15- مراقبه سالکین

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مطالعه کتب

مراقبه سالکین

 

مباحثی پیرامون حراست از کیان نفس و آراستن آن به ظهور انوار رحمانی

 تألیف استاد: سید علی اکبر صداقت

ناشر: انتشارات بکا: تلفن همراه: 09122513760

 

فهرست مطالب

مقدمه

معنای مراقبه

رقیب مراقب

اقبال با مراقبه است

مراقبة نفس با جوارح

مراقبة پا (قدم، رجل)

مراقبة شهوت (فرج)

مراقبة شکم (بطن)

مراقبة دست (ایدی)

مراقبه زبان (لسان)

مراقبه گوش (اُذن)

مراقبه چشم (بصر)

مراقبه قلب

مراقبه یا ریاضت

شرح مراقبه سه گانه

ناظر

همّت مراقب

حقیقت بندگی با مراقبه است

شاهد و مشهود

مراقبۀ حق و مراقبۀ خلق

نظرات عارفان در مراقبه

اشاراتی از بعضی حکایات

ذکر و مراقبه

عطایا به قدر معمول

دو راه

مراقبین

طالب مطلوب

سلوک و جذبه

ارشاد قلوب

علائم مراقبه

تحصیل سعادت

جذب و دفع

نظر اول و دوم برای مراقبه

حقیقت مراقبه

آفات و مکاید نفس

از صعود به نزول

از ناظری کوچک به ناظری بزرگ

ملکات و دعوت ها

استاد مراقبه

مردِ ره

تفحص در پوستین خلق

سیر عوالم

شیطان نفس

ظاهر و باطن   

منادی هست؛ گوش شنوا نیست

فتح مبین

مراقبت اخلاص

محو یا نحو

آیینۀ نفس

از عبودیت تا رسیدن به معبود

سیرت و صورت

رابطه علم و مراقبه

در انتظار فرداها

مراقبت محب

صفای سالک مراقب

روز مقدمه شب

حفظ امانات الهی

مراقبات مجالس

رابطۀ مراقبه با محاسبه و مشارطه و معاقبه

مداوا و درمان

تجلّیات

مراقبه در طهارت قلب

لوازم سالک مراقب

موانع مراقبه

ختم.

منابع و مآخذ

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه:

آنچه در سیر و سلوک اهمیت تامّ دارد -و به تجربه عملی معلوم گردیده- مراقبه است. زمانی ذکر، فکر، عبادت و توسل آثار کامل دارد که نظارت و دیده بانی برنفس در وقت اشتغال به این­ها و اوقات دیگر، باشد. در غیر این صورت با واردات خیالی و خواطر سوء آثار گذشته­ای که تحصیل شده – و سالک نورانیّتی هم پیدا کرده- کم کم محو می­شود و یا از بین می­رود.

اگر به توفیق الهی مراقبه حاصل شود، قدرتی به سالک می­دهد که بتواند با پاسبانی بر حریم دل بر رقیب که شامل هوی و هوس و جنود جهل می­باشد، غالب شود.

مراقبه دل و جوارح، به ساعتی خاص مربوط نمی­شود، بلکه سالک همه وقت در نیّت وافعال مشغول به نگهبانی است.

          پاسبان حرم دل شده­ام شب همه شب               تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

مراقبه نداشتن ضررها و زیان­هایی به بار خواهد آورد که بعضی از آنها قابل جبران نیست و نخواهد بود.

رکن اوّل در سلوک، مبارزه با هوای نفس و مراقبه است؛ زیرا مجاهدة نفسانی بسیار مشکل است و نفس، حیله ها و دام­ها دارد تا شخص را مغلوب خود کند، لذا به مدد این رکن – مراقبه- جهاد اکبر بهتر به دست می­آید.

البتّه رهنمود استاد طریق، لازم و ضروری است و بدون کمک او که عارفی واصل می­باشد، سلوک مشکل است. چرا که نفس از روزنه­های بسیار باریک وارد می­شود و با رنگ آمیزی قشر و صورت، مهار شخص را به دست گرفته و او را مغلوب می­نماید.

          هرکه گیرد پیشه ای بی­اوستا                  ریشخندی شد به شهر و روستا

          هر که در ره، بی­قلاوزی رود            هر دو روزه راه صد ساله شود

چون سالک با نظر استاد قدم بر مجاهده و ریاضت نفس نهاد و با مراقبه به ذکر و فکر و توسل پرداخت، کم کم اوامر و نواهی را به فصل و ترک انجام دهد و نفسِ سرکش سرکوب و مهار شود. قلبش صیقل یابد، چشم دلش باز شود،‌ گوش قلبش بشنود و با یقینی عارفانه در میدان عبودیّت به بندگی خالصانه بپردازد.

          نقش و قشر علم را بگذاشتند                  رایت علم الیقین افراشتند

نکتة مهم در مراقبه این است که سالک خدا را حاضر و ناظر بداند و مواظب فکر و اندیشة خود باشد و از نگهبانی نفس دمی غافل نشود. البتّه این توفیق باید به حول و قوّة حضرت حق نصیب گردد.

امید است این کتاب برای خوانندگان، به عنوان رهنمود و روزنه­ای به سوی معرفت نفس، مفید واقع شود.

« اللهم الحقنی بنور عزک الابهج، فأکون لک عارفاً و عن سواک

منحرفاً، و منک خائفاً مراقباً، یا ذالجلال و الاکرام»

« خدایا! به نور عزّت فروزنده ات مرا ملحق کن تا عارف به تو شوم و از

دیگران روی گردان گردم و از تو بترسم و مراقبت کنم، ای صاحب جلال و اکرام»

                                                                   سید علی اکبر صداقت 1384

معنای مراقبه

 راقَبَ : پاس داد، مواظب بود، کشیک داد.

راقب الله: از خدا ترسید.

راقِبُ العمل: رسیدگی کرد، نظارت کرد.

مراقبه: رسیدگی، نظارت، بازرسی، زیر نظر قرار دادن و آن مصدر باب مفاعله، به معنای نگریستن و حفظ کردن.

مراقب: ناظر، بازرس، حارس، نگهبان، دیده­بان، چشم دارنده.

رقیب: حفیظ و نگهبان، پاسبان، نگاه دارنده، مواظب.

 

رقیب مراقب

وقتی دو نفر به چیزی مایل باشند، هر کدام را رقیب دیگری می­گویند. چنان که وقتی دو نفر کشتی می­گیرند، هر یک از این دو رقیب دیگری است تا این­که در این زور آزمایی یک نفر غالب و دیگری مغلوب شود.رقیب در اینجا – که رو به روی شخص مراقب ایستاده – هوی و هوس، نفس، شیطان و صفات مَلَکی است که سالکِ مراقب تلاش می­نماید تا با مواظبت و نظارت، نیات و اعمالش را از این­ها دور نماید و آن­ها را مغلوب کند و به خدا، صفات ملکوتی و فضایل متّصل شود. تا وقتی که صفات الهی در سالک ملکه نشده باشد، در معرض خرابکاری است.

روایت شده است که خداوند به ملائکه فرمود:« شما موکّل به ظواهر هستید، ولی من مراقب بر بواطن هستم.»

برای سالک کسب فضایل مسئله مهمّی است. اما تا زمانی که تحصیل آن کامل نشده، رقبای مخالف درون یعنی هوس های نفسانی، او را در تیررس خود قرار می­دهند لذا سالک یا مجروح   می­شود و یا از راه باز می­ماند.

حرکت به سوی حق، صراط مستقیم و دور شدن از رقیب است. طاعت و بندگی ممدوحِّ رب و فحشا و منکر مبغوض رب است. ذکر او جلای قلب و ذکر شیطان و مظاهر آن مخرّب قلب است.

تا سالک از خودیت خود نجات پیدا نکرده و به شهوات علاقمند باشد – اگر چه در ظاهر امکان دسترسی برای او نیست اما چون در باطن به آن میل دارد – مغلوب رقیب است.

قوّة واهمه و خیال، وعده های غیر الهی را نقد و وعده­های الهی را نسیه جلوه می­دهند، تا انوار وحقایق به قلب سالک رسوخ نکند و رقیب تلاش می­کند تا سالک را با رنگ آمیزی، تدلیس و غش در متاع به خود جذب کند. امّا وقتی که مراقبِ قلب در مقابل رقیب به مدد و توفیقِ حق، با استقامت ایستادگی کرد، به تدریج در معرض تیررس مخالفین قرار نمی­گیرد و راه را بر آنان می­بندد. تا جایی که رقیبان قطع امید کنند که البته برای این امر صبر کافی و وافی لازم است؛ در غیر این صورت حرکت کُند شده،‌ حیرت و اضطراب زیاد گشته و به قهقرا برمی­گردد.

استقامت در حوادث بی­ثباتی در عمل                  بنده را سلطان نماید، شاه را دربان کند

در حدیث قدسی آمده است که حق فرمود:« همانا در بهشت عدن کسانی را ساکن می­کنم که وقتی به معاصی برخورد کنند، به یاد عظمتم می­افتند و مرا ناظر و مراقب خود می­بینند.»

شخص مراقبی که جنبة تعظیم و اجلال حق را مراعات داشته، قلبش متوجه و مستغرق به حق و حالت انکار نداشته باشد، معاصی و گناهان را دوست ندارد و اگر هم انجام دهد صرف غفلت آنی، سهو و نسیان است.

مکروهات و مباهات هم گاهی زمینة بعضی لغزش ها را فراهم می­کنند. چنان که فرموده­اند:« کراهت دارد مرد از میان دو زن عبور کند». ارتکاب این کراهت شاید زمینه­ای ایجاد کندکه شخص به گناه بیفتد، اما چون جلال و هیبت حق را مشاهده می­کند، عدم التفات به مکروه غالب خواهد شد.

 

اقبال با مراقبه است

حضرت صادق (ع) فرمود:« هرکه نماز خواند و در نماز خود اقبال داشته و توجه او به نمازش باشد و در نماز حدیث نفس نکند و در فکر و تذکّر دیگری نباشد و یا سهوی نکند، در نماز اقبال می­کند؛ خدا هم مادامی که او بر نماز خود اقبال کرده، به او اقبال می­کند. بسا هست که نصف نماز او بالا می­رود ( به اندازة توجّه و اقبال او) و بسا ربع یا ثلث یا خمس آن!! جز این نیست که بندگان مأمور شدند تا برای تکمیل آن چه که از واجبات از دست رفته و فوت شده نماز گزارند و نوافل را به جا آورند.»

از این بیان گهربار امام (ع) به این نتیجه می­رسیم که توجّه، تمرکز، صعودِ عبادات و پذیرش آن از طرف پروردگار به مراقبه و توجّهِ حواس – نه صرف آداب ظاهری – بستگی دارد؛ بلکه کمال نماز به اقبال و توجّه است. چون خداوند بندگانش را دوست دارد و می­خواهد به نحوی آنان را به مراتب عالیه برساند، فرموده است:« اگر در نماز کسر، ‌نقص و بی­توجهی بوده است؛ با نوافل و مستحبات، واجباتِ منقوصه (ناقص) را تکمیل کنید». البته در تمام عبادات هر اندازه مراقبة نیّت و فکر، بهتر و مستقیم تر و بدون اعوجاج و پراکندگی باشد، اقبال در آن بیشتر شود و حق هم به آن بنده اقبال می­نماید.

 

مراقبۀ نفس با جوارح

حاکمیّت تن و فرماندهی جوارح به عهدة نفس است. اعمال و افعال انسانی از آن منشعب       می­شوند و در نتیجه جوارح تابع اویند. اگر نفس، صالح و پاک شد،‌ عمل جوارح خوب می­شود و اگر ناپاک، جوارح به تبع او کارهای ناشایست انجام می­دهند. اگر قلب با مراقبه صالح و تمیز شد،‌ جای خدا می­شود که گفته­اند:« قلب مؤمن جایگاه عرش رحمان است». و در بعضی روایات آمده که حق تعالی می­فرماید:« من در آسمان و زمین نمی­گنجم، ولی در قلب بندة مؤمنم می­گنجم.»

اگر قلب الهی شد، همة حرکاتِ جوارح الهی می­شود. اگر نفس فاسد و شیطانی شد و در درون آن انجاس، کثافات و شیاطین خانه کرده باشند، حرکاتِ جوارح ابلیسی می­شود زیرا جوارح تابع متبوع بوده است. نتیجه آن که هر فعل و حرکتی از اعضاء و جوارح به اصل مربوط است. وقتی اصل در کثرت، تفرقه و ضلالت و یا در وحدت و جمع باشد، تابع به دلیل عقل و نقل از آن تبعیت می­کند.

احکام شریعت و تکالیفی که به اعضاء بستگی دارد همانند وضو و صلة رحم که دست و پا در آن دخیل است، اصل نبوده بلکه اصل ذاتِ نفس است. همة اعمالِ جوارح در شرع مقدس مأمور به نیّت باطنی هستند والّا نزد خداوند ملاک حقیقی ظاهرِ افعال نیست.

احکام از حلال، حرام، مستحب، مکروه و مباح خارج نیستند و عامل به این­ها نزد خلق ـ به صورت ظاهری ـ ­­ ممدوح و یا مذموم است، لکن نزد خدا معلوم نیست. چه آن که قوّة تشخیص باطنی فقط نزد او و اولیای اوست و ثواب و عقاب الهی به درون بستگی دارد. اگر خیر باشد، به ثواب و اگر شر باشد، به عقاب و عذاب الهی می­رسد. مثلاً افراد بسیاری بودند که همراه رسول الله (ص) حج کردند، با او نمازگزاردند،‌ غذا خوردند، معانقه نمودند و با او به جهاد رفتند و به نظر مردم – ظاهر بین- مؤمن بودند. امّا باطن ایشان بعضی در زمان حیات، بعضی هنگام مریضی و وفات و تعدادی هم بعد از وفات آن حضرت، معلوم شد که درونشان ناپاک و شیطانی است و منافق­اند. همة افعال و اعمال ظاهری آن­ها برای رسول خدا (ص) بود، ولی بعداً خلاف آن ظاهر شد که همه برای دنیای دون، ریاست و اسم و رسم بوده است!! پس دلشان حقیقی و عرش الرحمانی نبوده که خدا در آن باشد بلکه جایگاه ابلیس و اعوان شیاطین بوده است.

کسی که اسرار نفس را بفهمد، معارف عالیه برایش فتح می­شود. فرماندهی درون به جوارح دستور می­دهد و به بهشت و دوزخ امر می­کند. یعنی بهشت و دوزخ از نفس است نه خارج آن. پس مراقبه نمودن و عدم ارتکاب به معاصی و عمل به مشروع، بهشت است. نه این که موکّلینی بیایند و ما را به نار یا نور ببرند، بلکه این خودِ ما هستیم که می­رویم و وقتی چشم بصیرت باز شود، می­بینیم که به کجا می­رویم!

سرمایة اصلی «قلب» ماست. اگر با مراقبه آن را حفظ کردیم به کمالات، معنویّات و حقایق دنیا و آخرت می­رسیم. پس بکوشیم تا اگر عملی ظاهری از جوارح و اعضا به ظهور می­رسد، یعنی اگر حج می­رویم یا نماز می­خوانیم، یا صله رحم کرده و یا انفاق می­کنیم و اگر کسی را موعظه کرده و یا مدحی از خلق نسبت به ما انجام می­گیرد، با خواطر خوب و نیّات ممدوح همراهش نموده تا جنبة ظاهر و باطن مرتبط و متّفق باشند. آن گاه جمال و جلال الهی و ظهور اسماء و صفات حق را مشاهده می­کنیم و به معاینه می­بینیم و مورد نظر حق می­شویم و با توفیقات ربّانی مؤیّد        می­گردیم.

با مطالبی که به اجمال گفته شد به این نتیجه می­رسیم که خیر و شرّ و صلاح و زیان اعضا همگی بستگی تامّ به قلب دارد. لذا از باب توجّه به مراقبة جوارح و ثمراتی که از آن حاصل می­شود – در میان جوارح مطالب مربوط به پا، فرج، شکم، دست، زبان، گوش و چشم- را درج می­کنیم تا تذکّری برای رعایت ادای حقوق آنها باشد.

 

مراقبۀ پا (قدم، رجل)

راه رفتن معمولاً با قدمین است، مگر اینکه پاها شکسته باشند. پس قیام، سعی و ایّاب و ذهاب به قدم – که وسیلة طی طریق – است بستگی دارد و همة احکام بر او جاری است و مصالح و مفاسد هم از او نشأت می­گیرد.

سیرِ هر مقصدی که انسان نیّت رفتن به آن را دارد، باید جنبة الهی داشته باشد تا در قیامت توان جواب آن را داشته باشد. زیرا که خداوند رحمان در قرآن کریم فرموده است:

   « یوم تشهد علیهم السنتهم و ایدیهم و ارجلهم بما کانوا یعملون».

   « در آن روز زبان ها و دست ها و پاهایشان به زیان آن­ها به اعمالی که مرتکب شدند، گواهی می­دهند.»

برای رفتن به مشاهد مشرّفه همانند سعی، طواف و جمعه و جماعات و امکنة ممتازه همانند زیارت قبور ائمه، اولیا، مؤمنین و مساجد عظیم مانند مسجد سهله و کوفه و صلة ارحام، حضور در مجالس دعوت شدة مؤمنین و محافل علمی به جهت یادگیری معارف و اصلاح بین قومی که میانشان اختلاف است، و عیادت مریض و رفتن به خانة مستضعفین برای انفاق و رفتن به کار و جهاد و دهها نمونة دیگر... از قدم (یعنی پاها) برای طی طریق استفاده می­شود. رفتن برای قضاء حوائج مؤمنین و خویشاوندان کاری است بس بزرگ و دارای آثار وضعی و اخروی ممتاز که باعث می­شود پای انسان در صراط لرزان نشود. چرا که در جواب ملائکه خودِ قدم پاسخ گوید. چرا که قیامت، همه اش گوش و چشم و زبان است. شاهدِ مطلب سخن حضرت حق است که می­فرماید:« الیوم نختم علی افواههم و تکلّمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون» امروز بر دهانشان مهر می­نهیم. دستان ایشان با ما سخن می­گویند و پاهایشان بر کارهایی که انجام دادند شهادت می­دهند».

پس مراقبه در این عضو برای مناجات، عبادات و سعی در همة کارها لازم و ضروری است.

 

مراقبۀ شهوت (فرج)

غرایز شهوانی در وجود همة انسان­ها هست ولی نسبت به سردی یا گرمی مزاجِ افراد (غیر آن کس که خنثی باشد) کمی متفاوت است. غریزة شهوت از مسایل ساده نیست که بتوان نسبت به آن بی­تفاوت بود. چرا که اگر از حرام باشد، رجم (سنگسار کردن) در آتش افکندن و پرت کردن از کوه را در پی دارد. پس مراقبة فروج از قُبُل و دُبُر، اعم از زن و مرد و پیر و جوان لازم و ضروری است و باید انسان در شبانه روز کمال مراعات را داشته باشد. زیرا این موقعیّت از جاهایی است که شیطان به آن نظر خاص دارد. بقای نسل متّکی به این عضو است، امّا اگر از راه نامشروع و بدون عقد باشد، مستلزم عقوبت است و اولادی که از این راه متولّد شود، زنازاده­اند.

مراقبة این عضو قطعاً حیا و عفّت است و آثار روحانی و معنویِ بسیار دارد. چنان که در حکایات و شرح احوال زُهّاد، عبّاد، اهل کرامات و انبیاء به خصوص یوسف (ع) این مسئله مطرح شده است. انسانِ بی­پروا عذاب سختی در پی دارد، چنان­که قرآن دربارة قوم لوط اشارات صریح دارد و دربارة زنان و مردان فرقی نمی­گذارد و می­فرماید:

    « والحافظین فروجهم و الحافظات : مردان باید فرج خود را نگاه دارند و زنان هم فرج خویش را حفظ کنند.»

پس مراقبه یعنی حفظ و حراست از فروج جنسی که به حرام نیفتد. حق تعالی در سورة مؤمنون در وصف اهل ایمان چند صفت مختّص به آنان را جزء ایمان می­داند. از جمله می­فرماید:«والذین هم لفروجهم حافظون: یعنی اینان فرج خود را از عمل حرام نگاه می­دارند.»

از آثار وضعی دنیویِ حفظ فروج بقای نسل سالم و طاهر است که در انبیاء و اولیاء این مسئله به خوبی مشاهده می­شود و از آثار معنوی آن می­توان ارتباط روحی با عالم علوی و ارواح طیّبه و مشاهدات جمالی را نام برد. امید است اهل سلوک و طریق الی الله با مراقبة این عضو بر قابلیّت­هایشان افزوده گردد و ارضای این غریزه را فقط جنبة مشروع دهند و صرفاً برای احیای سنّت رسول (ص) بقای نسل و مصالح فردی و اجتماعی روا دارند.

 

 

مراقبۀ شکم (بطن)

حیات و قوام انسان به اُکل و شُرب است. چه اگر نخورد و نیاشامد رمقی نیابد و از بین برود. پس به اندازة ضرورت ارضای این غریزة خدادادی لازم و ضروری است و بیشتر از ضرورت بستگی به نیاز و استعداد مزاج دارد که افراد با هم فرق می­کنند.

مراقبة این عضو به این است که آنچه اکتساب می­کند و می­آورد برای اُکل و شُرب از حلال یا حرام یا شبهه معلوم باشد و به عبارت دیگر متوجّهرباشد که آنچه در جوف انسان می­رود از کجا تهیّه شده است؟ آیا رضایت خدا در آن بوده یا نه؟ با منّت به دست آمده یا بی­منّت؟ با زرنگی و کلک و حقّه به دست آورده شده، یا از راه مباح و بی­دغدغه؟ حضرت عیسی (ع) فرمود:« خورشت من جوع (گرسنگی) است»‌. نان داشت امّا خورشت نداشت. از بس از گیاهان و سبزیجات بیابان خورده بود، رنگش به سبزی تمایل داشت. حضرت امیرالمؤمنین (ع) نان خشکی را که به دندان خُرد نمی­شد، با زانو قطعه قطعه می­کرد و می­خورد، گوشت خیلی کم می­خورد و یا هنگامی که دو خورشت مثل نمک یا شیر داشتند یکی را میل می­کرد.

دستوراتی که در ادعیه و اذکار آمده، همه منوط به این است که بطن را پُر نکنید و از روی شهوت غذا خورده نشود. غذای خورده شده باید سبک باشد و به خوردن حداقل آن اکتفا شود تا درب القاء، کشف، الهام و اسرار بازگردد و باطن با باطن غیب اتّصال پیدا نموده و جلوة تجلیّات به روی انسان باز شود. تازه! اغذیه و اطعمة بهشتی هم برای انبیاء و اولیاء می­رسد.

سیّد مرسلین (ص) بارها فرمود: « من مثل شما نیستم؛ نزد پروردگار و در ظلّ او هستم، شب را نزدش به سیر می­برم و او مرا طعام می­دهد و سیراب می­کند.»

یعنی با داشتن جنبة جسمانی، خصوصیّت و شأنشان به قدری ممحّض در حق بوده که حق او را به تجلّی کفایت می­کرد. پس راه باز است و اگر این عضو کمالِ مراعات را معمول بدارد. تجلّیات الهی و ارزاق و اطعمه به او  می­رسد و آن اطعمه درب ملکوت را به روی سالک باز می­کند و از غیب الغیوب، افاضات و تفضّلات خواهد رسید. گرچه حق نعمت ظاهر و باطن را بر همه ارزانی داشته است. امّا دربارة عدّه ای فرموده: « لاکلون من شجر من زقوم. فمالئون منها البطون: قطعاً از درخت زقّوم    می­خورید و شکم ها را از آن پُر می­کنید.» اولئک ما یأکلون فی بطونهم الا النار: نمی­خورد      شکم­هایشان مگر آتش جهنم نصیبشان شود.»

و دربارة عدّه­ای آمده است: « ثم کلی من کلِّ الثمرات فاسلکی سُبُل ربک ذللاً: از میوه­های شیرین تغذیه کنید و راه پروردگارتان را با طاعت بپویید. و آنگاه این خوردن­ها « فیه شفاء للناس: شفا و درمان می­شود.»

آن چه مهم است حراست از این عضو می­باشد که آثار وضعیتش را حضرت حق و امامان بیان کردند. مثلاً خوردن خاک حرام است اما خوردن تربت امام حسین (ع) به قصد شفا حرام نیست و یا با خوردن شراب تا وقتی که اثرش باقی است (چهل روز) نمازِ نمازگزار قبول نمی­شود؛ اما در عسل مصفّا، شفاست و دهها مورد نظیر این­ها که باید بطن را به مراقبت واداشت و مأمورانی را گماشت تا هر میکروبی وارد آن نگردد.

امام حسین (ع) روز عاشورا دشمن را موعظه کرد و کسی متأثر نشد. سپس حضرتش علّت را فرمود:« ملئت بطونکم من الحرام فطبع الله علی قلوبکم: شکم­هایتان از حرام پُر شده، خدا بر   قلب­هایتان مُهر زد.»

پس مراقبة این عضو لازم و ترک آن مساوی با قساوت قلب و بی­حالی در عبادات و عدم توجّه به حقایق می­شود.

 

مراقبۀ دست (ایدی)

از جمله اعضای هفت­گانه که حفاظت آن لازم است، دو دست انسان است که اکثریّت کارهای فعلی انسان بدان مرتبط می­باشد. در وصف حضرت حق می­گوییم: « یا باسط الیدین بالعطیه: ای خدایی که دو دستان تو برای عطا و فیض به خلق همیشه بسیط و باز است.»

چه آن­که قبض و بسط و عطا و منع از طریق این عضو تحقق پذیرفته و با دو دست انجام می­گیرند.

در افعالی همانند وضو، تیمم، نماز، جهاد، خمس، زکات، انفاق و اُکل و شُرب، به دست گرفتن قرآن، مساعدت و کمک به برادران دینی، مانع شدن از ظلم ظالم به مظلوم و امثال این­ها دست­ها دخالت تامّ دارند. از آن طرف   می­توان از سیلی زدن به یتیم، قبض اموال نامشروع، دست زدن به نامحرم و نجاسات و امثال اینها را از جمله تخلّفات این عضو نام برد.

مراقبۀ دست و انگشتان و حفظ آن­ها از گناهان کار ساده­ای نیست بلکه اهتمام همیشگی لازم دارد. قرآن کریم در مورد پا خیلی کم متذکّر شده ولی در مقابل، استعمالات زیادی در مورد دست شده است. حتّی بعضی جاها خداوند از قدرت خود به دست تعبیر کرده و می­فرماید: « یدالله فوق ایدیهم: دست خدا بالای همة دست­هاست.» « بیدک الخیر: تمام خوبی­ها به دست توست.»

حضرت حق گناهان و سیئات را نیز به « دست » که مظهر قدرت بوده، نسبت داده و می­فرماید:« ظهر الفساد فی­البر و البحر بما کسبت ایدی الناس: فساد در خشکی  و دریا  به خاطر کارهایی که  مردم با  دستانشان انجام داده­اند آشکار شده است.» و اشاره دارد که در قیامت دست­های انسان به کارهایی که کرده­اند شهادت می­دهند.« یوم تشهد علیهم السنتهم و ایدیهم و ارجلهم بما کانوا یعملون: در آن روز زبان­ها و دست­ها و پاهایشان بر ضدّ آن­ها به اعمالی که مرتکب می­شدند، گواهی می­دهند.»

از آن­چه ذکر شد، می­توان به اهمیّت این عضو پی برد. پس در نتیجه از نظارت و رسیدگی و مراقبت از آن در امور فردی و اجتماعی نباید غافل شد. اگر این جهت مراعات شود‌، آن دست، دست خدایی شده و هر چه از او به ظهور رسد، الهی، ملکوتی و حقیقی می­باشد و موجب خشنودی ربّ     می­گردد و اگر مراعات نشود و بسیاری از خطایای مذمومه و سیئات همانندِ قبض اموال ایتام و مظلومان، امضا علیه مظلومان و صاحبان حقوق از او صادر شود، جز آتش دوایی دیگر برای کوتاه کردن این دست­ها نیست. مگر این که حقوق مصادره شده به اهلش بازگردانده شود و آن­ها راضی گردند و شخص از خطاهای این عضو توبه کند.

 

مراقبۀ زبان (لسان)

از اعضایی که مراقبت از آن به طور مدام واجب است و در واقع ترجمان قلب و مقاصد آن است، زبان می­باشد. یکی از نعمت­های خدای بزرگ همین زبان است که به بعضی با خصوصیت خاصی عطا فرموده است. چنان­چه در قرآن می­فرماید:« و جعلنا لهم لسان صدق علیاً : ما به اسماعیل لسان صدق دادیم و او را بلند گردانیدیم و حضرت ابراهیم (ع) از خدا درخواست لسان صدق کرده و عرض می­کند:« وَ اجعل لی لسان صدق ».

