بوستان کشمیری

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مطالعه کتب

مقدمه مؤلف

بسم‌الله الرحمن الرحیم

استاد را بر مُرید حقوق بسیاری است که ادای آن بسیار مشکل خواهد بود؛ چه آنکه کار پدر روحانی در تربیت و پرورش خاصّ و رساندن به مقامات توحیدی، بسیار سترگ و قابل توجّه و تقدیر است.

حافظ با اصطلاحات خاص خود از استاد، مراد یا معلّم طریقت تعبیر به پیر طریقت، پیر می‌فروش، پیر خرابات، پیر میخانه و پیر میکده می‌کند و ازجمله در اشعارش می‌گوید:

 

نصیـحتی کنمـت یاد گـیر و در عـمـل آر **** که ایــن حــدیث ز پــیر طــریقـتم یـاد است

پــیر مـا گفت خـطا بـر قلم صـنع نرفت **** آفـــرین بـــر نــظر پـاک خــطا پـوشـش باد

نـخست موعظه‌ی پیر صحبت این حرفست **** که از مــصـاحــبت نــاجــنس احــتراز کـنید

دی پیر می‌فروش که ذکرش به خـیر باد **** گــفـتا شــراب نــوش و غـم دل بــبر ز یـاد

بـنده‌ی پـیر خـراباتم کـه لطفش دائم است **** ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟ **** بــخــواه جـام مـی و گـفـت راز پــوشـیـدن

پـیر مـیخانه سـحر جـام جـهان بینم داد **** و انــدر آن آیــنه از حــس تــو کـرد آگاهم

 

استادی که طیّ طریق کرده و به جواهر حقایق رسیده و عبودیت در وجودش عجین شده و غوص در مقامات توحیدی نموده و شراب طَهور را از ساقی مؤثر نوشیده، می‌تواند مرید را راه بَرَد و از مراحل و منازل عبور دهد؛ که البته به  نَفَس رحمانی او، تلمیذ باید رنج سلوک و ریاضت را بِکِشد تا از خامی به پختگی و سپس به سوختگی رسد.

فقیر برای ادای حقّی از حقوق استاد عارف و شیدای بی‌مثال آیت الحق سید عبدالکریم کشمیری (رحمه‌الله علیه)، نَمی از یَم معارف و اخلاق و سلوک و عرفان را به‌عنوان یادنامه‌ی دهمین سالگرد  به عدد عبدالکریم (377) تدوین کردم تا یاد آن عزیز سفرکرده در دل‌های مسافران اَسفار هفت شهر عشق زنده بماند.

و آخر دعوانا ان الحمدلله رب‌العالمین

سید علی‌اکبر صداقت- آذر 1387

 

 

 

 

روزنه‌ای از حقایق

 

سالک الی الله باید زحمت و ریاضت بکشد و با بندگیِ خالص، توفیق، رفیق راهش شود تا دری از حقایق و گنجی از عالم معنا و گوهری از اولیای خاصّ الخاص نصیبش شود.

آن‌که هنوز در گمان است و به یقین نرسیده و آن‌که روزنه‌ای از حقایق به رویش باز نشده، شک می‌کند که شاید دری نباشد، و کم‌کم دریچه‌های امید را به یأس می‌بندد.

حضرت استاد آیت الحق سید عبدالکریم کشمیری (ره) گاه‌گاهی می‌فرمود: «اگر مزه‌ای از حقایق را بچشید، درس و کارهای ظاهری برای مدرّس شدن و آقا شدن و.. را رها می‌کنید. من درس‌های بسیاری تدریس می‌کردم ولی الآن پشیمانم....».

مولانا در دفتر اول مثنوی می‌گوید:

 

چون گشاده شد دری، حیران شود **** پـر بـروید بـر گـمان، پرّان شود

تـا ز درویـشی نـیابـی تـو گـهر ****کی گهر، جویی ز درویشی دگر؟

 

فرق عالم و عابد

 

صـاحـبدلـی بـه مـدرسـه آمـد ز خانقاه **** بشکست عهد عهد صحبت اهل طریق را

گـفتم: مـیان عـالـم و عـابد چه فرق بود **** تـا اخـتیـار کـردی از آن ایـن فـریق را

گفت آن گلیم خویش برون می‌کشد زآب **** ویـن جـهـد می‌کند که بگیرد غریق را (سعدی)

 

رفع تشابه

 

در آیه 22 سوره فجر آمده است: «و جاء ربک. (روز قیامت) خدا آید». این تعبیر به خدای تعالی از متشابهات است. برای رفع این تشابه می‌توان از سوره نحل آیه 33 استفاده کرد که فرمود: «یأتی أمر ربک. امر پروردگار تو می‌آید». خداوند که مثل ندارد و آمدنش، همان فرمان‌ها و ظهور مبین و تجلّی خاص در رستاخیز است.

 

شرمی ز خدا بدار

 

ای دل، طـلـب کـمال در مـدرسه چند **** تکمیل اصول حکمت و هندسه چند

هر فکر که جز ذکر خدا، وسوسه است **** شـرمی زخدا بدار، این وسوسه چند (عبدالرحمآنجامی)

 

وجوب بر گوش؟

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «خداوند بر گوش واجب کرده و از گوش دادن به چیزی که شنیدنِ آن حرام است، اجتناب و از شنیدن آن چیز که حلال نیست و خداوند نهی کرده، دوری نماید، و آنچه شنیدنش خشم خداوند را فراهم می‌کند، دوری کند».

خداوند در سوره‌ی نساءِ آیه 140 فرمود: «پروردگار قرآن را بر شما نازل کرد که هرگاه بشنوید افرادی آیات خدا را انکار و استهزا می‌کنند. با آن‌ها ننشینید، تا به سخن دیگری بپردازید».

پس اگر در مجلسی بنشینید از روی فراموشی، آن مورد را استثنا فرمود و در سوره‌ی انعام، آیه 68 چنین فرمود: «اگر شیطان، سبب فراموشی شد، پس از به یاد آوری با افراد ستمکار منشین».

در سوره‌ی مؤمنون آیه 1 تا 4 فرمود: «همانا مؤمنون رستگار شدند. آنآن‌که در نمازشان خاشع هستند و از گفتار لغو و بیهوده گریزانند و زکات مال خویش را می‌پردازند».

و در سوره‌ی زمر، آیه 17 و 18 می‌فرماید: «پس بشارت بده بندگانی که سخنان را گوش فرا می‌دهند و از سخنان نیکوتر متابعت می‌کنند، آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان نموده و آنان صاحبان خرد هستند».

و در سوره قصص، آیه 55 فرمود: «آنان هرگاه بیهوده‌ای بشنوند، از آن اعراض می‌کنند». و در سوره‌ی فرقان، آیه 72 می‌فرماید: «هرگاه سخن لغو و بیهوده بشنوند از آن کریمانه روی می‌گردانند».

پس آنچه خداوند از ایمان بر گوش واجب کرده که حلال نیست، گوش ندهند و عمل گوش از ایمان همین می‌باشد. (اصول کافی، ج 2، ص 29)

 

پول ما را نمی‌پذیرد

 

سلطانی نذر کرد که از حادثه‌ای نجات یابد، پولی به پارسایان دهد. چون حاجتش روا شد به غلام خردمندش پولی داد تا به پارسایان دهد.

پس غلام هر شب نزد سلطان می‌آمد و می‌گفت: «هر چه روز جستجو کردم، پارسایی نیافتم».

سلطان گفت: «طبق اطلاع من چهارصد پارسا در کشور من است».

غلام گفت: «آن‌که پارسا است، پول ما را نمی‌پذیرد؛ و آن‌کس که می‌پذیرد، پارسا نیست»!

سلطان خندید و فرمود: «حق با غلام است، آن‌کس که در بند پول است، زاهد نیست». (حکایت‌های گلستان، ص 138)

 

ابجد (479-470) دعای جوشن کبیر

«من عطائه شریف 766»، «من فعله لطیف 404»، «من لطفه مقیم 404»، «من احسانه قدیم 369»، «من قوله حق 339»، «من وعده صدق 369»، «من عفوه فضل 1161»، «من عذابه عدل 972»، «من ذکره حلو 1059»، «من فضله عمیم 1165»

 

عالم؟

 

عـالـم آن کـس بـود کـه بد نکند **** نـه بـگـویـد بـه خـلـق و خـود نـکنـد

عالم آن کامرانی و تن‌پروری کند **** او خویشتن گم است، که را رهـبری کند؟

 

همانند همّت پیامبر صلی‌الله علیه و آله

 

مولانا در مثنوی معنوی دفتر اولش آورده است:

 

گفت پیغمبر که: هست از امّتم ****کو بَود هم گوهر و هم همّتم

 

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «از امّت من کسانی هستند که سرشت و همّتشان مانند سرشت و همّت من است». ظاهراً اشاره به حدیثی است که ایشان فرمود: «دوست داشتم برادرانم را ببینم». اصحاب عرض کردند: «مگر ما برادران تو نیستیم»؟ فرمود: «شما اصحاب من هستید، ولی برادرانم کسانی هستند که به من می‌گروند درحالی‌که مرا ندیده‌اند».

 

مر مرا از آن نور بیند جانشان ****که من ایشان را همی بینم از آن

 

یعنی جان آنان، مرا از آن نور الهی می‌بیند که من آنان را با همان نور می‌بینم. (شرح مثنوی، زمانی، ج 1، ص 989)

 

فرق سیّار و طیّار

 

عبدالواحد گفت: «به قصد بیت‌المقدس بیرون شدم. در راه گم گشتم. ناگاه به زنی رسیدم که به سوی من می‌آمد. به او گفتم: ای زن ناآشنا، من راه را گم کرده‌ام. گفت: چگونه ناآشناست کسی که او را می‌شناسد! چگونه گم شده است کسی که او را دوست می‌دارد!

سپس به من گفت: سر عصای مرا بگیر و پیاده پیشاپیش من برو.

من هم سر عصای او را گرفته، هفت گام یا بیشتر پیاده جلوی او راه رفتم. ناگاه خود را در بیت‌المقدس دیدم، چشمان خود را مالیدم، گفتم: نکند اشتباه می‌کنم. به من گفت: سیر تو سیر زاهدان است و سیر من سیر عارفان؛ زاهد سیّار است و عارف طیّار. سیّار کی به طیّار می‌رسد؟

سپس از نظرم ناپدید شد و دیگر او را ندیدم». (بحرالمعارف، ج 2، ص 360)

 

ارزش به نیاز است

 

ارزش هر چیزی به نیاز آن وابستگیِ تام دارد. علم به طالب علم، نان به فقیر، عسل به دارنده‌ی مزاج سرد، توبه از گناه به تائب، آب به تشنه‌کام.

سعدی (حکایت‌های گلستان، ص 162) گوید: «در شهر بصره نزد فلان طلافروشان، عرب بیابان‌ گردی را دیدم که نقل می‌کرد: روزی در بیابان راه را گم کردم و غذایم تمام شده و خود را در معرض هلاکت دیدم. ناگاه کیسه‌ای پر از مروارید یافتم. اوّل تصوّر کردم گندم پخته است. بسیار خوشحال شدم. بعد فهمیدم مروارید است. به قدری ناشاد شدم که هیچ‌وقت ناراحت نشده بودم.

 

در بیابان خشک و ریگ روان **** تشنه را در دهان، چه درّ چه صدف

مرد بی‌توشه کو افتد از پای **** بر کـمربـند او چـه زر، چـه خزف

 

دفع وسوسه

 

در خواصّ اسماءِ الهیِ «باعث»، «توّاب»، «حفیظ»، «سبّوح»، «غفور»، «قدّوس»، «مؤمن»، «مقسط» و «ممیت» نوشته‌اند که هریک به تنهایی برای دفع وسواس و ایمنی از وسوسه‌ی شیطان و نفس امّاره مفید است. خواندن به عدد اسماءِ، دو وعده؛ یکی صبح، قبل از طلوع آفتاب و دیگری هنگام غروب آفتاب می‌باشد. البته خواندن، با توجّه، نافع است.

 

نتوان

 

رخسار تو بی‌نقاب، دیدن نتوان **** دیدار تو بی‌حجاب، دید نتوان

مادام کـه در کـمال اشـراق بود **** سـرچـشمه‌ی آفتاب، دیدن نتوان عبدالرحمآنجامی

 

ظهور اعیان باطنه

 

حقیقت هر شیءِ، تعیّن وجود است در حضرت علم پروردگار، به اعتبار شأنی که آن شیءِ مظهر اوست.

حقایق همیشه در باطن وجود، پنهان و احکام و آثارشان در ظاهر وجود پیدا می‌باشد. محال است صُوَر علمیه از باطن، زوال پذیرد و الّا جهل لازم آید. تعیّن صفت، متعیّن است و صفت به اعتبار مفهوم با موصوف اگرچه فرق می‌کند، ولی به اعتبار وجود عین اوست. (لوایح، ص 81)

 

مرد آسان گذار

 

مشو در حسابِ جهان، سخت‌گیر ****که هر سخت‌گیری بود سخت میر

به آسـان گـذاری، دمـی می شمار **** کـه آسـان زِیَـد مـردِ آسـان گـذار

زخـاک آفـریـدت خـداوندِ پاک **** پس ای بنده افتادگی کن چو خاک سعدی

 

تقرّب شاه

 

سعدی گوید: «یکی از فرزانگان شایسته، در عالم خواب پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ دید. پرسید: علّت بهشتی شدن شاه و دوزخی شدن پارسا چیست، با اینکه مردم بر خلاف این اعتقاد داشتند؟

ندایی به گوش او رسید که این پادشاه به خاطر دوستی با پارسایان به بهشت و آن پارسا به خاطر تقرّب به شاه، به دوزخ رفت». (حکایت‌های گلستان، ص 117)

 

برترین مصلحت

 

حضرت زهرا علیها السّلام فرمود: «هر که عبادت خالصش را به‌سوی خدا بالا فرستد، خداوند برترین مصلحتش را به‌سوی او پایین می‌فرستد». (بحارالانوار، ج 70، ص 249- سالنامه حدیثی نور،1380)

 

دست غیبی

 

از ابی عاصم عاسی (واسی) سؤال کردند: آنگاه‌که فرستادگان حجّاج خون‌خوار در پیِ تو آمدند، چه کردی؟

گفت: «من در اتاق خود بودم که بر لبِ در ریختند تا بر من وارد شوند، من مدهوش شدم. ناگاه دستی آمد و دست مرا گرفت و یک یا چند قدمی کشید، چشم باز کردم و خود را بر بالای کوه ابوقبیس در مکّه دیدم». (بحرالمعارف، ج 2، ص 361)

 

زبان حال بندگان

 

گویند سلطانی فصل زمستان با عدّه‌ای برای شکار به صحرا رفت تا اینکه شب فرا رسید. همراهان گفتند: «چادر می‌زنیم و آتش روشن می‌کنیم و شب را تا صبح به سر می‌آوریم». سلطان خانه‌ی کوچک کشاورزی را دید و میل پیدا کرد آنجا برود؛ امّا همراهان گفتند: «شایسته‌ی مقام شما نیست».

کشاورز تا حدودی از این جریان آگاه شد و خدمت سلطان رسید و آن‌ها را دعوت به کلبه‌ی خود کرد. سلطان پذیرفت و تا صبح را در آنجا به سر بردند. موقع خداحافظی لباس و پول فراوانی به آن کشاورز دادند.

کشاورز در موقع حرکت سلطان، این شعر را زمزمه می‌کرد:

 

ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزی کم **** از الـتفـات بـه مـهـمـان سـرای دهـقانی

کـلاه گـوشـه دهـقـان به آفـتـاب رسـد **** که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی

 

آری وقتی مولای کریم سایه‌اش بر سر بنده‌ی فقیر افتد، گوشه‌ی کلاه بنده به خورشید رسد. (حکایت‌های گلستان، ص 165) و همه ما این امید داریم که روزی این التفات نصیب فقیران درگاه ربوبی شود.

 

وجوب بر دستان

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «خداوند بر دست، واجب ساخته که به‌سوی حرام دراز نشود و آنچه را که امر شده به‌وسیله‌ی آن انجام دهد. هم‌چنین بر دستان، صدقه، صله‌ی رحم، جهاد در راه خدا و طهارت گرفتن برای نماز را واجب کرده است. پس خدا فرمود: ای کسانی که ایمان آوردید هرگاه برای نماز برخاستید، صورت و دست‌های خود را تا آرنج بشویید و سر را مسح نمایید و سپس پای خود را تا برآمدگی روی پا مسح کنید». (مائده، آیه 6)

و فرمود: هرگاه با کافران برخورد کردید، گردنشان را بزنید و چون اسیر و زمین‌گیر شوند، بندهای آنان را محکم کنید، پس (در برابر آزادی) یا منّتی بنهید و یا خون‌بها بگیرید، تا جنگ آرام گیرد. (سوره محمّد، آیه 6) این آن چیزی است که خدا بر دست واجب کرد؛ که زدن دشمن کار دست است». (اصول کافی، ج 2، ص 31)

 

ابجد (509-500) دعای جوشن کبیر

 

«نعم الحسیب 271» «نعم الحبیب 213» «نعم الطبیب 214» «نعم الکفیل 331» «نعم الرقیب 503» «نعم الوکیل 257» «نعم القریب 503» «نعم المولی 277» «نعم المجیب 246» «نعم النصیر 541»

 

خدا رحمت کند

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «خدا رحمت کند افرادی که چراغ (و موجب) روشنایی ما هستند با اعمالشان و بیشترین طاقت و توان خود (مردم) را به‌سوی ما می‌خوانند». (تحف العقول، ص 301- تقویم قدس،1382)

 

میزان (ترازو)(مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بیت 3545 تا 3551)

 

ترازوی درست و آینه‌ی صاف هیچ‌وقت خلاف نشان ندهد. ترازو کی به خاطر آزار و شرم کسی، از نشان دادن واقعیت ساکت می‌شود؟

 

آینه و میزان کجا بندد نفس **** بهر آزار و حیای هیچ‌کس؟

 

اگر کسی به ترازو بگوید به خاطر من، درست نشان نده، و یا بیشتر نشان بده، او در جواب گوید: «من به خاطر قالبی که برایم زده شده، هیچ‌گاه به نیرنگ و خدعه، خلاف واقعیت را نشان نمی‌دهم».

 

چون خدا ما را برای آن فراخت **** که به ما بتوان حقیقت را شناخت

 

ازآنجایی‌که انسانِ کامل میران است، پس همه‌ی حقایق به او نشان داده و نمایان می‌شود و به گفته امام امیرالمؤمنین علیه‌السلام که فرمود: «میزان من هستم»، پس به او خوب از بد، بهشتی از جهنمی، مؤمن از منافق شناخته می‌شوند.

 

حبیب بر حبیب

 

ذوالنون مصری گفت: «در بلاد شام سیر می‌کردم. به روستایی رسیدم و ناگاه تنی چند از اهل آن روستا را دیدم. وقتی به آنان نزدیک شدم، بنده‌ی سیاهی را دیدم که مردم دور او را گرفته و به او می‌خندیدند.

آن بنده سیاه به من نگاه کرد و گفت: ای ذوالنون قدر خدا را بشناس و بر خدا منّت نگذار که حبیب بر حبیب منّت نمی‌نهد. سپس به آسمان نگریست و گفت: ای نهایت همّت عارفان، اگر تو را شناخته‌ام از مواهب تو بوده و اگر سپاست گفته‌ام از نعمت تو بوده است.

از حال او پرسیدم، گفت: دیوانه‌ای است که هر چهل روز یک‌بار غذا می‌خورد و با مردم آمیزش ندارد و با کسی صحبت نمی‌کند». (بحرالمعارف، ج 2، ص 365)

 

راه وصول

 

ای سالکِ ره سخن ز هر باب مگوی **** جـز راه وصول ربّ ارباب مپوی

چون علّت تفرقه است اسباب جهان **** جمعیت دل ز جمع اسباب مجوی  عبدالرحمن جامی

 

ترجیح درویشی بر گنج‌های دنیا

 

چون مشرکان، پیامبر صلی‌الله علیه و آله را طعن به درویشی زدند و گفتند: «چه پیامبری است که غذا می‌خورد و در بازار راه می‌رود و ...». پیامبر از حرف‌های اینان دل‌تنگ شد. جبرئیل آمد و گفت: «خدایت سلام می‌رساند و می‌فرماید ما هیچ پیامبری را پیش از تو نفرستادیم، مگر طعام می‌خورد و در بازار برای طلب معاش می‌رفت...».

جبرئیل گفت: «دری از درهای آسمان بگشادند که هرگز پیش از آن نگشاده بودند...» و گفت: «یا رسول‌الله بر تو بشارت باد. این در را برای تو گشادند و آن فرشته که می‌آید، رضوان است».

رضوان بهشت آمد و پیامبر صلی‌الله علیه و آله را سلام کرد و گفت: «خدایت سلام می‌کند و این کلیدهای گنج دنیاست. اگر خواهی آن را بردار و هیچ از ثواب تو کم نشود». پس به اشاره جبرئیل، زمین تواضع کرد. و پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «مرا حاجت به این نیست، من درویشی را دوست دارم و آن‌که بنده‌ی صابر و شاکر باشم». (تفسیر ابوالفتوح، ج 4، ص 47- شرح مثنوی معنوی، زمانی، ج 1، ص 1114)

 

تخته‌ای بر کنار

 

نـه بـر اوج ذاتـش پَرَد مرغ وهم **** نه در ذیل وصفش رسد دست فهم

در این ورطه کشتی فرو شد هزار **** کـه پیـدا نـشد تخته‌ای بر کنار سعدی

 

عطایش به لقایش (حکایت‌های گلستان، ص 159)

 

شخصی یکی از پارسایان را که به شدّت تهی‌دست شده بود، به اجبار به نزد ثروتمندی برد تا نیازمندی او را برطرف سازد. چون به مجلس او وارد شدند پارسا دید، لب او فرو آویخته و چهره در هم کشیده و تُرش روی نشسته است. پس از هم آنجا بازگشت، بی‌آنکه سخن گوید. واسطه پرسید: «چه کردی»؟ گفت: «عطایش را به لقایش بخشیدم».

 

مَبَر حـاجت به نزد تُـرش روی **** که از خوی بدش فرسوده گردی

اگر گویی غم دل با کسی گوی **** که از رویش به نقد آسوده گردی

 

فقر

 

آن را که فنا، شیوه و فقر، آیین اسـت **** نی کشف و یقین، نه معرفت، نه دین است

رفت او ز میان، همین خدا ماند، خدا **** الفـــقــر اذا تـم، هـو الله ایــن اسـت     عبدالرحمن جامی

 

تبتّل یا انقطاع

 

خداوند در سوره‌ی مزمل آیه 8 فرمود: «و تبتل الیه تبتیلاً». یعنی به سوی خدا اخلاص کامل کن، یا تنها به او دل ببند.

منظور بریدن از هوای نفس و خود را مخصوص خدا کردن است. اینکه پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «لا تبتل فی الاسلام»، یعنی در اسلام بریدن از نکاح نیست. (قاموس قرآن، ج 1، ص 160) در آیه به پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «از همه چیز علاقه‌ات را قطع کن و رو به‌سوی خدا آور»، لازمه‌اش آن است که حالت انقطاع حاصل شود.

 

سر خوش‌اند

 

انـبیا از جام وصلت سر خوش‌اند **** اولـیـا از عـشق تـو در آتش‌اند

عـاشـقان از بـاده‌ی عشق تو مست ****عارفان زین جام گشته نیست هست اسیر لاهیجی

 

حزن (مقامان معنوی، ج 1، ص 95)

 

هرگاه از دست انسان چیزی برود یا خاطر بر چیزی تعلّق پیدا کند که دست از آن کوتاه باشد، شخص محزون می‌گردد. شدّت حزن با مورد علاقه نسبت مستقیم دارد. هرقدر علاقه بیشتر، حزن بیشتر می‌شود.

کسی که تازه متنبّه شده، عمر عزیزش از دست رفته؛ پس نسبت به گذشته‌اش تأثّر پیدا می‌کند. حال می‌خواهد گذشته را جبران کند، پس محزون می‌شود و پیش خود می‌گوید: «چرا زودتر به فکر اصلاحِ نفسم بَرنیامدم».

سالک در ابتدا این حزن را دارد، کم‌کم این فکر به ذهنش می‌رسد که چرا اکنون قلبش به غیر حق توجه دارد؛ پس نوع حزن قبلی و فعلی باهم فرق می‌کند. باز در فکر می‌افتد که چرا خاطرم به زن و فرزند دل‌بستگی دارد و از محبوب می‌جویم، پس به عشق گرفتار می‌گردد. این بار محنت و غم، شکل دیگری پیدا می‌کند و همه آن‌ها به دولت یار عوض شود. حافظ فرمود:

 

آن پریشانیِ شب‌های دراز و غم دل **** همه در سایه‌ی گیسوی نگار آخر شد

 

در شگفتم

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «در شگفتم از کسی که به دنبال گمشده‌ی خود می‌گردد و بااینکه نفس خود را گم کرده، در جستجوی آن نیست». (قد اضل نفسه) و فرمود: «در شگفتم از کسی که درد و درمان خویش را شناخته، ولی آن را نمی‌جوید. اگر هم بجوید، خود را بدان مداوا نکند». (غررالحکم، ج 2، ص 22)

 

کتمان اسرار

 

یکی از شرایط سلوک، کتمان اسرار است و سالک در راه به شهوداتی می‌رسد که مجاز نیست آن را برای دیگران نقل کند. ستّاریت خداوند اقتضا می‌کند به پرده‌پوشی که همگان باهم زندگی کنند و از رازهای یکدیگر باخبر نشوند.

گاهی خداوند دیده‌ی قلب کسی را باز کرده و از تجلّیات و آیات خدا را درک می‌کند. امّا گفتن‌ها سببِ عُجب و غرور می‌شود و گاهی هم عدّه‌ای به خاطر استفاده، مزاحم وقت او می‌شوند.

پس به قول مولانا (مثنوی معنوی دفتر اول):

 

لب ببـند و غور دریایی نـگر **** بحر را حق کرد محکوم بشر

غور: عمق هر چیز

 

در واقع:

 

هر که را اسرار حق آموختند **** مُهر کردند و زبانش دوختند

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «شما بر دینی هستید که هر کس کِتمان (اسرار) کند، خدا او را عزیز و بلند گرداند و هرکس آن را اِفشا کند، خدا او را ذلیل کند». (اصول کافی، ج 2، ص 222-سیر و سلوک بحرالعلوم، ص 156)

 

ابجد (539-530) دعای جوشن کبیر

 

«ربّ النبیّین و الابرار 796»، «ربّ الانهار و الاشجار 1032»، «ربّ الصدّیقین و الاخیار 1346»، «ربّ الصّحاری و القفار 960»

«ربّ الجنّة و النّار 579»، «ربّ البراری والبحار 596»، «ربّ الصّغار و الکبار 1784»، «ربّ اللّیل و النهار 596»، «ربّ الحبوب و الثّمار 1029»، «ربّ الاعلان و الاسرار 884»

 

علّت آتش

 

گویند آتشی در شهری افتاده و داشت همه جای را می‌سوزاند. عدّه‌ای نزد حکیمی رفتند که چاره چه باشد؟! گفت: «شما سخاوت نداشتید و صدقه نمی‌دادید. این آتش‌سوزی اثر وضعی عمل شماست». گفتند: «ما اهل بخشش و جوانمرد بودیم و به دیگران رسیدگی می‌کردیم». حکیم فرمود:

 

1. این آتش از آیات خداست و شعله‌ای از ظلم کار خودتان است.

 گفت: آن آتش ز آیات خداست **** شعله‌ای از آتش ظلم شماست

 

2. باید دست از بخل و تنگ‌دستی بردارید.

 

3. اگر بخشش کردید از روی عادت بوده نه برای خدا.

بهـر فخـر و بهر بوش و بهر ناز **** نه از برای ترس و تقوی و نیاز

 

4. هرکس نسبت به قوم خود ایثار نماید، خیال می‌کند که دلیل بر سخاوت اوست، بلکه برای رضای حق باشد نه برای رضایت فامیل. چنان‌که حضرت عیسی در انجیل متی باب پنجم، آیه 47 فرمود:

 

«اگر فقط به آن‌که به شما محبّت کرده محبّت کنید، کار مهمی نکرده‌اید، چون شریران نیز به این گونه عمل می‌کنند». (شرح مثنوی، زمانی، ج 1، ص 1057)

 

نمود بی بود

 

ما سوای حق در معرض زوال است و فنا. حقیقتش معلومی است معدوم، و صورتش موجودی است موهوم.

دیروز نه «بود» داشت و نه «نمود». امروز نمودی است بی بود، و پیداست که فردا از وی چه خواهد گشود. (لوایح، ص 55)

 

اگر دل بخواهد

 

هر طرف کی دل اشارت کردشان **** می‌رود هر پنج حس، دامن‌کشان

 

همه‌چیز به اختیار و اراده‌ی دل قرار می‌گیرد. اگر دل بخواهد چشم‌ها به‌سوی حرام نگاه می‌کند و اگر بخواهد به‌سوی چیزهایی که قابل عبرت باشد، میل پیدا می‌کند. اگر دل بخواهد به معقولات و مسائل معنوی میل پیدا می‌کند و اگر بخواهد به مسائل مادی و محسوس میل پیدا می‌کند. اگر دل بخواهد به‌سوی کلیات می‌رود و اگر بخواهد به جزئیات توجّه می‌کند.

در واقع حواسّ پنج گانه به اشاره‌ی دل حرکت می‌کنند. همان‌طور که حضرت موسی در پیش حاضران با عصا تصرّف کرد، دل هم در دست و پا تصرّف می‌کند. اگر دل بخواهد پا به رقص و دست ظاهری در اختیار دست و پای باطنی است که او را دل می‌نامند. بااینکه دل مخفی است.

 

دست در دست نهانی مانده است **** او درون، تن را برون بنشانده است

 

اگر دل بخواهد دست، علیه دشمن همچون مار نیش زننده‌ای می‌شود و اگر بخواهد در معیّت دوست خواهد بود.

اگر دل بخواهد دست مانند قاشق، وسیله‌ی خوردن می‌شود و اگر خواهد مانند گُرزِ سنگینی شود و بر سر دشمن فرود آید. واقعاً عجب وصلتی است بین دل و اعضای بدن که انسان حیران می‌گردد.

 

دل مگر مُهر سلیمان یافته است؟ **** که مـهـار پنـج حس برتافته است (مثنوی، دفتر اول، بیت 3580-3562)

 

یعنی مگر دل، انگشتر حضرت سلیمان علیه‌السلام را پیدا نموده و به مقامی در کشورش دست یافته که بر حواسّ پنج گانه مسلّط است؟

در خطاب به دل گفته می‌شود: «ای دل! تو در مهتری مانند حضرت سلیمان علیه‌السلام می‌باشی و می‌توانی بر پری و دیو چون سلیمان‌ که اسم اعظم را در انگشتری داشت، (درصورتی‌که از حیله و خدعه بری باشی) با انگشتری‌ات بر هوای نفس مسلّط شوی و همه‌ی اعضا از تو متابعت کامل کنند و نامت در دو عالم بلند گردد».

