهر که در گلیم استعداد خویش دارد را به ساحل نطق درمی‌آورد.

 

دل آمد علم را مانند یک ظرف **** صدف بر علم دل صوت است با حرف

دل انسان همانند ظرفی است که علوم را در بردارد و صدف علم دل که قابل معانی باشد، از درونش از راه حروف و صوت، علوم استخراج می‌شود.

 

نفس گردد روان چون برقع لامع **** رسد زو حرف‌ها در گوش سامع

نَفَس عارف، همانند برقع درخشنده، از ته دریا روان شده و از صدف دل، حروف و صوت که جواهر دارد را به گوش شنونده می‌رساند.

 

صدف بشکن برون کن درّ شهوار **** بیفکن پوست، مغزِ نغز بردار

چون صدف را استخراج کردی، می‌شکنی و دُرّ گران‌قیمت از درونش بیرون می‌آوری. تو هم پوست الفاظ و علوم را بیفکن و آن مغز و جواهر که به صورت‌های معانی درآیند را بگیر.

 

لغت با اشتقاق و نحو با صرف **** همی گردد همه پیرامن حرف

علم لغت و شقوق آن و علم صرف و نحو، همه الفاظی بیش نیستند که پیرامون حرف بحث کنند.

 

هر آن کو جمله عمر خود درین کرد **** به هرزه صرف عمر نازنین کرد

هر کس تمام عمر خود را صرف دانستن الفاظ کرد درواقع بیهوده عمر نازنین خود را صرف کرد.

 

ز جوزش قشر خشک افتاد در دست **** نیابد مغز، هر کو پوست نشکست

گردو یک پوست بیرونی دارد که خشک می‌شود و می‌افتد. چنین شخصی پوست خشک نصیب او می‌گردد. تا پوست کلفت (موانع) شکسته نشود به مغز دست نمی‌یابد.

 

بلی بی پوست، ناپخته است هر مغز **** ز علم علم ظاهر آمد علم دین نغز

بلی بدون پوست، مغز پخته نشود. علم ظاهر وسیله‌ای برای شناخت حق و دین است.

 

ز من جان برادر پند بنیوش **** به جان و دل برو در علم دین کوش

ای برادر دینی! از من پندی گوش کن و باجان و دل در یادگیری علم دین بکوش.

 

که عالِم در دوعالم سروری یافت **** اگر کهتر بُد از وی مهتری یافت

عالِم دین، در دنیا و آخرت پیشوایی یابد. گرچه از دیگران به خاطر حسب و نسب کمتر باشد، اما به خاطر علمِ دین، از همه بزرگ‌تر است.

 

عمل کان از سر احوال باشد **** بسی بهتر ز علم قال باشد

عالم، چون عامل به علم و از احوالات معنوی برخوردار باشد، بهتر است از حرکت علمی که در آن قیل و قال بوده و از حال خبری نباشد.

 

ولی کاری که از آب و گل آید **** نه چون علم است، کان کار دل آید

بدان که کارهای بدنی، مانند دانش نیست. چون علم کار دل بوده و از اعمال بدنی بهتر است.

 

میان جسم و جان بنگر چه فرق است **** که این را غرب گیری، و آن چو شرق است

میان اعمال بدنی و روحی بنگر چقدر تفاوت است که آنچه مربوط به جسم است مغرب و آنچه مربوط به روح و علوم بوده، مشرق است.

 

از اینجا باز دان احوال اعمال **** به نسبت با علوم قال و با حال

از فاصله جسم با جان بدان که اعمالِ با حال، چه تناسبی با علوم قال دارند!

 

نه علم است آنکه دارد میل دنیا **** که صورت دارد اما نیست معنا

هر که علم ظاهری دارد و توجه به دنیا نماید، همانند صورتی است که از معنی خالی باشد؛ چه آنکه علم نباید سبب تمایل به دنیا گردد.

 

نگردد علم هرگز جمع با آز **** مَلَک خواهی سگ از خود دور انداز

علم حقیقی با حرص به دنیا جمع نمی‌گردد. اگر خواهی فرشته شوی این سگ حرص را از خود دور کن.

 

علوم دین ز اخلاق فرشته است **** نیاید در دلی کو سگ سرشت است

علوم دینی از مکارم اخلاق فرشتگان است و در دلی که آلوده به صفات سگی، یعنی حرص و جیفه دنیوی باشد، نمی‌آید.

 

حدیث مصطفی آخر همین است **** نکو بشنو که البته چنین است

آن‌که پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم در حدیثی فرمود: «در خانه‌ای که سگ باشد فرشته در آن نمی‌رود» منظور همین است. دلی که صفات سگی داشته باشد جای فرشتگان نخواهد بود.

 

درون خانه‌ای چون هست صورت **** فرشته ناید اندر وی ضرورت

از پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم حدیث آمده است که «درون خانه‌ای که عکس و نقوش باشد ملک در نیاید». منظور این است که هر چه جنبه اشتغال دنیوی آورد و دل را مشغول کند، نقش غیر خدایی باشد و فرشته در آن وارد نمی‌شود.

 

برو بزدای اول تخته‌ی دل **** که تا سازد مَلَک پیش تو منزل

اول برو صفحه دل را از هر زنگار پاک‌کن تا مَلَک و ارواح مقدسه بر لوح دلت نازل شوند.

 

از او تحصیل کن علم وراثت **** ز بهر آخرت میکن حراثت

از فرشته، علم وراثت (علم معنوی کشفی) را تحصیل کن. پس آن را برای آخرت خود به کار بند و ذخیره کن.

 

کتاب حق بخوان از نفس و آفاق **** مزیّن شو به اصل جمله اخلاق

کتاب خدا قرآن را با سیر انفسی و آفاقی بخوان و معرفت پیدا کن تا به حقایق اخلاق حمیده و صفات اولیاء آراسته شوی.

 

اصول خُلْق نیک آمد عدالت **** پس از وی حکمت و عفتْ شجاعت

اصول اخلاق چهار چیز است؛ اولش عدالت است که جامعیت دارد در تهذیب، سپس حکمت و عفت و شجاعت می‌باشد.

 

حکیمی راست‌کردار است و گفتار **** کسی کو متصف گردد بدین چار

حکیم کسی است که در زبان و عمل راست‌گفتار و درست‌کردار بوده و متصف به اصول اخلاقی چهارگانه باشد.

 

به حکمت باشدش جان و دل آگه **** نه گریز باشد و نه نیز ابله

حکیم، به این چهار اصل، دل و جانش آگاهی از حکمت دارد نه گُربز (حیله‌گر و زیرک) است و نه نادان و ابله.

 

بعفّت شهوت خود کرده مستور **** شره همچون خمود از وی شده دور

حکیم به‌وسیله عفت، شهوت را پنهان نموده و از افراط و زیاده‌روی و تفریط و کوتاهی به دور است.

 

شجاع و صافی از ذلّ تکبّر **** مبرّا ذاتش از جُبْن و تهوّر

حکیم به‌وسیله شجاعت از خواریِ تکبر (خودبزرگ‌بینی) پاک است و از ترس و بی‌باکی که جنبه افراط و تفریط این صفت است به دور می‌باشد.

 

عدالت چون شعار ذات او شد **** ندارد ظلم، از آن خُلقش نکو شد

حکیم که عدالت شعار ذاتش شده و خوی او از ظلم پرهیز دارد، همه‌چیز را نیکو به جای آورد.

 

همه اخلاق نیکو در میانه است **** که از افراط و تفریطش کرانه است

پس همه اخلاق حکیم، پسندیده و میانه و دور از افراط و تفریط باشد.

 

میانه چون صراطَ المستقیم است **** زهر دو جانبش قعر جحیم است

اعتدال در اخلاق، راه راست و بدون اعوجاج است. چه آن‌که انحراف از آن هر دو طرفش،‌ از افراط و تفریط در ته جهنم است.

 

به باریکی و تیزی موی و شمشیر **** نه روی گشتن و بودن بر او دیر

باریکی صراط مانند مو و تیزیش مانند شمشیر است و عبور از آن، به کمی انحراف مشکل ایجاد کند و راه بازگشت ندارد. پس اعتدال و مستقیم بودن از به رو افتادن در دوزخ انسان را نجات دهد.

 

عدالت چون یکی دارد ز اضداد **** همه هفت آمد این اضداد ز اعداد

ضد عدالت ظلم است. عدالت یک ضد و دیگر اصول اخلاقی دو ضد دارند که جمعاً هفت عدد شود.

 

بزیر هر عدد سرّی نهَفته است **** از آن درهای دوزخ نیز هفت است

به زیر هر یک از اعداد هفت گانة رذایل، سرّی نهفته که تطبیق با درهای هفت‌گانه جهنم می‌کند.

 

 26- عدل و عدالت

 

چنان کز ظلم شد دوزخ مهیا **** بهشت آمد همیشه عدل را جا

بدترین چیز برای دوزخ صفت ظلم است و بهترین جایگاه برای صفت عدل، بهشت است.

 

جزای عدل، نور و رحمت آمد **** سزای ظلم، لعن و ظلمت آمد

پاداش عدالت در هر زمان، نور و رحمت است و عقاب ظلم، رانده شدن و تاریکی است.

 

ظهور نیکوئی در اعتدال است **** عدالت جسم را اقصی الکمال ست

پیدایش همة حسن‌ها در میانه‌روی است و نهایت کمال جسم هم، در تعدیل و مساوات است.

 

مرکب چون شود مانند یک چیز **** ز اجزاء دور گردد فعل تمییز

وقتی ترکیب در همة اجزاءِ چیزی جمع باشد، جزئیّات و عناصر، با یک صورت و خصوصیاتِ متحّد پیدا گردد. (تشخیص اجزاء از هم)

 

بسیط الذات را مانند گردد **** میان این و آن پیوند گردد

چون صورت وحدانی پیداکرده به چیزهایی که ذاتشان بسیط بوده مانند مجردات، شباهت پیدا کند؛ همان‌طور که بدن و روح باهم پیوند پیدا کنند و راکب و مرکوب صورت وحدانی پیدا نماید.

 

نه پیوندی که از ترکیب اجزاست **** که روح از وصف جسمیّت مبراست

بدن، ترکیب اجزاء و طبایع در او جمع است؛ ولی روح از این توصیف جسمیّت که در آن چیزهایی جمع شده باشد مبرّاست.

 

چو آبِ گِل، شود یک‌باره صافی **** رسد از حق بدو روح اضافی

خداوند چون بدن انسان را از عناصر خلق کرد از روح خویش بر او دمید و این تفضّل را به او عطا کرد.

 

چو یابد تسویه، اجزای ارکان **** در او گیرد فروغ عالم جان

خداوند با تعادلی که در عناصر قرار داد انسان را بیافرید. پس روشناییِ نورِ روح، ظلمت بدن را ببرد.

 

 27- تمثیل برای روح و تصرّفات آن

 

شعاع جان سوی تن وقتِ تعدیل **** چو خورشید زمین آمد بتمثیل

در مثال، همان‌طور که زمین دارای عناصر است، وقتی آفتاب بر او می‌تابد ظهورش معلوم می‌شود. روح هم وقتی بر بدن تابش کرد، ظهورش معلوم شود.

 

اگرچه خور بچرخ چارمین است **** شعاعش نورِ تدبیر زمین است

اگرچه آفتاب در آسمان چهارم است و فاصلة زیاد با زمین دارد، اما شعاع نور او، زمین را در تصرف خود قرار می‌دهد و سبب حیات کل موجودات زمین می‌شود.

 

طبیعت‌های عنصر نزد خَور نیست **** کواکب گرم و خشک و سرد و تر نیست

عناصر اربعه (آب‌وخاک و هوا و آتش) که در زمین است و هرکدام دارای طبیعت خشک و سرد و تر و گرم می‌باشد،‌ در خورشید و ستارگان نیست، چراکه این نوع عناصر منحصر به زمین است.

 

عناصر جمله از وی گرم و سرد است **** سفید و سرخ و سبز و آل و زرد است

همة عناصر از خورشید، گرمی و سردی و سفیدی و سرخی و کبودی و زردی پیدا کنند.

 

بُوَد حُکمش روان چون شاه عادل **** که نه خارج توان گفتن نه داخل

همانند شاه عادل که حکمش در همه جای کشورش جاری است، حکم خورشید هم در تمام اشیاء، حرارت و نورش جاری بوده؛ نه می‌توان گفت داخل و نه خارج از عناصر است؛ بلکه هر چیزی با توجه به استعداد خاص خود از آن استفاده می‌کند.

 

چو از تعدیل شد ارکان موافق **** ز حُسْنش نفْس، گویا گشت عاشق

چون خداوند عناصر لازم را به تن انسان داد و متعادل گشت، روح، عاشقِ آن صورت گشت و خود را با او موافق کرد.

 

نکاح معنوی افتاد در دین **** جهان را نفسِ کلی داد کابین

نکاح معنوی در دین به این صورت شد که نفس کلی که همه نفوس از اویند، همه عالم را به‌عنوان مهریه به انسان داد که تحت تصرف او درآیند.

 

از ایشان می پدید آید فصاحت **** علوم و نطق و اخلاق و صباحت

از این عقدِ میان روح و تن، معارف و سخنوری و نیک‌خویی و جمال پدید آید.

 

ملاحت از جهان بی‌مثالی **** در آمد همچو زند لاابالی

این نمکین بودن که از عالم ملکوت آمد، مانند رند لاابالی (زیرک، بی‌باک) به عالم ماده آمد. پس جمال خود را ظاهر نمود تا قلب‌ها را برباید.

 

به شهرستان نیکوئی عَلَم زد **** همه ترکیب عالم را به هم زد

به خاطر حسن‌ها و خوبی‌ها، والیِ شهرستان موجودات شد و دیگر موجودات از عظمت او، از مقدار بزرگی‌شان کاسته شد و ترتیب عالم به هم خورد.

 

گهی بر رخش حسن او سوار است **** گهی با نطق تیغ آبدار است

گاهی بر حسن جمالش، کمال حاکم است؛ مجذوب می‌کند و گاهی با کلام خود همانند تیغ آب‌دار، زشت را از زیبا جدا می‌نماید.

 

چو در شخص است، خوانندش ملاحت **** چو در نطق است، گویندش فصاحت

نور حق اگر در بیان بیاید نطق است و اگر در مظاهر جلوه گری کند ملاحت می‌باشد؛ پس گاهی به ربایندگی و نطق و گاهی به نمکین بودن و زیبایی درآید.

