2- فتوحات

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مطالعه کتب

فتوحات

 

صداقت، سيد على اكبر، 1334 ـ فتوحات: مجموعه‏اى از عنايات و كرامات معصومين عليهم ‏السلام به متوسلان و قابلان و دوستان/ مؤلف سيد على ‏اكبر صداقت ـ قم: آخرين وصى. 1388.

فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا.

كتابنامه به صورت زيرنويس.

1 ـ توسل. 2 ـ كرامت‏ها. الف ـ عنوان. ب ـ عنون: مجموعه‏اى از عنايات و كرامات معصومين عليهم‏ السلام به متوسلان و قابلان‏ ودوستان.

فــتــوحات

(مجموعه‏اى از عنايات و كرامات معصومين عليهم‏ السلام به متوسلان و قابلان و دوستان)

مؤلف: سيد على اكبر صداقت

ناشر: آخرين وصى

مدير توليد: سيد مرتضى ميرحسينى

ناظر چاپ: حيدر مشكل‏ گشا

نوبت چاپ: اوّل

تيراژ: 5000 نسخه

قطع و تعداد صفحات: رقعى/ 112 صفحه

حروفچينى و طراحى جلد: موسوى 7747393

شابك: 9 ـ 65 ـ 8483 ـ 964 ـ 978

قيمت: 1500 تومان

مركز پخش:

كتابسراى طوبى كشميرى ـ تلفن: 7745374

همراه: 09126524349 ـ 09357712797

 

 

 

فهرست مطالب

مقدمه

حضرت پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله / بوى عطر از پيرمرد

حضرت پيامبر صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله / دو هزار و پانصد درهم

حضرت پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله / هندوى بت‏ پرست

حضرت پيامبر صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله / شيخ فضل اللّه‏ نورى

حضرت پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله / مجوسى مسلمان شد

حضرت اميرالمؤمنين عليه‏ السلام / مولا حسن كاشى

حضرت اميرالمؤمنين عليه‏ السلام / عمران بن شاهين

حضرت اميرالمؤمنين عليه‏ السلام / حبّه نبات

حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام / حواله به ميرزاى قمى

حضرت اميرالمؤمنين عليه ‏السلام / تولد ميرداماد (متوفى 1041)

حضرت زهرا عليهاالسلام / سيد بحر العلوم (متوفى 1212)

حضرت زهرا عليهاالسلام / دختر آلمانى

حضرت زهرا عليهاالسلام / مهندس سنى

حضرت زهرا عليهاالسلام / توسل و نجات

حضرت زهرا عليهاالسلام / ابن عنين شاعر

حضرت امام حسن عليه‏ السلام / شفاى وصال شيرازى

حضرت امام حسين عليه‏ السلام / شيخ جعفر شوشترى

حضرت امام حسين عليه ‏السلام / زوّار و بچه مفلوج

حضرت امام حسين عليه‏ السلام / تأخير مرگ

حضرت امام حسين عليه ‏السلام / جواهر فروش فرانسوى

حضرت امام حسين عليه‏ السلام / جوان روستائى و لبخند امام

حضرت امام سجاد عليه ‏السلام / تقاضاى مرگ مكن

حضرت امام سجاد عليه السلام / قحطى پايان يافت

حضرت امام صادق عليه‏ السلام / سينه گشاده

حضرت امام كاظم عليه ‏السلام / قلم تو خشك نگردد

حضرت امام كاظم عليه ‏السلام / رحمت و شفقت

حضرت امام كاظم و امام جواد عليهم االسلام / شب نور باران

حضرت امام كاظم عليه‏ السلام / نتيجه دروغ به امام

حضرت امام كاظم عليه‏ السلام / لطف به كمپانى

حضرت امام رضا عليه ‏السلام / گلى از ملكوت

حضرت امام رضا عليه‏ السلام / دختر استرآبادى

حضرت امام رضا عليه‏ السلام / رأفت عمومى

حضرت امام رضا عليه‏ السلام / انوشيروان مجوسى

حضرت امام رضا عليه ‏السلام / زوار بحرينى

حضرت امام جواد عليه ‏السلام / عمل معجزه آسا

حضرت امام جواد عليه‏ السلام / كى كم محبتى به تو كرديم؟

حضرت امام هادى و عسكرى عليهم االسلام / چرا زائر ما را بازداشتى؟

حضرت امام هادى عليه ‏السلام / عاقبت كار متولّى

حضرت امام هادى عليه‏ السلام / جواب تسمخر

حضرت امام زمان عليه‏ السلام / نَفَس مسيحايى

حضرت امام زمان عليه ‏السلام / نان و انگشتر

حضرت امام زمان عليه ‏السلام / ايران خانه ماست

حضرت امام زمان عليه‏ السلام / ياقوت سنى

حضرت امام زمان عليه‏ السلام / سيد رضى قدس سرهم

حضرت عباس عليه‏ السلام / جوان مرده

حضرت عباس عليه‏ السلام / عنايت به مسيحى

حضرت عباس عليه‏ السلام / فرمانده روسى

حضرت عباس عليه‏ السلام / دست نامرئى

حضرت عباس عليه‏ السلام / بچه ‏دار شدن يهودى

حضرت زينب عليهاالسلام / گوشه مقنعه

حضرت زينب عليهاالسلام / بعد از 25 سال

حضرت زينب عليهاالسلام / ثروتمند هندى و ساختن ضريح

حضرت معصومه عليهاالسلام / آيت اللّه‏ مرعشى نجفى

حضرت معصومه عليهاالسلام / حمايت و تنبيه

حضرت معصومه عليهاالسلام / دعوت براى كفش‏دارى

حضرت معصومه عليهاالسلام / دوش آب و شستشو

حضرت رقيه عليهاالسلام / شفاى دختر مسيحى

حضرت رقيه عليهاالسلام / زن فرانسوى

حضرت رقيه عليهاالسلام / من دختر امام حسين عليه‏ السلام هستم

حضرت رقيه عليه‏السلام / دست بر جاى مار و عقرب گزيده!

حضرت رقيه عليهاالسلام / سفره نذر

 

 

مقدمه

معصومين عليهم ‏السلام در زمان حيات خودشان هميشه عنايت خود را به طالبان و قابلان مى ‏رساندند كه تاريخ مقدار بسيار كمى از آن‏ها را درج كرده است. همچنين بعد از وفات آنان هم؛ اين لطف و توجه نسبت به اهل استغاثه و حاجت بوده است. عنايت آنان خاصّ عده‏ اى نبوده؛ بلكه غير از شيعه به مذاهب ديگر مانند اهل سنت، زَرتشتى، يهودى و مسيحى هم كرم و جود خويش را نشان داده و مى ‏دهند. آنچه از كرامات و معجزات كه از ناحيه مقدسه آنان صادر شده، قابل حد و حصر نيست. مراجعان به ساحت ولايت آنان، داراى گرفتارى ‏هاى مختلف بوده ‏اند كه شامل امراض صعب العلاج، مشكلات مادى و ناراحتى روحى، بن بست‏هاى خانوادگى و ورشكسته‏ هاى اقتصادى و ده‏ها نظير اين‏ها بوده است.چون در دايره وجود، كسى همانند آنان عليهم السلام اعلى و اشرف نيست؛ و فيض از حق توسط آنان به خلق مى ‏رسد و دعاها بواسطه آنان مقبول و مستجاب مى ‏شود؛ پس توسل و روى آوردن به درگاه آنان ممدوح و شايسته است؛ و خداوند خواسته آنان در حق ديگران را رد نمى ‏نمايد. اگر كسى متوسل شد و حاجتش برآورده نشد، حتما مسائلى مربوط به شخص حاجتمند از قبل بوده و يا بعدا صلاح آن كس نخواهد بود. در نتيجه؛ انتظار از كسانى‏ كه‏ عادتشان ‏احسان ‏است‏ ممدوح ‏است؛ اما نرسيدن به حاجت به علل و عوامل كلى و جزئى مربوط مى ‏شود. معجزه، كار فوق العاده است و انجام آن فقط مخصوص عده‏ اى خاص كه مؤيد از طرف خداوند هستند مى ‏باشد. اما صدور كرامت از بعضى افراد آنهم بخاطر تهذيب نفس و قدرت روح صادر مى‏ شود. اما معصومين عليهم ‏السلام ، معجزه و كرامت آنان، هميشه بخاطر جواديت و لطف ازلى، شامل حال كسانى مى ‏شود كه در زمره رحمت و فيض حضرت فياض قرار مى ‏گيرند. علل و عوامل زيادى مى ‏تواند دخيل باشد تا نظرى از جانب صاحبان كرم شامل حال حاجتمند گردد مانند اضطرار، استغاثه صادق، قلب شكسته، نيت پاك، گدائى و خواهش همراه با سوز و گداز و... البته قاعده ‏اى در اين بين هست كه عنايت شامل حال چه كسى مى ‏شود و شامل حال كس ديگر نمى ‏شود، ولكن هر چه باشد فتح و گشايش بى ‏اسباب و بى ‏ربط نمى‏ شود. آنچه در اين مجموعه آورده شده قضايا و كراماتى است كه بعد از زمان شهادت معصومين اتفاق افتاده است، و آنچه مربوط به امام زمان عليه ‏السلام است مربوط به زمان غيبت كبرى آنحضرت مى ‏باشد. در زيارت جامعه كبيره، خطاب به معصومين آمده است: «بوسيله شما خداوند فتح و گشايش كند و پايان و اختتام دهد؛ بوسيله شما اندوه را ببرد و سختى‏ ها را بگشايد. بوسيله شما خدا ما را از خوارى بيرون آورد و موج‏هاى گرفتارى ما را بر طرف كند». به اين متن و مضمون صريح، معلوم مى ‏گردد كه حل مشكلات و بر طرف شدن نقايص و دردها، بوسيله آنان مرتفع و مداوا مى ‏گردد. خوبست هر مستمند و مريض يا هر سائل و محتاج با اطمينان خاطر و قلبى سرشار از اعتماد و خلوص به ذيل عنايت آنان متمسك شود. اگر حاجت برآورده نشد؛ شايد به حكمت، صلاح نبوده و يا ظرف شخص قابليت نداشته و يا خرابى ‏هاى گذشته جائى براى تنفيذ و رحمت نگذاشته؛ و اين خود مقوله ‏اى است كه جاى توضيح و شرح دارد. افرادى كه ذاتى ناپاك دارند و در مشكلات متوسل مى‏ شوند و طلب عنايت مى ‏كنند؛ لطف شامل حال آنان نمى ‏گردد. اما افرادى كه ذاتى قابل دارند، حتى غير مسلمان از زرتشتى و يهودى و مسيحى چنانكه ما در اين كتاب نمونه‏ هايى را آورديم، لطف و عنايت شامل حال آنان مى ‏گردد. خداوند ، حكيم على الاطلاق است و معصومين مظهر حكمت حكيمانه حق‏ اند و در رساندن فيض به حاجتمندان اين مطلب نوعا جارى مى ‏گردد. چنانكه در زمان حضور آنان بسيارى بودند كه به فتح لازم و عنايت خاص دست نيافتند. چرا كه گيرندگى ضعيف داشتند، قابل نبودند، تشويش افكار داشتند، اعتقادشان بى‏ پايه بود و...!! لطف و كرامت و رحمت هميشه از عالى هست؛ اين كدام سائل و حاجتمند است كه نصيبش شود و به عنايت فيض برسد. در خاتمه، بخاطر اهميت و توجه عموم به ساحت مقدس امام زادگان معزّز، كراماتى كه مربوط به جناب زينب كبرى عليهاالسلام و حضرت ابوالفضل عليه‏ السلام و حضرت معصومه عليهاالسلام و حضرت رقيه عليهاالسلام هم بوده را در اواخر  فصل آورديم، تا خوانندگان محترم در توسلات و استغاثه‏ ها، به ذيل عنايت ايشان متمسك شوند و از آنان مدد بجويند و به الطاف خاصه حضرات بهره ‏مند شوند.

سيّد على اكبر صداقت - مرداد ماه 1381

 

*****************************************************************************

حضرت پيامبر صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله

 

بوى عطر از پيرمرد

مرحوم آيت اللّه‏ آخوند ملا على همدانى فرمود: روزى پيرمردى جهت حساب خمس و زكات، نزد من (در شهر همدان) آمد. متوجه شدم از آن پيرمرد بوى عطر عجيبى بر مشامم مى‏رسد كه تا به حال، نظير آن را استشمام نكرده بودم!! از او پرسيدم: شما از چه عطرى استفاده مى‏كنى؟ گفت: اين بوى خوش، حكايتى دارد، كه تا كنون براى كسى تعريف نكرده‏ام، اما چون شما آقاى ما هستى، برايت تعريف مى‏كنم. شبى در عالم خواب پيامبر خدا صلى الله ‏عليه‏ و‏آله را زيارت نمودم، در حالى كه آن حضرت نشسته بودند و من هم در آن مجلس بودم. قريب ده يا بيست نفر اطراف ايشان حضور داشتند و من هم در آن مجلس بودم. پيامبر صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله فرمود: كدام يك از شما بر من زياد صلوات مى‏فرستد؟ مى‏خواستم بگويم من، اما ساكت شدم. بار دوم و سوم، پيامبر صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله سؤال را تكرار كردند و كسى جواب نداد. آنگاه بلند شدند و به من فرمودند: شما بر من زياد صلوات مى‏فرستى؛ پس لبان مرا بوسيد؛ از آن وقت اين بوى عطر از من استشمام مى‏شود؛ مردم خيال مى‏ كنند من عطرى مى ‏زنم.

 

دو هزار و پانصد درهم

يكى از زهّاد پانصد درهم قرض داشت، پيامبر صلى ‏الله ‏عليه‏ و‏آله را در خواب ديد كه فرمود: نزد ابوالحسن كسائى كه از مشاهير نيشابور است و هر سال عده زيادى از برهنگان را لباس مى‏پوشاند، برو و بگو: رسول خدا تو را سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد كه پانصد درهم قرض ترا ادا كند. اگر از تو علامت و نشانه خواست بگو: هر شب صد بار بر پيامبر صلوات مى ‏فرستادى و مدتى است كه آن را ترك كرده‏اى. زاهد گويد: نزد كسايى، رفتم و خواب پيامبر صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله را برايش نقل كردم. خيلى خوشحال نشد. چون نشانى را گفتم. كسائى خود را از تخت به زير انداخت و سجده شكر بجاى آورد و گفت: اين سرّى بود ميان من و حق تعالى كه هيچ كس از آن اطلاع نداشت؛ و ديشب هم صد صلوات را نگفتم. پس دستور داد مجموعا دو هزار و پانصد درهم به زاهد بدهند. گفت: هزار درهم براى بشارتى كه از پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله آورده‏اى، و هزار درهم هم بخاطر آمدنت و پانصد درهم براى اطاعت فرمان پيامبر، بعد گفت: هرگاه ترا احتياجى شد به من مراجعه كن.

 

هندوى بت‏ پرست

مرحوم حاجى نورى در كتاب دارالسلام مى‏نويسد: كه حكيم (دكتر) غلام حسين هندى اهل مولتان هند در شرح حال خود گفت: من بت پرست بودم و زادگاهم شهر مولتان بود و جزء كارمندان دولت و ثروتمند و آبرومند بودم. ايام عاشورا كه اهل محل براى عاشوراى امامشان حسين عليه‏ السلام پول جمع مى‏كردند من هم پول مى‏دادم ولى به آن‏ها اعتنايى نمى‏كردم. سى سال به اين شيوه بودم كه اروپائى‏ها شهرهاى ما را گرفتند؛ بعد از اين گرفتارى، به تجارت پرداختم و از راه دريا به بمبئى جنس مى‏بردم. در سفر آخر، كالايم را در بمبئى فروختم و بعد جنس خريدم و به كشتى بردم ولى بخاطر روزه مسلمانان، حركت به تأخير افتاد؛ تا شب بيست و سوم ماه رمضان كه مسافرين به شهر رفته و با كسالتى كه داشتم در پشت بام كشتى در فكر دورى از خانواده بودم. نمى‏دانم خواب بودم يا بيدار، كسى آمد و گفت: پيامبر خدا را اجابت كن! من گفتم: رسول خدا كيست؟ دستم را گرفت و به باغى بزرگ برد و با اجازه مرا وارد كرد و گفت: پيامبر آن شخص زيبا منظر و سپيد روى بر تخت نشسته مى‏باشد سلام كن، و شخصى هم با عمامه سبز كنارش نشسته بود. با دلهره سلام كردم. پيامبر فرمود: بخاطر احسانى كه به ما كردى مى‏خواهيم پاداش دهيم. با خود گفتم: چه احسانى كرده‏ام؟! پيامبر فرمود: همه ساله در عزاى فرزندم حسين عليه‏ السلام پول مى‏ دادى ولى با اين دينى (بت‏پرستى) كه دارى نمى‏ توانى به پاداش برسى! عرض كردم چه كنم؟ فرمود: مسلمان شو. گفتم: باشد. پيامبر به آن شخص همراه فرمود: اسلام را به او بياموز، و زيارتگاه‏ ها را به او نشان بده. پس از شهادت به مسلمانى و اقرار به تشيع؛ پرسيدم آن شخص كه عمامه سبز داشت و كنار پيامبر بود كيست؟ گفت: على عليه‏ السلام داماد و عموزاده پيامبر و پدر حسين است. آن شخص مرا سير داد و به كاظمين حرم دو امام برد، بعد كربلا حرم امام حسين عليه ‏السلام برد، و بارگاه ابوالفضل را نشان داد و گفت: او را زيارت خواهى كرد بعد نجف بارگاه على عليه‏السلام و بعد سامراء حرم دو امام و جايگاه غيبت امام زمان را نشان داد. بعد نزديكى كوهى آورد و گفت: اينجا نزديك حرم امام رضا عليه‏ السلام است. آنگاه با هم به كشتى برگشتيم، و آن شخص از نظرم غايب شد و هراسناك از خواب بيدار شدم صبح به شهر رفتم و به مسجدى كه امامش نابينا بود مراجعه كردم. او مرا به خانه خود برد و پرسيد؟ كدام مسلمانى سنى يا شيعه حسين عليه ‏السلام را دنبال مى‏كنى؟ گفتم: اسلامى كه دنبال حسين عليه‏ السلام باشد. شيخ گريست و پيشانى مرا بوسيد و سجده شكر بجا آورد. پس خوابم را به او گفتم؛ و هر دو گريه كرديم؛ بعد اسلام را عملاً به من بياموخت و براى ترس از فاميل و اهل شهر بعدها به عراق آمدم.