 

آواز نیامد

 

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز **** کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مـدّعیان در طلبش بی خبرانند **** کـان را که خـبر شد خبری باز نیامد سعدی

 

امتحان به مال

 

حسام‌الدین چلپی (م 683) کسی بود که جانشین مولوی شد و مثنوی به خاطر او و بنا به درخواست وی سروده شده است. او در جوانی در قونیه خدمت شمس تبریزی رسید و تواضع بسیار کرد. روزی شمس به او فرمود: «که دین آنجاست که پول است؟ چیزی بده و بندگی کن تا در ما توانی راه رفتن».

حسام‌الدین برخاست و به خانه رفت و هرچه از اثاث خانه داشت همه را نزد شمس گذاشت. باغی داشت فی الحال فروخت و بهای آن را در کف شمس ریخت و شُکرها می‌کرد.

شمس فرمود: «آری حسام‌الدین! اگرچه مردان به هیچ‌چیزی محتاج نیستند، امّا در قدم اوّل امتحان، محبّت محب را جز به ترک دنیا نیست و پایه‌ی دوم، ترک ماسوی الله است. هیچ نوع مرید به مراد خود راه نیافت الّا به بندگی و ایثار». گویند از آن مجموع، شمس جز پول ناچیزی قبول نکرد و همه را به حسام‌الدین بخشید. (افلاکی، ج 4، ص 21-خط سوم، ص 603)

 

وجوب بر پاها (اصول کافی، ج 2، ص 31)

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «خدا بر دو پا واجب کرده که به طرف نافرمانی‌های خدا نرود و واجب نموده که به‌سوی آنچه مورد رضای اوست، گام برداشته شود. خداوند فرمود: در روی زمین با تکبّر گام بَرندار. زیرا نتوانی زمین را بشکافی و هرگز به بلندی کوه‌ها نخواهی رسید. (سور اسراء، آیه 37) و فرمود: در راه رفتن میانه‌رو باش و صدایت را کوتاه کن که زشت‌ترین آوازها، صدای الاغ است. (سوره لقمان، آیه 19) و درباره‌ی شهادت دستان و پاها بر ضرر خود و صاحب خود که امر و وجوب الهی را ضایع کرده‌اند، فرمود: امروز بر دهان‌ها شان مهر می‌زنیم و دستان آنان با ما سخن گویند و پاهایشان به آنچه کسب کردند، شهادت می‌دهند». (سوره‌ی یس، آیه 65)

 

سالکان چهار دسته‌اند

 

اسیری لاهیجی (م 912) در کتاب مثنوی اسرار الشهود گوید:

«سالکان چهار دسته‌اند:

 

1. مجذوبِ سالک، که ابتدا جذبه‌ی الهی شامل حالش شده و بعد به سلوک پرداخته است.

سال‌ها بایـد فلک بر سر رود **** تا که پیـری این‌چنین پیدا شود

 

2. سالکِ مجذوب، که سال‌ها سلوک کرد تا قابل جذبه شد.

این‌چنین کامل بجو گر رهروی **** تا ز وصـل دوسـت با بهره شـوی

 

3. مجذوبِ مطلق، که دائم از همه‌چیز جداست و در مستی و بی‌خبری از غیر می‌باشد.

منـکرِ ایشـان شدن باشـد خطا **** هـم نمی‌شاید بـدیشـان اقـتـدا

 

4. سالکِ مطلق، که دائم با عقل و خبر و کتاب سلوک می‌کند.

چون نشد واصل نباشد رهـنما **** زو مجوی چیزی که هست او بی نوا

 

در نتیجه می‌گوید: «دو دسته‌ی اوّل می‌توانند مرشد و استاد راه باشند و دو دسته آخر رهبری هرگز نیاید بیش و کم».

 

آمد سحر

 

آمـد سحر آن دلبر خونین جـگران **** گفت: ای زتو بر خاطر من بار گران

شَرمَت بادا که من به سویت نگران **** باشم، تو نِهی چشم به سوی دگران عیداللرحمآنجامی

 

با همّت تر از حاتم

 

کسی از حاتم طایی، سخاوتمند معروف پرسید: «از خود با همّت تر دیده‌ای»؟ گفت: «آری؛ روزی چهل شتر برای سران عرب قربانی کردم. از قضا برای حاجتی به صحرا رفتم. خارکنی را دیدم که پشته‌ی هیزم را فراهم کرده تا به شهر بیاورد و بفروشد.

به او گفتم: چرا به مهمانی حاتم نمی‌روی؟ او در جواب گفت:

 

هـر که نان از عمل خویش خورد **** منّـــت حـاتــم طــایی نـبـرد

 

پس فهمیدم او از من با همّت تر است». (حکایت‌های گلستان، ص 161)

 

قدم یار

 

آنکه تاج سر من خاک کف پایش بود **** از خدا می‌طلبم تا به سرم باز آیـد

گــر نـثـار قــدم یــار گرامی نکنم **** گوهر جان به چه کار دگرم باز آید حافظ

 

زهد در زهد

 

زهد برای خاصّه خسّت است. وقتی حالات سالک به تساوی برسد، می‌بیند آنچه به آن زهد می‌ورزیده، بسیار حقیر بوده و حالا که به حق رسیده مشهودش شود که فقر و غنا نزد او یکسان است. پس از زهد قبلی زهد ورزد و از آن رویه بیزاری جوید. (مقامات معنوی، ج 1، ص 119)

حافظ فرمود:

 

سودائـــیانِ عـالـمِ پنــدار را بگــوی **** سرمایه کــم کنید که سود و زیـان یـکیست

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست **** در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

 

بندگی در غیاب

 

خدمت و بندگی در غیاب ارباب، خوش‌تر و به مراتب مهم‌تر است تا در حضور انجام شود که تأیید به وفای شروط مولا است.

آن‌که در غیابِ شاه او را مدح می‌کند، فرق است با آن‌که در حضور شاه او را مدح می‌نماید. مثلاً قلعه داری که سر مرز نگهبانیِ کشور سلطان را می‌کند، کارش ارزشمند است که مانع از ورود دشمنان سلطان می‌شود و به باج و رشوه این کار را نمی‌فروشد و آن مرزبان نزد شاه به خاطر جان فشانی و وفاداریش بهتر است.

پس آنچه بر سالک از غیب و قیامت پرده پوشی است و او با ایمان و اطاعت حفظ حدود، اوامر و نواهی الهی را انجام می‌دهد، بسیار ممتاز و قابل سپاس است. ولی در روز قیامت و حضور طاعات و اعمال که همه چیز نمایان است، دیگر جای طاعت و عمل نیست. (مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بیت 3632 تا 3642)

 

وجوب سجده (اصول کافی، ج 2، ص 31)

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «خداوند بر چهره واجب کرد که شب و روز در اوقاتِ نماز، سجده کند. پس فرمود ای کسانی که ایمان آوردید، رکوع کنید و سجده نمایید و خدایتان را بندگی کنید و کار خیر انجام دهید، تا شاید رستگار شوید (سوره‌ی حج، آیه 77). و فرمود سجده گاه‌ها برای خداست، پس دیگری را با خدای یگانه نخوانید». (سوره‌ی جن، آیه 18)

 

عکس ما

 

ماییم وجوه و اعتـبارات وجود **** در خارج و علم و عارض ذات وجود

در پرده‌ی ظلمت عدم، مستوریم **** ظـاهر شـده عکس ما ز مرآت وجـود عبدالرحمآنجامی

 

کشت اعمال

 

حافظ می‌فرماید:

 

عیب رندان مکن ای زاهـد پاکـیزه سرشت ****که گـناه دگـران بر تـو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد، تو برو خود را باش **** هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت

 

حافظ به طریق تعریض به افراد خورده گیر به رندان، که زاهد می‌نامند می‌گوید: «گناه دیگران به حساب تو نمی‌نویسند که دائماً به عشاق و رندان اشکال می‌کنی». خداوند در سوره‌ی انعام آیه 164 می‌فرماید: «و لا تزر وازرة وزر اخری». یعنی هیچ گناه کاری، گناه دیگری را متحمل نمی‌شود. پنج بار در قرآن این جمله تکرار شده که اعمال ما نه ضرر و نه فایده‌ای به حال کسی نخواهد داشت.

 

نبود دو زمان

 

بـحـری اسـت نـه کاهنده نه افزاینده **** امــواج بـر او رونـده و آیـنـده

عالم چو عبارت از همین امواج است **** نبوَد دو زمان، بلـکه دو آن پاینده عبدالرحمآنجامی

 

شکایت از خدا؟

ذوالنون مصری گفت: «بر ساحل نیل راه می‌رفتم، دخترکی دیدم که بر لب رود نیل آمده و نگاه می‌کرد. امواج آب به شدّت حرکت داشت و دخترک می‌گفت: خدایا! می دانی که با من چه می‌کنی؟ گفتم: دخترک آیا از خدا شکایت می‌کنی؟ و حال آن‌که او صاحب هر نیکی و احسان است. گفت: ای ذوالنون! تویی که به وقت شکایت از او شکایت داشته‌ای و به هنگام خشم بر او خشم می‌گیری. سپس این شعر را سرود:

ای پشتیبان من! هرکه به دوستی تو رسید از تو شکایت نکند، تویی مراد من و غیر تو محال است که مراد من باشد.

گفتم: از کجا شناختی من ذوالنونم و حال آن‌که مرا ندیده بودی؟ گفت: با نور معرفت خدای جبّار تو را شناختم. گفتم: آیا در این جا از تنهایی وحشت نداری؟ گفت: سوگند به آن کسی که دلم را به نور معرفت خود روشن ساخت، هرگز دلم به غیر او آرامش نیافته، که او مونس من در تنهایی و همدم غریبان در بیابان‌هاست». (بحرالمعارف، ج 2، ص 366)

 

تیر فنا

 

چـیزی کـه نه روی در بقـا باشی از او **** آخـر هـدف تیـر فنا بـاشـی از او

از هر چه به مردگی جدا خواهش شد **** آن به که به زندگی جدا باشی از او عبدالرحمان جامی

 

خانه از بنیاد سست شده

 

در دمشق (سوریه) پیرمرد 150 ساله‌ای در حال جان کندن بود.

سعدی گوید: «بر بالین آو آمدم، با این همه عمر تأسف می‌خورد که عمری نکرده است. گفتم: خیال مرگ نکن که فیلسوفان یونان گفته‌اند: مزاج هر چند موزون باشد، دلیل بقا نیست و بیماری هر چند وحشتناک باشد، دلیل بر مرگ نیست. اگر بخواهی برایت طبیبی بیاورم.

لبخندی زد و گفت: 1. وقتی پزشک زیرک، بیمار را با حال وخیم در بستر بیند به نشان تأسف، دست بر هم ساید. 2. صاحب خانه در فکر نقش و نگار ایوان است با اینکه خانه از بنیاد سست است. 3. پیرمردی از جان کندن ناله می‌کرد و پیرزن برای آرام کردن درد او، به کف پایش چوب صندل را به گلاب می‌مالید.4. وقتی استقامت مزاج دگرگون شد نه افسون (دعا) و نه درمان، هیچ کدام اثر نبخشد». (حکایت‌های گلستان، ص 230)

 

جمال و کمال مطلق

 

خداوند جمیل علی الاطلاق است. هر جمال و کمال که در جمیع مراتب ظاهر است، پرتو جمال و کمال اوست.

هر که را دانایی دانی، اثر دانایی اوست و هرکه را بینایی بینی، ثمره‌ی بینایی اوست. همه‌ی صفات او از اوج کلّیت و اطلاق تنزّل کرده و در جزئیّت و تقیید تجلّی نموده، تا تو از جزءِ به کلّ راه بری و از تقیید به اطلاق روی آوری. (لوایح، ص 57)

 

الله لااله الّاهو

 

ابجد «الله لااله الّاهو» 176 است که در هشت جای قرآن تکرار شده و ابجد «لااله الّاهو»110 است که بیست و هشت مرتبه در قرآن تکرار شده است.

 

بار محنت، نه منّت

 

سعدی گوید:

«شنیدم پارسای فقیری از شدّت فقر در رنج و دشواری بود و پی در پی لباسش را پاره بر پاره می‌دوخت و برای ارامش دل می‌گفت:

 

به نانِ خشک قناعت کنیم و جامه‌ی دلق ****که بار محنتِ خود به، که بار منّت خلق

 

شخصی به او گفت: چرا اینجا نشسته‌ای، مگر نمی‌دانی که در شهر رادمرد بخشنده‌ای هست که جویای خشنودی دردمندان است. نزدش برو و احوال خود بگو که تو را خرسند خواهد کرد.

پارسا فرمود: خاموش باش که در پستی، مُردن به که حاجت نزد کسی بردن. همانا پاره بر پاره دوختن و در گوشه‌ی صبر ماندن، بهتر از خواستن لباس و برای بزرگان نامه نوشتن». (حکایت‌های گلستان، ص 152)

دلق: پشمینه‌ی پُر وصله را گویند.

 

تقریر عشق

 

کسانی در زمان حافظ شیرازی بودند که بسیار از عشق سخن می‌گفتند و شعر می‌خواندند و حکایت نقل می‌کردند و عدّه‌ای هم جذب تقریرات جذّاب آن‌ها می‌شدند.

حافظ درباره‌ی این نکته که عشق با زبان بیان نمی‌شود و حال است نه قال، می‌گوید:

 

ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق **** ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

 

اندیشه گل

 

گر در دلِ تو گُــل گــذرد، گُــل بـاشـی **** ور بـلبـل بی قـرار، بلبل باشی

تو جزئی و حق کل است، اگر روزی چند **** اندیشه‌ی کل پیشه کنی، کل باشی عبدالرحمآنجامی

 

متجلّی به صور و احکام

 

آدمی اگر چه به سبب جسمانیت در غایت ثقالت است، امّا به حسب روحانیت، در نهایت لطافت می‌باشد.

به هر چه روی آرد، حکم آن گیرد و به هر چه توجّه کند، رنگ آن پذیرد. لذا حکما گفته‌اند: «چون نفس ناطقه به صور مطابق حقایق متجلّی شود و به احکام صادق آن متحقق گردد». پس می‌باید که خود را از نظر خود بپوشی و به حقیقتی اشتغال نمایی که درجات موجودات همه مجال جمال اویند و مراتب کائنات، موایی کمال اویند.

بر این نسبت چندان مداومت نمایی که با جان تو در آمیزد و هستی از نظر تو برخیزد. پس اگر به خود روی آوری، روی به او آورده باشی و هنگامی که از خود تعبیر کنی، تعبیر از او کرده باشی. (لوایح، ص 58)

 

ابجد (519-510) دعای جوشن کبیر

 

«سرور العارفین 908»، «رجاءِ المذنبین 1087»، «مُنَی المحبّین 241»، «قرّة عین العابدین 603»، «انیس المریدین 466»، «منفّس عن المکروبین 709»، «حبیب التوّابین 522»، «مفرّج عن المغمومین 1660»، «رازق المقلّین 569»، «اله الاوّلین و الآخرین 1062»

 

تحریر و تقریر

 

آنچه در مدّت هجر تو کشیدم، هیهات ****در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سـر زلـف تو مجموع پریشانی خود **** کو مجالی که سراسر هـمه تـقریر کـنم حافظ

 

اسوه

 

خداوند در سوره‌ی احزاب، آیه 21 فرمود: «برای شما از رسول خدا اسوه‌ی (مقتدا، پیشوا، پیشرو) نیک (صفات و خصایص پسندیده) است که از آن پیروی کنید برای کسی که:

 

1.     به خدا امیدوار باشد.

2.     به روز قیامت معتقد.

3.     و خدا را (به زبان و دل) بسیار یاد کند».

این آیه اشاره دارد به این که پیروی از اخلاق و رفتار پیامبر صلی‌الله علیه و آله که الگوی ماست، این سه گانه اعتقاد را عملی و زبانی با خود داشته باشیم، تا مصداق اکمل آن تحقق پیدا کند.

 

وجوب بر قلب

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «آنچه خدا از ایمان بر قلب واجب کرده، اقرار و معرفت و تصمیم و رضایت و تسلیم است به اینکه شایسته‌ی پرستش جز خدای یگانه‌ی بی شریک نیست. او معبودی است یکتا که همسر و فرزند نگرفته و اینکه محمّد صلی‌الله علیه و آله بنده و فرستاده‌ی اوست و اقرار نمودن به آنچه از جانب خدا آمده از پیامبر یا کتاب. این است آنچه خدا از اقرار و معرفت بر دل واجب ساخته و این عملِ دل است.

خداوند فرمود: به جز کسی که مجبور شود به اظهار کفر ولی دلش به ایمان قرار دارد. (سوره‌ی نحل، آیه 106) و فرمود: همانا به یاد خدا دل‌ها آرام گیرد. (سوره رعد، آیه 28)

و فرمود: کسانی که با زبان خود ایمان آورده و دلشان ایمان نیاورده است. (سوره مائده، آیه 41) و فرمود: اگر آنچه شما در دل دارید، آشکار کنید یا پنهان نمایید، خدا شما را از آن حساب می‌کشد، سپس هر که را خواهد می‌آمرزد و هر که را خواهد عذاب می‌کند. (سوره بقره، آیه 284)

این است آنچه خدا از اقرار معرفت بر دل واجب ساخته و اقرار و معرفت به منزله‌ی سِرِّ ایمان است». (اصول کافی، ج 2، ص 29-(مترجَم)، ج 3، ص 58)

 

مشفق

 

نصیحتی کُنَمَت، بشنو و بهانه مگیر **** هر آنچه ناصحِ مشفق بگویدت بپذیر

 

ناصحِ مشفق کسی است که نسبت به دیگران اظهار محبت می‌نماید. چون به صدق در مقام پند الهی است، حرف‌های او را بپذیر و اهمال نکن. در سوره طور، آیه 26 چنین آمده: «بهشتیان گویند ما قبلاً که در دنیا بودیم (با اهل و عیال خود) به مهربانی رفتار می‌کردیم (انّا کنّا قبل فی اهلنا مشفقین).

امّا نصیحت مشفق چیست که حافظ فرمود:

 

۱. از وصال دلبران لذّت ببر که عالم پیر دنیا در کمین گاه عمر است.

 ۲. نعمت هر دو جهان را نزد عاشقان بجوی که نعمت دو دنیا پیش عاشق کوچک و محبت جانان بسیار بزرگ می‌باشد و آن را با نعمت دو جهان عوض نمی‌کند.

 

ز وصـل روی جـوانان تـمتعی بـرگیر **** که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر

نعیم دو جهان پیش عاشقان بجوی **** که آن متاع قلیل است و این بهای کثیر

 

شفای دل‌ها

 

واسطی گفت: «همان طور که در بیابان می‌رفتم، ناگاه به بیابان گردی رسیدم که تنها نشسته بود. به او نزدیک شده و بر او سلام کردم، پاسخ سلامم داد. خواستم با او سخن گویم، گفت: به ذکر خدا مشغول باش، زیرا یاد خدای شفای دل‌هاست. پس گفت: چگونه آدمی زاده از ذکر و خدمت او فارغ می‌شود در حالی که مرگ در پیِ اوست و خدا ناظر اوست.

سپس گریست و من نیز با او گریستم و گفتم: چرا تو را تنها و بی کس می‌بینم؟ گفت: خدا با من است و مونس من، اوست و تنها نیستم.

سپس به سرعت رفت و با خدا زمزمه و مناجات می‌کرد. همین طور می‌رفت و من هم در پی او می‌رفتم. رو به من نمود و گفت: خدا سلامتی به تو دهد، برگرد به سوی کسی که برای تو بهتر از من است و مرا از کسی که از تو برای من بهتر است، مشغول مدار! سپس از نظرم غایب شد». (بحرالمعارف، ج 2، ص 367)

 

حق است

 

بر شکل بتان رهزن عشاق، حق است **** لا بـلکه عیان در همه آفاق حق است

چـیزی کـه بود ز روی تـقیید جهان **** و الله که همان زوجه اطلاق حق است عبدالرحمان جامی

 

وَرَع

 

حافظ فرمود:

 

به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از می **** که موسِم وَرَع و روزگار پرهیز است

 

کسی را صاحب ورع گویند که از معاصی دور و از هر نوع شبهات که او را در محرّمات اندازد، پرهیز کند.

ورع واجب: خودداری از چیز حرام است.

ورع راجح: توقّف در تحصیل امور شبهه ناک است.

ورع فضیلت: خودداری از بسیاری از مُباحات و اختصار بر حداقل ضروریات است و آن برای پیامبران و صدیقان و صالحان می‌باشد. (مقامات معنوی، ج 1، ص 122)

 

دل به دست آر

 

چو انسان را نباشد فضل و احسان **** چـه فرق از آدمی با نقش دیوار

بـه دسـت آوردن دنـیا هنر نیست **** یکی را گر توانی دل به دست آر سعدی

 

اتّصال روح

 

در اتّصال روح انسانی به حضرت جانان دو نکته باید مورد نظر باشد:

 

۱. از نظر کمّی، یعنی تمام اوقات خود را در حضور و مراقبه بیند.

۲. از نظر کیفی، بر کم کردن کیفیات و مظاهر دنیوی همّت داشته باشد و در حضور حق، از خطورات و اوهام بکاهد.

 

چون از فعالیت جسمی برای دنیا کم کند، سبک شود و برای تابش انوار قابلیت پیدا کند. پس در ازدیاد کیفیّت در نیّات و افعال بکوشد تا در اتّصال روح به عالم ارواح و حضرت جانان زودتر برسد.

 

شهادت به یگانگی

 

خداوند در سوره آل عمران، آیه 18 می‌فرماید: «خدا گواهی دهد که معبودی غیر او نیست و فرشتگان و دانشمندان نیز گواهی می‌دهند که معبودی غیر او نیست».

مولانا در دفتر اوّل مثنوی، در تبیین این آیه فرمود: «چرا خداوند، فرشتگان را همراه خود در شهادت به یگانگی خود قرار داد؟»

چون دل‌های خراب و چشم‌های ضعیف همانند خفّاش در مقابل آفتاب طاقتِ دیدن ندارند. یعنی او را درک نمی‌کنند. از این جهت فرشتگان و دانشمندان را در مرتبه پایین‌تر که قابل ادراک هستند، معرّفی کرد تا افهام به یگانگی او اقرار کنند، چه آن‌که دانشمندان هم نوع بشر هستند و ملائکه جلوه گر و خلیفه‌ی حق در رساندن فیض می‌باشند. البته هر فرشته در مَثَل مانند ماه شب اوّل و هفتم و چهاردهم در نورانیت و قدر باهم فرق می‌کند و به اندازه‌ی هر بال، نور خاصّ خودش را دارد، چنآن‌که عقل و درک انسان‌ها با یکدیگر فرق می‌کند. لذا در توحید و درک اسماءِ و صفات نامتناهی هم متفاوت هستند، پس در شهادت به وحدت و اسماءِ و صفات الهی، هر کدام به اندازه‌ی منزلت و قدر خود گواهی دهند».

 

روز است

 

آن شب که تو در کنار مایی روز است **** و آن روز که با تو می‌رود نوروز است

دی رفـت و بـه انـتـظار فـردا منشین **** دریــاب کـه حاصل حیات امروز است سعدی

 

دارویی از بخیل (حکایت‌های گلستان، ص 152)

 

جوان مردی در جنگ با سپاه تاتار (ترکستان) به زخمی شدید مبتلا شد. شخصی به او گفت: «فلان بازرگان دارویی شفابخش دارد، اگر از او بگیری، خوب می‌شوی».

چون بازرگان به بخل معروف بود، جوان مرد گفت:

«اگر از او این دارو را بخواهم یا می‌دهد، یا نمی‌دهد.

اگر دارو را داد یا در فروختن آن منفعت کند و یا منفعت نکند.

به هر حال داروی او که بخیل است، زهر کُشنده خواهد بود. داروی ناپاک که با منّت به دست آید ممکن است موجب سلامتی تن شود، ولی از سوی دیگر موجب رنجش و ضعف روح خواهد شد».

 

اگر حنظل خوری از دست خوش خوی **** به از شیرنی از دست‌ترش روی

 

هم چو سیل

 

دل منه بر جهان‌که دور بقا **** می‌رود همچو سیل سر در زیر

پیر دیگر جوان نخواهد شد **** پــیریـش نـیز هـم نـمـانـد دیر سعدی

 

ابجد (529-520) دعای جوشن کبیر

 

«ربّنا 253»، «مولانا 128»، «دلیلَنا 125»، «الهنا 87»، «ناصرَنا 392»، «مُعینَنا 221»، «سیّدَنا 125»، «حافظَنا 1040»، «حبیبَنا 73»، «طبیبَنا 74»

 

کوتاه بود

 

هـر چند کـه جـانِ عـارف آگـاه بوَد **** کی در حرمِ قدسِ توأش راه بوَد

دست همه اهل کشف و ارباب شهود **** از دامــن ادراک تــو کـوتاه بوَد عبدالرحمآنجامی

 

بنده‌ی آن یگانه

 

ذوالنون مصری گفت:

«در یکی از بیابان‌های خشک می‌رفتم. ناگاه مردی را دیدم که خود را با مُشتی علف پوشانده بود. بر او سلام کردم و جواب سلامم را داد. به من گفت: ای جوان از کجا می‌آیی؟ گفتم: از سرزمین مصر. گفت: به کجا می‌روی؟ گفتم: در جستجوی اُنس با مولایم. گفت: ترک دنیا و آخرت گو تا طلب تو به صحّت پیوندد و به مولای خود و اُنس به او دست یابی.

گفتم: می‌خواهم نوری بر نورم بیفزایی! گفت: به بالای سرت بنگر. نگاه کردم. گویا آسمان و زمین طلایی بود و می‌درخشید. سپس گفت: چشمت را فرو خوابان. پس آسمان و زمین را دیدم که به صورت اوّلشان برگشتند. گفتم: راه این کار چگونه است؟

گفت: اگر بنده‌ی آن یگانه هستی، خود را برای او یگانه دار».

(بحرالمعارف، ج 2، ص 369)

 

ابجد (729-720) دعای جوشن کبیر

 

«شفیق 490»، «محیط 67»، «معزّ 117»، «رفیق 390»، «مقیت 550»، «مذلّ 770»، «حفیظ 998»، «مغیث 1550»، «مبدی 56»، «معید 124»

 

باز آید

 

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی **** بـه بـوی آن‌که دگـر نـوبهار باز آید

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ **** کو هم چو سرو به دستم نگار باز آید حافظ

 

جدایی از ذوق نفس

 

ترک اولی و گناهی که از حضرت آدم سر زد و به درخت ممنوعه‌ی گندم نزدیک شد، اگر چه ناچیز و به قدر یک مو بود، ولی برای او که انسان کامل بود، بسیار بزرگ و موجب لکّه دار شدن مقام او شد.

 

یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس **** شد فراق صدر جنّت، طوس نفس

 

و فراق از بهشت همانند طوقی به گردن او افتاده. آدم که انسان کامل بود، مانند مردمک چشم خدای بزرگ بود و این کار او مانند مویی کوچک که در چشمی بیاید، به اندازه‌ی کوهی بزرگ که مانع بینایی چشم می‌شود، جلوه کرد.

 

بــود آدم دیــده‌ی نــور قدیم **** موی، در دیده بوَد کوه عظیم

 

 اگر آدم با عقل یا فرشته‌ای مشورت می‌کرد، دچار پشیمانی نمی‌شد. چون دو عقل جمع شوند، مانع کردار بد شوند. امّا دو نفس امّاره با یکدیگر مشورت کنند، از انجام کردار خوب محروم می‌شوند. (مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت 15 تا 21)

 

ز آنکه با عقلی چو عقلی جَفت شد **** مانـع بـعد فعلی و بد گفت شد

نـفـس بـا نـفس دگر چون یار شد **** عقل جزوی عاطل و بی کار شد

 

نور خوف و نور رجا

 

در اصول کافی روایتی به این مضمون از امام صادق علیه‌السلام نقل شده که در قلب بنده‌ی مؤمن دو نور است. یکی نور خوف و دیگر نور رجا، که اگر وزن شوند، باهم برابر و بر دیگری افزون نخواهند بود». (اصول کافی، ج 2، ص 55)

در کتاب مقامات معنوی در توضیح سلوکیِ این حدیث چنین گوید: «حکم، روی حالاتِ افراد صادر می‌گردد. نظیر این روایت مربوط به مقامات مادون لقاء است که سالک در خودپرستی است و هنوز از رسم خارج نشده و به وصال حق نرسیده است. اگر حال سالک غیران باشد که امام فرموده، معلوم می‌شود هنوز به راه نیفتاده و در راه نیست. این روایت از حال کسانی خبر می‌دهد که به راه افتاده و در سیر هستند».

 

فطرت الهی

 

هشام بن سالم از امام صادق علیه‌السلام درباره‌ی این آیه سؤال کرد:

 

«فطرت (سرشت) خدایی است که مردم بر آن آفریده شده‌اند (فطرت الله الّتی فطر الناس علیها)(سوره روم، آیه 30)». امام فرمود: «منظور توحید است».

 

در حدیثی دیگر درباره‌ی این آیه فرمود:

 

«مؤمن و کافر در پیمان گرفتن از توحید بودند».

در حدیث سوم فرمود: «خدا همه را بر یگانه پرستی آفرید». (اصول کافی، ج 2، ص 10)

از این روایات بر می‌آید که فطرت الهی در عالم ارواح و ذات، و قبل از آمدن به کالبدِ تنِ دنیایی، در انسان به ودیعت نهاده شده است، لکن آدمی در مصداق خداوند یگانه دچار اشتباه گردیده و صفات رذیله مانند هوی پرستی و انّیّت در ایشان، مانع از خداپرستی شده است.

 

ما به سختی نمردیم (حکایت‌های گلستان، ص 118)

 

سعدی گوید:

«کاروانی از کوفه به قصد مکّه برای انجام مراسم حج حرکت کرد. یک نفر پیاده و سر برهنه، همراه ما از کوفه بیرون آمد. او پول و ثروتی نداشت. پس آسوده خاطر هم چنان راه می‌پیمود.

توانگرِ شتر سواری به او گفت: ای تهی دست! کجا می‌روی؟ برگرد که در راه بر اثر نداری، به سختی می‌میری.

او سخن شتر سوار را نشنید و هم چنان به راه خود ادامه داد، تا این که به نخله‌ی محمود (یکی از نخلستان‌های نزدیک حجاز) رسیدیم. در آنجا عمر همان توانگر شتر سوار به سر آمد و درگذشت. فقیر پا برهنه کنار جنازه‌ی او آمد و گفت: ما به سختی نمردیم و تو که بر شتر نیرومند سوار بودی، بمردی».

 

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست **** چون روز آمد، بِمُرد، بیمار بزیست

 

خود بینی (عُجب)

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود:

 

۱. چیزی مانند خودبینی به نیکویی‌ها زیان نرساند.

۲. کسی که در انجام عملش به عُجب بیفتد، اجر و پاداش خود را از میان ببرد.