از آن جا که انبیاء درخواست زبانی وارسته می­کنند و به بعضی زبان صدقِ مخصوص می­دهند، معلوم می­شود که اهمیّت آن کمتر ازجوارح و اعضای دیگر نیست.

خواندن نماز، دعا، قرآن و مستحبات منوط به زبان است و هم­چنین ارتباط با زن، فرزند، همسایه، دوست، استاد، درس و دیگر ممدوحات بستگی تام به زبان دارد. از آن طرف اکثر معاصی که موجب قساوت قلب می­شود هم از او صادر می­شود؛ مانند دروغ، غیبت، تهمت، افتراء، فحش، کفریات، لقلقه گفتن، بیهوده گویی، تنابُز به القاب، کلمات مستهجن و رکیک، اختلاف افکندن و امثال این ها. پیامبر (ص) فرمود:« آنان که پُرگویی در غیر یاد خدا می­کنند، قلب­هایشان قاسی است ولیکن خودشان درک نمی­کنند.»

لازم است سالک ترک افزونی کلام کند و به موجز و مختصر اکتفا نماید و شرط کند که بیش از مقدار ضرورت سخن نگوید. زبان سَر را با زبان دل یکی کند. در سخن گفتن نسبت به پدر، مادر، استاد، بزرگان و همسایه کمال احتیاط را روا بدارد. اگر نتواند، پس شرط و نذر کند و یا زبان را به استغفار، تحمید، تمجید، تمایل و تسبیح حق تعالی مشغول کند. از شهوت کلام پرهیز کند، همان­طور که از شهوات دیگر پرهیز می­کند. به نحو مشروع آن را در حبس و بند کند. مخصوصاً جدال، اشکال تراشی،‌ عیب جویی و نقص در کلام را به هر مقدار که ممکن است ترک کند. چه آن­که ریشة انیّت و عُجب را قوی کرده و انسان خیال می­کند که کسی شده است!!

مسئله نفاق در زبان مطلب ساده­ای نیست.« یقولون بالسنتهم ما لیس فی قلوبهم». یعنی آن­ها به زبان خود چیزی می­گویند که در دل ندارند». منافقِ غیر مراقب راه را بر مخاطب مشتبه کند،‌ یا راه تلبیس پیش گیرد.

زبان از حیث حدّت و شدّت به تیزی شمشیر تعبیر شده است. لکن سالک و اهل ایمان به خاطر مراقبة نفسانی پرهیز دارند که دیگران از زبانشان آسیب ببینند.

از پیغمبر اکرم (ص) در کتاب ارشاد القلوب روایت است:« اکثر خطایا ابنُ آدمُ مِن لسانه». یعنی اکثر خطاهای انسان از زبانش می­باشد.

این­که فرمودند:« رب تال القرآن و القرآن یلعنهُ»، یعنی چه بسا کسی قرآن می­خوانَد و قرآن لعنتش می­کند. به خاطر دوئیّت بین زبان و قلب است و در طریق الی الله زبان مترجم قلب است و با او مخالف نیست. اگر کسی مراقبة لسان داشت و حدّ او را مراعات نمود و آن را به محرّمات آلوده نکرد‌، آن­گاه وقتی با خدا صحبت می­کند (نماز) و یا وقتی حضرت حق با او صحبت می­کند (قرآن) کارش به جایی می­رسد که به زبان سَر می­گوید و به زبان دل جواب لبیک را می­شنود و در کشف و شهود با انبیاء و اولیاء صحبت می­کند. اصلاً خدا از زبان این عبد که با ملاحت و صدق و صفا از عمق جانش او را می­خواند، خوشش می­آید. امید است با مراقبة این عضو تجلیّات ربّانی شامل همة اهل سلوک گردد و به مقام کلیم اللّهی نایل آیند. ان­شاءالله.

 

مراقبة گوش (اُذُن)  

از مظاهر اسم «سمیع» حق تعالی همین گوش است که به انسان داده شده تا ادراک مسموعات کند. اگر آن را در مقابل دریافت کلمات رکیک، محرّمه، ناهنجار و زشت اعم از غیبت، دروغ، تهمت و اباطیل حراست و حفظ کند، هر آینه مراقبة آن را به جا آورده است. در نتیجه گوش دل با گوش ظاهر متّحد شده و قابلیّت استماع کلمات الهی،‌ ملائکه، ارواح طیّبه و تسبیح و تحمید موجودات اعم از انسان و حیوان و غیره را پیدا می­کند. به عبارت دیگر وقتی گوش روحانیّت و معنویت گرفت، گوش برزخی باز شود و بشنود آنچه دیگران نشنوند و مُتلذّذ به ندای ملکوتیان و عرشیان گردد.

امّا غفلت گوش آن است که حُجُب او را احاطه کرده باشند، آن­وقت آن گوش همانند گوش چهارپایان شود. خداوند رحمان می­فرماید:« و لهم أذان لا یسمعون بها اولئک کالانعام بل هم اضلّ». آن­ها گوش­هایی دارند که با آن­­ها نمی­شنوند و هم چون چهارپایانند، بلکه گمراه­تر.

وقتی این­طور شد، انگار سنگینی بر گوش باشد و هیچ تفقهی در شنیدن نخواهد داشت. چنان که خداوند به رسولش فرمود:« و منهم من یستمع الیک و جعلنا علی قلوبهم اکنّه ان یفقهوه و فی أذانهم وقراً. پاره­ای از آن­ها به سخنان تو گوش فرا می­دهند؛ ولی بر دل­های آن­ها پرده­ها نهاده­ایم که نمی­فهمند و در گوش­ آن­ها سنگینی قرار داده­ایم.».

و در رابطه با گروهی که از این­ها بدتر هستند، می­فرماید:« یجعلون اصابعهم فی أذانهم». انگشتانشان را در گوش­های خود می­گذارند تا صدای حق را نشنوند.»

امّا خوشا به حال مراقبی که گوشش واعیه باشد. خداوند می­فرماید:« لنجعلها لکم تذکره و تعیها اذن واعیه». تا آن را وسیله تذکری برای شما قرار دهیم و گوش­های شنوا آن­را دریابند و بفهمند».

یعنی وقتی پندها و تذکرها و حقایق را می­شنوند، گوش شنوا دارد و قبول می­کند، چون پذیرش هست و ادراک هم هست. وقتی استماع باشد حقایق به نحوی در گوش دل رسوخ کند و جای گیرد که انگار از هاتف غیب   می­شنود.

          در حریم عشق نتوان زد دَم از گفت و شنید

زآن­که آن­جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش 

اگر کسی به محاسبه باشد، باید محاسبة گوش هم داشته باشد. چه آن­که مسموعات از این طریق به قلب می­رسند. وقتی حارس و نگهبانی بر این دروازه گذاشته شود، از ورود دشمن و هر نوع میکروب جلوگیری می­کند. آن وقت در شب گیر نکند و درمانده نشود. دو چیز در مکاشفات و مشاهدات بیشتر از اعضای دیگر مورد توجه است: یکی چشم برزخی و دیگری گوش برزخی. و احتمال دارد گاهی هر دو باشد و گاهی یکی باشد و دیگری نباشد. مرحوم محمد تقی مجلسی (مجلسی اوّل) نوشته است: « با استادم مرحوم شیخ بهایی به سوی مزار بابا رکن الدین در تخت فولاد می­رفتم. به من فرمود: شنیدی؟ گفتم: نه! فرمود: از قبر بابا رکن الدین صدایی شنیدم که فرمود: ای شیخ! مرگ نزدیک است، آماده شو! و بعد از شش ماه استادم - که دائماً در فکر مرگ بود- وفات کرد.»

این­جا گوش برزخی شنیده، لکن چشم برزخی ندیده است. به هر تقدیر خیلی روح بخش است و لذّت دارد گوشی روحانیّت پیدا کند و صدای ارواح را بشنود و این جز با مراقبه و ترک استماع هر نوع اباطیل حاصل   نمی­شود. در قیامت هم همة صفات به اندازة معرفت و دارایی عضو محاسبه و اجر و پاداش داده می­شوند.

فردا که زوال شش جهت خواهد بودقدر تو به قدر معرفت خواهد بود

در حسنِ صفت کوش که در روز جزا حشر تو به صورت صفت خواهد بود

مراقبۀچشم (بصر)    

                   چشم دل باز کن که جان بینی                  آنچه نادیدنی است، آن بینی

در قرآن کریم آمده است:

 « انه هو السمیع البصیر» همانا خداوند شنوا و بیناست.

بصر مظهر اسم الهی «بصیر» است. چشم آلت دید اشیاء، اشخاص، خطوط، انوار و هرچه که در نظر آید می­باشد. مهم این است که این چشمِ ظاهر با چشم باطن یعنی بصر با بصیرت داخلی یکی شده تا آثار تجلیّات حق نصیب شود. بر شخص بصیر است که چشمش به جز جمال حق و آثار حضرت حق را نبیند، آن هم بر وجه مشروع نه آن که نامحرمی را به قصر آثار حضرت حق ببیند که این از فساد درون است. آن قدر مظاهر جمیل حضرت حق موجود و بارز است که اگر باصر بصیری باشد خواهد دید. حقّ مراقبة چشم آن است که به صورت عالم ربّانی، پدر، مادر، محرمان، قرآن،‌ کتب دینی، عجایب خلقت و مصنوعات نظر کند.

« ما تری فی خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل تری من فطور ثم ارجع البصر کرّتین». «در آفرینش خداوند رحمان هیچ تضاد و عیبی نمی­بینی بار دیگر نگاه کن. آیا هیچ شکاف و خللی مشاهده می­کنی؟! بار دیگر به عالم هستی نگاه کن.»

از دیدن وقایع و حوادث باید عبرت گرفت. عدم مراعات این عضو در مراعی و مناظر، حرام است و هر نظر حرام همانند تیری است که چشم دل را مکدّر و زخمی می­کند.

ناظر باید حافظ هم باشد و مشاهدات نباید ملوّث بوده و رعایتش برای باصره واجب و لازم است. در صورتی که سالک مراعات آن را نمود و توجّه به کثرات و تعیّنات خلقی نداشت و از خیلی مشاهدات غیر ضروری چشم پوشید، در اسحار بیدار بود و در جوف شب، از خوف حق گریان شد، آن­گاه حضرت حق چشم برزخی او را باز نموده و ارواح، ملائکه، انوار ملکوتیان و جمال خویش را به او می­نمایاند. و این مطلبی است که عارفان بر آن واقفند. امّا پوشیده نماند که حضرت حق در قیامت از هر عضوی که عطا کرده، سؤال نماید و از حقوق و ادای وظایفش پرسش خواهد کرد. « انّ السمع و البصر والفؤاد کلّ اولئک کان عنه مسؤولا». چرا که گوش و چشم و دل همه مسئولند و از آن ها سؤال می­شود.

بندگان نیز باید در دنیا شکر هر عضوی را به جا آورند چرا که « وجعل لکم السمع والابصار والأفئده لعلکم تشکرون» یعنی برای شما گوش و چشم و عقل قرار داده تا شکر نعمت او را به جا آورید. و در صورت خلاف وظایف و عدم مراقبة آن در قیامت از ترس چشم­ها به زیر افکنده شوند. در قرآن کریم آمده: « قلوب یومئذ واجِفَهٌ ابصارها خاشعه ». دل­هایی در آن روز سخت مضطرب است و چشم­های آنان از شدت ترس فرو افتاده است!!

بنده در قیامت می­گوید:« خدایا چرا مرا کور محشور کردی، در حالی که در دنیا چشم داشتم؟!»

          ز دست دیده و دل هر دو فریاد                  که هر چه دیده بیند دل کند یاد

          بسازم خنجری نیشش ز فولاد                  زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

چشم خدا­بین که جمال لم یزلی را ببیند، خوب است. این­­که او را عین گویند، به عین قدیم توجّه دارد. در آن صورت که توجّه عین الهی بر چشم افتد، همة کارهای سالک مرتّب و منظّم و مفید شود. چنان­چه حافظ فرمود:

          مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار                ورنه مستوری و مستی همه کس نتواند

آری! اگر توفیق نصیب گردد، بنده مورد عنایت خاص پروردگار قرار می­گیرد. حق تعالی می­فرماید:« بی یبصرُُ و بی یسمعُ». بنده­ام چنان مورد عنایت خاصم قرار می­گیرد که به من می­بیند و به من می­شنود. یعنی بندة عارف به حق با معرفتی که نصیبش شده معروف را می­بیند و اسرار و حقایق او را مشاهده می­کند.

 

مراقبة قلب  

          دلی کز معرفت نور و صفا دید                   به هر چیزی که دید اوّل خدا دید

عمده و اصل در مراقبه، مراقبة قلب است. همة اعضا و جوارح تابع آنند و مشکل اکثر اهل سلوک در همین است. چه آن­که تفرقه، خطورات و یورش اغیار و احجاب، موجب به وحشت انداختن سالک می­شود و با عدم استقامت،‌لرزش و ارتداد و یا رکود دامن گیر سالک می­شود. پس همّت در خلوت و جلوت از ذکر و فکر حتماً باید با دائم الحضور بودن همراه باشد.

شخصی به سیدالعارفین، مرحوم سید علی آقا قاضی (رحمت الله علیه) عرض کرد مرا نصیحتی کنید. ایشان فرمود:« دائماً در حضور خدا باشید.».

سالک باید با اسلحة مراقبه، اغیار را دفع، نقوش نفسانی و خواطر مشوّش را رد نماید. به تحصیل فضایل و اکتساب طاعات بکوشد و اشتغال به ذکر و فکر کند تا طریق الی الحق برایش منوّر شود و به تجلیّات نایل آید.

چون قلب صفا پیدا کند، انوار تجلیّات و حقایق بر او وارد شود یعنی با مکاشفه و معاینه ببیند آنچه دیگران از دیدن آن به کلّی محرومند. البته هر کسی به حسب استعداد ذاتی و تحصیل ریاضت و مجاهدت قلبش نورانیّت پیدا می­کند. شاید سالکی بعد از پنج سال دربهای حقایق بر او باز شود و دیگری پنجاه سال زحمت بکشد و بعدها برایش منکشف شود. ریاضت ها به توان، همّت و استقامت سالک و دستور استادی حاذق و راه رفته نیاز دارند. یکی با بیداریِ سحر، دیگری به ذکر، کسی با تفکّر، عدّه ای با جمع بین این­ها و دسته­ای به جذبه انشراح قلب، برایشان پیدا می­شود.

« الطّرقُ الی الله بعدد انفاس الخلایق». چه آن­که مسیرها به سوی خدا یک جور و یک نوع و مساوی نیستند.

در هر حال از ذکر، فکر، بیداری سحر، دعا، نماز و زیارتِ بدون مراقبه انشراح قلب حاصل نمی­شود و این اصلی محکم و معمول است. به قول عارف کامل مرحوم ملا حسینقلی همدانی (رحمت الله علیه) :

«اگر کسی بی­مراقبت مشغول به ذکر و فکر شود بی­فایده خواهد بود، اگرچه حال هم بیاورد؛ چرا که آن حال دوام پیدا نخواهد کرد».

آری تا قلب، سلیم « الا من اتی الله بقلبٍ سلیم» و منیب « جاء بقلبٍ منیب» و مطمئن « قلبه المطمئن بالایمان » و متّقی « اولئک الذین امتحن الله قلوبهم للتقوی » نشود مصداق قلب مؤمن عرش رحمان، نشود.

امّا کسی که هیچ ریاضت، مجاهدت و مراقبتی نکرده و داعیة عرفانی دارد و بر قلبش غلظت و تکبّر « کلّ قلبٌ متکبّر » و معاصی « فانّه آثم قلبه » و امراض « فی قلبه مرض » و زیغ « یزیغ قلوب فریق منهم » و کوری « تعمی القلوب التی فی الصدور » و أقفال « علی قلوبٍ أقفالها » زده شده، قساوت قلبش « القاسیه قلوبهم » مانع از رؤیت حق و حقایق و انوار و ملکوت می­شود. چه آنکه قساوت، غشاوت و حجاب بر نفس است. بعضی خیال می­کنند زنده اند، امّا در حقیقت مُرده اند، ولی خود خبر ندارند یا خود را به بی­خبری می­زنند. « ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه ». کسب طهارت و پاکی قلب با مراقبه و محاسبه انجام می­گیرد.

اگر در اُکل مراقبه نباشد، غذای شبهه ناک بر قلب صدمه وارد ­کند. اگر مراقبة چشم نباشد، با هر نگاهی تیری به قلب وارد آید. اگر مراقبة زبان نباشد، یک تهمت قلب را مکدّر کند و اگر مراقبة گوش نباشد، واردات شیطانی بر قلب زنگار وارد کند. خلاصه با عدم مراقبة قلب مصدوم مکدّر و مجروح می­شود و بعد از مدّتی دیگر قابل ترمیم و مداوا نیست.

امّا آنان­که مراقبه در قلب را روا داشتند و در به پا داشتن صفای قلب کوشیدند و آن­را به فضایل آراسته کرده و به کمالات مزيّن نمودند، تجلیّات شهودی حق نصیبشان خواهد شد.

فرق اولیای مراقبِ قلوب با دیگران در این است که دیگران چیزی ندیده و نچشیده مدّعیِ عرفان و مقامات شدند؛ امّا آنان که از مراقبة قلبی به معاینات و مشاهدات روحانی رسیده اند، نه داعیه دارند و نه در صدد جمعِ مریدند، بلکه با خدای خود در خلوت مناجات کنند و راز گویند و به خطابات متلذّذ و به مشاهدات بینا و به عطایای حق شاکرند. چه آنکه رسول خدا (ص) فرمودند:« هرچیزی را معدنی است و معدن تقوی قلوب عارفین است».

          زبان اهل دریا را نداند مرد صحرایی الا ای مغربی کم گوی زبان اهل دریا را

 

مراقبه یا ریاضت

بعضی مشایخ در تبدیل اخلاق و احوالِ نفس، مجاهدت و ریاضت را اختیار کرده­اند و بعضی اکابر فرموده­اند که طریق مجاهده و ریاضت، طریقی دور و دراز است و طریق مراقبه نزدیک­تر و آسان­تر است. چون مراقبه جای گیرد جمیع مقامات و احوال به اندک زمانی حاصل گردد. بلکه تواند که در آنی وجود گیرد و نتیجة آن اشرف و اکمل است. چون آنچه که به طریق مجاهده و ریاضت حل شود،‌ امری است کسبی و خلقی که ابرار را حاصل شود. و آنچه به مراقبه حاصل شود، امری است وهبی و حقّانی که از جهت غلبة حقیقت بر خلقیّت پیدا گردد.

اختلاف نظر این­جا شروع شده که گویند اگر مراقبه از باب عطای خاص و جذبه­ای که مثلاً به یوسف (ع) شده    « انّ النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربّی ».

لطف و فضل خاص الخاص باشد، بلکه با یک زیادتی. لذا حق فرموده­: « آنان را که حق به سرای سلامت و    بی­گزند بهشت دعوت می­کند و به راه راست توفیق می­دهد و هدایتشان می­کند، کسانی هستند که در دنیا احسان و نیکی کردند. ایشان به پاداش نیکو و زیادت لطف خدا نایل می­شوند.»

« والله یدعوا الی دار السلام... احسنوا الحسنی و زیاده »

یعنی اگر در مقامِ احسان مراقبه باشد در مرتبة حسنی است، لکن با یک زیادتی آن هم از فضل خدا،‌ نه آن­که با ریاضتِ صرف به دست آید. این عنایت ازلی و ارادة الهی از روی مشیّت الهی به این شخص تعلّق گرفته و به قول اینان مقام مقرّبین است. آن­که زحمت می­کشد و به ریاضت مشغول است، در مقابل ابرار است و پس از سال­های سال خداوند به خاطر این که زحمت کسی را ضایع نمی­کند و این­که سالک نخورده و نخوابیده و از لذائذ دوری کرده و به وظایف عمل کرده­است « یبدل الله سیئاتهم حسنات» سیئات او را تبدیل به حسنات می­کند.

بر طبق این نظر، مراقبه دو قسمت دارد، یا مراقبة مقرّبین است که با عنایت خاص ازلی توفیق شده،‌ و یا مراقبة ابرار است که با عنایت عام و یا سعی به دست آمده و به فضل الهی با استعداد و قابلیّتی که در هر کس ذاتاً وجود دارد،‌ مطابق است. حافظ می­فرماید:

          در کار گلاب و گُل، حکم ازلی این بود                   کاین شاهد بازاری،‌ آن پرده نشین باشد

          گرچه وصالش نه به کوشش دهند             هر قدر ای دل که توانی بکوش

شرح مراقة سه گانه

در بحث نظرات بزرگان کلمات عدّه­ای از آنان که در طریق الی الله – نظراً یا عملاً – ادراک و سلوک کردند را آورده­ایم و قسمتی از ترجمة متن خواجه عبدالله انصاری را درج کرده­ایم و برای تشریح آن به صورت مختصر و موجز قسمتی از شرح مقامات معنوی را آوردیم تا درجات ثلاثة مراقبه به نحو واضح تبیین گردد.

     پاسبان حرم دل شده­ام شب همه شب          تا در این پرده جز اندیشة او نگذارم

مراقبه، دوامِ ملاحظة مقصود است و دائماً به حق تعالی نظر داشتن. سالکی که در طریق حق وارد شد همیشه به حق نظر داشت، اهل مراقبه است.

مراقبه سه درجه دارد. درجة اوّل مراقبه­ای است که سالک در سیر به سوی حق دارد. درجة دوم توجّه یافتن به مراقبة حق است و سالک متوجّه می­گردد که حق تعالی مراقب اوست. درجة سوم نیز مراقبه­ای است که سالک نسبت به آثار وجودی حضرت حق داراست و کیفیت تجلیّات حضرت احدیّت را پیوسته مورد نظر دارد. قسم اوّل را می­توان مراقبة مقدماتی، دوم را متوسط و سوم را عالی نام نهاد.

در مراقبۀ مقدماتی مراقبۀ سالک در اَیاب و ذهاب، خورد و خواب، گفت و شنود،‌ طاعات و عبادات و رفتار و کردار است. در این مراقبه نظر سالک این است که از طریق دستورات شرع خارج نگردد. آنچه انجام می­دهد بر وفق دستور باشد و برای این منظور مراقبه دارد که خود را با طاعات و عبادات زینت دهد تا مورد توجّه و عنایت واقع گردد. خود را می­آراید تا او را بپسندند و محرّک او در این مراقبه وعده و وعیدهاست. از خوف عِقاب، از بدی­ها کناره­گیری می­کند و به امید ثواب، به خوبی­ها می­گراید.

در مراقبة متوسط سالک حق متعال را مراقب خود می­بیند. به شهود در می­یابد که در هر حال خدای متعال مراقب اوست. « کان الله علی کُلّ شیء رقیباً»‌ مراقب این­جا به معنای نگهبان و ناظر احوال آمده است. خدای متعال نسبت به همه چیز رقیب است. این شهود به سالک نظر دیگری می­دهد، سالک را عوض می­کند و مسیر او را تغییر   می­دهد. سالک در ابتدا برای خدا کار می­کرد، ولی در این مراقبه برای خود کار می­کند. در اوّل محرّک او     وعده­های حق بود، امّا در این مرحله محرّکش جلب رضایت حق است. در شروع به انجام اعمال نظر تجاری داشت، لکن در این­جا وظیفه، او را به عمل وادار می­کند. در اوّل، بهشت و یا جهنّم منتهای مقصد او بود ولی در این­جا وصال و لقاء، نهایت سیر اوست. به قول حافظ:« ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا ».

در این مراقبه چون سالک با عشق و محبّت به وظایف قیام می­کند و منظور او ترک خودپرستی است، بدیهی است در نظر با حق متعال معارضه ندارد و نسبت به احکام او اعتراض نمی­کند و مراقبة خود هم، دیگر مورد نظر او نخواهد بود. در مراقبة عالی مراقبة سالک، روی سبق ذات و ظهور اشارات و افاضات حضرت احدیّت است در کلیّة اجزای زمان، ‌ازلاً و ابداً. و روی خلاصی از ربط و قید مراقبه بوده که با فنای نفس و تخلیص از رسم، حاصل است. در این مراقبه آیات و افاضات الهی مورد مشاهدة سالک است. می­خواهد بداند که این آیات در آفاق و انفس، در عالم انوار به چه کیفیّت بروز و ظهور دارند و الهامات و اشارات و افاضات چگونه به خلق   می­رسد و تجلیّات افعالی و صفاتی و ذاتی چگونه است. به عبارت ساده­تر مراقبة او روی مشیّت و ارادة الهی است.

حافظ ظاهراً شاهد این مراقبه بوده است که می­گوید:

          به هر نظر بت ما جلوه می­کند لیکن           کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم

          بر آستان مرادت گشاده­ام درِ چشم           که یک نظر فکنی، ‌خود فکندی از نظرم

 

ناظر

بنا بر این اصل که او (خداوند) با شماست، هرجا که باشید؛ «‌هو معکم این ما کنتم» و از رگ گردن به شما نزدیک­تر است؛ « نحن اقرب الیه من حبل الورید » و بصیر و خبیر به اعمال همه است؛ « انّه کان بعباده خبیراً بصیراً»، بر سالک معلوم می­گردد که او (جلّ و علا) حاضر و ناظر است. چون عزم حقیقی بر سلوک کند، همانند عاشقی که مقصودش جلبِ نظرِ خاصِ معشوق است، باید ظاهر و باطن را آراسته نماید. لباس ظاهری و ادب را به حسب شریعت آماده و روا بدارد و در رسیدگی به باطن و صفای آن بکوشد. از نامحرمان دوری کند و از کاری که بوی شرک، حرص و دوئیّت دهد، بپرهیزید.... در این راستا حضرت حق با نگاه رحمانی خود نظر خاص به او خواهد کرد و مقام و منزلت او با گذشته فرق خواهد کرد.

مهم­ترین مسئله این­که حق ناظر است و سالک به صفت حیا متوسّل از شرمندگیِ گذشتة خویش سر به زیر    می­شود. انگار در محضر ربوبی و در بساط قرب اوست. هرچه جنبة توجّه سالک به نظارت او بیشتر شود، کمربند عفّت و حیا قوی­تر گردد. کم­کم از حضور مدام، بی­شهود عبادت نکند. « لم اعبد ربّاً لم اره» و همیشه منظورِ خاصِ ناظر باشد (اتّحاد نظر و ناظر و منظور ) و با او باشد. امّا آن­که به این حقیقت نرسیده و مراقبة قلبی نداشته باشد، پردة حیا را بِدرّد و مغضوب ناظر گردد و این خسارت بزرگی است که معبود مغضوبانه نظر کند. العیاذبالله.

شخصی به بزرگی گفت:« چه کنم تا به نامحرم نگاه نکنم؟»

آن بزرگ در جواب فرمود: « اگر تو به این نکته رسیده باشی که قبل از آن که چشمت به نامحرم بیفتد، چشم ناظر و حاضری دیگر (حق) تو را می­بیند و متوجّه توست، آن وقت به نامحرم نظر    نمی­کنی».

در سورة یوسف نکات ارزنده­ای در این باب آمده و در تفاسیر آن را متذکّر شده­اند. زلیخا که دنبال یوسف     می­دوید تا گریبان او را گرفته و از او کام بگیرد، یک مرتبه چشمش به مجسمه­ای  (بُت) از سنگ مرمر که خدایش بود و در میان اتاق قرار داشت، افتاد. زود پارچه­ای روی بُت انداخت تا چشم بُت به این عمل شنیع نیفتد و شرمسار او نگردد.

          بتی داشت بانوی مصر از رخام                  به او معتکف بامدادان و شام

          در آن لحظه رویش بپوشید و سر               مبادا که زشت آیدش در نظر

این تذکّر، توجّه و مراقبة زلیخا به معبودش از روی اخلاص بود که بعدها حق تعالی او را عاقبت به خیر کرده و همسر یوسف (ع) نمود. یوسف هم به ناظر نظر دارد و می­گوید:« نفس، انسان را به بدی می­کشاند مگر آن­که خدا رحم، توجّه و کمک کند.»

وقتی نمرودیان، حضرت ابراهیم را درون آتش افکندند، مَلَک مقرّب آمد و گفت: « کمک نمی­خواهی»؟ ابراهیم فرمود:« من احتیاجم به خداست.». یعنی کمال توجّه و اهتمام به ناظر واقعی داشته است. چه آن­جا در منظر تجلّی خاصّ حضرت ازلی است و دوئیّت وجود ندارد و اتّحاد و اتّصال در ناظر و منظور است. این که آتش گلستان شد، ظهور ذات در مظهر از مظاهر به نحو بارز بوده است والّا حضرت ابراهیم از ملک کمک می­خواست که آن هم شرک نبوده. این­جا فنای منظور در ناظر و یا ظهور ناظر در منظور بوده است.