 

 

شيخ فضل اللّه‏ نورى

آخوند سجاسى گفت: سيّدى در زنجان هميشه به شيخ فضل اللّه‏ نورى (كه در مشروطيت او را اعدام كردند) بد مى ‏گفت. تا اينكه شبى در خواب پيامبر اكرم صلى‏ الله ‏عليه‏ و‏آله را ديد كه مرحوم آخوند ملا قربان على زنجانى دركنارش ايستاده است. در اين وقت كسى وارد بر پيامبر مى ‏شود و عرض مى ‏كند: شيخ فضل اللّه‏ نورى اجازه ورود مى‏ طلبد. اجازه صادر مى‏ شود. وقتى شيخ وارد مى‏شوند، پيامبر مى‏ فرمايند: چرا دير آمدى؟ او دستمال از گردن رد مى ‏كند و در حالى كه جاى طناب اعدام را نشان مى‏دهد عرض مى‏كند: يا رسول اللّه‏ ببين امت تو در حق من چه جفا كردند! پيامبر مى‏ فرمايد: صبر كن، صبر، كه اين امت در حق ما هم چنين ظلم ‏هاى فراوان كردند. آن سيد بعد از اين رؤيا ديگر در حق شيخ جسارت نمى ‏كرد.

* نكته مهم و دقيق آنست كه: مرحوم شهيد فضل اللّه‏ نورى هنگامى كه او را به دار كشيدند، مى ‏فرمود: من ديشب پيامبر را در خواب ديدم و به من فرمود: فردا شب ميهمان ما هستى.

 

 

مجوسى مسلمان شد

سبط بن جوزى در كتاب تذكرة الخواص خود مى‏نويسد: مردى از سادات در بلخ ساكن بود و يك زن و چند دختر داشت. پس از مدتى وفات نمود. وضع زندگى زن و فرزندان او بسيار سخت شد. چون آبرومند و مورد سرزنش دشمنان بودند؛ زن با دختران خود به شهر سمرقند رفتند. زن گويد: داخل مسجدى جاى گرفتم و براى تهيه غذا به جستجو پرداختم. در راه ديدم دور شخصى را گرفته‏اند: پرسيدم او كيست؟ گفتند: شيخ و بزرگ اين ناحيه است. نزدش رفتم و جريان فقر بچه سيدها را نقل كردم، گفت: شاهد بياور و توجهى به من نكرد!! مأيوسانه بر مى‏گشتم كه ناگهان در خيابان ديدم روى سكويى، شخصى نشسته و عده‏اى اطرافش هستند. پرسيدم او كيست؟ گفتند: او داروغه (رئيس و نگهبان شهر) است و مذهب مجوسى (زرتشتى) دارد. نزدش رفتم و جريان زندگى خود را برايش باز گفتم. او كسى را دنبال زن و فرزندانش فرستاد و آمدند و گفت: برويد اين زن علويه و بچه‏ هاى او را به منزل ببريد و پذيرائى كنيد. من و فرزندانم را به منزل بردند، به حمام فرستادند و لباس عالى و غذايى لذيذ دادند و كمال پذيرايى را از ما كردند. شيخ شهر، نيمه شب خواب مى‏ بيند كه قيامت است و پرچمى در بالاى سر پيامبر صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله بلند است. قصر بسيار زيبائى از زمرد به چشم مى‏ خورد. مى‏پرسد؛ اين قصر از آن كيست؟ گفتند: متعلق به مردى خداپرست است. نزد پيامبر مى ‏رود تا اجازه ورود بگيرد؛ حضرت صورت از او برگردانيد. عرض كرد: من مسلمانم چطور رو برمى گردانيد؟فرمود: شاهد بياور كه مسلمانى! شيخ از خواب بيدار شده و متوجه اشتباه خود مى‏شود. افرادى را دنبال آن زن و فرزندانش فرستاد، تا به آن‏ها كمك كنند. گفتند: خانه آن مجوسى «داروغه شهر» مى‏باشد. از داروغه تقاضا كرد، آن‏ها به منزل او بيايند گفت: اصلاً ممكن نيست. شيخ هزار دينار نزدش گذاشت تا آنان به خانه او بيايند، قبول نكرد. مجوسى گفت: آن خوابى كه تو ديشب ديدى من هم آن را ديدم و من و خانواده‏ام مسلمان شديم. پيامبر را درخواب ديدم كه فرمود: آن قصر از تو و خانواده ات مى‏ باشد براى آنكه آن زن علويه و بچه ‏هاى او را پناه دادى؛و تو از اهل بهشتى.

***********************************

 

حضرت اميرالمؤمنين عليه ‏السلام

 

مولا حسن كاشى

در كتاب تذكره دولتشاهى مى‏نويسد: مولا حسن كاشى از شعراى بزرگ بود و در غير مدح اهل بيت، شعرى نگفت. هنگامى كه از زيارت قبر پيامبر صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله و خانه خدا بر مى‏ گشت، قصد عراق را نمود و به زيارت مرقد اميرالمؤمنين عليه‏ السلام به نجف اشرف مشرّف شد. در مقابل مرقد آن حضرت ايستاد و قصيده‏اى كه ابتدايش اين بيت است را شروع به خواندن كرد:

اى زبده آفرينش، پيشواى اهل دين*** وى ز عزّت مادح بازوى تو روح الامين

شب كه شد، در خواب اميرالمؤمنين عليه ‏السلام را ديد؛ حضرت فرمودند: كاشى، تو از راه دور بسوى ما آمده‏اى و دو حق از ما طلب دارى: يكى اينكه مهمان ما هستى، دوم صله اشعارت را بتو بدهيم. اكنون به شهر بصره برو، در آنجا تاجرى است معروف به مسعود بن افلح، سلام مرا به او برسان و بگو اميرالمؤمنين عليه ‏السلام مى‏گويد: كه روزى كه مى‏خواستى بطرف كشور عمان حركت كنى نذر و عهد كردى، اگر كشتى حامل اموال تجارتى ات سالم وارد ساحل شود هزار دينار در راه ما مصرف كنى؛ از او هزار دينار را بگير و صرف در احتياجات خودت نما. كاشى مى ‏گويد: از خواب بيدار شدم و به سوى شهر بصره رفتم و مسعود تاجر را پيدا كردم. همين كه قضيه خواب امام را نقل كردم، نزديك بود از خوشحالى بيهوش شود. او گفت: بخدا سوگند كه جز امام كسى ديگر از راز من آگاه نبود پس هزار دينار را به من داد و بخاطرسپاس‏گزارى از اين موهبت، لباس با قيمتى هم داد و طعامى نيز به فقراى بصره داد.

 

 

عمران بن شاهين

عمران بن شاهين از اهل عراق بود و در مقام ستيزگى بر حكومت عضدالدوله ديلمى بر آمد؛ و عليه او قيام نمود. عضدالدوله در صدد دستگيرى او بر آمد و با كوشش هر چه تمام‏تر او را تعقيب نمود. عمران براى خود چاره نديد، مگر آنكه مخفيانه به نجف اشرف فرار كند و در آنجا بالباس مبدّل روزگار را بگذراند. پس پناه به اميرالمؤمنين عليه‏ السلام آورد تا او را از دست عضدالدوله نجات بخشد. عمران در تحت بارگاه اميرالمؤمنين عليه‏ السلام پيوسته به دعا و نماز و استغاثه مشغول بود تا اينكه، يك شب حضرت را در خواب ديد كه به او فرمود: اى عمران! فردا «فنّا خسرو» براى زيارت اينجا مى‏آيد و حرم را براى او قرق مى‏كنند؛ هر كسى كه در اينجاست از حرم بيرون مى ‏نمايند. حضرت با دست مبارك خود اشاره به يكى از زواياى قبّه نمودند و فرمودند: تو در اينجا توقف كن؛ تو را نمى ‏بينند. عضدالدوله خواهد آمد و مشغول زيارت و نماز مى‏ شود و به درگاه خدا با تضرع دعا مى‏كند و خدا را به محمّد و آل محمّد سوگند مى ‏دهد كه او را بر تو پيروز كند. در اين حال تو نزديكش برو و بگو: اى پادشاه! آن كسى كه در ادعايت اصرار مى‏كنى و خدا را به محمّد و آلش سوگند مى ‏دادى كه تو را بر او پيروز كند، كيست؟ فنا خسرو مى ‏گويد: مردى است كه در بين ملت من اختلاف افكنده و عصاى قدرت مرا شكسته و در حكومت با من منازعه نموده است! به او بگو: اگر كسى تو را بر او پيروز كند، چه چيزى، به او مژدگانى مى‏ دهى؟ او مى‏ گويد: هر چه بخواهد مى‏ دهم حتى اگر الزام كند كه او را عفو كنم، عفو مى ‏كنم؛ در اين وقت تو خودت را معرفى كن، و آنچه از او توقع دارى از جانب او به تو خواهد رسيد. عمران گويد: همان طور كه حضرت به من در عالم خواب نشان داده بود واقع شد. عضدالدوله به حرم آمد و مشغول دعا و نماز شد و براى پيروزيش قسم مى‏داد؛من دركنارى قرار گرفته بودم، نزدش آمدم، همان سؤال را از او نمودم و او هم در پاسخم گفت: هر كس مرا بر او پيروز كند حتّى اگر عفو بخواهد، از او خواهم گذشت. در اين هنگام، به او گفتم: منم عمران بن شاهين!! او فرمود: چه كسى تو را در اينجا راه داد؟ گفتم: مولايم على عليه ‏السلام در خواب به من فرمود: «فنّا خسرو» در اين جا مى ‏آيد و چنين و چنان فرمود كه خدمت شما عرض كردم. عضدالدوله گفت: تو را به حق اميرالمؤمنين سوگند مى‏ دهم كه او به تو گفت فَنّا خسرو مى‏ آيد؟گفتم: آرى به حق اميرالمؤمنين عليه ‏السلام . عضدالدوله گفت: هيچ كس غير از من و مادرم و قابله نمى‏داند كه اسم من، فناخسرو است. همانجا از گناهم درگذشت، و مرا به وزارت منصوب كرد، و دستور داد برايم لباس و خلعت وزارت آوردند. چون نذر كرده بودم كه اگر مورد عفو قرار بگيرم با سر و پاى برهنه به زيارت على عليه‏ السلام بروم. در تاريكى شب از كوفه بسوى نجف رفتم درب حرم بسته بود. كليد دار حرم، جدّ حسن طهال، اميرالمؤمنين را بخواب مى‏ بيند كه مى‏فرمايد: از خواب برخيز و براى دوست ما عمران بن شاهين در حرم را باز كن. چون عمران وارد مى‏شد: كليددار مى‏گويد: مولايم عمران بن شاهين بفرمائيد، او مى‏گويد: چه كسى بتو نام مرا گفته است؟ كليد دار عرض مى ‏كند: اميرالمؤمنين در خواب بمن فرمود. عمران از خوشحالى خود را روى حرم مى ‏اندازد و مى‏بوسد و شصت دينار به كليددار مى‏ دهد.

 

حبّه نبات

مرحوم آيت اللّه‏ نجفى مرعشى در شرح حال آخوند حاج اشرف مازندرانى فرمود: ايشان ابتدا در مازندران و بعد در حوزه علميه نجف اشرف مشغول تحصيل علوم دينى شد. ظاهرى جذّاب و هيبتى با شكوه داشت كه كسى جرأت سؤال و جواب از ايشان نداشت. جمعى از مؤمنين مازندران و گرگان خدمت مجتهد آن زمان آيت اللّه‏ ميرزاى شيرازى در نجف رسيدند و تقاضا كردند عالمى را براى سرپرستى حوزه علميه مازندران و پاسخ گويى به مسائل شرعى مردم تعيين كنند. ميرزاى شيرازى فرمود: حاج اشرف چطور است؟گفتند: خوب است و همه پذيرفتند. ميرزاى شيرازى، حاج اشرف را احضار كردند و دستور دادند به ايران عزيمت كند. حاج اشرف كه خود مى‏دانست از علوم دينى (بخاطر كم استعدادى) بهره‏اى نبرده؛ و اسرار او فاش مى‏گردد؛ و مردم پى خواهند برد كه او ملاّ نيست؛ لذا به حرم اميرالمؤمنين عليه‏ السلام رفت و با گريه و زارى عرض كرد: مولاى من، تاكنون كسى از درون من آگاهى نداشت، يا در حرم مرا بكش و يا علم نجاتم بده!! پس خواب بر او مستولى شد و امام را درخواب ديد، كه حبّه نباتى در دهان او گذاشت و در گوش او بسم اللّه‏ الرحمان الرحيم فرمود. چون بيدار شد، احساس كرد كه كامش شيرين است. پس به قرآن و كتب عربى نظر كرد؛ ديد قواعد را مى ‏داند و مى‏ شناسد و علومى كه طى 35 سال فرا گرفته مانند نوار ضبط صوت، در ذهنش ضبط گرديده بود، به سرعت ظاهر مى‏شود!! پس به محضر استاد ميرزاى شيرازى رفت و مهلت خواست؛ چندى در درس او حاضر شود، تا پس از تكميل درس‏ها، عازم حوزه مازندران شود. ميراز قبول كرد؛و او در درس كه قبلاً ساكت بود، حالا اشكال مى‏كرد و مرتب بحث و جدل مى‏ نمود. روزى در يكى از مباحث فقهى كه زياد اشكال مى‏گرفت، ميرزاى شيرازى وى را صدا كرد و فرمود: چه خبر است حاج اشرف؛ همان بزرگوارى كه در گوش تو بسم اللّه‏ الرحمان الرحيم فرمود، در گوش من سوره حمد تا ولاالضالين را خوانده است، كمى مراعات كن. حاج اشرف در شگفت شد؛ و بعدها به حوزه مازندران رفت و رساله علميه هم نوشت.

 

 

حواله به ميرزاى قمى

بعد از وفات ميرزاى قمى شخصى از اهالى شيروان قفقاز هميشه خدمتگزار مقبره ميرزا بود، بدون آنكه از كسى پول بگيرد. كسى از او سؤال كرد، چه چيز تو را وادار كرد كه مجانى اين مقبره را خدمت كنى؟ او گفت: من از محترمين اهل شيروان قفقاز بودم و ثروت زيادى داشتم. پس بقصد زيارت خانه خدا و قبور ائمه از شهر خود حركت نمودم. بعد از فراغ از اعمال حج و زيارت مدينه، بطرف مرقد ائمه عراق به كشتى نشستم. در حين سوار شدن كشتى، كيسه پولم درميان دريا افتاد؛ و اميدم قطع شد و حيران ماندم كه چه كنم. پس بعضى از اثاثيه خود را فروختم و گذران خود را به نجف اشرف رساندم و ميان حرم اميرالمؤمنين عليه ‏السلام رفتم و متوسل به آن امام شدم. وقتى خوابيدم، درخواب ديدم كه اميرالمؤمنين عليه ‏السلام فرمود: غصه مخور، برو در شهر قم و كيسه پولت را از ميرزا ابوالقاسم قمى مطالبه كن. از خواب بيدار شدم و تعجب نمودم كه كيسه پولم در درياى عمّان افتاد، چگونه به من در شهر قم خواهد رسيد. رفتم به شهر قم و درب منزل ميرزاى قمى را زدم. خادمش آمد و گفت: آقا در خواب است، صبر كن تا از خواب بيدار شود. گفتم: من مرد غريبى هستم و اراده حركت به شهرم را دارم. خادم به طريق تعرّض گفت: خودت درب خانه را بزن. چون درب را كوبيدم، صداى ميرزا بلند شد يا فلان، صبر كن، الان آمدم؛ مرا به اسم خواند؛ تعجبم زياد شد. ناگاه جنابش در را باز كرد و عين آن كيسه پول را از زير عبا بيرون آورد و به من داد و فرمود: برو به شهر خود، تا زنده هستم به كسى اين مطلب را بازگو نكن. پس كيسه پول را گرفتم و دستش را بوسيدم و به شهر شيروان قفقاز رفتم. يك روز قصه خود را براى عيالم نقل كردم، تعجب زيادى كرد و گفت: اگر چنين شخص جليلى را ديدى بايد هميشه عمرت ملازم خدمتش مى‏شدى. چون برگشتم به شهر قم، او وفات كرده بود؛ پس به قصد ملازمت قبر شريفش مدتى در مقبره او مى‏ باشم.

 

 

تولد ميرداماد (متوفى 1041)

شيخ اجل على بن عبدالعالى كركى (متوفی 940) مشهور به محقق ثانى شبى در خواب حضرت اميرالمؤمنين عليه ‏السلام را مى‏بيند كه مى‏فرمايد: دختر خود را به مير شمس الدين استر آبادى تزويج كن، كه خداوند به او فرزندى مى‏دهد كه وارث علوم انبياء و اوصياء خواهد شد. شيخ از خواب بيدار مى‏ شود و دختر خود را به مير شمس الدين تزويج مى‏كند؛ وليكن بعد از مدتى كوتاه آن دختر وفات مى ‏كند. محقق كركى متحير مى‏شود كه به خواب عمل كرد و اينطور شد. دومرتبه حضرت اميرالمؤمنين عليه ‏السلام را در خواب مى‏بيند كه حضرت مى ‏فرمايد: منظور ما آن دختر نبود كه وفات كرده بلكه اين دختر مورد نظر ما بود. پس محقق دختر دوم را به مير شمس الدين تزويج مى‏كند و از او ميرداماد متولد شد. او چنان در علوم و معارف ترقى كرد كه وقتى از فيلسوف مشهور ملا صدرا كه شاگردى او كرده، سؤال كردند ابوعلى سينا افضل است يا ميرداماد؟ فرمود: ميرداماد.