۳. گناهی که تو را بد حال کند، بهتر است از کار نیکی که تو را به خود بینی وادارد.

۴. در پستیِ انسان همین بس که در نفس خود، خودبین باشد.

۵. کسی که نیکویی حالش سبب خودبینی گردد، از چاره جویی نیکو کوتاهی کند.

۶. کسی که عملش او را به خودبینی وا دارد، به عقل او آسیب رسد.

۷. خودبینی، مانع افزونی (کمال) انسانی می‌باشد.

۸. خودبینی، کمبود داشتن انسان را آشکار سازد. (غررالحکم، ج 2، ص 78، باب العُجب)

 

حفظ مراتب

 

ای بُرده گمآن‌که صاحب تحقیقی **** و ندر صفت صدق و یقین صدیقی

هــر مرتبه از وجود حکمی دارد **** گـر حفظ مـراتـب نـکنی زنـدیقی عبدالرحمآنجامی

 

بیان دیوانه‌ی زنجیری

 

محمّد مقدسی گفت: «روزی در شام به دیوانه خانه‌ای رفتم. جوانی دیدم که غُلی به گردن و زنجیری محکم به پاهایش بسته بود.

چون چشمش به من افتاد گفت: ای محمّد! می‌بینی با من چه کرده‌اند؟ سپس با گوشه‌ی چشم به سوی آسمان اشاره کرد و گفت: تو را به سوی او رسول و فرستاده قرار دادم، به حق بگو: اگر همه‌ی آسمان‌ها را در غُلی بر گردنم نهی و تمام زمین‌ها را زنجیر پایم کنی، هرگز یک چشم به هم زدن به سوی غیر تو التفات نکنم. چگونه عارف چنین نباشد و حال آن‌که در چهار باغ بر چهار بساط در گردش است:

 

۱. در باغ‌های ذکر او بر بساط محبّتش.

۲. در باغ‌های شوق او بر بساط اُنسش.

۳. در باغ‌های خوف از او بر بساط رجائش.

۴. در باغ‌های مناجات با او بر بساط قُربش.

 

پس کدام تفریحی از تفریح عارف فرح انگیزتر خواهد بود؟ مردم را یک حال است و عارف را حالاتی است». (بحرالمعارف، ج 2، ص 369)

 

افسر فقر

 

یا رب ز دو کون بی نیازم گردان **** وز افســر فـقـر سـر فــرازم گــردان

در راه طـلب مـحرم رازم گردان **** ز آن ره که نه سوی توست بازم گردان عبدالرحمآنجامی

 

ابجد (419-410) دعای جوشن کبیر

 

«من فی البرّ و البحر سبیله 767» «من فی القیامة ملکه 462» «من فی الآفاق آیاته 810» «من فی الحساب هَیبته 704» «من فی الآیات برهانه 886» «من فی المیزان قضائه 1235» «من فی الممات قدرته 1401» «من فی الجنه ثوابه 783» «من فی القیور عبرته 1196» «من فی النار عِقابه 640»

 

هبوط عابد

 

سعدی گوید: «عابدی در جنگلی دور از مردم به عبادت مشغول بود و با گیاهان جنگلی گرسنگی خود را برطرف می‌ساخت. پادشاه آن عصر به دیدنش رفت و او را به آمدن به شهر و بهره بردن مردم از انفاس وی دعوت کرد، ولی او نپذیرفت.

وزیر شاه به عابد گفت: به پاس احترام شاه چند روزی به شهر بیایید، اگر نخواستی به جنگل باز گردد.

عابد به شهر نزد شاه آمد. شاه باغی دل گشا، پسر زیبا چهره‌اش و کنیز زیبایی را برای خدمت به او بخشید و او از انواع اغذیه و لباس و دیگر وسایل آسایش استفاده می‌کرد. روزی شاه قصد دیدار عابد نمود و به نزدش آمد. پس دید رنگش عوض شده، بر بالش حریر تکیه داده و عدّه‌ای مشغول خدمت او هستند و بیچاره در هوس‌های نفسانی غرق شده است.

شاه به او گفت: من دو گروه را دوست دارم؛ دانشمندان و پارسایان.

وزیر در توضیح گفت: شما به عالمان پول می‌دهی تا به تحصیلات ادامه دهند و به پارسایان چیزی ندهی که در حال پارسایی باقی مانند، که قناعت برایشان بهتر است». (حکایت‌های گلستان، ص 135)

 

فنا

 

فنا عبارت از آن است که به واسطه‌ی استیلای ظهور هستیِ حق بر باطن، به ماسوای او شعور نماند. در فنا به بی شعوری هم نباید شعور باشد، زیرا که صاحب فنا را اگر به فنای خود شعور باشد، صاحب فنا نباشد. به جهت آن‌که صفت فنا و موصوف آن، از قبیل ماسوای حقّ‌اند. پس شعور به آن منافیِ فنا باشد.

 

زین سآن‌که بقای خویشتن می‌خواهی **** از خرمن هستی‌ات جوی، کی کاهی؟

تــا یک سـر مـو ز خـویشتن آگاهی **** گــر دم زنـی از رهِ فنـا، گـمراهـی (لوایح، ص 63)

 

سه دسته خائفین

 

ابتدا خوف سالک از کارهایی که کرده و مستوجب غذاب می‌شود، یاد جنایات و توجه به عذاب و امر آخرت و تصدیق وعید، موجب خوف سالک می‌گردد.

در درجه دوم سالک از مکر الهی خائف است که مبادا حال حضور از او سلب شود و وصل تبدیل به هجران شود.

در درجه سوم به خاطر هیبت اجلال و عظمت حق، حالت خوف در خواب و بیداری به سالک دست می‌دهد؛ مثلاً حضرت موسی از تجلّی جلالی که از کوه پدید آمد به صعقه افتاد و بی هوش شد.

آنجا که سالک در راز و نیاز و مناجات است، مدد از تجلّیات جمالی می‌گیرد و حات قرب دارد؛ و آنجا که در خضوع و خشوع و وحشت است، از تجلّیات جلالی اشعه‌ی سوزان بهره می‌گیرد و حالت بُعد دارد؛ در واقع صفت تأدیبی دارد و در اماته‌ی نفس به سر می‌برد. (مقامات معنوی، ج 1، ص 104)

 

صاحب نظر

 

سـرمسـت پـر گشود و سبک سار بر پرید **** مرغی که آشیانه در این خاکدان نداشت

صاحب نظر کسی که در این پست خاکدان **** دست از سر نیاز سوی این و آن نداشت پروین اعتصامی

 

حقیقت وجود

 

به سبب تلبّس هر چیزی به ظاهر وجود و عدم، موجب تغیّر وجود و صفات حقیقی حق نیست، بلکه مبتنی بر تبدّل نسب و اضافات است. اگر کسی طرف راست کسی بنشیند، بعد برود طرف چپ بنشیند، نسبت راست و چپ عوض می‌شود، ولی خودش به حقیقت برقرار است. به خاطر تلبّس کثرات، حقیقت وجود، کمال نگیرد و به خاطر تلبّس به امور خسیسه و کوچک، نقصان نپذیرد.

نور آفتاب بر همه چیز تابد و هیچ تغییری به بساط نوریّت او راه نیابد. نه از مُشک، بوی گیرد و نه از گُل، رنگ و نه از خار، عار و نه از خارا، ننگ. (لوایح، عبدالرحمن جامی، ص 78)

 

ابجد (429-420) دعای جوشن کبیر

 

«من الیه یهرَب الخائفون 1131» «من به یستأنِس المریدون 1019» «من الیه یفزَع المذنبون 1182» «من به یفتخِر المحبّون 1524» «من الیه یقصِد المنیبون 529» «من فی عفوه یطمَع الخاطئون 1177» «من الیه یرغَب الزاهدون 1452» «من الیه یسکُن المؤمنون 559» «من الیه یلجَأ المتحیّرون 925» «من علیه یتوکَّل المتوکّلون 1254»

 

معارضات

 

در اسماء و صفات الهی تقابل است. قابض با باسط، فاصل با واصل، مُعطی با مانع.

رفع معارضات به این است که سالک از تقابل اسماء بگذرد. یعنی به مقام جمع برسد که مقام مشاهده‌ی حق است، بدون خلق. وقتی من و مایی از بین رفت، هر چه هست، اوست و هر چه بود، او بود. پس معارضات رفع شود.

 

در بـحرِ مـایی و مـنی افتاده‌ام، بیار **** می، تا خلاص بخشدم از مایی و منی

 

قطع معارضات، چشم پوشی از جزء است. به این معنی که عامل هر عملی، انتظار پاداشی دارد. عابد به عبادت، زاهد به زهد، عالم به علم. اگر سالک در عمل بی نظر و غرض باشد، آن وقت به مقام جمع می‌رسد و به تسلیم رسیده و نفس در فنا قرار گیرد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در جمله‌ای فرمود: «خدایا تو را به خاطر ترس از آتش جهنم و یا طمع در بهشت، عبادت نمی‌کنم بلکه تو را سزاوار بندگی یافتم». (مقامات معنوی، ج 1، ص 90)

 

دفع خوف در خوابیدن

 

ولید بن صبیح گوید: «شهاب بن عبد ربه به من گفت: به امام صادق علیه‌السلام از ناحیه‌ی من سلام برسان و به او بگو که در هنگام خواب ترسی به فلانی عارض می‌شود.

من این مطلب را به عرض امام رساندم. امام علیه‌السلام فرمود: «به او بگو هنگامی که می‌خواهد بخوابد معوذتین (سوره فلق و ناس) و آیة الکرسی را بخواند و آیة الکرسی بهتر است». (فلاح السائل، ص 281- آیة الکرسی طلسم عظیم القدر، ص 100)

 

سبب بی احوالی

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «کسی که از انجام کارهای خود ناتوان باشد، از احوال خود پشت کند. أدبر فی احواله. یعنی بی توفیقی در احوال او پدید آید». (غررالحکم، ج 2، ص 83)

 

آثار مسافرت

 

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «مسافرت کنید که اگر مالی هم به دست نیاوردید بر عقل (تجربه) شما افزوده می‌گردد». (مکارم الاخلاق، ص 124- سالنامه حدیثی نور، 1380)

 

هر نَفَسی به تجلّی دیگر (لوایح، عبدالرحمن جامی، ص 91)

 

ارباب کشف و شهود می‌بینند که حق در هر نَفَسی متجلّی است به تجلّی دیگر و در تجلّی او اصلاً تکرار نیست.

 

هستی که عیان نیست دو آن در شأنی **** در شأن دگر جلوه کند هر آنی

ایـن نـکته بـجو ز «کلُّ یومٍ فی شأن» **** گـر بایدت از کلام حق برهانی

 

حضرت حق را اسامی متقابله است، بعضی لطیفه و بعضی قهریّه و همه بر کار هستند و تعطیل در آنها نیست.

چون حقیقتی از حقایق امکانیّه به واسطه‌ی حصول شرایط و ارتفاع موانع مستعد وجود گردد، رحمت رحمانیّه او را دریابد و به تعیّنی خاص متجلّی شود. بعد به شبب قهر احدیّت که مقتضیِ اضمحلالِ تعیّنات است، آن تعیّن منسلخ گردد و دوباره مماثل تعیّن سابق رحمانیّه، رحمت افاضه شود و تعیّن به قهر مضمحل گردد و هم چنین این تبدیل‌ها ادامه دارد.

 

انواع عطاگر چه خدا می‌بخشد **** هر اسم عطیه‌ای جدا می‌بخشد

در هــر آنـی حـقیقت عالم را **** یک اسم، فنا، یکی بقا می‌بخشد

 

وجود منبسط

 

جَرّ و مَدّ و دَخل و خرج این نَفَس **** از که باشد جز ز جان پُر هـوس؟

گـاه جیمش می‌کند، گه حا و دال **** گاه صلحش می‌کند، گاهی جدال

 

دَم و بازدم و تصرّفات این نفس از کیست؟ مسلّماً از جان است و جان هر تصرّف و حرکتی از اراده‌ی الهی است. این جان، آن نفس را گاه به حرف جیم و حا و دال تبدیل می‌کند و گاهی حرف صلح و گاه ستیز می‌شود.

در این بیت مثنوی اشاره به مسأله‌ی وجود منبسط به قول حکما یا به قول عرفا، نفس رحمانی شده است. وجود منبسط آن است که بر هیاکل ماهیات و اعیان ثابتات جاری است که این وجود را همان صادر اوّل می گویند، و آن اصل وجود عالم است و روشنی حقّ است که در همه موجودات ساری و جاری است. به عبارت دیگر، در هر چیز به حسب خودش تجلّی کرده است. در عقل به صورت عقل، در نفس، نفس و در جسم به صورت جسم و در عَرَض به صورت عَرَض که اصطلاحاً آن را موجود لابشرط گویند. همانند نَفَس انسان است که در اصل و در مقامِ ذات، صوتی ساده است، امّا در هر مقطعی از مقاطعِ دهان، به یکی از حروف متعیّن می‌شود و ظاهر می‌گردد.

(شرح مثنوی، زمانی، ج 1، ص 958)

 

اقسام فتوّت

 

فتوّت، جوانمردی و آزاد زیستن است. فتوّت به خود آن است که فریب و وسوسه‌ی نفس خویش و زینت وی را نپذیری و به عیب خویش پردازی و نعمت سِتر بر خود بینی و از ترس نیاسایی. فتوّت با خلق آن است که آنچه از ایشان ندانی، ظنّ نبری و آنچه دانی بپوشی و بدان مؤمنان را شفیع باشی. فتوّت با حق آن است که به توانِ خود در بندگی بکوشی و از یاد وی نیاسایی و از جستن علم، سیر نیایی و به صحبت با نیکان او بپیوندی. (صد میدان، خواجه عبدالله انصاری، ص 21)

 

ابجد (439-430) دعای جوشن کبیر

 

«حبیب 22» «رقیب 312» «مثیب 552» «طبیب 23» «حسیب 80» «مجیب 55» «قریب 312» «مهیب 57» «خبیر 812» «بصیر 302»

 

مستمع و صاحب سخن

 

سعدی گوید:

«در مسجد جمعه‌ی شهر بعلبک (از شهرهای شام) بودم و روزی برای چند نفر پند می‌گفتم و آنان دلِ مرده و بی بصیرتی داشتند و حرف‌هایم در آنها اثر نمی‌کرد. آتش سوزِ دلم، هیزم تر آنها را نمی‌سوزاند. سخن به این آیه رسید که حق تعالی فرمود: «نحن اقرب الیه من حبل الورید. یعنی ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم»(سوره ق، آیه 16) ناگهان عابری از کنار مجلس ما عبور کرد و ته مانده‌ی سخنم را شنید و تحت تأثیر قرار گرفت. به طوری که نعره‌ای از دل برکشید و آن چنان خروشید که دیگران را تحت تأثیر قرار داد. آن‌ها با او هم نوا شدند و به جوش و خروش افتادند. سبحان الله که نزدیکانِ بی بصر، دور و دوران باخبر، د حضورند»!!

 

فهم سخن چون نکند مستمع **** قوّت طبع از متکلّم مـجوی

فسـحـت مـیـدان ارادت بیار **** تا بزند مرد سخنگوی گوی

 

یعنی اگر شنونده معنای گفتار را در نیابد، از گوینده انتظار قدرت سخن وری را نتوان داشت. پس باید میدان اشتیاق سخنگوی گشاده شود، تا با چوگان معنویت گوی سخن بزند. (حکایت‌های گلستان، ص 113)

فسحت: فراخی، گشادگی

 

علما سه دسته‌اند

 

عارف محقق فیض کاشانی (متوفی 1091) در کتاب مکنونه (کلمات مکنونه، فیض کاشانی، ص 339) در تقسیم علما می‌فرماید: «علما سه طایفه‌اند: یک طایفه آنآن‌که علم ظاهر دانند و بس. طایفه‌ی دیگر آنآن‌که علم باطن دارند و بس و طایفه‌ی سوم آنآن‌که هم علم ظاهر و هم علم باطن دارند.

طایفه‌ی اوّل مانند چراغ هستند که خود را سوزند و دیگران را افروزند که اینان کم‌اند. از محبت دنیا خالی باشند، بلکه دین را به دنیا بفروشند و صلاحیّت رهبری خلایق ندارند، ولی عوام بدیشان مهتدی می‌شوند و بالعرض منتفع می‌گردند. دسته‌ی دوم مانند ستاره روشنایی‌شان از خودشان تجاوز نکند و صلاحیت رهبری ندارند، مگر کم. چون علمِ باطن بی ظاهر به کمال نتواند بود.

و امّا گروه سوم مانند آفتابند که عالَمی را روشن کنند و سزاوار رهبری هستند، ولکن چون به پیشوایی درآیند محل طعن اهل ظاهر و اذیّت علمای اهل دنیا قرار می‌گیرند که نمی‌توانند ببینند دنیایی که معشوق ایشان است با دیگری باشد.

من آنم که خود دانم (حکایت‌های گلستان، ص 110)

یکی از بزرگان را در مجلسی بسیار ستودند و در صف نیکی‌های او زیاده روی کردند. او سربرداشت و گفت: «من آنم که خود می دانم (یعنی خودم را می‌شناسم، دیگران از عیوب من بی خبرند)».

 

طاووس را به نقش و نگاری که هست خلق **** تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش

 

مجالس صالحین

 

امام سجاد علیه‌السلام فرمود: «مجالس شایستگان، آدمی را به صلاح (نیکو شدن) فرا می‌خواند (مجالس الصالحین داعیة الی الصلاح)». (تحف العقول، ص 283- تقویم قدس 1382)

فلسفی؟(مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بیت 3278 تا 3286)

مولانا در مثنوی افرادی که به ظواهر و دلایل آشکار و استخراجات عقلِ جزئی، دل، بسنده کرده‌اند را به فلسفی تعبیر می‌کند و می‌گوید: «به فکر و گمان خودشان، نطق جامدات را قبول نمی‌کنند. پس اینان سر به دیوار بزنند. این حقایق را تنها اهل دل احساس می‌کنند».

 

نطق آب و نطق خاک و نطق گِل **** هست محسوس حواس اهل دل

 

تنه‌ی درخت نخلی که در مسجد پیامبر صلی‌الله علیه و آله در مدینه بود و ایشان به آن تکیه کرده و سخن می‌گفت، بعد از این که منبر درست کردند و پیامبر صلی‌الله علیه و آله دیگر به آن تکیه نکرد، ناله کرد و به نام ستون حنّانه معروف شد؛ اینان منکر ناله‌ی ستون چوبی هستند.

 

فلسفی، کو منکر حـنّانـه است **** از حــواس اولیاءِ بـیگانـه است

 

اینان نمی‌دانند که کفر درونی و فساد سبب شد که انکار حقایق کنند. در همان دَم که دیو را انکار می‌کنند، مغلوب دیو هستند.

 

فلسفی، مر دیو را منکر شـود **** آن رگ فلسف کُند رویش سیاه

 

اعتقاد

 

کسی که به ابلیس اعتقاد می‌بندد و به اعتقاد به او می‌نگرد به مرادی رسد! و آن‌که در پیامبر بی اعتقاد می‌نگرد، به عکس و خواری، گمراه می‌شود، هم چون ابوجهل. هر اعتقاد که تو را گرم کرد، آن را نگه دار. هر اعتقاد که تو را سرد کرد، از آن دور باش. (خط سوم، ص 615)

 

سریرت

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «کسی که نهان خود را درست نماید، خداوند آشکار او را اصلاح نماید (من اصلح سریرته اصلح الله علانیته)». (نهج البلاغه، کلمات قصار،415)

 

آثار طمع در نفس

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود:

 

۱. بپرهیزید از آز و طمع، که پست کننده‌ی نفس است.

۲. کسی که طمع را شعار خویش ساخته، نفس خود را به هلاکت انداخته است.

۳. از اسباب اصلاح نفس، کمیِ طمع است.

۴. کسی که جام طمع را نوشیده باشد، به نفس خود نیرنگ زده است.

۵. کسی که به نفس خود وعده‌ی دروغی طمع داده باشد، عطای دروغین به او رسد.

۶. کسی که نفس خویش را از پستیِ طمع پاک نکند، نفس خود را خوار کرده است.

۷. نفس خود را در اختیار فریب طمع مگذار و به دعوت کنندگان آز پاسخ مده، که این دو برای تو شقاوت و خواری کسب کنند.

۸. نفس خود را برای بیشتر از مقدار کفاف، به طمع نینداز که همیشه نفس افزونی خواهد و بر تو غالب شود. (غررالحکم، ج 2، ص 24 تا 31- باب الطمع)

 

عبرت‌ها

 

عِبَر جمع عبرت است. استبصار از عبر، بصیرت یافتن است. سالکِ مراقب، در حال دیگران از گرفتاری‌ها، ناکامی‌ها و پیش آمدها، نظر می‌افکند و سپس پند می‌گیرد و رو به حق می‌کند و متوجه حال خود می‌شود. حصول بصیرت، منوط به عقل و نور و حکمت است.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «آن‌که به حکمت رسید، عبرت حاصل کرد و آن‌که عبرت حاصل نمود، چنان است که گویی از حال گرفتاران واقف و در بین آنهاست».

پس سالک ارزش وقت را می‌داند و بندگی را می‌فهمد که چه طور پیاده کند. عبرت وقتی مؤثر واقع شود که قلب حیات پیدا می‌کند و سالک، ایّام وقت را خوب درک می‌کند و از هر نوع اغراض به سلامت در می‌آید. (مقامات معنوی، ج 1، ص 75)

 

پندار از عالم

 

تو پنداری که عالم جز همین نیست **** زمین و آسمانی، غیر از این نیست

چو آن کِرمی که در گندم نهان است **** زمـین و آسـمـانِ او هـمـان اسـت نظامی

 

ابجد (449- 440) دعای جوشن کبیر

 

«اقرب من کلِّ قریب 755» «ارفع من کلِّ رفیع 851» «احبّ من کلِّ حبیب 173» «اقوی من کلِّ قوی 373» «ابصر من کلِّ بصیر 735» «اغنی من کلِّ غنی 2261» «اخبر من کلِّ خبیر 1755» «اجود من کلِّ جواد 168» «اشرف من کلِّ شریف 1311» «أراف من کلِّ رؤف 708»

 

شادی به واسطه‌ی پیراهن

 

شیخ بهایی گوید: «صاحب دلی گفته است: یوسف به این جهت پیراهنش را از مصر برای پدرش یعقوب فرستاد که قصّه‌ی او با همین پیراهن آغاز شده بود. چون برادران یوسف پیراهن را آغشته به خون کرده و برای یعقوب آورده بودند، یوسف دوست داشت شادی پدرش نیز از همان چیزی باشد که غصّه‌اش از آن شروع شده بود». (کشکول، ص 144)

 

خوب شنیدن

 

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «هنگامی که نزد دانشمندی می‌نشینی، بر شنیدن حریص‌تر باش تا گفتن. خوب شنیدن را هم چون گفتن، فراگیر». (بحارالانوار، ج 1، ص 222- تقویم قدس،1382)

 

استشمام اعمال

 

چون بنده عملی را به ریا انجام دهد، بوی و آثارش در میان خلایق معلوم گردد و اگر عملش به اخلاص انجام گیرد، مردم از عمل پاک او بهره مند شده و به وی علاقمند می‌گردند.

روایت کرده‌اند که مردی در بنی اسرائیل بود و می‌گفت: «عبادت خدا کنم تا معروف شوم». مدّتی مبالغه در طاعات نمود، بعد که به میان مردم آمد، مردم به او گفتند: «این شخص ریاکار است».

پس آن مرد به نفس خود روی کرد و گفت: «خودت را به رنج انداختی و عمر را ضایع کردی. خوب است برای خدا عبادتم را خالص سازم».

پس از مدّتی به میان مردم آمد، مردم می‌گفتند: «این مرد چه قدر پرهیزگار و متّقی است». (عدة الداعی، (مترجم)، ص 244)

 

حمد

 

حمدِ قولی چیست؟ اقرار زبان **** حمدِ فـعلی؟ طاعت و اعـمال دان

حمدِ حالی اتّصاف جان و دل **** بر صفات پاک و برتر ز آب و گل اسیری لاهیجی

 

عبرت از چه چیز؟

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود:

 

۱. در دگرگونی‌های قضا و قدر عبرتی برای صاحبان عقل است.

۲. رساترین پندها، نظر به آرامگاه مردگان و عبرت از جایگاه بازگشت پدران و مادران است.

۳. از گذشتگان برای بازماندگان پند و عبرت است.

۴. پی در پی آمدن روزها عبرتی برای مردم است.

۵. کسی که از کارها عبرت گیرد، بر موارد و مصداق‌های آن آگاه شود. (غررالحکم، ج 2، ص 72، باب الاعتیار)

 

پهلوان جسم (حکایت‌های گلستان، ص 143)

 

کسی به پهلوانی ناسزایی گفت و پهلوان چنان بر سر ناسزاگو فریاد می‌کشید که بر اثر خشم، کف از دهانش بیرون می‌آمد.

صاحب دلی در حال عبور این واقعه را دید و گفت: «هزار مَن وزنه بلند می‌کند، ولی طاقت ناسزایی را ندارد».

 

لاف سر پنجگی و دعوی مردی بگذار **** عاجز نفس، فرومایه چه مردی، چه زنی

گرت از دست برآید دهنی شیرین کن **** مردی آن نیست که مُشتی بزنی بر دهنی

 

مقام عظمی

 

عثمان بن سعید عمری از جانب امام هادی و امام عسکری علیهم السّلام به وکالت و از جانب امام زمان علیه‌السلام به نیابت خاصّه رسید.

احمدبن اسحاق قمی گوید: «خدمت امام هادی علیه‌السلام رسیدم و عرض کردم زمانی که به عراق می‌آیم، همیشه امکان شرف یابی خدمت شما برایم میسّر نیست. در مواقعی که نمی‌توانم خدمت برسم، سخن چه کسی را بپذیرم و از چه کسی اطاعت کنم؟

امام علیه‌السلام فرمود: ابوعمرو (عثمان بن سعید) مورد وثوق و امین من است. هر چه بگوید چنان است که من گفته‌ام و آنچه برای شما نقل کند، مانند آن است که من برای شما نقل کرده‌ام. پس سخن او را بشنو و از او اطاعت کن».

احمدبن اسحاق گوید: «بعد از شهادت امام هادی خدمت امام عسکری علیه‌السلام رسیدم و آنچه امام هادی علیه‌السلام درباره‌ی عثمان بن سعید فرموده بود را نقل کردم. امام عسکری علیه‌السلام نیز فرمود: ابوعمرو، امین است و مورد وثوق امام گذشته بود و مورد وثوق من در حیات و بعد از مرگم می‌باشد. پس آنچه بگوید، چنان است که من گفته‌ام و آنچه به شما برساند، همانا از من به شما رسیده است.

بعد از شهادت امام عسکری از طرف امام زمان علیه‌السلام عثمان بن سعید به نیابت خاصّ منصوب شد. واقعاً به مقام بزرگی همانند او، کم رسیده‌اند. (شاگردان مکتی ائمه، ج 3، ص 26- قاموس الرجال، ج 6، ص 245)

 

عارف؟

 

عارف کسی است که خداوند صفت‌ها و نام‌ها و کردارهای خود را به شهود او رسانده و مشهود او ساخته باشد.

معرفت حالتی است که عارف از راه شهود، آن را به دست می‌آورد. (کشکول، شیخ بهایی، ص 104)

 

اعتذار (پوزش خواهی)

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود:

 

۱. عارف‌ترین مردم به خداوند کسی است که عذر مردم را بیشتر بپذیرد، اگر چه برای انها عذری نیابد.

۲. هرگاه تواناییِ پرداخت کم شد، بهانه جویی به وسیله‌ی عذرها بسیار شود.

۳. بدترین مردم کسی است که عذر نپذیرد و از گناه نگذرد (نادیده نگیرد).

۴. پذیرش عذر گناهکار از لوازم بزرگواری و زیبایی‌های خلق و خوی است.

۵. عذر خواهی مردم را بپذیر تا از برادری آنها بهره مند شوی».

(غررالحکم، ج 2، ص 101، باب الاعتذار)

 

یکی سپار

 

ای در دل تــو هزار مشکل ز هـمه **** مـشکل شود آسوده تو را دل ز همه

چون تفرقه دل است حاصل ز همه **** دل را به یکی سپار و بگسل ز همه عبدالرحمآنجامی

 

گِلِه از عیب جویی

 

گم گشته‌ای در پرتو چراغِ توفیق، به راه راستِ هدایت و به مجلس حق پرستان راه یافت و به برکت پاک نهاد پارسایان، صفات زشت اخلاقی او به ارزش‌های عالی اخلاقی تبدیل گردید.

عیب جوها در غیاب او هم چنان بد می‌گفتند که فلانی به همان حال سابق است و نمی‌توان به زهد وی اعتماد کرد. او زخمِ زبان رقیبان را طاقت نیاورد و به نزد یکی از فرزانگان عالی قدر رفت و از بدگویی مردم گِلِه کرد.

آن فرزانه گفت:

«شکر این نعمت چگونه می‌گزاری که تو از آنچه مردم می‌پندارند، بهتری! همه‌ی مردم نسبت به من کمال حسن ظنّ را دارند و بنده سراپا تقصیر می‌باشم. سزاوار است که من بیندیشم و اندوهگین شوم، تو چرا»؟(حکایت‌های گلستان، ص 126)

 

تفرقه و جمع

 

تفرقه عبارت از آن است که دل را به واسطه‌ی تعلق به امور متعدد پراکنده سازی. جمعیت آن است که از همه به مشاهده‌ی واحد پردازی.

جمعی گمان بردند که جمعیت در جمع اسباب است، در تفرقه ابد ماندند. فرقه‌ای به یقین دانستند که جمع اسباب از اسباب تفرقه است، دست از همه افشاندند. (لوایح، ص 52)

 

بارها حج گزارم

 

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «اگر خانواده‌ی مسلمانی را سرپرستی کنم، گرسنه‌ی آنان را سیر سازم، برهنه‌شان را بپوشانم، آبروی آنان را در میان مردم حفظ نمایم و مانع از آن شوم که به مردم رواندازند.

بی گمان این کارها نزد من خوش‌تر از آن است که بارها حج گزارم». (بحارالانوار، ج 99، ص 5- تقویم قدس سال 1382)

 

نداری و دارایی رنج‌اند

 

اگـــر دنــیــا نـبـاشد، دردمـندیـم **** وگــر بــاشد، به مــهـرش پـای بندیم

حجابی، زین درون آشوب تر نیست **** که رنج خاطرست، ارهست و گر نیست سعدی

 

آثار قناعت در نفس

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «کمک کارترین چیز برای اصلاح نفس، قناعت است. چگونه استطاعت اصلاح نفس خویش را دارد، کسی که به اندک قناعت نکند. کسی که نفس او قانع باشد، در حال فقر عزیز است. کسی که نفس او قانع شد، بر پاکی و پاکدامنی یاریش دهد. از عزّت نفس انسان، ملازم بودن با قناعت است. کسی که نفس خود را شناخت، سزاوار است که ملازم قناعت و عفّت باشد.