          دیده­ای خواهم سبب سوراخ کن               تا حجب را برکَنَد از بیخ و بُن

شبی جوانی برای تجاوز به زنی با وی درآمیخت، زن گفت:« خجالت نمی­کشی؟» گفت:« غیر از ماه و ستاره کسی ما را نمی­بیند». زن در جواب گفت:« مگر خالق ماه و ستارگان ما را نمی­بیند که به این عمل شنیع دست می­زنی»؟! و بعد از این گفتار جوان متنبّه شد.

آری! دیدة بینا و بصیر می­بیند که خالق حاضر است و ناظر، و مراعات خاطر و رضایت او را فراهم می­کند والّا با عدم مراقبه و غالب بودن غفلت، این نکته را نتوان درک کرد.

 

همّت مراقب

­­وقتی سالک در بدایت و ابتدای طریق برای سلوک الی الله قصد و نیّت کند تا به حق برسد، این را «همّ» گویند. چه آن­که آهنگ حبیب کرده،‌ آرزوی دیدار معبود به او دست داده است. اهتمام به وصل در سرش آمده و با توبه­ای که کرده، عزم طلب حق برایش به وجود آمده است. البته این قصد به گذشته کاری ندارد، بلکه با امید به آینده،‌ حال را به مراقبت و مجاهدت پردازد تا کم­کم به وصال و لقاء نایل آید. خداوند می­فرماید:

« وَ لَقَد همّت به و همَّ بها لولا انّ رأی بُرهان ربّه کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء انّه من عبادنا المخلَصین».

«زلیخا، یوسف را قصد کرد و یوسف هم آهنگ او کرد...»

در اینجا برای توضیح این­که مراقبت حضرت یوسف (ع) به چه شکل همّ او را نسبت به زلیخا تغییر داد تا به اشکالی برخورد نکند، گوییم هر آینه زلیخا قصد کرد که یوسف را در آغوش بگیرد، یوسف نیز قصد و آهنگ نمود که او را زده و از خود دور کند و اگر دلیل و راهنمایی پروردگارش را (که به وسیلة وحی و الهام، به او نمایاند) نمی­دید و قصد خود را انجام می­داد، عزیز مصر ( شوهر زلیخا ) او را هلاک و تباه می­نمود. یا زلیخا  می­گفت: « یوسف خواست با من کار زشت کند،‌ من او را منع نمودم و جلوگیری کردم. از این جهت مرا زد» خداوند این چنین کرد که دلیل و راهنمایی را به او نمایاند و بدی و کار زِشتِ زدنِ زلیخا را از او بازگردانَد. زیرا یوسف (ع) از بندگان برگزیده بود.

از این مطلب نتیجه گرفته می­شود همِّ آن­کس که مراقبت دارد، « حضرت حق » است و ذات باری تعالی در حوادث نصرت خاص خویش را شامل حال وی می­نماید.

          عاقبت دست بر آن سرو بلندش برسد       هر که در راه طلب همّت او قاصر نیست

در مراقبت میان « همّ » و  «همّت» فرق است. بعضی گفته­اند: « چون مرید، مجرّد بود در بدایت از همّی و در نهایت از همّتی، او را مطلع بود».

«همّ» آن است که مشغول گرداند ظاهر او را به عبادت و «همّت» آن است که جمع گرداند باطن او را به مراقبت.

البتّه در بدایت سلوک، سالک با همّ و قصدی که دارد، لازم است با صدق حرکت کند.

«ربّ ادخلنی مدخَلَ صِدقٍ و اخرجنی مخرج صِدق». پروردگارا! مرا در صدق وارد کن و با صدق خارج ساز.»

چون صدق همراه بود، همّتش به جانب واحد باشد و از کثرت و دوئیّت فارغ گردد و این حرکت برای لقاء تجرید لازم دارد تا به حقیقت برسد. لذا به آنچه در طیّ طریق منازل بیند،‌ توقّف و توجّه نکند تا به لقای او برسد. دیدنی­ها، ثواب­ها، نورها و الهامات را مقصد نداند بلکه نمک سفره بیند و امیدش، احدیّت و همّتش،‌ ربوبیّت باشد.

 

حقیقت بندگی با مراقبه است

عُنوان بصری پیرمردی بود که سال­ها نزد مالک بن انس می­رفت. میل پیدا کرد نزد امام صادق (ع) هم برود تا درس و حقایق را از او فرا گیرد. لذا به نزد حضرتش رفت. امام صادق (ع) فرمود:« من شخص بدهکاری هستم (حقوقی از حق،‌بر من است) و علاوه بر این در هر ساعتی از ساعات شبانه روز اوراد و اذکاری دارم. مرا از ورد و ذکر باز ندار. از مالک درس بگیر و نزد او رفت و آمد کن،‌ هم­چنان که تا به حال بودی».

عُنوان گوید:« من از سخن امام غمناک شدم و از خدمتش بیرون رفتم و در دل گفتم اگر امام در من خیری را به فراست درمی­یافت، مرا از رفت و آمد به نزدش و فراگرفتن علمش باز نمی­داشت. از آن­جا به کنار قبر پیامبر (ص) رفتم و بر پیامبر (ص) سلام کردم و به مسجد آمدم. دو رکعت نماز خواندم و عرض کردم: یا الله! یا الله! از تو مسألت دارم که دل امام را بر من مهربان سازی و از علمش، آنچه را که به صراط مستقیم راه یابم،‌ روزی­ام گردانی. غمناک به خانه­ام بازگشتم و دیگر به نزد مالک نرفتم. دلم از محبّت سیراب شده بود و جز برای نماز واجب از خانه به در نمی­شدم. تا آن­که سینه­ام تنگ شد. نعلین به پا کرده، عبا به دوش گرفته و قصد محضر شریفش نمودم. چون به در خانة امام (ع) آمدم،‌ اجازة  ورود   خواستم. خدمتگزار  بیرون  آمد و گفت: چه می­خواهی؟ گفتم: عرض سلام به محضر شریف امام (ع) گفت: وارد شو!

من داخل شدم و سلام کردم، امام (ع) جواب داد و فرمود: بنشین. خدایت بیامرزد.

نشستم. پس از اندکی سر به زیر انداخت، سپس سر برداشت و فرمود:« کنیه­ات چیست؟» گفتم: ابو عبدالله. فرمود:« خدا کنیه­ات را ثابت کند و موفّقت بدارد!»

فرمود: « ای ابو عبدلله! سؤال داشتی؟ در دلم گفتم: اگر در زیارت امام (ع) و عرض سلام بر او هیچ برایم نبود به جز همین دعا، هر آینه زیاد بود. پس عرض کردم: از خدای متعال خواستم که دل شما را با من مهربان کند و از دانش شما بهره­مندم فرماید و امید دارم که خدا مسألت مرا دربارة شما اجابت فرموده باشد.

فرمود: ای ابا عبدالله! دانشی که مخصوص ماست، آموختنی نیست بلکه آن نوری است که بر دل کسی که خدا می­خواهد راهنمائیش کند، پرتو می­افکند. پس اگر خواستی از چنین دانشی بهره­مند گردی، در آغاز باید حقیقت بندگی را در جان خود پی­گیری و با به کار گرفتن دانش در طلب علم باشی و از خدا درخواست فهم کنی تا خداوند به تو بفهماند.

عرض کردم: ای امام! حقیقت بندگی چیست؟ فرمود:« ‌سه چیز است. اوّل آن­که بنده در تمام آن­چه خدای تعالی در اختیار او قرار داده ملکیّتی برای خود نبیند. زیرا بندگان حقیقی مالک هیچ چیز   نمی­شوند. مال را مال خدا ببینند و هرجا که خدای دستورشان فرموده، قرار دهند. دوم آن­که بنده برای خودش تعبیری نداشته باشد.

سوم آن­که همة اشتغال و کارش در دستورات و امر و نهی الهی باشد. نتیجه،‌ پس هنگامی که بنده­ای درداده­های الهی مالکیّتی برای خود ندید،‌ انفاق کردن در موردی که خدا دستور انفاقش را داده بر او آسان می­شود.

پس هرگاه بنده­ای تدبیر امور خود را به مدبّرش واگذارد، مصیبت­های دنیا بر او آسان می­شود. و هرگاه بنده­ای به آنچه خدای تعالی امر و نهی فرموده مشغول شود، فراغتی به او دست نمی­­دهد تا به مجادله و مباهات با مردم بپردازد و اگر خدای تعالی بنده­ای را از روی اکرام به این سه صفت مرحمت فرمود، دنیا، شیطان، خلق و همه کس در نظر او خوار می­شوند و از روی زیادت طلبی و یا فخرفروشی دنیا را نمی­طلبد و آنچه را که نزد مردم است به خاطر عزّت یافتن و برتری جستن، طلب نمی­کند و روزگار خود را به بطالت نمی­گذراند و این اوّل درجة تقوی است. خدای تعالی می­فرماید: «‌خانة آخرت را برای کسانی قرار خواهیم داد که در زمین برتری و فساد نخواهند و عاقبت نیکو، از برای افراد با تقوی است.»  این نوع مراقبه که اهمیّتش خیلی زیاد است، مربوط به توحید صفاتی و افعالی است که بنده خدا را مالک اصلی می­داند و حتّی مراقبة خود را به تدبیر خویش نمی­داند، بلکه حق را مدیر و مدبّر می­داند و این لطف خاص را مجذوب مراقب از جانب حق می­داند و در مقام اوامر و نواهی مواظبت و مراعات می­نماید و احتیاط را از دست   نمی­دهد. اگر این نوع مراقبات قلبی و عملی انجام گرفت، نتایج و آثار وضعی بسیاری دارد. پس روزگار را بر تقوی می­­گذراند،‌ فخر    نمی­فروشد, حریص دنیا نمی­شود و فقط حق در نزدش عزیز می­شود. دستور امام بر حقیقت بندگی،‌ پنبة خیلی از کسانی که علم آموخته و یا مال جمع نموده­ و یا تنها به جنبة صوری عبادات توجّه داشتند را زده است.

تکیه بر اعمال صوری نتیجة اخروی ندارد و شخص از حدّ بندگی خارج می­شود. مراقبه باعث می­شود نیّت و مقصد حفظ شود و حدود هر چیزی مراعات شود و از صورت به سیرت و از ظاهر به باطن در آید و توجّه به مغز و درون کند، نه پوست و ظاهر که عمده در مراقبه همین است.

 

شاهد و مشهود

خداوند متعال در قرآن کریم می­فرماید:« خدا بر آنچه عمل می­کنید و بر هر چیزی آگاه و گواه است».

مراقبه که ارتباط کامل با آگاهی دارد، صفتی است که از شاهد و شهید به خوبی استفاده       می­شود. شاهد حقیقی بر جان و سرّ انسان، حق است. پس آنچه در دل بیاید اگر جنبة رحمانی داشته باشد،‌ شاهد او بوده و حق است و  آنچه جنبة شیطانی داشته باشد، شاهد توست و غیر حق است.

چون حق بر دل تجلّی کند، مشهود تو باشد و تو شاهد او. و در تمام مظاهر، ظهور و حضور،‌ حق است و غیبت و حضور برایش یکسان است و تمام عوالم به کلّی مشهود اویند. حال اگر سالک در دلش حق بیاید، شاهدِ حق است و حق،‌ مشهود او. وقتی به مراقبت دل برخیزد، باید حق غالب باشد که مشهود او شود. اگر ظهور از شاهد شد، همه جا منوّر به اوست. چنان­که شیخ عطار فرمود:

          چه شاهدی است که با ماست در میان امشب              

که روشن است ز رویش همه جهان امشب

در واقع و در معنا مشهودی غیر او نیست و همه­جا جلوة فروغ و تجلّی و انوار فیض رحمت اوست. لکن معاینة این نکته مهم است که با بصیرت و بدون حجاب دیده شود، نه به گفتن و دانستن. ما در محضر حقّیم و او حاضر و ناظر است. وقتی در محضر او بودیم، خود او گواه بر ما و آگاه به افعال و کردار ماست و ما مشهود اوییم. اگر ظهور جمال و جلال او در اعیان ممکنه و مظاهر برای کسی از بصیرت معاینه شد،‌ او مشهود است. پس جدّ و جهدِ سالکِ مراقب این ثمرۀ کافی و وافی را دارد که جام جهان­نمای دل را مصفّا به تصفیه و تزکیه کند و (حق) مشهود او شود. به قول حافظ « به عالمی نفروشیم، مویی از سر دوست». و همة اوقات و احوال، سالک در منظر و توجّه خاص او قرار می­گیرد که به قول حافظ :« اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر شد». حضرت امیرالمؤمنین (ع) نیز می­فرماید: « چیزی را ندیدم مگر آن­که قبل و بعد و در آن، خدا را دیدم».

با این نظر مشهود غیر حق نیست و از آن­جایی که خدا به رسولش فرمود:« من علی را بیشتر از شما دوست دارم». مشهود خدا، علی (ع) است.

این­جاست که جنبة اتّصال و ربط ظهور پیدا می­کند. فرق شهود ائمه و دیگران در این است که آنان همیشه دلشان شاهد و مشهود است و لب فرو بسته اند لکن بعضی که ظرفشان کوچک است، ادّعا می­کنند که دیدم و شنیدم، با این­که به شهود ندیده­اند. پیامبر (ص) فرمود: « لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبیّ مرسل». « مرا با خدا وقت و حالی حاصل می­شود که هیچ فرشته مقرّبی و نه پیامبر فرستاده شده­ای آن را ندارد.». و نیز می­فرماید: « من رآنی فقد رأی الحق». هر که مرا ببیند خدا را دیده است.

آری! نقطة اوّل، واحدیت مطلق واجب الوجود است. و آخر نقطه، انسان است. وقتی انسان به بقا برسد و غیریّتی نباشد و همانند قطره به دریا متصّل شود، آن­گاه شاهد و مشهود را و مشهود شاهد را به وحدت برساند و از دوئیّت خارج شود. چه آن­که انسان کامل، حضرت رسول (ع) جامع و مظهر تمام اسماء و صفات است و مقام جمع الجمعی دارد.

مقصود این است که سالکِ مراقب اگر مجاهدت کرد،‌ درهای آفاقی و انفسی برایش باز می­شود و مجرّد خواهد گشت. آن­گاه به رسم، گاهی شاهد و گاهی مشهود می­شود.

          تویی تو، نسخة نقش الهی            بجو از خویش، هر چیزی که خواهی

 

مراقبة حق و مراقبة خلق

مراقبة حق این است که همة مصنوعات و موجودات را از تباهی فساد و از بین رفتن آنی (به غیر از اجل حتمی) حفظ کند و نگه دارد. او ناظر اعمال انسان است، از طاعت و معصیت. بر او هیچ کرداری از ظاهر و باطن و کوچک و بزگ پوشیده نیست و همه زیر نظر و در منظر دیدگاه اوست.

مراقبة خلق نیز به این است که توجّه تمام داشته باشد که خالق و صانعِ او حاضر و ناظر به اوست. پس خویش را در مقابل بزرگی او حقیر بشمارد، از به جا آوردن معاصی دوری کند، موجبات رضایت او را فراهم کند و کاری نکند که میان او و حق حجاب واقع شود. حضرت صادق (ع) می­فرماید: « بین عبد و خدای متعال حجابی اظلم و اوحش از هوای نفس نیست». عنایت و توفیق از جانب حق است لکن با عدم مراقبه، خلق از حق دور گشته و مانع از رسیدن عنایت و تفضّلات می­شود. مخصوصاً موانعی که از درون برخیزد و ارتباط را قطع کند و از نظرگاه او بیفتد. لذا حق فرمود:« أفرأیت من اتّخذ الهه هواه ». یعنی ای پیامبر! آیا دیدی و دانسته ای کسی که هوی' و خواهش نفس خود را خدای خویش گرفته؟» و تا هوایش خدایش باشد، مراقبه­ای ندارد و خود را از منظر خداوند اندازد.

در تمام آنات، فیض حق سرازیر است. سفرة حق باز است. به همه عنایت عام دارد و به همه نظر داشته و اعمال همه را می­نگرد. چون بندگان غافل می­شوند، سر ستیز بلند می­کنند و مانع فیض و لطف می­شوند و از مراقبة به حق باز می­مانند. والّا آنان که اعمالشان خالص شده و عنایت و لطف خاص الخاص نصیبشان شده او را می­بینند و حق ایشان را می­بیند. طبق فرمایش امام زین العابدین (ع) خلق چهار چشم دارند. دو چشم برای طاعت اوامر دینی و کارهای دنیایی و دو چشم برای امرِ آخرت و غیب و شهود. اما دو چشمی که بهر کارهای دنیا و دین  می­باشد، معلوم و ظاهر است. هرگاه خداوند خیر بنده­ای را بخواهد، دو چشم قلب او را باز می­کند که با آن غیب را می­بیند.

بصیرت بی­مراقبه، محال است و همة عارفان حقیقی در تمام احوالات خویش تذکّر و توجّه به افعال داشتند که مقامات ربّانی حق را قابل شدند.

 

نظرات عارفان در مراقبه

 الف) مراقبت از عالی­ترین مقامات ارباب ­طریق و شریف­ترین حلّیة اصحاب تحقیق است و هر مقام و کمالی که در تمامت مراتب ولایت و نبوّت و غیر هما هست، به برکت حضور و مراقبت بدان توان رسید و مردان حق   هر­چه یافتند به مراقبت و محاسبت یافتند.

امّا مراقبت آن باشد که صوفی خلوتی، تمامت اعضا و جوارح خویش را از مخلوقات، مکروهات و مشکوکات منع کلّی کند. در عزلتِ خانه اگر بدایت سلوک است و اگر متوسط یا منتهی، در همه وقت نگران دل خویش باشد، تا چه خاطر بر­آورد. اگر نفسانی و شیطانی است، قطعا منع کند و نفی آن خاطر واجب داند. اگر مَلَکی و روحانی است،‌ بدان عمل کند و اگر رحمانی است، شکر خدای تعالی بجای آورد تا واردات، صافی­تر و تجلیّات، روشن­تر و اذکار به قوّت­تر باشد. ان شاءالله تعالی

ب) مراقبه بیرون آمدن شخص است از دیدن فضل و تواناییِ خود، در حالی که چشمِ انتظار به بخشش­های حق داشته باشد و پیش آمده باشد به وزیدن الطاف او. به این طریق که تخلیة محل کند از ماسوی' و روی گردانیده باشد از جمیع اوصاف و احوال خود، که این­ها فرود نیاید و گرچه اوصاف و احوال فرو رفته باشد در دریای میل او و مشتاق باشد به دیدار او و دلش آرزومند او و جانش ناله کنان در جناب او، به او استعانت کند و از او فریاد رسی خواهد، تا که بگشاید « الله تعالی » درِ رحمت خود که کسی آن را مانع نتواند شد و ببندد بر او درِ عذاب را که کسی نتواند گشود.

و این به سبب نوری است که برآید از مطلع رحمت « الله تعالی » و بر نفس تابد و ظلمت امّارگیِ نفس را به یک چشم زدن زایل سازد که به سی­سال مجاهدت و ریاضت زایل نتوانستی شد. چنان­که حق تعالی از گفتة یوسف (ع) خبر داد که عرض کرد « الّا ما رحم ربّی».

رحمت الهی چون در رسد، امّارگی نفس زایل گردد. بلکه بدی­های نفس را به نیکی­های روح مبدّل سازد، چنانچه از آیت کریمة « یبدّل الله سیئاتهم حسنات» یعنی خدا سیئات را تبدیل به حسنات می­کند،‌ مفهوم می­شود. بلکه نیکویی­های ابرار و نیکوکاران به واسطة الطاف الهی پسندیدة مقرّبان که ارباب مراقبه­اند، نیست و حسنات ابرار، سیئات مقرّبین است پیش ایشان،‌ چنان­چه الله تبارک و تعالی فرموده: « للذین احسنوا الحسنی و زیاده ».

مر آنانی را که در مقام احسان (یعنی در مقام مراقبه و مشاهده) باشند، مرتبة حُسنی' است و زیادت بر آن مرتبه، و این زیادت به لطف و فضل اوست نه به عمل و به هر کس که بخواهد می­دهد.

ج) مراقبت عارف عبارت است از ملاحظة پیوسته و همیشگی مقصود و برای آن سه درجه است: درجة نخست آن است که در سیر و سلوک به سوی حق تعالی پیوسته مراقب باشد میان تعظیمی که به فراموشی سپارد و قربی که وا دارنده باشد و سروری که برانگیزنده باشد.

درجة دوم آن است که مراقب نظر حق به سوی خود باشد، با کنار نهادن معارضه و دوری جستن از اعتراض و شکستن پَستی عرضة خود (یعنی خود را نمی­نگرد).

درجة سوم مراقبت ازل است. بدین نحو که حقیقت سابق بودن حق تعالی بر همه چیز را مطالعه کند تا به سوی نشانه و آیت توحید پیش رود و ظهور اشاره­های ازل بر زمان­های ابد را شهود کند و مراقبت رهایی از قید مراقبه (یعنی مقیّد بودن مراقبه) رسم او شود و به فضای رسم قید هم فانی شود.

د) شتاب کن به سوی توبة صادقانه! پس عجله در جدّ و مراقبت نما. اگر بی­مراقبت مشغول به ذکر و فکر شوی، بی­فایده خواهد بود. اگرچه حال هم بیاورد، چرا که آن حال دوام پیدا نخواهد کرد و نباید گول حالی را که ذکر بی­مراقبه می­آورد،‌ خورد. باید با تمام کوشش در جمیع آنات مشغول مراقبه باشی. از اوّل بیدار شدن از خوابِ صبح تا آخر شب موقع خوابیدن... چون در مراقبت دقّت نکرده­ای، نمی­دانی که از جوارح سبعه یعنی گوش و زبان و چشم و دست و پا و بطن و فرج چه آتش­ها روشن می­نمایی و چه فسادها در دین خودت برپا می­کنی و چه زخم­های منکسره با سیف و سنان زبانت به قلبت می­زنی.

ه) مراقبه به معنای کشیک نفس کشیدن است که مبادا اعضا و جوارح را به خلاف وا دارد و عمر عزیز را که هرآنی از آن بیش از تمام دنیا و مافیها قیمت دارد، ضایع گرداند.

بر سالکِ سبیلِ تقوی مراعات اموری واجب است. اوّل ترک معاصی. دوم اشتغال به طاعات و سوم مراقبه، یعنی غافل از حضور حق « جلّ شأنه‌ » نباشد و این قلّة باشکوه اعظم و رافع به سوی مقام مقرّبین است و هر که طالب محبّت و معرفت است، به این حبل متین متمسّک شود.

و پیامبر (ص) به این نکته اشاره فرمود: « چنان عبادت کن که تو خدا را می­بینی. اگر تو او را نبینی، او تو را   می­بیند.» پس همواره باید چنین باشد که در باطن گویا در خدمت مولای خود ایستاده و او مُلتفِت به این است.

و) مراقبه انسان را به صفت حیا می­کشاند و بر ملازمت به درک حقایق وا می­دارد و به محاسبة دقیق بر نفس  می­کشاند. افضل طاعات، مراقبت و توجّه به خدا در همة اوقات است و از علامات مراقبه، انفاق کردن در راه خدا و بزرگ شمردن آنچه که خدا بزرگ شمرده و کوچک شمردن آنچه که خدا کوچک شمرده و امید به او که باعث ترغیب به طاعت، و خوف از او که باعث دوری از معاصی می­شود، می­باشد.

ز) مراقبه به سه وجه است. یا مشغول طاعتی است که مواظب باشد نیّتش فاسد نباشد و میل به ریا و اغراض دیگر نکند و حالت حضور قلب و ادب را نگاه دارد. یا به معصیتی توجّه کند که مواظب باشد مرتکب آن نگردد و اگر شد، زود توبه کند و کفارة آن بپردازد. یا به مباحی مشغول است که آداب شرعیه را مراعات کند، همانند خوردن، آشامیدن و خوابیدن و در این مراعات، متوجّه نفس باشد که آن را در میدان هوی' نتازاند و با فکر آرزوهای بیهوده مشغول نسازد و وسواس باطله را بر آن راه ندهد و به کاری مشغول شود که آثار خوب بر آن مترتّب باشد.

ح) از میدان طمأنیت، میدان مراقبت زاید. خداوند فرماید:« همه، شب و روز بی­آن که هیچ سستی کنند به تسبیح و ستایش او مشغولند.»

مراقبت به کوشیدن است و آن به سه چیز است: مراقبت خدمت، مراقبت وقت و مراقبت سِرّ.

مراقبت خدمت را به سه چیز توان یافت: بزرگ آمدن فرمان، دانستن سنّت و شناختن ریا. و مراقبت وقت را به سه چیز توان یافت: فنای شهوات، صفای خطرات و غلبة مهر. و مراقبت سِرّ را نیز به سه چیز توان یافت: گم شدن از گیتی، رها گشتن از خود و برگشتن از انس.

ط) سعدی می­فرماید:« یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حقّ وی به طعنه سخن­ها گفته­اند؟ گفت: به ظاهرش عیب نمی­بینم و در باطنش غیب نمی­دانم.»

          هر که را جامه پارسا بینی                       پارسا دان و نیک مرد انگار

          ور ندانی که در نهانش چیست                 محتسب را درون خانه چه کار؟

ی) مراقبه دولتی بزرگ است و علامت صحّت آن، موافقت احکام الهیت است. و نیک دشوار بُوَد همیشه دل خویش بر یک صفت و یک حالت داشتن. و مداومت بر مراقبه طریقی است موصل به حقایق و دوام دولت مراقبه، بی­مقدمة قطع علایق و عوایق و صبر بر مخالفت نفس و احتراز از صحبت اغیار میسّر نگردد.

این نمونه­هایی از کلمات و نظرات بزرگانی همانند: مؤید الدین جندی، نجم الدین کبری، ملاحسینقلی همدانی، شیخ زاهدابی،محمَد دیلمی، شیخ محمّد بهاری، ملامهدی نراقی،‌ خواجه عبدالله انصاری و خواجه بهاءالدین نقشبند بود که در باب مراقبه بیان شد.

 

اشاراتی از بعضی حکایات  

از آنجایی که مبنا و قصد کتاب بر حکایت نبوده، لکن به عنوان تذکّر چند حکایت از مراقبت اهل مراقبه را از باب نمونه درج می­نماییم.

1-بزرگی، بیست سال در مسجدی امام بود. روزی فقیهی غریب به زیارت او در آن مسجد آمد. بر حوالی محراب بر کاغذهای نقاشی (کاغذهای  عمره) صورت­های کعبه، حرم و درخت را چنان که عادت و عرف است، چسبانده بودند. آن زائر، شیخ را گفت: « این صُورِ حوالی محراب، شرعاً مکروه است»! شیخ فرمود:« بیست سال است در این مسجد امامت می­کنم، نظر من بر آن نیفتاده است چرا که از قبیل فضولی نفسانی است».

2-در تفسیر آیة شریفة « و همّ بها لو لا أن رأی' بُرهان ربّه». اقوال مختلفی است که برهان ربّی که نگذاشت دامن یوسفِ صدیق آلوده به گناه شود، چه بود؟ بعضی گفته­اند که یوسف صورت پدر پیرش، یعقوب را مشاهده کرد که او را از اقدام به آن عمل نهی می­کرد. بعضی دیگر گفته­اند که وقتی زلیخا با یوسف خلوت کرد، صورت بُتی را که در مجلس بود، پوشاند و این کارِ‌‌ زلیخا، یوسف را متذکّر حضور و علم حضرت حق تعالی کرد و این تذکّر و مراقبه بود که مانع یوسف شد.

تو از روی سنگی شدی شرمسار              مرا شرم ناید ز پروردگار؟

3- حضرت لقمان حکیم (ع) معاصر حضرت داود (ع) بود و ابتدا در سلک ممالیک یکی از بنی اسرائیل بود. روزی مالک او آن جناب را به ذبح گوسفندی امر فرمود و گفت: «بهترین اعضایش را برایم بیاور». لقمان گوسفندی کشته و دل و زبانش را نزد خواجة خود آورد.

پس از چند روز دیگر خواجه­اش گفت:«گوسفندی ذبح کن و بدترین اعضایش را بیاور».

لقمان باز گوسفندی کشته و دل و زبانش را به نزد خواجة خود آورد.

خواجه گفت:« به حسب ظاهر این دو نقیض یکدیگرند»! لقمان فرمود:« اگر دل و زبان با یکدیگر موافقت کنند، بهترین اعضا هستند و اگر مخالفت کنند، بدترین اجزایند». مولایش را این سخن پسندیده افتاد و او را از بندگی آزاد کرد.