 

ولی و شاه و درویش و توانگر **** همه در تحت حکم او مسخّر

همه از ولی و شاه و درویش و توانگر، در تحت نفوذ امر او مسخّر و در تصرف اویند.

 

درون حسن روی نیکوان چیست **** نه آن حسن است تنها، گوی آن چیست؟

اگر در درون ارباب جمال، زیبایی گذاشت، بگو این حسن از کیست که آنان را صاحبان نیکویی قرار داده است.

 

جز از حق مینی‌اید دلربائی **** که شرکت نیست کس را در خدائی

این عطا از کسی به غیر از خداوند نیست که دل ربایی می‌کند و کسی را در این جلوه شرکتی نیست که مُعطی همه ملاحت‌ها و جَلَوات از اوست.

 

کجا شهوت دل مردم رباید **** که حق گه گه ز باطل می‌نماید

دلربایی‌ها که دل را می‌رباید همه از حق است نه از شهوت و مجاز؛ لکن در نمود، گاهی به لباس حقّانی و گاهی به لباس باطلِ نمود می‌کند.

 

مؤثر حق‌شناس اندر همه جای **** زحدّ خویشتن بیرون منه پای

مؤثر در وجود، در همه‌جا اوست. پا از حد خود که به نمودی آمده‌ای فرار نباید بگذاری؛ چه آن‌که همة اثرها از حق است.

 

حق اندر کسوت حق، دین حق دان **** حق اندر باطل آمد کار شیطان

مشاهده حق در لباس حق، فعل حقانی اوست که جلوه می‌کند و مشاهده حق در لباس باطل، کار شیطان و هوای نفس می‌باشد.

 

 28- دربارة کل و جزء

 

چه جزو است آنکه او از کل فزون است **** طریق جستنِ آن جزو، چون است؟

آن جزئی که از کل بزرگ‌تر و زیادتر است کدام باشد و به چه طریقی ممکن است شناخته شود؟

 

وجود، آن جزو دان، کز کل فزون است **** که موجودات کل وین باژگون است

هر موجودی که کل باشد، یک جزئش وجود و جزء دیگرش تعیّن است. وجود جزء، موجود و از کلّ خود بیشتر بوده؛ چون کلّ موجود، دارای دو جزء می‌باشد، همه‌جا کل از جزء بیشتر است و اینجا جزء از کل فزونی دارد.

 

بود موجود را کثرت برونی **** که از وحدت ندارد جز درونی

اختلاف موجودات به این است که لباس کثرت به تن کردند و وحدت موجودات به خاطر وجود مطلق است.

 

وجود کل ز کثرت گشت ظاهر **** که او در وحدتِ جزو است ساتر

موجودات به کثرت ظهور پیدا کردند و کثرات (کل) ساتر وحدت جزو شده‌اند؛ یعنی همه، حجاب جمال او و او در وحدتش مخفی است.

 

چو کل از روی ظاهر هست بسیار **** بود از جزو خود کمتر به مقدار

چون کثرات به صور، نقوش و اکوان، بسیار افزون هستند، پس کُل (موجود) از جزو یعنی وجود، از جهت کمیّت کمتر است.

 

نه آخر واجب آمد جزو هستی **** که هستی کرد او را زیردستی

هستی که موجود است زیردست واجب مطلق است و واجب با داشتن جزءها احاطه بر همه موجودات دارد.

 

ندارد کل، وجودی در حقیقت **** که او چون عارضی شد بر حقیقت

کلّ موجودات وجود حقیقی ندارند، بلکه نمودهایی هستند که بر حقیقت استوار شده‌اند.

 

وجود کل، کثیرِ واحد آید **** کثیر از روی کثرت می‌نماید

موجودات از واحد، کثرت پیدا کردند؛ در ظاهر کثیر و در باطن واحد می‌باشند.

 

عرض شد هستیی کان اجتماعی است **** عرض سوی عدم بالذات ساعی است

عرض که نمود است، از اجتماع اجزاء پیدا شده است و ذاتاً از عدم بوده و به‌سوی اصل خود راجع است. چون اَعراض در معرض نابودی هستند، زود هیئت خود را از دست می‌دهند.

 

بهر جزوی زکل، کان نیست گردد **** کل اندر دم، ز امکان نیست گردد

موجودات چون دو جزء، یکی وجود و دیگر تعیّن دارند، دَم به دَم جزو تعیّنی که عَرَض است نابود گردد و هرگاه جزء از کل نابود شود به طریق اولی کل هم کم‌کم نابود گردد.

 

جهان کل است و در هر طرفه‌العین **** عدم گردد و لایبقی زمانین

کلّ عالم امکانی در هر چشم به هم زدن جنبه عرضی او عدم گردند و دو زمان به یک هیئت و حالتِ ثابت ندارند.

 

دگرباره شود پیدا جهانی **** بهر لحظه زمین و آسمانی

طبق خلع و لبس، هر دم در زمین و آسمان و همة موجودات، عالمی جدید و فیضی نو پیدا شود.

 

بهر ساعت جوان و کهنه پیر است **** بهر دم اندرو حشر و نشیر است

به خاطر سرعت دور، ممکنات هر ساعت به اعتبار فیض جوان است و به سبب فانی شدن کهنه و پیر شود. رجوع به وحدت، حشر و جمع است و ظهور از واحد در ممکنات، نشر کننده است.

 

در او چیزی دو ساعت می نپاید **** در آن لحظه که می‌میرد بزاید

جهان بی‌قرار است و از کثرت سیر، چیزی دو ساعت ثابت نباشد. در آن وقت که چیزی به دنیا آید، چیزی هم می‌میرد و نیست شود.

 

ولیکن طامه الکبری نه این است **** که این یوم عمل، آن یوم دین است

در قیامت این‌طور نیست که چیزی بزاید و بعد نابود گردد. (نازعات:34) بلکه عمل در اینجا و قیامت روز جزاء و پاداش است.

 

از آن تا این بسی فرق است زنهار **** به نادانی مکن خود را گرفتار

البته فرق زیادی میان قیامت کبری و اینجاست. پس خود را به اوهام گرفتار نکن که قیامت، روز پاداش و دنیا، روز عمل است.

 

نظر بگشای در تفصیل و اجمال **** نِگر در ساعت و روز و مه و سال

به‌دقت در اجمال و تفصیل بنگر که دنیا اجمال و قیامت تفصیل آن است. سال، تفصیل ماه و ماه، تفصیل روز و روز، تفصیل ساعت می‌باشد. (ساعت‌ها جمع و روز شوند، روزها ماه و سال شوند.)

 

 29- تبدیل عالم

 

اگر خواهی که این معنی بدانی **** ترا هم هست مرگ و زندگانی

اگر می‌خواهی معنی تبدیل عالم را درک کنی، از خودت شروع کن که در تو مرگ و زندگی است و تغییرپذیر هستی.

 

ز هر چه در جهان از زیر و بالاست **** مثالش در تن و جان تو پیداست

در جهان هر چه از بالا و پایین هست، مثالش در تن و جان تو، در ظاهر و باطن هویداست.

 

جهان چون توست یک شخص معین **** تو او را گشته چون جان، او تو را تن

عالم مانند یک شخص معیّن (آشکار) بوده که دارای روح و تن است. عالم که تن باشد به جان که انسان باشد شناخته می‌شود.

 

 30- سه نوع موت

 

سه گونه نوع انسان را ممات است **** یکی هرلحظه، وان برحسب ذات است

برای انسان سه گونه موت است. یکی برحسب تقاضای ذات که هر آن و لحظه، هست و نیست شود.

 

دوم زانها ممات اختیاری است **** سوم مردن مراو را اضطراری است

موت دوم، موت (احمر) اختیاری است که با کشتن هوای نفس برای عارف رخ می‌دهد. موت سوم، موت اضطراری بوده که مفارقت روح از بدن است و شامل حال همه می‌شود.

 

چو مرگ و زندگی باشد مقابل **** سه نوع آمد حیاتش در سه منزل

چون مرگ و زندگی در مقابل یکدیگرند سه نوع حیات می‌باشد. منزل اول حیات، هر آن در جهان، هست و زاییده گردد. منزل دوم حیات، روح بوده که به تزکیه، تحقق پیدا می‌کند. منزل سوم، قطع روح از بدن به تجردِ حیاتِ ملکوتی می‌باشد.

 

جهان را نیست مرگ اختیاری **** که آن را از همه عالم تو داری

مرگ اختیاری در عالم فقط به انسان داده شده است و دیگر موجودات این مرگ را ندارند.

 

ولی هرلحظه می‌گردد مبدل **** در آخر هم شود مانند اول

ولی قانون تغییر و تبدیل در همه‌ی آنات حاکم است که آخر مانند اول و اول مانند آخر در هست و نیست می‌باشند.

 

هر آنچ آن گردد حشر پیدا **** ز تو در نزع می‌گردد هویدا

آنچه در قیامت کبری ظاهر خواهد شد، در موقع جان دادن و نزع، مثال و نظیر آن در تو هویدا می‌شود؛ یعنی قیامت صغری اجمالی از آن قیامت کبری است.

 

 31- تطبیق اجزاء انسان با اجزاء عالم

 

تن تو چو زمین، سرْ آسمان است **** حواست انجم و خورشید، جان است

تنِ تو همانند زمین است در آفاق و سر انسان همانند طبقات آسمان است. حواس‌هایی که آلت ادراک بوده، مانند ستاره‌ها هستند و روح همانند آفتاب در آفاق است که دنیا به آفتاب جان می‌گیرد.

 

چو کوه است استخوان هائی که سخت است **** نباتت موی و اطرافت درخت است

استخوان در بدن همانند کوه‌های سخت در آفاق و موی در انسان همانند نبات در آفاق و دست و پا همانند درخت هستند.

 

تنت در وقت مردن از نِدامت **** بلرزد چون زمین روز قیامت

تن تو، همانند زمین است که به وقت قیامت زمین به تزلزل افتد. از پشیمانی موقع مردن جسم تو به تزلزل می‌افتد که چرا برای خدا کاری نکرده است.

 

دماغ آشفته و جان تیره گردد **** حواست همچو انجم خیره گردد

آن وقت مغز سر آشفته و جان در تیرگی جدا شود و حواس، همانند ستاره، خیره گردد و هیچ ادراکی نخواهد داشت.

 

مشامت گردد از خوی همچو دریا **** تو در وی غرقه گشته بی سر و پا

از سوراخ پوست بدن عرق دفع شده و همانند آب دریا از تو جدا و روان شود و تو در آن دریای عرق، غرق و بی سر و پا باشی.

 

شود از جان کَنَش ای مرد مسکین **** ز سستی استخوان‌ها پشم رنگین

ای مرد فقیر! آن‌قدر جان کندن سخت است که استخوان‌های چون کوه تو مانند پشم رنگین از هم پاشیده و سست گردد.

 

بهم پیچیده گردد ساق با ساق **** همه جفتی شود از جفت خود طاق

این سختی چنان می‌نماید که ساق پای راست با ساق پای چپ به‌هم‌پیچیده گردد و هر زوج و جفتی از جفت خود جدا شود و توجهی نکند.

 

چو روح از تن بکلّیت جدا شد **** زمینت قاع صفصف لاتری شد

چون روح به‌طورکلی از تن جدا شد، زمین تن همانند روز قیامت که بلندی و پستی و کجی ندارد، بدن هم یکسان شود. (طه: 106)

 

بدین منوال باشد حال عالم **** که تو در خویش می‌بینی در آندم

بدین طریق هر چه در موقع مردن از لرزیدن و تیرگی می‌بینی همه را در قیامت دیده و ادراک خواهی کرد.

 

بقاءْ حق راست، باقی جمله فانی است **** بیانش جمله در سبع الثانی است

حق همیشه باقی و غیر او فانی هستند. بیانش در سورة سبع المثانی (هفت دو تا یعنی سوره حمد) آمده است. دو تایی گفته‌اند چون دو بار در هر نماز خوانده می‌شود یا مضمون آن بین بنده و عبد است یا این سوره دو بار در مکه و مدینه نازل شده است.

 

به کلُّ مَنْ عَلَیْها فان بیان کرد **** لفی خَلقٍ جدیدٍ هم عیان کرد

در سورة الرحمان آیة 26 خداوند فرمود: «کل من علیها فان: همه فانی خواهند بود» و در سورة ق آیة 15 فرمود: «هم فی لبس من خلق جدید: اینان در هر آن به خلق جدید هست می‌شوند» که این دلیلی بر هست و نیست و تجدد موجودات است.

 

بود ایجاد و اعدام دوعالم **** چو خلق و بعثت نفس ابن آدم

دائماً دوعالم غیب و شهود در هست و نیست بوده که همانند زندگی در دنیا و زنده شدن انسان در قیامت است.

 

همیشه خلق در خلق جدید است **** و گرچه مدت عمرش مدید است

دائماً مخلوقات در خلقت جدید هستند،‌ اگر چه آن‌ها فکر می‌کنند عمرِ بسیار کرده‌اند و می‌کنند.

 

همیشه فیض فضل حق‌تعالی **** بُوَد از شأن خود اندر تجلّی

خداوند بلندمرتبه، دائم در فیض رسانی است و از ظهور شأن خود به همه اعیان، تجلّی ضیافتی می‌کند.

 

از آن جانب بود ایجاد و تکمیل **** وزین جانب بود هر لحظه تبدیل

چون فیض از طرف حق به ظهور اسماء، در حال ایجاد و تکمیل است، در مظاهر امکانی، همه دائم در حال تبدیل و هست و نیست می‌باشد.

 

ولیکن چون گذشت این طور دنیا **** بقای کل بود در دار عقبی

چون دنیا بر هست و نیست می‌باشد آخرت جای حیات ابدی و بقاء خواهد بود.

 

که هر چیزی که بینی بالضرورت **** دوعالم دارد از معنی و صورت

هر چیزی که در عالم وجود می‌بینی ناگزیر،‌ بدان دوعالم دارد: صورت در دنیا و معنی در آخرت.

 

وصال اولین، عین فراق است **** مر آن دیگر ز عندالله باق است

عالم صورت و وجود مادی، مجاز و عین فراق و دوری است. اگر تعیّنات مجازی انسان از بین بروند وجودش همیشگی و به حق واصل خواهد شد.

 

بقا اسم وجود آمد ولکن **** بجائی کان بود سایر چو ساکن

بقاء حقیقت اسم وجود است که در تمام مظاهر جاری و ساکن است. به‌عبارت‌دیگر وجود،‌ هنگامی بقا نام دارد که ایستا و ساکن نماید ولی خود، در حال سیر باشد.