(غررالحکم، ج 2، ص 333)

 

اسرار و سخنان شما کو؟

 

نصرالدین، وزیر وقت و جمیع علما، شیوخ، عرفا، امرا و اعیان در مکانی حاضر بودند و هر یک در انواع علوم و فنون سخن می‌گفتند و بحث می‌کردند. شمس الدین تبریزی در کُنجی به حال مراقبت بود، ناگاه برخاست و گفت: «تا کی بر زین بی اسب سوار گشته و در میدان مردان می‌تازید؟ تا کی به عصای دیگران به پا می‌روید؟ این سخنآن‌که می گویید، سخنان مردم آن زمان در عهد خود بود که در مَسند نشسته بودند و از خود معانی می‌گفتند. چون مردان این عهد شمائید، اسرار و سخنان شما کو»؟

همه‌شان از شرمساری سر در پیش انداختند. بعد فرمود:

«بعضی کاتب وحی بودند و بعضی محل وحی. اکنون جهد کنید که هر دو باشید، هم محل وحی و هم کاتب وحی». (خط سوم، ص 622)

 

اسماء

 

بی اسم کسـی درک مسمّا نکند **** نام آر نبوَد تـمییز اشیا نکند

عقل آر چه مصفّا و مزکّی باشد **** ادراک اله جز به اسماء نکند شاه نعمت اله ولی

 

سرّ صُنع

 

گر اهل معرفتی هر چه بنگری خوب است **** که هرچه دوست کند، همچو دوست محبوب است

کــدام بـرگ درخـت است اگر نظر داری **** که ســرّ صُنـع الهـی بــر او نـه مـکـتـوب اسـت سعدی

 

کمال و استکمال (مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت 3204 تا 3216)

 

هر پیشه‌ای جلوه‌ای از کمال است و بودن نقایص بر آن پیشه از شکوه و کمال آن می‌کاهد. لباس‌های دوخته اثر کمال هنر خیاط است. تنه تراشیده و موزون چوب‌ها، اثر حرفه‌ی نجّار است. بیمار که شفا می‌یابد، اثر هنر علم طب و طبیب است.

در سلوک، هر کس که کمل خواهد، باید هنر خود را پیاده و رفع نقایص کند، آن هم دو اسبه و باشتاب در پی آن برآید.

 

هر که نقص خویش را دید و شناخت **** اندر استکمال خود، دو اسـبه تاخـت

 

از آنجایی که سالک در راه به خاطر کشف و حالی، گمان کند که به کمال رسیده، این خودبینی او را دچار غرور کند.

 

عــلّتــی بَـتَــر ز پــنــدار کـمـال **** نـیـست انـدر جـان توای ذو دلال

 

دردی بدتر از خود را در کمال دیدن نیست، ای صاحب ناز و کرشمه! بیماری ابلیس در این بود که خود را کامل و بهتر از حضرت آدم دانست. این مرض درون انسان‌ها هم هست، مگر به توفیق الهی و مجاهدت از بین برود.

 

عــلّت ابـلیس انـا خیری بُدَه سـت **** وین مرض در نفس هر مخلوق هست

 

پرنده آسمان

 

حسن بصری گفت: «سلمان فارسی به همراه میهمانی از شهر مدائن خارج شد. ناگاه به آهوانی رسید که در صحرا می‌گشتند و پرندگانی در آسمان پرواز می‌کردند. سلمان به آن‌ها فرمود: از میان شما، آهو و پرنده‌ای نزد من آید که مرا میهمانی رسیده و دوست دارم از او پذیرایی کنم.

پس هر دو آمدند. آن مرد گفت: سبحان الله! پرنده در آسمان مسخّر شماست؟ سلمان فرمود: از این در شگفتی؟ آیا دیده‌ای بنده‌ای از خدا اطاعت کند و خدا خواسته‌اش را نپذیرد»؟!(بحرالمعارف، ج 2، ص 362)

 

سماع

 

سماع به معنای آواز و خواندن شعر با صوت، ذکر شنیده شده، صیت و شهرت، نیکو نامی می‌آید. خواجه عبدالله انصاری در منازل السائرین می‌گوید: «حقیقت انتباه سماع است. کلام اگر به دل نشیند و اثر بخشد، شنونده از آن مُتّحِظ گردد که آن اثر حاصل انتباه باشد و آن را سماع گویند».

خداوند در سوره انفال، آیه 23 فرمود: «اگر خداوند در وجود آنها خیری می‌دهد، کلمات حق را به آنها می شنوانید. اگر بشنوند، آن‌ها به کلمات حق پشت کرده و از آن روگردان می‌بودند (لاسمعهم).

تبعیّت از انبیا و اولیا و قبولی اوامر و نواهی سبب می‌شود که دل به آگاهی برسد و شخص بیدار گردد. سالک با مراقبت در افعال، در وجود خود استعداد و قابلیت فیض را پدید می‌آورد. (مقامات معنوی، ج 1، ص 90)

سماع عامه‌ی مردم به این است که از روی تقوا نهی خداوندی را پاسخ مثبت دهند و با تلاش وعده‌ی الهی را اجابت نماید. و از روی بصیرت هرچه بر او از نعمت و نقمت وارد شود، همه را حق بداند.

سماع خاصّه به این است که مقصود خدا را در هر رمز مشاهده کند و در هر صدا بر غایت و مطلوب نهایی وقوف یابد و از لذّت بردن از تفرّق رها گردد.

سماع خاصّ الخاصّ به این است که از کشف و شهود اسباب را می‌شوید و کنار می‌گذارد و ابد را با ازل پیوند می‌دهد و نهایت را به اوّل باز می‌گرداند. (شرح منازل السائرین، شیروانی، ص 58)

 

خواهش و التماس (مثنوی معنوی، دفتراول، بیت 3899 تا 3918)

 

۱. ای خدا! ای دادرسِ استغاثه جویان، ما را هدایت نما.

۲. اگر بلایی بر تقدیر، امضا شده، از ما بگردان.

۳. اگر گرفتاریم، جز پناه و مدد تو پناهگاهی نیست.

۴. بدون امان تو کسی نتواند ما را از اعمالِ ناشایست نجات دهد.

۵. جان ما را به خودت واصل کن و الّا دچار کوری و زشتی می‌شویم، چه آن‌که مرده‌ی حقیقی کسی است که با تو اتّصال نداشته باشد.

۶. اگر کارهای بد ما سبب طعنه زدن تو می‌شود، این مقام شایسته توست.

 گر تو طعنه می‌زنی بر بندگان مر تو را آن می‌رسد، ای کامران

۷. اگر عیب و نقص و پارگی درماست، قدرت دوختن و برطرف کردن به دست توست.

۸. ما چون مصنوع تو هستیم و تو صانع ما، پس خواری و زبونی در ماست و تضرّع می‌کنیم. ما را از نفسمان نجات ده و الّا گرفتار اهرمن و گمراهی خواهیم بود.

 ما همه نَفسی و نفسی می‌زنیم ****گــر نـخواهی، ما هـمه اهرمنیم

 

آگاهم ده

 

 یا رب دل پــاک و جان آگــاهـم ده **** آه شـــب و گــریه‌ی ســحرگــاهــم ده

در راه خود، اوّل ز خودم بی خود کن **** آنگه، بی خود، ز خود به خود راهم ده عبدالرحمن جامی

 

دست تهی

 

سعدی گوید: «پارسایی را دیدم که سر بر درگاه خانه‌ی خدا می‌مالید و چنین مناجات می‌کرد: «یا غفور یا رحیم» تو دانی که از ظلوم و جهول چه آید؟

 

 عذر تقصیر خدمت آوردم **** که ندارم، به طاعت استظهار

 عاصیان از گناه توبه کنند **** عــارفان از عبادت استغفار

 

عابدان پاداش اطاعت خود را می‌خواهند و بازرگانان بهای کالای خود را می‌طلبند. من بنده امید آورده‌ام. به طاعت و به گدایی با دست تهی آمده‌ام، نه با کالا و تجارت. با من همان گونه که تو شایسته‌ی آن هستی رفتار کن». (حکایت‌های گلستان، ص 104)

خیر

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در کلمات قصار 414 نهج البلاغه درباره‌ی خیر فرمود:

 

۱. کار خیر را انجام دهید. (افعلوا الخیر)

۲. اندکِ آن را کوچک مشمارید، زیرا کوچکِ آن (نزد خدا) بزرگ (و پاداش) کمِ آن بسیار است.

۳. کسی از شما نگوید دیگری از من به انجام کار نیک سزاوارتر است که سوگند به خدا، دیگری سزاوار خواهد بود.

۴. (زیرا) هر یک از خیر و شر را اهل و دارنده‌ای است. هرگاه شما یکی از آن دو را رها کنید، اهلش آن را به جای شما انجام خواهند داد (و انجام دهنده سزاوار آن است).

 

مظلومانه می‌کشند

 

سقراط حکیم شاگرد فیثاغورث بود و پیوسته به ریاضت و پیراسته نمودن اخلاق و روی گردانی از دنیا مشغول بود. او در کوهی گوشه نشین و منزوی شد و بزرگان روزگار خود را به شرک و بت پرستی مشغول بودند، نهی می‌نمود. پادشاهِ وقتِ یونان را بر قتلش تحریک کردند. پس او را به زندان افکند و به او زهر خوراندند. وقتی سقراطِ بی گناه را می‌بردند تا بُکشند، زنش به شدّت گریه می‌کرد. سقراط پرسید: «چرا گریه می‌کنی»؟ گفت: «از این رو که تو را مظلومانه می‌کشند»! فرمود: «آیا می‌خواستی مرا ظالمانه بکُشند»؟!

 

الهام به سه چیز

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «هرگاه خدای سبحان صلاح بنده‌ای را خواهد کم سخن گفتن و کم خوراک خوردن و کم خوابیدن را به او الهام کند. (اذا اراد الله صلاح عبدالهمه قلة الکلام و قلة الطعام و قلة المنام)». (غررالحکم، ج 2، ص 340)

 

سه نوع تبتل

 

تبتل سه نوع است: بازگشتن از دوزخ به بهشت، از دنیا به آخرت و از خود به حق است.

بازگشت از دوزخ به بهشت؛ یعنی از حرام به حلال، از کینه به نصیحت و از دلیری به ترس کاری است.

بازگشت از دنیا به آخرت؛ یعنی از حرص به قناعت و از علایق به فراغت و از اشتغال به اِنابت آمدن است.

بازگشت از خود به حق؛ یعنی از دعوی به نیاز، از لجاجت به تسلیم و از اختیار به تفویض آمدن است. (صد میدان، میدان 26)

 

وجوب جهاد با نفس

 

پیامبر صلی‌الله علیه و آله عدّه‌ای را به جنگ فرستاد، چون بازگشتند فرمود: «آفرین به عدّه‌ای که به جهاد اصغر رفتند و جهاد اکبر بر آنان باقی است». کسی پرسید: «یا رسول الله! جهاد اکبر چیست»؟ فرمود: «پیکار با نفس».

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «نفسَت را به خاطر خودت به سختی (و مجاهده) بینداز. اگر چنین نکنی، کس دیگری خودش را به رنج نمی‌اندازد».

امام صادق علیه‌السلام به شخصی فرمود: «خودت طبیب نفسَت باش که مریضی برایت آشکار است و نشانه تندرستی را می دانی و به داروی بیماریت رهنمود شده‌ای. پس بنگر که چگونه درباره‌ی نفسَت رفتار می‌نمایی» و نیز در جایی دیگر فرمود: «نفسَت را همانند دشمنی که با او در جنگ وارد شده‌ای، قرار بده». پیامبر صلی‌الله علیه و آله هم دو قول دیگر دارد که می‌فرماید: «شدید (توانمند) کسی است که بر نفس خویش غالب باشد» و نیز «برترین جهاد آن است که شخص با نفس درون خود پیکار کند». (وسائل الشیعه، ج 6، ص 122، حدیث 1 تا 4 و 5 و 9)

 

جبّاریت

 

یکی از صفات حق تعالی، جبّاریت است. یک معنای جبّار شکسته بندی بوده و حق به بنده می‌گوید: «هر چه در طلب من بر هم شکنی، من به کَرَم خداوندیم درست کنم. اگر دلی را از بهر من خسته کنی، از خداوندی خویش دیه‌ی آن بدهم».

اگر مرید صادق، در این راه بر هم زند، حق در بازد. اگر به خاطر او ترک اقارب کرده و به مفارقت، خویش مجروح کرده، خداوند کرامت و ثوابی دهد و جابر شکستگی‌های ایشان باشد. (بحرالمعارف، ج 2، ص 16)

 

شادمانی آخرت

 

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «بر دو درب بهشت نوشته شده هر چیزی راهی دارد و راه رسیده به شادمانی در آخرت، چهار چیز است:

 

۱. دست محبت بر سر یتیمان کشیدن.

۲. بر بیوه گاه مهربانی کردن.

۳. سعی در برآوردن حوائج مسلمانان.

۴. دلجویی از تهی دستان و مساکین». (تقویم قدس 1382- فرائد السمطین، ج 1، ص 41)

 

یک ذات

 

تا چند حدیث جسم و ابعاد و جهات **** تا کی سخن معدن و حیوان و نبات

یــک ذات فـقط بـود محقق نه ذوات **** ایــن کـثرت وهمی ز شؤون است عبدالرحمآنجامی

 

ساعات شبانه روز (حکایت‌های گلستان، ص 134)

 

یکی از شاهان از عابدی عیالمند پرسید: «ساعات شبانه روز خود را چگونه می‌گذرانی»؟

عابد جواب داد: «همه شب را با مناجات و سحر را با دعا می‌گذرانم و همه روز در فکر مخارج اهل و عیال هستم».

شاه فهمید او تهی دست است. پس دستور داد مبلغی به اندازه‌ی کفاف زندگی به او بدهند.

 

 غم فرزند و نان و جامه و قوت **** بازت آرد ز سیر در ملکوت

 هــمه روز اتـّفــاق می‌سازم ****که بـه شب با خدای پردازم

شــب چـو عـقد نماز می‌بندم **** چــه خـورد بامداد فرزندم؟

 

احاطه ملزوم به لوازم (لوایح، عبدالرحمن جامی، ص 77)

 

احاطه‌ی حق به جمیع موجودات هم چون احاطه‌ی ملزوم است به لوازم و یا احاطه‌ی کل به جزءِ، یا ظرف به مظروف.

مراد اندراج اوصاف و لوازم در موصوف و ملزوم است، مانند اندراج نصفیّت و ثلثیّت تا عددهای بی پایان در ذات واحد عددی، که این نسب در وی مندرج هستند و اصلاً ظهور ندارند.

 

در ذات حق اندراج شأن معروف است **** شأن چون صفت است و ذات حق موصوف است

ایـن قـاعده یاد دار کانجا که خداست **** نـی جـزو و نـه کـل نـه ظرف نی مظروف است

 

اعتصام

 

در سوره‌ی نساءِ، آیه 146 خداوند فرمود: «واعتصموا بالله. یعنی به خداوند چنگ زنید» و در سوره‌ی آل عمران، آیه 103 نیز فرمود: «واعتصموا بحبل الله. یعنی همگی به ریسمان خدا چنگ زنید».

اعتصام به چند معنا می‌آید. مثلاً گویند: «آن چیز را به دست گرفت»، «او ملازم و رفیق خود شد» «او به سبب حق از معصیت امتناع نمود» «پناه بردن به خدا به سبب طاعت و عبادت».

اعتصام چنگ زدن به اسباب است که همه‌ی آیات و نشانه‌هایی که خدا بر بندگان نازل کرده را شامل می‌شود. مانند احکام، آیات، کتاب، صفات خوب، ولایت، نبوت و ... . پس با تمسّک جستن به هر چیزی که انسان را به خدا می‌رساند و مقرّب می‌سازد، می‌توان اعتصام را تشریح کرد.

خواجه عبدالله انصاری فرمود: «اعتصام بحبل الله یعنی مبادرت کردن بر طاعات و مراقب بودن بر اوامر الهی و اعتصام بالله آن است که از هر موهوم بالا رود و پشت سر بگذارد و از هر تردید و شک رهایی و تخلّص یابد». (مقامات معنوی، ج 1، ص 79)

 

دامن دوست به دست آر، وز دشمن بگسل **** مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

 

مجاهده‌ی نفس

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «برای شخصی خردمند شایسته است که:

 

۱. در هر حالی از طاعت پروردگار خود بی کار نباشد.

۲. بر پیکار کردن با نفس خویش بی کار نباشد. (مجاهدة نفسه)». (غررالحکم، ج 2، ص 45)

 

تنها روی

 

اوّل فــطرت کــه پــدیــد آمـــد **** از هـمه کس فـرد و وحـید آمدی

عــاقــبــتِ کــار کــزیـن جــا روی **** از هــمه شک نیست که تنها روی

این همه بنده و گره از بهر کیست؟ **** وین همه آمیزش و پیوند چیست؟

هــرکـه به مشغولیت اندر ره است **** غــول ره تــوست، خدا آگه است

 

خود را فراموش کن

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «خدای سبحان را از روی بی خبری یاد مکن و از روی بازیچه و بازی فراموشش مکن. به طور کامل او را یاد کن که دلت با زبانت و درونت همراه باشد. هرگز او را به صورت حقیقی ذکر نخواهی کرد تا آن گاه که در هنگام ذکر و یاد او خود را فراموش کنی و نیابی او را در کار خود (یعنی همه کارت را فراموش کنی و فقط به یاد او باشی)». (غررالحکم، ج 1، ص 340)

 

آثار سوء عتاب

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «بسیار عتاب (تندی و سرزنش) مکن که کینه به بار آورد و به دشمنی بیانجامد. کسی که روزگار را سرزنش کند، ملامتش به درازا کشد (و همیشه باید دنیا را سرزنش کند)». (غرالحکم، ج 2، ص 77، باب العتاب)

 

دفع خاطره‌های بد

 

امام علی علیه‌السلام فرمود: «دل‌ها را خاطره‌های بدی است و عقل‌ها آن‌ها را از آن اندیشه باز می‌دارند. (انّ القلول خواطر سوء و العقول تزجرعنها)(غررالحکم، ج 2، ص 321)

 

آرزومند تو

 

شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست **** وین جان به لب رسیده در بند تو نیست

گــر تــو دگری بــه جـای من بگزینی **** مــن عــهد تو نشکنم که مانند تو نیست سعدی

 

عارف بالله

 

عبدالواحد بن زید گوید: «با عدّه‌ای در راه شام می‌رفتیم. ناگاه به مرد سیاه پوستی برخوردیم که هیزم حمل می‌کرد. گفتم: ای سیاه، پروردگار تو کیست؟ گفت: به مثل منی چنین می گویی!

سپس سر به آسمان برداشت و گفت: خدایا، این هیزم را طلا کن، ناگاه طلا شد. بعد عرض کرد: خدایا آن را به هیزم باز گردان.

به همان حالت اوّل بازگشت. پس فرمود:

از عارفان بخواهید، زیرا عجایب آنان پایان نپذیرد.

یکی از همراهان به نام ایّوب گفت: من از این بنده‌ی سیاه سرگردان و شرمنده ماندم. تا آن زمان از هیچ کس شرمندگی نبرده بودم.

من گفتم: آیا طعامی با تو هست؟ اشاره‌ای کرد و در برابر ما جامی که در آن عسل بود از برف سفیدتر و از مُشک خوش بوتر پیدا شد و گفت: بخورید. سوگند به کسی که جز او خدایی نیست، این عسل از شکم زنبور به عمل نیامده است.

چون خوردیم مانند آن ندیده بودیم. سپس سیاه فرمود: عارف نیست کسی که از آیات (خارق العاده) تعجّب کند. هرکه تعجّب کند، از خدا دور است و هرکه از دیدن آیات عناد ورزد، جاهل به خداست». (بحارالمعارف، ج 2، ص 363)

 

علم اهل دل و اهل تن

 

علم‌های اهل دل، حمالشان **** علم‌های اهل تن، أحمالشان

 

علم‌های اهلِ دل حمل کننده‌ی آنان می‌باشد، چه آن‌که بر آن سوار و به حق می‌رسند. امّا علم‌های اهلِ تن بار گرانی است که به رنج تحصیل به دست آورند و بر دوش آنان سوار است و آنان را به شک می‌رساند. هر وقت علم به تقلید و زحمت تن به دست آید، بار گرانی است و چون از راه کشف به دست آید، یاور و همیشه همراه او خواهد بود.

 

علم چون بر دل زند یاری شود **** علم چون بر تن زند باری شود

 

برای همین است که خداوند در سوره جمعه، آیه 5 فرمود: «کسانی که الفاظ تورات را حفظ کردند و به حقیقت تورات نرسیدند همانند خرهایی هستند که کتاب‌ها بر پشت خود دارند».

علمی که از طرف خدا و بی واسطه، همانند وحی و الهام به انسان نرسد مانند رنگ ارایش گران است که بر صورت و دست می‌مالند، ولی دوامی نخواهد داشت. لذا اهل صورت به لَقلَقه‌ی زبان به کلمه «هو» اکتفا نموده‌اند. ولی اهل حقیقت به نوشیدن جام معرفت و محبت به حقیقت را یافتند. (مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت 3445 تا 3453)

 

ندهد رایگان!

 

هـر لـحظه، هـاتفی به تو آواز می‌دهد **** کائن دامـگه نـه جای امانست، الامان

داد دستگاه توست به دست جهان مده **** کائن گنج خانه را کس ندهد رایـگان خاقانی

 

خوف و رجاء

 

خوف و رجاء به مثابه دو قدم هستند که ساکنان طریق را بدان قطع منازل و مراحل کنند. به قدم خوف از مهالک وقوف می‌گذرند و گاهی به قدم رجاء از یأس راه به در می‌برند. علّت خوف، نفس و علّت رجاء، حق است.

خائف، خوف دارد که مبادا تکالیفی که به عهده‌ی اوست خوب نتواند انجام دهد و به عذاب دچار شود. ولی راجی، فقط به کرم خدا امید و طمع دارد. بعضی خوف را به تجلیات جلالی و رجاءِ را به تجلیات جمالی نسبت داده‌اند. امّا در مقام کمال، خوف باقی نمی‌ماند. خوف به هیبت اجلال مبدّل می‌شود. اگر بگوییم علّتِ خوف، جلال حق است و عظمت و قدرت موجب خوفِ سالک بوده، لازمه‌اش این است که هر قدر سالک رو به کمال رود، باید خائف‌تر گردد و حال آن‌که چنین نیست.

رجاءِ حرارت خوف را فرو می نشاند و سبب می‌گردد که سالک به ناامیدی گرفتار نشود. حدّ رجاءِ تا سر حدّ لقاءِ است، چون لقاءِ حاصل شود، رجاءِ زایل می‌گردد. پس خوف و رجاء دو بال در راه سلوک هستند که سالک با آن دو حرکت می‌کند. اگر به فنای نفس برسد، دیگر این دو بال، انگار شکسته خواهد شد. (مقامات معنوی، ج 1، ص 129) البته این نکته ضروری است که قالب‌های ذاتی نفوس در این دو صفت هم منحصر به فرد است. چنآن‌که حضرت یحیی علیه‌السلام، خوفی و حضرت عیسی علیه‌السلام رجائی بود.

 

چوپان مطیع

 

ابراهیم ادهم گفت: «به چوپانی گذشتم و گفتم: آیا جرعه‌ای آب یا شیر نزد تو هست؟ گفت: آری، کدام یک را بیشتر دوست داری؟ گفتم: آب. پس با عصایش به سنگ سختی که هیچ شکاف نداشت زد، پس آب از آن جوشید که از برف سردتر و از عسل شیرین‌تر بود.

من در شگفت شدم. گفت: تعجّب مکن، چون بنده از مولایش اطاعت کند، همه چیز از او اطاعت خواهند کرد». (بحرالمعارف، ج 2، ص 361)

 

حمد و ثنای تو

 

آنـجا که کـمال کـبریـایی تو بود **** عـالَـم نَمی از بحر عطای تو بود

ما را چه حدّ حمد و ثنای تو بود **** هم حمد و ثنای تو سزای تو بود عبدالرحمآنجامی

 

وجود

 

هستی به قیاسِ عقلِ اصحاب قیود **** جـز عـارض اعـیـان حـقایـق ننمود

لـکـن بـه مکاشفات ارباب شهود **** اعیان همه عارضند و معروض وجود

   

لفظ وجود را به حقیقتی گویند که هستی وی به ذات خود است و هستی باقی موجودات به وی، که در حقیقت غیر از وی موجودی در خارج نیست و باقی موجودات عارض اویند و قائم به وی هستند. (لوایح، عبدالرحمن جامی، ص 68)

پس اعیان (موجودات) عارض وجود هستند و آنچه دیده می‌شود با پوششی از نور هستند که لباس ممکن را پوشیدند، نه آن‌که ممکن از واجب جدا است. چه آن‌که نور اصلی خورشید به اهل زمین می‌رسد نور است، امّا به تناسب اشیا، انوار او جلوه گرند و فروغ دارند.

 

صفات و ذات

 

صفات حق آیا غیر ذاتند یا عین آنند؟ به حسب آنچه عقول از آن می‌فهمند و بر حسب مفهوم علم و قدرت و اراده و بصیرت با یکدیگر متغایرند، پس عین ذات نیستند. امّا به حسب تحقق و هستی عین ذاتند. به آن معنا که آنجا وجودات متعدّد نیست، بلکه وجودی است واحد، و اسما و صفات، نَسَب و اعتبارات اویند.

خفای حق به اعتبار اطلاق ذات است و ظهور به اعتبار مظاهر و تعیّنات. به اعتبار این که حق بر خود تجلّی نمود، علم، مقتضی عالمیّت و معلومیّت شد. امّا ذات از همه‌ی اسما و صفات و اضافات مُعَرّ است. امّا به اعتبار توجه به عالم ظهور پیدا و محقق گشت. تقدّم ذاتی و اوّلیّت به بطون است نسبت به ظهور.

نور مستلزم ظاهریّت و مظهریّت است که در مقام واحدیت پیدا می‌شود. (لوایح، عبدالرحمن جامی، ص 69 و 70)

 

غنای مطلق

 

هر شأن و صفت که هستیِ حق دارد **** در خود همه معلوم و محقق دارد

در ضمن مقیّدات محتاج به خویش **** از دیــدن آن غــنای مطـلق دارد عبدالرحمن جامی

 

طریقه ثامن الائمه

 

امام رضا علیه‌السلام فرمود: «هرگاه مردم به راست و چپ روی آورند، تو بر راه، پای بند باش، که هرکس ملازم (همراه) ما باشد، همراه او خواهیم بود. هرکس از ما کناره گیرد ما از او کناره گیریم». (بحارالانوار، ج 2، ص 115- تقویم قدس 1382)

 

دهان همانند دوزخ (شرح مثنوی، زمانی، ج 2، ص 22)

 

ای دهان، تو خود دهانه‌ی دوزخی **** وای جهان تو بر مثال برزخی

 

معنای شعر مولانا این است که‌ای دهان، تو دهانه‌ی دوزخی و ای جهان، تو نیز همانند برزخ می‌مانی. دهان به دوزخ تشبیه شده است. چراکه حرصِ آدمی سیری پذیر نیست. هر چه به کامِ مادیِ تن بریزی، باز هم زبانه فزون خواهد بود. در قرآن سوره ق آیه 30 آمده است: «روزی که دوزخ را گوییم: آیا سیر گشتی؟ گوید: آیا بیش از این هست»؟

در مصراع دوم، جهان به برزخ تشبیه شده است. از آن رو که این عالم در حقیقت وجود ظلّی واضافی دارد، نه حقیقی. یا از آن رو که دنیا سرای درنگ و ماندگاری نیست. چنآن‌که برزخ نیز عالمی موقتی و گذر است.

 

چیست

 

چون در ازل وجود یکی ثابت است و بس **** این مبحث وجود و عدم در میانه چیست؟

ای دل اگـر زمـانه به کـامت نشد، مَــنال **** از بـخت خـود، بنال گناه زمانه چیست؟ میرزا سلیمان

 

ذکر سجده نماز آقای قاضی

 

. عالم ربانی سید علی آقا قاضی در آخرین سجده نماز واجب روزانه این ذکر را می‌خواندند: (آیة الحق، محمد حسن قاضی، ج 2، ص 61)

«عُبِیدُکَ بِفِنائِک، مِسکینُکَ بِفِنائِک، فَقیرُکَ بِفِنائِک، یا لا الهَ الّا انت، سبحانَکَ إِنّی کُنتُ مِنَ الظالِمین».

 

نداشتن کفش

 

شکرو قدر نعمت وقتی دانسته می‌شود که انسان به آن‌که این نعمت را ندارد به دقّت و عبرت بنگرد.

سعدی در گلستان گوید: «هرگز از سختی زمان ننالیده بودم و چهره در هم نکشیده بودم، جز آن هنگام که کفش‌هایم پاره شد و توان مالی برای خرید نداشتم. با دلتنگی به مسجد جامع کوفه رفتم. دیدم یک نفر پاهایش قطع شده است. به خود گفتم: او پا ندارد. اگر من کفش ندارم، پا که دارم. پس صبر می‌کنم». (حکایت‌های گلستان، ص 164)

 

توحید افعالی

 

در جنگ خندق که امیرالمؤمنین علیه‌السلام بر سینه‌ی عمرو بن عبدود نشست که سرش را از تن جدا کند، عمرو آب دهان انداخت. امام از روی سینه‌اش برخاست تا خشم خود را فرو نشاند. بعد برای خدا آمد بر سینه‌اش نشست تا سر او را جدا کند.

عمرو از امام سؤال کرد، چرا فرصت می‌دهی و سریع اقدام نمی‌کنی؟ مولانا از زبان حال امام به توحید افعالی چنین نقل کرده است:

 

1. من شمشیر برای خدا می‌زنم و مأمور جسمم نیستم.

2. من شیر حق هستم، نه شیر هوی و هوس.

3. من مانند تیغ در دست حقّم و زننده، آن آفتاب حقیقی است.

4. من سایه‌ام، سرور و آفتاب عالم تاب، اوست.

5. من دربان اویم و حجاب برای نیستم.

6. تیغ من جز به حق خونی نمی‌ریزد.

7. من کوهم که از بنیاد آن شاه حقیقی‌ام.

8. جز به یاد اراده او حرکت نمی‌کنم.

9. عشق او مرا سردار لشکر کرده است.

10. غضب را بسته‌ام و با تقوا آن را مهار کرده‌ام.

11. بار حلم، گردن غضب را زده است.

12. چون درآمد در میان، غیر خدا تیغ را، اندر میان کردن سزا

 

یعنی چون مسئله‌ی غضب پیش آمد، غرض نفسانی پدیدار شد و غیر خدا بُروز کرد. برای همین شمشیر در غلاف کردم تا محبّت و دشمنی‌ام برای خدا خالص باشد.

 

13. من مملوک او و او مالک من است، پس غرض شخصی در اعمالم راه پیدا نمی‌کند.