 

ذکر و مراقبه

همه در طول شبانه روز (مختصراً یا تفصیلاً ) به اوراد یا اذکاری مشغولند. گرچه تفاوتی در بین است و آن این که «ورد» به لفظ و زبان است و ذکر به قلب، که البته عموماً اطلاق ورد را «ذکر» می­گویند.

آن­که به زبان ذاکر است، اگر از مذکور غافل و فقط حرکت لسانی داشته باشد، گرچه ثواب و نصیبی می­برد، لکن تأثیر کلّی ندارد. امّا وقتی ذاکر توجّه به مذکور داشت، یعنی ذکرش همراه با مراقبة قلبی بود، برایش آثار وضعی و اخروی دارد. حتی خودِ قلب هم ذکر می­گوید. چنان که بعضی اکابر به چنین مقامی رسیده بودند.

ذکر با مراقبه، وسوسة شیطانی را که خارج از قلب است از بین می­برد. اهل ذکر را حالتی       می­باشد که در عرفِ عرفان آن را « وقوف قلبی » می­گویند و آن، مراعات قلب است که نظر بصیرت در ذکر گفتن و اهتمام به آن داشتن و آگاهی در زمان را گویند. البته توجّه به امر واحد احد، جمعیت و موجب اندفاع خواطر متفرقه است.

افرادی که بی­مراقبه ذاکر بودند، نوعاً به جایی نرسیدند و ترقیّات معنوی کاملی نداشتند. علّت آن بود که پوست را گرفته و از مغز غافل بودند یا به صورت توجّه داشتند و به سیرت و باطنِ ذکر ملاحظه و توجّهی نداشتند. یا مقصودِ ذاکر حوائج دنیوی است، نه حق!

گویند بزرگی مجنون را موعظه می­کرد که این توجّه تو به لیلی فایده­ای ندارد و او زیبا نیست و... ولی مجنون مدام می­گفت: لیلی! لیلی!

آری! این نوع توجّه و مراقبه به مذکور شیرین و ارزشمند است. عدّه­ای «الله! الله!» گویند و قدرت خواهند. عدّه ای «قل هو الله» خوانند و طیّ الارض خواهند. گروهی «یا حیّ و یا قیّوم» به زبان جاری کنند و کشف خواهند و بالاخره قلیلی همین­ها را خوانند، لکن خدا را خواهند و بس. در این جهت ذکر قلبی آثارش بیشتر از ذکر لفظی است. اگر چه جنبة اخلاص آن اصول طریق را نگه     می­دارد، لکن مراقبه در خلوت از مراقبه در جلوت بهتر است. لذا برای بعضی اذکار در اسحار همانند استغفار و نمازِ شب موضوعیت دارد.

 

عطایا به قدر معمول

مراقبه حالتی است که سالک را متوجّه می­کند که باید در نیّات و اعمال رضایت و خشنودی حق را فراهم کند و از کاری که سخط و غضب حق را به بار آورد، بپرهیزد. البته در هر عملی عکس العمل و آثاری مشاهده می­شود. لکن بعضی از اعمال آثار وضعی، مادی و دنیوی­اش زیادتر و بعضی کردارها آثار اخروی و معنوی آن بیشتر است.

مراقبه فراهم کردن رضایت حق است و به این علّت نظر مولا به عبد بیشتر می­شود. حق تعالی در حدیث معراج فرموده:« هر کس به رضایت من عمل کند، سه خصلت را ملزوم او بدارم. شُکری به او شناسایی دهم که هیچ­گاه جهل آن را نگیرد. ذکری به او دهم که هیچ گاه نسیان به او راه نیابد و محبّتی به او دهم که محبّت هیچ مخلوقی را بر محبّت من برتر ندارد و تحت تأثیر قرار نگیرد.»

ببینید خدا در عوض، چه خصلت­های بزرگی به بنده عطا می­کند!! البته ثمرات هر چیزی به خلوص و قابلیّت بستگی دارد والّا صرف انجامِ عملی معلوم نیست آثار مادی و معنوی از آن زائیده شود؛ چه آن­که شجر انسانی باید ریشه و قوّه­اش قوی باشد والّا با ضعفِ ریشه و کم قوّه­گی آثار حقیقی نیابد. چنان­که شما در تمام عوالم خلقت حتّی گل­ها و درختان و حیوانات به وضوح می­بینید. اگر بخواهید گلی بوی خوبی دهد و شکل خوبی داشته باشد، زمین قابل، کود و حراست و... لازم دارد، آن­گاه است که شمیم معطّر گل از آن استشمام می­شود.

اگر نیّت قوی باشد، تأثیرش نیز قوی باشد. اگر فعل جنبة مادی داشته باشد، اثرش نیز مادی خواهد بود و اگر معنوی باشد، جنبة معنوی دارد و کسی که می­خواهد به حقایق برسد، رعایت افعال به مراقبه را لازم دارد.

پیامبر در سجدة نیمه شب پانزدهم شعبان می­فرمود:« سجد لک سوادی و خیالی و بیاضی». یعنی خدایا! سیاهی (عالم طبیعت و حس) و خیال (عالم مثال) و سفیدی (عالم عقل) تو را سجده کنند.»

این اشاره است به آن که وجود مبارکش ( که عصمت محض بود) در همة کارها از طبیعی، فکری و عقلی، همه متّحد در وجود حق، فانی و محو بودند و نعوذبالله هیچ نوع خیالِ مکروه یا فکر و عمل غیر الهی در او راه نداشت، ‌لذا وحی بر او نازل می­شد و ملائکه در خدمت او بودند و... .

 

دو راه

آدمی برای این­که دیگران از شرّش مصون و در امان باشند، می­تواند دو راه برگزیند. اوّل آن­که خود را چنان تربیت کند که دست، پا، زبان، فکر، چشم و گوشش در تسخیر و فرمان او درآیند و بی­رخصت او نجنبند.

دوم آن­که اگر هنوز به این درجه از تهذیب و تأدیب نرسیده است، لااقل خویشتن را در معرض قدرت و امکانات فراخ قرار ندهد و هم­چون زنگیِ مست، شمشیر به دست نگیرد. اژدهای نفس را در برف فراق نگاه دارد، تا از فرط یخ زدگی و افسردگی نجنبد.

                   نَفست اژدرهاست، او کی مُرده است        از غمِ بی­آلتی افسرده است

                   اژدها را دار، در برفِ فراق               هین مَکش او را به خورشید عراق

از دو حال خارج نیست؛ یا اژدهای نفس، تحت تسخیر و تسلّط عقل آدمی درآمده که در این صورت آدمی حق دارد دست بر اژدهای قدرت بزند.

                   دست را بر اژدها آن کس زند          که عصا را دستش اژدرها کند

و یا هنوز آدمی در رام کردن نفس کامیاب نیامده که چنین نفسی می­باید تقوا و پرهیز را پیشه کند.

در مراقبة اعمال و نیّات برای آن کس که به تهذیب واقعی و تسخیر نفس و رام کردنش رسیده باشد،‌ باید مراقبه را از راه­های مختلف آغاز کند و این که خود را در معرض تیر ابلیس قرار ندهد. همانند دوری از بعضی مجالس اهل غیبت و اهل ثروت، رفاقت نکردن با عیّاشان و اهل دنیا و در آسایش و راحتی نرفتن، تا حداقل اگر صعود کامل نکرد، به اواسط هدف معنوی خویش برسد.

                   خرّم آن باشد که چون دعوت کنند    تو نگویی مست و خواهان من­اند

کم­کم فضای نفس سبز شود و هوای دل مطبوع گردد و برای ترقیّات بعدی منازل قابلیّت پیدا کند. شاید بتوان گفت در این نوع مراقبه، از عزلت، گوشه­گیری و خلوت می­توان بهره برد. چه وقتی کم کم حریم دل در خلوت از اغیار پاک شد و در ظاهر ارتباطات، رفت و آمدها، قیل و قال­ها و هواها به حداقل رسید،‌ تجلّی حق در حریم دل به ظهور می­رسد.

                   اهل صیقل رسته­اند از بو و رنگ                هر دمی بینند خوبی بی­درنگ

                   نقش و قشر علم را بگذاشتند                  رایت عین الیقین افراشتند

آری! آن­که دلش همچو صدف شد،‌ در او گوهرهاست. اگر ضرر ظاهری آید، بر صدف آید نه بر گوهر درون آن. آن گوهر، همیشه، با قیمت و خریدار پسند و مورد توجّه است.

لقمان (ع) حکیم بود و صاحب صدق و صفا و دارندة کمالات. در هیچ آنی از آنات در حضور یا غیاب مالکِ خود بی­مراقبه و بی­توجّه نبود. روزی مالک غلامان را به باغ فرستاد تا میوه بچینند. غلامان میوه­ها را چیدند و شروع به خوردن کردند. مالک تقاضای میوة تازه کرد. غلامان گفتند:« میوه­ها را آن غلام سیاه (لقمان) خورده است». لقمان متوجّه شد که اینان او را متّهم کرده­اند. به مولایش گفت: « ما را امتحان کن تا معلوم شود این میوه­ها را چه کسی خورده است. مقداری آب داغ به ما بده و همه را به دنبال اسب خود بدوان تا معلوم گردد.»

مولایش همین کار را کرد. بعد از دویدن همه قی کردند، الّا لقمان که فقط آب صاف از دهانش بیرون آمد و مولایش متوجّه شد که او پاک است و هیچ تمرّد و بی­احتیاطی نکرده است. بعد از نقل این قضیه مولانا می­گوید:« همه چیز از سنخ خود بیرون آید.».

                    الخبیثات للخبیثین حکمت است      زشت را هم زشت، جفت و بابت است

                    نور خواهی مُستعدّ نور شو             دور خواهی خویش بین و دور شو

آری! اگر چشم دل به مراقبه باز شود، اداراک غیب کند.

                   چشم تو ادراک غیب آموخته           چشم­های حاضران بردوخته

و اگر باز نشود، ادراک ظلمت کند که درون ظلمت، آب حیات پیدا شود. چنان­که در مثنوی گفته است:

                   گرچه ظلمت آمد آن نوم سُبات        نی درون ظلمت است آب حیات

اثر وضعی اعمال از خارج نیامده بلکه ریشه­اش از داخل است. مثلاً اگر انسان مراقبت نداشته باشد و زخم زبان بزند، دیر یا زود دیگری به او زخم زبان می­زند. تیری زده، تیری خواهد خورد.

                   گر تو طعنه می­زنی بر بندگان                   مر تو را آن می­رسد ای کامران

بعضی چیزها خیلی واضح است که معلول از علّتی ایجاد شده، لکن چون انسان در مقام حفظ نیست و به رسم و عادت اعتیاد پیدا کرده، برایش عادی شده است.

                   دانه­ای که تلخ باشد مغز و پوست    تلخی و مکروهیش خود نهی اوست

حریص می­سوزد و خواب ندارد. با این وصف که نهی در خود اوست، امّا باز به رسم اعتیادی که پیدا کرده دست بردار نیست. خداوند نتیجه و ثمرة عمل هر کس را به خودش برمی­گرداند و اجر کسی را ضایع نمی­کند.

« انا لا نضیع أجر من احسن عملاً »

حتّی اگر ذرّه­ای خوب یا بد انجام داده باشد، هم در دنیا و هم در آخرت به او می­دهد. « فمن یعمل مثقال ذره خیراً یره و من یعمل مثقال ذره شرّاً یره». لکن چه نیکوست که انسان نزد خالق و سلطان السلاطین جانفشانی کند و در حضور باشد و او را حاضر و ناظر بداند و خود را وقف او کند.

                   نزد شه بهتر بود از دیگران    که به خدمت حاضرند و جان­فشان

چون به محو رسد و صفات الهی پیدا کند، اثر وضعی به نیّت پاک خود را در همه چیز حتّی در مصیبت­ها به حکمتِ حکیم، خوب ببیند.

سعدی شیرازی می­گوید:« پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو بِه نمی­شد. مدّت­ها در آن رنجور بود و شکر خدای عزّوجل علی الدوم گفتی. پرسیدندش که شکر چه می­گویی؟ گفت: شکر آن­که به مصیبتی گرفتارم، نه به معصیتی».

چون نفس سوءظن پیدا کند، به خدا بدبین شود و چون حسن ظنّ پیدا کند، به خدا امیدوار باشد. اگر مراقب باشد، محفوظ ماند و اگر نگهبانی بر نفس نداشته باشد، هرزه و آفات به او رسد و هرچه از خوب و بد کاشت (به نیّت و عمل) کاملاً ببیند.

 

مراقبین

در طریق الی الله هر سالکی که از منازلی می­گذرد و به توفیقاتی دست می­یابد، روشی خاص را اجرا و معمول می­دارد. بنابر روش و اسلوب خاص، زمینة آن هم وجود دارد. مثلاً زهّاد ظواهر شریعت از واجبات، مستحبّات، مکروهات، ادعیه و نماز را مرعی می­دارند و مراقبة ایشان بر این وجه است. و یا محبّین خود را به قرب و ولایت محبوب برسانند و از معشوق سخن گویند و یاد کنند. و یا عارفان با مجاهدات به معروف و مشهود، به طور معاینه برسند و دائماً قلب و لسانشان این است که خدایا! مرا از اخصّ عارفان خود قرار بده و به این ترتیب مراقبه دارند.

چون طریق الی الله مختلف و کثیر است، مراقبة هر کس بستگی به موصوف و مسمّی دارد که مشغول و متّصف است و این نزد حق و در لوح محفوظ او ثبت و ضبط است.

نوع ریاضات و مجاهدات از مجذوب بودن یا سالک غیر مجذوب با هم فرق می­کند. این­که اهل ذکر است یا فکر یا هر دو نیز فرق می­کند و به دستورالعمل هایی که اساتید و مشایخ عرفان می­دهند نیز بستگی دارد.

ما برای این گروه­ها، چنان­که بعضی­ها نامگذاری کردند مانند مراقبة صدیقین، مراقبة مخلصین و... نام نمی­نهیم. نظر ما بر این اصل تکیه دارد که هر سالکی به هر نامی که باشد، نامیده شود، یا خود بگوید یا دیگران برای او نامگذاری کنند، اقرب طرق الی الله با مراقبه است و مراقب دائماً باید مواظب نیّات، ناظر رفتار، حارس کردار، نگاه دارندة اعضا و دیده بان قلب خود باشد. هرکه و در هر مرحله­ای که باشد، فرقی ندارد.

مبتدی ریاضت، مراقبه­اش سخت­تر و نزاعش با رقیب بیشتر و در تبدیل صفات استقامت افزون­تری می­خواهد و آن­که تبدیل صفات استقامت افزون­تری می­خواهد و آن­که به مراحل شهودی رسید و تبدیل سیئات به حسنات کرد، زحمتش کمتر است. چون چشمش باز شده و لذایذی از مشهود را چشیده است ولیکن با این حال باز هم مواظبت لازم است! چه آن­که شیطانِ نفس در کمین است و در هر موقعیّتی می­خواهد تیر خود را به هدف بزند. حتّی انبیای بزرگ نیز از این قاعده مستثنی نبوده و به وسوسة شیطان دچار شده­اند. به طور مثال حضرت آدم (ع) به وسوسة شیطان به گندم ممنوعه نزدیک شد و با صفت حرص از بهشت هبوط کرد.

 

طالب مطلوب

طالبان حق سه دسته­اند: یکی در حقیقت است و دیگری در مجاز و سومی هم در کشاکش است؛ امّا نه از طلب برمی­گردد و نه به مطلوب می­رسد.

طلب در سیر و سلوک از مراحلی است که عطار در منطق الطیر آن را اوّل وادی سلوک شمرده و آن، خواستن معروف و جُستن حق است. چون استعداد سالکان فرق می­کند، قابلیت آنان در طلب­جویی هم متفاوت است،‌ لذا وصول به مطلوب برای هر کسی به درجه و نام و حدّ خودش می­باشد.

آن­که با طلبش مراقبه را شروع کرده باشد، وقتی به معروف و مطلوبش برسد، دیگر طلب معنی ندارد. وقتی قطره­ها و آب جوی و رودها به دریا رسد، از جوش و خروش می­افتد، چه آن­که فانی شود. چون طلب اوّل وادی بود، مراقبة آن الزامی است. خداجویی در همه هست لکن در سالکِ طالب باید بیشتر باشد و از ارتداد و سکون در طی طریق پرهیز و دوری کند.

                   گر فرو استد زمانی از طلب            مرتدی باشد در این ره بی­ادب

در طلب، صدق مسئلة مهمی است. اگر در مراتبِ طلب جدّیت و سعی باشد امّا صدق و یک­رنگی و یک­جویی نباشد، نتیجة آن زیاد نخواهد بود. امّا اگر طالب طلبِ خود را حفظ کند و مواظب باشد، سلوکش مطلوب خواهد شد. مولانا در مثنوی می­گوید:

                   این طلب مفتاح مطلوبات توست                این سپاه نصرت و آیات توست

                   جهد کن تا این طلب افزون شود                تا دلت زین حبس تن، بیرون شود

جستجوی مقصود برای هر سالکِ طالبی شب و روز ندارد، گرچه معروف و مطلوب اوّلِ طلب      می­باشد.

عارفی گوید:« در ابتدای راه گمان بردم که من او را یاد می­کنم و می­شناسم و دوست دارم و    می­طلبم. چون به انتهای راه رسیدم، دیدم یاد او بر یاد من پیشی داشته است و معرفت او بر معرفت من مقدّم بوده و محبّت او از محبّت من قدیم­تر است. ابتدا او مرا طلب کرده که من او را طلبیدم».

نکتة مهم این است که کشش از معشوق بود که عاشق به دام او افتاد.

                   تا که از جانب معشوق نباشد کششی      کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

تا جذب و نظر خاص معشوق نباشد، از این طرف حرکتی ایجاد نگردد. چون آن آید، این هم طالب و عاشق شود. خواجه عبدالله انصاری می­گوید:

« ای من فدای آن که همّتش همه اوست. طالب دنیا، رنجور و طالب عقبی'، مزدور و طالب مولی'، مسرور است.

                   دنیا طلبا! تو در جهان رنجوری                   عقبی' طلبا! تو در حقیقت دوری

                   مولی' طلبا! که داغ مولی' داری       اندر دو جهان مظفّر و منصوری

ای درویش! اگر طالبی، راه پاک­کن و پشت بر آب و خاک کن. اگر عارف از الله، غیر الله طلبد، هر آینه درِ اجابت بر وی بسته شود».

خیالی هروی گوید:

          گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد 

یعنی که تو را می­طلبم خانه به خانه

          حاجی به رهِ کعبه و من طالب دیدار 

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

شیخ عطار گوید:

          عطار! مست عشقی، از عشق چند لافی؟    گر طالبی فنا شو، مطلوب بس عیان است

همان­طوری که در قبل متذکّر شدیم، خدا کند که او این طلب را به دل افکند تا راغب و مایل و مشتاق او شویم.

                   حاصل آن که هر که او طالب بُوَد         جانِ مطلوبش در او راغب بُوَد

آری! اگر کسی حافظ شود و حال جذبه و فنا و محو بدو دست دهد، ندا در دهد که:

          یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم        دولت صحبت آن مونس جان، ما را بس

سلوک و جذبه       

مسافرین الی الله در اسفار اربعه، با تکیه بر ارکان آن یعنی مشارطه، مراقبه، محاسبه و معاتبه سلوک می­کنند و به علم الیقین یا عین الیقین یا حق الیقین می­رسند. ایشان یا سلاک مطلق، یا مجذوب سالک، یا سالک مجذوب و یا مجذوب مطلق هستند.

خداوند فرمود:« من مخصوص دوستانم هستم». اگر جذبه­ای از جذبات رحمانی ( که معادل عمل جنّ و انس است) دامن کسی را گرفت (همانند اویس قرنی که حضرت رسول الله (ص) را ندیده عاشق و مجذوب بود)، وی جزء دسته­ای می­شود که مراقبه یار و همراهشان است و در سلوک استوار و موفق هستند.

          بی­رنجِ طلب گنجِ بقا یافته­اند                   بی­علم و عمل از و عطا یافته­اند

          مجذوبانند، بس لطیف و نمکین                 لطفی به کمال از خدا یافته­اند

لکن سلوک آنانی که در اوایل یا اواسط سلوک هستند به خاطر عاری و بعید بودن از جذبه، بدون مراقبه محال است. در سالک مطلق، خواطر غیر رحمانی می­آید که با مراقبة قلبی می­توان آن را دفع کرد.

در مجذوب مطلق، خواطر شیطانی جایگاهی ندارند، لکن داشتن مقام جذبه ( نه حال جذبه ) حصن حصین است و اغیار راه ندارند و به اصطلاح در مقام سُکری' هستند و تکلیفی که دیگران دارند، اینان همانند آنان ندارند. چه آن­که ذات و روش باطنی آنان به خلاف دیگران، یک زیادت و یک غلبه شوقی و یک غیرت خاصی دارد. لکن اگر به سالکی گاهی حال جذبه دست دهد، چون در مقام جذبه نیست، مراقبه لازم دارد. چون روزنه­های نفس در تیررس اغیار قرار می­گیرد، لذا بعضی اکابر قائلند که مجذوبِ صِرف نتواند مقتدا شود و دستگیری نماید. چه آن­که مراقبات با سلوک تواند بود و مجذوب بدون سلوک طی منازل نکرده و صرف دارایی دلیل بر اقتدای او نتواند شد. سلوک باید بر مبنا باشد و مجذوب، مبنای درونش از عشق و شوق است که بر این پایه کارهایش پیش    می­رود. کسی می­تواند پیشوا و مقتدا شود و سالکان را هدایت کند و تشخیص مراحل و منازل ترقّی و نزول آن­ها را دهد که مجذوب بوده و به سلوک پرداخته و به معاینات رسیده باشد. چه آن­که هم از عطایای خاص برخوردار بوده و هم از سلوک و مراقبات آن باخبر و خود اجرا کرده است و از کمینگاه­ها و نوع نگهبانی­ها و واردات و صادرات مطّلع شده و مهم­تر آن­که به مقام مشاهده و معاینه رسیده است.

عنوان این مبحث هم در جهت اقتدایی و هم در جهت تلمیذی آن مفید و قابل توجّه است. چه­آن که صدق عنوان با الفاظ نیست، بلکه جهت عملی آن مهم است که تحقق می­گیرد.

 

ارشاد قلوب

خدای سبحان می­فرماید:« خداوند بر هر چیز مراقب و نگهبان است».

پیامبر اکرم (ص) به یکی از صحابة خود فرمود:« هنگام عبادت چنان باش که گویی خدا را می­بینی. پس اگر تو او را نمی­بینی، او تو را می­بیند».

این اشاره به مراقبت است. زیرا مراقبت آن است که آدمی توجّه کامل داشته باشد که خداوند در تمام احوال مراقب اعمال اوست و افعال و حرکات او را می­بیند و گفتار او را می­شنود و بر اسرار پنهانی او اطلاع دارد و باید بداند که در اختیار اوست و نمی­تواند چیزی را از خدا پنهان کند و از تحت فرمان و سلطنت او خارج شود.

لقمان (ع) به فرزندش فرمود:« ای پسر! هرگاه خواستی مرتکب گناهی شوی، به مکانی برو که خداوند تو را نبیند. پس او را نافرمانی مکن و معصیتش منما که هرجا باشید، او با شماست. هو معکم اینما کنتم» و این کنایه است از این­که نمی­توان مکانی را یافت که خداوند آن را نبیند. نقل است که یکی از علما، شاگردانی چند داشت و به یکی از آن­ها بیشتر ابراز علاقه می­نمود. شاگردان لب به اعتراض گشودند. استاد با ترفندی علّت علاقة خاصّش را به آن شاگرد روشن کرد. بدین ترتیب که به هر یک مرغی داد و گفت:« در مکانی این­ها را بکشید که کسی نبیند».

شاگردان از منزل استاد خارج شدند و پس از مدّت کوتاهی در حالی­که مرغ­ها را کشته بودند، بازگشتند. امّا آن شاگرد مرغ را نکُشته آورد. استاد در حضور شاگردان از او سؤال نمود که چرا مرغ را نکُشتی؟ در جواب گفت:«  شما امر کردید در مکانی آن را بکشید که کسی نبیند و من هر جا رفتم، دیدم خدا می­بیند و به رفتار من نظر دارد، لذا مرغ را نکشتم».

استاد فرمود:« آفرین بر تو! » و سپس رو به شاگردان کرد و فرمود:« حال فهمیدید چرا او مورد علاقۀ خاص من است»؟!

 

علائم مراقبه

از علائم مراقبت:

الف) انفاق در راه خدا از آنچه که عطا فرموده است.

ب) بزرگ شمردن آنچه خداوند بزرگ شمرده است.

ج) نظر حقارت داشتن به آنچه خدا آن را کوچک و پست می­داند.

د) رجاء به خدا که امید، آدمی را به طاعت خدا وا می­دارد.

ه) خوف از ربّ که سبب دوری از معصیت می­شود.

مراقبت آدمی را به صفت حیا می­کشاند و به درک حقایق و محاسبة دقیق از خویشتن دعوت    می­کند. برای همین است که بهترین طاعات، مراقبت و توجّه داشتن به خدا در همة احوال و اوقات می­باشد و از سعادت انسان، محاسبة نفس نمودن و تلقین کردن بر خویش است که خداوند بر تمام خفایای امور او اطلاع دارد و همة احوال او را می­بیند و به قدر چشم به هم زدنی از نظر خدا نمی­تواند مخفی شود. منقول است که جمعی از بزرگان جوانی را دیدند که آثار زهد و تقوا در جبینش آشکار بود. از او سؤال کردند که امورات خود را بر چه اصل قرار داده­ای؟ گفت: « بر چهار خصلت. اوّل: چون دانستم که روزی مرا دیگری نخواهد خورد و خدا وعدة روزی را به بندگان داده و وعدة حق، صدق است. پس به گفتة حق اطمینان پیدا کرده و از حرص و طلب افزونی، نفسم آرام گرفت. دوم: چون اعمال (واجبة) مرا دیگری به جا نخواهد آورد، پس مشغول به جا آوردن آن­ها شدم. سوم: چون فهمیدم مرگ مرا خبر نمی­کند و ناگهانی می­آید، پس عمر خود را (برای اعمال خیر) غنیمت شمردم. چهارم: چون دانستم که به قدر چشم برهم زدنی از نظر خدا پنهان نیستم. پس مراقب احوال خود شدم که دائماً در حضور جناب حق باشم.»

 

تحصیل سعادت

همان­طور که انسان در کسب و کار به تجارت می­پردازد و به سود و زیان توجّه نموده و از حسابرسی و محافظت اموال لحظه­ای غفلت نمی­کند، عقل حکم می­کند که انسان در مسایل معنوی و روحی هم در نفع و محافظت آن اعمالی را انجام دهد که یکی از آن­ها مراقبه است.

مراقبه عبارت از این است که انسان در تمام شبانه­روز متوجّه نفس خود باشد و در هر کاری که می­خواهد انجام دهد، مراقب احوال آن باشد. چه اگر نفس را به خود واگذارد، آن سفارش­های گذشته (مشارطه) را فراموش   می­کند و عهد و پیمان را می­شکند، پس نباید در هیچ حالی از آن غافل شد.

و حالات آن (نفس) از سه قسم بیرون نیست: یا مشغول طاعت است. یا مشغول معصیت و یا به امر مباحی چون خوردن و نوشیدن و امثال این­ها پرداخته است. در حال طاعت باید مراقب آن باشد که نیّتش فاسد نشده و میل به ریا و اغراض دیگر نکند و حضور قلب داشته باشد و ادب پروردگار را نگاه داشته و آن طاعت را ناقص نسازد. در حال معصیت نیز باید متوجّه آن باشد که مرتکب آن نگردد و اگر از او گناهی سر زد، خود را به توبه و انابه بدارد و کفّارة آن را به جا آورد. در حال اشتغال به امر مباح نیز متوجّه باشد که آداب شرعیة آن را به جا آورد، مثل این که وقتی چیزی را می­خورد،   دست­هایش را بشوید و بسم الله بگوید و هم­چنین سایر آدابی که از برای اکل رسیده است. اگر می­نشیند، مراقب آن باشد که رو به قبله باشد. اگر می­خوابد با وضو و رو به قبله و بر دست راست بخوابد. هم­چنین در سخن گفتن و راه رفتن و سایر حرکات و سکنات خود متوجّه باشد که از استقامت بیرون نرود. اگر بلا و معصیتی حادث شود، متوجّه باشد که صبر کند و جزع و فزع ننماید.