 

مظاهر چون فتد بر وفق ظاهر **** در اول می‌نماید عین آخر

مظاهر عالم چون در ظهورشان منطبق با وجود حقیقی گردند، آنچه در باطن و قیامت نمایان می‌شود، در دنیا ظاهر شود. پس اول را در آخر و ظاهر را در باطن می‌بیند. آنچه در دنیا بالقوه ظاهر می‌شود، در آخرت همه یک‌باره به فعل می‌آید، نه آن‌که تدریجی محقق شود.

 

 32- در صفات و ملکات

هر آنچه هست بالقوه درین دار **** به فعل آید در آن عالم به‌یکبار

هر فعلی که از تو صادر گشت و تکرار گردد، انجام دادن آن برایت آسان می‌شود.

 

ز تو هر فعل کاول گشت صادر **** در آن گردی به باری چند قادر

هر فعلی از نفع یا ضرر که تکرار می‌کنی، آن در نفس تو ملکه و ذخیره شود.

 

به هر باری اگر نفع است اگر ضرّ **** شود در نفس تو چیزی مدخّر

همان‌طور که میوه‌ها در خامی قابل‌خوردن نیستند و بعد از رسیده شدن، خوشبو و قابل‌خوردن می‌شوند انسان‌ها هم افعالشان به عادت و تکرار، ملکه در نفسشان شود.

 

به عادت حال‌ها با خوی گردد **** به مدت میوه‌ها خوشبوی گردد

از عادت افعال، انسان‌ها حرفه‌ها را آموختند و افکار از آن عادت مرتب شدند و نتیجه گرفتند.

 

از آن آموخت انسان پیشه‌ها را **** وز آن ترکیب کرد اندیشه‌ها را

کارها و گفتارها، همگی در گنجینة نفس جمع و روز قیامت همه، به اشکال خود ظاهر شوند.

 

همه افعال و اقوالِ مدّخر **** هویدا گردد اندر روز محشر

وقتی لباس تن را بیرون کردی، در عالم برزخ، همه عیب‌ها و هنرها از خوب و بد آشکار شود.

 

چو عریان گردی از پیراهن تن **** شود عیب و هنر یک‌باره روشن

بعد از جدایی روح از بدن، بدن مثالی تو بدون هیچ کثافت و کدورتی همانند آب صاف که صورت در آن دیده می‌شود ظاهر می‌گردد.

 

تنت باشد ولیکن بی کدورت **** که بنماید از او چون آب، صورت

در عالم قیامت همه‌چیز از کوچک و بزرگ و نیّات و... آشکار خواهد شد. آیة «یوم تبلی السرائر: روزی که همة پنهان‌ها و سرایر آشکار شود» (طارق:9) را بخوان و یقین کن که همه واقع خواهد شد.

 

همه پیدا شود آنجا ضمائر **** فرو خوان آیه‌ی تُبْلَی السَّرائِر

آنچه در این عالم از خوی ها اتفاق افتاد در آن عالم برزخ، همة اخلاق تو به صورت‌های باطنیِ مناسبِ آنجا مجسم شود.

 

دگرباره به وفق عالم خاص **** شود اخلاص تو اجسام و اشخاص

چنان‌که عناصر چهارگانه به صُور و اشخاص و حیوان و... در دنیا بارز شدند، در آنجا هم به صور باطنی، مجسم و مشخص می‌گردند.

 

چنان کز قوت عنصر در اینجا **** موالید سه‌گانه گشت پیدا

در عالم معنا همة اخلاق تو از خیر به انوار و از شرّ به آتش ظاهر گردند.

 

همه اخلاق تو در عالم جان **** گهی انوار گردد گاه نیران

اگر تعلقات آدمی از بین برود، بالا و پایینِ ناشی از تعیّنات از بین رفته و وحدت ظاهر می‌گردد.

 

تعیّن مرتفع گردد ز هستی **** نماند در نظر بالا و پستی

بدن عنصری در دنیا این همه تغییر و تحول دارد. وقتی روح از بدن منقطع گردید، آنجا فقط یکرنگی است و تن و روح به خاطر نور حقیقی حیات، متّحد می‌گردد.

 

نماند مرگِ تن در دار حیوان **** به یکرنگی برآید قالب و جان

همه اعضای تو همانند پا و سر و چشم، در آن عالم همانند دل،‌ ادراکی شده و از تاریکی تن پاک شوند.

 

بود پا و سر و چشم تو چون دل **** شود صافی ز ظلمت صورت گِل

با رفع تعلقات امکانی از تو، نور حق بر تو تجلی کرده و بی‌حجاب، مشاهدة حضرت حق را نمایی؛‌ چه آن‌که به حق الیقین رسیده‌ای.

 

کند از نور حق بر تو تجلی **** ببینی بی‌جهت حق را تعالی

عارف به مشاهده جمال حق،‌ دوعالم در نزدش نیست شود و به وحدت رسد. به خاطر نوشیدن شراب جمالی، مستی‌ها به او دست دهد و در فناء افتد.

 

دوعالم را همه بر هم زنی تو **** ندانم تا چه مستی‌ها کنی تو

خداوند که در قرآن فرمود: «سقاهم ربهم شراباً طهوراً: ما اینان را شراب طهور،‌ پاک‌کننده دهیم.» (دهر:21) چیست؟ فکر کن چه نوشیدنی است؟ بله وقتی کسی از آن شراب نوشید، قلبش از همه تعیّن‌ها پاک شود.

 

سقا هُم ربِّهم چبود بیندیش **** طهورا چیست صافی گشتن از خویش

چه شربتی ساقی دهد و چه لذّتی از این به دست آید و چه ذوق که ذائقه را خوش نماید. چه بخت خوبی نصیب شود و به مشاهده ساقی بر حیرتش افزاید و چه شوق دست دهد که به سُکر، همه‌چیز را فراموش کند.

 

زهی شربت زهی لذت زهی ذوق **** زهی دولت زهی حیرت زهی شوق

خوش آن‌وقت که ما پس از نوشیدن از خود بی‌خود باشیم. پس در درویشی از هستِ خود نیست شده و به غنی مطلق که بقاء بالله است بپیوندیم.

 

خوشا آن دم که ما بی‌خویش باشیم **** غنیُّ مطلق و درویش باشیم

در حالت جذبه و مستی، دین و عقل و تقوی و ادراک نیست. چون تعیّن نبوده و فانی است، حیران و مست بر سر خاک نیستی افتاده. چون تکلیف هم در آن حال ندارد.

 

نه دینُ نه عقل نه تقوی نه ادراک **** فتاده مست و حیران بر سر خاک

در این منزل، بهشت و حورالعین و خلود در آن موردنظر نیست، چون منزل وحدت و خلوت است و دیگر جای بیگانه نمی‌باشد.

 

بهشت و حور و خُلد اینجا چه سنجد **** که بیگانه در آن خلوت نگنجد

چون عارف، جمال حق را مشاهده کرد و شراب طهور از دست او نوشید، دیگر بعد از این مستی نمی‌داند که چه پیش می‌آید.

 

چو رویت دیدم و خوردم از آن می **** ندانم تا چه خواهد شد پس از وی

در پی هر مستی دردسری باشد؛ یعنی بعد از وصل، ترس آن دارد که حق در حجاب عزت رود و به هجران مبتلا شود و دل عارف از این جهت خون گردد.

 

 33- تفاوت بین قدیم و حادث

پی هر مستیی باشد خماری **** در این اندیشه دل خون گشت باری

چگونه قدیم یعنی حق، با محدث یعنی موجودات از هم جدا شدند که محدث،‌ این عالم و قدیم خداست؟

 

قدیم و محدث از هم، چون جدا شد **** که این عالم شد، آن دیگر خدا شد

قدیم و محدث از هم جدا نیستند، گرچه محدث نمودی دارد ولیکن بقائش وابسته به قدیم است.

 

همه آن است و این مانند عنقاست **** جز از حق جمله اسم بی مسمی است

همه چیز مربوط به قدیم است و غیر از حق همه اسم بیمسمّی مانند سیمرغ بوده که وجودی خیالی نه حقیقی دارد.

 

عدم موجود گردد! این محال است **** وجود از روی هستی لایزال است

محدث که موجود حقیقی نبوده، محال است که قدیم باشد؛ بلکه وجود که ذات اوست همیشگی و باقی است.

 

نه آن این گردد و نه این شود آن **** همه اَشکال گردد بر تو آسان

نه قدیم محدث و نه محدث قدیم گردد. آن همیشگی و این فناپذیر است. پس درک همه‌ی مطالب بر تو آسان گردد.

 

جهان خود جمله امر اعتباری است **** چو آن نقطه که اندر دُور ساری است

تمام جهان امری وهمی و فرضی است. همانند یک نقطه که حرکت دوری داشته و نقطه‌ی حقیقی به شکل دایره دیده می‌شود.

 

برو یک نقطه‌ی آتش بگردان **** که بینی دایره از سرعت آن

برو آتش‌گردان را ببین که یکی بیش نیست. از کثرت سرعت در گردش، آن را دایره می‌بینی.

 

یکی گر در شمار آید به‌ناچار **** نگردد واحد از اعداد، بسیار

اگر عدد یک بی‌شمار درآید و تکرار شود، ذات واحد بسیار نمی‌شود و بر وحدتش باقی است.

 

حدیث ما سوی الله را رها کن **** به عقل خویش این را زان جدا کن

خدا واجب‌الوجود مطلق است. گفتگو در مورد غیر او را رها کن و با عقل خویش واجب را از ممکن و قدیم را از محدث جدا کن.

 

چو شک آری درین کائن چون خیال است **** که با وحدت دوئی عین محال است

چون متوجه شدی که ممکنات نمود و خیالی هستند، شک نخواهی کرد که با وجود واحد مطلق قدیم، دوئیّت عین محال است.

 

عدم مانند هستی بود یکتا **** همه کثرت ز نسبت گشت پیدا

وجود واجب معنای یکتایی است و عدم نیز مانند هستی، واحد و یکتاست و همه‌ی کثرات از نسب اسماء و صفات (نسبت صفت‌ها به ذات واحد) بارز شده‌اند.

 

ظهور اختلاف و کثرت و شأن **** شده پیدا ز بوقلمون امکان

ممکنات عالم، علت بروز اختلاف اسماء و صفات شده که همانند بوقلمون به رنگ‌های بسیار و کثرات درآمدند.

 

وجود هر یکی چون بود واحد **** به وحدانیت حق گشت شاهد

وجود همه‌ی موجودات، دلیل بر وحدانیّت بوده و شاهد بر یکتایی اوست. پنداشت اختلاف در موجودات به خاطر تعیّن هر موجود خاص است.

 

 34- اصطلاحات عرفانی

چه خواهد مَردِ معنی زان عبارت؟ **** که دارد سوی چشم و لب اشارت

اهل معرفت از اصطلاح چشم و لب چه می‌خواهند بگویند و به چه اشارت دارند؟

 

چه جوید از رخ و زلف و خط و خال؟ **** کسی کاندر مقامات است و احوال

از لفظ رخ و زلف و خطّ و خال، اهل معنی و اهل مقام و حال چه چیزی را قصد کنند؟

 

هر آن چیزی که در عالم عیان است **** چو عکسی زآفتاب آن جهان است

در جواب چنین گفته می‌شود که هر چیزی که در عالم امکانی ظاهر است همانند عکسی بوده که آفتاب اعیان ثابته در اینجا نقش و نمود پیدا کرده است.

 

جهان چون زلف و خال و خط و ابروست **** که هر چیزی بجای خویش نیکوست

عالم همانند زلف و خال و خط و ابروست که هر کدام به جا و مکان خودش مناسب و نبودش نقص است.

 

تجلی گه جمال و گه جلال است **** رخ و زلف، آن معانی را مثال است

تجلّی گاهی جمالی است مانند رحمت و لطف و بسط که «رخ» به آن تعبیر می‌شود و گاهی هم جلالی است مانند قهر و جبر و قبض که از آن به «زلف» تعبیر می‌شود که دالّ بر زلف پریشان و حجاب است.

 

صفات حق‌تعالی لطف و قهر است **** رخ و زلف بتان را زان دو بهر است

صفات حق‌تعالی یا جنبه‌ی لطف و نور دارد و یا جنبه‌ی قهر و قبض که از رخ، صفات لطف و از زلف، صفات قهر منظور و مراد است.

 

چو محسوس آمد این الفاظ مسموع **** نخست از بحر محسوس‌اند موضوع

هنگامی‌که شنونده، الفاظ رُخ و زلف که بدان اشاره شد را می‌شنود، معانیِ محسوسة آن، زود به ذهن می‌آید ولیکن اهل عرفان آن را به ذوق به معانی مشابهِ عرفانی متداول کردند.

 

ندارد عالم معنی نهایت **** کجا بیند مر او را لفظ، غایت!

عالم معنی بی‌نهایت است. کجا این الفاظ می‌تواند نهایت حقایق و معنی اسماء و صفات را بفهماند؟

 

هر آن معنی که شد از ذوق پیدا **** کجا تعبیرِ لفظی یابد او را

هر معنایی که از ذوق، از اهل عرفان پیدا شد، کجا با تعبیر لفظی می‌شود آن را درک کرد؟

 

چو اهل‌دل کند تفسیر معنی **** به مانندی کند تعبیر معنی

اهل معنی چون برای سالکان معانی و حقایق شهودی را بازگو کنند، ناچار به الفاظ مربوطه که مشابهتی به معانی حقایق دارد تعلیم می‌کنند.

 

که محسوسات از آن عالم چو سایه است **** که این چون طفل و آن مانند دایه است

عالم محسوسات، همانند طفل و عالم معنی همانند دایه است؛ یعنی از عالم معنی و نور، اسماء و صفات همانند دایه، عالم محسوس را پرورش می‌دهد. آنجا نور و اینجا به‌منزله‌ی سایه است.

 

به نزد من خود الفاظ مُأول **** بر آن معنی فتاد از وضع اول

به عقیده‌ی من، این الفاظ از اول برای معانی و سپس بر محسوسات اطلاق شده است؛ نه آن‌که الفاظ رخ و لب، برای معانی محسوسه بوده، بلکه از جهت تأویل، بر معانیِ معقوله اطلاق شد.

 

به محسوسات خاص از عرف عام است **** چه داند عام کان معنی کدام است

البته عرف عام، این الفاظ را به محسوسات اطلاق کرده‌اند و چه می‌دانند که این‌ها از اصل برای معانی بوده است.