14. کارم از روی مشاهده است، نه از روی اجتهاد و تقلید و خیال و گمان.

15. پیشوای من خورشید حقیقت است که مرا رهبری کند، لذا اگر به پرواز درآیم و یا باری بر دوش بکشم، می دانم به کجا بروم و چه طور آن را بکشم.

ور کشم باری، بدانم تا کجا **** ماهم و خورشید پیشم پیشوا (مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بیت 3787 تا 3809)

 

علائم شناخت خداوند

 

مردی بلند شد و از امیرالمؤمنین علیه‌السلام سؤال کرد: «یا امیرالمؤمنین به چه چیزی خدا را شناختی»؟

فرمود: «به آنچه قصد کردم، او فسخ کرد و به آنچه همّت گماشته بودم، شکست و حائلی بین من و مقصودم واقع کرد. عزم کاری را کردم، قضا بر خلاف آن بود، پس دانستم که او مدبّر من است». (توحید، شیخ صدوق، ص 288)

 

واحدیت

 

تعیّن اوّل، وحدتی است صرف و قابلیتی محض است، چه قابلیت تجرّد از جمیع صفات و چه اتّصاف به همه.

به اعتبار تجرّد از جمیع اعتبارات، مرتبه احدیت است که بطون و اوّلیت و ازلیّت را مر او راست.

و به اعتبار اتّصاف او به جمیع صفات و اعتبارات، مرتبه واحدیت است که ظهور و آخریت و ابدیت را مر او راست.

اتّصاف ذات به مرتبه واحدیت، خواه مشروط به تحقق خارجی باشد مانند خالقیت و رازقیت و خواه مشروط نباشد مانند حیات، علم، اراده؛ در هر صورت، صورت متلبّس به اسماءِ و صفات و تلبّس ظاهر وجود به آنها موجب تعدّد وجودی نیست. (لوایح، عبدالرحمن جامی، ص 72)

 

شأن ذات تو

 

ای در همه شأن ذات تو پاک از همه شین **** نی در حق تو کیف توان گفت نه این

از روی تـعقّل هـمه غـیـرنــد صـفات **** با ذات تـو وز روی تـحـقق همه عین عبدالرحمآنجامی

 

سجده غیر نماز

 

امام سجاد علیه‌السلام به صحرا رفت و یکی از غلامانش در تعقیب او برآمد و او را روی سنگ ناهمواری در سجده دید که مشغول این ذکر است: «لااله الّا الله حقاً حقاً، لااله الّا الله تعبداً و رقّاً، لااله الّا الله ایماناً و صدقاً»

غلام گفت: «ذکر سجده‌ی امام را شمردم، هزار مرتبه بود». (وسائل الشیعه، ج 4، ص 981)

 

خوف

 

خوف حالت اضطرابی است که از برخورد به چیزی مکروه و یا از مشاهده‌ی منظره‌ای وحشت آور به شخص دست می‌دهد. خوف نوعاً در اموری است که هنوز واقع نشده و انتظار وقوع آن هست. سالک هر قدر به حق نزدیک‌تر می‌شود، ضعف او کمتر می‌شود. خوف از ضعف نفس و دور بودن از حق است. چون به کمال برسد، خوف از او می‌رود.

حق تعالی فرمود: «فمن تبع هدای فلا خوف علیهم». یعنی هرکس من آنها را هدایت و راه نشان دادم، خوفی بر آنها نیست». (سوره بقره، آیه 38) و در سوره یونس، آیه 62 فرمود: «ان اولیاء الله لا خوف علیهم». یعنی همانا اولیای الهی (دوستان خاصّ خدا) خوف بر آنان نیست.

چون در مقام کمال، دارایی موهوم از شخص سلب می‌گردد، پس علّتی برای خوف نیست و این که از ظلمت خارج شده و به نور واصل شده است. نکته‌ای که باید گفت این است که علّت خوف در مراحل سیر و سلوک مختلف می‌گردد. (مقامات معنوی، ج 1، ص 102)

 

مپوش چهره

 

با گُلـرخ خـویش گفتم ای غنچه دهان **** هر لحظه مپوش چهره چون عشوه دهان

زد خنده که من به عکسِ خوبانِ جهان **** در پرده عـیان بـاشـم و بـی پرده نهان عبدالرحمآنجامی

 

سجده نماز مستحبی

 

حفض بن غیاث گوید: «امام صادق علیه‌السلام را دیدم در کوفه از لابه لای نخل‌ها می‌گذشت تا به نخلی رسید. پس وضو گرفت و به نماز ایستاد و رکوع انجام داد و در سجده پانصد مرتبه این ذکر (سبحان ربّی الاعلی و بحمده) را تکرار کرد». (شاگردان مکتب ائمه، ج 3، ص 385)

 

خطبه اشباح

 

خطبه 90 نهج البلاغه معروف به اشباح درباره‌ی توحید و آفرینش و مخلوقات است. مردی از حضرت علی علیه‌السلام درخواست کرد که حق تعالی را توصیف کند تا محبّت و معرفتش به خدا زیاد گردد.

حضرت از سؤال او ناراحت شد، پس دستور داد مردم به نماز جماعت حاضر شوند. همگی آمدند، به طوری که جا نبود. حضرت در حالی که رنگش متغیّر شده بود، بالای منبر مسجد کوفه تشریف برد و پس از حمد خداوند و درود بر پیامبر صلی‌الله علیه و آله این خطبه را بیان فرمود.

در رابطه با تغییر رنگ حضرت، در حالی که سؤال در ظاهر خوب و به جا بود، گفته‌اند: «سائل عقیده به شناخت ذات خدا و دیدن به رؤیت چشم ظاهری داشت»، لذا فرمود: «عظمت خدای را به اندازه‌ی عقل خود اندازه مکن تا از هالکین نشوی».

 

پیری و ملکات

 

علمای اخلاق گویند: «هر صفتی که در انسان ملکه شود، بیرون کردن آن بسیار مشکل است».

پیرمردی با ریش سفید گریه می‌کرد و می‌گفت: «با اینکه شهوت از من رفته، امّا نمی‌توانم به زنان نامحرم نگاه نکنم»!!

ملهبی گوید: «نزد منتصر، خلیفه عباسی (م 248) بودم که پیرمرد فرتوتی به نام جمّاز وارد شد. خلیفه به من گفت: از او بپرس که در وجود او چیزی برای زنان باقی مانده است؟ من این مطلب را از او پرسیدم.

پیرمرد گفت: آری، گفتم: آن چیست؟ گفت: دلّاکی‌شان را بنمایم. منتصر از این سخن او چنان خندید که به پشت افتاد». (کشکول، شیخ بهایی، ص 141)

 

صورت عالم

 

نزد امام صادق علیه‌السلام این گفته‌ی پیامبر صلی‌الله علیه و آله که فرمود: «نظر به صورت عالم عبادت است» ذکر شد. امام فرمود: «منظور، عالمی است که هرگاه نظر به او بیفکنی، به یاد آخرت افتی و کسی که این خصوصیت را نداشته باشد، احتمال فتنه در او می‌رود». (گوهر شب چراغ، ص 198)

 

از اوست

 

به جهان خرّم از آنم که جهان خرم از اوست **** عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

سـعدیـا سـیل فـنا گـر بـکَـنَد خـانـه‌ی عمر **** دل قـوی دار کـه بنیاد بنا محکم از اوست سعدی

 

سبک نماز شب آقای قاضی

 

مرحوم حجة الاسلام آقا سید هاشم رضوی هندی (م 1371 هـ ش) از شاگردان مرحوم عارف کامل سید علی آقا قاضی بود. ایشان نقل می‌کرد که سبک نماز شب آقای قاضی، همانند نماز شب خواندن رسول خدا صلی‌الله علیه و آله بود. آقای رضوی می‌گفت:

«آقای قاضی شب‌ها کمی می‌خوابید، بعد برمی خاست و چهار رکعت از نافله‌ی شب را می‌خواند. سپس کمی می‌خوابید، باز برای مرتبه‌ی دوم بیدار می‌شد و چهار رکعت دیگر می‌خواند. باز کمی می‌خوابید و برای بار سوم بیدار می‌شد و سه رکعت بقیه‌ی نماز را می‌خواند».

بعد فرمود: «من نیز مدّتی در نجف به این سیره نماز شب می‌خواندم».

 

یقین از صفت رضا پایین‌تر است

 

امام زین العابدین علیه‌السلام فرمود: «بالاترین درجه‌ی یقین، پایین‌ترین درجه‌ی رضا است» و امام رضا علیه‌السلام فرمود: «در میان مردم چیزی کمتر از یقین تقسیم نشده است». (ما قسّم فی الناس شیء أقلّ من الیقین)(به نقل از کافی، ج 2، ص 52 و 62)

 

بازگشت همه به اوست

 

در اینکه رجوع و بازگشت و ملاقات همه به خداوند است، از مسلّمات می‌باشد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نهج البلاغه، خطبه 108 فرمود:

«هر که بمیرد به سوی او بازگشت کند. خدایا همه را وعده گاهی! پس نجاتی غیر از تو نیست، مگر به تو و دست قدرتت پیشانی هر جنبده ای را بسته و بازگشت هر نَفسی به سوی توست».

در خطبه 181 فرمود: «حمد از آن حق تعالی است که بازگشت همه‌ی مخلوقات و عاقبت کارشان به سوی اوست» و در حکمت 95 فرمود: «ما مُعترفیم که او مالک و ما مملوک و بنده‌ی اوییم. اعتراف می‌کنیم که ما فانی و از بین رفتنی هستیم و به سوی او باز می‌گردیم».

امام در نامه 12 به معقَل بن قیس ریاحی که از یارانش بود نوشت: «از خدایی که تو را راهی جز ملاقات با او و پایانی برای غیر او نیست، بترس».

 

علامت مؤمن

 

شخصی به امام صادق علیه‌السلام عرض کرد به چه چیزی مؤمن می‌داند که مؤمن است؟ امام فرمود: «اوّل تسلیم خدا باشد و سپس به هرچه بر او از شادی و ناخشنودی وارد می‌شود، راضی باشد». (به نقل از کافی، ج 2، ص 128)

 

چه طور خدا را شناختی؟

 

از امیرالمؤمنین علیه‌السلام سؤال شد: «چه طور خدا را شناختی»؟

فرمود: «به آنچه خداوند مرا بدان شناسانده است».

گفته شد: «چگونه خداوند خود را به شما شناسانده است»؟

فرمود: «هیچ صورتی همانند او نیست. به حواسّ در نیاید. قیاس به مردم نمی‌شود. با اینکه دور است، نزدیک است و با نزدیکی‌اش دور است. برتر از همه چیز است و هیچ چیزی از او بالاتر نیست. جلو و پیش روی هر چیزی است و از او جلوتر چیزی نیست.

داخل در اشیاءِ است، نه مانند داخل شدن چیزی در چیز دیگر. خارج از اشیاءِ است، نه مانند خارج شدن چیزی از چیز دیگر. منزّه است خدایی این چنین که غیر او خدایی نیست». (توحید، شیخ صدوق، ص 285)

 

صدّیقین کیانند؟

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «از جمله چیزهایی که خداوند عزّوجل به حضرت موسی علیه‌السلام وحی کرد، جملات زیر بود که فرمود:

خلقی را خلق نکردم که نزدم محبوب‌تر از بنده‌ی مؤمنم باشد، چه آنکه او را به آنچه برایش خیر است مبتلا کرده و آنچه برایش ضرر دارد را از او دور می‌کنم و من به آنچه مصلحت بنده‌ام در آنست، داناترم. پس باید که بنده‌ام بر بلایم صبر کند و بر نعمت‌هایم سپاس گزار باشد و به قضا (و قدرم) راضی باشد، تا نام او را در زمره‌ی صدّیقین بنویسم، آن گاه که عمل به رضایتم (خشنودی‌ام) کند و فرمان مرا اطاعت نماید». (به نقل از کافی، ج 2، ص 61)

 

نویسنده عمر و روزی

 

تواناست آخر خداوند روز **** که روزی رساند تو چندین مسوز

نگارنده‌ی کودک اندر شکم **** نـویـسنده‌ی عـمر و روزیـست هم سعدی

 

واحد، احد

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در خطبه 65 فرمود: «هر واحد و تنهایی جز خدا اندک است».

در خطبه 152 فرمود: «او یکی است، نه یکی از مقوله‌های اعداد که قابل شمارش باشد».

در خطبه 227 و 228 فرمود: «او واحدست نه به شمارش. کسی او را مکیّف به چیزی کند، واحد ندانست». و در همان خطبه فرمود: «بعد از فانی شدن دنیا، تنها حق تعالی است که وجود دارد و چیزی با او نیست، چنآن‌که قبل از خلق مخلوقات، تنها بوده است».

در خطبه 162 فرمود: «همه پیشانی‌ها او را سجده کنند و لب‌ها به واحدیت (توحید) او مشغولند».

 

راحت رسان

 

تو گر توفیق داری هم بـر آن باش **** نکو خواه و به کس راحت رسان باش

به لطف و مرحمت دل‌ها نگه دار **** کـس از دسـت و زبـان خــود مـیازار نظامی

 

درستی رأی

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «سه چیز بر درستی رأی دلالت دارد: اوّل نیکو ملاقات نمودن. دوم نیکو شنیدن. سوم نیکو پاسخ دادن». (به نقل از تحف العقول، ص 323)

 

پیر کهن

 

ز تدبیر پیر کهن بر مـگرد **** که کار آزموده بوَد سالخورده

جوانانِ پیل افکنِ شیر گیر **** نــدانـنـد دسـتان روبـاه پـیر سعدی

 

دلخواه خود را

 

واسطی گوید: «در کشتی نشسته بودم، کشتی شکست. من و همسرم بر تخته پاره‌ای از کشتی ماندیم و او کودکی زاییده بود. مرا صدا زد و گفت: من تشنه‌ام. گفتم: ای زن خودت که حال ما را می‌بینی. در همین حال صدای خفیفی را از بالای سرم شنیدم.

سر خود را بالا کردم و مردی را دیدم که ظرفی از یاقوت سرخ همراه داشت و گفت: این را بگیرید و بنوشید. ظرف را گرفتم و از آن نوشیدم؛ آبی بود خوش بوتر از مُشک و سردتر از عسل.

گفتم: تو که هستی، خدا تو را بیامرزد، فرمود: من بنده مولای توأم. گفتم: به چه سبب به این مقام رسید؟

گفت: دلخواه خود را برای خواسته‌ی مولایم ترک کردم، پس او مرا در خواسته‌ی خود نشاند. سپس از نظرم ناپدید شد و دیگر او را ندیدم». (بحرالمعارف، ج 2، ص 360)

 

دور باش

 

تــا تـوانی دور بـاش از سـود خوار **** ز آنـکه هست از دشمنان کردگار

دور شو از آن‌که خواهد از تو سود **** گر سر خود بر قدم‌های تو سود عطار نیشابوری

 

ابراهیم و اسمای الهی

 

در قرآن درباره حضرت ابراهیم علیه‌السلام که اسامی الهی را متذکر می‌شده چنین آمده است:

حفی (مریم:47)، سمیعُ الدعا (ابراهیم:39)، رحمن (مریم:45)، غفورٌ رحیم (ابراهیم:37)، ممیت (بقره:258)، عزیزٌ حکیم (آل عمران:8)، شافی (یشفین) (شعراءِ:81)، محیی (یُحیی)(بقره:258)، ربّ العالمین (شعراءِ:77)، ربّ السموات والارض (انبیاءِ:56)

 

ازلی و ابدی

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره‌ی ازلی و ابدی بودن خداوند در خطبه‌ی 31 فرمود: «هرگز از بین نمی‌رود و همیشه بوده است» و در خطبه 227 فرمود: «او همیشه است نه با مدّت». در خطبه 162 نیز فرمود: «برای ازلیت او نقایصی نیست... او همیشه ماندنی و ابدی است، بدون آنکه مدّت و وقتی او را باشد».

در خطبه 152 فرمود: «حدوث مخلوقات دلالت بر ازلیتش می‌نماید» و در خطبه 228 فرمود: «ازلیتش ابتدا را پیشی گرفته است». در خطبه 108 نیز فرمود: «تو (ای خدا) همیشگی هستی، و انتهایی برایت نیست و به تو هر چیزی ختم می‌گردد».

در خطبه 89 فرمود: «پروردگاری که باقی است بالذّات و متّصف به بقا و قیام، وقتی که آسمان نه دارای برج‌ها و نه حجاب و صاحب درها، و نه شب تاریک و نه دریای ساکن و نه کوهی صاحب راه‌های فراخ، و نه راه‌های گشاده دارای کجی و نه زمین صاحب فرش و قرار و نه خلق صاحب اقتدار و اعتماد بود».

 

محمّد را به خدا شناخت

 

سلمان فارسی گوید: «از جمله مسائلی که جاثلیق مسیحی از حضرت علی علیه‌السلام پرسید این بود: شما خدا را به واسطه‌ی محمّد شناختی، یا محمّد را به خداوند شناختی؟ امام فرمود: خدا را به واسطه‌ی محمّد صلی‌الله علیه و آله نشناختم، ولکن محمّد صلی‌الله علیه و آله را به خداوند عزّوجل شناختم، هنگامی که او را خلق کرد و اندازه‌ها را در او قرار داد. پس شناختم آن حضرت مدبّری است مصنوع که خداوند او را با اراده‌ی تدبیر خویش الهام و شناسانده، چنآن‌که خود را به ملائکه شناساند و طاعت خویش را بر آنان الهام نمود». (توحید، شیخ صدوق،286)

 

نگاهت بس

 

به دوست اُنس بـگیر و ز غیر او بُگسل **** بهر بلیّه همان یار نیک خواهت بس

چه یار گوشه‌ی چشمی کند به رویت باز **** به سـربلندیِ عالم همان نگاهت بس سعدی

 

آفت پذیری

 

بعضی‌ها آفت پذیر هستند یعنی یقین آنها بوی شکّ می‌گیرد. ایمان آنها رنگ سستی می‌پذیرد. عباداتشان ریاپذیر می‌شود. امانت نزدشان وسوسه‌ی خیانت می‌گیرد. علمشان به فخر گرایی تبدیل می‌گردد. ثروتشان به بخل مبتلا می‌شود. دینشان به هواپرستی خراب می‌گردد. توحید آنان زمزمه‌ی شرک می‌دهد. کمکشان به دیگران صدای منّت پذیری را در گوش طرف طنین انداز می‌کند و زهدشان میل و رغبت به دنیا را آماده می‌کند».

 

مروّت

 

خواجه عبدالله انصاری گوید: «مروّت، گم بودن است و در خود زیستن. ارکان مروّت سه چیز است: 1. زندگانی کردن با خود به عقل 2. با خلق به صبر 3. با حق به نیاز.

نشانه‌ی زندگی با خود به عقل؛ قدر خود دانستن، به اندازه‌ی خود دیدن و در خیر خویش کوشیدن است.

نشانه‌ی زندگی با خلق به صبر؛ به توان ایشان از ایشان راضی بودن، عذرهای ایشان را باز جستن و داد ایشان از توان خود بدادن است.

نشانه‌ی زندگی با حق به نیاز؛ هر چه از وی آید بدان شکر واجب دیدن، هرچه وی را کنی عذر واجب دیدن و اختیار وی را صواب دیدن». (صد میدان، ص 18)

 

ابجد (319-310) دعای جوشن کبیر

 

«احد 13» «ماجد 48» «باعث 573» «واحد 19» «حامد 53» «وارث 707» «شاهد 310» «راشد 505» «ضار 1001» «نافع 201»

 

دو چیز مهم (بحرالمعارف، ج 1، ص 14)

 

در یکی از کتب آسمانی آمده: «من به امّت محمّد صلی‌الله علیه و آله دو چیز داده‌ام که اگر به تمام فرشتگان و پیامبران می‌دادم، بخشش را به آنان تمام نموده بودم. اوّل گفته‌ام مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم (اذکرونی اذکرکم- سوره بقره، آیه 152) و گفته‌ام به پیمانی که با من بسته‌اید وفا کنید تا به پیمان خود با شما وفا کنم». (اوفوا بعهدی اوف بعهدکم- سوره بقره، آیه 40)

 

لقمه‌ی مشتبه

 

لقــمه کــآمد از طــریق مشـتبه **** خاک خور، خاک و بر آن دندان منه

کآن تو را در راه دیم مفتون کند **** نــور ایــمان از دلـت بــیرون کند شیخ بهائی

 

فتوّت در کلام...

 

در تورات آمده که حضرت موسی علیه‌السلام از خداوند پرسید: «فتوّت چیست»؟ خطاب آمد: «نفس را همان طور که پاکیزه از من تحویل گرفتی، پاکیزه به من برگردانی».

از امیرالمؤمنین علیه‌السلام سؤال کردند، فتوّت چیست؟ فرمود: «هیچ کار نکند در نهانی که اگر آشکار شود، منفعل گردد». و نیز امام باقر علیه‌السلام در این باره فرمود: «فتوّت آن است که همه کس را از خود بهتر دانی و خود را بر هیچ کس تفضیل ننهی».

امام جواد علیه‌السلام یازده ساله بود که یحیی قاضی از حضرت درباره‌ی فتوّت سؤال کرد. امام فرمود: «اوّل، سخاست که هرچه دارد از هیچ کس دریغ ندارد. دوم صفاست که سینه را از کبر و کینه پاک سازد. سوم، وفاست». (بحرالمعارف، ج 1، ص 737 و 738)

 

سال‌ها و ماه‌ها

 

سال‌ها بـاید که تـا یک سـنگ اصـلی زآفتاب **** لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن

ماه‌ها باید که تا یک پنبه دانه ز آفتاب و خاک **** شـاهدی را حلّه گردد یا شهیدی را کفن سنایی

 

تهلیل و تکبیر

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «بسیار لااله الّا الله و الله اکبر بگویید که از این دو در نزد خدا چیزی دوست داشتنی‌تر نیست».

و آن حضرت فرمود: «بهای بهشت لااله الّا الله و الله اکبر است». (نمونه‌ی معارف، ج 2، ص 745-وافی، ج 5، ص 218)

 

میل به خیر و شر

 

هـمه فــرزند آدمند و بشر **** میل بعضی به خیر و بعضی شر

این یکی مور از او نیازارد **** و آن دگر سگ بر او شرف دارد سعدی

 

ظاهر و باطن

 

از امّهات اسماءِ الهی، ظاهر و باطن است. امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره‌ی این دو اسم در نهج البلاغه خطبه 95 فرمود: «او ظاهر است، پس چیزی برتر از او در ظهور نیست و باطن است، پس چیزی نزدیک‌تر از او نیست».

در خطبه 132 فرمود: «خداوند باطن هر مستور و حاضر هر سرّ و نهان است» و در خطبه 204 فرمود: «او ظاهر است به عجایب تدبیرش بندگان و اندیشمندان و باطن است با بزرگی عزّتش از فکر صاحبان وهم».

در خطبه 228 فرمود: «او بر زمینش به پادشاهی و عظمت ظاهر است، و به علم و شناختش زمین علم باطنی دارد» و در خطبه 162 فرمود: «او ظاهری است که گفته نمی‌شود از چه ظاهر شده و باطنی است که گفته نمی‌شود در چه پنهان و مستور است». هم چنین در خطبه 64 فرمود: «هر ظاهری غیر او غیر باطن است و هر باطنی غیر او غیر ظاهر است». در خطبه 152 نیز می‌فرماید: «او آشکار است نه به دیدن چشم‌ها و پنهان است نه به سبب لطافت و شفافی».

 

حسرت!(همان، ص 323)

 

مرحوم شیخ بهایی قمی در کتاب سفینة البحار گوید: «روایت است که اهل بهشت بر چیزی از دنیا که فوت شده، حسرت نمی‌خورند همانند آن ساعتی که بدون ذکر خدا بر آنان گذشته بود». (کتحسرهم علی ساعة مرّت من غیر ذکر الله)

 

آب سبو

 

دانش و علم ما مانند آب در کوزه (سبو) است و علم حق تعالی همانند آب دجله بی پایان است. همه‌ی جهان به مثابه یک سَبو است که از دانش کم ما زود لبریز می‌شود و زیبایی بی پایان رحمت‌های او مانند دریاست.

اگر سالک، سبوی جزئیش را که از دجله‌ی کمالات او یافته است، می‌شکست، چه قدر زیبا می‌شد چراکه اعتباری برای خود نمی‌دید.

آری اگر کسی شمّه ای از دجله‌ی خوبی‌ها را بو ببرد، مَست شود، پس بر سبوی منیّت سنگ می‌زد و می‌شکست. البته عقل جزئی محال است که بتواند درک کند، ولی سالک الی الله سبوی روحش به آبِ معنای دجله پیوسته شده و همه‌ی اجزایش به ذوق و رقص در می‌آیند. در حالت فنا، سبو و آب نبوده و زوالی نیست، بلکه مقدمه‌ی بقاست. (مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بیت 2848 تا 2869)

 

جز نگاهی

 

فـضـای مـُلــک خـداوند جـایـگاه مَنَست **** مـرا از آنچه در شـهر جایگاهی نیست

به غیر رزقِ مقدّر که می‌خورم شب و روز **** مرا ز مُلک جهان بهره جز نگاهی نیست قاآنی شیرازی

 

چرا دعا مستجاب نمی‌شود؟

 

امام کاظم علیه‌السلام فرمود: «گروهی نزد امام صادق علیه‌السلام آمدند و گفتند: ما خدا را می‌خوانیم، امّا او استجابت نمی‌کند! فرمود: چون شما کسی را می‌خوانید که او را نمی‌شناسید (لأنکم تدعون من لا تعرفونه)». (توحید، شیخ صدوق، ص 289)

 

توصیف بعضی صفات پروردگار

 

صفات حضرت حق نامتناهی و دست یابی به کُنه آن ناممکن است. اطلاع بر بعضی صفات، آن هم به اندازه‌ی درک عملی و شهودی هرکس ممکن است.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نهج البلاغه خطبه 85 فرمود: «او بر هر چیزی احاطه دارد و بر هر چیزی غلبه و به همه‌ی اشیا قدرت و قوّت دارد».

در خطبه 108 فرمود: «هر چیزی در پیشگاه خداوند فروتن است و هر چیزی به او قائم است. توانگر کند هر بی چیزی را و عزّت دهد هر ضعیفی را». هم چنین در خطبه 99 فرمود: «حمد از آن پروردگاری است که فضلش در میان خلایق پراکنده و بخشش خود را به همه داده است».

ایشان در خطبه اوّل فرمود: «او فاعل همه چیز است، بدون صادر شدن حرکات و فعلی. بصیر است، زمانی که هیچ کدام از مخلوقاتش نبودند».

در خطبه 159 فرمود: «فرمان او با مصلحت و محکم است، خشنودیش أمان است از عقوبت و سبب مغفرت و رحمت است. او با علم، حُکم می‌کند و با حلم، عفو می‌نماید». و در خطبه 204 این گونه ستایش کرده و می‌فرماید: «ستایش خداوندی را که برتر از تشبیه است به مخلوقین، و غالب است بر گفتار توصیف کنندگانش».

 

ابجد (249-240) دعای جوشن کبیر

 

«مصوّر 336» «مطهّر 254» «مبشّر 542» «مقدّر 344» «منوّر 296» «منذر 990» «مدبّر 246» «میسّر 310» «مقدّم 184» «مؤخّر 846»

 

صفت رضا

 

صفت رضا این است که شخص به چیزی که محبوب یا مکروهش است، راضی می‌شود. رضا شعاعِ نورِ معرفت است.

شخص راضی از جمیع اختیاراتش منصرف است و به حقیقت مورد رضای محبوب واقع می‌شود. «رضا» اسمی است که در آن معانی عبودیت جمع شده است. امام باقر علیه‌السلام در این رابطه فرمود: «تعلّق قلب به هر موجود دنیوی شرک و به مفقود و نبودی، کفر است».

این علاقه به موجود و معدوم از طریقه‌ی رضا خارج می‌باشد. عجب است از کسی که ادّعای عبودیت حق می‌کند، امّا در مقدّرات خود نسبت به حق منازعه دارد؛ امّا عارفانِ راضی به خدا این طور نیستند و تسلیم اویند. (تذکرة الحقایق، سیدعلی اکبر صداقت، باب 89)

 

کلاه فقر

 

چون پوست، تخت من است و کلاه پشمین، تاج **** به تخت و تاجِ کیانی کـجا شـوم مـحتاج

کـــلاه فــقــر بــوَد خــود اشــاره در مـعنا **** به اینکه دور کن از سر هوای افسر و تاج وحدت کرمانشاهی

 

هادی؟

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «چگونه کسی قدرت هدایت (گمراهان) را دارد با اینکه هوای نفس بر او غالب است». (من یغلبه الهوی)(غررالحکم، ج 2، ص 597)

 

همه چیز بر او گواهی دهند

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نهج البلاغه خطبه 49 فرمود: «همه‌ی نشانه‌های ظاهر بر خداوند دلالت دارد و آثار وجودش بر قلب هر منکر گواهی می‌دهد». در خطبه 181 فرمود: «از شواهد خلقت او، خلقت آسمان‌هاست که ثابت و بدون ستون استوارست».

در خطبه 164 فرمود: «شواهد آیات و بیّنات بر زیبایی مصنوعاتش و بزرگی قدرتش آنچه برپا داشت. عقول بدان معترف و بر گوش‌های ما دلایل بر وحدانیّتش پیچیده و صدا می‌کند».

در خطبه 202 فرمود: «از توانایی و سلطنت خداوند متعال شگفتی آفرینش‌های نیکوی اوست». در این راستا در خطبه 154 فرمود: «از لطایف صنعت و عجایب خلقت حق تعالی که به ما نشان داده از حکمت‌ها، خفّاش است که روز چشم‌هایش بسته و شب‌ها چشم‌هایش باز است».

در خطبه 90 فرمود: «آنچه خلق نمود آن را محکم گردانید و تدبیرش را لطیف نمود و هر چیزی را به خودش اختصاص داد».

در خطبه 227 فرمود: «حدوث خلقتش دلالت بر قِدَم همیشگی او می‌کند و حدوث آفریدگان دلالت بر وجود او دارد». و نهایتاً در خطبه 152 خدا را ستایش کرده و فرموده: «ستایش از آنِ خداوندی است که با ایجاد آفرینش بر خودش دلالت می‌نماید».