اگر نعمتی به او رسید، شکر آن نعمت به جا آورد. از غضب و کج خلقی و سخنانِ ناشایست دوری نماید. بسیار متوجّه نفس باشد که دل در میدان هوی' و هوس نتازد و به فکرهای بیهوده و آرزوهای خیالی مشغول نگشته و آن­ها را به دل راه ندهد. بلکه فکر را درچیزی که به کار دنیای ممدوح یا آخرت باشد و ثمره­ای بر آن مترتّب شود، مشغول بدارد. باید متوجّه و مراقب باشد که به جز یاد خدا و تفکّر در عجایب و صنایع او در افکارش داخل نشود، چنان­که گفته­اند:

          پاسبان حرم دل شده­ام شب همه شب     تا در این پرده جز اندیشة او نگذارم

به هر شغلی که پردازد، دل را در فکر حکمت­های خدا و عجایب قدرت و علم و صنعت او و در ادوات و آلات آن مشغول نماید. مثلاً در حالت خوردن به نظر بصیرت و عبرت بنگرد که چگونه خدا قوام بدن را در آن قرار داده و اسباب آن را مهیّا نموده و انواع مأکولات را آفریده و یا با نظم خاص، هاضمه به کار می­افتد؛ و غیر این­ها از عجایب حکمت و غرایب صنعت.

از جمله اموری که در آن مراقبه لازم است این­که در هر حالی از احوال، از حرکات و سکون، ملتفت به جانب خدا باشد و او را مراقب خود داند و بداند که خدای تعالی بر ضمیر همه کس اگاه و به جمیع اعمال و افعالشان بینا است و اسرار دل بیشتر از آنچه ظاهر بدن بر مردمان پیدا و واضح است، بر او مکشوف و ظاهر است. خدای تعالی می­فرماید:« ألم یعلم بأنّ الله یری' : آیا انسان دانا نیست به این که خدا همه چیز را می­بیند.»

در حدیث قدسی وارد است که خداوند فرمود:« در بهشت عدن ساکن می­کنم کسانی را که چون قصد معصیتی کردند، عظمت مرا یاد آورند و متوجّه من باشند و ترک معصیت کنند،‌ و کسانی که قدم­های ایشان از خوف من خم شود.»

منقول است که چون زلیخا یوسف (ع) را به خلوت طلبید، بُتی در آن­جا بود، برخاست و پرده بر آن افکند. یوسف (ع) فرمود:« زلیخا! تو را چه رسیده است که از حضور جمادی حیا می­کنی و من از پادشاه جبّاری حیا نکنم»؟! از برای مراقبة حق سبحانه و تعالی مراتب بسیار است. اوّلین درجة آن این است که در همه حال او را مطّلع بداند و از ترس او از معاصی احتراز نماید. بنده به جایی می­رسد که نور عظمت و جلال الهی چنان بر دل او تابیده شود که در همة اوقات او را از یاد نبرد. بلکه از وجود خود غافل شده و پیوسته مستغرق ملاحظة جلال  و عظمت او باشد.

 

جذب و دفع

نفس همانند مهمان­خانه­ای است که بر او مهمان وارد می­شود. اگر توانست از مهمان­ها با اخلاص، یقین، صدق، وفای به عهد و امثال این­ها پذیرایی کند و شرایط مهمان داری را انجام دهد، جنبۀ جذب داشته و مراقبه را در حدّ بالا و تامّ انجام داده است. و اگر نتواند مهمان داری کند، خیالات سوء و نسیان و خطا وارد می­شوند و چون مراقبه نداشته، پس نمی­تواند مزاحم­ها را دفع کند. چه آن­که دفع به حراست، پاسداری و کشیک بستگی داشته که در این­جا نیست.

با عدمِ مراقبه نامحرمان وارد می­شوند و حریم کبریایی و عرش رحمانی دل را اشغال کرده و سالک را محجوب و از وصول به قرب دور می­کنند. امّا با مراقبت وارداتِ رحمانی، انوار قدّوسی و تجلیّات ربّانی وارد شده و جای می­گیرند و با اتّصال و انس پرده­های حجاب کنار رفته، چشم بصیرت بازگشته و خاطر روشن می­شود.

در جذب و دفع، مطلب مهم این است که قصد شخص از ریاضت یا مجاهدت و طاعت چیست؟ اگر ریاست، کرامات و مرید پروری است جوابش این است:

                   چگونه سر ز خجلت برآورم برِ دوست                   که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم

اگر منظور و مقصود،‌ خدا باشد و بس، جوابش این است:

                   تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن                 که خواجه خود روش بنده پروری داند

درختان و گیاهان را هر ساله در زمانی معیّن برای جلوگیری از آفت و خرابی و فساد سمپاشی  می­کنند. وقتی نفس انسانی به آداب شرعیه (با ملاحظة معانی­اش) مقیّد شد، از آفات، خواطر سوء و وساوس شیطانی در امان مانده و دفع این­ها به جذب تقیّد به شریعت و طریقت است.

چنان­که گفته­اند وضو نور است، نماز نور است، قرآن نور است و اگر نورانیت این­ها جان سالک را فراگیرد، مانع از آمدن تاریکی­ و ظلمت می­شود. طلب و استمداد از حق او را توفیق می­دهد تا از تاریکی به نور درآید. « الله ولیّ الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور....».

پس ورود به نور و یا خروج از ظلمت، خارج از قلب نیست. انسان یا در تفکّر است یا تذکّر یا بر دروازة قلب نشسته و یا دربانی بر دروازة قلب گذاشته است. یا از حق، خائف است و یا بی­حیایی سراپردة جان او را فرا گرفته است. این مسایل از حریم وجود انسان خارج نیستند. پس با کوشش و همّت، قوّة جاذبه و دافعه که همان جذب نور و دفع ظلمت است را با مراقبه انجام دهد تا به بساط ملکوتیان راه پیدا کند.

 

نظر اول و دوم برای مراقبه

نظر اول برای شخص مراقب این است که در نیّت، همت و حرکت به سوی هر کاری که می­خواهد انجام دهد، ببیند برای خداست یا برای هوای نفس. اگر برای دنیا بود، از آن اجتناب کند و اگر برای آخرت بود، آن را انتخاب کند. پس فکر اولی'، نیّت قلبی برای انجام عمل است که باید ببیند قصدش چیست؟

«علی الله قصد السبیل. و بر خداست که راه راست را نشان دهد.»

و اگر جنبة بالا هوای نفس شیطانی داشت، اجتناب و پرهیز کند.

نظر دوم مربوط به هنگام شروع عمل است. پس بسنجد که از ابتدا تا انتهای عمل با کامل بودن نیّت و تکمیل صورت عمل و باطن فعل، ملازمت مراقبه و تقوا را در جمیع حرکات و سکنات داشته باشد. اگر جنبة حقّی را مرعی داشت، قدرت بر ادامة نیّت و حسن فعل و مراعات ادب را پیدا خواهد کرد. پس در طاعت جنبة اخلاص و دفع آفات را مدّ نظر داشته و در صورت تخطّی، جنبة توبه و ندامت را متّصل به آن فعل کند. در ادامۀ فعل نیز به مشکلات و بلاها می­رسد که مراقبة آن صبر بر آن است و در صورت توفیقِ عمل، شکر نعمت را انجام دهد.

در افعال (انفرادی یا مباشرتی) مسارعت به خیر و عبادت و اصلاح برای صعود را فراهم آورد، لکن به شرط مراعات حدود آن، که مراقبه پایة آن باشد. از ساعات و لحظات استفادة کامل کند نه در آن ساعتی که گذشت و نه آن ساعتی که نیامده بلکه ساعتی که در آن حاضر است، باید مراقب نفس باشد. اگر ساعت حاضر را در مراقبه بود، در ساعت بعد نادم نشود و به حسرت نیفتد که کاری نکرده است. حال به فرض اگر ساعت نقد از دستش رفت، در ساعت آتی آن را قضا، تکمیل و شستشو کند تا اعمال مکروهه، مباحه، صغیره و کبیره محو شوند.

از مراقبه است که همیشه، هر روز و هر ساعت را آخر عمر خود بداند که اگر مرگ او را فرا گرفت، کراهت از لقاء نداشته باشد.

و اگر اوقاتش را به تقسیم گذاشت، ساعتی با حق مناجات کند، ساعتی محاسبة نفس نماید،‌ ساعتی در تفکّر مصنوعات حق باشد و ساعتی در تحصیل ضروریات معاش از اکل و شرب و نوم باشد.

وقتی محب، صنعت و خلقت حبیب را می­بیند، قلبش منوّر شود. چه آن­که حبیب هر چه از محبوب بیند، خوشش آید. و لذا گاهی خواص و اسرار اشیاء بر او بارز می­شود. « اللهم أرنا الاشیاء کما هی ». امّا اگر ساعات عمل به بطالت رفت، به تذکّر و تفکّر راه پیدا نکند. ذکر و ورد شخص دنیا گردد. چیزهایی به مذاقش خوب جلوه کند که نباید و خلاصه از ترک مراقبه در ساعاتِ عمل به مدح اهل دنیا و میل به شهوات برآید. پس نمی­تواند که از هر چیزی محاسبه بکشد.

 

حقیقت مراقبه  

حقیقت مراقبه این است که سالک ملاحظة رقیب (خدا) را داشته باشد و همّت و توجّه قلبی­اش (با معرفتی که تدریجاً برایش حاصل گشته ) به او باشد. البته کم­کم جوارح هم متابعت قلب کنند.

اگر سالک، علم پیدا کند که خدا مطّلع بر ضمایر، اسرار و بواطن است و هیچ چیز بر او پوشیده نیست. (البته نه علم نظری، چنان که خیلی­ها می­دانند و تأثیری در سیرة آنان ندارد، بلکه علمی که به عین الیقین برسد و اگر این علم پیدا شد) قلبش مستغرق و خاشع در او گشته و متوجّه بزرگی او می­شود و البته غلبه و استغراق، محو و فنا می­آورد. رفیق و دوست اینان نیز کسانی هستند که رؤیتشان موجب تذکّر است. اینان قبل از عمل، مستقیم گام برمی­دارند و تخطّی و تعلّل و تأسف ندارند. آنان که این صفات دامن­گیرشان نشده، همیشه قبل و بعد از انجام عمل در یک درجه گام برنمی­دارند و نوع کارشان به خاطر کمّ و کیف زندگی فرق می­کند.

اینان که به حقیقت مستغرق­اند، با آگاهی و بینش گام برمی­دارند، دروازة حقایق به رویشان باز است و قلوبشان به خاطر تجلّی حضرت ربّ العالمین از انجاس و ظلمات، پاک و روشن است.

 

 

آفات و مکاید

در سلوک الی الله مراقبه از اهمّ مسائل است که آفات و حوادثی او را در معرض خطر نابودی قرار می­دهد، همانند جهل به احکامِ حرام و واجب، عمل به گمان و ارتکاب به شبهات، سستی، تنبلی و بی­حالی، اقبال و اشتها به اغذیه و اطعمة لذیذه،‌ رفتن به مجالس قالیه و محافل غافله و نظیر   این­ها که از مکاید شیطان است، آفات اعمال می­باشد. چون شواغل قلوبیّه افزون گردد و هِمَم عالیه با فِتّن نفس از بین رود، حرمت مراقبه شکسته و دروازه از بازرس و نگهبان خالی شود و دنیا و حبّ آن جای حق را گرفته و آن­را تبدیل به ظلمتکده می­کند.

نظر ما بر این است که تمام آفت و مکاید از درون نفس پیدا می­شود و گاهی هم از رسوبات گذشته سربرمی­دارد تا به خواستة خود برسد. تا جنبة توسّل و تضرّع به حق نباشد و کمر همّت در تهذیب بسته نشود، راه قطّاع الطّریق قلب بسته نگردد و به صرف موعظه، کتاب خواندن و به ظواهر عمل کردن، کار درست نمی­شود. اساس و ریشه از درون و قلب است و با گفتگو و حرف، نفس احیا نگردد.

آنان که در معرض آفات هستند و مراقبة کافی و لازم ندارند، در اضطراب هستند و این طرف و آن طرف می­زنند و از اکابر و مشایخ طریق سؤال می­کنند:« آیا ما می­رسیم؟» « عاقبت ما چه       می­شود؟» ولی نمی­پرسند که ربط، اتّصالِ اوصاف، دائم الحضور بودن و اخلاص، آیا در ما هست یا نه!!

گاهی آفت به قدری ظریف و صغیر و دو جنبه است که سالک خیال می­کند این چیزی نیست. چنان­که بسیار شنیده شده که بعضی­ها داعیة خفی دارند، ولی چون وقتش نرسیده حرف­های دو پهلو می­زنند و در مذمّت بعضی صاحبان ارشاد سخن می­گویند و مُدام مدح اساتید و شرح حال عرفا می­کنند.

ای عزیز! خبر مانند معاینه نیست. حرف زدن و نقل اخبار دیگران آسان است، لکن شهود و به حقایق رسیدن کاری بس مشکل است و هر آن کس که آفات او را غلبه کرده، از معاینه و مشاهدات     بی­خبر باشد.

 

از صعود به نزول

خداوند متعال انسان را خلق کرد، راه مستقیم و طریق سعادت را به او آموخت تا سعادتمند شود و راه اعوجاج و کجی را پیش نگیرد و گول دام و دانة دنیا را که ظاهری فریبنده دارد، نخورد. لکن جوشش بعضی غرایز، تمایل به ظواهر و وسوسة « نقد بهتر است از نسیه » سبب می­شود که کلید سعادت به دست هوای نفس قرار گیرد و انسان به جایی که برگشت از آن مشکل است، ببرد.

گویند پادشاهی بازی داشت که همیشه در ناز و نعمت بود و یک روز هوس کرد از دستگاه شاه فرار کند و برود. همین کار را هم کرد و گرفتار بیوه زن فرتوتی شد. او پایش را در بند کرده، بال­هایش را کوتاه نمود و ناخن­هایش را هم برید. سپس وی را در جای تنگ و تاریکی قرار داد و از غذای نامناسب نصیبش کرد. باز، دائم ناله می­کرد و با خود می­گفت:« چرا چنین کردم که به این روز گرفتار شوم؟ خیال می­کردم جای بهتر از خانة پادشاه است. خدایا از بهشت فرار کردم و به جهنم افتادم و...»

آری! مرغ باغ ملکوت در این­جا که دار مَمَرّ است نه مَقرّ، منزل می­کند، بعد می­رود به دانه­ای فریفته و به دامی گرفتار می­شود. توجّه نداشتن به نعمت­ها و مراقب دروازة دل نبودن این چنین انسان را گرفتار می­کند.

دو چیز در ماست؛ روح و تن. تا وقتی توجّه به روح و عالم علوی باشد مراقبات مثمر ثمر خواهد بود و سالک در قوس صعود پرواز می­کند. زمانی هم که توجّه به تن و مشتهیات جسمانی باشد، مراقبات اثری ندارد. چه آن­که وقتی تن فربه و قوی شد، از پرواز روح می­کاهد و نمی­گذارد ترقّی کند.

عرفا گویند:« مُشک را اهل ظاهر به تن زنند، که باید به دل زنند. ذکر خدای را به زبان جاری کنند، که باید به دل گویند و کار برای مُلک کنند، در حالی که باید برای ملکوت کنند»:

این اشتباهات و غفلت­های اهل دنیا سبب شده که مانند آن باز پادشاه، در حبس و رنج و مشقّت و سختی بیفتند. آری! نباید کار بیگانگی کرد و نباید به ظواهر دل بست که عاقبتی جز بوی گند و رنگ زشت به بار نخواهد آورد.

                   در زمین مردمان خانه مکن              کار خود کن کار بیگانه مکن

                   کیست بیگانه تن خاکی تو             کز برای اوست غمناکی تو

                   تا تو تن را چرب و شیرین می­دهی   جوهر خود را نبینی فربهی

                   گر میان مُشک، تن را جا شود                  روز مردن گَندِ آن پیدا شود

                   مشک را بر تن مزن! بر دل بمال!      مشک چه بود نام پاک ذوالجلال

                   آن منافق، مشک بر تن می­نهد       روح را در قعر گُلخن می­نهد

                   بر زبان نامِ حق و در جانِ او             گندها از فکر بی­ایمان او  

 

از ناظری کوچک به ناظری بزرگ

درون انسان کشش­ها و غرایزی وجود دارد. قوّة نفسانی به مشتهیات و قوّة عقلانی به کارهای حساب شده دعوت می­کند. برای همین است که درون انسان نزاع وجود دارد و اگر مراقبت نباشد، نفس طغیان کرده و چموشی می­نماید.

          نفس فرعونی­ست، هان! سیرش مکن                 تا نیارد یاد، زان کفر کهن

باید با علم و عمل جلوی خواستة نفس را گرفت و این کار وقتی ایجاد می­گردد که شخصی، متّقی حقیقی شده باشد. حضرت امیرالمؤمنین(ع) در خطبة متّقین می­فرماید:« اگر نفس او خیری را ناخوش داشته و بر او سرکشی کند،‌ خواهش نفس را برآورده نمی­کند».

بقاء، اهمیّت دادن به کار عقلاست و فساد، دنبال خواهش­ها رفتن است. اگر شخص آبرو دارد و می­خواهد در کارهای بدش کسی وی را نبیند، این امری است بازدارنده از بعضی شهوات و به عنوان نگهبان کمکِ راه. شما حتّی در موعظة به فرزند، برادر و یا خواهر می­گویید: « نکند دست به این اعمال بزنید که اگر کسی شما را ببیند، آبروریزی می­شود و از دید جامعه اُفت دارد»! ما به دعوت عقل جواب ندادیم وگرنه چه طور با پیروی از خواهش نفس از دیدن ناظری کوچک (مردم، همسایه، دوست، پدر، شریک و...) مراعات می­کنیم که خجالت زده نشویم، امّا از ناظری بزرگ به خالقی عظیم که همه چیز در نظرگاه اوست و به همه چیز داناست و بصیرت دارد « والله بصیرٌ بما یعملون»،‌خجالت نمی­کشیم و مراعات نمی­کنیم و به نوای نفس، گوش می­دهیم.

همة نیّات و اعمال ما باید آن­چنان معتقدانه جلو برود که در منظر بزرگی هست و نکند با چموشی نفس و هتک حرمت حریم کبریایی،‌ مورد ملامت قرار گرفته و خجالت زده شویم.

به هر تقدیر این لقمه به دست ماست. باید دقیق نگاه کنیم که از کجا آمده و چه­طور می­خواهیم آن را بخوریم. امیرالمؤمنین (ع) در نامة چهل و پنجم، والی بصره که همان عثمان بن حنیف بود را به دلیل شرکت در ضیافت و نشستن سر سفرة رنگین مورد انتقاد قرار داده و می­فرماید:« نگاه کن و ببین که دندان بر چه لقمه­ای می­گذاری»! آری! امام او را به مراقبه در ضیافت­ها رهنمود می­کند تا خود را بیابد و گولِ نفسِ سرکش را نخورد.

تا چند بر این کنگره چون خشت توان بود    یک روز نگه کن که بر این کنگره خشتیم

پیری و جوانی چو شب و روز برآمد             ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

 

ملکات و دعوت­ها‌

ملکات انسان هرچه باشد (از حسنه و سیئه) همانند چشمه­ای درون کوه است که از آن با آب لذیذ و باصفا و گوارا می­جوشد، یا آب تلخ و شور و کِدِر بیرون می­آید.

مراقبه، ملکات حسنه را مستقیم و ثابت نگه می­دارد و مواظب است تا دشمنان، حریم او را از بین نبرند و ملکات از ورود سیئات و رذایل دیگر جلوگیری نموده و با آن­ها مبارزه می­کند تا این صفت رذیله سخت­تر و قوی­تر نشده و روز به روز ضعیف­تر شود، تا کم کم از بین برود.

گویند روزی مجنون سوار شتری شد تا به دیار لیلی برود. از قضا شتر فرزندی داشت. مجنون میل به جلو (دیار لیلی) و شتر میل به عقب (فرزندش) داشت و این موضوع برای مجنون مشکلی ایجاد کرده بود و هرگاه مجنون غافل می­شد، شتر به قهقرا برمی­گشت. مجنون دید با این وضع نمی­تواند به عشق خود که ملکة جانش شده بود، برسد. لذا خود را از بالای شتر انداخت و گفت:« اکنون راحت شدم.» و پیاده به راه خود ادامه داد و گفت:« مرکبی که علاقه به چیزی دیگر دارد و ملکه­اش چیز دیگری است به چه درد من می­خورد. ملکة جان من لیلی است.»

                   سرنگون خود را ز اشتر درفکند        گفت سوزیدم ز غم، تا چند چند

                   تنگ شد روی بیابان فراخ               خویشتن افکند اندر سنگلاخ

حال ای سالک! اگر عاشقِ لقای حقّی، باید مرکب تن و ملکات نفسانی را رها کنی و مجنون وار به طرف حق بروی. اگر با مراقبه از دست انداز علاقه­ها و صفات نفسانی نجات پیدا کردی که زهی سعادت، والّا به قهقرا و ارتداد باز می­­گردی.

امام حسین (ع) در تمام عمر خدا را می­خواند. در آخرین دقایق عمر شریفش نیز در قتلگاه، با آن همه مصیبت­ها و اندوه­ها و حزن­ها، باز نظر به ناظر (خدا) داشت و عرض کرد:« رضاً بقضائک، تسلیماً لأمرک. لا معبودَ سواک. یا غیاث المستغیثین: خدایا راضی به تقدیرت هستم.»

انبیاء آمدند تا مردم را با تعلیم و تزکیه به صراط مستقیم هدایت کنند و اشقیا آمدند تا مردم را با زور و زر و فریب و نمایش به راه ابلیسی بکشانند. دعوت انبیاء مراقبه لازم دارد. دعوت دستة دوم مراقبه لازم ندارد. چه آن­که صعود لوازم می­خواهد و زحمت دارد ولیکن نزول چیزی نمی­خواهد و آتش همراه دارد. البته نداها و فریادها فراوان است. لکن خلاصة همه در همین دو نوع است. سلطة شیطان بر کسانی است که تحت ولایت او قرار گیرند « انّما سلطانه علی الذین یتولونه ».

با تحت فرمان و ولایت شیطان قرار گرفتن و پذیرش ندای او مراقبه دیگر معنا ندارد. تسلیم ناپاکان شدن، خط بطلان بر ایمان زدن است. و وقتی که ایمان نبود، مراقبه کارساز نیست و حاکمیت و استقلال شخص به هم    می­خورد. امّا آنان که ندای ایمان را به جان پذیرفتند و به مضمون « أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی الامر منکم»، منطق پیروی و متابعت را اجرا نمودند و مواظبت بر نیّات و اعمال را مراعات کردند، سعادتمند شدند.

منشأ مراقبات همة رفتارها و اعمال، از قبل و حال و بعد،‌ در هر زمان و هر مکان،‌ ایمان است. نباید با فربه کردن تن و غمناکی برای دنیا، گوش جوهر جان کر شود و پیام الهی را رد کند.

 

استاد مراقبه

حضرت امیرالمؤمنین (ع) فرمود: « هرکس خود را رهبر مردم قرار داد، باید بیش از تعلیم دیگران به تعلیم خود بپردازد و قبل از آن که با زبان این کار را کند، سیرت و باطن خویش را مؤدّب کند.»

کیست مولا؟ آن­که آزادت کند          بند رقیّت ز پایت بر کند

از اهمّ مسائل مراقبه، تعلیم است. استاد و معلّمی که می­خواهد سالک را مراقبات بیاموزد، تا چه اندازه راه رفته و آن­را به کار برده و رسیده است.

اگر استادی زنجیر بندگی دنیا به پایش چسبیده و از علقه­های درونی (به غیر حق) نجات پیدا نکرده و آزاد نشده باشد، چه­طور می­تواند سالک مبتدی را به مراقبه وادار کند و بگوید موانعش چیست و دام­های ابلیسی برایش کدام است و در ظهور خواطر و وساوس نفسانی چه­طور مبارزه کند؟

خداوند رحمان در قرآن می­فرماید: « أتأمرون الناس بالبرّ و تنسون انفسکم: ای مردم! چه طور مردم را به نیکی و خوبی امر می­کنید و نفس خویش را فراموش می­کنید».

حضرت علی (ع) در نهج البلاغه قسم می­خورد و می­فرماید: « ای مردم! به خدا قسم بر هیچ طاعتی شما را   نمی­خوانم، مگر آن­که خودم قبلاً به آن عمل کرده­ام و هیچ معصیتی را نهی    نمی­کنم مگر آن­که قبل از آن خود از آن پرهیز کرده­ام.»

حالا دنیا عوض شده است. ناصحِ طریق، خود طمّاع است و نهی از طمع را دستور می­دهد! دستور زهد و تقوا می­دهد در حالی­که اندرون خانة دلش از بی­تقوایی پُر شده است. خود اسیر نفس گشته امّا برای جذب مریدان و مقلّدان مجبور است ظواهر را طوری حفظ کند تا نان و حلوا را از دست ندهد! امام علی (ع) در وصف متّقین می­فرماید:« آنان دل خود را زنده کرده و نفس خود را کشته­اند.»

                   دست را بر اژدها آن کس زند          که عصا را دستش اژدرها کند

در وصف آن کس که هنوز نفسش رام نشده بلکه خود رام نفس است باید گفت:

                   در تو نمرودی است، آتش در مَرو               رفت خواهی، اوّل ابراهیم شو

آن کس می­تواند انقلاب کند، دستگیری نماید و طریق را بیاموزد که ابراهیم صفت و با یَد و بیضای موسایی باشد، نه هر که آهی کشید، سر به پایین آورد، حرف نزد، در خلوت و جلوت هنر پیشگی روا داشت و وعدة آینده داد، استاد است!!

                   از محقّق تا مقلّد فرق­هاست           کاین چو داود است و آن دیگر صداست

استاد باید همانند طبیب باشد؛ اوّلاً مرض را بشناسد و ثانیاً نسخه­ای قابل و لایق به مریض بدهد. استادانِ جان و نفس که نمی­شود تقلیدی و با قواعد و مطالبی چند، نسخة امراض روحانی سالکان را بدهند.

                   آن گدا گوید خدا از بهر نان              متّقی گوید خدا از عین جان

یعنی با تقلید خدا خدا گفتن، همانند گدایان که خدا خدا می­گویند، برای دنیا و نان است. زبان شیوا و استدلال زبانی به درد دیگران نمی­خورد، چون از جان برنمی­خیزد.

                   آن مقلّد، صد دلیل و صد بیان          در زبان دارد، ندارد هیچ جان

البتّه در هر زمانه استاد عام وجود دارد،‌ لکن بحث ما در جنبة عملی است نه نظری. لذا منظور ما استاد خاصّ است که در هر دوره و زمانه بوده­اند و الان هم هستند، ‌لکن کم و نادرند. طالبان زیادند، امّا طالب صادق که دستور استاد را عمل کند، کم است. چرا که مجاهدات و ریاضات،‌ سنگین و مشکل هستند و این کار هر کس نیست. به هر حال در مراقبات و مجاهدات بدون استاد نمی­توان راه رفت.

                   هر که گیرد پیشه­ای بی­اوستا        ریشخندی شد به شهر و روستا

                   هر که در ره بی­قلاوزی رود             هر دو روزه راه صدساله شود

                   کار بی استاد خواهی ساختن        جاهلانه جان بخواهی باختن

در سدة اخیر ظهور آخوند ملا حسینقلی همدانی (م. 1311) بود که رشتة معرفه النفس و مراقبه را بیش از پیش به تلامیذ خود همانند شیخ محمّد بهاری، سیّد احمد کربلایی و میرزا جواد آقا ملکی سفارش می­کرد و آنان را به این رشته متّصل می­نمود. تا جایی که هر کدام از ایشان خورشید تابانی شدند و هنوز اثر آن فروغ ادامه دارد و خوانندگان از کتب تذکره المتقین بهاری، المراقبات و لقاءالله ملکی می­توانند نکتة مذکور را دریابند.

یکی از شاگردان مرحوم سیدعلی­آقا قاضی فرمود:« کسی را نزد حضرت استاد آوردند تا ایشان از او دستگیری کند. واسطه، خیلی از آن شخص تعریف کرد. حضرت استاد فرمودند: « ایشان ابتدائاً نماز اوّل وقت را بخوانند». بعد معلوم شد که آن شخص دچار وسواس بوده و نمازها را در آخر وقت می­خوانده است.»

آری! استادِ حاذق،‌ راه رفته،‌ استاد دیده و از هوی' و هوس رهایی یافته می­تواند انواع مراقبات را به طالبان القا کند و آنان را به نردبان صعود بکشاند.