 

نظر چون در جهان عقل کردند **** ازآنجا لفظ‌ها را نقل کردند

عرف عام به طریق عقل، مسموعات را نقل کردند و الفاظ را در معانی محسوسه پیاده کردند.

 

تناسب را رعایت کرد عاقل **** چو سوی لفظ و معنی گشت نازل

عاقل تناسب لفظ با معنیِ ظاهری را مراعات نموده و الفاظ را در معانیِ محسوسه پیاده کرد.

 

ولی تشبیه کلی نیست ممکن **** ز جستجوی آن می باش ساکن

تشبیه بین محسوس و معقول به طور کلّ و تامّ ممکن نیست. کسی در جستجوی این تشابه نباشد و بهتر است که ساکت باشد.

 

بر این معنی کسی را بر تو دقّ نیست **** که صاحب مذهب اینجا غیر حق نیست

کسی تو را نتواند بکوبد و اعتراض کند که صاحب مذهب (شیوه و روش) اینجا خود حق است و الفاظ، بر معانیِ حقیقی دلالت دارد.

 

ولی تا با خودی زنهار زنهار **** عبارات شریعت را نگهدار

ولی هرچه انسان خودش فهمید و شنید اسرار را فاش نکند! بلکه تعبیرات شریعت را مراعات کند.

 

که رحصت اهل‌دل را در سه حالست **** فنا و سکر پس، دیگر دلال است

سه حال از اهل معرفت است: فنا، سکر و دلال که حالت اضطراب و بی‌خودی است. این سه دسته در گفتن معانی و اسرار مجاز هستند.

 

هر آن‌کس کو شناسد این سه حالت **** بداند وضع الفاظ و دلالت

هرکس این سه حالت را بفهمد می‌داند که وضع الفاظ و دلالت آن‌ها، بر حال و حقیقت است.

 

ترا گر نیست احوال مواجید **** مشو کافر ز نادانی به تقلید

اگر تو وجدان معانی را به کشف و شهود نیافتی اما کلمات آنان را به تقلید بگویی، بعضی خیال کنند تو به مقاماتی رسیدی که این کفر است.

 

مجازی نیست احوال حقیقت **** ز هرکس ناید اسرار طریقت

احوال انبیاء و اولیاء مجازی نیست. از هر کس اسرار طریقت را نتوان شنید، مگر کسی که محرم اسرار شده باشد.

 

گزاف ای دوست ناید ز اهل تحقیق **** مر این را کشف باید یا که تصدیق

ای دوست! اهل تحقیق و حال، مطالب آنان بی‌جهت نیست. اگر خودت اهل کشف نیستی لااقل تصدیق کلمات آنان را کن.

 

بگفتم وضع الفاظ و معانی **** ترا سربسته گر داری بدانی

چگونگی وضع الفاظ و معانی از محسوس به معقول و بالعکس را گفتم، اگر آن‌ها را به طریق اجمال و سربسته بدانی و محفوظ بداری. پس اگر الفاظی از اولیاء شنیدی پی به آن خواهی برد که وضع از چه قرار است.

 

نظر کن در معانی سوی غایت **** لوازم را یکایک کن رعایت

در معانیِ الفاظ، به نهایت معنای آن توجه کن و مناسبت آنان از معانی و الفاظ را مراعات کن تا به مقصود پی ببری.

 

به وجه خاص از آن تشبیه میکن **** ز دیگر وجه‌ها تنزیه میکن

از تشبیه میان محسوس و معقولِ معانی، که خاصّ الفاظ هستند استفاده کن تا دیگر وجه‌ها مانند تنزیه و جدا کردن واجب از ممکن، خلق از حق و مانند آن‌ها معلوم شود.

 

چو شد این قاعده یکسر مقرّر **** نمایم زآن مثالِ چند، دیگر

در مراعات مطالب بین الفاظ و معانی، محسوس و معقولِ این قواعد مقرر است. برای توضیح بیشتر مثال‌های دیگر می‌زنم.

 

35- چشم و لب

نگر کز چشم شاهد چیست پیدا **** رعایت کن لوازم را بدانجا

نگاه کن از چشم محبوب شاهد، چه چیزی پیداست؟ پس اسباب و لوازم مناسب را رعایت نما.

 

ز چشمش خاست بیماری و مستی **** ز لعلش نیستی در تحت هستی

چشم شاهد، مست و بیمار است و بیماری مستی نیز، از چشم او برخاسته که عاشقان را مست و بیمار می‌کند و از لعل لب او، نیستی که در زیر هستی قرار دارد برمی‌خیزد.

 

ز چشم اوست دل‌ها مست و مخمور **** زلعل اوست ژوئن‌ها جمله مستور

از آثار چشم دلربای اوست که دل‌های عارفان مست و مخمورند و از لب لعل سرخِ مانندِ یاقوتش، ارواح در حجاب عزت او مستورند.

 

ز چشم او، همه دل‌ها جگرخوار **** لب لعلش، شفای جان بیمار

از چشم اوست که همه‌ی دل‌ها در هجران و اندوه هستند و از لب او، جان بیمارانِ در هجران، به وصل، شفا یابد.

 

به چشمش گرچه عالم درنیاید **** لبش هر ساعتی لطفی نماید

تمام عالم به خاطر استغنای ذاتی در چشم او هیچ است و لبش هرلحظه لطف و فیض خود را منتشر می‌کند.

 

دمی از مردمی دل‌ها نوازد **** دمی بیچارگان را چاره سازد

گاهی دل‌های عاشقان را به مشاهده، مشغول و نوازش نماید و گاهی بیچارگان را با فیض عام دستگیری کند.

 

به شوخی جان دمد در آب و در خاک **** به دم دادن زند آتش در افلاک

حق به کثرتِ التفات، در آب‌وخاک و عناصر دمیده و به روح خویش، حیات به انسان دهد و بر افلاک آتش غیرت می‌اندازد.

 

از و هر غمزه، دام دانه‌ای شد **** و زو هر گوشه‌ای میخانه شد

از بر هم زدن چشم او دام و دانه‌ای برای جذب و گرفتاری عاشق حاصل می‌شود و در هر گوشه‌ی عالم، مجذوبی، در بند، مشغول او گردد.

 

ز غمزه می‌دهد هستی به غارت **** به بوسه می‌کند بازش عمارت

از لوازم چشم پُر کرشمه‌ی او، عدم التفات است که هستی را به غارت نیستی می‌دهد و با بوسه‌ای، نیستی را به هستی آباد می‌گرداند.

 

ز چشمش خون ما، در جوش دائم **** ز لعلش جان ما، مدهوش دائم

از چشم مستغنی او دل و خون ما، در خوف و اضطراب است و از لب لعل او که شراب وصل در جان می‌ریزد، ما در مستی افتاده‌ایم.

 

به غمزه چشم او دل می‌رباید **** به عشوه لعل او جان می‌فزاید

با غمزه‌ی چشم، دل‌ها را می‌رباید و با کرشمه‌ای از لب لعلش جان‌ها را سرمست می‌کند.

 

چو از چشم و لبش، جوئی کناری **** مر این گوید که نه، آن گوید آری

اگر از چشم و لب او کناره‌گیری کنی، لب می‌گوید: کناره‌گیری مکن و چشم می‌گوید: بله کناره‌گیری مکن و گفته‌ی لب را با اشاره، تأیید می‌کند.

 

زغمزه عالمی را کار سازد **** به بوسه، هر زمان، جان می‌نوازد

با اشاره‌ی چشمی، همه را فانی سازد و از بوسه‌ی رحمانیش جان‌های شیفتگان را می‌نوازد.

 

از و یک غمزه و جان دادن از ما **** وز او یک بوسه و استادن از ما

با غمزه‌ی چشمش، همه‌ی جان‌ها را می‌میراند و با تجلّی جمالی و یک بوسه، جان‌ها را احیا کند.

 

ز لمح بالبصر، شد حشر عالم **** ز نفخ روح، پیدا گشت آدم

از دمیدن روح در ایشان، به تجلّی جمالی، حضرت آدم علیه‌السلام هویدا و ظاهر شد و به یک چشم بر هم زدن و نظر جلالی، همه را فانی و به حشر جمع آورد.

 

چو از چشم و لبش اندیشه کردند **** جهان می‌پرستی، پیشه کردند

چون عارفان از چشم و لبش که مظهریت جلال و جمال بود اندیشه کردند پس باده را نوشیدند و می‌پرستی و شیفتگی عالم را پیشه‌ی خود کردند.

 

به چشمش درنیاید جمله هستی **** درو چون آید آخر خواب و مستی!

در نظر حق، همه هستی قیمتی ندارد. پس هرگز، خواب و مستی در او نمی‌آید.

 

وجود ما همه مستی است یا خواب **** چه نسبت خاک را با ربّ الارباب؟

وجود ما یا خواب است و یا مست؛ بین او که رب الارباب بوده و ذاتش واجب است، با ما که از خاکیم و ممکن، چه نسبت است؟

 

خِرد دارد از این صد گونه اشگفت **** وَلِتُصْنَع علی عینی چرا گفت

بااینکه وجود ما در خواب و مستی است خرد ما که خدا بخشیده، کم‌کم براثر باز شدن بعضی حقایق به شگفتی افتد. چراکه حق در قرآن به موسی علیه‌السلام فرمود: «والقیت علیک محبّه منی و لتصنع علی عینی: بر تو محبت خودم را گذاشتم تا در پیش چشمم پرورش یابی.» (طه:39)

 

36- زلف

حدیث زلف جانان بس دراز است **** چه شاید گفت از آن، کان جای راز است

گفتگو درباره‌ی زلف حق‌تعالی سخنی دراز و زیاد است و چه می‌توان گفت که در رازی پوشیده است.

 

مپرس از من حدیث زلف پرچین **** مجنبانید زنجیر مجانین

از من درباره‌ی حدیث زلف پریشان محبوب عالم مپرس که دیوانه‌تر خواهم شد، گویی زنجیر پای دیوانگان را می‌جنبانید.

 

ز قدّش راستی گفتی سخن دوش **** سر زلفش مرا، گفتا فرو پوش

شبِ گذشته راستیِ قد و قامت محبوب عالم را توصیف کردم، اما سر زلف محبوب به من گفت: حرف نزن که کثرت اسماء قد و قامت او را مستور نموده است.

 

کجی بر راستی زو گشت غالب **** و زو در پیچش آمد راه طالب

تخالف صفات و اسماء، سبب کجی و پیچیدگی شده که بر راست بودن قد معشوق، غالب آمده و او را مخفی ساخته و راه طالبان را با پیچ‌وخم، دشوار نموده است.

 

همه دل‌ها از او گشته مسلسل **** همه جان‌ها از او بوده مقلقل

از زلف او همه‌ی دل‌ها واله و در زنجیرند و جان‌های مشتاقان از او در جوش و خروش هستند و دست و پا می‌زنند.

 

معلق صد هزاران دل زهر سو **** نشد یکدل برون از حلقه‌ی او

صدها هزار دل از چهار طرف عالم وابسته و در بند احکام زلف اویند و حتی یک دل، از حلقه‌ی بند او سالم برون نیامد.

 

اگر زلفین خود را بر فشاند **** به عالم در، یکی کافر نماند

اگر دو زلف خود را از پرده‌ی حجاب برافشاند، از جمال و جلال او، همه ایمان آورند و حتی یک کافر در عالمِ وجود نماند.

 

وگر بگذاردش پیوسته ساکن **** نماند در جهان، یک‌نفس مؤمن

اگر زلفش به حال خود ساکن و در حجاب باشد، چون کثرات، وجه ظلمانی دارند در تمام جهان، حتی یک نفر مؤمن هم پیدا نشود.

 

چو دام فتنه می‌شد چنبر ِاو **** به شوخی باز کرد از تن، سرِ او

چون حلقه‌ی زلف، دامی برای فتنه‌گری شد، بی‌ملاحظه، سرِ زلف را از تن باز کرد و برید تا رهایی از آن، ممکن باشد. (تعلقات خاطر را می‌توان از خود دور کرد تا به سوی حقیقت روانه شد.)

 

اگر زلفش بریده شد چه غم بود **** که گر شب کم شد اندر روز افزود

اگر زلف پُر پیچ او کم شده و بریده گردد چه غم، که تفرقه تبدیل به جمع شده و کثرت از بین می‌رفت. چنان‌که اگر از ظلمت شب کم شود بر مقدار روز و نور افزوده می‌شود.

 

چو او بر کاروانِ عقلْ ره زد **** به دست خویشتن، بر وی گره زد

خداوند بر کاروان عُقلا تیری زد و آن‌ها را در حیرت انداخت. به قدرت خود امتداد کثرات را گره زده و راه عقل را بسته و راه عشق را بازنمود.

 

نیابد زلف او یک‌لحظه آرام **** گهی بام آورد گاهی کند شام

آرام نداشتن زلف او این‌طور می‌نماید که کثرت را به وحدت و وحدت را در کثرت، صبح را به شام و شام را به صبح آورد و پیوسته در حرکت است.

 

ز روی و زلف خود صد روز و شب کرد **** بسی بازیچه‌های بوالعجب کرد

از رخ و زلف خود به‌قدری تبدیل و تحول در ممکنات به‌جای گذارد که از این بازی‌ها و شوخی‌ها در شب و روز، انسان را به تعجب و شگفتی آورد.

 

گِل آدم در آن دم شد مخمّر **** که دادش، بوی آن زلف معطّر

گِلِ آدم را وقتی سرشته و مخمر می‌کردند، از آن زلف معطّر، بوی خوش اسماء و صفات را از خفاء به ظهور رسانید و به عطر عشق، خوشبو گردید.

 

دل ما دارد از زلفش نشانی **** که خود ساکن نمی‌گردد زمانی

دل ما از زلف حق، نشانی‌هایی دارد، یکی بی‌قراری دل است که هرروز و ساعتی، ظهوری نو و به صفتی تازه ظهور می‌کند.

 

از و هرلحظه کار از سر گرفتیم **** ز جان خویشتن دل برگرفتیم

از سر زلف او هرلحظه فعلی را از سر گرفتیم و در تقیّد به زلف، راحتی را از خود دور کرده و به خواست او تن در داده و از سر جان گذشتیم تا در دل چه کند.

 

از آن گردد دل از زلفش مشوّش **** که از رویش دلی دارد پرآتش

دل عاشقان از بس هوای لقای معشوق را دارد، پُر آتش و بی‌قرار است و زلفش، حجاب دیدار اوست. پس دل عاشق مشوّش می‌شود.