 

ابجد (129-120) دعای جوشن کبیر

 

«جلیل 73» «کفیل 140» «مدیل 84» «جمیل 83» «دلیل 74» «منیل 130» «وکیل 66» «قبیل 142» «مقیل 180» «محیل 88»

 

کمترین درجه شناخت او

 

طاهر بن حاتم گوید: «نامه‌ای به حضرت موسی بن جعفر علیه‌السلام نوشتم و از او درخواست کردم تا کمترین درجه‌ای که معرفت خالق به آن اکتفا می‌شود را برایم بنویسد. امام در جواب نوشت: خداوند مثل ندارد و همیشه شنونده و دانا و بیناست و هرچه بخواهد، انجام دهد». (توحید، شیخ صدوق، ص 284)

 

ره توحید

 

با دو قــبله در ره تـوحـید نتوان رفت راست **** یا رضــای دوسـت باید، یا هـوای خـویشتن

نَفس تو جویای کفر است و خِرَد جویای دین **** گر بقا خواهی به دین آی، ارفنا خواهی به تن سنایی

 

رأس علم؟

 

ابن عباس گوید:

«عربی از پیامبر صلی‌الله علیه و آله پرسیده رأس و سر علم چیست؟ پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: رأس علم شناخت پروردگار، او را به حق واقعی شناختنش است. پرسید: حقّ معرفت خدا چیست؟ فرمود: او را بی مثل و شبه و همتا بشناسی، (و بدانی) او یگانه، ظاهر، باطن، اوّل و آخرست و کفو و نظیری ندارد». (توحید، شیخ صدوق، ص 285)

 

سؤال از توحید

 

از حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره توحید پرسیدند؟ فرمود: «خداوند را در فکر و ذهن خود به وهم درنیاوری». (نهج البلاغه، حکمت 462)

 

خلقت مخلوقات

 

خداوند بنا بر قاعده لطف و افاضه‌ی حکمت و با علمِ مصلحت بینی و قدرتش، مخلوقات را خلق کرد تا کمال پیدا کنند و به او نزدیک شوند و از عطایای بی شمار او بهره مند گردند و از خزانه‌ی نامتناهی او احسان‌ها و تفضّلات را دریابند. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نهج البلاغه خطبه 64 فرمود: «حق تعالی مخلوقات را خلق نکرد تا سلطنت خدا پیش محکم شود و یا به خاطر ترس از عواقب روزگار، و نه به خاطر کمک خواستن بر دفع همتایی که با حضرتش نزاع نماید... . ولکن همه‌ی مخلوقات پرورش یافته‌ی اویند. او از آنچه خلق کرده، خسته و سنگین نشده و از تدبیر و اصلاح حال آنها در خلق کردن وقفه و عجزی واقع نگردید؛ و آنچه تقدیر و حکم نمود شبهه بر او وارد نشد».

در خطبه 108 فرمود: «خلق را به خاطر ترس از تنهایی نیافرید و به خاطر جلب سود ایجاد نفرمود». و در خطبه 184 فرمود: «خداوند سبحان وقتی مخلوقات را خلق می‌کرد، از طاعت آنان بی نیاز و از معصیتشان ایمن بود، زیرا معصیت آنان او را ضرری و طاعت مطیعان، نفعی بدو نمی‌دهد». در خطبه 228 فرمود: «آفریدن مخلوقات به خاطر محکم شدن سلطتنش نبود و نه به خاطر خوف زوالش و نه برای کمک یافتن از آنها علیه دشمنش و نه به خاطر ازدیاد در مُلکش و نه برای تفاخر به کثرت از برای آن کس که شریک مَر او را دارد».

 

دو پلّه

 

دنـیـا و دیـن دو پـلّه‌ی مـیـزان قـدرت اسـت **** این پلّه چون به خاک شد، آن پلّه بر هواست

صوفی شدی! صداقت و صدق و صفات کو؟ **** صافی شدی! کدورت حقد و حسد چراست؟ اوحدی مراغه‌ای

 

تشبیه وجود مطلق به نور (شرح مثنوی معنوی، کریم زمانی، ج 1، ص 739)

 

بر مبنای وحدت وجود، وجود، عین وحدت است، نه وحدت عددی و نوعی و جنسی؛ بلکه وحدت حقیقی که فرد و یگانه است و در مراتب و درجات در جهان تجلّی و ظهور می‌کند. به همین لحاظ وجود را به نور تشبیه کرده‌اند.

نور یک حقیقت است که به حسب شدّت و ضعف ظهور می‌کند. نور ذاتاً نور و ظاهر کننده و منوّرِ همه چیز می‌باشد.

همه‌ی موجودات به یک وجود باز می‌گردند و هر کدام یک تجلّی از تجلّیات بی انتهای آن هستند.

 

هم چو آن یک نور خورشید سما **** صد بوَد نسبت به صحن خانه‌ها

لـیـک یک باشد همه انـوارشـان **** چون که برگیری تو دیوار از میان

 

رمز اشارت

 

دامن خلوت ز دست کی دهد آن کو که یافت **** در دل شب‌های تار، ذوق مناجات را

هـر نـفَـسَم چـنـگ و نـی از تـو پـیامی دهد **** پــی نـبرد هـر کـسی رمز اشارات را وحدت کرمانشاهی

 

سه نوع خط

 

آن خطاط سه گونه خط نبشتی. یکی فقط او خواندی، یکی هم او خواندی و هم غیر، یکی نه او خواندی و نه غیر.

-      بعضی سخن گویند، فقط خودش فهم کردی.

-      دسته‌ی دیگر سخن گویند هم خود فهمند و هم دیگران.

-      گروهی نیز سخن گویند، نه خود فهمند و نه دیگران. (مقالات شمس، ص 251)

 

زمزمه‌ی دوست دوست

 

زنده و جاوید کیست کشته‌ی شمشیر دوست **** کآب حـیات قـلوب از دمِ شمشیر اوست

گـر بـشـکافی هـنـوز خاک شهیدان عشق **** آید از آن کشتگان زمزمه‌ی دوست، دوست فوأد کرمانی

 

لطف جلیّ و خفی (شرح مثنوی زمانی، ج 2، ص 610)

 

لطف الهی دو نوع است: لطف جلیّ و لطف خفی.

لطف جلیّ لطفی است که در مقابل کار و عمل صالح ظهور کند و عقل به حصول آن امید بندد. زیرا که حق تعالی عمل نکوکاران را تباه نسازد و بی اجر و پاداش ننهد.

لطف خفی لطفی است که از طریق علل و اسباب ظاهری و طاعات و عبادات صوری حاصل نگردد و عقلاً نیز حصول آن انتظار نرود.

یا رب این بخشش، نه حدّ کار ماست **** لطف تو لطف خفی را خود، سزاست

 

برابر شدن عشق

 

شیخ بهائی فرمود: «از عاشقی پرسیدند: اگر مستجاب الدعوه بودی در دعایت چه طلب می‌کردی؟ گفت: برابر شدن عشق میان من و معشوقم، تا دل‌هایمان به پنهان و آشکار یکی شود». (کشکول، شیخ بهایی، ص 471)

 

قضا و قدر

 

در نهج البلاغه حکمت شماره‌ی 75 آمده است که مردی از اهل شام پس از بازگشت از جنگ صفین پرسید: «آیا رفتن ما به جنگ اهل شام به قضا و قدر از جانب خدا بود»؟ امام امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «سوگند به خدایی که دانه را زیر خاک شکافت و انسان را آفرید، گام ننهادیم به جایی و به درّه‌ای سرازیر نشدیم، مگر به قضا و قدر».

آن مرد گفت: «پس رنج ما در این سفر پاداشی ندارد»؟ امام فرمود: «خدا پاداش شما را بزرگ گردانید در رفتنتآن‌که می‌رفتید و در بازگشتتآن‌که برمی گشتید و در هیچ حال مجبور نبودید».

آن مرد گفت: «چگونه است اینکه قضا و قدر ما را می‌میراند»؟

امام فرمود: «وای بر تو! شاید قضای لازم و قدَر حتمی را پنداشتی؛ اگر چنین بود هر آینه پاداش و عقاب، باطل بود و وعده‌ها و وعیدها، ساقط می‌گشت. خداوند بندگانش را امر کرد به اختیار خود عمل کنند و نهی کرد با ترس از عذاب‌ها، و بر آنان تکلیف را آسان نمود و بر اعمال کمشان پاداش زیاد عطا فرمود و او را معصیت نکردند، چون مغلوبند و اطاعت نکردند، چون مجبورند. خداوند پیامبران را بی جهت نفرستاد و کتاب‌های آسمانی را برای بندگان بی جهت نازل نفرمود؛ و نه این که خلق آسمان و زمین بی خود باشد»!

 

عدد موران

 

ابی ذر غفاری گوید: «من و امیرالمؤمنین علیه‌السلام بر محلّی وارد شدیم که مورچگان زیادی بودند. گفتم: سبحان الله که تعداد آن را جز خدا کسی نمی‌داند! امام فرمود: این طور مگو، بلکه چنین بگو: پاک و منزّه است کسی که آن‌ها را آفرید. قسم به آن خدایی که تو را آفرید به اذن خداوند تعداد مورچگان از نَر و ماده‌ی آنان را می دانم». (مدینة المعاجز، ص 115)

 

ستایش در رفع حجب

 

در سیر الی الله هرگاه یک حجاب را به حول حق از خود دور کردیم یا نقصی را برطرف نمودیم، ستایش حق کنیم به این که از حجابی دور شدیم و به کمالی نزدیک گردیدیم.

وقتی جهل و ظلمت و عداوت، از قلب سالکِ مراقب رفت، علم و نور و محبّت جای آن را می‌گیرد. (مراقبه سالکین، ص 108)

 

یک شکر

 

ابوسعید ابوالخیر گفت: «در ابتدای سلوک پیش شیخ ابوالقاسم بشریاسین بودم. مرا گفت: ای پسر! خواهی که با خدای سخن گویی؟ گفتم: چرا نخواهم؟! فرمود: هر وقت در خلوت باشی، این بیت گوی:

 

بــی تـو جـانا قـرار نـتوانم کرد **** احـسان تـو را شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی **** یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

کا این همی گفتیم، تا به برکات وی در کودکی راه سخن گفتن با حق تعالی بر ما گشاده گشت.

 

بندگان به خدا شناخته می‌شوند

 

منصور بن حازم گوید: «خدمت حضرت صادق علیه‌السلام عرض کردم من با گروهی مناظره و بحث می‌کردم و به آنها درباره‌ی شناخت خداوند گفتم: خداوند بزرگوارتر و گرامی‌تر از آن است که به خلقش شناخته شود، بلکه بندگان به خدا شناخته می‌شوند. حضرت فرمود: خدا تو را رحمت کند (که نیک گفتی)». (توحید، شیخ صدوق، ص 285)

 

عوارض سلوک بدون استاد

 

زبده‌ی فضلا، مرحوم مولافتح الله شوشتری گوید: «این راه را بدون اذن و دستورالعملِ مرشدِ کامل، رفتن و برگشتن به سلامت، محال است. اشخاص میتدی و اهل ریاضت اگر بدون استاد بروند، گاه باشد که رفتن معایبی برای ایشان حاصل شود، امّا برگشتن را نتوانند و در منتهای سیر خواهند ماند و به کلّی فاسد و ضایع خواهند شد.

گاه باشد که محترق گردند و بسوزند و اگر صدمه به ارکان وجود ایشان فرضاً نرسد، فتنه‌های عظیم از ایشان به ظهور خواهد رسید که موجب هلاکت خود و نفوس کثیره خواهند بود.

سید علی محمد باب شیرازی (مدّعی امام زمان بودن مذهب بهائیت) را خودم دیدم که رفته بود، امّا به خودیِ خود رفته بود و نتوانست برگردد و به کلّی فاسد و ضایع شد و وجود او مایه‌ی فساد در عالم گردید.

جایی که صنایع صوریه بدون استاد کامل حاصل نشود، چگونه می‌شود که صنعت‌های معنویه بدون استاد حاصل گردد؟ خصوصاً چنین صنعتی که اعلی و اجلّ صنایع نفسانیه است». (شهاب ثاقب، ص 18)

 

مقبول اوست

 

اگــر عـاشقی خـواهی آموختن **** بـکشتن فـرَج یـابی از سوختن

مکن گریه بر قبر مقتول دوست **** برو خرّمی کن که مقبول اوست سعدی

 

عدم درک عقول و اوهام

 

کسی ذات و صفات خداوند را درک نکند. یعنی ممکن الوجود راه به کُنه واجب الوجود نخواهد برد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نهج البلاغه خطبه‌ی اوّل فرمود: «خداوندی که صاحبان همّت های بلند نمی‌توانند او را درک کنند و هوشمندان غوّاص بدو نرسند» و در خطبه 49 فرمود: «خداوند عقول کسی را بر حدّ صفتش مطّلع ننموده است».

در خطبه 84 فرمود: «اوهام هیچ کس به صفات او نخواهند رسید». نیز در خطبه 159 فرمود: «ما کُنه عظمتت را نمی‌دانیم و فکر کسی به تو نرسد». در خطبه‌ی 31 فرمود: «او بزرگ‌تر از آن است که ربوبیّتش به احاطه‌ی قلب یا چشمی درآید و بگنجد» و در همین راستا در خطبه 154 فرمود: «عقول بدو نمی‌رسند تا برای او مشبّهی از مخلوقات قرار دهند و اوهام بر او واقع نمی‌شوند به اندازه‌ای که ممثَّل به غیر خود شوند».

در خطبه 152 فرمود: «حواس هیچ کس به او پِی نتوان بُرد و پرده‌ها و حجاب‌ها او را نمی‌پوشاند» و در خطبه 181 فرمود: «او به وهم‌ها درک نشود و به فهم، اندازه و متعیّن نمی‌شود».

در خطبه 228 فرمود: «او را اوهام (اذهان) درک ننمایند تا مقدّر به قدری شود، و زیرک‌ها به او نرسند تا تصوّرش کنند».

 

آزادی از حبس

 

در کتاب روح البیان آمده است که شخصی مدّتی محبوس بود و صبح و شب او را از برای کُشتن بیرون می‌آوردند. پس حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله را در خواب دید که به وی فرمود: «این آیه را چهارصد مرتبه (در روز) بخوان تا از حبس نجات یابی». چون به فرموده‌ی پیامبر عمل کرد، بیست روز نگذشت که از حبس نجات یافت و آیه این است:

«انَّ اللهَ یُمسکُ السّموات والارض اَن تَزولا و لئن زالَتا اَن اَمسَکهما مِن احدٍ مِن بَعده، اِنَّهُ کانَ حلیماً غفوراً (سوره فاطر، آیه 41)»(وسیلة النجاة، ص 253)

 

خری را پیشوا

 

به جمعیت لقب کردند تشویش **** خـری را پیشوا کرده زهی ریش

فـتاده سـروری اکنون به جهال **** از آن گشتند مردم جمله بد حال عارف شبستری

 

زیان و نفع به مصلحت

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «بنده مَزِه‌ی ایمان را نمی‌چشد تا اینکه بداند آنچه به او رسیده، خطا نرفته و آنچه خطا رفته (به او نرسیده) نباید به او می‌رسیده است. و هم چنین بداند که زیان و نفع (از طرف) خدای عزّوجل است (به مصلحت منع و عطا کند)». (به نقل از کافی، ج 2، ص 48)

 

چه کنم سرّ را؟

 

حیوان به سَر زنده است و آدمی به سِرّ. آخر، سِرّ در این سَر و کلّه کی گنجد؟ چون در اینجا نگنجد، من چه کنم سِرّ را؟(مقالات شمس، ص 113)

 

پیمانه شو

 

رو سینه کن چون سینه‌ها، هفت آب شو از کینه‌ها **** آنـگه شـراب عـشق را پـیـمانه شـو، پـیمـانه شـو

بـاید که جـمله جـان شوی، تـا لایق جـانان شوی **** چون سوی مستان می‌روی مستانه شو، مستانه شو

مولوی در دیوان شمس

 

استسلام

 

استسلام یعنی سلم خواستن، گردن نهادن و فرمان بردار شدن.

استسلام حقیقیت اسلام است و آن از شرک و از خلاف و از خود رَستن می‌باشد. هرکس از شرک کوچک و شرک متوسط یعنی شکّ، و شرک بزرگ یعنی ریا بِرَست، از سه کار عظیم برسته است.

خلاف یعنی بِدعت در دین و ناراحت شدن بر حکم خداوندی و به شکستن عهد باشد.

رستن از خود یعنی از پسند خویش و احتیال (حیله کردن) خویش و تحکم (زورگویی، به رأی خود حکم کردن) خویش می‌باشد. (صد میدان، میدان هشتادم)

 

ابجد (349-340) دعای جوشن کبیر

 

«من هو فی عهده وفیّ 371» «من هو فی لطفه شریف 905» «من هو فی وفائه قویّ 409» «من هو فی شرفه عزیز 870» «من هو فی قوّته علیّ 812» «من هو فی عزّه عظیم 1293» «من هو فی عُلُوّه قریب 614» «من هو فی عظمته مجید 1663» «من هو فی قربه لطیف 627» «من هو فی مجده حمید 305»

 

روزی دِه سفر نرفته

 

حاتم اَصَم در صحبت زن خویش چنان پرداخته بود که یک روز گفت: «به سفر می‌روم. چه قدر نفقه می‌خواهی که به تو بدهم»؟ گفت: «چندآن‌که زندگانی مرا خواهی»!

حاتم اصم گفت: «زندگانی تو در تصرّف و قدرت من نیست». زن گفت: «روزی هم به قدرت تو نیست. خداوند فرموده: پروردگار شما را خلق کرد، پس روزی هم می‌دهد». (سوره روم، آیه 40) یعنی نه در خلقت و نه در رزق، خلق را اختیاری نیست. چون حاتم به سفر رفت، زنی از زن او پرسید که حاتم برای تو چه نفقه بنهاد؟ گفت: «حاتم روزی خواره بود، روزی ده نبود، امّا روزی ده اینجاست به سفر نرفته است». (بحرالمعارف، ج 1، ص 732)

 

دیدن خدا با دل

 

مردی از خوارج بر امام باقر علیه‌السلام وارد شد و عرض کرد: «ای اباجعفر! چه چیزی را می‌پرستی»؟ فرمود: «الله». گفت: «او را دیده‌ای»؟

فرمود: «چشم‌ها او را نمی‌بینند تا دیده او را مشاهده کند، ولکن دل‌ها او را به حقیقتِ ایمان می‌بینند. او به قیاس شناخته نشده و به حواس درک نمی‌شود. به مردم شباهت ندارد، بلکه او را آیات توصیف می‌کنند. به علامات او را می‌شناسد و در حکم کردن ستم روا نمی‌دارد. این است «الله» که خدایی غیر او نیست».

آن مردِ خارجی در حالی که از حضور امام خارج می‌شد، گفت: «خدا داناتر است که رسالت و پیغام رسانیِ خود را در چه کسی قرار دهد». (توحید، شیخ صدوق، ص 108)

 

متکلّم و مرید

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره‌ی این دو اسم الهی (متکلّم و مرید) در خطبه 178 فرمود: «خداوند متکلّم است بدون اندیشه، و بدون تصمیم قبلی اراده می‌کند» و در خطبه 181 فرمود: «خداوندی که با موسی صحبت نمود و از آیات عظمتش او را نشان داد، بدون جوارح و آلت و نطق کردن و زبان».

در خطبه 228 فرمود: «او بر هر چیزی اراده کند، گوید: «باش»، پس می‌باشد. نه به صدایی که در گوش فرو رود و نه به ندایی که شنیده شود، بلکه کلام او، فعل اوست که انشا کند و مانند او قبلش نبود و اگر کلام او قدیم باشد، هر آینه خدای دومی خواهد بود».

 

جواب خرد

 

گفتم: اهـل زمـانــه در چـه رهـَنـد؟ **** گـفت: در بـند جمع مـالی چند

گـفــتم: او را مـثـال دنـیـا چیست؟ **** گفـت: زالـی کـشیده خالی چند

گـفتـمش: چیست کدخـدایی؟ گفت: **** هفته‌ای عیش و غصّه سالی چند

گفتمش: چیست مـال و مُلک جهان؟ **** گـفت: دردسـر و وبـالـی چـند عطار نیشابوری

 

ابجد (359-350) دعای جوشن کبیر

 

«کافی 111» «معافی 201» «قاضی 911» «شافی 391» «هادی 20» «راضی 1011» «وافی 97» «داعی 85» «عالی 111»

«باقی 113»

 

جز هوا

 

گره‌ی بسته‌ای داشت طفلـی به دست **** فـکنـد از کـف و در کمینش نشست

دوان طـفـل دیـگـر ربـودش زجـا **** چـو بـگشـود در وی نـبُـد جـز هوا

گره‌ی بسته‌ی دنیا و طفل آن دنی است **** بگویش که چیزی در آن بسته نیست مجذوب تبریزی

 

اوّل و آخر

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره‌ی این دو اسم الهی در نهج البلاغه خطبه 31 چنین فرمود: «قبل از اشیا بوده بدون اوّلیت، و آخر است بعد اشیا بدون نهایت». در خطبه 84 نیز فرمود: «او اوّلی است که قبل از او چیزی نبوده و آخری است که غایتی برایش نیست». در خطبه 93 هم فرمود: «اوّلی است که انتهایی برای او نیست تا منتهی شود و آخری ندارد تا پایان پذیرد».

در خطبه 100 فرمود: «او اوّل قبل از هر اوّلی است و آخر بعد از هر آخری می‌باشد. به مقتضای اوّل بودنش واجب است که هیچ اوّلی پیش از اوّلیت او نبوده باشد و به مقتضای آخر بودنش واجب است که هیچ آخری بعد او نباشد» و در خطبه 95 هم خدا را حمد کرده و فرمود: «حمد از آن خدایی است که اوّل است و قبل او چیزی نبوده و آخری است که بعدش چیزی نباشد».

 

دفتر فقرا

 

شخصی ده هزار درهم به نزد ابراهیم اَدهَم آورد.

او قبول نکرد و گفت: «من سلطنت را دادم و فقر را خریدم تا نام مرا در دفتر فقرای خداوندی نوشته‌اند. تو می‌خواهی که نام مرا به ده هزار درهم از میان دفتر خدا بیرون کنی»؟(بحرالمعارف، ج 1، ص 733)

 

حقیقت

 

بدان هر چه حق باشد، حقیقت است. هر چیزی که خدا بدان عالم و واقف است، حقیقت دارد. یعنی خدا به پا و سرّ و نهاد هر کار عالم است و هرکس به آن دانا شد، حقیقت است. امّا وقتی بر کسی پوشیده باشد و اسرار آن جیز را نداند، از حقیقت دو ر است.

حقیقت آن است که عارفان بدان بینا و متبصران از آن آگاه و حکیمان بدان دانایند. حقیقت را به الهام و فِراست و أبصار توان یافت که هر چیزی چنآن‌که هست، نزد علم حق تعالی، به همان ببیند. (صد میدان، میدان هفتاد و هفت)

 

بندگان را بیزار نکنید

 

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «همانا این دین استوار است. پس به آرامی بدان درآیید و بندگان خدای را از پرستش خداوند بیزار نکنید، تا مبادا هم چون سواری باشید که مرکب وی (در اثر تندروی) مانده و عاجز گردیده، چندآن‌که نه سفر را به پایان برده، نه مرکبی برای خود باقی گذاشته است». (بحارالانوار، ج 71، ص 211-تقویم قدس 1383)

 

مطالب مرهون اساتید

 

حمزه نامی، نامه‌ای به شیخ ابوسعید ابوالخیر نوشت و بر سر نامه نوشته بود «بوحمزة التراب»(یعنی حمزه‌ای که خاک است).

شیخ هم بر پشت نامه این بیت نوشت:

 

چون خاک شدی، خاک تو را خاک شدم **** چون خاک تو را خاک شدم، پاک شدم

 

پس شیخ در میان جمع فرمود: «ما هرگز شعر نگفته‌ایم، آنچه بر زبان ما رود، گفته‌ی عزیزان بود و پیشتر از آن پیر ابوالقاسم بشر بود». (حالات ابوسعید ابوالخیر، ص 79)

 

او چیز (شیء) نیست

 

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «خداوند از خلق خود خالی و خلقش از او خالی‌اند. هر چه اسم چیز (شیءِ) بر آن واقع شود، غیر خدای عزّوجل، مخلوق است و خداوند تعالی خالق هر چیز است». (توحید، شیخ صدوق، ص 105)

 

گفتا شوریده‌ای

 

چنین گفت شوریده‌ای در عجم **** به کـسری کـه وارث مـلک جـم

اگـر مـلک برجم بماندی وبخت **** تو را کی میسّر شدی تاج و تخت

اگـر گنج قارون به چنگ آوری **** نـماند مـگر آنـچـه بـخشی بـری سعدی

 

حشر با عمل

 

قیس بن عاصم گوید: «من با جماعتی از قوم بنی تمیم بر پیامبر اعظم صلی‌الله علیه و آله وارد شدیم، گفتم: ای پیامبر خدا! ما را موعظه‌ای فرما که از آن استفاده ببریم، چون ما بادیه نشین (زندگی در بیابان) هستیم».

پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله فرمود: «... ای قیس حتماً یک همراه با تو در خاک می‌آید در حالی که زنده است با تو دفن می‌شود، امّا تو مرده‌ای. اگر کریم باشد، تو را گرامی دارد و اگر پست باشد، تو را به بدی رساند. فقط با تو محشور می‌شود و جز از او بازرسی نشود. پس او را صالح قرار بده. اگر صالح بود مونس تو شود و اگر فاسد شود، از او وحشت خواهی کرد و آن عمل توست». (امالی، شیخ صدوق، مجلس اوّل، ص 2)

 

درّ گرانبها

 

وجود انسان همانند دریاست که نطق ساحل آن می‌باشد و کلمات مانند صدف‌هایی است که از دریا به دست می‌آیند.

حقایق و معارف الهی که دانش دل می‌باشند، مانند مرواریدی هستند که از صدف بیرون می‌آید، به هر موجی که از دریای نفس اولیا ظاهر شود، هزاران درّ گرانبها را از ساحل نطق بیرون می‌ریزند. (گلشن راز شبستری، بیت 562 تا 565)

 

قرب و بعد

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در خطبه 82 نهج البلاغه درباره‌ی نزدیکی و دوری خدا فرمود: «خداوند نزدیک است از همه با فضل واسعه‌ی خود به آنها» و در خطبه 49 فرمود: «او از همه برتر است و چیزی از او بالاتر نیست و به همه نزدیک است و چیزی از او نزدیک‌تر نیست. بلندی و بالایی او باعث دور شدن از مخلوقاتش نشده و نزدیکیش موجب برابر شدن با خلقش نگشته است». در خطبه اوّل هم فرمود: «او با هر چیزی هست، بدون مقارنت و غیر هر چیزی است، نه طور جدایی» و در خطبه 64 فرمود: «از هر چیزی دور نشده تا گفته شود او جدای از آن است». نیز در خطبه 152 فرمود: «او جداست از اشیا، نه به دوری راه... . او از اشیا جدا شده به غلبه و قدرت مر آن‌ها را، و اشیا به فروتنی و بازگشت از او جدایند».

در خطبه 178 فرمود: «او به هر چیزی نزدیک است بدون آن‌که بدان بچسبد. از همه‌ی اشیا دور است، نه مطلق جدا بودن» و در خطبه 162 فرمود: «او جسم نیست که منقضی شود. دور و پنهان نمی‌ماند از او چیزی که بر او احاطه کند. نزدیکی او به اشیا به اتّصال نیست و دوری از آنها به جدایی نیست».

 

استماع بهتر

 

شمس تبریزی فرمود: «من آن گاه که در طلب این راه بودم، چون خدمت بزرگی دریافتمی، البته لب نجنباندمی تا او گوید و خاموش بودمی. می‌گفتم او بزرگ‌تر و کامل‌تر در دانش این راه باشد. اگر من بگویم، او نگوید و من محروم شوم. گیرم که از من کمتر باشد، نیز خاموش باشم و می‌شنوم که شنیدن، جان پروریدن و گفتن، جان کَندن است.

با خود می‌گفتم: هرچه ما به صد روز به صلاح می‌آوریم، او به یک لحظه زیر و زبر می‌کند». (مقامات شمس، ص 271)

 

خیر و شرّ

 

خیر و شر نیست در جهان به سخن **** لقب خـیر و شـر به تـو اسـت و من

سوی تـو نام زشت و نـام نکوست **** ورنه محض عطاست هر چه از اوست سنائی

 

خداوند جسم نیست

 

امام صادق علیه‌السلام درباره‌ی حرف‌های هشام بن حکم به یونس بن ظبیان فرمود: «آیا هشام ندانسته که جسم و صورت محدود و متناهی هستند. اگر او را به اندازه بدانی، زیادی و نقصان در او راه می‌یابد و هرگاه احتمال زیاده و نقصان آید، پس او مخلوق خواهد بود نه خالق».

یونس گوید: «پس من چه بگویم»؟

فرمود: «بگو خدا نه جسم است و نه صورت. اوست که جسم‌ها را جسم گردانیده و صورت‌ها را صورت گری کرده است. او جزءِ جزءِ نمی‌شود و به پایان نمی‌رسد و نمی‌افزاید و کم نمی‌گردد». (توحید، شیخ صدوق، ص 99)

 

مردی از آل هاشم

 

جناب عبدالله بن جعفر (شوهر حضرت زینب علیها السلام) روز سختی بر بیابان گردی وارد شد. آن شخص او را نشناخت. پس وی را میهمانی کرد و بُزی را برای او سَر بُرید.

عبدالله به هنگام رفتن، به غلامش مقسّم گفت: «چه قدر چول همراه داری»؟ گفت: «پانصد دینار». فرمود: «همه را به این شخص بده». غلام گفت: «به یک بیابان گردی که تو را نمی‌شناسد، به خاطر بُزی که برایت سر بریده، پانصد دینار می‌دهی»؟ فرمود: «اگر او مرا نمی‌شناسد، من خودم را (به صفت بخشش) می‌شناسم».

پس پانصد دینار به آن شخص داد. مرد بیابانی وقتی عطای بزرگ را مشاهده کرد به زنش گفت: «چون او را دیدم، نشانه‌های خیر را در او مشاهده کردم. این مرد از آل هاشم است که از بزرگ‌ترین پادشاهان هستند. به بُزی که پنج درهم نمی‌ارزید، در عوض پانصد دینار داد. آیا ما در بیداری و به حقیقت می‌بینیم یا در خواب»!؟(بحرالمعارف، ج 1، ص 731)

 

دل ربایی

 

ولی و شاه و درویش و توانگر **** هـمه در تـحــت حـکم او مـسخّـر

جز از حق مینی‌اید دل ربایی **** که شرکت نیست کس را در خدایی عارف شبستری

 

آگاهیم

 

امام زمان علیه‌السلام فرمود: «ما از همه‌ی خبرهای شما آگاهیم و چیزی از اخبار شما بر ما پوشیده نمی‌ماند (لایعزب عناشی من اخبارکم)». (بحارالانوار، ج 53، ص 175-سالنامه حدیثی نور،1380)

 

رؤیت

 

آیا خداوند به چشم سَر رؤیت می‌شود؟

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در چند جای نهج البلاغه جواب این پرسش را فرموده است. در خطبه 89 فرمود: «حمد خداوندی راست که شناخته می‌شود، بدون دیدن چشم» و در خطبه 49 فرمود: «او را با چشم سر نتوان دید. پس کسی که او را با چشم ندید، منکرش نمی‌شود و کسی که او را با قلبش یافته، دانش را نتوان دید». در خطبه 108 نیز فرمود: «ای خدا! چشم‌ها تو را ندیدند تا خبر از تو دهند، بلکه تو قبل از توصیف مخلوقات بودی».