****************************************

 

حضرت زهرا عليهاالسلام

 

سيد بحر العلوم (متوفى 1212)

از دانشمندان عامل و كامل و عارف، آية اللّه‏ سيد مهدى بحرالعلوم بود. از شيخ محمّد تقى شاگرد سيد نقل شده كه گفت: سيد از نجف روانه كربلا مى ‏شد و با او جماعتى بودند. مردى بود كه تنها راه مى‏رفت و هرجا سيد فرود مى‏آمد او هم پياده مى‏شد همين كه سيد حركت مى‏كرد او هم حركت مى‏ كرد. در بين راه سيد به او فرمود: نزديك بيا! چون نزدش آمد دست سيد را بوسيد. سيد احوال چند نفر مرد و بچه و زن را به اسم و فاميلى و همسايه‏ هاى او قريب چهل نفر را پرسيد. آن مرد هم يك يك جواب مى ‏داد. آن مرد از اهل عراق نبود و لهجه او هم لهجه اهل عراق نبود. ما از سيد سؤال كرديم كه اين مرد كيست؟ فرمود: از اهل يمن است. عرض كردم: شما چه وقت به يمن تشريف برده ‏ايد كه ايشان را مى ‏شناسيد؟ فرمود: سبحان اللّه‏، اگر از وجب به وجب زمين سؤال كنى، هر آينه ترا خبر مى‏دهم. علت اين احاطه را از سيد پرسيدند: فرمود: از وقتى كه در خواب آشى را حضرت زهرا بمن خورانيد، اين چنين شدم. ميرازى قمى وقتى از سيد با اصرار سؤال از اسرار و عطايايى خاص كرد. سيد فرمود: در عالم واقعه ديدم كه به خدمت حضرت فاطمه عليهاالسلام مشرف شدم، پس جده‏ ام كاسه‏ اى از آش به من خورانيد كه هرگز بدان صنف آش نخورده بودم، بسيار با لذت بود و هرگز مانند آن را نديده بودم. پس از خورانيدن آش، جدّه‏ ام مرا به خدمت پيامبر صلى الله ‏عليه ‏و‏آله و اميرالمؤمنين عليه ‏السلام برد و مطالب و اسرارى را به من آموخت. در عالم رؤيا ديدم در مدينه هستم و پيامبر مرا احضار نمود. داخل اطاق پيامبر شدم و ديدم، پيامبر صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله در صدر مجلس و حضرت زهرا عليهاالسلام و امام حسن عليه‏ السلام و امام حسين عليه ‏السلام در حاشيه مجلس قرار دارند و اميرالمؤمنين عليه ‏السلام سر پا ايستاده است. به دست بوسى رسول خدا مشرف شدم، مرا مخاطب به «مرحبا ولدى: خوش آمدى فرزندم» نمود و كمال محبت را درباره‏ ام مبذول داشت. مسأله‏اى چند سؤال نمودم، فرمود: از امام زمان (عج) خود سؤال كن. پس امام زمان حاضر شدند و مسائل خود را از او سؤال نمودم. بعد رو به حضرت زهرا نموده و فرمودند: پسرت را درياب. آنگاه حضرت دست مرا گرفت و به اطاق خود برد؛ و از من رويش را نمى‏ گرفت، گويا صورت مباركش الحال در نظرم هست. پس حضرت زهرا برايم آش آورد كه همه نوع حبوبات در آن بود، آنرا تناول كردم و در نهايت شوق از خواب بيدار شدم. چنان شرح صدرى برايم پيدا شد كه هر چه در كتاب‏ها مى‏ خواندم يكباره حفظ مى ‏شدم و به اين مقام رسيدم.

 

 

دختر آلمانى

در زمان حيات و مرجعيت مرحوم آية اللّه‏ ميلانى در مشهد، مرد و زنى بر ايشان وارد شدند و گفتند: ما قصد داريم مسلمان شويم. آية اللّه‏ ميلانى پرسيد: علت گرايش شما به دين اسلام چيست؟ مرد عرض كرد: ما از كشور آلمان آمده ‏ايم و اين‏ها زن و فرزندانم هستند. اين دختر در حادثه ‏اى استخوان‏هاى پهلويش شكست كه پزشكان از مداواى او عاجز شدند و پس از هزينه‏ هاى فراوان گفتند: بايد پهلوى او را عمل كرد، ولى عملى خطرناك است. دخترم ترسيد و حاضر به عمل نشد و گفت: در بستر مرض بميرم بهتر است تا زير عمل بميرم. لذا او را به خانه آورديم. يك خدمتكار ايرانى داريم به نام بى‏ بى؛ يك روز دخترم او را صدا زد و براى او درد دل و صحبت از اين وضع خود مى ‏كرد و مى‏ گفت: واقعا بد دردى است حاضرم 12 ميليون اندوخته ‏ام را با 8 ميليون ديگر از برادرم و پدرم بگيرم به دكترى بدهم كه مرا معالجه كند، ولى فكر نكنم دكترى پيدا شود كه بتواند مرا خوب كند، و من با دلى از غصه و درد از دنيا مى ‏روم و شروع به ناله و گريه كرد. بى‏بى گفت: من يك دكتر سراغ دارم. دخترم گفت: پس اين مبلغ 20 ميليون را براى مداوا به او مى‏دهم. بى ‏بى گفت: پول مال خودت باشد؛ همانا من سيّده هستم و جدّه من فاطمه زهرا است كه پهلويش شكسته بود؛اگر مى ‏خواهى خوب شوى، با حال ناله بگو: اى فاطمه پهلو شكسته. دخترم گريه ‏اش گرفت و شروع به گفتن اى فاطمه پهلو شكسته كرد. بى‏ بى هم رفت گوشه خانه و با گريه مى‏ گفت: اى فاطمه! من يك بيمار آلمانى آورده ‏ام در خانه ات، حاجتش را روا كن. من هم آمدم توى حياط و با حال اشك آلود گفتم: اى فاطمه پهلو شكسته. همه درحال توسل و شور عجيبى بوديم كه ناگهان دخترم صدا زد: پدر بيا! ما هراسان نزد دخترم آمديم، ديديم كه كاملاً شفا يافته است و گفتيم چه شد؟ گفت: الآن يك بانوى مجلله‏اى آمد و بر پهلوى من دست كشيد و فرمود: خوب شدى! گفتم: شما كه هستيد؟ فرمود: من همان كسى هستم كه الآن مرا مى ‏خوانديد، من فاطمه پهلو شكسته هستم. به كرامت حضرت فاطمه عليهاالسلام ، حضرت آية اللّه‏ ميلانى، ما آمده ‏ايم مسلمان شويم.

 

 

مهندس سُنّى

مرحوم شيخ عبدالزهرا كعبى مى ‏فرمود: «در ايامى كه در بحرين منبر مى ‏رفتم، يك روز از كنار خيابانى مى‏ گذشتم. جوانى با من برخورد كرد و دستم را بوسيد. بعد متوجه شدم اين جوان مهندس و سنّى است. او از براى شب تاسوعا براى روضه خوانى در منزل مرا دعوت كرد. من گفتم: وقت ندارم. او اشكش جارى شد و گفت: اگر نيايى شكايتت را به حضرت زهرا عليهاالسلام مى‏ كنم. من منقلب شدم و قبول روضه كردم؛ و به آدرس منزلش، شب تاسوعا رفتم. جمعيتى در منزل نشسته بودند، وقتى رفتم روى پله اول منبر گفت: روضه حضرت زهرا را بخوان. من منقلب شدم و گفتم: امشب مناسبت ندارد! گفت: مجلس مالِ من است و بايددرباره‏ حضرت ‏زهرابخوانى. رفتم بالاى منبر، شروع به خواندن روضه كردم؛ يك وقت‏ متوجه شدم صداى شكستن چيزى مى‏ آيد، همين كه نگاه كردم، ديدم استكان‏ها را بر سر و صورت مى ‏زند و صدا مى ‏زند: يا فاطمة‏الزهرا. من منقلب شدم؛ و بعد كه روضه به پايان رسيد مرا به اطاق پذيرائى بردند و بر سر سفره نشستم. مهندس رو به من و علماى سنى كرد و گفت: مدتى است كه شيعه حضرت زهرا عليهاالسلام شده‏ ام اگر اجازه بفرماييد، قصه و علت آن را بيان كنم. يك روز در اداره بودم. تلفن به صدا در آمد، گوشى را برداشتم، همسرم گفت: سريع بيا كه بچه ‏ات دارد مى ‏ميرد. فورا به منزل آمدم و ديدم پولى در ميان گلوى بچه گير كرده و دارد دست و پا مى ‏زند. به هر طريق، بچه را به بيمارستان برديم؛ و او را به اطاق عمل بردند. من درميان سالن بيمارستان قدم مى ‏زدم، مضطرب و پريشان بودم، يك دفعه يادم آمد كه شيعيان حضرت زهرا را باب الحوائج مى ‏دانند. متوجه قبرستان بقيع شدم و عرض كردم: بى‏ بى جان! اگر فرزندم را نجات دهى نامش را حسين عليه ‏السلام مى‏ گذارم قول مى ‏دهم شيعه شوم و برايت روضه خوانى كنم. در حال اضطراب بودم كه يك دفعه ديدم دكترها بطرف من آمدند و صورتشان سرخ شده، و گفتند: آقاى مهندس در خانه حضرت مسيح رفتى؟ گفتم: مگر چه شده است. گفتند: معجزه شده، بچه از دست رفته با حال سلامتى بلند شده و هيچ اثرى از آن، پول در حلقوم او نيست. گفتم: بلى: در خانه حضرت زهرا رفتم و او بچه‏ ام را نجات داد پس مهندس پسرش را به نام حسين صدا زد و پسر وارد مجلس شد.

 

 

توسل و نجات

آخوند ملا عباس سيبويه يزدى شرح حال پسر عموى خود، شيخ على سيبويه يزدى ـ در ارتباط با توسل به حضرت زهرا - از زبان شيخ چنين گفت: وقتى به مكه رفتم و مراسم حج تمام شد، روزى از منزل بيرون آمدم و به مسجد الحرام مشرّف شدم. طواف كردم و نماز طواف خواندم و به منزل بازگشتم. در راه مردى را با ريش تراشيده و سبيل ‏هاى بلند ديدم كه با لباس افندى‏ ها ايستاده بود. تا مرا ديد، قدرى به صورتم نگاه كرد و بعد جلو آمد و گفت: تو شيخ على يزدى نيستى؟ گفتم: چرا! بمن سلام كرد و دست به گردن من انداخت و مرا بوسيد و دعوت كرد به منزلش بروم. با اصرار مرا به خانه خود برد. هر چه به او گفتم: شما كيستيد، من شما را به جا نمى ‏آورم، مى‏ گفت: خواهى شناخت، من از دوستان شما هستم. وقت ظهر خواستم به منزل بروم نگذاشت و گفت: همه جاى مكه حرم است، همين جا نماز بخوان. پس برايم ناهار آورد. هر چه گفتم: رفقايم نگران هستند! مى‏ گفت: اينجا حرم امن خداست، چرا نگرانى؟! تا شب مرا نگه داشت و شب كه شد ديدم جماعتى آمدند و او (صاحب منزل) شروع كرد به بد گفتن و مذمت شيعه ‏ها؛و مى‏ گفت: شيعه‏ ها ميانه خوبى با خليفه اول و دوم ندارند و مخصوصا باخليفه دوم؛ اين‏ها شبى بنام عيدالزهرا در ربيع الاول دارند كه از خليفه تبرّى مى‏ جويند، و اين شخص (شيخ على) يكى از آن‏هاست. بخاطر حرف‏هاى او آنان تحريك شدند و قصد قتل مرا كردند. هر چه انكار مى‏كردم، قبول نمى‏ كرد و مى‏گفت: مدرسه مصلّى يزد يادت رفته؟! تا اين جمله را گفت، به خاطرم آمد كه در زمان طلبگى در مدرسه مصلّى طلبه‏ اى بود بنام شيخ جابر كردستانى كه شيعه نبود، و طلبه ‏ها او را به زور مى ‏آوردند و در مقابل او شوخى و بعضى حرف‏هاى مخالف او را مى‏زدند. گفتم: تو شيخ جابر نيستى؟ گفت: چرا، گفتم: من با آنها موافق نبودم. گفت: بلى، ولى چون شيعه هستى، امشب از تو انتقام خواهيم گرفت. گفتم: خدا مى ‏فرمايد: هر كس داخل حرم (مكه) شد ايمن است. و مى‏فرمايد: «اگر مشركى از تو پناهندگى بخواهد به او پناه ده.» هر چه التماس كردم فايده‏ اى نكرد، و درباره قتلم با يكديگر صحبت مى‏كردند. به شيخ گفتم: پس بگذار دو ركعت نماز بخوانم. قبول كرد و توى حياط كوچك منزل؛ دو ركعت نماز استغاثه حضرت زهرا عليهاالسلام خواندم؛ و از حضرتش بسيار التماس كردم و گفتم: آيا در شهر غريب به دست دشمنان شما كشته شوم و خانواده ‏ام در يزد منتظر باشند؟ به ذهنم رسيد كه بالاى بام منزل بروم و خود را در كوچه بيندازم، شايد اميرالمؤمنين با دستش مرا بگيرد تا زخمى نشوم. فورا از پله‏ ها بالا رفتم و شب مهتابى بود و نگاه كردم، گويا شهر مكّه نبود و از كوه‏هاى ابوقبيس وحرا و ثور خبرى نيست، انگار كوه طرزجان يزد است. لب بام آمدم كه ببينم ناصبى ‏ها چه مى ‏كنند، با كمال تعجب ديدم در منزل خودم مى ‏باشم!تعجب كردم و گفتم: خوابم يا بيدار، مكه كجا، يزد كجا!! پس آهسته خانواده و بچه ‏هايم را صدا زدم. آن‏ها ترسيدند و به همديگر مى ‏گفتند: صداى بابا مى ‏آيد! عيالم به آن‏ها مى‏ گفت: بابايتان مكّه است، چند ماه ديگر مى‏آيد. پس آرام آن‏ها را صدا و ان احد من المشركين استجارك فاجره، توبه: 6. زدم و گفتم: درب بام را باز كنيد. بچه ‏ها دويدند و درب بام را باز كردند و همه مبهوت بودند. پس خدا را شكر كردم كه بتوسل حضرت زهرا عليهاالسلام مرا از كشته شدن نجات داد و به طرفة العينى (طىّ الارض) مرا ازمكه به يزد آورد؛ پس قضيه خود را براى آنان نقل كردم.

 

 

ابن عنين شاعر

نصراللّه‏ بن عنين دمشقى شاعر، به قصد خانه خدا با مال و متاع بسيار حركت كرد؛ اما در راه طايفه ‏اى از سادات بنى داود از (ذريه امام حسن عليه‏ السلام ) به او برخورد كردند و اموالش را ضبط كردند و او را مجروح ساختند و رفتند. او بعد از مدتى قصيده به پادشاه يمن «عزيز بن ايوب» نوشت كه مدتى در «ساحل درياى فرنگ» بوده كه آنجا خوب نيست؛ شما به يمن بياييد و در آن قصيده تحريص كرد كه با اشرف و سادات آل محمّد دشمنى نمايد كه به او صدمه زده بودند. اشعار او در مورد سادات بنى فاطمه اين چنين آمده است: خانه خدا را با شمشيرخود از كثافات پاك كن. و اقوام زشت ساكن مكه را با شمشير خود نابودكن.نگو كه اين‏ها اولاد فاطمه عليهاالسلام هستند و با آن‏ها جنگ نمى ‏كنم زيرا اين‏ها اگر با آل حرب (بنى‏اميه) دسترسى داشتند، با امام حسن به كمك آن حرب مى‏ جنگيدند!! بعد از سرودن اشعار، شب در عالم رويا حضرت زهرا عليهاالسلام را ملاقات كرد كه در خانه خدا طواف‏ مى ‏نمود.ابن عنين سلام مى ‏كند و حضرت جواب سلام او را نمى‏دهد. او تضرع و زارى مى‏كند و علت را سؤال مى‏نمايد كه چه گناهى مرتكب شده است كه جواب سلام را نمى‏دهد. حضرت زهرا در جواب او شش بيت شعر انشاء مى‏كند و مى‏فرمايد: حاشا كه اولاد فاطمه همه شان پست و سخن بيهوده گو باشند. گردش روزگار با ما مكر و بدى و ستم كرد. يك نفر از اولاد من بدى كرد: ولى تو همه اولاد مرا عمدا دشنام دادى! توبه كن به سوى خدا، كه اگر كسى نسبت به ما بدى كرده باشد، خدا به واسطه توبه جنايت او را مى ‏آمرزد. براى خاطر جدشان پيامبر صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله آن‏ها را گرامى دارد، و هيچ كس از آل او را خوار مپندار. هر چه از آل رسول زحمت و ستم كشيدى، اجر آن را در روز محشر هنگام ملاقات با ما دريافت خواهى كرد. ابن عنين گويد: با ترس و لرز از خواب برخاستم و جراحات بدنم را خدا عافيت بخشيد كه انگار زخمى (كه از سادات بنى داود رسيده بود) نمودار نبوده است من نيز اشعارى در معذرت خواهى از حضرت زهرا سرودم كه خلاصه آن اينست: توبه كردم، عذر از دختر پيامبر مى ‏خواهم. بخدا قسم اگر يكى از سادات مرا با شمشير يا نيزه قطعه قطعه كند، كردار او را بد نبينم بلكه خوب مى‏ بينم.