 

مردِ ره

گویند که شخصی نزد شیخ ابولحسن خرقانی (م. 425) آمد و گفت:« خواهم که خرقه پوشم.» شیخ فرمود:« ما را مسأله­ای است. اگر جواب دهی شایستة خرقه باشی. آیا اگر مرد، چادر زنی در سر گیرد، زن شود؟» گفت: نه! فرمود:« اگر زنی جامة مردی پوشد، هرگز مرد شود؟» گفت: نه! فرمود:« تو نیز اگر در این ره مرد نشوی بدین مرقّع پوشیدن مرد نگردی».

          خوش بود گر محک تجربه آید به میان                   تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

سلوک و جهاد اکبر آسان نیست و با تن پروری سازگاری ندارد. عدّه­ای به خیال آن­که توانایی سلوک را دارند، این در و آن در می­زنند و خداجویی می­کنند و خود را مشتری حقایق و معانی و معاینات می­دانند.

                   علم تقلیدی بوَد بهر فروخت           چون بیابد مشتری، خوش بر فروخت

                   مشتری علمِ تحقیقی حق است     دائماً بازار او با رونق است

طلب طالب اگر به تقلید باشد که باطل است و در امتحان سیه­روی حاصل شود و اگر واقعی باشد مصداق کریمة «آنان که در راه ما مجاهدت می­کنند، ما راه­های خویش را به آنان نشان داده و هدایت کنیم»، است.

اگر مرد، مرد ره بود ( چنان­که نقل کردیم ) لباس معنا و حقایق برازندة اوست. اگر مرد ره نبود، ملبّس به لباس اهل معنا شدن، در معرض سیه­رویی قرار گرفتن است. حضرت امیرالمؤمنین (ع) فرمود:« مردم برای نجات خود یا عالم ربّانی هستند یا متعلّم و دانش­آموز و یا همانند پشه­ها در فضا پراکنده­اند». پس آن که همانند پشه در فضا معلّق بود، مردانگی ندارد. آن­که متعلّم است ولی بر سبیل نجات نیست،‌ طوطی­وار اقوال و الفاظ و اصطلاحات را یاد می­گیرد. و آن­که عالم است به علم نظری، عالم است امّا ربّانی نیست. در نتیجه مرد ره، یا عالم ربّانی است یا متعلّم سبیل نجات.

مرد ره با به کار بستن ریاضت و مراقبة شدید، آهن و زره را در دستش موم می­کند و آن که این چنین نیست، موم در دستش آهن شود.

                   آهن از داود مومی می­شود            موم در دستت چو آهن می­بُوَد

 

تفحّص در پوستین خلق

سعدی گوید:«یاد دارم که در ایّام طفولیّت متعبّد بودمی و شب­خیز و مولع (حریص) زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر نشسته و همة شب دیده بر هم نبسته و مصحف (قرآن) عزیز بر کنار گرفته و طایفه­ای گرد ما خفته.

پدر را گفتم: از اینان یکی سر برنمی­دارد که دوگانه­ای (نماز دو رکعتی) بگذارد،‌ چنان خواب غفلت برده­اند که گویی نخفته­اند، که مرده­اند. گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتی بِه از آن که در پوستین خلق افتی.»

آری! توجّه به هر چیزی اشتغال فکری و ذهنی به آن چیز را به بار می­آورد. چون سالک به فکر خویش باشد، از خلق فارغ است و چون به یاد حق باشد، از یاد شیطان فارغ است. امّا وقتی حسّ تفحّص، تجسّس و اخبارجویی زیاد شود، اشتغال فکری به شنیدنی­­ها و اخبار زیاد می­شود و در نتیجه فکر فارغ نخواهد بود. این نوع توجّه اگر چه به زبان نیاید و صاحب آن ساکت باشد، امّا فکر و قلبش حالت استماع دارد و دوست دارد دیگران بگویند و یا به یک سؤال کوچک، اخبار زیادی از خلق را به دست آورد. چنانچه کراراً این نوع افراد دیده شده­اند. گرچه عیب جویی،‌ اشکال، سوء ظن و اعتراض از طریق زبان جاری می­شود، لکن تحریک و تفحّص از قلب صادر   می­شود. چه شده است که طالب حق (که گوید حالت مراقبه دارم) در پوستین خلق وارد می­شود؟!

اصلاً مراقبه با داخل شدن به اخبار خلق سازگاری ندارد. چه آن­که سالک می­خواهد در حضور بوده و شاهد مشهود (حق) باشد و این با رفت و آمد در میان خلق و اطلاع از جزئیات آن­ها منافات دارد. چه طور شده که از افلاک، کرّات، حیوانات، کوه­ها و اشجار تفحّصی ( از نظر سیر آفاقی) انجام نمی­گیرد،‌ لکن در زندگی خلق و علّت ترقّی مادی و یا تنزّل و ... آنان تفحص می­شود. تازه اگر بفهمد که طرف دشمنش بوده که به خود می­بالد و می­نازد که ببین! خصم ما زمین خورد و همه­جا از خویش تعریف می­کند.

                   مرد سُفلی دشمن بالا بود                       مشتری هر مکان پیدا بود

به هر تقدیر شخص جاسوس،‌ نقش مرد سفلی' بود و هر چه بیند و شنود‌، مشتری اوّل بود.

                   ای که جان را بهر تن می­سوختی!              سوختی جان را و تن افروختی

پس چنین انسانی از دایرة مراقبین خارج و از زمرة عارفان جداست. عارفان و مراقبان در جستجوی حقّ و حقیقت و حق جویان هستند و به سر و صداهای مشکوک و بی­معنای خلق کاری ندارند و هرگاه توجّه­شان به کار و افعال خلق رود، زود تائب شوند و در پی آن نیایند،‌ بلکه با دل و دیده دائماً نظر به خورشید جهان آرای حق دارند.

                   ز آتشِ دل و آبِ دیده نُقل ساز                   بوستان از ابر و خورشیدست باز

سیر عوالم

عوالم طبیعت و خیال و عقل برای همگان است، امّا واهمه (وهم و خیال) بیشتر در حیوانات حاکم است، اگر چه بعضی انسان­ها همانند بهائم با قوّة واهمه حرکت می­کنند.

فعلیّت هر کس اوّل به ماده، طبیعت و آشنایی او با عالم حس و شهادت است. وقتی ترقّی کند، به عالم مثال و خیال می­رسد که برزخ میان ماده و عقل است و مدرک جزئیات است.

وقتی در سیر به درجة عقل رسید، درک کلیّات کند و به مشهودات بالاتری از خیال رسد و با مجاهدات به بصیرت شهودی رسد. پس با عبور از ماده که زوال و تغییر دارد، به عالم مثال رسد که جنبة مدرکات و معلوماتش بیشتر است و پس از عبور از عالم مثال و خیال، عالم معقولات و مشهودات را درک کند و معرفت به نفس پیدا کند. انسان برای سیر عوالم غیر مادی نیاز به تهذیب دارد تا به آثار آن برسد و به عبارت دیگر برای درک روح و ملکوتِ همه چیز نیاز به عبور از عالم عقلی و رسیدن به عالم مجرّدات و حقایق است که در این مختصر نگنجد و به تفصیل شرح داده شود. ولکن از باب مثال می­توان گفت تا دانش آموزی از تحصیل دبستان نگذرد، به دبیرستان نرود و چون عبور از دبیرستان کرد،‌ به دانشگاه راه یابد و وقتی دانشگاه را گذراند، آن وقت به فوق تواند رسید.

و هر چه عبور مراقبی بیشتر شود، زلال­تر، جمع­تر و جمیل­تر می­شود. چه آن­که حجاب­ها کم کم از بین رفته و از کمیّت به کیفیّت رسیده و مورد توجّه و تکریم حق قرار می­گیرد.

مشکل عبور از عالم مثال همین دلبستگی­ها، کثافات و احجاب است که با مراقبة کامل این سعی به نتیجه خواهد رسید. تا سالک از هر یک از مراحل و منازل عبور نکند، مزة مرحلة بعدی را نمی­یابد.

مراقبه در سیر عوالم شهود و غیب یکی نیست، ولکن انسان وقتی در سلوک حقیقی قرار گرفت و به ریسمان حبل الیقین متمسّک شد، در بساط قرب درآید و اتّصال سبب می­گردد که ترقیّات هم بیشتر شود. امید است سرعت سیر از پلّه­­های نردبان سلوک و عروج با تمسّک به مراقبت انجام گیرد و خستگی و سستی در سالک راه داده نشود.

 

شیطان نفس

پیامبر(ص) فرمود:« هیچ کس نیست، مگر آن­که شیطانی دارد ». پرسیدند: یا رسول الله! شما هم دارید؟ فرمود: «آری! خداوند مرا بر او غالب کرد و او تسلیم من شد و مرا جز به خیر امر نمی­کند».

همه نفس دارند، امّا آن­که به بدی امر می­کند، نفس امّاره است.

حضرت یوسف (ع) فرمود:« انّ النفس لأماره بالسوء الا ما رحم ربّی: نفس انسان را به بدی فرمان می­دهد، مگر کسی را که خدا به او رحم کند.».

اگر نفس حضرت یوسف (ع) امّاره بود، پردة عفّت و عصمت دریده می­شد. مراقبه و حفظ و نگهبانی درونیِ او، وی را از تسلیم شدن در مقابل شیطانش نجات داد. قوّة واهمه و امّاره که از آن به شیطان تعبیر می­کنند در انبیاء و اولیاء (چون عصمت ذاتی دارند) راه ندارد، امّا در غیر آن­ها بدترین دشمن نفس است. چرا که راه­ها را نشان   می­دهد و فریبکار است. چون مطمئنه نشده، نقشه می­کشد و تسلیم نمی­شود و تا آخرین لحظات عمر از کار و هنرش دست بردار نیست.

مراقب بودن در تمام احوال و اعمال ضروری و واجب است. نفس چون آمر است و فرمان می­دهد، گاهی از راه طاعت وارد می­شود و ده­ها باب عبادت باز می­کند و مقابل انسان می­گذارد، امّا قصدش در آخر خرابکاری است و به خاطر تکیه بر طاعت، آخر کار همه را حبط می­کند. پس بدون مراقبه نمی­توان بر هیچ کار نفس اعتماد کرد، چون تمایل به اسفل دارد و در واقع انسان تا به اطمینان صددرصدی نرسد، رام و تسلیم اوامر اوست، مگر با مراقبه اعمال، عبادات، گفتار و کردار خود را حفظ کند که این هم توفیق الهی و لطف خاص می­خواهد. حق فرمود:«‌ شیطان را بر آنان که ایمان آوردند و بر خدا توکّل کرده­اند، تسلّط و برتری نیست». آری! آنان کسانی هستند که رنگ تعلّق ندارند و نمی­گیرند و همیشه در محاسبه و مراقبه به سر می­برند. 

                   غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود                زِ هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است

 

ظاهر و باطن  

هرچه خداوند از غرایز و جوارح داده است، همه به جا و ثواب است و نباید آن را از بین برد. بلکه رعایت اعتدال بهترین روش و سیره برای حفظ عطایای حق می­باشد. مثلاً شهوت در همه هست. مراقبة این غریزه این است که در طریق نامشروع صرف نشود، نه اینکه آن را اَخته کرد یا آن­قدر زیاده­روی کرد که به قوای دیگر مثل چشم و اعصاب و... صدمه رسد.

دارایی معنویِ هر کس حفظ و حراست جوارح و غرایز در جهت مشروع است. افراط و تفریط موجب آتش و ضدیّت درونی می­شود. اگر کسی ثروت و یا قدرتی دارد که قدرتِ اِعمال آن را در خیلی جاها دارد لکن در جهت مشروع مصرف می­کند، ممدوح و مورد نظر است.

عدّه­ای فقیرند ولی از درون غنی هستند. عدّه­ای درونشان دریای شهوت است و بیرونشان همانند زهّاد است. تشخیص این اشخاص و نمرة اینان به دست خداست که عالم به افعال همة بندگان است.

در مثنوی مولانا قصّة طاووسی که پَرهای خود را می­کَند، طعن آشکاری است بر این اندیشة خدا ناپسند و نیز تأکیدی است بر این که شرط جهاد، بودن دشمن است و شرط عفّت،‌ بودن شهوت.

                   پّر خود می­کند طاووسی به دشت      یک حکیمی رفته بود آنجا به گشت

                   گفت: طاووسا! چنین پرّ سنی           بی­دریغ از بیخ چون بر می­کنی؟

طاووس گفت: خویشتن داری­ام ضعیف است و دنیا و قضا غالب. آن­ها را می­کَنَم تا از رنگ و فریب جهان رها شوم. حکیم به او گفت:

                   بر مَکَن پَر را و دل برکَن از و                      زآن که شرط این جهاد آمد عدو

                   چون عدو نبوَد، جهاد آمد محال                  شهوتت نبوَد، نباشد امتثال

                   هین! مکن خود را خصیّ، رُهبان مشو         زآن­که عفّت هست شهوت را گرو

                   بی­هوی' نهی از هوی' ممکن نبود             غازی ای بر مردگان نتوان نمود

راه قطع دلبستگی دور کردن مصنوعی نعمات از خویشتن نیست، بلکه تعویض نیّت است و بر کندن دل. برای مراقبه،‌ این دو راه در جهت تحصیل و تعدیل ظاهر و باطن خوب است. یعنی یا باید از درون بر دست و پای خویشتن زنجیر نهاده باشد و یا دست کم خود را در معرض آفت قدرت قرار ندهد و در جایی ننشیند که تأثیر سخنش و بازتاب هر حرکتش بارها و بارها بزرگ شود و یک اشارة اندک و یک فرمان کوچک او به طوفانی عظیم مبدّل گردد و... اگر آسیبی هم رساند و آفتی آفریند،‌ حریم و حدودش بسیار کم باشد. چنین آدمی که حدّ خود را شناسد به تقوا بسی نزدیک است.

ظهور هر قوّه­­ای به نحو متعادل و متّصل به درون و هم­رنگ با باطن ممدوح است. اگر ظاهر با باطن هم­رنگ، هم­ نقش و یک طور نباشد، بوی نفاق دهد و کم­کم آثارش بیشتر و فسادش افزون شود و از مصونیت و امنیّت برخوردار نخواهد بود. چه آن­که تا درون تسلیم نشود، بیرون هم تسلیم نگردد. مراقبه می­خواهد درون و بیرون را به هم ربط دهد، نمی­خواهد هر کدام عنوانی خاص و روشی مخالف داشته باشد. ما در طهارت بدن را از نجاست، حدث، خبث، فضولات و چرک پاک می­کنیم و طبق شریعت همة آلودگی­ها را با آب، غسل،‌ وضو و خاک پاک می­نماییم. این طهارت ظاهری سهل است، امّا کار در طهارتِ باطن مشکل است.

چنان­که هزاران کس برای اعمال حج می­روند و در ظرف چند روز همة اعمال را از نظر ظاهر صحیحاً انجام   می­دهند، امّا حج باطنی که احتیاج به سلوک و تهذیب دارد را خیلی­ها نمی­توانند پیاده کنند.  

گفته­اند کفرِ دل در سه وقت است: در وقت مراقبه، مناظره و محاسبه. چون مراقبت کند و نظرش نه بر وجود حق افتد، بدان التفات کافر است. پس تا وقتی صفات ضمیمه در نفس باقی است و خواطر غیر رحمانی جاری، مراقبه فایده­ای نداشته و کفر باقی خواهد ماند و تا کفر و طاغوت ریشه دارد، کار سلوک مشکل است و انسان از خدای رب­العالمین، دور.

در بعضی از مذاهب وقتی اموات را دفن می­کنند، همراه مرده گلوبند، کاسه و بعضی اشیای قیمتی می­گذارند. بیچاره مرده که جانش از صفات رذیله در عذاب الیم و جسم خاکیش همراه طلا و جواهر است. بعضی­ها ظاهرشان همانند سلیمان و باطنشان همانند ابوسفیان است. به ظاهر همانند کفّار گورشان آراسته و باطن روحشان در قهر خدای عزّوجلّ می­باشد.

                   ظاهرت چون بوذر و سلمان بود                 باطنت همچو ابوسفیان بود

                   ظاهرت چون گور کافر پُر حُلل                    باطنت قهر خدای عزّو جل

 

منادی هست؛ گوش شنوا نیست

از اوّل خلقت تا به قیامت،‌ هزاران منادی ندا می­دهند که ای خلق! صراط مستقیم این است و راه شیطان آن. منادیان حق با کتاب و موعظه و درس و تعلیم، خلق را هشدار می­دهند که مبادا دنبال صفات رذیله بروید که عاقبتش جهنم است. امّا انگار این نداها برای مخلوقاتی دیگر است و گوش هوش نمی­دارند و باز دنبال صفات رذیله و ذمیمه هستند. چون حافظ و نگهبانی به جهت عدم ورود سیئات ندارند، طمع و حرص و حسد بر آن­ها غالب شده است. با گوش جان نمی­شنوند و باکی هم ندارند. در واقع کور و کرند. اگر مراقب احوال خود بودند و قابلیت داشتند،‌ چون فضیل بن عیاض، به اندک ندایی منقلب می­شدند.

مولوی داستانی نقل می­کند که برای تقریب ذهن و تفهیم موضوع خوب است. گوید:« شخص مفلسی بود که کار و کسبی نداشت و هر وقت گرسنه و محتاج می­شد،‌ با گزاف گویی یا با قرض و وعده دادن، پول می­گرفت و امورات می­گذراند. طلب کاران شکایت کردند و قاضی او را به زندان انداخت. او در زندان هم در سفره و طعام هر زندانی حاضر می­شد و لقمۀ آنان را می­گرفت و می­خورد اهل زندان شکایت کردند و قاضی چاره­ای ندید جز آن­که شتر داری را فرا خواند و گفت:« او را سوار شتر کن و در شهر بگردان و ده منادی ندا دهند که ای مردم! او مفلس است، قرض و نسیه به او ندهید».

                   ده منادی گر بلند آوازیان                          تُرک و کُرد و رومیان و تازیان

                   مفلس است این و ندارد هیچ چیز              قرض ندهد کس مر او را یک پشیز

خلاصه شب فرا رسید و مفلسیِ او را به همگان رساندند. شتر دار کُرد او را پیاده کرد و گفت:« از صبح سوار شتر من بودی. منزلم دور است و از تو جو نمی­خواهم، مقداری پول بده تا برای شترم کاه بخرم». مفلس گفت:

                   طبل افلاسم به چرخ سابعه                     رفت و تو نشنیده­ای بد واقعه

                   گوش تو پر بوده است از طمع خام              پس طمع کَر می­کند کور ای غلام

                   تا به شب گفتن و در صاحب شتر              بر نزد کو از طمع پُر بود پُر

ده منادی از صبح تا به شب ندا دادند که من مفلسم و به همین خاطر مدّتی در زندان بودم، باز   می­گویی به من پول بده. آری! صفت زشت طمع،‌ مانع از درک شنیدن ندای منادی­ها شده است.

گویند کراهت دارد در مسجد، قبرستان،‌ هنگام تشییع جنازه و در اعمال حج و... حرف دنیا زده شود. می­بینی اینان که به صفات رذیله نزدیکند و گرفتار دنیا، در زندگی خود هیچ مراقبه­ای ندارند و مدام حرف دنیا می­زنند.!

شخصی نزد بزرگی رفته و طلب دستگیری و هدایت کرده بود. بزرگ فرمود:« در چنین شغلی وارد نشو که مرگت در آن است و تو را می­کشند». از قضا بدان شغل رفت و او را کشتند.

راه خدا باز است. منادیان خدا از انبیاء و اولیاء و ملائکه و... زیادند، لکن کو گوش شنوا که درک کند و بپذیرد و به ندای آنان عمل کند؟! اگر گوش شنوا بود، مراقبة اعمال هم بود. چون نیست، اعمال هم بی­نگهبان انجام گیرد و عاقبت در زمره خاسرین از جهان برود.

 

فتح مبین

حق تعالی بر هر چیزی رقیب است. یعنی حفیظ و نگهدارندة زمین و آسمان، جواهر و اجسام علوی و سفلی و همة خلایق است. اگر جاذبه و حفاظت حق نباشد ( که خدا هر روز و هر لحظه در شأن و کاری است) هر آینه چیزی باقی نمی­ماند. خداوند بر همه چیز از ماده، نفوس و ارواح، موت و حیات، مرض و صحّت و فقر و غنا نظر دارد. همه را بر حدّی قرار داده و به اجل و وقت معیّنی سپرده و در دفتر کاتبین (از ملائکه) هم نوشته شده است. عبدی که خود را نشناخته، چه طور می­تواند مراقبة ربّش را داشته باشد؟ مگر آن­که به مقامات عارفان بالله برسد که فرمود:« چیزی را ندیدم مگر آن­که در آن خدا را دیدم». مراقبه محقّق نمی­شود، مگر آن­که سالک از حق غفلت نداشته باشد شئون رب را در نفس بداند و مراعات کند. حق همة آیات را هم در آفاق و هم در نفوس نشان می­دهد. فقط باید قابلی باشد که بگیرد و درک کند.

حال که درک کردن حدود اوامر و نواهی را انجام داد، دیگران را هم ترغیب کند. کم­کم شرایع ایمان در جان او رسوخ می­کند و محقّق می­شود و اسماء الهی ظهور پیدا خواهند کرد و در تمام احوالات حس می­کند که سرور و حزن، مرض یا صحّت و امثال این­ها از ظهور اسماء الله است که برایش هویدا گردیده و در واقع ما امانت­دار اوامر و نواهی حقّیم که در این امانت­ها باید مراقبة کامل داشته باشیم تا ضایع نگردد، که در صورت ضایع شدن درب فتوحات بسته می­شود.

همان­طوری که چشم طفل فقط به مادر است و محبّت فطری و شوق به مادر به طفل داده شده، محبّت و میل ما هم به حق دوخته شده است. اگر بدی از طفل سر زند سبب می­شود مادر به او کم اعتنا شود و حالِ بندگان هم نسبت به خداوند چنین است. نکند خطای ما سبب عدم لطف حق شود. و از آن جایی که اعمال دنیوی، آخرت ما را آباد می­نماید، مراقبه در اعمال دنیوی هم خانۀ آخرت ما را مزیّن می­کند. سعید کسی است که نفس خویش را به واسطة نگهبانی از شرّ و آفات حفظ کند و به منازل مقرّبین برسد.

علم و داناییِ انسان نسبت به حق باعث حفظ می­گردد و آنچه محافظ انسان شد، زایل نمی­شود و از بین نمی­رود.

بهتر است برای فتوحات در سیر الی الله هرگاه یک حجاب را به حول حق از خود دور کردیم یا نقصی را بر طرف نمودیم، ستایش حق کنیم به این­که از حجابی دور و به کمالی نزدیک شدیم. وقتی جهل و ظلمت و عداوت از قلب سالکِ مراقب رفت، علم ، نور و محبّت جای او را می­گیرد.

مؤمن سالک، زیرک و فطن است. از زمان و مکان، در لیالی و ایّام استفاده می­کند و از هر جایی که بوی نصرت طریق آید و از هر کس که عامل است و رحمت خاص نصیبش شده است، استفاده   می­کند تا کم­کم با استمداد و استقامت، توفیق شامل حالش شود. و به قول حافظ: «شست­و شویی کن و آنگه به خرابات خرام».  یعنی اگر زمینه باشد، از طریق لطف خاص به او عنایت      می­شود.

فیض از بالا و مانع از پایین است. وردِ زبانِ چنین سالکِ مراقبی این است که « خدایا! به من حال تجرید و انقطاع بده». حق هم که از عطا دریغ ندارد و نور ذات از حضرت یزدانی بر جان یزدان پرست او (نه اهرمن پرست) تجلّی می­شود و به استغراق و مشاهدات نایل می­آید.

فتح مبین این است که اینان در جایگاه صدق، نزد ملک مقتدر و در مقام امن و امنیت می­باشند و آب کرامت و مودّت خاص و رحمت مخصوص در جانشان ریخته می­شود و حیات باقیه را شهوداً درک کرده و به درجات مقرّبین و اولیای الهی می­رسند.

 

مراقبت اخلاص

          از علی آموز اخلاص عمل               شیر حق را دان منزّه از دغل

در جنگی حضرت علی (ع) بر پهلوانی دست یافت و بر او مسلّط شد و خواست با شمشیر او را بُکشد که دشمن آب دهان بر صورت مبارک حضرتش انداخت. حضرت خشمگین شد، امّا او را رها کرد. پس بعد از لحظاتی بازگشت تا سر او را جدا نماید. دشمنِ زمین خورده پرسید:

          گفت بر من تیغ تیز افراشتی           ار چه افکندی مرا بگذاشتی

حضرت علی (ع) در جواب فرمود:

          گفت من تیغ از پی حق می­زنم                 بندۀحقّم، نه مأمور تنم

          شیر حقّم،‌ نیستم شیر هوی'                   فعل من بر دین من باشد گواه

اخلاص در عمل یعنی کشتن به خاطر خشم نباشد، بلکه برای خدا باشد. امام (ع) این عمل را به تأخیر انداخت و مراقبه را لباس اخلاص پوشاند. تازه اگر به همان حال اوّل هم می­کشت،‌ به خاطر خدا بود. چون دشمن بود و باید کشته می­شد، لکن این کار برای دیگران، آیندگان و پیروان آموزش، تعلیم بوده است.

گاهی برادر از برادر و یا همسایه از همسایه به خاطر موضوع کم ارزشی از یکدیگر در نمی­گذرند، امّا چه­طور امامشان با همة قدرت،‌ این چنین اخلاص در عمل را پیاده می­کند. در پاسخ تنها می­توان گفت که ما شائق و عاشق واقعی به پیروی از مقتدای خود نیستیم والّا همة ابواب برایمان باز است و فقط به اخلاص و همّت ما بستگی دارد.

گویند حکیمی موعظه می­کرد. سائلی پرسید: « اگر سر بُرجی پرنده­ای بنشیند، کدام شرافت دارد. سر پرنده یا دُمَش»؟ حکیم در جواب گفت:« اگر سر پرنده به طرف شهر (نیکی­ها) باشد و دُمش به طرف دِه (جهل)، سرش شرافت دارد و اگر دمش به طرف شهر باشد و سرش به طرف دِه، دُمش شرافت دارد».

منظور این است که شرافت به میل در اعمال بستگی دارد تا شخص را وادار کند که مواظبت در اعمال را انجام دهد تا از هر شکّ و شرکی محفوظ و پاک باشد. این­که فرمود:« اخلاص سرّی است از اسرارم که در قلب کسی که دوستش بدارم می­گذارم»، حقیقت بزرگی است. هر مراقبه­ای که خلوص نیّت و فعل در آن نباشد، مراقبه نیست، بلکه نوعی حفاظت مجازی و یا تماشا کردن صرف است و آن هم نزد حق ارزشی ندارد.

 

محو یا نحو

شخص مراقب، در تحصیل اوصاف کریمه و رسیدن به مقام فنای فی­الله می­کوشد و بالعکس شخص غیر مراقب در تحصیل الفاظ و فنون و قوانینِ صرف که تکبّر و عُجب می­آورد، می­کوشد و می­خواهد تحصیلات و   کوشش­های خود را به رخ دیگران بکشد.

گویند شخصی علم نحو (که در ادبیات عرب مستعمل است) را فرا گرفته بود و خود را عالم این فنّ می­دانست و هرجا می­رفت خود را از دیگران برتر و بهتر می­دانست. از قضا روزی سوار کشتی شد و به کشتیبان گفت:« آیا علم نحو خوانده­ای»؟ جواب داد:«نه». نحوی گفت:« نصف عمرت تباه شده است».

          گفت هیچ از نحو خواندی؟ گفت: لا             گفت: نیم عمر تو شد بر فنا

کشتیبان از حرف او شرمگین شد و سکوت اختیار کرد. از قضا در راه کشتی دچار طوفان شد و در حال واژگون شدن بود که کشتیبان (ناخدای کشتی) به عالم نحوی گفت:« شنا را بلدی»؟ گفت:« نه »! کشتیبان گفت: « کلّ عمرت تباه شد ».

          گفت کلّ عمرت از نحوی فناست               ز آن که کشتی غرق این گرداب­هاست

          محو می­باید نه نحو این­جا بدان!                گر تو محوی، بی­خطر در آب ران

آری! شخص مراقب در جهت دفع صفات رذیله گام برمی­دارد و هرچه را که بوی خدایی ندهد، نابود می­کند و از بین می­برد تا به حق برسد. امّا غرقِ دریای تکبّر و عُجب و غرور و حرص، همیشه با طوفان­ها و واژگون شدن و لغزش همراه است.