 

37- رخ و خط

رخ، اینجا مظهر حسن خدایی است **** مراد از خط، جناب کبریائی است

منظور از «رخ» جامع بودن کمالات و حسن الهی است و مراد از «خط» عالم ارواح و مجردات است که در قرب سرای کبریایی ذات حق‌اند.

 

رخش خطی کشید اندر نکوئی **** که بیرون نیست از ما خوب‌روئی

از رخ او که همه‌ی حسن‌ها و نیکویی‌ها در اوست، خطی کشید که از آن هیچ زیبا و خوش‌رویی بیرون نیست؛ یعنی هیچ‌چیز به‌خوبی رخ و جمال او نیست.

 

خط آمد سبزه‌زار عالم جان **** از آن کردند نامش دار حیوان

«خط» مظهری برای سبزه زارِ جانِ عالم است. ازاین‌جهت، نام آن را سرای زندگی نهادند. به‌عبارت‌دیگر «خط» نمودار بهشت و جایگاه زندگیِ جان و روح عاشقان است.

 

ز تاریکیِّ زلفشْ روز، شب کن **** ز خطّش، چشمه‌ی حیوان طلب کن

از تجلّی جلالی، تاریکی زلف او روز را شب می‌کند. از خط او سبزه‌زار عالم ارواح که چشمه‌ی حیات در آنجاست را طلب کن که همه‌ی کمال‌ها در چشمه‌ی حیوانی است.

 

خضر وار از مقام بی‌نشانی **** بخور چون خطش آب زندگانی

همانند حضرت خضر علیه‌السلام از چشمه‌ی حیات جاودانی حق بنوش؛ زیرا از خط کمالات او به آب زندگانی همیشگی، دست می‌یابی.

 

اگر روی خطش بینی، تو بی‌شک **** بدانی کثرت از وحدت یکایک

بی‌گمان، دیدن روی و خطّ او، برای فهم کثرت از وحدت، بس است که «روی» نماد وحدت و «خط» نشان کثرت است.

 

ز زلفش باز دانی کار عالم **** ز خطش باز خوانی سرّ مبهم

از زلف او کثراتِ در عالم را می‌دانی و از خطش که تعیّن وجه او را گرفته، این سِرّ مبهم را می‌توانی بخوانی و درک کنی.

 

کسی گر خطّش از روی نکو دید **** دل من، روی او در خطِّ او دید

اگر کسی خط حق را از روی خوب او تماشا می‌کند، دل من روی محبوب حقیقی را در خط او می‌بیند؛ یعنی خلق آینه‌ی حق‌اند، از کثرت وحدت را می‌بیند.

 

مگر رخسار او سبع المثانی است **** که هر حرفی از او بحر معانی است

انگار رخسار حق همانند سوره‌ی حمد بر همه‌ی معانی دلالت دارد و مشتمل بر همه‌ی حقایق است که به هر حرفی از او، دریایی از معانی است.

 

نهفته زیر هر موئی از آن باز **** هزاران بحر علم، از عالم راز

در زیر هر مویی از رخسار جانان، هزاران دریای علم از عالم اسرار مستور است.

 

ببین بر آب قلب، عرش رحمان **** ز خطِّ عارضِ زیبای جانان

نگاه کن بر قلب انسان که عرش رحمان بر آن بنا نهاده شده است. انگار این قلب، خطِّ چهره‌ی زیباییِ او، بر آب است. چون عرش بر آب قرار دارد، چهره‌ی زیبای محبوب نیز همانند آب زلال است.

 

38- خال

بر آن رخ، نقطه‌ی خالش بسیط است **** که اصل و مرکز دور محیط است

«خال» رخ محبوب عالم، وحدت و «ذاتش» مرکزیت داشته و کثرت بر آن راه ندارد. چون نقطه‌ی خال، نقطه‌ی مرکز و همه‌ی دایره، دور او هستند و او محیط به همه است.

 

از او شد خطِّ دور هر دوعالم **** وز او شد خط و نفس و قلب آدم

از نقطه‌ی خال او هر دوعالم غیب و شهادت پیدا شد و از نقطه‌ی وحدت، نفس ناطقه و قلب آدمی ظهور پیدا کرد.

 

از آن، حالِ دلِ پرخون تباه است **** که عکس نقطه‌ی خالِ سیاهِ است

ازآن‌جهت، حالِ دلِ پرخون خراب است، به عکسِ نقطه‌ی خالِ سیاه که وحدت دارد.

 

ز خالش حال دل جز خون شدن نیست **** کز آن منزل رهِ بیرون شدن نیست

از نقطه‌ی خال سیاه، حال دل به خاطر فراق، جز خون شدن نیست و برای دیدار، چاره‌ای جز پُر خونی دل نیست.

 

به وحدت در، نباشد هیچ کثرت **** دو نقطه نبود اندر اصل، وحدت

نقطه‌ی خال و دل مقابل نیست، بلکه یکی اصل و دیگری عکس و نمود است و کثرت و غیرت، بر وحدت راه ندارد.

 

ندانم خال او عکس دل ماست **** و یا دل، عکس خال روی زیباست

نمی‌دانم که خال او، عکس دل ویا دلِ ما، عکسِ خالِ رویِ جانان است؟

 

ز عکس خال او، دل گشت پیدا **** و یا عکس دل، آنجا شد هویدا؟

از عکس خال جانان، دل ظهور پیدا کرد و یا عکس دل در وحدت پیدا شد؟

 

دل اندر روی او یا اوست در دل **** به من پوشیده شد این کار مشکل

دل مانند خال در ذاتِ روی اوست؛ پس روی او اصل و دل فرع است یا رویِ معشوق در دل بود که دل اصل و روی معشوق فرع باشد. به من، این سِرّ مشکل، پوشیده شده است.

 

اگر هست این دل ما عکس آن خال **** چرا می‌باشد آخر مختلف حال

اگر دل، عکس آن خال است آن خالِ وحدت، ثابت است و دل به اختلاف اسماء و صفات در اضطراب و اختلاف، ظهور می‌کند.

 

گهی چون چشم مخمورش خراب است **** گهی چون زلف او در اضطراب است

دل همانند چشم مخمورش گاهی در مستی و وحدت و گاهی همانند زلف، در پریشانی است.

 

گهی روشن چو آن روی چو ماه است **** گهی تاریک، چون خال سیاه است

دل گاهی به نور، وصل بوده و مانند ماه شب چهارده نورانی است و گاهی به تجلّی جلالی، مبتلا به هجران بوده و همانند خال سیاه است.

 

گهی مسجد بود گاهی کنشت است **** گهی دوزخ بود گاهی بهشت است

دل گاهی در منزل عبادت و کعبه است و گاهی همانند کنشت (معبد یهود و نصاری، آتشکده، دیر) است و گاهی به صفات رحمانی در بهشت و گاهی به صفات شیطانی در دوزخ است.

 

گهی برتر شود از هفتم افلاک **** گهی افتد به زیرِ توده‌ی خاک

گاهی دل، به سبب تجرید، از افلاک هفت‌گانه بگذرد و گاهی به سبب هوای نفس از خاک هم پست‌تر شود.

 

پس از زهد و ورع گردد دگربار **** شراب و شمع و شاهد را طلب کار

بعضی دل‌ها در اول به زهد و ورع مشغول هستند، ولی به جذبه، طالب شراب و شمع و شاهد معنوی و حقیقی می‌شوند.

 

39- شراب و شمع و شاهد

شراب و شمع و شاهد را چه معنی است **** خراباتی شدن آخر چه دعوی است

معنی شراب و شمع و شاهد چیست و منظور از خراباتی در الفاظِ اهل عرفان چه ادّعایی می‌باشد؟

 

شراب و شمع و شاهد عین معنی است **** که در هر صورتی، او را تجلّی است

البته کلماتی از شراب و شمع و شاهد همه، عین معنی (حق) است که در هر صورتی ظهوری خاص دارد.

 

شراب و شمع و ذوق و نور عرفان **** ببین شاهد که از کس نیست پنهان

 

مراد از شراب، ذوق و حالی است که از معشوق آید و عاشق را مست کند و شمع، نور عرفانی است که دل سالک را به انوار معارف منوّر می‌کند. چون حق، همه‌جا حاضر است، شاهد است و چیزی بر او مخفی نیست و همه در نظاره اویند.

 

شراب اینجا زجاجه، شمعْ مصباح **** بود شاهد فروغِ نورِ ارواح

شراب در اینجا منظور شیشه که ظرف بلورین است و مصباح را حفظ و نورش از آن به بیرون می‌تابد. شمع به چراغ تعبیر شده و شاهد فروغ نور، ارواحِ انبیاء و اولیاء هستند.

 

ز شاهد بر دل موسی شرر شد **** شرابش آتش و شمعش شجر شد

از شاهدیّت او آتشی بر دل موسی افتاد و آنگاه شرابش آتش و درخت وادی ایمن شمعش شد.

 

شراب و شمع جان، آن نور اسراست **** ولی شاهد، همان آیات کبراست

در معراج، شراب و شمع جان آن حضرت، نور هدایت (نور خدا) بود و شاهد، آیات بزرگ پروردگار بود که برخی از آن‌ها را دید.

 

شراب و شمع و شاهد جمله حاضر **** مشو غافل ز شاهد بازی آخر

همیشه شراب و شمع و شاهد حاضر و آماده است، لکن نباید لحظه‌ای غافل از شاهد حقیقی شد.

 

شراب بیخودی درکش زمانی **** مگر از دستِ خود، یابی امانی

گاهی شراب مستی که از حق رسد را بنوش که تو را محو کند و به هستی مطلق برسی؛‌ شاید وقتی بتوانی از دست تعیّن خود در امان باشی.

 

بخور مِی تا زخویشت وارهاند **** وجود قطره با دریا رساند

مِی الهی را بنوش تا از هستیت، خداوند تو را وارهاند و وجود مجازیت را ا محو نماید تا وجود تو که همانند قطره‌ای است را به دریای اطلاق رساند.

 

شرابی خور که جامش روی یار است **** پیاله، چشم مستِ باده‌خوار است

شرابی بنوش که جام آن روی یار باشد و پیالة آن شراب، چشم مست محبوب باشد؛ انگار از چشم مست محبوب می‌نوشی.

 

شرابی می طلب بی ساغر و جام **** شرابِ باده‌خوارِ ساقی آشام

شرابی بخواه که ساغر و جام ندارد؛ شرابی که خود باده خورده و مست است و ساقی را می‌نوشد.

 

شرابی خود ز جام وجه باقی **** سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ او راست باقی

شرابی که از جام وجه حضرت حقِّ باقی (خداوند ابدی) بدهد را بنوش که شراب طهور را ساقی به محبّان خود می‌دهد. «و سقاهم ربهم شراباً طهوراً» (دهر: 21)

 

طهور آن می‌بود کز لوث هستی **** ترا پاکی دهد در وقت مستی

شراب طهور آن است که تو را از خودیّت رهانیده و پاک گرداند و مستی آفریند و از لوث هستیِ مجازی فارغت کند.

 

بخور می وارهان خود را ز هستی [سردی] **** که بدمستی به است از نیک مردی

از میِ محبّت همیشه بنوش و خود را از خودیّت (سردی اعمال صورتی) وارهان که مقیّد به ظواهر نبودن بهتر است از کسی که ظاهراً آدم خوبی است ولی سیرتی افسرده دارد.

 

40- حجب ظلمانی و نورانی

کسی کو افتد از درگاه حق دور **** حجاب ظلمت او را بهتر از نور

هرکس از درگاه حق دور افتد حجب ظلمانی برایش بهتر از حجب نورانی است.

یعنی کسی که به‌ظاهر اعمال خوبی ندارد و در باطن پشیمان و منکسر است، او بهتر است از کسی که اعمال به ظاهر خوبی دارد ولیکن در باطن عجز ندارد.

 

که آدم را ز ظلمت صد مدد شد **** ز نورْ ابلیس، ملعونِ ابد شد

اگرچه حضرت آدم علیه‌السلام از ظلمتِ جهل، مشمول رحمت و گناهش بخشیده شده، اما ابلیس، از نور دانایی برای همیشه،‌ از درگاه حق رانده شد.

 

اگر آئینه‌ی دل را زدوده است **** چو خود را بیند اندر وی چه سود است؟

اگر سالکی آینه دل را از آلودگی‌ها پاک کرد، برای آن است که خدا را در آن ببیند؛ اما وقتی خودش را در آن ببیند (خودپسند باشد) چه فایده‌ای برای او دارد؟

 

41- ظهور ذات و نمود حباب‌ها

ز رویش پرتوی چون بر می‌افتاد **** بسی شکل حبابی بر وی افتاد

چون از روی محبوب عالم پرتوی طلوع کرد، از دریای حقیقت او کثرات همانند حبابی نمود کردند.

 

جهان و جان و بر او شکل حباب است **** حبابش اولیائی را قَبا بست

همة عوالم امر و خلق از تجلّیِ رویِ او، همانند حباب‌ها نمود پیدا کردند و خودش از کثرت ظهور در وحدتش مستور است. اولیاء او که فانی در او هستند در حجاب کثرات مخفی هستند.

 

شده زو عقل کلْ حیران و مدهوش **** فتاده نفسِ کلْ را حلقه در گوش

از ظهور حق، عقلِ کل، حیران و مدهوش شده و نفس کل را طوری به اطاعت در آورده که حلقه‌به‌گوش در میخانه او شده است.

 

42- شراب معرفت و محبّت

همه عالم چو یک خُمْخانه‌ی اوست **** دل هر ذرّه‌ای پیمانه‌ی اوست

همة عوالم انگار محل و مهبط غلبه عشق و تجلی اوست که دل هر ذره از موجودات، از آن محبّت به اندازه قابلیّت چشیده است.

 

خرد مست و ملائک مست و جان مست **** هوا مست و زمین مست و زمان مست

عقل و ملائکه و روح و هوا و زمین و زمان، همه از تجلیّات محبّت او که در سرشت آن‌ها ریخته شده است، مست هستند.

 

فلک سرگشته از وی در تکاپوی **** هوا در دل، به امید یکی بوی

افلاک از شراب عشق دائم، در حرکت و گردش است و در دل، عشق او دارد و به امید یک‌بار بوییدن عطرش می‌گردد.

 

ملائک خورده صاف از کوزه‌ی پاک **** به جرعه ریخته دُردی بدین خاک

ملائک از شراب محبّت، بدون واسطه از کوزه پاک و صاف خوردند؛ سپس یک جرعه آن را بر اهل زمین ریختند تا مست شوند.