***********************************

حضرت امام حسن عليه ‏السلام

 

شفاى وصال شيرازى

ميرزا محمّد شفيع شيرازى متخلص به وصال شيرازى متوفى سال 1262 ه ق در شيراز از بزرگان شعرا و ادبا و عرفاى عصر فتحعلى شاه قاجار بود. علاوه بر مراتب علمى، به تمام خطوط هفت گانه (نسخ، نستعليق، ثلث، رقاع، ريحان، تعليق و شكسته) مهارتى به سزا داشته و كتاب‏هاى فراوانى نيز با خطوط مختلف نگاشته است. از جمله، اينكه 67 قرآن به خط زيباى خود نوشته است. بر اثر نوشتن زياد چشمش آب مى‏آورد و به پزشك مراجعه مى‏كند، دكتر مى‏گويد: من چشمت را درمان مى‏كنم، به شرطى كه ديگر با او نخوانى و خط ننويسى. پس از معالجه و بهبودى چشم، دوباره شروع به خواندن و نوشتن مى‏كند تا اينكه به كلى نابينا مى‏شود. سرانجام با حالت اضطرار متوسل به محمّد صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله و آل او مى‏ شود. شبى در عالم رؤيا پيغمر اكرم صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله را در خواب مى ‏بيند، حضرت به او مى ‏فرمايد: چرا در مصائب حسين مرثيه نمى ‏گويى تا خداى متعال چشمت را شفا دهد. در همان حال حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام حاضر گرديده، مى‏ فرمايد: وصال! اگر شعر مصيبت گفتى اول از حسنم شروع كن؛ زيرا او خيلى مظلوم است. صبح آن روز وصال شروع كرد دور خانه قدم زدن و دست به ديوار گرفتن و اين شعر را سرودن:

از تاب رفت و طشت طلب كرد و ناله كرد*** آن طشت را ز خون جگر باغ لاله كرد

نيمه دوم شعر را كه گفت، ناگهان چشمانش روشن و بينا شد. آن‏گاه اضافه كرد:

خونى كه خورد در همه عمر، از گلو بريخت *** دل را تهى ز خون دل چند ساله كرد

 

زينب كشيد معجر و آه از جگر كشيد *** كلثوم زد به سينه و از درد ناله كرد

********************************

 

حضرت امام حسين عليه‏ السلام

 

شيخ جعفر شوشترى

از نادر افرادى كه در منبر و وعظ صاحب نَفَس بود و كلامش در مستمع تأثير مى‏گذارد، شيخ جعفر شوشترى (متوفى 1302 ق) بود. در شرح احوالش نوشته‏اند، بعد از مراجعت از نجف به وطنش شوشتر، مشغول ارشاد مى‏شود. اما ضعيف بودن حافظه سبب مى‏شد كه بالاى منبر تفسير صافى و روضة الشهداء كاشفى را از رو براى مردم بخواند! يكسال گذشت؛ ماه محرم هم در پيش بود. خودش مى‏گويد: فكر كردم تا كى براى مردم از روى كتاب موعظه و مصيبت بخوانم. پس متوسل شدم؛ و بر اثر خستگى و نگرانى به خواب رفتم. در عالم خواب ديدم در زمين كربلا هستم، چشمم به خيمه‏اى افتاد كه برافراشته بود و دشمنان در مقابل خيمه ايستاده بودند. جلو رفتم و داخل خيمه شدم، ديدم امام حسين عليه ‏السلام نشسته بودند. بعد از سلام مرا نزد خود جاى دادند و به حبيب بن مظاهر فرمودند: فلانى مهمان ما مى‏باشد، از او پذيرايى كنيد. آب نزد ما پيدا نمى‏شود، ولى آرد و روغن موجود است، برايش طعامى درست كنيد. حبيب بن مظاهر از جاى برخاست و بعد از چند لحظه به داخل خيمه آمد و طعامى پيش من گذاشت. فراموش نمى ‏كنم كه قاشقى هم در ظرف طعام بود؛ چند لقمه از آن طعام بهشتى را خوردم، بلافاصله از خواب بيدار شدم. دريافتم كه از بركت آن، علم و حافظه و الهامات بى‏ نظيرى به من داده شد. كتاب «خصائص الحسنيه» درباره امام حسين عليه‏ السلام كه بسيار ارزنده است، از قلم اوست. و تأثير مواعظ او در منبر، زبان زد خاص و عام شد.

 

 

زوّار و بچه مفلوج

مرحوم سيد عبدالحسين، كليددار حرم امام حسين عليه ‏السلام بود، مى‏ گفت: پدرم شبى در حرم مطهّر مى‏ بيند عربى پا برهنه و خون آلود و كثيف، خود را به ضريح مى ‏مالد و عرض حال مى‏ كند! آن مرحوم دستور مى ‏دهد عرب بى‏ ادب را از حرم بيرون كنند. در حال بيرون رفتن عرب مى ‏گفت: اى حسين من گمان مى ‏كردم اينجا خانه توست، اكنون فهميدم كه خانه ديگرى است!همان شب آن مرحوم در خواب مى ‏بيند كه امام حسين عليه ‏السلام در صحن مطهر روى منبر تشريف دارند و ارواح مؤمنين حضور دارند آن حضرت از خدّام خود شكايت مى ‏كند. كليددار عرض مى ‏كند: يا جدّاه! مگر چه خلاف و بى‏ ادبى ازما صادر شده است؟! امام مى‏فرمايد: امشب عزيزترين مهمان‏هاى مرا از حرم با ناراحتى بيرون كردى، من از تو راضى نيستم و خدا هم از تو راضى نيست، مگر اينكه او را راضى نمايى! عرض مى ‏كند: يا جدّاه او را نمى ‏شناسم و نمى ‏دانم كجاست!! فرمود: الان درخانه حسن پاشا (نزديك خيمه گاه) خوابيده و به حرم خواهد آمد، او با ما كارى داشت كه انجام داديم و آن شفاى فرزند مفلوجش بود. فردا با قوم و قبيله ‏اش به زيارت مى‏ آيند، پس به استقبال آن‏ها برو. از خواب كه بيدار مى شود، باچند نفر خدّام مى‏ رود و در همانجا كه امام فرموده بود، او را مى‏يابد و دستش را مى‏بوسد، و با احترام او را به خانه ‏اش مى‏آورد و خوب از او پذيرايى مى ‏كند. فرداى آن شب هم به اتفاق سى نفر خادم به استقبال او مى‏رود. چند قدم كه بر مى ‏دارند مى‏بينند، جمعى شادى كنان بچه مفلوج آن عرب كه به عنايت امام حسين عليه‏ السلام شفا يافته را مى ‏آورند؛ و همه با هم به حرم مطهر مشرف مى ‏شوند.

 

 

تأخير مرگ

مرحوم آية اللّه‏ حائرى يزدى مؤسس حوزه علميه قم فرمودند: هنگامى كه در كربلا مشغول تحصيل بودم، شبى در خواب به من گفتند: شيخ عبدالكريم كارهايت را انجام بده كه سه روز ديگر خواهى مرد! من از خواب بيدار شدم و حيران بودم و بخود گفتم: ممكن است تعبير نداشته باشد. روز سه شنبه و چهارشنبه مشغول تحصيل و تدريس شدم؛ و روز پنج شنبه كه درس‏ها تعطيل بود، با رفقا به باغ مرحوم سيد جواد رفتيم، و خواب شب سه شنبه از يادم رفت. در آنجا قدرى گردش و مباحثه علمى نموديم. ظهر شد و ناهار خورديم. بعد از آن ساعتى خوابيدم، كه ناگاه تب و لرز شديدى به سراغم آمد، دوستان هر چه عبا و روانداز، روى من انداختند آرام نگرفتم. حس كردم كه حالم خيلى وخيم است، لذا گفتم زودتر مرا به منزل برسانيد. فورى مرا به منزل آوردند. بى‏حال در بستر افتاده بودم كه خواب شب سه شنبه يادم آمد. احساس كردم چراغ عمرم در خاموشى است. ناگاه ديدم دو نفر حاضر شدند و سمت راست و چپ من نشستند و به يكديگر نگاه كرده و گفتند: مرگ اين مرد رسيده، مشغول قبض روحش شويم. در اين حال از اعماق دل به امام حسين عليه‏ السلام متوسل شدم و عرض كردم: اى حسين عزيز، دستم خالى است و كارى نكرده ‏ام، زاد و توشه ‏اى (براى مرگ) تهيه ننموده ‏ام. شما را به حق مادرتان حضرت زهرا مرا شفاعت كنيد تا خدا مرگ را به تأخير بيندازد، تا فكرى به حال خويش كنم. پس از اين توسل قلبى، بلافاصله شخصى نزد آن دو نفر كه مى‏خواستند قبض روحم كنند آمد و گفت: امام حسين عليه ‏السلام فرمودند: شيخ عبدالكريم به ما متوسل شد و ما هم در پيشگاه خدا او را شفاعت كرديم و خواستيم كه عمرش را به تأخير بيندازد، خداوند هم اجابت فرمود، بنابراين شما او را قبض روح نكنيد. آن دو نفر نگاهى به يكديگر كرده و گفتند: باشد. پس ديدم آن دو نفر با فرستاده امام حسين عليه ‏السلام هر سه صعود كرده و رفتند. در اين وقت احساس سلامتى كردم!ولى صداى گريه و زارى بستگانم را مى ‏شنيدم كه به سر و صورت خود مى ‏زدند. آهسته دستم را حركت دادم و خواستم چشمم را باز كنم، متوجه شدم كه چشم‏هايم را بسته‏ اند و روپوش رويم انداخته‏ اند، خواستم پايم را جمع كنم متوجه شدم كه انگشتان بزرگ پايم را به هم بسته‏ اند. چون دستم را بلند كردم، شنيدم كه مى ‏گويند ساكت باشيد، گريه نكنيد كه بدن حركت دارد. آرام شدند، و رو انداز را از رويم برداشتند و پارچه‏ اى كه چشمانم را بسته بودند باز كردند، و پايم را آزاد نمودند. من با دستم اشاره كردم آبم دهيد، آن‏ها آب به دهانم ريختند.كم كم برخاستم و نشستم، تا پانزده روز ضعف و كسالت داشتم، سپس به كلى حالم خوب شد؛ و به خدا قسم اين به بركت مولايم امام حسين عليه‏ السلام نصيبم گرديد.

 

 

جواهر فروش فرانسوى

مرحوم شيخ محمّد باقر واعظ گفت: درماه محرم از طرف تجّار ايرانى مقيم پاريس فرانسه به آنجا دعوت شدم. در شب اول يك جواهر فروش فرانسوى با همسر و پسر خود در مركز ايرانيان كه آنجا ساكن بودم نزدم آمد و گفت: من نذر كرده‏ام ده شب براى امام حسين عليه‏ السلام روضه بخوانم. من قبول كردم و هر شب بعد از ختم مجلس ايرانيان مرا به منزل آن شخص مى ‏بردند. هنگام مصيبت دوستان ايرانى مى‏ گريستند و آنان با حالت مغموم گوش مى‏ دادند. شب عاشورا به خاطر بعضى گرفتارى ‏ها نشد، تا به منزل تاجر بروم. فردا كه روز عاشورا بود با حالت افسرده نزدم آمد و گِله كرد. من عذرخواهى كردم و بنا شد يازدهم براى اكمال نذر او منزلش بروم. شب يازدهم يكصد ليره طلا به من داد!! من گفتم: تا علت نذر خود را نگوئى اين مبلغ را قبول نمى ‏كنم! او گفت: سال گذشته درماه محرم در بمبئى هندوستان بودم. صندوقچه جواهراتم كه تمام سرمايه ‏ام در آن بود به سرقت رفت. خيلى نگران شدم تا آنجا كه فكر مى كردم سكته كنم. در زير محل تجارتم، خيابانى بود كه مسلمانان با سر و پاى برهنه درحال سينه زنى و عزادارى بودند. من از پله‏ ها به خيابان رفتم و در جمع عزاداران مشغول سوگوارى شدم. در آن حال متوجه امام حسين عليه‏ السلام صاحب عزا شدم و نذر كردم كه اگر جواهراتم به من برسد، سال آينده هر جا كه باشم مجلس عزا منعقد كنم و صد ليره به روضه خوان بدهم. بعد از نذر، چند قدمى نرفته بودم كه شخصى نفس زنان و با رنگ پريده صندوقچه را به دستم داد و ناپديد شد. قدرى راه رفتم و بعد به خانه آمدم و صندوقچه را باز كردم و جواهراتم راشمردم ديدم هيچ چيزى از آن كم نشده است؛ لذا امسال اين مجلس را بخاطر آن توجه امام حسين عليه‏ السلام به نذرم، انجام دادم.

 

 

جوان روستائى و لبخند امام

مرحوم عالم زاهد شيخ حسين مشكور فرمود: درعالم رويا ديدم در حرم مطهر حضرت سيد الشهداء عليه ‏السلام مشرف هستم و يك نفر جوان عرب معيدى (روستائى) وارد حرم شد و با لبخند به امام سلام كرد و امام هم با لبخند جوابش را دادند. فردا شب كه شب جمعه بود، به حرم امام حسين عليه ‏السلام مشرف شدم و در گوشه‏اى از حرم توقف كردم. ناگاه همان جوان روستائى را كه در خواب ديده بودم وارد حرم شد. چون مقابل ضريح مقدس رسيد با لبخند طرف ضريح آمد به حضرت سلام كرد؛ ولى حضرت رانديدم و مراقب آن جوان بودم تا از حرم خارج شد. دنبالش رفتم و سبب لبخندش را باامام عليه‏ السلام پرسيدم؛ و خواب خود را برايش نقل كردم و گفتم: چه كرده ‏اى كه امام با لبخند بتو جواب مى ‏دهد؟ او گفت: پدر و مادرم پير هستند، و ما در چند فرسخى كربلا ساكن مى ‏باشيم. شب‏هاى جمعه كه براى زيارت مى ‏آمدم، يك هفته پدرم را سوار بر الاغ مى ‏نمودم و به زيارت مى ‏آوردم، و هفته ديگر مادرم را براى زيارت مى ‏آوردم. شب جمعه ‏اى كه نوبت پدرم بود، او را سوار بر الاغ كردم تا به زيارت بياييم، مادرم گريه كرد و گفت: مرا هم بايد همراه خود ببرى، شايد تا هفته ديگر زنده نباشم. گفتم: باران مى‏ بارد، هوا سرد و مشكل است اما مادرم نپذيرفت. ناچار پدر را سوار كردم و مادر را بدوش كشيدم و با زحمت بسيار آن‏ها را به حرم امام رسانيدم. چون در آن حالت با پدر و مادر وارد حرم شدم، امام حسين عليه‏ السلام را به (چشم برزخى از قبر مقدس) ديدم و سلام كردم. امام برويم لبخند زد و جوابم را داد. از آن زمان تا به حال هر شب جمعه كه به زيارت امام حسين مشرف مى‏ شوم، امام را مى ‏بينم و با تبسم جوابم را مى ‏دهد.

**************************************

 

حضرت امام سجاد عليه ‏السلام

 

تقاضاى مرگ مكن

مرحوم عالم عارف محمّد تقى مجلسى (پدر علامه مجلسى) در شرح كتاب «من لا يحضره الفقيه»بنام «روضة المتقين» در احوالات استاد خود شيخ بهائى مى‏ فرمايد: من در خواب استادم شيخ بهائى را ديدم كه فرمود: چرا به شرح احاديث اهل بيت نمى ‏پردازى؟ جواب دادم: چنين كارى در شأن شماست! فرمود: زمان ما گذشت، اكنون تو به اين كار مبادرت كن. پس از اين رؤيا در اين انديشه بودم كه مشغول شرح احاديث اهل بيت شوم، ولى چون كار مشكلى بود جرأت نمى ‏كردم شروع كنم و خود را لايق اين كار نمى ‏دانستم. تا اينكه بيمارى سختى بر من عارض شد كه از شدّت درد و ناراحتى، مشغول به دعا و تضرّع شدم و از خداوند مسألت كردم كه مرا بيامرزد و سپس به جوار رحمت خود ببرد، و از اين مشقّات برهاند. در اثنا همين دعا و تضرع مرا خواب گرفت.ديدم امام‏ حسن عليه‏ السلام و امام حسين عليه‏السلام و امام سجاد بالاى سرم نشسته ‏اند و مى ‏فرمايند: ما براى شفاى تو آمده‏ ايم: امام زين العابدين عليه‏ السلام فرمود: از خدا طلب مرگ مكن، چون وجود تو براى بندگان خدا نافع است. از خواب بيدار شدم، ديدم تمام دردها از بين رفته و بدنم عرق نموده است بعد در خوابى ديگر پيامبر اكرم صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله براى او ميوه و كباب فرستادند و خود مى ‏فرمايد: من از آن ميوه ‏ها و كباب‏ها مى ‏خوردم و به ديگران هم مى ‏دادم پس كم نمى ‏شد. از آن رؤيا بيدار شدم و اين را تعبير به علم كردم. پس به من الهام شد كه شرح احاديث را بنويسم و مشغول شدم و كتاب روضة المتقين را نوشتم.

 

 

قحطى پايان يافت

يك سال در زمان حكومت رضا شاه پهلوى قحطى شد و نان كمياب گرديد. مرحوم استاد شيخ مهدى الهى قمشه‏ اى (مترجم قرآن و...) گفتند: روزى براى درس دادن به مسجد رفتم و به پسرم پول دادم كه برود از نانوايى نان بخرد. نماز ظهر و عصر را در مسجد خواندم و به خانه آمدم، ولى فرزندم هنوز نيامده بود. پس از مدتى بدون نان برگشت و گفت: تا نوبت من رسيد، نان تمام شد. همسرم از اين موضوع ناراحت شد و گفت: آخر اين چه زندگى است كه ما داريم، شما با خيال راحت به مسجد مى ‏رويد و به درس و بحث مشغول هستيد و نان را به بچه واگذار مى ‏كنيد و حالا دو ساعت از بعدازظهر است و ما چيزى براى خوردن نداريم!! در اين گفت و شنود بوديم كه در خانه را زدند. در را باز كردم، ديدم مردى پشت در ايستاده و بقچه‏ اى در دست دارد و در آن چند عدد نان سفيد است كه مانند نان بازارى نبود. گفت: اين نان‏ها براى شماست. گفتم شايد اشتباهى در خانه ما آمده‏ اى؟ گفت: مگر شما الهى قمشه‏ اى نيستى؟ گفتم: چرا، گفت: اين نان‏ها را يكى از همسايه ‏ها براى شما فرستاده است. نان را گرفتم و به همسرم گفتم: ناراحت مباش كه خدا نان را رساند. ناهار را خورديم، و پس از آن فكرم مشغول شد كه خدايا: ما نان خورديم و سير شديم ولى افرادى هستند كه نان ندارند و گرسنه مى ‏خوابند؛ تا كى اين وضع دل خراش ادامه خواهد داشت؟! در همين فكر خوابم برد. در عالم رويا ديدم كسى گفت: امام زين العابدين عليه ‏السلام به تهران آمده، بيا به ديدنش برويم. تا حوالى خيابان پامنار كه امام در آنجا وارد شده بود، من ديدم مثل اينكه همه خانه‏ هاى آن محله از شيشه است و من از پشت شيشه امام را مى‏ديدم كه خطاب به سوى من اين شعر را مى‏خواند:

خوشا آنانكه اللّه‏ يارشان بى *** بحمد و قل هو اللّه‏ كارشان بى

 

خوشا آنانكه دائم در نمازند *** توكلت على اللّه‏ كارشان بى

پس از چند روز، قحطى برطرف شد و نان فراون گشت.