در خطبه 204 فرمود: «به وسیله‌ی چشم‌ها درک نمی‌شود». در خطبه 90 نیز فرمود: «او مانع از این است که مردمک چشم‌ها بدو برسند یا او را درک کنند». در خطبه 159 هم می‌فرماید: «چشمی تو را درک نمی‌کند، بلکه تو چشم‌ها را می‌یابی» و در خطبه 178 هم می‌فرماید: «او با دیده‌ی چشم دیده نمی‌شود، لکن قلوب به وسیله‌ی تصدیق و ایمان به او درک می‌شود».

 

اطلاع

 

اطلاع، مستمع و مطلع شدن است بر نصیب خود از حق.

اطلاع به قرآن و علم و اشارت باشد.

اطلاع مستمع به قرآن، به دلِ زنده باشد که سالک را بیم از خطا، بازدارنده و امید بر خدمت دارنده و سکینه با حکم سازنده بار آورد.

اطلاع مستمع به علم، به دل فراغ، نزهت (پاکیزگی، سیر و گشت) در گوش (کوشش) و هدایت در عقل و توانگری در دل بار آورد.

اطلاع مستمع به اشارت به دلِ بینا، مدد در معرفت و برق از هیبت و نسیم از مؤانِسَت بار آورد. (صد میدان، میدان هشتادوهشتم)

 

گناه؟

 

امام رضا علیه‌السلام فرمود: «روزی ابوحنیفه از نزد امام صادق علیه‌السلام بیرون آمد و با حضرت موسی بن جعفر علیه‌السلام روبه رو شد. ابوحنیفه گفت: ای پسر! گناه از کیست؟ فرمود: این مسئله از سه قسم خالی نیست:

۱. یا گناه از خدای عزّوجل می‌باشد که این طور نیست و کریم را نسزد بنده‌ی خود را عذاب کند به آنچه انجام نمی‌دهد.

۲. یا گناه از خدا و از بنده است که این طور نیست. چراکه شریک قوی را نسزد که بر شریک ضعیف ستم کند.

۳. یا گناه از بنده است. پس خدای او را به گناهش بازخواست کند که از گناه بنده است و اگر عفو کند، پس به کرم و جود خود است». (توحید، شیخ صدوق، ص 96)

 

مرا چه غم

 

شقیق بلخی در اوّل حال از توانگران بود. روزی بنده‌ای را دید که بازی و مزاح می‌کند، در حالی که مردمان به قحطی مبتلا بودند. خواجه شقیق فرمود: «نه شرط است در وقتی که مردان در قحط گرفتارند، تو به مزاح مشغول باشی»!!

گفت: «مرا چه غم؟ خواجه‌ای دارم یک دِه خاصّه اوست، از آن ده او را چندان حاصل آید که ما را کافی است».

شقیق متنبه شد و گفت: «خواجه مخلوق است. یک ده بیش ندارد و غلامش غم رزق ندارد، پس مسلمانان غم روزی چگونه می‌خورند که خداوند ایشان توانگر و بی نیاز است و عوالم (خزائن) بسیار دارد». (بحرالمعارف، ج 1، ص 733)

 

صمد

 

امام حسین علیه‌السلام فرمود: «صمد آن است که او را اندرونی نیست. صمد آن است که بزرگواریش به نهایت رسیده. صمد آن است که نمی‌خورد و نمی‌آشامد. صمد آن است که نمی‌خوابد و صمد آن است که دائمی است، همیشه بوده و خواهد بود».

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «صمد سیّد مطاعی است که فوقِ او امر و نهی کننده‌ای نباشد».

امام زین العابدین علیه‌السلام فرمود: «صمد آن است که او را شریکی نباشد و نگاه داشتن چیزی بر او سخت نباشد و چیزی از او دور (پوشیده) نباشد» و امام حسین علیه‌السلام فرمود: «خداوند سبحان، خود، صمد را تفسیر نموده و فرموده: «الله الصمد» بعد فرمود: «نزاییده و زاییده نشده، و او را هیچ کس مانند و همتا نیست... . او خدای صمدی است که نه از چیزی است و نه در چیزی و نه بر چیزی است. مبدع (مخترع) چیزها و آفریننده‌ی آنها و پدید آورنده‌ی آنها به قدرت خویش است».

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «صمد آن است که مجوف (میان تهی، توخالی) نیست». و امام جواد علیه‌السلام نیز در رابطه فرمود: «صمد سیّد (بزرگی) است که همه از اندک و بسیار به سویش قصد کنند». (توحید شیخ صدوق، ص 88 تا 94)

 

یک جرعه

 

بـده سـاقیا، می کـه مستم کند **** به یک جرعه یزدان پرستم کند

به می آگهم کن ز اسرار عشق **** مـرا مست کن تا کشم بار عشق رضی الدین ارتیمانی

 

منتظران ظهور

 

امام سجاد علیه‌السلام فرمود: «مردمانی که در عصر غیبت امام زمان علیه‌السلام به سر می‌برند و به امامت او معتقدند و منتظر ظهورش می‌باشند، از مردم هر زمان دیگر برترند، چراکه خداوند به آنان چنان عقل و فهم و معرفتی داده که غیبت در نزد ایشان به منزله‌ی مشاهده است و آنان را در آن زمان به منزله‌ی کسانی قرار داده که در رکاب رسول خدا با شمشیر جهاد کرده‌اند». (بحارالانوار، ج 36، ص 387- تقویم قدس 1382)

 

زاری دل

 

دل ز بیداد تو خون گشت و به کس عرضه نکرد **** آن جـفای تـو و آن رحـم و وفاداری دل

وحـدتا بـس کـه کُـنـد مــویـه و زاری دلِ زار **** مردمان را همه زار است دل از زاری دل وحدت کرمانشاهی

 

ده درخت

 

پیامبر خدا صلی‌الله علیه و آله به شخصی عبور کرد که در باغش درخت می‌کاشت. پس ایستاد و فرمود: «نمی‌خواهی تو را راهنمایی کنم بر کاشتنی که ریشه‌اش محکم و نموّش سریع و میوه‌اش پاکیزه و جاویدان باشد»؟

عرض کرد: «ای پیامبر خداصلی‌الله علیه و آله! مرا راهنمایی کنید».

فرمود: «هر صبح و شام بگو: سبحان الله و الحمدلله و لااله الّاالله والله اکبر. پس اگر بگویی، برای توست به هر تسبیحی ده درخت در بهشت از میوه‌های گوناگون و آنها باقیات صالحات است». (نمونه معارف، ج 2، ص 749 -وافی، ج 218،5)

افراط در سرزنش

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «افراط و زیاده روی در سرزنش، آتش لجاجت را شعله ور می‌سازد». (تحف العقول، ص 84-سالنامه حدیثی نور،1380)

 

حکمت گوید

 

دامن آلوده اگر خود همه حکمت گوید **** به سخن گفتن زیباش بدان به نشوند

و آنکه پاکیزه رود گر بنشیند خـاموش **** همه از سیرت زیباش نصیحت شنوند سعدی

 

شهادت به عدم شریک

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام پس از مراجعت از جنگ صفین در منطقه حاضرین برای امام حسن علیه‌السلام به طور وصیّت، نامه‌ی شماره 31 را نوشت. حضرت در آن نامه فرمود: «ای پسرم! اگر برای خداوند شریکی بود، هر آینه پیامبرانش و آثار ملک و سلطنت و افعال و صفات او را می‌دیدی و می‌شناختی. لکن او خدای واحد است، چنآن‌که در قرآن خود را این طور وصف کرد: «همانا معبودتان معبود یگانه است». (سوره کهف، آیه 110)

در نهج البلاغه خطبه 181 فرمود: «حق تعالی زاییده نشده تا در عزّت شریک داشته باشد» و در خطبه 132 فرمود: «شهادت می‌دهم غیر او خدایی نیست، شهادتی که ظاهر و باطن و قلب و زبان موافقت دارند» نیز در خطبه 35 فرمود: «شهادت به یگانگی او می‌دهم این که شریکی برای او نیست و خدای دیگری با او نیست» و هم چنین در خطبه 177 که فرمود: «شهادت می‌دهم که معبودی غیر الله نیست که همانند ندارد و شک و تردیدی در او نیست».

 

حلقه‌ی دام بلا

 

سلسله‌ی موی دوست، حلقه‌ی دام بلاست **** هرکه در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست

مالکِ ملکِ وجود، حـاکمِ ردّ و قـبول **** هـرچه کُند جـور نیست، ور تو بـنالی جـفاست سعدی

 

لااله الّاالله

 

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «من و گویندگان قبل از من کلمه‌ای مثل لااله الّاالله نگفتیم» و نیز فرمود: «بهترین عبادت‌ها، گفتن لااله الّاالله است» و هم چنین در جای دیگر فرمود: «گردن کش ستیزنده کسی است که از گفتن لااله الّاالله سَر باز زند».

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «چیزی که ثوابش بزرگ‌تر از گواهی دادن به «لااله الّاالله» باشد، نیست. چون (بزرگی معرفت) خداوند عزّوجل را چیزی (معادل) و برابری نمی‌کند و کسی در امر و کار با او مشارکت ندارد».

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «هیچ بنده‌ی مسلمانی نیست که لااله الّاالله بگوید مگر اینکه بالا رود در حالی که هر سقف (و مانعی) را بشکافد و به چیزی از گناهانش نگذرد، مگر آنکه آن را محو و نابود سازد تا آنکه مثل خود به حسنات رسد و بایستد».

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «از کلمات سخنی دوستدارتر از گفتن لااله الّاالله نزد خدا نیست و هیچ بنده‌ای نیست که بگوید لااله الّاالله در حالی که آن را در صوت بکِشد، مگر آنکه گناهانش زیر قدمش فرو ریزد، چنآن‌که برگ زیر درخت فرو می‌ریزد». (توحید، شیخ صدوق، ص 18 تا 30)

 

عالم و علیم

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره‌ی علم خداوند در خطبه 85 نهج البلاغه فرمود: «خداوند به همه‌ی پنهانی‌ها و نیّت‌های پنهان داناست».

در خطبه‌ی 64 فرمود: «علم او پایدار و استوار است» و در خطبه 132 فرمود: «او دانا به آنچه در سینه‌ها و چشم‌هایی که دزدانه می‌نگرند، می‌باشد».

در خطبه 152 فرمود: «در وقتی که هیچ معلومی نبود، او عالم بود» و در خطبه 177 فرمود: «از علم او قطرات آب و تعداد آب و تعداد ستارگان آسمان و بادهای پراکنده در هوا و راه رفتن مورها بر روی سنگ‌ها و خوابگاه مورچه‌ها در شب ظلمانی پوشیده و غایب نیست. آنچه از برگ درختان می افتد و پنهان نگریستن چشم‌ها را می‌داند».

در خطبه 189 فرمود: «خداوند ناله‌ی حیوانات چرنده را در بیابان و گناه بندگانش را در پنهانی‌ها و رفت و آمد ماهی‌ها در دریای بزرگ و طولانی و به هم خوردن آب‌ها به وسیله‌ی بادهای سنگین را می‌داند».

در خطبه 204 فرمود: «حق تعالی عالم است، بدون تحصیل کردن و افزودن و استفاده از علم دیگران» نیز در خطبه 204 فرمود: «علم او به وسیله‌ی اخبار نیست» و هم چنین در خطبه 64 فرمود: «هر عالمی غیر او آموزنده (دانش آموز) است».

 

دستِ افتاده گیر

 

ره نـیک مـردانِ آزاده گـیـر **** چو اِستاده ای دستِ افتاده گیر

ببخشای کآنآن‌که مرد حقند **** خــریدار دکّــان بـی رونـقند سعدی

 

سه نوع مرگ و حیات (گلشن راز، شبستری، بیت 653 تا 656)

 

عارف شبستری گوید: «تصوّر موت برای انسان سه قسم است:

 

1. یکی بر حسب تقاضای ذات و آن هر لحظه هست ها، نیست شود.

2. موت اختیاری که به آن موت احمر گویند و آن با کشتن هوای نفس و آمال و آرزوهای شیطانی برای مجاهد رخ می‌دهد.

3. موت اضطراری که آن مفارقت روح از بدن است.

 

حیات هم سه نوع است:

 

1. حیاتی که بر حسب اقتضای فیض به همه انرژی و نیرو و جان می‌دهد.

2. حیاتی که به واسطه‌ی تهذیب و تزکیه به دست می‌آید و انسان به مرحله‌ی کمال می‌رسد.

3. حیاتی که به واسطه‌ی نیروی ریاضتی به تجرّد و سیر ملکوتی نائل می‌شود».

 

خاک درگه

 

وجه خـدا اگـر شـودت منظر نـظر **** زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

گر در سرت هوای وصالست حافظا ***** بـاید که خـاک درگـه اهـل بـصر شـوی حافظ

 

عقل و دین

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «کسی که صفتی از صفات خوب در او استوار باشد، او را بپذیرم و از نداشتن صفات دیگر بگذرم.

از کسی که عقل و دین ندارد نمی‌گذرم و چشم نمی‌پوشم چراکه اگر دین نباشد، امنیت نیست و زندگی با ترس همراه باشد.

کسی که عقل ندارد، زندگی ندارد و با مردگان مقایسه شود». (اصول کافی، ج 1، ص 21، ح 30)

 

خالق زمان و مکان

 

در این که خداوند خالق مکان و زمان است، جای هیچ شکّی نیست. امّا او در چیزی حلول نکرده تا مکانی برای او دانست و زمان در او تأثیری ندارد تا مدّتی برای او فرض شود، پس منقرض شود.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نهج البلاغه خطبه اوّل فرمود: «هرکه بگوید خداوند در چیست؟ هر آینه او را در چیز و محلّی قرار داده و هرکه بگوید او بر چیزی است؛ هر آینه او را از بعضی جاها و مکان‌ها خالی دانسته است».

در خطبه 177 فرمود: «او خدایی است که کاری او را از کار دیگر مشغول نمی‌نماید و زمان او را تغییر نمی‌دهد و هیچ مکانی او را احاطه نمی‌نماید». در خطبه 181 هم می‌فرماید: «وقت و زمان بر او پیشی نگرفته و به مکانی محدود نمی‌گردد».

در خطبه 152 فرمود: «هرکه گوید او کجاست؟ هر آینه برای او مکان قرار داده است» و در خطبه 228 نیز می‌فرماید: «مصاحب با زمان نیست. آلات و ابزار او را یاری کننده نیستند. هستیِ او زمان‌ها را و وجودش، عدم را پیشی گرفته است. شب‌ها و روزها او را فاسد و فانی نمی‌کند».

 

ابجد (89-80) دعای جوشن کبیر

 

«مانع 161» «صانع 211» «جامع 114» «دافع 155» «نافع 201» «شافع 451» «رافع 351» «سامع 171» «واسع 137» «موسع 176»

 

یک شب

 

چه خوش است یک شبی بکشی هوی را **** به خلوص خواهی زخدا، خدا را

به حـضـور خـواهـی ورقـی ز قــرآن **** فــکنـی در آتـش کـتب ریا را الهی قمشه‌ای

 

بهترین مشاوران

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: (مستدرک الوسائل، ج 2، ص 65- تقویم قدس 1382)

بهترین مشاوران تو اینان هستند: 1. خردمندان 2. صاحبان علم 3. تجربه داران 4. دوراندیشان

 

واحد

 

در حدیثی آمده است که ابوهاشم جعفری از امام جواد علیه‌السلام درباره‌ی واحد پرسید، امام فرمود: «کسی که همه‌ی زبان‌ها بر یگانگی او اجتماع دارند چنآن‌که خداوند فرمود: اگر سئوال کنی از ایشان (کافران) را که چه کسی آسمان‌ها و زمین را آفرید، هر آینه گویند: الله».

·      سئوال از مفهوم واحد نیست و جواب امام به لسان فطرت عام و خاصّ است که حقیقتاً اعتراف دارند که خالق یکی است و بس. (توحید شیخ صدوق، ص 82 و 83)

 

درمان کجا

 

علم رسمی از کجا، عرفان کجا **** دانش فکری کجا، وجدان کجا

دردها را عشق درمان می‌کند **** درد را بی عاشقی درمان کجا

عشق را با عقل نسبت کی توان **** شاه فرمان ده کجا، دربان کجا فیض کاشانی

 

نفس گوید

 

آنچه نفس گوید: «به تدریج مسلمان شوم»، «نیک شوم»، عین مکر است و عین طلب فراق است. ضعیف شده و چاره‌ی دگرش نیست، مداهنه (خدعه و دورویی) آغاز کرده است.

از مسلمانی او را، خود خبر نیست و نه از صورت مسلمانی، می‌گوید: «مسلمانی می‌باید». (مقالات شمس، ص 213)

 

توصیف محدود نامحدود را

 

صفات خداوند نامحصور و نامحدود است، لذا کسی او را آن طور که هست، توصیف نکند. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نهج البلاغه خطبه اوّل فرمود: «خداوندی که برای صفتش حدّی محدود و صفتی ثابت نمی‌باشد...» و در و در خطبه 177 فرمود: «زبانی نمی‌تواند او را توصیف کند» و نیز در خطبه 152 می‌فرماید: «هرکس او را توصیف کند، محدود کرده و هرکه او را محدود کند، به شمارش اعداد درآورده و کسی که او را در شمارش درآورده، ازلیّت او را باطل نموده است».

در خطبه 84 فرمود: «اوهام هیچ کس به صفات او نرسد» هم چنین در خطبه 181 فرمود: «به جفت توصیف نمی‌شود». در خطبه 178 نیز فرمود: «او لطیفی است بدون متصف شدن به پنهانی. بزرگی است که به خشونت متصف نمی‌شود. بینایی است که به وسیله‌ی حواس توصیف نمی‌شود».

 

دعوت عملی

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «با اعمالتان مردم را به خدا بخوانید و دعوت کنید نه فقط با زبانتان. (کونوا دعاة الناس بأعمالکم)(قرب الاسناد، ص 39- تقویم قدس 1382)

 

جزیره خضراء

 

شخصی از حضرت آیت الله بهجت پرسید: «جزیره خضراء که این همه درباره‌ی آن بحث می‌شود، کجاست»؟ فرمود: «جزیره خضراء آن دلی است که امام زمان در آن تاب بیاورد». (گوهرهای حکیمانه، مهدی عاصمی، ص 124)

 

صد جوی خون

 

نادیده‌های چـند ز دلدار دیده‌ایم **** نشنیده‌های چـند ز جـانـان شنوده‌ایم

تا رخت جان به سایه سروی کشیده‌ایم **** صد جوی خون ز دیده، به دامن گشوده‌ایم وحدت کرمانشاهی

 

صفات فعل پروردگار

 

صفاتی که به خداوند متّصف می‌شوند مانند «رزق دادن» و «خلق کردن» را صفات فعل می گویند. پس وقتی می‌آفریند و خلق می‌کند و یا رزق می‌دهد، تحقق صفت در خارج و غیبت به وقوع می پیونددد و این می‌تواند در نوع افعالش زمانی باشد و زمانی بنا شده و در واقع صفت افعال، اضافیه می‌باشد و تحقق آن با مخلوق و یا مرزوق خواهد بود.

خداوند در صفات فعل یک جا در قرآن از غضب خود نام می‌برد: «غضب الله علیهم» و در جای دیگر از رضایت خود از بندگان نام می‌برد: «رضی الله عنهم» از این جهت در صفات فعل گفته می‌شود خدا هم زنده می‌کند و بعد هم می‌میراند. پس عطا و منع از فعل اوست. او به حکمت و مصالح پدید می‌آورد و محو می‌نماید.

 

قادریت خدای قوی

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نهج البلاغه خطبه 85 در این باره فرمود: «او به همه‌ی اشیا قدرت و قوّت دارد».

در حکمت 293 از کلمات حکمت آمده کسی از حضرت سئوال نمود که خداوند چه طور قادر است این همه خلایق را روز قیامت حساب رسد؟ فرمود: «همان طور که همه را روزی داد، به حساب آنها هم خواهد رسد». در خطبه 64 فرمود: «هر قادری غیر او گاهی (به اندازه‌ی خودش) قدرت دارد و گاهی عاجز می‌شود» و در خطبه 108 فرمود: «چه بزرگ است از مخلوقات تو و چه کوچک است بزرگیِ آن در نزد قدرت تو»!

در خطبه 152 فرمود: «او قادر بود زمانی که هیچ مقدوری وجود نداشت». در خطبه 182 هم فرمود: «خداوند همه را با قدرتش بیافرید» و نیز در خطبه 82 فرمود: «حمد خدایی را که به قدرتش بالاست».

 

ذرّات مست شد

 

سـاقی چـه شد که جمله جـهان می‌پرست شد **** این خود چه باده بود که ذرّات مَست شد

این رو چه روی بود که یک جلوه چون که کرد **** عالم که نیست بود از آن جلوه هست شد اسیری لاهیجی

 

نور و ظلّ و ظلمت

 

حکیم ملّا هادی سبزواری گوید: «هو شی ءِ به حسب عقلی به سه قسم است: 1. نور (بود یا وجود)، 2. ظلّ (نمود)، 3. ظلمت (عدم یا نابود).

ممکن الوجود دو جهت دارد: «جهت نورانیت، جهت ظلمانیت». (التجلیات، محی الدین عربی، ص 47 -اسرارالحکم، سبزواری، ص 6)

 

مواصلت

 

مواصلت یعنی به هم پیوستن و با هم وصلت کردن. خداوند در سوره‌ی علق آیه 19 فرمود: «واقترب» یعنی خود را به خدا نزدیک گردان.

مواصلت در عذر: به این است که در فعل برکات ظاهر گردد و در خوی آرامش و در دل خوشی آید.

مواصلت در توفیق: به این است که دل قبول کند و دعاها اجابت گردد.

مواصلت در دوستداری: به این است که برکات بر انفاس ظاهر گردد و همّت بزرگ شود و حکمت گشاده گردد. (صد میدان، میدآنچهل و ششم)

 

شهر دلبر

 

گـفت: مـعشوقـی به عاشق کای فتی **** تـو به غـربت گشته‌ای بـس شهرها

پس کدامین شهر، ز آن‌ها خوشتر است **** گفت: آن شهری که در وی دلبر اسـت

هـر کـجا تـو با منی، من خوش دلم **** ور بــود در قـعــر گــوری منزلـم

 

خوش‌تر از هر دو جهان، آنجا بود ***** که مــرا بــا تــو سَــرِ سـودا بـود مولوی در مثنوی

 

ارادت

 

بدآن‌که مرید باید به اوصاف مریدی آراسته بوَد و به شرایط آداب ارادت قیام نماید. اوّل منزلِ طالبان درگاه اله، ارادت است. تا طالب صادق، اوّل مرید نبوَد در زمین طلب او، هیچ تخم کاشته نشود. چون تخم ارادت در زمین دل مرید ریخته شد، در مقام مریدی به خدمت استاد کاملی، شرف یابد.

امّا دلیل بر ارادت، سوره کهف آیه 70 است که فرمود: «خضر به موسی گفت:) پس اگر دنبال من آیی، از من چیزی نپرس تا خودم در آن باره سخنی برایت به میان آورم». (بحرالمعارف، ج 2، ص 11 تا 13)

 

صبر

تفسیر صبر آن است که بر هر چیز که مزه‌اش تلخ باشد، بی تابی نکند و پایدار بماند. هر کسی مصیبتی بر او نازل شود، اگر در اوّلش صبر نکند، صابر نیست و اهل جزع است.

صبر برای عدّه‌ای اوّلش تلخ و پایانش شیرین است و برای عدّه‌ای اوّل و آخرش شیرین است. کسی که وارد صبر شود، نظر به نتیجه دارد. لذا چنین شخصی از اوّل در صبر بوده و امید به آخرش که عافیت است، دارد. خداوند در قرآن (سوره بقره آیه 55) فرمود: «صابرین را به بهشت و مغفرت بشارت ده». و در همین سوره آیه 153 فرمود: «خداوند با صابران است».

هر کس از روی کراهت صبر کند ولی به خلق شکایت نکند و بی تابی ننماید و پرده‌ی سِتر را نَدَرَد، او از صابران شمرده می‌شود. (تذکرة الحقایق، باب 91)

 

دور است!!

 

امام هادی علیه‌السلام فرمود: «خدایا! خیال‌های خیال کنندگان حیران شده و نگریستن نظر کنندگان کوتاه گردیده و وصف‌های وصف کنندگان از هم پاشیده و گفتارهای پوج بیهوده گویان نابود گشته، از این که شأن عجیب تو را دریابند یا به رسیدن به سوی بلندت فرود آیند.

تو نامتناهی هستی و چشم‌ها بر تو به اشاره و عبارت (و بیان) واقع نگردد. دور است، دور است.

ای خدایی که اوّلی و یگانه‌ای و تنهایی! بلند شدی به عزّت و بزرگواری و برآمدی از پس هر نشیب و پایانی به جبروتت، که فخر دارد». (توحید شیخ صدوق، ص 66 -اسرار توحید، ص 52)

 

سرمه و دیده کور

 

مگو با مرغ شب از نور خورشید **** نیـارد سـرمه کـس بر دیده کور

رمــوز رنـدی و اسـرار مستی **** به شیخ شهر گفتن: نیست دستور وحدت کرمانشاهی

 

ما تو را نگه داشتیم

 

عاشق دلسوخته مرحوم کربلایی احمد تهرانی فرمود: «در جوانی چند ماهی در کربلا بودم و زندگی می‌کردم. چندین موقعیت گناه برایم فراهم شد، ولی از آنها سَر باز زدم. حتی در یک روز چند بار شرایط معصیت فراهم شد، ولی روی گرداندم و مطمئن بودم این‌ها امتحان است. از خود بی خود شدم و به حرم حضرت عباس علیه‌السلام رفتم و عرض کردم که بنده به خاطر تقرّب به شما از لذّت معصیت چشم پوشی کردم.

حضرت ابوالفضل علیه‌السلام در جواب فرمودند: گمان نکن که تو با دست خود کاری انجام داده‌ای! ما تو را نگه داشته‌ایم و به تو اراده سَرباز زدن از گناه را دادیم و الّا تو به خودی خود هیچ نیستی».

ایشان در تکمیل این مطلب فرمود: «دست ولایت است که مثل ما ور شکسته‌هایی را نگه داشته و الّا اگر ما را به خودمان واگذار کنند، عاقبت همه‌ی ما طلحه و زبیر از کار در می‌آییم». (رند عالم سوز، کاظمی، ص 143)

 

خوف

 

خوفِ حق سرمایه‌ی هر طاعت است **** هر عبادت را نشان و علّت است

خـوف در هـر دلـی چون جا کند **** حق در آن دل منزل و مأوی کند ذاکر

 

کلمات توحیدی بر روی قبر

 

امام رضا علیه‌السلام به قبری از قبرهای خاندانش گذشت. پس دستش را روی قبر گذاشت، سپس گفت: «خدای من! قدرت تو (در همه جا) ظاهر شد، ولی کیفیت قدرتت آشکار نشد. پس نادانی به تو داشتند و تو را به اندازه آوردند و تقدیر بر غیر آن چیزی است که تو را به آن توصیف کردند (تو را به تجسّم و تمکّن و رؤیت به اندازه در آوردند) و من ای خدای از آنان بیزارم که تو را به تشبیه طلب نمودند، در حالی که مانند تو چیزی نیست.

خدای من! تو را درک نکردند و ظاهر آنچه به ایشان از نعمت‌های توست، دلیل آن بر توست اگر تو را بشناسند.

در آفریدگانت ای خدای من، وسعت است از آن‌که بخواهند تو را بیابند. بلکه تو را با آفریدگانت مساوی کردند. برای همین تو را نشناختند و بعضی آیات تو را پروردگار قرار دادند و به آن، تو را وصف نمودند. ای پروردگار من! تو برتری داری از آنچه شبه تو را توصیف کنند». (توحید، شیخ صدوق، ص 125)

 

مجید

 

یکی از اسمای الهی «مجید» است که دو مرتبه در قرآن تکرار شده است. مجید یعنی «شریف»، «بزرگوار»، «بلندپایه»، «گرامی»، «سرافراز» و «عزیز».

در دعای جوشن کبیر فقره 349 آمده است: «یا من هو فی عظمته مجید. یعنی ای خدایی که در بزرگیت، شریف و گرامی هستی».

خداوند در سوره ق آیه 1 فرمود: «والقرآن المجید» و در سوره بروج آیه 21 فرمود: «قرآن مجید». پس قرآن را به این اسم توصیف کرده است. اسم مجید که تمجید پروردگار است، برای ترقّیِ سیر و سلوک و نورانیّتِ دل و گشایش قلبی، نافع است.

 

امید و طلب

 

به امام صادق علیه‌السلام گفته شد، گروهی گناهان را انجام می‌دهند و می گویند: «امیدواریم»! و به همین عقیده هستند تا مرگشان فرا رسد.

فرمود: «اینان در آرزوها فرو رفته و دروغ می گویند و امیدوار (واقعی) نیستند. همانا کسی که امیدوار است، آن را می‌طلبد». (اصول کافی، ج 2، ص 67)

 

صانع حکیم

 

زندیقی (مُلحد، کافر، بی دین) اهل مصر در مکه بعد از طواف خدمت امام صادق علیه‌السلام رسید. امام به او فرمود: «قبول داری که زمین، زیرو رویی دارد»؟ گفت: «آری».

فرمود: «زیر زمین رفته‌ای»؟ گفت: «نه».

فرمود: «پس چه می دانی که زیر زمین چیست»؟ گفت: «نمی‌دانم، ولی گمان می‌کنم زیر زمین چیزی نیست».

فرمود: «گمان، درماندگی است نسبت به چیزی که به آن یقین نتوانی کرد». سپس فرمود: «به آسمان بالا رفته‌ای»؟ گفت: «نه».

فرمود: «می دانی در آن چیست»؟ گفت: «نه».

فرمود: «شگفتا از تو که نه به مشرق رفتی و نه به مغرب، نه به زمین فرو شدی و نه به آسمان بالا رفتی و نه از آن گذشتی تا بدانی پشت سر آسمان‌ها چیست! و با این حال آنچه را در آنهاست منکر گشته‌ای؟! مگر عاقل چیزی را که نفهمیده انکار می‌کند»؟ زندیق گفت: «تا حال کسی غیر شما با من این گونه سخن نگفته است...».

پس زندیق مسلمان شد. (اصول کافی، ج 1، ص 91، مترجم سید جواد مصطفوی)

 

سمیع و بصیر

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره‌ی این دو اسم الهی در خطبه 108 نهج البلاغه فرمود: «هر که سخن گوید، او شنود». و در خطبه 64 فرمود: «هر شنونده غیر او از آوازهای لطیف و آهسته عاجز و از صداهای بلند کر می‌شود و آوازهای کوتاه و بلند از او می‌رود و هر بصیری غیر او از دیدن رنگ‌های پنهان و اجسام رقیق و لطیف، کور است».