 

عناصر گشته زان یک جرعه سرخَوش **** فتاده گه در آب و گه در آتش

عناصر اربعه از آن یک جرعه که بر اهل زمین ریختند، سرخوش و مست گشتند. لذا گاهی در آب غرق و گاه در آتش سوخته و آرامش ندارند.

 

ز بوی جرعه‌ای کُافتاد بر خاک **** برآمد آدمی تا شد بر افلاک

از بوی آن شراب محبّت که بر خاک افتاد، آدمی سر از خاک برآورد و بزرگ شد تا جایی که مقامش از افلاک هم گذشت.

 

ز عکس او تنِ پژمرده، جان گشت **** ز تابَش، جانِ افسرده، روان گشت

از عکس شراب او، جسم از پژمردگی جان گرفت و از تابش آن، جانِ افسرده طالب جانان شد.

 

جهانی خلق از او سرگشته دائم **** ز خان و مانِ خود برگشته دائم

به نوشیدن آن جرعه خلق عالم همیشه سرگشته شدند و به دور از خانه و کاشانه، دیوانه‌وار، گِردِ او می‌گردند.

 

یکی از بوی دُردش عاقل آمد **** یکی از رنگ صافش ناقل آمد

یکی از بوی شرابِ محبتش، به دنبال علوم عقلی رفت و دیگری رنگ و ظاهر آن را دید و به علوم نقلی همّت گماشت.

 

یکی از نیمْ جرعه گشته صادق **** یکی از یک صراحی گشته عاشق

یکی از نیم جرعة آن شراب محبّت، صادق و ثابت شد و دیگری یک صراحی از آن نوشید که مست و عاشق شد.

 

یکی دیگر فرو برده بیک بار **** خم و خمخانه و ساقی و می‌خوار

دستة دیگر که مقامشان بالاتر است به سبب بزرگیِ قابلیّت، به یک بار خم و خُمخانه و ساقی و می ‌خوار را فرو نوشیده و به بقاء بالله رسیده‌اند.

 

کشیده جمله و مانده دهن باز **** زهی دریا دل و رند سرافراز

باز عارف دهانش باز مانده و می‌خواهد هرچه هست، بیاشامد و چون دریا دل شده، از کثرت گذشته و با رندی، بر همه خلایق سرافراز است.

 

در آشامید هستی را به یکبار **** فراغت یافته ز اقرار و انکار

یکباره، شراب محبت را آشامید و از اقرار به دین و انکار حق فارغ شد.

 

شده فارغ ز زهدِ خشک و طامات **** گرفته دامن پیر خرابات

چنین کسی از زهد صوری و گفتن کلماتی که بوی خودیّت دارد فارغ است و از دامن استاد کامل که او را به این مقام رسانده جدا نمی‌شود.

 

43- خرابات

خراباتی شدن از خود رهایی است **** خودی کفر است اگر، خود پارسایی است

سالک وقتی خراباتی می‌شود که از انیّت خود جدا شده باشد؛ چون توجهِ به خود کفر است. اگرچه در ظاهر ترک لذایذ، زهد است اما اگر سبب خودبینی گردد به کفر کشانده می‌شود.

 

نشانی داده اندت از خرابات **** که التوحید، اَسْقاطُ الاِضافات

از اوصاف خرابات نشانی داده‌اند که توحید یعنی غیر حق، همة اضافات وجود، ساقط شود.

 

خرابات از جهانِ بی‌مثالی است **** مقامِ عاشقانِ لاابالی است

خرابات، در جهانِ بی مِثل و مانند که عالم معناست مرتبة وحدت و مقام عاشقان است که سالک از تعیّن و رسوم، بی‌پروا گذشته و به حق می‌نگرد.

 

خرابات آشیان مرغ جان است **** خرابات آستان لامکان است

منزل خراباتی، بازگشت مرغ جان به وحدت و اصل است و خرابات، مقام کسی است که به «توحید ذات» که لامکان بوده برسد.

 

خراباتی خراب اندر خراب است **** که در صحرای او عالم سراب است

شخص خراباتی از خود گذشته و اوصاف و عادات بشری را خراب کرده و در صحرای اطلاق افتاده و همه‌چیز در نظر او همانند سراب و نمود است.

 

خراباتی است بی‌حد و نهایت **** نه آغازش کسی دیده نه غایت

خرابات، مقام وحدت ذات بوده که از زمان و مکان خارج و نهایتی ندارد و اول و آخرش را کسی ندیده است.

 

اگر صدسال در وی می‌شتابی **** نه خود را و نه کس را بازیابی

اگر صدها سال در عالم و مقام وحدت بدوی نه خودت را و نه کسی را نمی‌توانی بازیابی چراکه آنجا عالم فناست.

 

گروهی اندر او بی پا و بی سر **** همه نه مؤمن و نه نیز کافر

فقط گروهی سوخته‌ی محبّت و بی‌سر و پا، با فنا به وحدت رسیده‌اند که نشانی از ایمان و کفر ندارند؛ چون وجود مستقل ندارند که حکم به کفر و ایمان شود.

 

شراب بیخودی در سر گرفته **** بترک جمله خیر و شر گرفته

اینان از شراب وحدت نوشیده و مست شدند و توجهی به خیر و شرّ ندارند. چون ترک جمله‌ی مظاهر کرده‌اند.

 

شرابی خورده هر یک بی لب و کام **** فراغت یافته از ننگ و از نام

در نوشیدن این شراب، لب و زبان و کام که از لوازم تعیّن است در کار نبوده و به جان نوشیدند و از آوازه و ننگ فارغ شده‌اند.

 

حدیث ماجرای شطح و طامات **** خیالِ خلوت و نور و کرامات

از کلماتی که در حالت وجد، سالکان بر زبان رانند که خلاف عرف و موجب طعن است و خیال خلوت‌نشینی و دیدن انوار و کرامات صادره به دور هستند.

 

ببوئی دُردیی از دست داده **** ز ذوق نیستی، مست اوفتاده

از بوی دُرد (ته مانده) شراب، عارف همه‌چیز را رها کرده و از ذوق نیستی که به وحدت رسیده مست و محو افتاده است.

 

عصا و کوزه و تسبیح و مسواک **** گِرُو کرده بِدُردی، جمله را پاک

آنچه زاهدان از عصا و کوزه آب و تسبیح و مسواک دارند، وقتی از دُرد شراب بنوشد همه را در رهن آن گذاشته و خود را از تقیدات مبری ساخته‌اند.

 

میان آب و گل افتان و خیزان **** بجای اشک، خونْ از دیده ریزان

بعد از مقام فناء همانند ماهی از دریا به خشکی، افتان و خیزان به جای گریه‌ی اشک، خون از دیده می‌ریزد که مستی‌های عالم خرابات را الان ندارد.

 

گهی از سرخوشی در عالم ِ ناز **** شده چون شاطرانْ گردنْ سرافراز

گاهی از سُکر در عالم شادمانی، چالاک و بی‌باک بوده، تند می‌دوند و گردن افراز و شادمان هستند.

 

گهی از رو سیاهی رو به دیوار **** گهی از سرخ‌روئی بر سرِ دار

گاهی به سبب کثرت، از روسیاهی و بُعد روی به دیوار مجاز آورده و گاهی به سبب شادی و فخر، از سرخ‌رویی و سُکر، او را بر سرِ دار برند.

 

گهی اندر سماعِ شوق جانان **** شده بی‌پا و سر، چون چرخ گردان

گاهی در رقص شوق به حضرت حق، مانند چرخ‌وفلک، بی‌سر و پا دور کوی دوست به وجد می‌چرخد.

 

بهر نغمه که از مطرب شنیده **** بدو وَجْدی از آن عالم رسیده

به هر آهنگی که از مطربِ اسرار شنیده، چنان وجدی از آن عالم حقایق به او می‌رسد که نتوان آن را توصیف کرد.

 

سماع جان، نه آخرْ صوت و حرف است **** که در هر پرده‌ای سِرِّ شگرف است

این سماع روح و جان، نه مانند خوانندگان ظاهری است که از حرف و صوت پیدا می‌شود؛ بلکه در هر پرده، رازی شگفت‌آور پنهان است.

 

ز سَر، بیرون کشیده دلق ده توی **** مجرد گشته از هر رنگ و هر بوی

خراباتی وقتی نغمه را بشنود لباس کهنه و خشن و ریایی را از تن بیرون کرده و از رنگ و بوی کبر و تعیّن مجرد گشته است.

 

فرو شسته بدان صاف مروَّق **** همهْ رنگِ سیاه و سبز و ازرق

به‌وسیله‌ی نوشیدن شراب صاف و بی دُرد، لوح دل از آلودگی‌ها صاف کردند و کدورت کثرات و رنگ سبز و ازرق (اشاره به تعیّنات) ارواح را محو شود.

 

یکی پیمانه خورده از میِ صاف **** شده زانْ صوفیِ صافی ز اوصاف

یک جرعه از مِی زلال توحید، نوشید و از همه‌ی اوصاف بشری خود را صاف کرد تا او را صوفی گویند.

 

به جانْ خاکِ مزابل، پاک رُفته **** ز هرچ آن دیده از صد یک نگفته

عارف وقتی درونش را از رذایل پاک کرد تا به مرتبه‌ی شهود برسد آنچه از مشاهدات ببیند از صد، یکی را هم به توصیف نیاورد.

 

گرفته دامن رندان خمّار **** ز شیخی و مریدی گشته بیزار

خراباتی، فقط دامن پیر خرابات که شراب فنا عطا می‌کند را گرفته و از مرتبه‌ی شیخیِ علوم شریعت، دوری می‌جوید. چراکه این‌ها در کثرت گرفتارند.

 

چه شیخی و مریدی این چه قید است **** چه جای زهد و تقوی این چه شید است

چون شیخی و مریدی و زهد و تقوی همه قید است و او باده‌ی محبّت نوشیده و باطلاق وصل شده است.

 

اگر روی تو باشد در کِه و مِه **** بت و زنار و ترسائی، تو را به

اگر توجه تو به قیدهای کم و زیاد (مردم) باشد، بهتر است که بت‌پرست و کافر زرتشتی و مسیحی باشی.

 

44- بت و زنّار

بت و زنار و ترسائی درین کوی **** همه کفرست و گرنه، چیست؟ برگوی

بت و زنّار و ترسایی در کوی معرفت همه کفر می‌باشد. اگر کفر نیست پس مقصود چیست؟ بیان کن.

 

بت اینجا مظهر عشق است و وحدت **** بود زنار بستن عقد خدمت

«بت» در اصطلاح اهل معرفت، مظهر عشق و وحدت است و «زنّار» کمر خدمت بستن و طاعتِ حق است. (زنّار کمربندی است که عیسویان به‌عنوان عبادت حق بر کمر می‌بندند.)

 

چو کفر و دین بود قائم به هستی **** شود توحید عین بت‌پرستی

ایمان و کفر از هستی پیدا می‌شوند. چون وجود همه یک حقیقت است، پس به معتقدات فطری، بت‌پرستی هم خداپرستی است.

 

چو اشیاءْ هست، هستی را مظاهر **** از آن جمله، یکی بت باشد آخر

چون همه‌ی اشیاء مظاهر هستی مطلق هستند بت که به‌عنوان خدا مورد پرستش قرار می‌گیرد هم یکی از مظاهر است.

 

نکو اندیشه کن ای مرد عاقل **** که بت از روی هستی نیست باطل

ای مرد عاقل! خوب تفکر کن که بت از جهت حکمتِ حکیمِ هستی‌بخش، باطل نیست چون مظهر است.

 

بدان کایزد تعالی خالق اوست **** ز نیکو، هر چه ظاهر گشت نیکوست

بدان که خداوند تعالی خالق بت است و به حکمت عالی هرچه از او صادر شود نیکو و خوب است.

 

وجود آنجا که باشد محض خیر است **** اگر شریّست در وی، او ز غیر است

وجود هر جا که باشد خیر محض است و اگر شرّی در وی هست، از وجود نیست؛ بلکه از عدم است؛ مانند بت که به سبب وجود، بد و شر نیست.

 

مسلمان گر بدانستی که بت چیست **** بدانستی که دین در بت‌پرستی است

اگر مسلمان لفظ بت و منظور عرفانی او را می‌دانست می‌فهمید که دین به‌صورت مظهر در بت آمده است تا بت‌پرستان پرستش کنند.

 

و گر مشرک ز بت آگاه گشتی **** کجا در دین حق گمراه گشتی

اگر مشرک هم از حقیقت بت آگاه می‌شد، هیچ‌گاه در مذهب حق گمراه نمی‌گشت.

 

ندید او از بت الّا خلق ظاهر **** بدین علت شد اندر شرع، کافر

مشرک از وجود بت که لباس تعین دارد، چیزی ندیده است. برای همین در شرع مقدس، او کافر می‌باشد.

 

تو هم گر زو نبینی حقّ پنهان **** به شرع اندر، نخوانندت مسلمان

تو مسلمان هم اگر صورت ظاهر بت را بینی ولی حق را که در حجاب بت پنهان است نبینی، به تحقیق که تو هم در دینت مسلمان واقعی نیستی.

 

ز اسلام مجازی گشته بیزار **** کِرا کفر حقیقی شد پدیدار

کسی که از اسلام ظاهری بیزار شود، از هر چه غیر خداست چشم بپوشد و به اسلام حقیقی برسد.

 

درون هر بتی جائی است پنهان **** به زیر کفر، ایمانی است پنهان

در درون هر بتی حقیقتی پنهان است که او را به نمود می‌آورد و تحت هر کفری، ایمانی مخفی است که آن را انکار می‌کند و آن وجود حقیقی بوده که در حجاب تعیّن، پنهان است.

 

همیشه کفر در تسبیح حق است **** و إن من شییٍ گفت اینجا چه دق است

ازآنجایی که طبق گفته‌ی قرآن «و ان من شیءٍ الا یسبح بحمده ولکن لا تفقهون تسبیحهم: همه‌چیز تسبیح حق می‌کند ولیکن انسان‌ها تسبیح را نمی‌فهمند» پس کفر هم تسبیح دارد و جای ملامت نمی‌باشد.