*****************************************

 

حضرت امام صادق عليه‏ السلام

 

سينه گشاده

آية اللّه‏ شيخ عبداللّه‏ مامقانى صاحب كتاب تنقيح المقال در علم رجال و ده‏ها كتاب علمى است و نزديك به يكصد جلد كتاب نوشته كه به عنايت امام صادق عليه السلام بوده است. خودش مى ‏گويد: در شب شنبه 11 جمادى الاولى سال 1314هـ. ق در عالم رؤيا ديدم كه در كوچه ‏اى مى ‏رفتم، تا به بالا خانه ‏اى رسيدم. مردى بزرگوار و گندمگون، و در نهايت زيبايى نشسته بود. گفتند او امام جعفر صادق عليه‏ السلام است. پس از پله‏ ها بالا رفته و بر آن حضرت سلام كردم و دستانش را بوسيدم. پس از آن حضرت التماس كردم تا اجازه فرمايد پايش را ببوسم. امام اجازه داد؛ و به من فرمود: دوستى و اخلاص تو نسبت به ما محرز است. سپس از حضرت خواستم تا آب دهان مباركش را در دهانم گذارد تا سينه ام گشاده گردد. امام خواهشم را پذيرفت و زبان مباركش را در دهانم نهاد، و من آن را مى‏ مكيدم و احساس مى ‏كردم كه آب دهان حضرت در رگ‏ها و عروق من جريان پيدا كرده است تا آنكه رگ‏هايم انباشته از آن شد و نزديك بود كه رگ‏هاى دستم پاره شود؛ لذا زبان شريفش را از دهانم خارج كرد؛ پس از آن فرمود: لب‏هايت را بياور تا ببوسم. لبانم را نزديك نمودم و حضرت آن‏ها را بوسيد. من از خواب برخاستم و از نهايت شادمانى بيدار شدم و ديدم كه صبح نزديك است، پس خدا را سپاس گفتم. بعد از اين واقعه، چنان قلمم جارى شد كه هر شبانه روز هشت تا ده ورق كتاب مى ‏نوشتم (كه قبلاً دو ورق هم نمى ‏توانستم تصنيف كنم) با همه گرفتارى‏ هايى كه داشتم از قبيل؛ نگاشتن نامه‏ ها و مراجعه به كتاب‏هاى فقهى و پاسخ استفتائاتى كه از مرحوم پدرم مى ‏شد هر سال پنج جلد و پس از اندكى نه جلد به رشته تحرير مى ‏آوردم.

***************************************

حضرت امام كاظم عليه ‏السلام

 

قلم تو خشك نگردد

صاحب كتاب مقابس الانوار گويد: بر مجتهد صاحب تأليفات كثيره آية اللّه‏ سيد عبداللّه‏ شبّر وارد شدم؛ و از اينكه كتاب‏هاى زيادى تأليف نموده، پرسيدم؛ چون خودم تأليف كم داشتم. ايشان فرمود: علت كثرت تصانيف من از عنايت حضرت موسى بن جعفر عليه‏ السلام است. من آن امام را در خواب ديدم و قلمى را به من داد و فرمود: بنويس، كتاب بنويس، همانا قلمت تا هنگام مرگ هرگز خشك نخواهد شد. از آن وقت به تأليف موفّق شدم؛ و هر چه از قلم من بيرون آمده از بركت آن قلم شريفِ عنايتى امام است.

 

 

رحمت و شفقت

عالم عامل زين العابدين سلماسى فرمود: در سال 1246 هجرى قمرى كه طاعون همه جا آمده بود، آب دجله زياد شد و شهر كاظمين را آب فرا گرفت و حتى صحن مقدس امام كاظم عليه‏ السلام را هم آب گرفت؛ و اكثر مردم به سامرا رفتند و كاظمين خلوت شد. تقريبا چهل روز درب صحن بسته بود. بعد متولى آستانه بخاطر من درب صحن را باز كرد. چون داخل شدم ملاعلى نامى از اهل علم را ديدم ميان صحن است؛و معلوم شد آن چهل روز كه درب بسته بود او در صحن بوده است. به او گفتم: در اين مدت از كجا غذا مى خوردى؟ گفت: عجب اعتماد ضعيفى دارى و اين آيه را خواند«و فى السَّماءِ رِزقُكم و ما تُوعَدون» پس فهميدم در اين مدت چهل روز، روزيش از غيب مى ‏رسيده است. همه روزه وقت ظهر درب حرم را باز مى‏كرد و من مشرف مى‏شدم نماز و زيارت مى‏نمودم. چون خارج مى‏شدم درب حرم را مى‏بستند. يك روز در خواب ديدم كه ميان حرم مشغول زيارت هستم و كسى غير من در حرم نيست. بعد ديدم جنازه ‏اى را از درب پايين، 9 يا 12 نفر داخل مى‏كنند. دو نفر سفيد پوش موكل به جنازه هستند تا رسيدند به نزديك ايوان؛ ديدم امام كاظم عليه ‏السلام را كه در ميان حرم است و خطاب به آن دو نفر ملك به زبان فارسى فرمودند: «جرأت تا اينجا؟». موكّل خجالت كشيده و به گوشه‏ اى رفتند و جنازه را آوردند ميان حرم، زيارت مختصرى دادند. در عالم خواب پرسيدم: اين جنازه كيست؟ اسم كسى را بردند كه من مى‏ شناسم، او آدم بد عملى بود؛ پس تعجب كردم كه آدم معصيت كار چطور كارش به اين درجه از رأفت امام رسيده است. پس، از شدت شعف و اميدوارى به شفاعت ائمه گريه‏ ام گرفت و از خواب بيدار شدم. پس وضو گرفتم و داخل حرم شدم و در همان جائى كه خواب ديده بودم ايستادم، كه ناگاه جنازه‏ اى را آوردند. سؤال از نام مرده كردم، اسم همان شخص را گفتند كه در خواب ديده بودم درست مانند آنچه در خواب ديده بودم، الاّ امام كاظم عليه‏ السلام و دو ملك را كه در بيدارى نمى ‏ديدم.

 

 

حضرت امام كاظم و امام جواد عليهم االسلام

 

شب نور باران

شيخ محمّد كليد دار روضه كاظمين «امام كاظم عليه‏ السلام و امام جواد عليه ‏السلام » گفت: بعد از سلطنت نادر شاه افشار در ايران، حسن پاشا در عراق پادشاه بود و مركزش بغداد بود. درماه جمادى الثانى، وقتى كه افنديان و امراء و اعيان آل عثمان در نزدش جمع بودند، پرسيد: چرا اول ماه رجب را شب «نور باران»گويند؟ يكى از آنان گفت: چون اول ماه رجب بر قبر ائمه نور از آسمان نازل مى‏شود. او كليددار قبر حنيفه امام سنى‏ ها و قبر شيخ عبدالقادر را خواست و اين مطلب را پرسيد! آنان گفتند: ما چنين چيزى از قبر اين دو نديديم. پادشاه حسن پاشا گفت: موسى بن جعفر و حضرت جواد را شيعيان، امام مى‏دانند بفرستيد كليددار آن حرم بيايد. شيخ محمّد گويد: آنوقت من 25 ساله بودم، كه مأمور پادشاه آمد و پدرم را طلب كرد. پدرم هم نمى ‏دانست علت چيست! پس به دربار رفت. پادشاه از پدرم سؤال كرد: گويند: شب اول ماه رجب را شب نور باران گويند، چون نور بر بارگاه امامان دين نازل مى‏شود، آيا شما نورباران را در كاظمين ديديد؟ پدرم بى ‏تأمّل گفت: بلى، و مكرّر نور باران را ديده‏ام پادشاه گفت: اين چيز عجيبى است و اول ماه رجب نزديك است مهيا باش كه من شب اول رجب به كاظمين خواهم آمد! پدرم به فكر فرو رفت كه با چه جرأتى اين حرف را زدم و آثار غم و تغيير در چهره‏اش نمايان شد. بمن گفت: اى فرزند من خود را به كشتن دادم؛ با حال زار به كاظمين آمديم. پدرم در آن ماه ناراحت و مشغول وصيت كردن بود و خواب و خوراك او كم و گريه‏اش بسيار؛ و شب‏ها در كنار ضريح دو امام به تضرع و توسل مشغول بود و التماس مى‏كرد كه بخاطر خدمت گزارى او، شب اول ماه رجب نور باران كنند؛ اگر چنين نشود پادشاه او را خواهد كشت!! روز آخر ماه جمادى الثانى هنگام غروب پادشاه با همراهان وارد كاظمين شد و به پدرم گفت: بعد از نماز عشاء حرم را برايم خلوت كن. پدرم بعد از نماز عشاء حرم را خلوت كرد و پادشاه وارد بارگاه دو امام شد و دستور داد چراغ‏ها و شمعدان‏ها را خاموش كنند. خودش رفت به عقب سر ضريح مشغول نماز و دعا شد، و پدرم در سمت جلو، ضريح را چسبيده و محاسن خود به زمين مى ‏ماليد و صورت بر زمين مى‏سائيد و تضرع مى‏كرد و مانند ابر بهار اشك مى‏ريخت. من از زارى پدرم به گريه افتادم؛ و بر اين حالت، دو ساعت گذشت و هيچ خبرى از نور باران نشد، و پدرم نزديك بود جان دهد كه ناگاه سقف محاذى بالاى ضريح باز شد و يكباره گويا صد هزار نور خورشيد و ماه بر ضريح و بارگاه نور افشانى كرد كه مرقد از روز روشن‏تر و نورانى‏تر گرديد. صداى پادشاه بلند شد و با آواز مكرر فرياد مى‏زند صلى اللّه‏ على محمّد و آله. پس پادشاه برخاست و ضريح دو امام را بوسيد. سپس پدرم را طلبيد و بخود نزديك كرد و ميان دو چشم او را بوسيد و گفت: بزرگ مخدومى دارى. خادم چنين مولائى بايد باشى؛ و انعام زيادى به پدرم و ساير خدّام بارگاه كاظمين داد و در همان شب به بغداد مراجعت نمود.

 

 

حضرت امام كاظم عليه‏ السلام

 

نتيجه دروغ به امام

ملا احمد نراقى (متوفى 1245) دركتاب خود مى‏ نويسند: در سال 1210 بقصد مكه، وارد بغداد شدم و چند روزى در كاظمين توقف نمودم؛ تا در شب جمعه ‏اى در بارگاه دو امام كاظم عليه‏ السلام و جواد عليه‏ السلام با عده‏ اى از هم سفران بوديم؛ بعد از نماز عشاء در بالا سر امام مشغول دعاى كميل شدم. سر و صداى جمعى از زنان و مردان عرب بلند بود و مانع از حضور قلب مى‏ شد. به يكى از رفيقان گفتم: ببين چقدر عرب‏ها سر و صدا بلند مى ‏كنند و مراعات بارگاه امام را نمى ‏نمايند. چون صداى آنان بلند بود و ط‏ول كشيد با بعضى رفقا برخاسته و به قسمت پائين پاى ضريح آمديم تا ببينيم سبب چيست؟ ديدم شيخ محمّد كليد دار درب بارگاه ايستاده و يك زن، گريبان (گوش لباس) سه زن را گرفته و مى‏ گويد: پول مرا يكى از شما دزديده ‏ايد. اين سه نفر منكر دزدى بودند؛زن گفت: در همين جا قفل ضريح را بگيريد و قسم ياد كنيد تا از شما مطمئن شوم و شما را رهاكنم. من و رفقا ايستاديم كه ببينيم قضيه بكجا ختم مى‏شود. پس يكى از زنان در نهايت اطمينان قفل ضريح را گرفت و گفت: ياابالجواد أنت تعلم انّى بريئة: اى امام كاظم پدر جوادين «امام رضا عليه ‏السلام و امام جواد عليه‏ السلام » تو مى ‏دانى كه از اين تهمت دزدى برى هستم. زن صاحب پول گفت: برو كه از تو اطمينان پيدا كردم. متهم دوم هم عين اولى، قفل ضريح را گرفت و همان كلمات را گفت و رفت. متهم سوم، قفل را گرفت و همان كلمات را گفت، يك مرتبه از زمين (به معجزه) بلند شد به هوا، و بر زمين خورد و رنگ او مانند خون شد و چشم‏هايش قرمز شد و زبانش بند آمد. كليددار صدا به تكبير بلند كرد و همه مردم هم تكبير گفتند. زن بيهوش شد و او را در يكى از رواق‏ها گذاشتند. حوالى سحر بهوش آمد و به اشاره فهمانيد كه پول آن زن را كجا گذاشته بياوريد و به او بدهيد. فاميل‏هاى او چند گوسفند براى كفّاره عمل او ذبح كردند و تصدّق دادند تا از اين سكته و غشوه رها شود وليكن در همان روز وفات كرد.

 

 

لطف به كمپانى

در شرح حال مرجع وارسته آيت اللّه‏ محمّد حسين غروى اصفهانى معروف به كمپانى (متوفى 1361)استاد بسيارى از مراجع و علماى اخير و صاحب نظر در علوم حوزوى، نوشته‏اند: پدرش حاج محمّد حسن معين التجار اصفهانى سال‏ها مقيم كاظمين بوده و يك پسر بنام محمّد حسين داشت و دلش مى‏ خواست او هم مانند او بشود محمّد حسين گويد آن روز هم مثل هر روز با پدرم در نماز جماعت كه عصرها در صحن كاظمين بر پا مى ‏شد، شركت كردم. نماز تمام شد و هر كس در فكر كارى بود. پدرم با يكى از تجار بغداد گرم صحبت بود. من هم به گنبد زيباى امام كاظم عليه ‏السلام نگاه مى ‏كردم، يك مرتبه از دلم گذشت كه ‏اى باب الحوائج تو عبد صالح و از بندگان برگزيده خدايى و نزد حق تعالى آبرو دارى، چه مى‏ شود اگر از خدا مى‏خواستى دل پدرم را به من نزديك كند كه راضى شود من به حوزه دينى روى بياورم؟ در همين ارتباط و توسل بودم كه پدرم فرمود: پسرم! اگر دلت مى‏ خواهد طلبه بشوى از طرف من مانعى ندارد، اگر خواهى به نجف اشرف براى تحصيل برو. ديدم، با توسلم به امام كاظم، حضرتش سريع دل پدرم را نرم كرد!! آرى او با خاطرى آسوده وارد حوزه نجف شد و به درجات علمى و معنوى بلندى رسيد و بارها به مناسبت‏ها، از اين لطف امام كاظم سخن به ميان مى‏ آورد.

***************************************

 

حضرت امام رضا عليه‏ السلام

 

گلى از ملكوت

مرحوم آية اللّه‏ شيخ حبيب اللّه‏ گلپايگانى شخصى زاهد و بيشتر روزها روزه و به اندك غذايى بسنده مى‏ كرد؛ و از ابدال زمان بود. چهل سال تمام حتّى در زمستان سردِ خراسان، هر شب سحر بيدار مى‏شد در آن سرماى شديد وضو مى‏ گرفت و به حرم امام رضا عليه ‏السلام مشرّف مى‏ گرديد. هنگامى كه وارد صحن مى‏ شد، هنوز درهاى حرم بسته بود. او سجاده ‏اش را پشت در مى ‏انداخت و نماز شب را مى‏ خواند و صبر مى ‏كرد تا درهاى حرم باز شود و به زيارت شرفياب گردد. به عنايتى كارش بجائى رسيد كه روى هر دردى دست مى ‏كشيد آن درد برطرف مى شد! خودش در جواب يكى از دوستان فرمود: وقتى بيمار شدم، مرا در بيمارستان بسترى نمودند، يك روز حالم منقلب شد، رو به حرم امام كردم و عرضه داشتم: مدت چهل سال نخستين كسى بودم كه در حرم شما به روى من باز مى‏شد. اكنون من در اينجا گرفتارم، منتظر لطف شما هستم! همين كه اين جمله را گفتم، بدون آنكه خواب بروم، در عالم بيدارى ديدم روزگار ديگرى است! باغستانى است و تختى نهاده و روى آن تخت امام رضا عليه ‏السلام نشسته ‏اند و من هم كنار حضرتش قرار دارم. بدون آنكه امام با من سخنى بگويد؛ يك شاخه گل به دست من دادند. تا آن شاخه گل را گرفتم، (از مكاشفه) به حال عادى برگشتم؛ و ديدم ميان اطاق بيمارستان هستم. به لطف حضرت، بهبود يافتم و از آن تاريخ به موضع درد هر بيمارى كه دست كشيدم، شفا پيدا كردند. تا وقتى كه اهل معصيت بامن مصافحه نكرده بودند، بر اثر عنايت به مجرّد آنكه دست به روى هر دردى مى‏ كشيدم خوب مى ‏شد؛ اما از وقتى كه دستم به دست گناهكاران رسيده، مدتى بايد بر موضع درد دست بكشم و دعا هم بخوانم تاآن بيمارى يا رفع شود و يا تخفيف پيدا كند.

 

 

دختر استرآبادى

سيد تركمانان اللّه‏ جزائرى (شاگرد علامه مجلسى) مى ‏گويد: در سال 1080 تركمان، شهر استرآباد (گرگان) را غارت نمودند و اكثر آن‏ها را اسير كردند. من در سال 1117 هجرى قمرى بعد از زيارت مشهد مقدس وارد استرآباد شدم، و اين قضيه را يكى از افاضل صلحاى سادات آنجا برايم نقل كرد كه: از جمله كسانيكه تركمانان به اسيرى بردند، دخترى بود كه مادر او اولادى به غير او نداشت، و پيوسته به مفارقت دخترش گريه مى ‏نمود. پس با خود گفت: حضرت امام رضا عليه‏ السلام بهشت را براى كسى كه به زيارت او مى‏ رود ضامن شده است، پس چگونه در برگردانيدن دخترم به من ضامن نمى ‏شود. پس به زيارت امام رضا رفت و در آنجا مجاور گرديد. اما دختر را چون اسير كردند؛ به خريد و فروش او اقدام نمودند تا دختر را به بخارا بردند. مردى مؤمن از اهل بخارا شبى در خواب ديد كه گويا در دريا غرق شده و در ميان آب غوطه مى‏ خورد؛ ناگاه دخترى دست او را گرفته و از آب بيرون آورد. از خواب بيدار مى ‏شود و متفكر مى‏ ماند كه تعبير اين خوب چيست!! چون صبح ‏شدازخانه‏ بيرون‏ آمد و به كاروان سرايى براى خريد بعضى متاع رفت. يكى از تجّار به او گفت: مرا كنيزى نيكوست، خوب است از من بخرى، بيا او را ببين! چون كنيز را ملاحظه نمود، ديد همان دخترى است كه در خواب ديده بود، پس او را خريد و به خانه آورد و از اهل و نسب او پرسيد. دختر جريان اسارت را نقل كرد؛ و آن شخص به حال او ترّحم نمود و گفت: مرا چهار پسر است هر كدام را مى ‏خواهى اختيار كن تا تو را به او تزويج كنم. دختر گفت: هر كدام با من شرط كند كه مرا به زيارت امام رضا عليه ‏السلام ببرد او را اختيار مى كنم. پس يكى از پسرها اين شرط را قبول نمود، و او را تزويج كرد؛ بعدا هر دو باتفاق به زيارت امام رضا مشرف شدند. اتفافا در بين راه دختر را بيمارى به هم رسيد و مريضه داخل شهر مشهد شد. چون شوهرش از پرستارى او برنمى ‏آمد، كنار ضريح حضرت رضا عليه ‏السلام آمد و دعا و التماس كرد كه كسى پيدا شود تا او را پرستارى كند. وقتى از حرم بيرون آمد و داخل مسجد (گوهرشاد) شد پير زنى را در ميان مسجد ديد، به او گفت: اى مادر! من مرد غريبى هستم و زنى بيمار دارم، خواهش مى‏ كنم دو يا سه روزى پرستارى او بنما كه هم خدا خشنود مى‏شود و هم پول مى ‏دهم! پيرزن قبول كرد و همراه او به مسافرخانه آمد. چون چادر را از روى بيمار برداشت، يك مرتبه پيرزن فرياد بر آورد و گفت: بخدا قسم اين دختر من است از خوشحالى بزمين افتاد؛ و دختر مادر را در كنار خود ديد و شناخت و به بركت توسل حضرت رضا عليه‏ السلام مادر و دختر بهم رسيدند.