در خطبه 152 فرمود: «او شنونده است نه به آلت گوش، بیناست نه با برگرداندن حدقه‌ی چشم». نیز در خطبه 178 فرمود: «خداوند بینایی است که به وسیله حواس توصیف نمی‌شود». در خطبه 228 هم می‌فرماید: «او بدون داشتن گوش و آلت‌های شنیدن، می‌شنود».

 

یکی را دو نگفتم

 

گر گوهر طاعتت نسفتم هرگز **** ور گِرد گـنه ز رخ نرفتم هرگز

نـومید نیَم ز بـارگـاه کـرمت **** زیرا که یکی را دو نگفتم هرگز خیام

 

فرق امید و آرزو

 

رجا و امید بر اصلی استوار است ولی آرزو اصل و ریشه‌ای ندارد. مثالش آن است که زارع زمینی را شخم زند و بذری افشانده، تلاش خویش به پایان رساند و آن گاه امید محصول داشته باشد. ولی اگر کسی هیچ کشت نکرده، بذر نیفشانده، خوابیده و در غفلت بوده، آن گاه به هنگام درو امیدِ برداشت محصول داشته باشد، این جز آرزو چیز دیگر نیست. پس آن‌که طاعات را انجام داده، امید به خدا دارد ولی برای آن‌که گناه انجام داده و فرمانبری نکرده، امید بهشت داشتن، جز آرزوی پوچ چیزی نیست. (نمونه معارف، ج 5، ص 129)

 

ذات و حیرت (مقامات معنوی، ج 1، ص 56)

 

تفکّر به معنای تأمّل و سیر کردن است. فکر، گاه در ذات چیزی و گاه در صفات و یا آثار چیزی می‌باشد. تفکّر در ذات کبریایی راه به جایی نبرد و قوّه‌ی عقل بدان راه نیابد.

 

به کُنه ذاتش خرد بَرَد پی **** اگر رسد خس به قعر دریا

فکر می‌تواند از جایی خبر بگیرد که محیط به آنجا باشد و ذات خداوند، اعظم از آن است که کسی به آن احاطه پیدا کند.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نهج البلاغه فرمود: «صاحبان همّت عالیه او را درک نمی‌کنند و خردمندان زیرک که در دریای فکر غوطه می‌خورند، به او دسترسی ندارند (لا یناله غوص الفطن)».

نتیجه‌ی تفکّر در ذات، حیرت و دَهشَت و اضطراب است. لذا در روایات آمده است که: «در ذات خدا فکر نکنید که هرگز قدر و منزلت این کار را ندارید (لن تقدروا قَدره)». حافظ فرمود:

 

من خاکی که از این در نتوانم برخاست **** از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند

 

فرق توبه و انابه

 

توبه، بازگشت از مخالفت و سرپیچی به موافقت و فرمانبری است.

انابت، رجوع و بازگشت به خدا است و این بالاتر است.

توبه جنبه‌ی سلبی دارد و آن گناه نکردن است.

انابه جنبه‌ی ایجابی و اثباتی دارد و آن علاوه بر گناه نکردن رجوع و بازگشت و سیر الی الله است. (بحرالمعارف، ج 2، ص 38)

 

لطف و قهر

 

یک زمانی موج لطفش بال توست **** آتش قهرش دمی حمّال توست

قـهر او را ضـدّ لـطفش، کم نگر **** اتّــحاد هـر دو بـین انـدر اثر مولوی در مثنوی

 

پیش واحد سوختن (مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بیت 3002 تا 3012)

 

سالک باید در راه سلوک، بر درد نیش خلق و سختی ریاضت صبر کند تا از نیش نفسِ گبر، رهایی یابد.

 

ای بـرادر صـبر کـن بر درد نـیـش **** تـا رهـی از نـیش گـبر خویش

هرکس نفس سرکش او بمیرد، کائنات مطیع وی شوند و می‌تواند در آنها تصرّف کند و آنها یعنی عوامل طبیعی نمی‌توانند گزندی بر او بزنند. اگر نفس با تهذیب پاک شود و خود را همانند خاک بی ارزش و خوار ببیند، توفیق تعظیم خداوندی نصیبش گردد.

 

چـیست تـوحید خـدا آمـوخـتـن؟ **** خویشتن را پیش واحد سوختن؟

چون سالک نفسش همانند شب تیره است، باید آن را بسوزاند تا مانند روز فروزان شود.

 

گر همی خواهی که بفروزی چو روز **** هستیِ همچون شبِ خود را بسوز

 

بهترین کار این است من و مایی را که سخت در آن گیر هستی را رها کنی که خرابی از این است. پس وجود خود را در حضرت هستی نواز بینداز تا مانند مس در کیمیا گداخته و تبدیل به زر گردی.

 

هستی‌ات در هـست آن هستی نواز **** هـمچو مس در کیمیا اندر گداز

 

درویش مَآبان

 

خواجه عبدالله انصاری درباره‌ی درویش مَآبانِ فارغ از حقایق گوید: «اکنون جمعی درویشان پیدا شده‌اند که ایشان را رنگی و بنگی بیش نیست. خانه و مانی، دانه و دامی، شمعی و قندیلی، زرقی و زنبیلی، ترنّم بم و زیری، توقی و چوگانی (سرایی و دکّانی)، سفره و سماعی، حجره و اجتماعی، صومعه و خانقاهی (ایوان و بارگاهی).

بعضی صوف پوشیده‌اند. گروهی موی تراشیده و دلِ هزار کَس خراشیده، آستین کوتاه چون اهل راز کرده و دست به مناهی دراز کرده‌اند. روز تا شب کرامات گفته و شب تا روز خفته‌اند ... . تو پنداری (اینان) صوفیانند؟ نی نی عنید و لافیانند. به صورت، شمعِ عشّاقند و به سیرت، جمع فسّاقند. اندیشه‌ی ایشان انباشتن شکم و پیشه‌ی ایشان بگذاشتن حکم است». (زاد العارفین، ص 20- شرح مثنوی، کریم زمانی، ج 1، ص 810)

 

ناگه

 

غـرّه مـشو که مرکب مردان مرد را **** در سـنگلاخ بـادیه پی‌ها بریده‌اند

نومید هم مباش که رندان باده نوش **** ناگه به یک ترانه به منزل رسیده‌اند احمد جامی

 

اعتبارات ثلاثه اَسماء

 

اَسماءِ به اعتبار ذات و صفات و افعال تقسیم می‌شوند به اسماء ذاتیه مانند «الله»، اسماء صفاتیه مانند «علیم» و اسماء افعالیه مانند «خالق».

اکثر اسما جامع اعتبارات ثلاثه هستند. زیرا در اَسماءِ اسمی دال بر ذات به اعتباری، و بر صفات به اعتباری، و بر افعال به اعتباری دیگر است. مانند اسم رب که به معنای ثابت، اسم ذات است و به معنای مالک، اسم صفت و به معنای مصلح، (تربیت کننده) اسم فعل است. (فرهنگ نوربخش، ج 7، ص 81 تا 83)

 

کلمات

 

کلمه در عرفِ تحقیق عبارت از هیأت اجتماعی حرفیه است از حروفِ نَفَس رحمانی. پس بر این تقدیر همه‌ی موجودات کلمات الله باشند. خداوند فرمود: «قل لو کان البحر مداداً لکلمات ربی. بگو اگر دریاها برای (نوشتن) کلمات پروردگار مرکب شود...». (سوره کهف، آیه 9)

موجودات را از آن سبب کلمات خوانند که مشابهتی دارند به کلمات لفظیه‌ی انسانیه. چه اعیان موجوده عبارت از تعیّنات واقعه در نفس رحمانی که عبارت از انبساط وجود و امتداد آنهاست به سبب مرور او بر مراتب. چنآن‌که کلمات لفظیه عبارت است از تعیّنات واقعه در نفس انسانی به واسطه‌ی مرور آنها بر مخارج.

در سوره فاطر آیه 10 خداوند فرمود: «الیه یصعد الکلم الطیب. سخنان پاکیزه به سوی او صعود می‌کند». و در سوره نساء آیه 171 فرمود: «و کلمة القها الی مریم و روح منه. عیسی کلمه (مخلوق) اوست که او را به مریم اِلقا نمود و روحی (شایسته) از طرف او بود».

گفته‌اند مراد اشخاصِ کوْنی و تعیّنات وجودی را گویند که ارواح و لطایف انسیه از آن مخبر است. پس همه موجودات، «کلمات» خوانده می‌شوند. (فرهنگ نوربخش، ج 7، ص 43)

 

ابجد (969-960) دعای جوشن کبیر

 

«مسبّب 104» «معقّب 212» «محذّر 947» «مرغّب 1242» «مرتّب 642» «مذکّر 960» «مقلّب 172» «مخوّف 726» «مسخّر 900» «مغیّر 1250»

 

بیعت

 

خداوند در سوره فتح آیه 10 فرمود: «(ای پیامبر) همانا آنآن‌که با تو بیعت می‌کنند، جز این نیست که با خدا بیعت می‌کنند و دست خدا بالای دست آنهاست. هرکس پیمان شکنی کند، تنها به زیان خود پیمان شکسته و آن کس که نسبت به عهدی که با خدا بسته وفا کند، به زودی پاداش عظیمی به او خواهد داد».

اهل عرفان گویند ارادت مرید بدون بیعتِ ولیّ خدا درست نباشد و به قول مرحوم استاد عارف کشمیری (ره)، برگشت و شکستن بیعت در واقع ارتداد از خاصّ به عام است. لذا استاد کامل و ولیّ خدا روز اوّل به مرید یادآوری می‌کند که اگر این ارادت و بیعت را بشکند، ضرر می‌کند. همان طوری که بعد از غدیر خم بیعت با امیرالمؤمنین علیه‌السلام را شکستند و مرتد از دین شدند در اینجا مرید مرتد از طریق می‌شود و متضرّر می‌گردد.

 

مهاجرت

 

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «مهاجر کسی است که از آنچه خداوند بر او حرام فرموده، مهاجرت نماید».

مراد از این سفر، مهاجرت از وطن‌ها و قطع وابستگی‌ها و سیاحت که روش عیسی علیه‌السلام بوده، می‌باشد. از این رو این افراد با ان حضرت جمع و محشور می‌گردند، چنآن‌که در حدیث وارد است. (بحرالمعارف، ج 2، ص 18- شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 195)

خداوند در سوره نساء آیه 100 فرمود: «هرکس در راه خدا مهاجرت کند، در زمین راه و پناهگاه و گشایشی خواهد یافت. هرکس به عنوان مهاجرت به سوی خدا و پیامبرِ او از خانه‌ی خود بیرون رود، سپس مرگش فرا رسد، پاداش او بر خداست و او آمرزنده و مهربان است».

 

معرفت آن واجب‌تر

 

شهید ثانی در کتاب منیة المرید می‌فرماید: «عالم بعد از آن‌که فرا گرفت ظواهر شریعت... چیزهایی است که معرفت آن واجب‌تر و مطالب آن عظیم‌تر است. و آن تطهیر نفس از رذایل خُلقیه از کبر و ریا و حسد و کینه و غیر آن می‌باشد از صفاتی که مبین شده است در علومی که مخصوص است به آن.. مکلّف را رجوع کردن در آن به خدمت علمای حقیقت و کتب ایشآن‌که در این باب نوشته شده است.

عجیب است عالم به علوم رسمی فریفته شود و راضی شود به آن، و غافل شود از اصلاح نفس خود و راضی کردن پروردگار». (طریقه مرتضوی، علامه مجلسی، ص 20)

 

حکمت

 

حکمت از روشنیِ معرفت حاصل می‌گردد و میراث تقوا و صدق است. اگر بگوییم که خداوند به بنده‌ای از خلقش با ارزش‌تر و بهتر از حکمت، انعام چیزی عطا نکرده هر آینه درست گفته‌ایم.

خداوند در قرآن فرمود: «خدا حکمت را به هر کس بخواهد عطا می‌کند. کسی را که حکمت داده شد، هر آینه خیر بسیار به او داده شده است و غیر صاحبان عقل نپذیرند». (سوره بقره، آیه 269)

حکمت موجب نجات شخص است و حکیم آن است که هنگام ورودِ ناراحتی ثابت قدم است و در برابر ح.ادث تسلیم می‌باشد و مردم را به سوی خدا هدایت می‌کند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله هر در این خصوص فرمود: «یا علی! اگر بنده‌ای از خلق خدا به دست تو هدایت یابد، بهتر و افضل است برای تو از هر چه آفتاب از مشرق تا مغرب بر آن بتابد». (شرق بی غروب، ترجمه مصباح الشریعه، ص 137)

 

پیر راه (مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بیت 2938 تا 2947)

 

پیر طریق مانند تابستان و بقیه‌ی مردم مانند پاییزند. پیر مانند ماه شب چهارده و مردم همانند شب تار می‌باشند.

چون پیر، سالک را پخته می‌کند به تابستان تشبیه شده و چون سالک برگ‌هایش ریخته و عریان است، به پاییز تعبیر شده است. تابستان گرما داشته و پیر راه حرارت بخش است و پاییز کم حرارت می‌باشد.

منظور از پیر، پیر عقلی و سلوکی است که از طرف خداوندست و کسی با او برابری نمی‌کند. نَفَس پیر همانند شراب کهنه در انسان مستی بیشتری ایجاد می‌کند، به خصوص آن شرابی که از طرف خدا آمده باشد.

 

پیر را بگزین که بی پیر این سفر **** هست بس پر آفت و خوف و خطر

 

چون بدون پیر راهی بروی، دچار سرگشتگی و آفات و خطرات بسیار می‌شوی. اگر سایه‌ی او نباشد، حتماً صدای غول‌ها و شیاطین تو را حیران می‌کنند و به تو گزند می‌رسانند.

 

گـر نبـاشد سایه‌ی او بر تو گول **** پس تو را سرگشته دارد بانگ غول

 

سبک بار یا سنگین بار

 

خداوند در سوره توبه آیه 41 فرمود: «انفروا خفافاً و ثقالاً. (برای جهاد) سبک بار و گران بار بکوچید». در مصداقِ سبک بار و سنگین بار مطالبی را در تفاسیر نوشته‌اند: «جوان باشید یا پیر، بانشاط یا بی نشاط، سواره یا پیاده، عیال مند یا بی عیال، سالم یا بیمار، شتابان یا بی شتاب».

ملأ عبدالصمد همدانی (متوفی 1216 هـ. ق) در بحرالمعارف گوید: «نظریه‌ی درست آن است که این دو لفظ، شامل همه‌ی این‌ها هست».

 

وقوف زمانی

 

یکی از سالکان گفت: «شش ماه از نماز شب محروم ماندم به جهت گناهی که مرتکب شدم، آن این بود که مردی را دیدم بسیار می‌گریست، در دل گفتم: این مرد ریاکار است».

از این جهت بعضی بزرگان فرموده‌اند: «شایسته است که مرید در حال قبض، استغفار و در حال بسط به شکر بپردازد. پس سزاوار است که سالک این دو حالت را مراعات کند و این دو را وقوف زمانی نامیده‌اند». (بحرالمعارف، ج 2، ص 31)

 

شوق

 

مشتاق لقای خداوند، اشتهای طعام و میل استراحت ندارد، با کسی انس نمی‌گیرد و لباس نرم نمی‌پوشد. منزلی برای خود اختیار نمی‌کند و قرار ندارد. شب و روز در حال بندگی است. امید دارد به مطلوب برسد و آنچه در باطن از اشتیاق به حق دارد، به زبان مناجات می‌گوید.

همان طور که حضرت موسی در میعاد به خدا عرض کرد: «من عجله برای لقای تو نشان دادم، تا رضایت تو را فراهم کنم»، پیامبر صلی‌الله علیه و آله حال حضرت موسی را این طور تفسیر کرده: «موسی از بس شوق به خدا داشت، در راه رفتن به کوه سینا و برگشت از آنجا که چهل شبانه روز طول کشید، نه طعام خورد و نه شراب آشامید و نه خوابید و به هیچ چیز اشتها نداشت».

سخن مشتاق همانند شخص غرق شده‌ای است که همّت و مرادی غیر نجات خود ندارد و همه چیز را در آن حال فراموش می‌کند. مشتاق هم به جز وصال همّتی ندارد. (مصباح الشریعه، باب 98)

 

رؤیا کامجوست

 

شمس تبریزی نظر صریح دارد که اغلب خواب‌ها فکری و ذکری هستند، چه اگر در فکر نبود در خواب هم نمی‌نمود.

مولانا گفت: «در اوایل کلمات پدرم را مطالعه می‌کردم و شمس تبریزی مرا منع می‌کرد. به خاطر او مدّتی ترک مطالعه کرده بودم. شبی در خواب دیدم در مدرسه‌ی قراطایی با جمعی نشسته و به مطالعه‌ی آن کتاب مشغول گشتم، چون به عالم صورت باز آمدم، دیدم که شمس از در آمد و فرمود: «چرا باز به مطالعه‌ی آن شروع کردی؟ گفتم: زمانی است که به مطالعه آن مشغول نگشته‌ام. فرمود: دیشب در مدرسه قراطایی با جماعتی ننشسته بودی و مطالعه آن کتاب نمی‌کردی؟ چه اغلب خواب‌ها فکری و ذکری است، اگر در فکرت نبود در خوابت ننمودی».

مولانا گوید: «بعد از آن تا شمس در حیات بود به خواندن آن نپرداختم». با ندیشه خوانی ذهنی و فراست، شمس، مولانا را متنبه می‌کند که خواب تو دلیل است که ذهنت مشغول به آن کتاب می‌باشد و خواب مولانا رؤیایی کامجوست. (خط سوم، ص 567)

 

انداخته

 

آفـتـابـی در هـزاران آبـگـیـنه تـافـتـه **** پس به رنگی هر یکی تابی عیان انداخته

جمله یک نور است لیکن رنگهای مختلف **** اخـتلافی در مـیان ایـن و آن انـداخـته عراقی

 

مبالات

 

خداوند در سوره آل عمران آیه 30 فرمود: «خداوند شما را از کیفر خود می‌ترساند (یحذرکم الله نفسه)».

مبالات، باک داشتن است و آن به بیم یا شرم و یا مِهر است.

بیم آن است که حق در احسان تو افزاید، تو در طغیان افزایی. او در شرف تو افزاید، تو در سرف افزایی. او در ستر افزاید، تو در جرم افزایی.

شرم آن است که نعمتش را کوچک نشمری و معصیت خود را حقیر نداری. مِهر آن است که وی می‌نگرد و تو از وی غافل باشی، یا به چیزی جز وی آرزومند باشی و یا از وی به بهشت راضی باشی. (صد میدان، میدان هیجدهم)

مبالات: در کاری اهتمام کردن، در امری فکر و اندیشه کردن.

 

یکی

 

گر خدا بودی از یکی افزون **** کی بماندی جهان بدین قانون

در فـیض وجود بسته شدی **** تـار و پود بـقا گسسته شدی جامی (هفت اورنگ)

 

اربعین‌ها

 

مرحوم علامه مجلسی در جواب ملاخلیل قزوینی نوشت: «والد فقیر (پدرم محمّد تقی مجلسی)، از جناب شیخ مزبور (شیخ بهایی) تعلیم ذکر و فکر گرفته بود و هر ساله یک اربعین، دو اربعین و بیشتر به عمل می‌آورد و جمع کثیری از تابعان شریعت مقدسه را موافق قانون شرع به ریاضت وامی داشت و فقیر نیز مکرّر، اربعین‌ها به سر آوردم. در احادیث معتبره هم وارد شده هرکس چهل صباح اعمال خود را برای خدا خالص گرداند، حق تعالی چشمه‌های حکمت از دل او بر زبانش جاری گرداند». (طریقه مرتضوی، علامه مجلسی، ص 55)

 

ابجد (929-920) دعای جوشن کبیر

 

«مکرم 300» «معطی 129» «مفنی 180» «مطعم 159» «مغنی 1100» «محیی 68» «منعم 200» «مقنی 200» «مرضی 1050» «منجی 103»

 

سیر در صفات (مقامات معنوی، ج 1، ص 59)

 

سیر در صفات حق با تفکّر و مشاهده به قدر طاقت بشری میسّر است. سیر در صفات موجب می‌شود که سالک به عظمت، قدرت، علم، اراده و احاطه‌ی خداوند تا اندازه‌ای آشنا شود. کسب اطلاع از صفات یا اشراق و افاضه بر حسب قابلیت هر صفتی تحت عنوان اسمی بر دل آید.

هر اسمی از اسما دلیل صفتی است و هر صفتی سبب معرفتی می‌شود که سالک معرفت به ربوبیت الهی پیدا می‌کند. چون اسما و صفات را نهایتی نیست، حافظ اشاره فرمود:

 

این راه را نهایت صورت کجا توان بست **** کس صد هزار منزل بیش است در بدایت

 

تلبیس خورد

 

یکی مال مردم به تلـبیس خـورد **** چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد

چـنین گفـت: ابلیس اندر رهـی **** کـه هـرگز نـدیـدم چنین ابـلهی

تو را با من است ای فلان آشتی **** به جـنگم چـرا گـردن افـراشتی؟

دریغ است فرموده دیـو زشـت ****که دست ملک بر تو خواهد نوشت سعدی

 

زبان حال حضرت صالح علیه‌السلام

 

بعد از آن‌که خدا قوم نابکار صالح علیه‌السلام را عذاب کرد، حضرت صالح علیه‌السلام به زبانِ حال می‌گفت: «ای قوم من که زندگیِ باطل کردید، به خاطر شما نزد خدا گِلِه کردم، پس او فرمود: شکیبا باش، نزدیک است دوره‌ی آنان نیز تمام شود. از بس در حقّم ستم کردید، شیر نصیحت در رگ‌های من خشکید و قلبم افسرده شد. خدا فرمود: بر زخم‌هایت مرهم نَهَم.

 

حق مرا گفته تو را لطفی دهم **** بر سر آن زخم‌ها مرهم نهم

 

من به شما مرحمت نشان دادم و سخنانی شِکرین گفتم، ولی شما در وجودتان هم چون زهر می‌پنداشتید، چون خودتان از زهرستان جفا بودید. الآن برای چه غمگین شوم، شما مایه‌ی غم من بودید و غم سرنگون شد، بعد از برطرف شدن غم کی ناله کنند»؟

چون اشک احساس بر گونه‌اش جاری شد، به خود گفت: «برای چه می‌گریی! به خاطر دل زنگار آنان! یا برای زبان زهرآگین هم چون مار آنان، یا برای نفس و دندان سگ صفتانه‌ی آنان، یا برای دهان و چشم آنآن‌که لانه‌ی کژدم بود، یا برای ستیز و استهزاءِ آنان، یا برای دست و پا و چشم کج آنان، یا برای مِهر و صلح آنآن‌که همه نامتعادل و ناقص بود؟

 

دستشان کژ، پایشان کژ، چشم کژ **** مهرشان کژ، صلحشان کژ، خشم کژ

 

گریه‌ام برای لطف حق نسبت به خودم می‌باشد که مرا از آنانی قرار داد که پای بر روی زیبایی و جمال پیر عقل نهادند و خریدار تقلید و تعصّب بودند و به کج روی روی آوردند». (مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بیت 2541 تا 2569)


خواب وفات امام رضا علیه‌السلام

 

مرحوم عارف ربانی آیة الله کشمیری فرمودند: «شب وفاوت علامه طباطبایی در خواب دیدم که حضرت رضا علیه‌السلام درگذشته و ایشان را تشییع جنازه می‌کنند. صبح خواب خود را چنین تعبیر کردم که یکی از بزرگان از دنیا خواهد رفت. بعد خبر آوردند که علامه طباطبایی درگذشت». (ز مهر افروخته، سید علی تهرانی، ص 95)

 

ابجد (849- 840) دعای جوشن کبیر

 

«اوّل 37» «باطن 62» «فرد 284» «آخر 801» «برّ 202» «وتر 606» «ظاهر 1106» «حق 108» «صمد 134» «سرمد 304»

 

شکر مُنعم

 

شناسایی و معرفتی که از جانب خداوند هبه شود، باید سپاس گزار شد و قدر آن را دانست. چه آن‌که ناشکری شامّه‌ی شناسایی را ضعیف می‌کند و کم کم اصلاً موهبت را از دست می‌دهد.

 

چون که بویی بُرد و شکر آن نکرد **** کفر نعمت آمد و بینی‌اش خورد

 

سپاس از قدرت‌ها و نعمت‌های داده شده که سبب می‌شود قدرت تو افزون شود. به جا مصرف کردن از نعمت‌ها سبب می‌شود هر شاخه و برگی با زبانی خاص سپاس خدای را گزارند. به بنده سرمایه‌ها و امکانات دادند، امّا به جای تشکر از منعم، گِلِه از او کنند و آن سبب می‌شود که مرکوب شکر از کار بیفتد. (مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بیت 442، 938 و 939 و 1344)

کنز مخفی (رساله عقل و عشق، سعدی، ص 2)

هیچ دانی معنای قول خداوند که فرمود: «من کنز مخفی بودم. دوست داشتم تا شناخته شوم»، چیست؟

کنز عبارت است از نعمت بی قیاس پنهانی. راه به سرّ آن نبرد، جز پادشاه و تنی چند از خاصان او. سنّت پادشاه آن است که کسانی که بر کیفیّت گنج وقوف دارند، به تیغ بی دریغ خون ایشان بریزد تا حدیث گنج، پنهان ماند. پادشاه ازل و قدیم، حقیقتِ کنزِ مخفیِ ذات او را کس نداند جز تنی چند از خاصان او. یعنی فقرا و ابدال که باکس ننشینند و در نظر کس نیایند.

 

کسی را در این بزم ساغر دهند **** که داروی بــیـهوشی در دهـند

 

تا سرّ مکنون حقیقت ذات بی چون نهفته بماند.

 

گر کسی وصف او ز من پرسد **** بی دل از بی نشآنچه گوید باز

عـاشـقان کشتـگان مـعشوقند **** بـر نـیـاید ز کــشتـگــان آواز

 

ابجد (689-680) دعای جوشن کبیر

 

«سمیع 180» «منیع 170» «کبیر 232» «شفیع 460» «سریع 340» «قدیر 314» «رفیع 360» «بدیع 86» «خبیر 812» «مجیر 253»

 

تسبیح حضرت زهرا علیها السلام

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «هرکس تسبیح حضرت زهرا (34 مرتبه الله اکبر، 33 مرتبه الحمدالله، 33 مرتبه سبحان الله) را بعد از هر نماز بگوید، نزد من بهتر است از نماز هزار رکعتی در هر روز». (سفینة البحار، ج 1، ص 593)

 

ابجد (769-760) دعای جوشن کبیر

 

«معین 170» «متین 500» «حمید 62» «امین 101» «مکین 120» «مجید 57» «مبین 102» «رشید 514» «شدید 318» «شهید 319»

 

دامن مقصود

 

شب‌ها گـذرد که دیده نتوانم بـست **** مردم همه از خواب و من از فکر تو مست

باشد که به دست خویش خونم ریزی **** تـا جـان بـدهم دامـن مـقـصود به دسـت سعدی

 

قیامت‌ها (شرح مثنوی، زمانی، ج 2، ص 310)

 

پس جهان زایَد جهان دیگری **** این حشر را وا نماید مـحشری

 

در شرح این بیت از دفتر دوم مثنوی گفته‌اند:

جهآن‌که از حقیقت انسان کامل فیض می‌گیرد، یک جهان پر معنا و تابان دیگر پدید می‌آورد و حقیقت حشر و قیامت برای مردم آشکار می‌شود. حشر و رستاخیز در کلّ جهان و در دل همه‌ی پدیده‌ها به وقوع می‌پیوندد و هر لحظه قیامتی برپاست و این زایشگری در سرشت طبیعت نهفته است.

هر جهانی که نو زاییده می‌شود، نسبت به جهان قبل از خود، قیامت و نسبت به جهان بعد از خود، دنیا محسوب می‌شود. بنابراین قیامت‌ها نهایتی ندارد و در توصیف آدمی نمی‌گنجد.

 

تا قـیامت گر بگویم بشمرم **** من ز شرح این قیامت قاصرم

 

ابجد (809-800) دعای جوشن کبیر

 

«فاعل 181» «کامل 91» «عادل 105» «جاعل 104» «فاصل 201» «غالب 1033» «قابل 133» «واصل 127» «طالب 42» «واهب 14»

 

بگذار خودیت را

 

یک شب بایزید بسطامی در خلوت خانه‌ی مکاشفات، آتش عشق در نهاد خود برافروخت و زبان را از در عجز و درماندگی بگشاد و گفت: «خدایا! تاکی در آتش هجران تو سوزم؟ کی مرا شربت وصال دهی»؟ به سرّش ندا آمد که هنوز توییِ تو همراه توست. اگر خواهی که به ما رسی، خود را بر در بگذار و درآی». (مجالس پنج گانه، مجلس سوم، سعدی)

 

هیچ خلل

 

ای بس که نباشم و جهان خواهد بود **** نـی نـام و نـی نـشـان خـواهد بـود

زیـن پـیش نبودیم و نبود هیچ خـلل **** زین پس چو نباشم، همان خواهد بود خیام

 

سفر اهل طریق

 

بایزید بسطامی به ابن خضرویه که دائم در سفر بود گفت: «چه قدر سیاحت می‌کنی؟! گویا مانند مسیح هستی»؟! گفت: «آب هرگاه بی تحرّک بماند، می‌گندد». بسطامی گفت: «دریا باش تا نگندی و تغییر نیابی». (بحرالمعارف، ج 2، ص 177)

 

گوی چوگانیم

 

ما شکاریم، این چنین دامی که راست؟ **** گوی چوگانیم، چوگانی کجاست؟

 

به استفهام در دفتر دوم مثنوی بیت 1310 می‌پرسد و می‌گوید: «ما صیدیم و این دام از چه کسی است؟ ما مانند گویِ چوگان هستیم، چوگان باز و زننده کجاست»؟

در جواب گفته شده که دام از خداست، چوگان باز نیز خداست. ما همانند گوی در ضربات قضا و قدر او به این طرف و آن طرف می‌رویم و در دست قدرت اوییم، گر چه معرفت ما به این حقیقت اندک و ناچیز است.

اهل معرفت هر قضای الهیِ رسیده از چوگان باز را شیر گوارا می‌دانند و اهل دنیا آن را خون می‌دانند.

 

خدایا تو! تو!

 

چون خدای متعال به موسی علیه‌السلام فرمود: «برو نزد فرعون که او طغیان کرده است»، (سوره طه، آیه 24) موسی علیه‌السلام گفت: «پروردگارا! خانواده و گوسفندانم را چه کنم»؟ فرمود: «ای موسی! حال که مرا یافته‌ای تو را با غیر من چه کار؟ ای موسی! برو به من چنگ زن و تسلیم من باش و کارها را به من واگذار که من گرگ را چوپان گوسفندانت و فرشتگان را حافظ خانواده‌ات قرار داده‌ام. ای موسی! آن گاه که از فرعون گریختی چه کسی تو را از بیابان خطرناک نجات بخشید»؟ موسی گفت: «خدایا! تو! تو!».

خدای متعال فرمود: «ای موسی! همین گونه ت