 

چه می‌گویم که دور افتادم از راه **** فذر هم بعد جائت قُلِ الله

چه مطلب بلندی است که مردم می‌گویند: «از ظاهر شرع دور افتاده‌ایم» چون این‌چنین سخنان را می‌گویم. قرآن می‌فرماید: «ذرهم فی خوضهم یلعبون: آن‌ها را به خودشان واگذار تا در ضلالت بازی کنند.» (انعام:91)

 

بدان خوبی رخ بت را که آراست؟ **** که گشتی بت‌پرست آر حق نمی‌خواست؟

به این زیبایی صورت بت را چه کسی آرایش کرده است بااینکه خداوند علم به همه‌چیز دارد؟ اگر او نمی‌خواست، هرگز کسی بت‌پرست نمی‌شد.

 

هم او کرد و هم او گفت و هم او بود **** نکو کرد و نکو گفت و نکو بود

خداوند اراده کرده و گفته و بت را آفریده. پس نکو خلق کرده و فرموده و عین مصلحت است که بت‌پرست باشد.

 

یکی بین و یکی گوی و یکی دان **** بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان

همه‌چیز را خوب بنگر و از وحدت او ببین و صحبت از یکی نما و ذات او را یکتا دان که اصل و فرع ایمان، ختم به توحید شود. پس به دریای وحدت راه می‌بری.

 

نه من می‌گویم این بشنو ز قرآن **** تفاوت نیست در خلق رحمان

یکی گفتن و دیدن از من نیست بلکه از کلام قرآن است؛ زیرا فرمود: «ما تری فی خلق الرحمن من تفاوت: در آفرینش موجوداتِ خداوندِ رحمان، تفاوتی نیست.» (ملک: 3) به تجلّیِ رحمتِ عامّه، از رحمانیّت همه مساوی‌اند ولی در رحمت خاصّه، تفاوت دارند.

 

45- زنّار

نظر کردم بدیدم اصل هر کار **** نشان خدمت آمد عقد زُنّار

با نظر کشفی دیدم که کمر بستن بر خدمت و طاعت، نشان خوبی و اصل هر کار است.

 

نباشد اهل دانش را مُعوَّل **** زهر چیزی مگر بر وضع اول

اعتمادی بر اهل دانش در تمام موارد وضع الفاظ و معانی نیست. مگر بر وضع اول که بر چه وضع و ثابت بود که زنّار بر وضع اولی، دلالت بر عقد خدمت کند.

 

میانْ دربند چو مردان بِمَردی **** درآ در زمره‌ی أوْفوا بعَهْدی

خدمت و طاعت را مانند مردانِ مرد، در میان محکم نما و در زمره‌ی کسانی که خطابِ «اوفوا بعهدی: به عهد من وفا کنید.» (بقره: 40) به آن‌ها رسیده در آ.

 

46- علم و عمل و عبادت

به رخشِ علم و چوگانِ عبادت **** ز میدان در رُبا گوی سعادت

برای سعادت یافتن بر مرکب علم واقعی سوار شو و با عمل و عبادت،‌ در میدان، گویِ سبقت را همانند بازی چوگان بگیر.

 

تو را از بهر این کار آفریدند **** اگرچه خلق بسیار آفریدند

تو را ای سالک برای بندگی آفریدند، اگرچه خلق زیادی به نحو عام آفریده شده‌اند.

 

پدر چون علم و مادر هست اعمال **** بسانِ قُرَّهُ الْعِین است احوال

تا پدر و مادر یعنی «علم و عمل» جمع نشوند، فرزند یعنی «احوال معنوی» که نور چشم بوده، نیاید.

 

نباشد بی‌پدر انسان، شکی نیست **** مسیح اندر جهان بیش از یکی نیست

بی‌گمان، انسان بدون پدر به دنیا نمی‌آید. اگر دیدی حضرت مسیح بدون پدر متولد شد در تمام خلقت، فقط همین یکی از قدرت‌نمایی حق ظاهر شده بود.

 

 47- در اظهار کرامات

رها کن تُرّهات شطح و طامات **** خیال نور و اسباب کرامات

سخنان بی‌ربط و مطالب خلافِ فهمِ ظاهرِ مردم و ادعای خیالِ انوار و گفتنِ کرامات که بوی خودپرستی می‌دهد را رها کن.

 

کرامات تو اندر حق‌پرستی است **** جز این، کبر و ریاء و عجب و هستی است

بالاترین کرامت برای سالک، حق‌پرستی است و الّا کِبر و ریاء و عُجب و خودپسندی، همه پرستش غیر است.

 

درین هر چیز کو از باب فقر است **** همه اسباب استدراج و مکر است

بازگو کردن حالات در باب سیر و سلوک از باب فقر نیست بلکه چه‌بسا حالات، وسیله بزرگی کردن و فریب عوام است.

 

ز ابلیسِ لعینِ بی شهادت **** شود پیدا، هزاران خرق عادت

از ابلیس مردود، بدون ریاضت و بدون شهود حقایق، هزاران خرق عادت صادر می‌شود و همه را مفتون خود می‌کند.

 

گه از دیوارت اید گاه از بام **** گهی در دل نشیند گه در اندام

چون جنبه ناری و تجردی دارد، گاهی از بام و دیوار آید و گاهی بدون اجازه در اندام و دل نشیند و به وسوسه مشغول گردد.

 

همی‌داند ز تو احوال پنهان **** در آرد در تو کفر و فسق و عصیان

او احوال مخفی تو را می‌داند و چنان در تو فرو می‌رود که تو را به کفر و فسق و گناه می‌کشاند.

 

شد ابلیست امام و در پستی تو **** بدو لیکن بدین‌ها کی رسد تو

چنان کاری می‌کند که او امام و تو مأموم شوی. ولی تو، هرگز نمی‌توانی به او برسی.

 

کرامات تو گر در خودنمائی است **** تو فرعونی و این دعوی، خدایی است

اگر کرامات تو خودنمایی و قدرت‌نمایی باشد، تو همانند فرعونی و این ادعای خدایی است.

 

کسی کو راست با حق آشنائی **** نیاید هرگز از وی خودنمائی

کسی که با حق، آشنای حقیقی و مقرب درگاه باشد، هرگز خودنمایی نمی‌کند. چراکه کرامت گویی، برای او بُعد آورد و ظهور آن به خودنمایی کشیده می‌شود.

 

همه روی تو در خلق است زنهار **** مکن خود را بدین علت گرفتار

در اظهار کرامت، توجه تو همه‌اش به خلق است. خودت را گرفتار این بیماری نکن که دور تو جمع شوند و به عُجب و ریا و فریفتن گرفتار شوی.

 

48- تأثیر هم‌نشینی با غیر اهل سلوک

چو با عامه نشینی مسخ گردی **** چه جای مسخ، یکره فسخ گردی

چون با مردم عوام بنشینی مسخ شوی و از مرتبة انسانی به حیوانی تنزل می‌کنی؛ نه مسخ، بلکه بالکل از انسانی تنزّل به نبات و جماد و پست‌تر از آن می‌شوی.

 

مبادا هیچ با عامت سر و کار **** که از فطرت شوی ناگه نگون‌سار

اصلاً کارَت با عوام‌الناس نباشد که از فطرت توحیدی و کمالات وا می‌مانی و سرنگون می‌شوی.

 

تلف کردی به هرزه نازنینْ عمر **** نَگوئی در چه کار است این‌چنین عمر

با هم‌نشینی عامه، عمر نازنین خود را تلف کردی و بیهوده از دست دادی و به خود هم نمی‌گویی، چرا عمر را در مجالست با نادانان صرف کردم؟

 

49- رهبران نادان

به جمعیت لقب کردند تشویش **** خری را پیشوا کرده، زهی ریش

مرادانی که با زیرکی و کلمات فریبنده با تشویش خاطر، عده‌ای دور خود جمع کردند، این پیشوایان، فقط ریشی همانند انسان‌ها، اما باطنی همانند خران دارند.

 

فتاده سروری اکنون به جُهّال **** از آن گشتند مردم، جمله بدحال

امروزه، پیشوایی به دست افراد نادان باطنی افتاده و مردم هم از رهزنی آنان بدحال و بر امراض درونی‌شان افزوده گردیده.

 

50- تشبیه به دجّال

نگر دجّال اعْوَر، تا چگونه **** فرستاده است در عالم نمونه

نگاه کن که دجّال یک‌چشم که در آخرالزمان می‌آید با دروغ و فریب، قبل از خودش مُرادان عوام‌فریب را فرستاده است.

 

نمونه باز بین ای مرد حسّاس **** خر او را دان که نامش هست جَسّاس

برای نمونه، ای مرد احساساتیِ بی‌فکر! ببین نام خر دجّال، جسّاس (جاسوسی کننده) است و مُرادان باطل، بر مُریدان جاهل سواره هستند.

 

خران را بین، همه در تنگِ آن خر **** شده از جهل، پیش‌آهنگ آن خر

مُریدان جاهل را ببین که در اطاعت مرادِ باطل، جمع شده و از نادانی آن‌ها، مراد فریبکار جلو افتاده است.

 

چو خواجه، قصّه‌ی آخر زمان کرد **** به چندین جا از این معنی بیان کرد

برای همین پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم درباره آخرالزمان، در جاهای مختلف، از دروغگویانِ جلودار و دجّال صفت، سخن گفته است.

 

ببین اکنون که کور و کر شبان شد **** علوم دین، همه بر آسمان شد

ببین امروز جاهلان و نادانان، چوپان و راه نمای گوسفندان شدند تا از گرگ و درندگان، آنان را حفظ کنند بااینکه علوم دین، حقیقت خود را از دست داده و به آسمان رفته است.

 

نمانْد اندر میانه، رفق و آزَرم **** نمی‌دارد کسی از جاهلی شرم

علوم دینی که همه موجب دوستی، احترام و شرم است از بین رفته و کسی هم به خاطر نادانی، حیا و شرم نمی‌کند.

 

همه احوال عالم باژگونه است **** اگر تو عاقلی بنگر که چون است

اگر تو دانایی و با فکری، خوب بنگر که احوال خلق عالم واژگون شده؛ مانند این‌که جاهل بر منصب عالِم نشیند.

 

کسی کو باب طرد و لعن و مقتست **** پدر نیکو بُد اکنون شیخ وقت است

از واژگونه بودن یکی این است که: کسی که از درگاه حق، رانده و دور شده و مبغوض حق گردیده، چون پدرش انسانی نیکو و با تقوا بوده و وفات کرده، اکنون مریدان با او بیعت کنند و او داعیة پیشوایی را به خود گیرد.

 

خضر می‌کشت آن فرزند طالح **** که آن را بد پدر با جد صالح

حضرت خضر آن فرزند غیر صالح را می‌کشت؛ چون با پدر و جدّ صالح خود مناسبتی نداشت و خلقی را به کفر می‌کشاند.

 

کنون با شیخ خود کردی تو آن خر **** خری را کز خری هست از تو خرتر

تو امروز، خری را شیخ و پیشوای خود کرده‌ای که در نادانی، از تو خرتر است.

 

چو او لایعرفُ الْهِرّ است از بِرّ **** چگونه پاک گرداند تو را سِرّ؟

وقتی پیشوای تو خوبی را از بدی و نحوه خواندن و راندن گوسفندان را نمی‌داند، چگونه می‌تواند باطن تو را از اوصاف رذیله پاک نماید؟

 

و گر دارد نشان باب خود پور **** چه گویم، چون بود نور علی نور

اگر فرزندی نشانه‌ای از کمالات پدرِ پیشوایش را داشته باشد، خودش نور بوده و بر نور پدر هم می‌افزاید.

 

پسر کو نیک رأی و نیک‌بخت است **** چو میوه زبده‌ی سرِ درخت است

پسری که خوب اندیشه و خوش‌اقبال باشد، همانند میوه رسیده سر درخت است که نیّت پدر این بوده که پسر به کمالات برسد.

 

ولیکن شیخ دین، کی گردد آن کو **** نداند نیک از بد، بد ز نیکو؟

اما آن‌کسی که نیک را از بد تشخیص نمی‌دهد، چگونه می‌تواند پیشوا و شیخ دین باشد؟

 

مریدی، علم دین آموختن بود **** چراغ دل ز نور، افروختن بود

مرید شدن درواقع آموختن دین است از عالِم عامل تا به آن چراغ دل را به نورانیّت منوّر کند.

 

کسی که مُرده، علمْ آموخت هرگز **** ز خاکستر، چراغ افروخت هرگز

تابه‌حال کسی از مرده‌ای علم یاد نگرفته، یا از خاکستری چراغ روشن نکرده. لذا از پیشوای جاهل و مُرده دل، نمی‌توان چراغ دل را روشن کرد.

 

مرا در دل همی آید کزین کار **** ببندم بر میانِ خویش زُنّار

در دلم این آمد که با نبود مرشدِ وارسته و راه رفته، کمر بر عقد طاعت ببندم.

 

نه زان معنی که من شهرت ندارم **** بلی دارم ولی زان هست عارم

منظور خودم نیستم که کاملم و کسی مرا نمی‌شناسد، بلکه مرا می‌شناسند. ولی از این‌که مردم دنبال قطبِ فاقدِ همه کمالات هستند بیزارم.

 

شریکم چون خسیس آمد در این کار **** خمولم بهتر از شُهرت به بسیار

من به سبب پستیِ شریکان که مرشدان جاهل بودند، آن‌ها را ترک کرده و انزوا را که بهتر از شهرت است، برای خودم انتخاب نمودم.

 

دگرباره رسید الهامی از حق **** که بر حکمت مگیر از ابلهی دَق

بار دیگر از طرف حق الهامی به دلم رسید که بودن جاهل در مقابل دانا، از حکمت خداوندی ماست. پس این‌قدر خرده‌گیر مباش.

 

اگر کَنّاس نبْوَد در ممالک **** همه خلق اوفتند اندر مهالک

از حکمت است که چاه‌کن در همه‌جا باشد وگرنه همه مردم از نجاسات و بوی آن، دچار امراض مُهلک می‌شوند.

 

بُوَد جنسیّت آخرْ علّتِ ضَم **** چنین آمد جهان و الله اعلم

آری همیشه در جهان، هم‌جنس، جذب هم‌جنس می‌شود. مُراد نادان، گیر مُرید نادان و مُراد واصل، نصیب مرید طالب حقیقی می‌شود و این را خدا می‌داند.

 

ولی از صحبت نااهل بگریز **** عبادت خواهی، از عادت بپرهیز

به‌هرتقدیر از مصاحبت انسان نااهل دوری کن و عبادت را نه از روی عادت بلکه حق را به‌عنوان سزاواری به عبودیّت، عبادت نما.

 

نگردد جمع با عادت، عبادت **** عبادت می‌کنی، بگذار عادت

عبادت واقعی با عادتِ صوری، جمع نمی‌شود. اگر عبادت می‌کنی تقلیدها و عادت‌ها را کنار بگذار.