 

 

 

رأفت عمومى

مرحوم عارف واصل شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى گويد: وقتى تصميم گرفتم كه در نجف اشرف براى هميشه اقامت كنم. در آن ايام در يكى از اطاق‏هاى صحن عتيق حضرت رضا عليه‏ السلام مشغول رياضت بودم. در حال ذكر و مراقبه بودم، كه (به مكاشفه) ديدم درهاى صحن مطهر عتيق بسته شد و ندا بر آمد كه حضرت رضا عليه ‏السلام اراده دارند از زوّار خويش ديدن فرمايند. پس از آن، در محلى جنب ايوان عباسى محل ورود زائران (كه الان قبر شيخ در آن جاست) تختى نهاد و امام بر آن نشستند. به فرمان امام درب شرقى و غربى صحن عتيق (صحن سقاخانه اسماعيل طلائى) گشوده شد تا زوّار از در شرقى وارد و از در غربى خارج گردند. در صحن، مردم بسيارى آمدند كه برخى به صورت حيوانات مختلف بودند و از جلو حضرتش مى‏ گذشتند، و امام دست ولايت و نوازش بر سر همه آن‏ها، حتى كسانى كه صورت حيوانى داشتند مى ‏كشيدند و اظهار مرحمت مى ‏فرمودند. پس از اين مشاهده و سيره تصميم گرفتم در مشهد ساكن شوم و چشم اميد به الطاف و عنايات آن حضرت بدوزم. بنا به وصيت شيخ حسنعلى، مدفنش در همان محل مى‏ باشد.

 

 

انوشيروان مجوسى

گويا اولين ضريح نقره‏اى كه بر قبر امام رضا عليه‏ السلام گذاشته شده ضريحى بود كه بدست مرد زرتشتى بنام انوشيروان اصفهانى در حكومت سلجوقيان درست شد و تا زمان صفويه آن ضريح نقره‏اى وجود داشت. نوشته‏اند: انوشيروان مجوسى نزد سلطان خوارزمشاه سلجوقى داراى پست و مقام بود. شاه براى كارى او را نزد سلطان سنجر فرزند ملك شاه فرستاد؛ او چون مرض برص و پيسى در بدنش بود و معمولاً افراد خوششان نمى ‏آيد، دلش نمى ‏خواست برود. لكن آمد تا به شهر طوس رسيد. شخصى به او گفت: هرگاه نزد قبر امام رضا عليه ‏السلام بروى و او را شفيع نزد خدا قرار بدهى، مرض تو به توجه امام، خوب مى ‏شود. انوشيروان گفت: من مردى زردتشتى هستم، و خادمان حرم نمى ‏گذارند وارد حرم شوم! آن شخص گفت: لباس خود را تغيير بده، وقتى هم داخل حرم شدى كسى تو را نمى‏ شناسد. پس انوشيروان با تغيير لباس، به حرم رفت و پناه به قبر امام برد و التماس و تضرع و دعا براى شفاى مرض كرد. چون از حرم بيرون آمد، ديد ديگر هيچ اثرى از مرض برص در بدنش نيست. پس لباس‏هاى خود را در آورد، كه ببيند جائى از بدنش اثرى از برص است؛ از مشاهده سلامت كامل جسمانى از مرض مذكور، غش كرد. چون به هوش آمد اسلام آورد براى قبر شريف امام رضا عليه‏ السلام ضريحى نقره‏ اى ساخت.

 

زوار بحرينى

حكيم سنا از خدام حرم امام رضا عليه‏ السلام و شربت دار آستان قدس گفت: من در قسمت دارالحفاظ خوابيده بودم. در عالم خواب ديدم درب حرم باز شد و امام رضا از حرم بيرون آمد و به من فرمود: برخيز و بگو مشعل‏ ها را بالاى مناره ‏ها روشن كنند، كه جماعتى از زوّار بحرينى به زيارت من مى ‏آيند، اما در راه «طرق» راه را گم كردند. شب هم برفى است و نزديك است كه هلاك شوند. برو نزد ميرزا شاه تقى متولى و بگو: مشعل‏ ها را روشن كنند و با جماعتى از خدام بروند، آن‏ها را از هلاكت نجات بدهند و وارد شهر مشهد كنند!! من ازخواب بيدار شدم، قضيه خواب را به سرپرست خدام شب گفتم و او تعجب كرد. با او، عده ‏اى از خدام با مشعل‏ هاى روشن، شبانه به منزل متولى آستان قدس رفتيم و قضيه خواب رانقل‏ كردم. او امر كرد با عده‏ اى به طرف روستاى طرق برويم. از آسمان برف زيادى مى ‏باريد. به جانب طرق حركت كرديم. نزديك طرق ديدم جماعتى از زوار بحرين مى ‏آيند. رفتيم آن‏ها را به منزل متولى آورديم. بعد از استراحتى، از حالشان سؤال كرديم، گفتند: شب، برف زيادى مى ‏باريد و راه را گم كرديم. هر قدر تفحص نموديم راه را پيدا نكرديم تا آنكه دست و پايمان از شدت سرما از كار افتاد. ما مهياى مرگ شديم و ازمركب‏ها پياده شديم و دور هم جمع شديم و فرش‏ها بر روى خود انداختيم. برف هم به شدت بر ما مى ‏باريد پس مشغول گريه و زارى شديم. در ميان ما مرد صالحى از طلاب علم بود، او را خواب ربود در عالم خواب امام رضا عليه السلام را ديد كه فرمودند: من امر كرده ‏ام كه مشعل‏ ها را روشن كنند؛ برخيزيد و به جانب مشعل‏ ها برويد. من خدام را گفته ‏ام به استقبال شما بيايند. آن طلبه از خواب بيدار شد و به ما گفت: حركت كنيم به طرف روشنى مشعل‏ ها كه در حال آمدن است. قدرى راه آمديم شما را ملاقات كرديم.

*******************************************

 

حضرت امام جواد عليه ‏السلام

 

عمل معجزه آسا

بانو سيده زهرا طباطبايى (در سال قريب 1370 شمسى) مبتلا به بالا آمدن شكم و توّرم مى‏شود. در سفرى به مشهد به امام رضا عليه‏ السلام براى شفاى خود متوسل مى‏ شود. شبى در عالم رؤيا خدمت امام مى‏رسد و تقاضاى عنايت مى‏كند. امام مى‏فرمايد برو قم، از خواهرم معصومه عليهاالسلام جواب مى ‏گيرى. او با خيال راحت به قم مشرّف مى ‏شود و چند روز در قم مى ‏ماند و تقاضاى شفا مى‏ نمايد. شبى در عالم خواب،خدمت‏ حضرت‏ معصومه عليهاالسلام مشرف‏ مى ‏شود و حضرتش مى‏فرمايند: شما باخيال راحت به شهر خود (مهريز يزد) برويد، من در وقت مقتضى حضرت جواد را به سراغت مى ‏فرستم. او به شهر خود مى ‏رود و منتظر مى ‏ماند؛ اما هر روز ورم شكمش بيشتر مى ‏شود و دكتر هم نمى ‏رود. بر اثر سماجت بستگان، به آن‏ها مى ‏گويد: امشب را مهلت بدهيد اگر شفا نگرفتم، فردا به دكتر مى ‏روم. شب در تنهايى و خلوت مدتى گريه مى كند و عرضه مى دارد حضرت معصومه عليهاالسلام وعده داديد تا بموقع حضرت جواد عليه‏ السلام را بفرستيد، پس كى وقتش مى ‏رسد؟ پس از توسل (در فصل تابستان)، در ايوان منزل مى ‏خوابد ناگاه بيدار مى‏ شود و مى ‏بيند منزلش روشن است و سيّد جوانى ـ حدود 25 ساله ـ از راهرو منزل تشريف فرما مى‏ شود سؤال مى ‏كند شما كى هستيد و از درهاى بسته چگونه آمده ‏ايد؟ مى‏فرمايد: من جواد الائمه هستم و آمده ‏ام ترا شفا بدهم. پس سيده مى ‏بيند كه حضرت با چاقوى جرّاحى، شكم او را مى‏ شكافد و غدّه بزرگى را بيرون مى ‏آورد و سپس جاى شكاف را بخيه مى ‏زند بعد مى ‏فرمايد: تو ديگر خوب شدى؛ و آنگاه ناپديد مى‏شود. سيده مى ‏خوابد صبح بيدار مى ‏شود مى‏بيند هيچ جاى ورم و ناراحتى نيست و جاى عمل جراحى به صورت يك خط قرمز و بخيه با نخ سبز مشاهده مى‏ شود و عطر عجيبى از رطوبت عمل منزل را عطرآگين مى ‏كند. پس از شفا، اقوام مَحرم جايگاه عمل و عدد بخيه را مى‏ بينند و تعجب مى ‏كنند؛ لباس او را بعنوان تبرك مى‏ برند و سپس بانوان زرتشتى به ديدار او مى ‏آيند و از اين عمل معجزه آسا مسلمان مى‏ شوند.

 

 

كى كم محبتى به تو كرديم؟

چنين فرمودعالم ثقه جناب شيخ عليرضا گل محمّدى كه: روزى منزل مرحوم آيت اللّه‏ گلپايگانى بودم و مجلس روضه تمام شد، چند نفر از اهل علم هم بودند و ميل به چايى در اين عده پیدا شد. گفتم: هفت بار صلوات بر امام جواد عليه‏ السلام بفرستيد، اينان چايى مى ‏آورند. چون صلوات را گفتند، يك سينى چائى آوردند و آورنده چايى گفت: اگر صبر كنيد باز چايى تازه دم برايتان مى ‏آورم و بعد از لحظاتى كوتاه چايى تازه دم هم آورد! از منزل آن مرحوم كه بيرون آمدم، توى كوچه شنيدم كه فرمود:چهارده هزار صلوات بر امام جواد براى رسيدن به بعضى از حوائج دنيوى مفيد است، و 14 صلوات براى فراهم شدن وسيله نقليه استفاده شود. مدت‏ها بود برآورده مى‏ شد. به لطف آن امام (ع) هيچ مشكلى پيدا نمى ‏شد. اما روزى براى سوار شدن تاكسى و سوارى مى‏ خواستيم به راه آهن قم برويم تا بليط بگيرم و طريق رفتن به آنجا بخاطر كمبود ماشين، خيلى سخت بود، آن عدد صلوات را خواندم و هيچ خبرى نشد. هر چه ايستادم فايده‏اى نداشت؛ در نفسم گفتم: چرا امروز اينطور شد و اين عنايت تأثير نكرد، شايد گناهى كردم و مستحق چنين توقفى شدم. بعداز ظهر يا شب وقتى خوابيدم، در عالم رويا آقا سيد جوانى حدود 22 تا 24 ساله راديدم كه به من نگاه مى‏كند. فرمود: ما كى كم محبتى به تو كرديم كه امروز گله كردى!! من عرض كردم: آقا من گناه را به گردن خودم انداختم و از شما شكوه و گلايه‏اى ندارم. از خواب كه بيدار شدم فهميدم كه امامان عليهم ‏السلام هميشه به دوستان خود نظر و لطف دارند.

****************************************

 

حضرت امام هادى و عسكرى عليهم االسلام

 

چرا زائر ما را بازداشتى؟

شيخ محمّد جعفر نجفى كاشف الغطاء (از مشايخ اجازه ملا احمد نراقى) فرمود: مرا در سامراء از اهل آنجا آشنائى بود، كه هر گاه به زيارت مى‏آمدم به خانه او مى‏رفتم. وقتى آمدم او را رنجور و مريض ديدم كه مشرف به مرگ بود. از سبب مريضى او جويا شدم. او گفت: چندى قبل قافله ‏اى از تبريز براى زيارت عسكريين آمد. من همانند عادت خدّام، به جلو قافله رفتم كه مشترى پيدا كنم و زيارت نامه بخوانم و پول بگيرم! در ميان قافله جوانى را ديدم، در نهايت صفا و صلاح و با لباس‏هاى تميز و به سيرت نيكان بود. ابتدا رفت در ميان رودخانه دجله و غسلى انجام داد و لباس‏هاى تازه پوشيد و با خضوع و خشوع روانه حرم دو امام شد. به خودم گفتم از اين جوان مى‏توانم پول خوبى بگيرم و دنبال او راه افتادم. او داخل صحن شد و سپس در رواق ايستاد و كتاب دعايى در دست داشت و در نهايت خضوع مشغول اذن دخول شد و اشك از دو چشمان او جارى بود. به نزدش رفتم و گوشه لباس او را گرفتم و گفتم: مى‏خواهم برايت زيارت نامه بخوانم. دست به جيب كرد و يك دانه اشرفى به من داد و اشاره كرد كه برو! چند قدم رفتم، طمع مرا وادار كرد باز نزدش بروم پول از او بگيرم. ديدم در نهايت خضوع و گريه است. باز مزاحم او شدم و گفتم: بايد برايت زيارت نامه بخوانم!! اين دفعه نيم اشرفى به من داد و اشاره كرد كه برو مرا به حال خودم تنها بگذار. او را رها كردم و باز نَفسم گفت: شكار خوبى پيدا كردى و براى بار سوم نزدش آمدم و قضيه مانند دفعه اول و دوم تكرار شد و يك ريال ديگر هم به من داد. براى بار چهارم كه آمدم و تكرار مطلب نمودم تا پولى بگيرم؛ ديدم كتاب دعا را در بغل خود گذارد و حضور قلبش بهم خورد و از حرم بيرون آمد. من از عملم پشيمان شدم و به نزدش آمدم و گفتم: برگرد، هر طورى كه مى‏خواهى زيارت كن كه مرا با تو كارى نيست! گريه كنان گفت: مرا ديگر حالِ زيارتى نماند و رفت. من وقتى به داخل خانه مراجعت كردم ديدم سه نفر بر بام خانه ‏ام محاذى در خانه رو به من ايستاده ‏اند. آنكه در ميان آن‏ها جوانتر بود، كمانى در دست داشت، تير در كمان نهاد و به من گفت: چرا زائر ما را از ما باز داشتى. پس كمان زه را كشيد، ناگاه سينه من سوخت و آن ‏سه‏ نفررا ديگرنمى ‏ديدم. سوزش سينه من كم كم زياد شد، بعد از دو روز مجروح شد و جراحت زياد شد، اكنون تمام سينه ‏ام را فرا گرفته است. بعد سينه خود را گشود، مجموع سينه او زخم برداشته بود؛ دو سه روز نگذشت كه او مرد.

 

 

حضرت امام هادى عليه ‏السلام

 

عاقبت كار متولّى

حاج جواد صباغ مسؤول تعمير بارگاه عسكريين در سرداب مقدس بود، در سال 1210 هجرى قمرى فرمود: از طرف حكومت بغداد، سيدعلى نامى كه شيعه نبود را حاكم و متولى سامرا كرده بودند و من در سال 1205 او را ديده بودم. اين متولى، قانونى وضع كرد كه از هر غير عرب كه وارد زيارتگاه اين دو امام شوند يك ريال بگيرند؛ و مهرى هم به ساق پاى زوّار شود. روزى بر در صحن نشسته بود و قافله ‏اى از زوّار عجم (غير عرب)آمد؛جوانى از اخيار عجم، همراه زنش كه با حيا و جمال بود وارد شد و دو ريال داد. متولّى ساق پاى جوان را مهر كرد و گفت: پاى زن را هم بايد مهر كنيم. جوان زوّار گفت: پول كه مى ‏دهيم، ديگر ضرورت ندارد پاى زن را مهر كردن!! متولى گفت: اى رافضى (شيعه) بى ‏دين، غيرت مى‏ كنى كه پاى زنت را ببينم! جوان گفت: غيرت در ناموس اشكالى ندارد. پس دست زن خود را گرفت و گفت: اگر زيارت است همين قدر كافى است و خواست مراجعت كند كه متولّى سر چوبى كه دردست داشت بر شكم زن او زد، و زن بزمين افتاد و لباسش مكشوف شد. جوان زنش را از زمين بلند كرد و به بارگاه دو امام عرض كرد: اگر شما مى ‏پسنديد، بر من نيز گوارا است، و به منزل خود مراجعت نمود. حاجى جواد صباغ گويد: من در خانه بودم كه بعد از گذشتن سه الى چهار ساعت كسى نزدم آمد كه مادر متولى، شما را سريعا مى‏ طلبد. سريع رفتم به منزل متولى سيد على، ديدم مانند مار زخم خورده بر زمين مى‏ غلطد و درد دل او را امان نمى ‏دهد و هى مى ‏گويد: غلط كردم، بد كردم، و همه اقوامش دورش بودند و بر پاى من افتادند و زارى كردند كه من بروم آن جوان را راضى كنم. من آمدم آن جوان عجمى را پيدا كردم و طلب رضايت نمودم! او گفت: من گذشتم، اما كو آن دل شكسته من و آن حالت!! وقت نماز مغرب حرم آمدم و ديدم مادر و زن و دختران و خواهران متولى سرهاى خود را برهنه و گيسوها بر ضريح بسته و فريادهايشان بلند است. فرياد متولى هم از خانه به حرم مى ‏رسيد. در بين نماز صداى شيون از خانه متولى بلند شد، اقوامش به خانه رفتند و ديدند متولى مرده است. چون كليدها در دستم بود، خواهش كردند كه تابوت او شب در رواق باشد، چون صبح شد بيايند دفن كنند. هنگام سحر شد و آمدم و خدام را گفتم شمع‏ها را روشن كنند؛ و خود در رواق را باز كردم: (به مكاشفه) ديدم سگ سياهى (صورت برزخى) از رواق بيرون رفت. من ناراحت شدم و به خدّام گفتم: چرا اول شب درست درب رواق‏ها را نبستيد كه سگ بيايد. گفتند: ما دقيقا نگاه كرديم و چيزى نبوده و بعد درب‏ها را بستيم.