                   چون بمُردی تو ز اوصاف بشر           بحر اسرارت نهد بر فرقِ سَر

                   ای که خلقان را تو خر می­خوانده­ای  این زمان چون خر بر این یخ مانده­ای

                   مرد نحوی را از آن در دوختیم          تا شما را نحوِ محو آموختیم

علوم حوزوی از صرف، نحو، کلام، رجال، اصول، فقه و تفسیر که تدریس می­شود،‌ هیچ کدام هدف الی الله نیست، بلکه مقدمه­ای است تا انسان با تعلیم و تعلّم و به کار بستن آن­ها به هدف که خداست برسد والّا با فراگیری صِرف علوم و تدریس آن­ها کسی به مقام محو و فنا نخواه رسید.

اگر چیزی از نعمت­ها به انسان رسد، باید در حفظ آن مواظبت کند، نه با صفات ناپسند آن­ها را بر زمین زند.

مولانا در کتاب مثنوی معنوی گوید: یکی از اصحاب پیامبر(ص) آیاتی را که به جنابش نازل می­شد، می­نوشت.

در اثر پرتو وحی و نوشتن آیات نورانیّتی خاص پیدا کرد، ولکن چون قلبش را از همة امراض حفظ نکرده بود، غرور به او دست داد که « من و پیامبر چه فرقی می­کنیم؟ در دل من هم همة آیات هست ». پس قهر الهی نصیبش شد و ضربه­ای به روحش برآمد و همه آنچه را که یاد گرفته بود، فراموش کرد.

                   پرتو اندیشه­اش زد بر رسول        قهر حق آورد بر جانش نزول

او از این فکر مرموزانه پشیمان شد، ولی پشیمانی سودی نداشت و این نعمت عظمی' از قلبش بیرون رفت.

                   آه می­کرد و نبودش آه سود         چون درآمد تیغ و سر را در ربود

مرحوم صدرالمتألهین در مثنوی خویش اشاره دارد به این­که تا انسان خالص نشود، نمیرد و طهارت باطنی پیدا نکند و تا از بند دارایی­های ظاهری (مال و جاه) جدا نشود، محو و فنا و پایندگی برایش حاصل نمی­شود. ایشان می­فرماید:

                   از وجود خود در اوّل پاک شو                  وانگه ار خواهی سوی افلاک شو

                   با دل و جانی به صد وابستگی               کی توانی از جهان وارستگی

                   تا نگردی خالص از آلودگی             ره نداری در جهان زندگی

                   تا نسوزی درفراق روی یار              کی بود جای تو در دارالقرار

                   تا نمیری از خود و از کام دل           کی شود از ذکر حق جان مشتعل

                   تا نگردی از وجود خویش پاک         دل نگردد از طهارت نور پاک

اگر وابستگی و تعلّق قلبی به چیزی چون قدرت، زیبایی، منصب، علم، عشیره و... داشته باشد، نمی­تواند در خدا فانی شود. چه­آن­که دارایی­ها غرور و عجب آورد، وانگهی غنی بالذّات حق است و سالک باید خود را فقیر بالذّات بداند و به این دارایی­ها فریفته نشود تا بتواند با سوختن و عشق به مقامات بلند عارفان حقیقی برسد.

از شیخ ابوالحسن خرقانی پرسیدند:« هر که را مستیِ خدای بر دل غالب آمده باشد، نشانی وی چه باشد؟» گفت:« از فرق تا قدم همه به هستی خدای اقرار کند. دست و پا و چشمش در شستن و رفتن و دیدن تا هوایی که از بینی وی بیرون آید، همه گویند: الله!! چنان­که مجنون به هر که برسیدی گفتی: لیلی! اگر بر زمین رسیدی و اگر به دریا یا به دیوار، به مردم و کاه و گوسپند، تا جایی که گفتی: انا لیلی و لیلی انا؛ من لیلی هستم و لیلی منم».

آری ای عزیز! این است مظهر محو و فانی شدن. تا دیر نشده باید گلیم را جمع کرد و به دیار شیفتگان شتافت.

 

آیینۀ نفس

همه کس روی خود در آیینه بینند. حتی نوشته­اند که رسول اکرم (ص) روی خود را در آب صاف می­دید. این به این معناست که طهارت ظاهری مراعات شود و اگر چرک و کثافتی در چهره و چشم دیده می­شود، پاکیزه گردد. اسلام دستور طهارت باطنی هم داده تا دل آیینة حق­نما و مصداق عرش الرحمان گردد.

جمال حق دیدن، فقط از راه دل است و آن وقتی است که دل از کثافت معاصی و خواطر سوء پاک شده باشد. آن وقت جام جهان نما می­شود.

برای تبیین این مسئله می­توان گفت: کسی که به آیینه نگاه می­کند می­داند که آیینه بدی­ها را پدیدار می­کند. چنان­که اگر آب صاف باشد، سرگین ته جوی آب هم معلوم می­شود و آن­که        می­خواهد آب بنوشد، سرگین را از ته جوی آب پاک می­کند. پس وقتی انسان نقص خود را در آیینه مشاهده کرد، آن­را برطرف می­کند و به کمال نزدیک می­شود.

اگر آیینة دل مکدّر، زنگ زده و خراب شد و زنگار عجب، کبر و حسادت او را فراگرفت، چاره­ای جز رفع خرابی نیست. بسیار دیده شده که بعضی با به دست آوردن چیزی به خود می­بالند و می­نازند و آیینة دل را مکدّر می­کنند.

                   آینۀ هستی چه باشد، نیستی                 نیستی بَر، گر تو ابله نیستی

                   نیستی و نقص، هر جایی که خاست         آینۀ خوبی جمله پیشه­هاست

نوشته­اند که وقتی حضرت یوسف(ع) عزیز مصر شد، همة دوستان و آشنایان و فامیل برای دیدار او آمدند و تحفه و هدیه­ای آوردند. هدیة یکی از دوستان زمان کودکی یوسف آیینه بود. او گفت:« چیزی که لایق شما باشد پیدا نکردم. هدیه آوردن نزد شما مانند قطره به عمّان و یا زیره به کرمان بردن است، لذا چیزی آوردم تا جمال  بی­مثال خودتان را در آیینه ببینید تا در آن وقت یادی هم از این دوست شود».

                   لایق آن دیدم که من آیینه­ای                     پیش تو آرم چو نور سینه­ای

                   تا ببینی روی خوب خود را در آن                ای تو چون خورشید شمع آسمان

                   آیینه آوردمت ای روشنی                         تا بینی روی خود، یادم کنی

ای عزیز! دل، آیینة هستی است. مراقبة این آیینه بدار تا مکدّر نشود. اگر صاف و پاک شود، جمال جانان بینی و درهای مکاشفات رحمانی باز شود و فتح معانی و حقایق ربّانی برایت رخ دهد.

                   آیینه شو! جمال پری طلعتان طلب             جاروب کن خانه سپس میهمان طلب

 

از عبودیّت تا رسیدن به معبود

آن­که در همة مراحل زندگی پیوسته در بندگی است و هماره در چهارچوب عبودیّت گام برمی­دارد، مقدار نگهبانی و بازبینی بر اعمالش بیشتر شده و از حمد و ثنای حق غافل نمی­شود و از دسترنج خود به اندازة نیاز ارتزاق کند و بر افعال شبانه روزی خود محاسبه روا می­دارد. چون حال و کارش چنین باشد، عبور از موانع و دفع تخیّلات و تصوّرات آمالی برایش آسان شود و آن وقت می­توان گفت خوش به حال چنین کسی که این چنین مراقبت دارد.

حضرت امیرالمؤمنین (ع) فرمود:« خوش به حال کسی که در خانه بیتوته کند و از دسترنج خود بخورد و به طاعت رب مشغول و بر خطیئات خویش بگرید».

گفته­اند مراقبه دهلیز مشاهدة حق است. یعنی عبد، با توفیقاتی که نصیبش شده از راه عبودیت و حفظ همة افعال در مسیر حق، مشهود و معبودش را می­بیند و در او فانی می­شود.

توجّه تام به معبود و عدم تفرقه در افکار سبب می­شود تا انسان همة مراحل را یکی پس از دیگری درک کند و به مقام قُرب و اُنس رسد. آن وقت است که رسوبات نفسانی مضمحل شده و ملکات، الهی گردند و معبود با تزکیة عبد مشهودش شود.

تبدیل صفات با مجاهده حاصل می­شود و گذر از موانع در واقع گذشت از خطرات است. پس اگر بنده­ای تغییر نمود و عبور کرد، آن­وقت موکلّین الهی بانگ برآورند که « ببینید! این عبد در معبودش فانی شده و همیشه در حضور و قرب اوست». و معبود هم گوید:«‌ اگر بنده­ای واقعاً مرا اطاعت کند، او را مثل خودم قرار می­دهم».

امام صادق (ع) در مصباح الشریعه می­فرماید:« بندگی جوهری است که کُنهش ربوبیّت است. آنچه از عبودیّت ناپیداست، در مقام ربوبیّت پیدا گردد و آنچه از ربوبیّت پوشیده و مخفی شود، در عبودیّت آشکار گردد...».

تفسیر عبودیّت آن است که هر چیزی که دارد بذل کند و سبب آن وقتی است که نفس را از هوی' و هوس بازداشته و برخلاف میل نفس، وی را وادار نماید. کلید این وصول ترک آسایش و راحتی و دوست داشتن عزلت است و راهبرد آن جز با احتیاج و فقر به حق تعالی محقق نشود.

پیامبر اکرم (ص) فرمود:« خدا را چنان بندگی کن که گویا او را می­بینی. اگر تو او را نمی­بینی، او تو را می­بیند».

عبد مرکّب از سه حرف عین و باء و دال است. عین، اشاره به علم حق تعالی است و باء، اشاره به بُعد و دوری از غیر حق و دال اشاره به دنو و نزدیکی حق تعالی که حجابی نباشد... . امّا اصول معاملة خلق با خدا به هفت چیز است: ادای حقّ او،‌ حفظ حدودش،‌ شکر عطایش، رضا به قضایش، صبر بر بلایش، تعظیم حرمتش و شوق به سوی او. پس مراقبة عبد به خاطر معبود  رسیدن به او و فانی شدن در او،‌ با این تذکّرات و توضیحات حاصل می­گردد: بذل دارایی و خلاف میل نفس عمل کردن، مفتاح رسیدن است. چون چشم بصیرت و حق بینی پیدا شود، دیگر خود را نبیند و برای خود چیزی نمی­داند، چه آن موجودی که نزد اوست، از اوست و به سوی او باز می­گردد. اعتبارات و وجود مجازی انسان را به معبود نمی­رساند. راه بندگی مفتوح است و با اهتمام در بندگی معرفت شهودی پیدا شود و حق خود این بنده را پرورش می­دهد.

          تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن                 که خواجه خود روش بنده پروری داند

مراقبه در بندگی، یعنی نیّت شخص مراقب در ثواب و عقاب و نظر به حور و غِلمان نباشد، بلکه وجه الله باشد و بس. چون غرض با مرض نبود، معروف، مشهود شود و چون اغراض با امراض مختلفه و متضاده همراه شود، ترقّی به تنزّل تبدیل شود و به شهود نرسد.

          کسی مرد تمام است کز تمامی                         کند با خواجگی کار غلامی

          پس آن گاهی که ببرید او مسافت                       نهد حق بر سرش تاج خلافت

آری! آن که حق عبودیّت را انجام دهد و از محسوس به معقول، از ظاهر به باطن و از کثرت به وحدت رسیده باشد و کامل شود و راه­های دراز سلوک را بپیماید و با تخلیه و تجلیه صفای باطن پیدا کند، آن­گاه حق خود را به او نشان دهد و تاج خلافت بر او نهد. در این صورت خلیفه نمایندة مستخلف است و آنچه واجب داشت در این ممکن فانی، ظهور کند.

          شریعت را شعار خویش سازد                            طریقت را دثار خویش سازد

          حقیقت خود مقام ذات او دان                    شده جامع میان کفر و ایمان

 

سیرت و صورت

کار مراقب این است که صورت را تابع سیرت و مهذّب کند. زیبایی و شیرینی گفتار و خوش­اندامی هیچ کدام ملاکِ معرفت نیست، بلکه سیرت مخفی و مستتر از دیگران معیار عرفان و عارفان است.

این عارفان و اولیای حق هستند که خانة دل­ها را از بیرون تشخیص می­دهند و می­دانند که در آن گوهر و گنج است یا مار و عقرب. امّا بر اکثریّت خلق سیرت­ها پوشیده است. آنان محک و معیار را بر ظواهر دارند و به زبان شیرین و رفتار آراسته جذب می­شوند. امّا به آنچه در زیر زبان و در باطن است، آگاهی نداشته و گرفتار مجاز و صورت و ظاهرند.

          آدمی مخفی­ست در زیر زبان                این زبان پرده است بر درگاه جان

          چون که بادی پرده را در هم کشید         سرّ صحن خانه شد بر ما پدید

سالک از طرف استاد حاذق، مأمور به تعمیر و آبادانی سیرت است و نباید به آرایش ظاهر بپردازد تا مبادا ظاهرش بر تصنّع و تزهّد و آرایش آراسته گردد و از خویشتن خویش غافل شود.

برای تقریب صورت و سیرت و این که معیار باید بر سیرت باشد نه صورت، حکایتی را نقل کنند که پادشاهی دو غلام خرید. یکی دارای جمال و کمال ظاهری و دیگری دارای قیافه­ای زشت و دهان گندیده. شاه،‌ این دو را در غیاب هم امتحان کرد. اوّلی را به حمام فرستاد و از غلام سیاه دربارة غلام صاحب جمال سؤال کرد. او تا توانست در غیاب دیگری تعریف و تمجید کرد.

                   گفت پیوسته بُدست او راستگو                 راست­گویی من ندیدستم چو او

سپس غلام سیاه را به حمام فرستاد و در غیابش از غلام صاحب جمال و کمال پرسید:« نظرت دربارة غلام سیاه چیست»؟ او شروع کرد به هجو و بدگویی از غلام سیاه، تا جایی که شاه به غضب درآمد.

                   چون دمادم کرد هَجوش چون جَرَس  دست بر لب زد شهنشاهش که بس!

شاه، غلام سیاه را مقامی بس بلند داد و آن صاحب جمال را از خود طرد کرد.

                   صورتِ ظاهر فنا گردد بدان              عالَمِ معنا بمانَد جاودان

                   صورتش دیدی، ز معنا غافلی          از صدف دُرّی گزین گر عاقلی

                   لیک اندر هر صدف نبوَد گهر            چشم بگشا در دلِ هر یک نگر

آری! آنچه جاودان باقی بماند، سیرت است و سیرت بدون مراقبه، مهذّب و پاک نگردد. باید با همّت در آرایش درون کوشید تا بوی خوش آن همة جان­ها را معطر گرداند.

 

رابطة علم و مراقبه         

برای راه رفتن و راه­یابی علم لازم است و برای احیای زمین مردة نفس و قلب هم، دانستن علم ضروری است. علم به منزلة چراغ راه و عمل به منزلة توشة راه است. هرگاه عیب و نقص بر کمر علم وارد شود، انسان از پویایی باز می­ماند. دانستن علم هر طریق، موجب ترقّی و تکامل است مخصوصاّ علومی که مربوط به معارف الهیه و معقولات است.

علم به حجاب­ها، منازل، مراحل شیطانی، ریاضات، موانع، دام­های خواطر نفسانی و ده­ها نظیر این­ها از مسائلی است که اوّلاً با دانش و سپس با جامة عمل پوشیدن، می­توان به آن رسید.

جاهل ( چه قاصر، چه مقصّر ) هیچ دری از درهای ملکوت برایش باز نمی­شود و دائماً در ضرر و زیان است. صرف دانستن هم کافی نیست، بلکه تهذیب نفس عملی ضروری است. با به کارگیری مراقبه، علم لباس عالمان ربّانی می­گردد و آن عالم، دارندة صفات عارفان صمدانی می­شود.

                   قوّت جبریل از مطبخ نبود                      بود از دیدار خلّاق وجود

                   هم­چنان این قوّت ابدالِ حق                   هم ز حق دان، نه از طعام و از طَبَق

                   جسمشان را هم ز نور  اِسرشته­اند       تا ز روح و از مَلَک بگذشته­اند

                   چون که موصوفی به اوصاف جلیل          ز آتش امراض بگذر چون خلیل

خامی و توجّه به طعام، نور نیاورد. پختگی با چراغ علم، عمل را بالا برده و نور می­آورد. آن­که خلیل وار با تبر توحیدی بت­ها را شکست، آتش برایش گلستان شود و آن­که با جهل وارد کارزار شود، هیچ سود و ثوابی نبرد. چه­ آن­که از بندهای خود آزاد نشده و فرومانده است.

                   بند بگسل، باش آزاد ای پسر                   چند باشی بند سیم و بند زر

آن که شور حق در او باشد، می­تواند علم را به کار گیرد و مراقبات را مرعی بدارد و رذایل را از خود دور کند. تا آن جذبه و لطف نیاید، فایده­ای از جمود علمی و عملی نخواهد گرفت.

                   هر که را جامه ز عشقی چاک شد            او ز حرص و جمله عیبی پاک شد

امید است رهروان کوی دوست قابلیتی یابند تا با عملی که جذبة الهی را نصیب گرداند، عملاً مراقبات و مجاهدات را معمول بدارند و عاشق­وار به حبل دوست متمسّک شوند و در بساط قرب او نایل آیند، والّا شنیده نشده که بدون علم و مراقبة عمل کسی به جایی رسیده باشد.

 

در انتظار فرداها

از آن­جایی که کسی نمی­داندچه وقت می­میرد، در انتظار رسیدن به آیندۀ نامعلوم است. این­جا از حواله دادن بر «اگر»، «شاید» و «انشاءالله­های زبانی» کاری ساخته نیست، بلکه کار از همّت و مراقبت ساخته است. فرصت­ها را از دست دادن، این و آن کردن و به قضا و قدر حواله نمودن، لوح آیینۀ دل را مکدّر می­کند و زنگار آن بسیار می­گردد. از این غفلت، سستی آید و نتیجۀ آن ناتوانی در جهاد اکبر است.

در حکایت آمده که مرد جوانی، خارِ ریشه­داری بر سر راه مردم کاشت. مردم او را شماتت می­کردند و خواستند که آن را بر کَنَد، ولی او اعتنا نمی­کرد. هر روز آن خار بزرگ­تر و ریشه­اش قوی­تر می­شد تا آن­که به قاضی شکایت کردند و قاضی امر کرد که آن را بِکَند. او پیوسته امروز و فردا می­کرد و مهلت می­خواست تا آن که قاضی به او گفت:« امروز و فردا کردن تو، موجب قوی­تر شدن ریشۀ این خار می­گردد و تو هم پیرتر می­شوی و دیگر نمی­توانی آن را از جای برکنی».

                   مدّتی فردا و فردا وعده داد             شد درخت خار او مُحکم نهاد

                   آن درختِ بَد جوان­تر می­شود          وین کَنَنده پیر و مُضطر می­شود

                   خار بُن در قوّت و برخاستن             خار کن در پیری و در کاستن

مولانا می­فرماید: ای برادر! این خارها که ریشه­اش کلفت­تر می­شود، صفات زشت و خوی بد توست. وقتی پیر شدی، دیگر نمی­توانی و حس نداری آن را از خود دور کنی.

                   یا تَبر برگیر و مردانه بزن                          تو علی­وار این درِ خیبر بکن

                   هین مگو فردا که فرداها گذشت               تا به کلّی نگذرد ایّام کَشت

اگر سالک مردانه (نه با شک و تردید) قدم در مجاهدت و مراقبت بردارد، می­تواند با این دو تبر خوی زشت خود را از ریشه برکَنَد و بردارد.

                   جهد کن تا پیر عقل و دین شوی               تا چو عقلِ کُل باطن بین شوی

حیات ابدی با تسویف نصیب نگردد و عارفان که جام حق نوشیده­اند با احتمال و شک جلو نرفته­اند. آنان که اسرار حق آموختند، نقد زندگی کردند و به نسیه دل نبستند.

انتظار آدم شدن و تغییر صفات دادن، از وسوسه­های شیطانی است که امید خیالی می­دهد و لباس جهاد اکبر پوشیدن و با اسلحۀ مراقبه به کارزار رفتن از تأییدات الهی است که امید عین الیقین می­دهد، پس تا دیر نشده:

                   آب کم جو تشنگی آور به دست                تا بجوشد آب از بالا و پست

 

مراقبت محبّ

مودّت نزد سالکان از مراتب محبّت است و آن هیجان قلب است و اتّصافش به هَوی است و این را پنج درجه است: نیاحت و اضطراب، بُکاء، حسرت، تفکّر و مراقبۀ محبوب که این اشدّ مقامات و افضل آن­ها است.

ای عزیز! شنیده­ای که وقتی امیرالمؤمنین علی (ع) نماز گزارد، رویش زرد گشت و دلش ترسناک گردید و دلش ترسناک گردید و بی­هوش شد؟! پرسیدندش که چه بود؟ فرمود: « راقبتَ الله تعالی فی صلاتی فاستحییتُ من تقصیری». «در نمازم در حال مراقبۀ حق تعالی بودم، از تقصیر خود شرمنده گشتم».

چون محب به محبوب ربط دارد و می­خواهد در او فانی شود و به خدمت او استوار گردد و در هوای او گام بردارد، لازم است که در افعال، مراقب محبوب باشد تا رضایت او را فراهم کند، لذا دائماً به فکر خواستۀ محبوب است. این که حضرت رسول اکرم (ص) فرمود:« من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم. یکی از آن­ها نماز است». و امیرالمؤمنین(ع) فرمود: « من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم که یکی از آن­ها روزه است».

یعنی به این اعمال رغبت و تمایل تامّۀ قلبی دارند. چرا که نظر محبوب الهی در این­هاست. به عبارت دیگر آنچه که محبوب دوست دارد، در وجودِ محب ساری و جاری است که در هر قلبی به نوعی جلوه می­کند و خود را می­نمایاند. قلب محب، آیینۀ محبوب است. آنچه از محبوب در آیینه نقش ببندد، همان سکّۀ اوست. نه این­که اعتباری و خیالی باشد، بلکه میل و رغبت حقیقی است که نقش می­بندد.

چون مراقبت در محب ظهور کند، موجب سقوط هر پندار و قیدی غیر محبوب خواهد شد. تناسب حال او با موافقت محبوب است و به قول شیخ ابوالحسن خرقانی « طعام و شراب جوانمردان، دوستی خداست».

اگر حضرت امیرالمؤمنین (ع) شمشیر بر سر دشمن می­زند و به خاک و خونش می­کشد، برای محبوب است. « ضربه علیٍ یوم الخندقُ أفضلُ من عباده الثقلین». یعنی ضربۀ علی در روز خندق از عبادت انس و جن درجه و امتیازش بیشتر و افضل است. چرا که نظر به محبوب دارد. آن­گاه دست، دست خدایی و چشم، چشم خدایی  می­شود. چون نظر و ارادۀ هر سالکی به محبوب باشد، همیشه در حضور باشد و وقتی در حضور بودن دائمی شد، جایی خالی از نظر محبوب نباشد. آن­گاه محبوب او را به خود هست کند.

 

صفای سالک مراقب

          از صفای چهرۀ او خلوت جان باصفاست       وز فروغ نور رویش خانۀ دل روشن است

سالک در ابتدای سیر الی الله دارای صفات، رسوم، عادات و کدورات و امثال این­هاست و چون به سوی حق آهنگ کند، لازم است آنچه را که از حدّ و مرز عبودیت خارج است، تدریجاً از خود دور کند و این از بین بردن و تخلیه زمان می­خواهد و در یک زمان و ساعت نمی­توان همۀ ناپسندها را از خود دور کرد، مگر به معجزه­ای خاص. لذا هر چه آداب و رسوم مذمومه و ناپسند از سالک دور شود، بر صفای قلب او افزوده گردد تا به جایی که همیشه چراغی در درونش روشن باشد.

وقتی قلب از ضیاء حضرت جانان صفا پیدا کرد، جان چون شمسِ تابان نور دهد و سالک در مقابل، راه و موانع آن را ببیند. اوامر انجام شده و یا نواهی ترک شده خود به خود اثر وضعی دارد و سالک به جایی می­رسد که دعای مستجاب یا غیر مستجاب را درک می­کند. این ادراک از صافی صفات قلب رخ می­دهد که از جانب حق عنایت می­شود. هرچه قلب زلال و پاک شود، مراقبۀ سالک آسان­تر می­شود و هرچه صفات همانند آبِ گل­آلود باشد، مراقبۀ سالک سخت­تر است. چه آن­که در آبِ گل­آلود عدّه­ای (شیاطین) می­آیند تا بتوانند ماهی بگیرند این خود مشکلی است. صفا به سیما و ظاهر و آداب عرفی نیست، بلکه به سیرت است. چه بسا افرادی صفای ظاهری دارند، امّا باطن آنان همانند باغ وحش می­ماند و به حجب گرفتارند و افرادی که ظاهر عامّی دارند، امّا جانشان به صفای جانان منوّر و متّصل است و قلبشان در طمأنینۀ کامل به سر می­برد.

سالک اگر در سیرتش خلوص نداشته باشد، در تصفیۀ دل به مشکل خواهد خورد و ترقّی کامل نخواهد کرد. چون صفا به خلوص و صدق مربوط است. کثرت و کمیّتِ افعال و طاعات و عبادات معیار نیست، بلکه مراقبت به کیفیت آن­ها مرتبط است و فعل را بالا می­برد.

 

روز، مقدمۀ شب

چون در روز انسان خواه و ناخواه اشتغالاتی دارد و در ایاب و ذهاب است و با همه جور انسانی از قبیل پدر و مادر، زن و فرزند، فامیل و همسایه، شریک و بیگانه، مذهبی و غیر مذهبی در ارتباط و معاشرت است، گرفتار کثرت می­گردد. اگر با مراقبه با مسایل و حوادث روز برخورد کند، در شب که سر و صداها می­خوابد، از نورانیّت و صفا توفیقات برخوردار می­شود و حقایق و معانی برای سالک نمودار می­شود. چنان­که مرحوم علامه طباطبایی فرمودند: « من هر روز که مراقبتم قوی­تر باشد، شب مشاهدات و مکاشفاتم زلال­تر می­شود».

اگر در روز تیرهای خواطر سوء به سالک اصابت کند و یا قوّۀ غضبیه­اش به جوش بیاید و امثال این­ها، شب از تمرکز قلب بی­بهره خواهد بود. اگر در روز مراقبت تامّ و کامل داشته باشد، شب بهرۀ وافی و کافی از بندگی نصیبش گردد. به طور مثال اگر شغل کسی در روز رانندگی است، شب خواب رانندگی می­بیند و یا کسی که در روز اطعمه و اشربۀ مرطوب خورده باشد، در شب سردی کند و در خواب، دریا و رودخانه را می­بیند که در حال شنا کردن یا غرق شدن در آن است.

صفات و خصایص و ملکات روز در شب به صورت خواب، سنه و مکاشفه ظهور می­کند. این­که فرمودند:« خوابِ عالِم بهتر از بیداری جاهل است». مراد این است که جاهل در بیداری ملکاتش جاهلانه است و در اکتساب فضایل کوشا نیست و دست به کاری می­زند که رسوا کننده است. امّا عالم در بیداری ملکاتی داشته و نورانیّتی پیدا کرده و دست به کاری سوء نزده و مراقبت اعمال داشته، پس در خواب رؤیاهای صادقه ببیند. به اضافۀ این­که جاهل در بیداری حافظی ندارد، امّا عالِم عامل در خواب حافظ و نگهبانانی از ملائکه دارد که او را حفظ می­کنند.

نیمه شب که سر و صدا نیست و معمولاً همه می­خوابند و استراحت می­کنند، برای سالکان تازه وقت شکار و توجّه و بندگی است.

                   دلا بسوز! که سوز تو کارها بکند                نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

                   ز مُلک تا ملکوتش حجاب بردارند      هر آن­که خدمت جام جهان نما بکند

حفظ امانات الهی

در حدیثی از امام صادق(ع) رسیده­ است که فرمود:« امین، امین نمی­شود، مگر آنچه از اموال و اسرار و فروج که نزدش به امانت است را مراعات کرده و بعد به صاحبانش برگرداند.» وقتی نزد انسان مال یا اسرار یا کنیز و غلامی را به امانت گذاشتند، باید در حفظ و نگهداری آن بکوشد تا به وقتش این عاریه و امانت را به صاحبش برساند. خداوند نیز این نفس و جوارح انسانی را چند روزی به رسم امانت به ما داده تا در تعالی و ترقّّی او بکوشیم و آن را خوب نگه داریم، نه آن­که به خاطر افراط و تفریط از بین برده و نابودش کنیم و آن را به راه غیر مستقیم بکشانیم. این نفس مال خداست. از اوست و به سوی او برمی­گردد. مراقبت از آن لازم است تا به جایگاه اصلی خودش بازگردد. در امانت داری شیاطین وسوسه می­کنند تا امانت شکسته شود و از بین برود. ایشان در خراب کردن آن کوشا هستند، مگر کسانی را که خدای متعال حفظ کند و به آن­ها توفیق عصمت و مراقبت عطا فرماید. وقتی حضرت امیرالمؤمنین (ع) حضرت زهرا (س) را درون قبر می­گذاشت به رسول الله چنین خطاب کرد:« یا رسول الله! ودیعه و امانتی را که به من دادید به سوی شما باز می­گردد اگر آثار زخم و شکستگی در تن دخترتان مشاهده می­شود، از من نبوده. زهرا به شما خبر می­دهد که این امّت چه ظلم­هایی به ما کردند».