 

51- ترسایی

ز ترسائی، غرض تجرید دیدم **** خلاص از ربقه‌ی تقلید دیدم

منظور از ترسایی، تجرید از علایق دنیوی و مشتهیات نفسانی و خلاصی از بند تقلیدِ مجازی است.

 

جناب قدس وحدت دِیْرِ جان است **** که سیمرغ بقا را آشیان است

وحدت، معبد جان است و انسان کامل،‌ بقاء حقیقی را که مقام وحدت است، در این سرا دارد.

 

ز روح‌الله پیدا گشت این کار **** که از روحُ الْقُدُس در وی نشانی است

از حضرت عیسی علیه‌السلام تجرّد از همه قیود ظاهر گشت؛ آن نیز از جبرئیل که روح الهی بود راهنمایی می‌شد.

 

هم از الله در پیش تو جانی است **** که از روح القدوُس در وی نشانی است

از خداوند در جسم تو روحی دمیده شده که نشانی از جبرئیل امین در آن روح است.

 

اگر یابی خلاص از نفسِ ناسوت **** درآئی در جنابِ قدس لاهوت

اگر از نفس ناسوتی و روح حیوانی که جنبه بشری دارد خلاصی یابی، می‌توانی به‌سوی حضرت حق که وحدت محض است پرواز کنی.

 

هر آن‌کس کو مجرد چون مَلَک شد **** چو روح‌الله بر چارم فلک شد

هرکس مانند حضرت عیسی علیه‌السلام مجرد از علایق گردد، همچون فرشتگان شده و تا آسمان چهارم رود.

 

52- تمثیل

بود محبوس، طفل شیرخواره **** به نزد مادر، اندر گاهواره

طفل شیرخوار در گهواره نزد مادرش محبوس است.

 

چو گشت او بالغ و مرد سفر شد **** اگر مرد است همراه پدر شد

اگر طفل، بالغ و مرد کار و سفر شده و به مردانگی برسد، همراه پدر به طرف کار می‌رود.

 

عناصر مر ترا چون اُمِّ سُفلی است **** تو فرزند و پدر، آبای علوی است

خاک و آب و آتش و باد، چون قبول تأثیر داشته، حکم مادر را دارد و افلاک حکم پدر را و از این دو فرزندی مانند تو به دنیا آید.

 

از آن گفته است عیسی گاهِ اسرا **** که آهنگ پدر دارم به بالا

ازاین‌جهت حضرت عیسی علیه‌السلام قبل از معراج و رفتن به آسمان فرمود: من دارم به‌طرف پدر آسمانی می‌روم.

 

تو هم جانِ پدر، سوی پدر شو **** بدر رفتند همراهان، به در شو

ای عزیز! از طبیعت برخیز و به‌سوی عالَم علوی برو که همراهان با ریاضت به عالم بالا رفتند. تو هم مانند آنان بکوش.

 

اگر یابی خلاص از نفسِ ناسوت **** درآئی در جنابِ قدس لاهوت

تو هم اگر می‌خواهی مرغ جانت به ملکوت پرواز کند، دنیای پست و مردار را، نزد دنیا دوستان بینداز.

 

هر آن‌کس کو مجرد چون مَلَک شد **** چو روح‌الله بر چارم فلک شد

به دنیا دوستان این دنیای بی‌وفا را واگذار که مردار دنیا شایسته سگان باشد.

 

53- نسبت صوری، معیار نیست

نَسَب چبود مناسب را طلب کن **** بحق رو آور و ترک نسب کن

نسبت‌ها و خویشاوندی مناسبِ معنوی را طلب کن و به حق روی‌آور و خویشاوند صوری را ترک کن.

 

به بحرِ نیستی، هر کو فرو شد **** فلا انساب نقد وقت او شد

در دریای نیستی هرکسی فانی شد، می‌بیند که نه‌تنها در قیامت نسبت‌ها به درد نمی‌خورد بلکه در دنیا، به نقد، به این واقعیّت خواهد رسید.

 

هر آن نسبت که پیدا شد ز شهوت **** ندارد حاصلی جز کبر و نخوت

هر نسبتی که منشأ آن از شهوت نفس پیدا شود حاصل و ثمره‌ای جز خودخواهی و خودبینی نخواهد داشت.

 

اگر شهوت نبودی در میانه **** نسب‌ها جمله می‌گشتی فِسانه

نسبت‌ها با شهوت ظاهر شد والّا بدون شهوت، هیچ نسبی پیدا نمی‌گشت و جنبه‌ی افسانه‌ای پیدا می‌کرد.

 

چو شهوت در میانه کارگر شد **** یکی مادر شد آن دیگر پدر شد

چون شهوت میان زن و مرد، مفید واقع شد، یکی پدر و دیگری مادر گشت.

 

نمی‌گویم که مادر یا پدر کیست **** که با ایشان به حرمت بایدت زیست

نمی‌خواهم بگویم که مادر و یا پدر کیست؟ چه آن‌که احترام آنان را باید داشت و با آنان زندگی کرد.

 

نهاده ناقصی را نامْ خواهر **** حسودی را لقب کرده، برادر

از تأثیر شهوت و صفات مختلفِ پدر و مادر، خواهر به نقص در عقل و برادر به حسودی گرفتار شد.

 

عدوی خویش را فرزند خوانی **** ز خود بیگانه، خویشاوند خوانی

گاهی فرزند خویش را دشمن خود می‌خوانی که سبب دوری از خدا می‌شود و زن که نسبت به تو بیگانه است را خویشاوند خود می‌خوانی.

 

مرا باری بگو تا خال و عم کیست **** و زایشان حاصلی جز درد و غم نیست

بگو دایی و عمو کیستند که از ایشان جز درد و رنجی که به مخالفت تو درآیند، حاصلی پیدا نمی‌شود؟

 

رفیقانی که با تو در طریق‌اند **** پی هزل ای برادر، هم رفیق‌اند

رفیقانی که با تو در راه هستند، برای مزاح با تو رفیق هستند نه درمان کار تو.

 

به کوی جِدّ اگر یک دم نشینی **** از ایشان من چه گویم تا چه بینی

اگر با رفیقان که از روی واقع و درستی نشینی، از ایشان اقوال و افعال خوب بینی که این همدلی، صلاح توست.

 

همه افسانه و افسون و بند است **** به جانِ خواجه، کائن‌ها ریشخند است

به‌هرتقدیر همه‌ی خویشاوندان سببی و نسبی و رفیقان، افسانه و حیله و قید بوده، به جان خواجه که این‌ها تملّق و استهزاء است که به یکدیگر می‌گویند.

 

به مردی وارهان خود را چو مردان **** ولیکن حقِّ کس، ضایع مگردان

بیا به همت مردان وارسته، خود را از قیود و بندها رها کن و حق کسی از خلق را ضایع مکن.

 

ز شرع آر یک دقیقه ماند مهمل **** شوی در هر دو کون از دین معطل

حتّی یک دقیقه ظواهر شریعت را فرو مگذار که در دنیا و آخرت، محروم و متضرّر خواهی شد.

 

حقوق شرع را زنهار مگذار **** ولیکن خویشتن را هم نگهدار

احکام شرعی را مراعات کن و مواظب باش که با مجاهده، خود را از افتادن به چاهِ هوای نفس نگه داری.

 

زر و زن نیست الا مایه‌ی غم **** بجا بگذار چون عیسی بن مریم

اگر می‌خواهی مانند حضرت عیسی علیه‌السلام بشوی، زر (دنیا) و زن (شهوت) که مایه‌ی غم و رنج است را ترک نما تا مجرد شوی.

 

حنیفی شو، ز قید هر مذاهب **** درآ در دِیْرِ دین، مانند راهب

مانند حضرت ابراهیم علیه‌السلام راست و مستقیم در دین باش و از روش‌های غیر الهی که مانع راه است درگذر و مانند عابدان در مسجد و معبد در آی.

 

54- اغیار

ترا تا در نظر، اغیار و غیر است **** اگر در مسجدی، آن عینِ دِیْر است

تا زمانی که نظر تو، به غیر حق باشد اگر به مسجدی هم بروی انگار در دیر و معبد کفار رفته‌ای. چون قلبت به غیر حق مشغول است.

 

چو برخیزد ز پیشت کِسْوتِ غیر **** شود بهر تو مسجد، صورت دِیْر

اگر لباس تعیّن و حجاب را از نزدت بیرون کرده باشی، آنگاه برایت مسجد و دیر یکی گردد و همه‌جا را از او بینی.

 

55- مخالفت نفس

نمی‌دانم به هر جائی که هستی **** خلاف نفس، بیرون کن که رستی

چیزی جز این نمی‌دانم که در هرجایی که باشی، اگر مخالفت با هوای نفس کنی، به توحید رسیده و رستگار شوی.

 

بت و زنار و ترسائی و ناقوس **** اشارت شد همه با ترک ناموس

آنچه درباره‌ی بت و زنّار و ترسایی و ناقوس (زنگی در کلیسا برای انتباه و دعوت به عبادت) اشاره شد، عمده‌اش با ترک جاه و شهرت و سیر الی الله تحقق می‌گیرد.

 

اگر خواهی که گردی بنده‌ی خاص **** مهیا شو برای صدق و اخلاص

اگر می‌خواهی واقعاً بنده‌ی خاص خدا شوی به دو صفت صدق و اخلاص متصف شو که نشانه‌ی مردان الهی است.

 

برو خود را ز راهِ خویش برگیر **** به هر یک‌لحظه، ایمانی ز سر گیر

اگر خواستی بنده‌ی خاص شوی برو پندار و وجود مجازی خود را از بین ببر و هرلحظه، ایمان و اعتماد خود را تقویت کن.

 

به باطن، نفسِ ما چون هست کافر **** مشو راضی بدینْ اسلامِ ظاهر

چون نفس اماره، دائم از باطن به تمرّد و کفر دعوت می‌کند، تنها راضی به ظاهرِ دین اسلام نشو.

 

ز نو هرلحظه ایمان، تازه گردان **** مسلمان شو! مسلمان شو! مسلمان!

هرلحظه ایمان را تازه گردان تا به درجات بالاتری بروی و با صدق و اخلاص و مخالفت نفس، مسلمان شو.

 

بسی ایمان بُوَد کان کفر زاید **** نه کفر است آن کزو ایمان فزاید

بسیار ایمان به خدا هست که در راه مستقیم نبوده و از آن، کفر افزوده می‌گردد؛ اما هر کار و اندیشه‌ای که ایمان را افزایش دهد کفر نیست.

 

ریا و سُمْعِه و ناموس بگذار **** بیفکن خرقه و بربند زُنّار

برای ترقّی، ریا و ستایش خلق و ریاست‌طلبی را کنار بگذار و هر نوع لباس تعیّن و غرور را دور کن و فقط عقد خدمت را به خود روا بدار.

 

چو پیر ما شو اندر کفر، فردی **** اگر مَردی، بده دل را به مردی

همانند استاد ما، در کفر (پوشاندن کثرت در وحدت) یکتا شو. اگر مَردی، دل به دست مرد الهی بده تا تو را به بحر وحدت واصل نماید.

 

مجرد شو ز هر اقرار و انکار **** به ترسا زاده‌ای دل ده به‌یکبار

از اقرار و انکار کارهایی که تو را از حق منصرف کند دور شو و دل را یک‌باره به پیر کامل بده تا تو را کامل کند.

 

56- انسان کامل

بت ترسا بچه، نوریست ظاهر **** که از روی بتان دارد مظاهر

عارف کامل نورِ وحدت، در او ظاهر شده است، لذا همه‌ی اولیاء به صورت و ارشادِ وی ظهور کرده و فیض می‌برند.

 

کند او جمله دلها را وثاقی **** گهی گردد مغنّی گاه ساقی

عارف کامل همه‌ی دل‌ها را اسیر و بند خود کرده، گاهی با نوازهای محبّتی و گاهی با شراب محبّت، دل‌ها را مشتاق و واله کند.

 

زهی مطرب که از یک نغمه‌ی خَوش **** زند در خرمن صد زاهد آتش

از یک نغمه‌ی خوش او، دل‌ها به نشاط آمده و با این نوا، آتش در خرمن صدها سالک زاهد زده و آن‌ها را بسوزاند.

 

زهی ساقی که او از یک پیاله **** کند بیخود دو صد هفتادساله

خوشا آن ساقیِ الهی که با یک پیاله از شراب عشق، صدها سالک هفتادساله را مست و مجذوب نماید.

 

رود در خانقه مست و شبانه **** کند افسونِ صوفی را فسانه

اگر کامل که شراب وحدت حقه خورده و محو شده، شبانه در خانقاه برود، همه‌ی صوفیان را افسانه و بیهوده سازد. چراکه در اسم و مجاز مانده‌اند.

 

و گر در مسجد آید در سحرگاه **** بنگذارد در او یک مرد آگاه

اگر کامل در سحرگاه به مسجد درآید، یک سالکِ بیدار، حال او را درک نکرده و در مقابل او، باقی نمی‌ماند.

 

رود در مدرسه چون مستِ مستور **** فقیه از وی شود بیچاره مخمور

اگر کامل در مدرسه‌ی علمیّه، با حالت مستی و مستوری رود، عالِم شریعت در فقه از دیدن او سرگردان و بی‌خود شود.

 

ز عشقش زاهدان بیچاره گشته **** ز خان و مانِ خود آواره گشته

از عشق عارف کامل، زاهدان سرگشته شده و از خانه و کاشانه در طلب خضر حقیقی آواره می‌گردند.

 

یکی مؤمن، دگر را کافر او کرد **** همه عالم پر از شور و شر او کرد

ولیّ کامل، مظهر حضرت حق بوده که هر کس اقرار به او کند، مؤمن و هر که انکار نماید، کافر شود و به همین علت، هیجان و غوغایی در عالم به پا کند.

 

خرابات از لبش معمور گشته **** مساجد از رُخش پر نور گشته

از لب کامل که فیض می‌بارد میکده‌ی باده نوشان آباد گشته و محل عبادت‌ها از رخ او منوّر گردیده است.

 

همه کار من از وی شد میّسر **** بدو دیدم خلاص از نفس کافر

کارهای من از آن عارف کامل، سامان یافته و آسان شد و از چنگ نفس کافر به یاری او رهایی یافتم.

 

دلم از دانشِ خود، صد حُجُب داشت **** ز عُجْب و نخوت و تلبیس و پنداشت