 

 

جواب تمسخر

فاضل ثقه، حاج حسن قزوينى در كتاب خود رياض الشهادة مى‏نويسد: كه اهل سامره نوعا غير شيعه هستند و زن به شيعه نمى‏دهند. و اگر اتفاق بيفتد فاميل آن‏ها را اذيت مى‏كنند. مردى از نواحى فارس ايران به نام محمّد على كه در كربلا ساكن بود؛ از نظر مادى فقير بود. مدتى به شهر خوى رفت و به احسان پسر حسين خان خوئى كه پدرش احمد خان متكفل تعمير بارگاه عسكريين بود، دست يافت و بعد مأمور شد در سامراء سر قبر پدرش احمد خان خوئى قرآن بخواند و چراغ روشن كند تا حقوقى هم دريافت كند. محمّد على (مؤلف رياض الشهادة) برايم نقل كرد كه: دخترى از غير شيعه را ديده و عاشق شده بود و خواستگارى رفت ولى آنان امتناع كردند. اول پدر دختر قبول كرد ولى بعد از مدتى مرد. هر چند التماس از مادر و دختر مى‏كردم و دولتى‏ ها را واسطه قرار مى ‏دادم فايده ‏اى نداشت. روزى اول مغرب در رواق دو امام، بر سر قبر احمد خان قرآن مى‏خواندم و مى‏خواستم نماز بخوانم، دختر و مادرش آمدند به درگاه مرقد عسكريين و ناسزا و بى ‏ادبى به دو امام نمودند و بعد دشنام بسيارى به من و همه ايرانى‏ ها دادند و به تمسخر گفتند: حالا به دو امامت بگو: كه ما را به بلائى مبتلا كند كه عبرت ديگران بشويم، و بعد رفتند. شنيدم كه سريع دختر را به يكى از منسوبان مى ‏خواهند بدهند و زود زفاف انجام گيرد. اين شماتت را كه به دو امام كردند دلم بدرد آمد و آمدم مقابل ضريح دو امام و گريه بسيارى كردم و عرض كردم: من سگى هستم بر در خانه شما آمده‏ ام و پناه آورده ‏ام؛ من از اين دختر كه عاشق او بودم گذشتم، و ازجان خود گذشتم، ليكن با غيرت شما منافات دارد كه اين‏ها در حضور شما اينگونه بى ‏ادبى كنند و باز شما حلم بنمائيد!! همان شب آن دختر تب كرد و ناراحتى شديد در فرج او پيدا شد، و هى فرياد مى‏زد كه على الهادى «امام هادى عليه‏ السلام » مرا كشت؛ تا سه روز اين چنين بود تا وفات كرد.

***************************************

 

حضرت امام زمان عليه‏ السلام

 

نَفَس مسيحايى

عالم فاضل سيد محمّد بروجردى گويد: در زمان عارف كامل سيد على شوشترى، شخصى با تقوى و مقّدس در نجف اشرف بنام ملا على محمّد بزرگ بود. او (ملا على محمّد) نقل كرد: مدتى به مرض تب شديد مبتلا شدم و بيمارى ام به طول انجاميد و قواى من ضعيف شد. طبيب من آقا سيد على شوشترى (صاحب كرامات) كه شغلش طبابت (جسم) نبود؛ بعضى دواها را بخاطر تسلّى به من مى‏داد. روزى يكى از رفقا نزدم آمد و گفت: برخيز به وادى السلام برويم. گفتم: من قدرت حركت ندارم. او اصرار كرد تا مرا حركت داد و به وادى السلام رفتيم. ناگاه مردى با لباس عربى و با اُبّهت و جلال مشاهده كردم، رو به من آورد و دست‏هاى خود را دراز نمود و فرمود: بگير، من با ادب تمام دست دراز كردم و گرفتم. ديدم به قدر پشت ناخن، ورق نانى كه حرارت آتش ازنان جدا شده بود را به من داد و از نظرم غائب شد. قدرى راه رفته و آن را بوسيده و بر دهان خود گذارده و خوردم چون آن نان را خوردم، دل مرده‏ام زنده و خفگى و دلتنگى و شكستگى از من زايل شد و زندگى تازه به من بخشيد و حزن و اندوه از من دور شد و هيچ شك نكردم كه او امام زمان (عج) بود. پس با خوشحالى به منزلم بازگشتم و ديگر از آن بيمارى اثرى نماند. صبح طبق عادت نزد عارف كامل سيد على شوشترى رفتم و دست خود را به او دادم. چون دستم را گرفت و نبضم راديد، تبّسم كرد و فرمود: چكار كردى؟ عرض كردم: كارى نكردم. فرمود: راست بگو و از من پنهان مكن. چون قضيه روز گذشته را عرض كردم، فرمود: دانستم كه نفس عيسى آل محمّد «امام زمان (عج)» به تو رسيده است؛ برخيز كه ديگر حاجت به طبيب ندارى و سالم شدى. ملاعلى گويد: ديگر آن آقا«امام زمان (عج)» را نديدم، مگر يك روز در حرم اميرالمؤمنين عليه ‏السلام ؛ چشمم به جمال او روشن شد. رفتم نزديكش كه زيارتش كنم، ناگاه از نظرم پنهان شد و ديگر او را نديدم.

 

 

نان و انگشتر

از حاج محمّد جعفر اصفهانى نقل شده است كه: در زمان مرجعيت ميرزاى شيرازى (اول)، مرد تاجرى (در بغداد) بود كه در تجارت ورشكست شد و به فقر افتاد. پس به نجف اشرف آمد و مجاور گرديد و متوسل به اميرالمؤمنين شد. عدّه‏اى به او گفتند: چهل هفته شب‏هاى چهارشنبه به مسجد سهله رفتن فايده زيادى دارد و مشهور است كه امام زمان (عج) را مى ‏بينند. گويد: به اين عمل مشغول شدم و يك اربعين تمام كردم و از «نجف»به «سامرا»رفتم كه شايد آنجا به مقصدم برسم. شترى كرايه كردم و در بين راه، جهت دستشويى پياده شدم، و صاحب شتر، سوار شد و بسرعت رفت و من پياده ماندم. من پياده به راه خود ادامه دادم، پس ديدم شخصى كه آثار جلالت از وى هويدا بود نزدم حاضر شد. هيبت او مانند عرب‏ها بود و با من شروع به حرف زدن كرد و مى‏دانست به سامراء مى‏روم، فرمود: به ميرازى شيرازى بگو كه فلان شخص به تو مى‏گويد: كه چرا از فلان سيد غفلت كردى؟ اگر پرسيد اين را چه كسى به تو گفت، بگو: آن كس كه تو را در شب نيمه شعبان انگشترى داد. پس به من كه گرسنه بودم و چيزى نداشتم بخورم، فرمود: گويا تو گرسنه‏اى؟ و دو قرص نان گرم و تازه عطا كرد؛ تعجب كردم كه در اين بيابان نان گرم از كجا بدست مى‏آيد، نكند اين شخص امام زمان باشد، كه از نظرم غايب شد!! پس به سامرا رفتم و به منزل ميرازى شيرازى رفتم و دستش را بوسيدم و شرح ملاقات و پيغام امام زمان را رساندم به آن نشانى كه انگشترى شب نيمه شعبان حضرت به او داد. ميرزاى شيرازى مرا در بغل گرفت و پيشانى مرا بوسيد و به خانه برد. مدتى كه در سامرا ماندم هر روز آن قدر پول به من داد كه به بغداد برگشتم، وضع مادى ام خوب شد و مشغول تجارت شدم.

 

 

ايران خانه ماست

در جنگ جهانى اول كه مشكلات مسلمان‏ها بخصوص كشور ايران زياد شده بود، مرحوم آية اللّه‏ ميرزا حسين نائينى استاد بسيارى از مراجع تقليد گذشته فرمودند: من خيلى ناليدم و متوسل به امام زمان عليه‏السلام شدم و شكايت كردم. يك روز همينطور كه متوسل بودم، بر من مكاشفه‏اى شد و حضرت بقية اللّه‏ را زيارت كردم. ديدم حضرت ايستاده‏اند و ديوارى مرتفع در حدود ده بيست مترى و سر به فلك كشيده در آنجا بود. حضرت با انگشت به من اشاره كردند كه نگاه كنم. ديوار به طرز وحشتناكى كج شد، و نيم مورّب شده بود، اما بالاى آن حدود پنج شش مترى از جاى اصليش حركت كرده است. بعد ديدم انگشت امام زمان عليه ‏السلام به طرف ديوار است؛ و به من اشاره كردند كه نگاه كن! بعد فرمودند: اين ديوار ايران است، كج مى‏شود اما با انگشت مان نگهش داشته‏ايم، نمى‏گذاريم خراب شود. اينجا شيعه هستند، خانه ماست، كج مى‏ شود اما نمى‏ گذاريم خراب شود.

 

ياقوت سنى

عالم فاضل شيخ على رشتى كه از طرف آية اللّه‏ شيخ مرتضى انصارى در منطقه لارستان (شهر گراش) مشغول ارشاد مردم بود نقل كرد كه: وقتى از زيارت امام حسين عليه‏السلام مراجعت مى‏كردم و از راه آب فرات به سمت نجف مى‏رفتم در كشتى كوچكى بين كربلا و طويرج نشسته بودم و اهل آن كشتى همه از شهر حله بودند و مشغول شوخى و لهو و لعب بودند جز يك نفر كه آثار وقار از او ظاهر بود و در عمل، مانند آنان نبود. و بر مذهبش اشكال مى‏كردند! من تعجب كردم تا كشتى به جايى كم آب رسيد و ما را از كشتى پياده كردند. پس كنار نهر آب راه مى‏رفتيم و با آن جوان همراه شديم. از حال او و همسفرانش سؤال كردم؛او گفت: اينان خويشان من هستند و اهل سنت و پدرم نيز از آنان است؛ ولى مادرم شيعه است. و به بركت امام زمان (عج) من هم شيعه شدم. پرسيدم چه چيز سبب شد؟ او گفت: نامم ياقوت و شغلم فروختن روغن كنار پل شهر حلّه بود. سالى با گروهى از اهل حلّه، براى خريد به نزد عشاير نشينان رفتم بعد از خريد روغن با جماعتى برگشتم. در بعضى منازل براى استراحت توقف نموديم. چون بيدار شدم كسى از همراهان را نديدم و همه رفته بودند، پس حركت كردم در صحراى بى‏آب و علف و با درندگان بسيار كه در آن بيابان بود و ده و شهرى نزديك نبود پس راه را گم كردم و از عطش و ترس از درندگان متحير ماندم و استغاثه به خدا كردم و سه خليفه را شفيع قرار دادم تا فرجى ظاهر شود، اما فايده‏اى نداشت. به ذهنم آمد كه مادرم مى‏گفت: ما امامى زنده داريم كه درماندگان و گمشدگان او را بخوانند، دستگيرى مى‏نمايد. پس به خدا عهد كردم كه به امام مادرم اباصالح المهدى استغاثه مى ‏نمايم اگر به فريادم رسيد به دين مادرم شيعه در مى‏آيم.پس امام مادرم را صدا زدم؛ ناگاه ديدم كه آقائى با عمامه سبز بر سر، ظاهر شد و راه را به من نشان داد؛ و امر كرد كه بدين مادرم شيعه در آيم بعد فرمود: بزودى به قريه‏اى مى‏رسى كه اهل آنجا همه شيعه‏اند. عرض كردم: آقا با من‏به اين قريه نمى‏آئيد؟ فرمود: نه، زيرا كه هزار نفر در جاهاى مختلف به من استغاثه مى‏كنند و بايد ايشان را نجات بدهم. پس از نظرم غائب شد؛ و اندكى نرفتم كه به آن قريه رسيدم با اينكه مسافت بسيار دورى بود؛ و همراهانم فردا به آن قريه رسيدند. چون به شهر حله رسيدم خدمت آية اللّه‏ سيد مهدى قزوينى رسيدم و دستورات دينى را از او ياد گرفتم و عرض كردم: راهى است كه يك بار ديگر امام زمان (عج) را ببينم! فرمود: چهل شب جمعه برو به زيارت امام حسين عليه‏السلام امام زمان (عج) را خواهى ديد. پس از حله به كربلا 39 شب جمعه رفتم و شب چهلم، چون به دروازه شهر رسيدم ديدم كارمندان دولتى سخت مى‏گيرند و ويزا مى‏خواهند. نه ويزا داشتم و نه پول آنرا داشتم، متحير ماندم چه كنم. چند بار خواستم مخفيانه بطرف دروازه كربلا بيايم نشد. يك مرتبه امام زمان را كه عمامه سفيد بر سر داشت آنطرف دروازه ديدم و استغاثه كردم. امام دستم را گرفت و برد آنطرف دروازه، و هيچ كس مرا نديد. چون داخل دروازه شدم امام را ديگر نديدم و به حسرت افتادم.

 

 

سيد رضى قدس ‏سرهم

روزى اميرى از سلاطين «جرماعون» مرحوم سيد رضى صاحب نهج البلاغه را گرفته و حبس نمود. زندان سيد زياد طول كشيد و در اين مدت بر او سخت مى‏ گرفتند به حدى كه به تنگ آمده بود. شبى امام زمان عليه‏ السلام را در خواب ديد، پس از گريه، از فشار زندان شكايت كرد و عرض نمود: اى مولاى من نزد خداوند شفاعت كن كه مرا از اين زندان نجات بدهد. امام فرمود: دعاى عبرات را بخوان. سيد پرسيد: دعاى عبرات كدام است؟ فرمود: آن دعا در كتاب مصباح تو است. عرض كرد. چنين دعايى ننوشته ‏ام. فرمود: نگاه كن خواهى ديد. سيد رضى از خواب بيدار شد و نماز صبح را خواند و كتاب مصباح را باز كرد و در ميان كتاب ورقه ‏اى يافت كه دعاى عبرات بر آن نوشته شده بود. از ديدن دعا خوشحال شد و آن را چهل مرتبه خواند. امير ظالم، دو زن داشت كه يكى از آن‏ها عاقل بود و امير به او علاقه زيادى داشت. وقتى نزد او آمد، زن گفت: آيا تو يكى از اولاد على بن ابيطالب را در زندان كرده ‏اى؟ گفت:چرااين ‏سؤال ‏رامى ‏كنى؟ زن گفت: شخصى مانند خورشيد نورانى را درخواب ديدم كه گلوى مرا فشار داد به گونه‏ اى كه نزديك بود خفه شوم، بعد به من گفت: شوهرت فرزند مرا گرفته و زندان نموده و در سختى و تنگناى قرار داده است. من گفتم: شما كه هستيد؟ فرمود: على بن ابيطالبم! به شوهرت بگو اگر او را آزاد نكند، خانه و قصرش را بر سرش خراب مى ‏كنم. چون زن اين خواب را نقل كرد، امير گفت: نمى‏ دانم سيدى در زندان هست يا نه؟ دستور داد تفحص كنند. پس از تحقيق مامور زندان گفت: بلى، سيدى به امر شما در زندان است. امير دستور داد او را آزاد كنند و اسبى به او داد تا با آن به خانه خودش برود.

**************************************

 

حضرت عباس عليه ‏السلام

 

جوان مرده

عالم مرحوم ميرزا حسين خليلى طهرانى فرمود: همدرس ما به نام شيخ جليل نقل كرد كه: تاجرى كه رئيس خانواده الكبّه بود، تنها پسرى خوش منظر و مؤدّب داشت كه به مرض حصبه «تيفوس» دچار و درحالت مرگ و احتضار افتاد. پدر به سر و سينه مى‏زد و مادر پسر كه علويه بود به حرم حضرت عباس عليه‏ السلام رفت و با خواهش و تمنا از كليد دار حرم خواست كه شب را در حرم براى شفاى پسرش بماند. شيخ جليل مى‏گويد: من وارد كربلا شدم و هيچ از جريان مرض اين خانواده خبر نداشتم. شب در خواب ديدم، به حرم امام حسين عليه ‏السلام وارد شدم و فضاى بالا سر حرم از زمين و آسمان مملو از ملائكه است. در مسجد بالا سر، تخت گذاشته‏اند و پيامبر صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله و اميرالمؤمنين عليه ‏السلام برتخت نشسته ‏اند. در آن هنگام ملكى نزد پيامبر آمد و سلام كرد و عرض كرد: حضرت عباس عليه ‏السلام مى ‏گويد: علويه خيال حاجى الكبّه براى شفاى پسرش متوسل به ما شده است. شما دعا كنيد تا شفا يابد. پيامبر بعد از دعا فرمودند: مرگ اين جوان مقدّر است. اين فرشته رفت، و فرشته ديگر آمد و سلام كرد و پيغامى همانند اولى آورد. پيامبر دعا كردند و فرمودند مرگ اين جوان حتمى است و فرشته برگشت. ناگاه ديدم ملائكه حاضر در حرم به جنبش و ولوله در آمدند! گفتم: چه خبر است؛ نگاه كردم، ديدم حضرت عباس عليه ‏السلام با همان حالت وقت شهادت تشريف آوردند. نزد پيامبر آمد و سلام كرد، و توسل علويه مادر جوان را به عرض رساند و گفت: يا پسر او را شفا دهيد يا لقب باب الحوائج را از من برداريد. چشمان پيامبر پر از اشك شد و به على عليه‏ السلام فرمود تو هم با من در دعا همراهى كن. چون دعا كردند؛ ملكى نازل شد و عرض كرد: يا رسول اللّه‏ خداوند سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد: ما و مقام باب الحوائجى را از عباس نمى ‏گيريم و جوان را شفا مى‏ دهيم.از خواب بيدار شدم و تعجّب كردم و صبح فصل تابستان بطرف خانه حاجى الكبّه رفتم. حاجى را در خانه ناراحت ديدم كه بر سر و صورت خود مى ‏زد. جوان در درون اطاق به حالت مرگ و چشم و انگشت پاهاى او را بسته بودند. به حاجى گفتم، چه مى‏ خواهى؟ آرام بگير و همراه من به اطاق پسر مرده آمديم و گفتم او را شفا داده ‏اند و بعد از چند دقيقه به قدرت خداوندى جوان نشست و مشغول باز كردن چشم خود شد. پدر چون اين حالت را ديد، دويد و او را در بغل گرفت. جوان فريادش بر آمد كه گرسنه‏ ام، خوراك بياوريد. چنان وضعش به عنايت ابوالفضل عليه ‏السلام خوب شد كه انگار مرضى او را عارض نشده بود.