منظور این است که حضرت در حفظ ودیعه و امانت رسول الله(ص) مراعات تامّ داشته و مراقبت و محافظت او را روا داشته است، لکن عدم مراقبت امّت باعث شکستگی و مجروح شدن حضرت زهرا (س) شده است.

وظیفۀ هر سالکی این است که مراقبت و حفظ امانت نفس کند. اگر حادثه­ای هم پیش آمد، کمال مراعات را نموده باشد امّا اگر به مشکلی برخورد شود، نزد حق تعالی مأجور است.

انسان گاهی در امتحانات الهی سر دو راهی قرار می­گیرد. کسی گفته بود:« میان مادرم و زنم توافق نیست. مادرم یک چیز می­گوید و خواسته­اش زیاد است و زنم جوان است و دختر مردم به رسم امانت. مادرم می­خواهد دختر مردم همانند برده در اختیار او باشد، چه کنم»؟! وظیفه این است که تا حدّ توان مراقبت دو طرف بشود، امّا درگیری مادر و عیال در نبود شخص احتمال پیشامد و حوادث، امتحانی است که مورد سرزنش الهی قرار نمی­گیرد. چرا که از قوّه و قدرت شخص به دور است. امّا باید رجوع به جایگاه اصلی مراقبت نفس و امانت داری کند. نفس درون انسان است و خارج از آن نیست. روح به تعالی میل دارد و نفس به سفلی'. هوای نفس به شهوات رغبت دارد و عقل زاهدانه به اعتدال. قلب به طرف احسان و ایثار مایل است و صفت بخل به طمع.  این­ها همه در درون است و مراقبت در خراب نشدن نفس که امانت الهی است لازم می­باشد و عدم حفظ آن مورد ملامت و عقاب حق قرار خواهد گرفت.

 

مراقبات مجالس

اشتهای نفس به این است که خواسته­های او برآورده شود. از خواهش­های او خوردن اطعمه، اغذیه، اشربة لذیذ و گوارا و رفتن به مجالس و محافلی که شامل انواع متلذّذات که موجب سرگرمی و وقت تلف کردن است، می­باشد. بنابراین ترک آن خلاف نفس عمل کردن است و موجب تقویت روح می­شود.

پیامبر(ص) دستور داده است: « واجلس مع المساکین». با مساکین نشست و برخاست داشته باشید که نشستن با آنان جنبة خداپسندانه دارد. امّا در مجالس اغنیا و محافل متمکّنین (که نوعاً در سطح بالا از امور دنیوی برپا می­شود) شکل مراقبة نفس به هم می­خورد و بعضی وقت­ها روح هم مکدّر می­شود. نه این که اکل و شرب حرام است، بلکه برای سالک الی الله که در مراقبه است، مشکلات ایجاد می­کند.

حضرت امیرالمؤمنین (ع) زمانی که می­شنود فرماندارش در بصره (عثمان بن حنیف) در یک مجلس عروسی که همة ثروتمندان دعوت بودند و از مساکین خالی بود، شرکت کرده و سر سفرة رنگینی حضور پیدا کرده و پذیرایی گرمی از او شده و شکمش را پُر کرده است، نامه­ای می­نویسد و او را مورد عتاب قرار می­دهد و می­فرماید:« فکر نمی­کردم که تو دعوت کسانی را که در مجالسشان فقیران نبوده و فقط اغنیا شرکت داشتند، قبول کنی»!

اگر در مجلسی ذکر خدا و فضایل اولیای حق و خوبان باشد، از اهمیّت به سزایی برخوردار است. مجالسی که مواعظ و پند و حکمت در آن باشد، مجالس دعا، راز و نیاز و درس سلوک، خوب است. امّا مجالس لهو و لعب و محافلی که غافلین و جاهلین و اهل دنیا در آن باشند، برای سالک مراقب ضرر دارد و با حقیقت مراقبه سنخیّت ندارد. اگر می­خواهید حتّی با عالمی مجالست کنید، نگاه کنید و ببینید آیا این عالم می­تواند شما را از بعضی خصایص و صفات رذیله به فضایل و صفات اولیا برساند، آن وقت مجالست او را اختیار کنید.

پیامبر اکرم (ص) فرمود:« نزد هر عالمی که بتواند شما را از پنج صفت زشت به پنج صفت خوب بکشاند، بنشینید. عالمی که از شک به یقین، از ریا به اخلاص، از رغبتِ دنیا به زهد، از کبر به تواضع و از عداوت به محبّت دعوت کند».

مجلسی که در آن صحبت از شک، ریا، دنیا، کبر و عداوت است با مجلسی که صحبت از یقین، اخلاص، زهد، تواضع و محبّت است، منافات دارد و سالک الی الله باید مجلس دوم را انتخاب کند.

روح هر مجلسی به نیّت صاحب مجلس و مطالبی که در آن گفته می­شود و کسانی که در آن شرکت می­کنند، بستگی دارد. پس هر سالکی که در توجّه و بازرسی و نگهداری نفس است، باید این نکته را مراعات کند که به چه مجلسی می­رود. آیا از شرایط نیکو برخوردار است یا نه؟ و اگر نباشد، رفتن به آن مجلس برای او مضرّ است و شاید بعضی ضررها تا ماه­ها اثر وضعی خود را داشته باشد.

 

رابطۀ مراقبه با محاسبه و مشارطه و معاقبه

سلوک بر مشارطه و مراقبه و محاسبه و معاقبه استوار است. سالک با شرط کردن در اوّل روز و محاسبه در آخر شب که در روز چه کرده است، سلوک را شروع کرده و در نهایت به خرابیِ کارهای روز نفس را معاقبه و تأدیب می­کند که چرا مراعات مراقبه را نکرده است. پس در هیچ آنی از آنات نباید از نگهبانی و دیده­بانی و نظارت کوتاهی کرد. نیّت و جمیع حرکات قبل از عمل و در عمل اگر با شرط و  حساب باشد، مکاید شیطان در آن تأثیری ندارد.

در نفس امیالِ مختلف به عیش و شهوات وجود دارد و اشتیاق به لقای حق و وصول به مشاهدات جمالی و جلالی نیز می­باشد. با این وصف سالک که حق را بر ضمایر، مطّلع و به اعمال، ناظر می­داند، چاره­ای ندارد که ظاهر و باطن را با مراحل اربعه، مخصوصاً مراقبه تطبیق دهد.

مراقبت از عالی­ترین مقامات ارباب طریق و شریف­ترین حلیة اصحاب تحقیق است و هر مقام و کمالی که در تمام مراتب ولایت و نبوّت و غیر این­هاست را می­توان به برکت حضور و مراقبت بدان رسید و مردان حق هر چه یافتند، به مراقبت و محاسبت یافتند.

 

مداوا و درمان

اوّل: برای بعضی سالکین مراقبة تدریجی یعنی از یک زمان به زمان دیگر اضافه گردیدن که از بهترین ریاضات و مجاهدات است، توصیه می­شود. مخصوصاً کسانی که از جوارح آنان به ذنوب مبتلاست. مثلاً ابتدا یک اربعین مراقبة پاها توصیه می­شود. سپس در مرحلة دوم مراقبة دستان. بعد مراقبت­های گوش، چشم، زبان و قلب به ترتیب هر کدام یک اربعین توصیه می­شود. به همین منوال برای هر کدام از اعضا مجاهدت و مراقبت کند تا تدریجاً اصلاح شود که البته افراد از نظر مداوا نسبت به یکدیگر فرق می­کنند. در نتیجه نظر استاد شرط است.

دوم: اگر سالک عیبی در خود دید که مانع از وصول به حق می­باشد، باید مراقبة او در آن عیب باشد. مثلاً زبان او دچار لقلقه و عیب جویی است. او باید با نذر، عهد، توسل، مراقبه و معاقبه در پی اصلاح آن برآید و با مواظبت در شب و روز این عیب را برطرف کند.

سوم: همان­طور که سارق و خطاکار را حبس می­کنند، اگر سالک دچار صفتی مذموم شد، باید با حبس نفس و قفل زدن آن را مهار کند و عیب را برطرف نماید و با اراده و عزم قوی نگذارد صفت ناپسند رشد کند، بلکه او را درون محبسه ناکام و دو قفله کند.

چهارم: طریق به ضدّ آوردن است. مثلاً سالکی صفتی مذموم همانند بخل در مال و جان دارد، ولی می­خواهد با مراقبه و محاسبه آن را از خود دور کند. پس می­بایست ضدّ آن که عبارت از انفاق و ایثار باشد را بیاورد. اگر بزرگ شدن و علوّ در میان خلق را خواهان است، باید تواضع و فروتنی و عبودیت را پیشة خود کند و بفهمد که علوّ، از حق است و ذات اوست و اگر او علوّ پیدا کند، اعتباری عرضی است.

پنجم: سالک برای مراقبه و حضور قلب خود احتیاج به مکان خلوت، حواس جمع و دور بودن از نفوس موذیه دارد. چه آن­که حضور اغیار گاهی مراقبه را به هم می­زند. چون خلوت و دوری از اغیار آمد، مراقبة قلب کارساز خواهد بود.

ششم: دوری از میکروب­های آلوده و شبهه ناک الزامی است. چه­آن­که اطعمه و اشربه و غذاهای شبهه ناک وقتی وارد قلب شد، مراقبة قلب را به هم می­زند و گاهی هم تعطیل می­کند. در ضمن برای سالک از جهت تربیت نفس، اجتناب از زیاد خوردن گوشت و اغذیة بازار که مردمان بی­مبالات آن را آماده می­کنند، ضروری است.

هفتم: این طریق با ثقل آوردن مراقبه حاصل می­شود. به این معنی که شهوات انسانی اعم از بطن و فرج و کلام، هر کدام شکل مخصوص و لذّت منحصره و آثار علیحده دارد. سالک برای ترقّی از    پلّه­های سلوک ناگزیر باید از شهوات بگذرد و چاره­ای هم ندارد. باید با آوردن کثرت طاعات و عبادات و تروک، روح شهوات را یا از بین ببرد و یا ضعیف کند. چون جوع و عبادت کثیره و بیداری در شب و صوم، دیگر حالی برای شهوات باقی نمی­گذارد.

هشتم: نکتة آخر تقلیل است که سالک باید برای تعدیل روح (نه افراط منزجر کننده و نه تفریط    بی­حال کننده) و دفع صفات ناپسند و مذموم، بنا را بر آن بگذارد که بتواند این صفات را کم­کم از بین ببرد و روح را به تعدیل درآورد. مثلاً اگر سالکی زیاد می­خوابد باید با تقلیل، خواب خود را از ده ساعت به نه ساعت و کمتر و کمتر کاهش دهد تا به حداقل ضروری برسد. هم چنین است برای کسی که کلام بسیار می­گوید یا پُرخوری می­کند.

سالک با این نوع درمان­ها خود را برای ترقّیات رحمانی و صعود به قلّة معرفت آماده می­سازد.

 

تجلّیات

سالکِ مراقب بر اثر زیر نظر داشتن نیّت و افعال به جایی از درجات و کمالات می­رسد که فتوحاتی برایش کشف می­گردد. اگر فتح از تجلّی افعالی باشد، « محاضره » گویند و اگر از تجلّی صفاتی حاصل گردد، « مکاشفه » گویند و اگر به مرتبة فناء الی الله و شهود رسد و تجلّی ذاتی نصیبش شود، « مشاهده » گویند و آخرین درجه و مرحلة سیرِ سالکِ مراقب مقام «جمع الجمعی» و یا «خرابات» است.

چنان­که حافظ فرمود: « مقام اصلی ما گوشة خرابات است».

با رسیدن به این مقام چون از رسوم و عادات و انیّت چیزی در نفس سالک نمانده و چشم حقّی پیدا کرده و بندة واقعی گردیده، انواع تجلیّات نصیبش شود و از حقایق بهره­مند شود و اتّصال با قرب حق پیدا کند و در مسلک اهل جذبه درآید.

همة آنچه ذکر شد، مرهون مراقبات و مجاهدات می­باشد که ضمیر سالک و دلش به انواع تجلّیات و الهامات منوّر و به شهود معانی رسیده است.

 

مراقبه در طهارت قلب

گفته­اند که قلب بی­حضور و مراقبت، همانند چراغ بی­نور است. این جمله از آن باب است که برای توجّه به حضرت حق در همه اعمال طهارت می­خواهد تا روشنی و نورانیّت از او ساطع شود و این طهارت، با حضور و مراقبت تحقق می­پذیرد. پس وقتی حرم دل را نسیان و گناه و نجاسات و غفلت گرفت، جای خدا نخواهد بود.

خداوند در قرآن کریم می­فرماید:« فویل للمصلین: الذین هم عن صلاتهم ساهون: وای بر نمازگزرانی که از نماز خود غافلند».

اینان صورت مجازی نماز را دارند، لکن حقیقت حضور و طهارت قلب برای ظهور و تجلّی حق در قلب را ندارند. در جامع الاخبار از حضرت صادق (ع) روایت است که:« القلب حرم الله، فلا تسکن فی حرم الله غیر الله: قلب، حرم خداست. در حرم خدا غیر خدا را ساکن مکن».

این جمله اشاره به این دارد که طهارت قلب را باید مرعی داشت و مواظب بود. و این­که خدای رحمان فرمود:« لا یمسه الا المطهرون: یعنی قرآن را فقط باید طاهران مس کنند.»

یعنی باید کلمات خدا و قرآن را با طهارت محرم شد و از نامحرم و نجاست دور داشت. تا قلب در شکّ و وسوسه است، مراقبت ندارد. پس محرم نبوده و جای خدای تعالی نخواهد بود. پس لازم است در تطهیر حرم دل کوشید و بذر حقایق را کاشت تا جای خدا گردد.

 

لوازم سالک مراقب

اوّل: عزم و قصد

مراقب در ابتدای سلوک با قصد و عزم، شروع به مجاهده می­کند و بعد به عمل کشیده می­شود. قصدش از قوّه به ظهور و فعلیّت رسیدن است تا از عالم ملکی و صفات ظلمانی به عالم ملکوت و صفات رحمانی عروج کند. باید عزم با همّت و مداومت همراه باشد تا از عادت به ترک آن و از خلق به حق کشیده شود. مراقب باید چنان باشد تا در اهداف و رسیدن به مشاهدات جمالی و جلالی مستغرق شود و از هیچ تیر انفسی و خلقی و وسوسة شیطانی نهراسد و رجوع به قهقرا و قبل ننماید.

در کتاب مراقبة « احیاء علوم الدین » آمده است که شبلی بر ابوالحسین نوری که در حال اعتکاف بود، وارد شد. دید حالت جمع و ساکت دارد و هیچ جای بدنش حرکت نمی­کند، گفت:« این چه حالت است از مراقبه و سکون؟» جواب داد:« از گربه یاد گرفتم. چون ارادة صیدی کند، حالت سکون و بی­حرکتی دارد، حتّی موی بدنش هم حرکت نمی­کند».

 

دوّم تفکّر و تذکّر

تفکّر، حالت طلب و جستجو کردن است برای رسیدن به مطلوب. سالک در کیفیت مراقبه و آثار آن تفکّر می­کند. پس در وقت عمل متذکّر می­گردد. یعنی در جانش سیر فکر را حفظ و به خاطر می­سپرد و به یاد می­آورد. میوة تفکّر همراهش هست که فرمود:« یک ساعت تفکّر بالاتر از شصت سال عبادت است». بعد از تفکّر تذکّر است و تفکّر سالک باید در ارتباط با حق و صفات و اسماء او باشد. در احوال گذشتگان از اهل سلوک و مراتب ترقیّات آنان سیر کند و خود را همانند آنان به حبل عرفان متمسک گرداند و از آن طرف خویش را دانی و عقب افتاده پندارد که صرصرهای شیاطین او را از پای در نیاورد، ناچار است برای نجات خویش قلبش را به تذکّر و تفکّر متنبه و بیدار کند و از هر صفت رذیله مانند عجب و غرور که مخفیانه بر نفس تیر می­زند جلوگیری کند.

 

سوم: خوف و حزن

سالک برای رسیدن به الله بر آینده و گذشته­اش خوف و حزن دارد. چه زمانی که در ظلمات نفسانی بوده و چه حال که در سیر است. توجّه به معاصی گذشته در قلبش ایجاد حزن می­کند و از آیندة کار خویش نگران است که آیا به جایی می­رسد و عوض می­شود و رسوبات از بین می­رود؟ این­ها ایجاد خوف می­کند. آری! وقتی «ولی» شد، دیگر خوف و حزنی ندارد. چرا که حق به صفات جلال همانند عظمت، یا به صفت جمال همانند رحمت تجلّی می­کند و سالک حالت خشوع و بسط به خود می­گیرد و از مشاهدات به تعظیم و تکریم می­افتد.

تا زمانی که سالک واصل نشده مراقبتش به خوف و حزن وابسته است، چرا که مافات­ها و نرسیدن­ها او را به این حالت می­اندازد. امّا وقتی که به لقاء رسید از نرسیدن به بهشت و از نداشتن دارایی دنیا خوف و حزنی ندارد زیرا تعلّقات از دل می­رود و آمدن­ها و نیامدن­ها، داشتن­ها و نداشتن­ها را از حق می­داند و دنیا را اعتباری می­بیند.

خوف سالک از این است که اگر نفس را آفاتی فراگیرد، چه ­شود؟ هم­چنین ترس از امتحانات را دارد، چه آن­که انسان با ابتلا به مال و فرزند مانع سیر منازل می­شود و سلوکش او را به هم می­زند.

آن زمان که سالک از رسوم و عادات نجات پیدا کرد، معلوم می­شود که مراقبت او تأثیر کامل در ترقّیِ او داشته، پس قلبش خاضع و خاشع به حق می­شود. خشوع و خضوع از بزرگی و عظمت ذات ربوبی حاصل می­شود.   آن­گاه حق ندا می­دهد که اینان به خاطر من با اصواتشان و ابصارشان و قلوبشان خشوع می­کنند، یعنی فروتنی و افتادگی و بردباری می­کنند.

حضرت سیدالشهداء (ع) فرمود:« خدایا! تو مونس دوستانت هستی که در عوالم و حوادث آن­ها را از وحشت خلقی دور کنی».

از این بیان معلوم می­شود که اگر سالک ترس از بین رفتن مال را دارد، اُنس به حق پیدا نکرده و از عطایای او  بهره­مند نشده است. دایرۀ مُلکی، تنگ و تاریک شده و لنگ و لوک می­رود و از خطرها و دردها در امان نیست. امّا وقتی به دایرۀ ملکوتی، متّصل شد دیگر خوف و حزنی نیاید.

 

چهارم: جهد و جهاد

سالک در مراقبه برای رسیدن به توحید لازم است به کوشش و ریاضت مداوم بپردازد و از اعمال و اخلاق و صفات حیوانی [به هر شکل] پرهیز نماید و از جهاد اکبر دست برندارد که قرآن به این مورد نظر خاص دارد. مخالف جهاد اکبر تنبلی، سستی، بی­خیالی و حواله بر تقدیر کردن است.

حافظ می­فرماید:

             قومی به جدّ و جهد گرفتند وصل دوست            قومی دگر حواله به تقدیر می­کنند

اساتید معرفت همانند عارف بالله، حضرت آیت الله کشمیری(رحمت الله علیه) دستۀ اوّل را قبول کردند.

در جای دیگر حافظ می­فرماید:

          گرچه وصالش نه به کوشش دهند          هر قدر ای دل که توانی بکوش

جهاد و ریاضت، قطع تعیّنات و اسقاط تعلّقات کند. آن­گاه غبار کثرات از جان و نفس سالک مراقب بیرون     می­رود. چون به قصد معاوضه [ برای پاداش] نیست و غرض، وصل حضرت حق است. پس حق او را به خاطر کوشش روز و شبش به قرب خود می­کشاند. البتّه نظر اهل معرفت این است که کوشش و ریاضت، استقامت   می­خواهد و آن انجام اوامر، ترک نواهی و پایداری همیشگی بر استدامت طریق می­باشد.

پنجم: ورع

مراقبۀ سالک احتیاج به ملکۀ ورع و پرهیزگاری دارد که بر دو چیز تکیه دارد، یعنی عدم غفلت از حق و اکتفا بر حداقل مایحتاج که ضروری اوست. دوری از معاصی و شبهات و شهوات، ورع را بارور    می­کند و ارتکاب به  این­ها سبب غفلت از حق و نزدیکی به شهوات (فرجی، بطنی و کلامی)     می­شود. اگر مراقب عهد خویش را با حق مراعات کند، به ورع پیوسته است. البتّه هر چیزی را بهاری است و بهار سلوک ورعی است که ملکۀ نفس شده باشد. حافظ می­فرماید:

                   به آب دیده بشویم خرقه­ها از می      که موسم ورع و روزگار پرهیز است

 

موانع مراقبه

برای مراقبه موانعی است که از به کارگیری آن جلوگیری می­کند و سالک درجا می­زند و به جایی نمی­رسد و آن­ها عبارتند از:

1-تعلّقات قلبی: که مانع از تجلیّات می­شود. چون تعلّقات زنگار آورد و تجلیّات انوار آورد و این دو با هم ضدّ هستند.

                   زیر بارند درختان که تعلّق دارند        ای خوشا سرو که از قید غم آزاد آمد

یعنی سالک الی الله بدون تعلّق همانند درخت سرو آزاد و سرسبز و راست است و از پرتو تجلیّات حق بهره­مند است، امّا درختان میوه­دار به خاطر میوه تعلّق دارند و در معرض حوادث هستند. تعلّقات سالک از زن و فرزند و مال و جمال و هرچه که باشد، او را از سلوک منحرف می­کنند.

 

2-حظوظ نفس: از موانعی است که سالک را به صعود پلۀ عرفان نمی­رساند. مراقبت بر حفظ نفس است نه حظّ نفس، چه آن­که حظوظ [به هر شکل که باشد] باعث تکدّرند و تهذیب را همراه ندارند. قلب انسان همانند نگین حضرت سلیمان (ع) تا زمانی که در دست سلیمان است، منوّر است. امّا اگر این نگین به دست اهرمن برسد، خاموش و تاریک گردد.

          من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم                   که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

تا زمانی که سالک به دنبال لذّت و سرور و رغبت و حظّ است، نزول کند. امّا وقتی با همّت عالی در حفظ نفس کوشد، صعود کند و ترقّی نماید و از قبض و فقر و مانند این­ها هیچ باکی ندارد.

 

3-خواطر سوء: سالک باید مراقب باشد که تمامت اعضا و جوارح خویش را از مکروهات و مشکوکات منع کلّی کرده باشد و در عُزلت یا در خلوت خانه [ اگر در بدایت سلوک است] نگه دارد و اگر در متوسط یا منتها است، در همه وقت نگران دل خویش باشد.

اگر نفسانی و شیطانی است، قطعاً منع کند و نفی خواطر آن واجب داند و اگر ملکی و روحانی است، بدان عمل کند و شکر خدای تعالی به جای آورد و جدّ و جهد در نفی خواطر بیشتر کند تا واردات صافی­تر و تجلیّات، روشن­تر و اذکار به قوّت­تر شود.

                   پاک کن دو چشم را از موی عیب       تا ببینی باغ و سروستان غیب

هرچه خواطر کم شود و اندیشه و فکر متّصف به عالم اسماء و صفات شود، در نتیجه ارتباط با حق بیشتر و انوار کبریایی بر قلب سالک تابناک­تر و صفای باطن، زلال­تر و وجد و سرور، قابل ستایش­تر گردد.

                    آیینه شو، جمال پری­طلعتان طلب       جاروب کن خانه را سپس میهمان طلب

بزرگان اهل معرفت فرمودند: « سالک مراقب، خواطر سوء را با خواطر حسنه از بین ببرد تا حرم الهی در دسترس تیر شیطانی قرار نگیرد و این جز با همّت همیشگی تحقّق نپذیرد.»

                   پاسبان حرم دل شده­ام شب همه شب              

تا در این پرده جز اندیشۀ او نگذارم

ختم

آیا مراقبه پایانی دارد و می­شود که عارف بالله از مراقبه بی­نیاز باشد؟ جواب این است که اولیای برجستة حق (انبیاء و امامان(ع)) عصمت ذاتی دارند و اهرمن به آنان راه ندارد و به مضمون حدیث قدسیِ « بندة من! مرا اطاعت کن که تو را مثل خودم قرار می­دهم»، آنان در حضرت حق­اند و حق در قلب آنان است و در نتیجه خودِ مراقب در جان آن­هاست.

می­ماند دیگران از اهل عرفان که با ثبات قدم از طریق شریعت به طریقت و اعمال و اخلاقِ عملیِ پایدار رسیدند و بر اثر مجاهدت شرعیه به نور طاعات متجلّی شدند،‌آن­گاه در لقای جانان قدم برداشتند و برای رسیدن به فناء فی الله از هیچ مراقبة قلبی دریغ نورزیدند و به دنیا و عقبی' توجّه نکردند و بعضی­ها به عصمت عرضی (همانند سلمان) رسیدند. باید گفت که اینان ملکات نفسانی و شیطانی ندارند. چون از بحار عصمت ذاتی به جان آنان آب حیات وارد گردیده و ملکاتشان رحمانی شده است.

امّا پایین­تر از اینان کسانی هستند که هر صفت رذیله را که دور کردند، صفت ممدوحی را جایگزین آن نمودند.

سالک تا از ابلیس و شیطان نفس اطمینان و امنیّت پیدا نکرده باید مراقبۀ کامل داشته باشد. اگر صفتی همانند ایثار ملکة جانش شده باشد، می­توان گفت که مراقبه در این صفت لزومی ندارد. امّا در دیگر مسایل و نفس، کاربردش حتمی می­باشد.

                                                                                                                   پایان

                                               

منابع و مآخذ

*قرآن کریم                                                              26- فرهنگ نوین، احمد دانشگر

*نهج البلاغه، سید رضی                                             27- فرهنگ عمید، حسن عمید

*صحیفه سجادیه                                                        28- کتاب قدسیه

1-ارشاد القلوب، ابی محمد دیلمی                                29- کشف المحجوب، علی هجویری

2- اسرار الشریعه، سید حیدر آملی                               30- گلستان، سعدی

3- اقبال الاعمال، سید بن طاووس                                  31- گلشن­راز، شیخ محمود شبستری

4- الاربعین، علامه مجلسی                                          32- گوهر شب چراغ، محمد حسن نایینی

5- الاصول العشره، نجم الدین کبری                               33- مثنوی معنوی، مولوی

6- الخصال، شیخ صدوق                                               34- محجه البیضاء، فیض کاشانی

7- اوصاف پارسایان،‌ عبدالکریم سروش                           35- مرصاد العباد، نجم الدین کبری

8- بحارالانوار، علامه مجلسی                                       36- مشارق انوار الیقین، شیخ رجب برسی

9- بحرالمعارف، عبدالصمد همدانی                                37- مصباح المتهجد، شیخ طوسی

10- تذکره الاولیاء، عطار نیشابوری                                 38- مصیبت بزرگ، سید علی اکبر صداقت

11- ترجمۀ متن خواجه عبدالله انصاری                             39- معراج السعاده، ملا احمد نراقی

12- توحید، شیخ صدوق                                               40- مقامات معنوی، محسن بینا

13- جامع السعادات، ملامهدی نراقی                             41- مقتل خوارزمی

14- حکایت های گلستان، سعدی                                 42- مناجات شعبانیه

15- خصال، شیخ صدوق                                               43- منازل السائرین، خواجه عبدالله

16- دیوان حافظ                                                          انصاری،‌ شرح علی شیروانی

17- رسالة سه اصل، ملاصدرا                                        44- منتخب نورالعلوم، تصحیح استاد

18- رسالة لقاء الله، میرزا جواد آقا ملکی                         مجتبی مینوئی

19- رساله القدس، روزبهان                                          45- نفحه الروح، مؤید الدین جندی

20- سفینه البحار،‌شیخ عباس قمی                              

21- شارح الاصول العشره، عبدالغفور لاری

22- صد میدان، خواجه عبدالله انصاری

23- طرائق الحقائق، معصوم علی شاه شیراز

24-علم الیقین، ملا محسن فیض کاشانی

25- فرهنگ نوربخش، جواد نوربخش