 

 

عنايت به مسيحى

حاج عباس يزدى خادم مرحوم آية اللّه‏ بافقى گويد: در شهر رى (شاه عبدالعظيم) در اطاقم خوابيده بودم كه ناگهان صداى پايى داخل حياط مرا از خواب بيدار كرد. ديدم شخصى در وسط حياط ايستاده است. گفتم: كه هستيد؟ و چه مى‏خواهيد؟ نمى‏توانست جواب بدهد، كه مرحوم آقاى بافقى از توى اطاق صدا زد او يونس ارمنى است و با من كار دارد. وقتى درون اطاق رفت، آقاى بافقى بدون سؤال به او فرمود: احسن به تو كه مى‏خواهى مسلمان‏بشوى؟! او هم گفت: بلى براى همين كار آمده‏ام و مسلمان شد! من از او پرسيدم چه چيز سبب اسلام تو شد؟ او گفت: من اهل بغداد و عربم، و ماشين بارى دارم. روزى از بغداد به سوى كربلا مى‏رفتم؛ كه دركنار جاده پيرمردى را ديدم از تشنگى افتاده بود و نزديك به مردن بود. ماشين را نگه داشتم و مقدارى آب به او دادم؛پس او را سوار ماشين كرده و به طرف كربلا بردم. چون خواست پياده شود نمى ‏دانست مسيحى هستم. گفت: اى جوان، ابوالفضل العباس عليه ‏السلام اجر تو را بدهد. بعد از چند روز بارى براى تهران به من دادند، و امشب، سر شب به تهران رسيدم. چون خسته بودم خوابيدم. در رؤيا ديدم درمنزلى هستم و شخصى در آن منزل را مى‏زند. پشت در رفتم و در را باز كردم. ديدم شخصى سوار اسب است و مى‏گويد: من ابوالفضل العباس عليه ‏السلام هستم. آمده ‏ام حقّى كه بر ما پيدا كرده ‏اى ادا كنم. عرض كردم: چه حقّى؟ فرمود: حق زحمتى كه براى آن پيرمرد كشيدى. بعد فرمود: وقتى از خواب بيدار شدى به شهر رى مى‏ روى، و شخصى بدون آنكه از او سؤال كنى ترا به منزل آقا شيخ محمّد تقى بافقى مى‏ برد. وقتى نزد ايشان رفتى به دين اسلام مشرّف مى‏ گردى! من گفتم: باشد قربان!! از خواب بيدار شدم و شبانه در راه به شهر رى، آقايى را ديدم كه با من تشريف مى ‏آوردند. بدون آنكه چيزى بگويم مرا به خانه آقاى بافقى آوردند و رفتند. حاج عباس يزدى خادم گويد: از آقاى بافقى سؤال كردم: ازكجا او را شناختيد و دانستيد آمده است مسلمان شود؟ فرمود: آن كس كه او را به اينجا راهنمايى كرد (احتمالاً امام زمان (عج) يا يكى از اوتاد و ياران خاص بوده) به من فرمودند: او مى‏ آيد و نامش چيست و چه مى ‏خواهد.

 

 

فرمانده روسى

عالم ربانى مرحوم حاج ملا محمود زنجانى مشهور به حاج ملا آقا جان فرمود: پس از جنگ جهانى اول، براى زيارت ائمه عراق پياده مسافرت مى‏نمودم، در شهر خانقين براى خواندن نماز به مسجد رفتم. در آنجا مرد بسيار سفيد پوست و فربهى را ديدم كه به طريق شيعه نماز مى ‏خواند، تعجب كردم كه او اهالى شمال روسيه است. صبر كردم تا از نمازش فارغ شود. آنگاه نزدش رفتم و سلام كردم و از لهجه ‏اش دانستم كه روسى است. از محل تولد و اسلامش پرسيدم. او گفت: من اهل لنينگراد هستم كه در جنگ جهانى اول فرمانده هزار سرباز روسى بودم و مأموريت گرفتن كربلا را داشتم. درخارج شهر كربلا اردو زده و انتظار دستور حمله به شهر راداشتم كه ناگهان شبى در عالم خواب شخصى بزرگوار را ديدم كه به زبان روسى با من تكلّم نمود و فرمود: دولت روس در اين جبهه شكست مى ‏خورد و فردا همين خبر منتشر مى ‏شود و همه سربازان روسى كه در عراق مى ‏باشند به دست اعراب كشته مى ‏شوند. حيف است تو كشته شوى، بيا مسلمان شو تا ترا نجات دهم. گفتم: شما كيستيد كه مانند شما را در اخلاق و زيبايى و شجاعت نديده ‏ام؟ فرمود: من ابوالفضل العبّاس هستم كه مسلمان‏ها به من قسم مى ‏خورند. من مجذوب بياناتش گرديدم و به تلقين او اسلام آوردم. آنگاه فرمود: از ميان اردو بيرون برو!گفتم: به كجا بروم؟فرمود: نزديكى خيمه تو اسبى است، سوارش شو، تو را به شهر پدرم (على عليه ‏السلام ) نزد وكيل ما سيّد ابوالحسن اصفهانى مى ‏برد. گفتم: مرا ده نفر سرباز مراقب هستند. فرمود: آن‏ها مست هستند و رفتن تو را احساس نمى ‏كنند. پس از خواب برخاستم و خيمه خود را منوّر و معطّر يافتم. به عجله لباس پوشيدم و بيرون آمدم، ديدم سربازان مراقب من همگى مست افتاده ‏اند، و اسبى آماده مى ‏باشد. سوار اسب شدم و با شتاب آن اسب حركت كرد و پس از چند ساعت به شهرى وارد و از كوچه ‏ها گذشت و درب خانه ‏اى ايستاد. متحيّر بودم، كه ناگهان ديدم درب منزلى باز شد و سيّد نورانى و پيرى با شيخى بيرون آمد كه با زبان روسى مرا با تعارف به درون بردند. به شيخ گفتم: آقا كيست؟ گفت: همان كسى است كه حضرت عباس عليه ‏السلام سفارش تو را به او نمود. پس به دست آقا (سيد ابوالحسن اصفهانى مرجع تقليد) اسلام آوردم؛ و به دستور او آن شيخ احكام اسلام را مأمور شد به من تعليم دهد. روز بعد خبر شكست دولت روس به گوش عرب‏ها رسيد. تمام سربازان روسى به دست عرب‏ها نابود شدند؛ و جز من كسى جان به سلامت نبرد (ملا آقا جان گويد: ) گفتم: اينجا شهر موصل چه مى ‏كنى؟ گفت: هواى‏ نجف‏ گرم‏است. آيت ‏اللّه ‏اصفهانى ‏تابستان‏ها مرا اينجا مى ‏فرستد كه هوايش نسبتا خنك است؛ و خرج مرا هم مى ‏دهد.

 

 

دست نامرئى

بعد از ظهر عاشورائى در شهر اهواز شخصى غير مسلمان منزل مرحوم آية اللّه‏ سيد على بهبهانى آمد و اظهار داشت مى ‏خواهم مسلمان شوم. آقا پرسيد: دين تو چيست و علت اسلام آوردنت چيست؟ او گفت: من مذهب مسيحى دارم و شغلم راننده تريلى است. امروز صبح از خرمشهر، تير آهن بار زده بودم و عازم تهران بودم. به اهواز كه رسيدم ديدم جمعيت زيادى لباس سياه پوشيده‏ اند و به سر و سينه مى ‏زنند و عده‏ اى كاسه آب بدست صدا مى ‏زدند يا سقّا يا ابوالفضل العباس. چون خيابان‏ها مملو ازجمعيت بود، ماشين راكنار خيابان پارك كردم و مدتى به تماشاى آن صحنه‏ ها پرداختم، تا اينكه خيابان مقدارى خلوت شد. پس سوارماشين شدم و با سرعت به طرف تهران حركت كردم تا به يك سرازيرى رسيدم. خواستم سرعت ماشين را كم كنم، پا را روى ترمز گذاشتم، ولى هر چه فشار روى پدال ترمز دادم فايده ‏اى نكرد. با خود گفتم: اگر از سمت روبرو ماشين بيايد و من با او تصادف كنم، چكار بايد بكنم؟! در اين حال شروع كردم خدا را به مسيح و مادرش حضرت مريم قسم دادن و التماس كردن؛ اما فايده ‏اى نداشت. يكدفعه يادم افتاد مردم اهواز امروز يا عباس باب الحوائج مى‏ گفتند، گفتم اى عباس اى ابوالفضل مسلمان‏ها خودت به دادم برس! در همين حال ناگهان ديدم يك دست جلو ماشين آمد و ماشين را نگه داشت. پس ماشين را در كنار جادّه پارك كردم، و از اين حادثه با توسل به حضرت عباس نجات پيدا كردم؛ و الان خدمت شما رسيدم تا به بركت حضرتش مسلمان شوم.

 

 

بچه ‏دار شدن يهودى

در شهر بروجرد شخصى بنام يوسف معروف به دلتر بود كه دينش يهودى بود، و ثروت زيادى داشت. او فرزند نداشت و براى فرزنددار شدن، چندين زن به همسرى گرفت، اما از هيچ كدام فرزند دار نشد. هر چه خودش مى ‏دانست و ديگران گفتند، از دعا و دارو و دكتر و... به كار بست ولى هيچ اثرى نديد! روزى مأيوسانه نشسته بود كه يك مسلمانى نزد او آمد و پرسيد: چرا افسرده ‏اى؟ گفت: چند ميليون ثروت جمع كرده ‏ام براى دشمنان و هيچ فرزندى ندارم كه بعد از مرگم مالك آن‏ها شود. آن مسلمان گفت: من راهى بتو نشان مى‏دهم اگر توفيق آن را پيدا كنى به حاجتت مى ‏رسى، ما مسلمان‏ها يك باب الحوائج داريم كه نامش ابوالفضل العباس است، هر كس به او متوسل شود نااميد بر نمى‏ گردد. او مخفيانه به كربلا مى ‏رود و وارد حرم حضرت ابوالفضل مى ‏شود و مى‏ گويد: آقا! دشمن تو و دشمن پدرت در خانه ات آمده و حاجت دارد، حاشا به كرمت كه مرا نااميد برگردانى!! از حرم بيرون مى ‏آيد و بطرف ايران رهسپار مى ‏شود. پس از سه ماه همسرش حامله شد، و پس از تولد نام فرزندش را غلام عباس نهاد. و بار دوم همسرش حامله شد؛ و پس از زايمان نام فرزند ديگر را غلام حسين گذاشت. يهوديان بروجرد وقتى از اين نامگذارى مطلع شدند به او اعتراض كردند كه چرا اسم مسلمان‏ها را براى پسرانت گذاشتى؟! و هر چه دليل آورد آن‏ها قبول نكردند تا عنايت حضرت ابوالفضل را براى آن‏ها نقل كرد. آن يهودى تا زنده بود به علما و سادات احترام مى ‏گذاشت، ولى همچنان در دين خود باقى بود.

****************************************

 

حضرت زينب عليهاالسلام

 

گوشه مقنعه

آقا سيد محمّد باقرسلطان آبادى، كه از بزرگان ارباب فضايل و راسخين در علم بوده، فرمود وقتى، در شهر بروجرد به مرض درد چشم سختى مبتلا شدم، كه علماى طب از معالجه آن درمانده شدند. از آنجا مرا به سلطان آباد (اراك) آوردند و آنقدر مرض شدّت كرد و ورم نمود كه ديگر سياهى چشم نمايان نبود. ديگر خوابم نمى‏برد، و همه اطباى شهر از معالجه اظهار عجز نمودند و بعضى مى‏ گفتند: تا شش ماه احتياج به معالجه است. روح افسرده و حوصله ‏ام تنگ و فوق العاده نگران شدم. تا يكى از دوستانم گفت: بهتر است براى شفا همراه من به كربلا بيايى تا از تربت، سرمه به چشم بكشى و شفا يابى. گفتم اگر طبيب اجازه بدهد؛ چون به طبيب مراجعه كردم، گفت: اصلاً حركت جايز نيست كه نابينا مى ‏شوى. دوستم به كربلا رفت؛ و يكى ديگر از دوستان آمد و گفت: من 9 سال مبتلا به تپش قلب بودم و از تربت امام حسين استفاده كردم و مداوا شدم، توكل بر خدا كن و به طرف كربلا برو. لذا با توكل حركت كردم و در منزل دوم، مرض شدّت گرفت و چشمم بدرد آمد كه از فشار درد چشم راست، چشم چپ هم به درد آمد. همراهان هم مرا ملامت كردند و گفتند: بهتر است كه به شهر خود مراجعت كنى. هنگام سحر كه شد درد آرام گرفت، به خواب رفتم. در عالم رؤيا حضرت زينب كبرى را ديدم، و بر او وارد شدم و گوشه مقنعه او را گرفتم و بر چشم خود كشيدم!! وقتى از خواب بيدار شدم هيچ دردى را در چشم احساس نمى‏ كردم و هيچ فرقى ميان دو چشم از نظر سلامت نبود؛ براى همراهان نقل كردم و آنان از اين كرامت بسيار خوشحال شدند؛ و سفر را به پايان رساندم.

 

بعد از 25 سال

خانم فوزيه زيدان از جبل عامل لبنان 25 سال مبتلا به درد پا بود. سستى و ضعف در پاى او حاكم بود كه موقع راه رفتن قادر به حركت نبود و اطبا نمى ‏توانستند او را درمان كنند. روز عاشورا از برادران خود خواست تا او را به حرم حضرت زينب عليهاالسلام ببرند تا شايد شفا يابد، اما آنان قبول نكردند و گفتند: با اين حركت، روز شلوغ خوب نيست. اگر بنا است حضرت زينب عليهاالسلام تو را شفا دهد در خانه هم شفا مى‏دهد. تا اينكه در يكى از ايام عاشورا در همسايگى او مجلس عزائى بود، به كمك دو دست و به حال نشسته به خانه همسايه رفت. آنجا مشغول استماع و توسل و گريه «به حضرت زينب عليهاالسلام » شد؛پس شب به خانه آمد و با حال گريه خوابيد. هنوز فجر طلوع طالع نشده بود و انتظار به فجر صبح مى‏بُرد كه در اين هنگام متوجه دستى شد كه بالاى مچ او را گرفته و شخص ديگرى به او مى‏گويد: برخيز اى فوزيه، برخيز اى فوزيه! او با شنيدن آن سخن و كمك آن دست، بلند مى‏شود و روى دو پا مى‏ايستد و خوشحال مى‏شود. آنوقت مادرش را كه خوابيده بود صدا مى‏كند. مادر وقتى او را شفا يافته مى‏بيند مبهوت مى‏شود. فوزيه صدايش را با اللّه‏ اكبر و لااله الا اللّه‏ بلند مى ‏كند و برادرانش مى‏آيند و خواهر را شفا يافته مى‏يابند و خوشحال مى‏شوند. آنگاه همسايگان و بعد مردم خبردار مى‏شوند؛ پس از آن، هر روز عده‏اى براى ديدن او به خانه‏اش مى‏آمدند و تبرك مى ‏جستند. در روزنامه ‏هاى كثير الانتشار بيروت مانند السياسة، المساء اين واقعه را درج مى ‏كنند.

 

 

ثروتمند هندى و ساختن ضريح

وقتى كه متولى حرم حضرت زينب صحن و بقعه‏ اى را در شام تعمير مى ‏كرد، مردم از اطراف براى آن نذورات مى ‏آوردند. روزى يك ثروتمند هندى به حرم آمد و عرض كرد: اى دختر على! اگر حاجتم روا شود شخصا يك ضريح جواهر نشان كه قيمت آن از يك ميليون دينار بيشتر باشد برايت مى‏ سازم. پس از زمان اندكى از لبنان تلگرافى براى متولى حرم حضرت زينب زد كه حاجتم برآورده شد و دستور ساخت ضريح جواهر نشان را دادم و فلان روز ضريح را با تشريفات وارد شام (زينبيه) مى‏كنم. شما يك مجلس با شكوه به هزينه من از فلان بانك فراهم كنيد. چون روز موعود فرا رسيد ضريح را از هندوستان وارد شام كرد، و در نطقى گفت: من دخترى داشتم كه ساليان دراز از هر دو پا فلج بود، با آنكه اولين ثروتمند در هندوستان بودم هر چه براى مداواى او خرج كردم فايده‏اى نبخشيد. تا آنكه به زيارت حضرت زينب آمدم و تقاضاى شفاى دخترم را كردم چون از شام به بيروت رفتم شفاى دخترم را بوسيله تلگراف بمن دادند. سريع خود را به هندوستان رساندم، ديدم به توجه خاص حضرت زينب شفا يافته بود. عده‏اى هم در آنجا چون اين معجزه را مشاهده كردند سبب ازدياد محبيّن حضرت زينب شد و عده ‏اى شيعه گرديدند.

**************************************

 

حضرت معصومه عليهاالسلام

 

آيت اللّه‏ مرعشى نجفى

آيت اللّه‏ سيد شهاب الدين نجفى مرعشى مى ‏فرمودند: روزگارى كه جوانتر بودم، روزى در اثر مشكلات فراوانى كه داشتم، از جمله مى‏خواستم دختر را شوهر دهم، ولى مال و ثروتى نداشتم كه براى دخترم جهيزيه تهيه كنم! با ناراحتى به حرم حضرت معصومه رفتم و با عتاب و خطاب در حالى كه اشك‏هايم سرازير بود، گفتم: اى سيده و مولاى من، چرا نسبت به امر زندگى من اهميتى نمى‏دهى؟ من چگونه با اين بى‏ مالى و بى‏ چيزى دخترم را شوهر دهم؟ سپس با دلى شكسته به منزل بازگشتم. در اين حال، حالت غشوه‏اى مرا فرا گرفت و در همان حال شنيدم كسى در مى‏زند. رفتم پشت در و درب را باز كردم. شخصى را ديدم كه پشت در ايستاده است. وقتى مرا ديد گفت: سيده تو را مى‏ طلبد. با عجله به حرم رفتم و چون به صحن شريف آن حضرت رسيدم، چند كنيز را ديدم كه مشغول تميز كردن ايوان طلا هستند. از سبب آن پرسيدم! گفتند: هم اكنون سيده مى‏آيد پس از اندكى حضرت معصومه عليهاالسلام آمد، در حاليكه بسيار نحيف و لاغر و رنگ پريده و در شكل و شمايل چون حضرت زهرا بود. من سه بار قبلاً حضرت زهرا را در خواب ديده بودم و مى ‏شناختم! به نزد حضرت معصومه عليهاالسلام عمه‏ ام رفتم و دست وى را بوسيدم. آنگاه به من فرمود: اى شهاب! كى ما به فكر تو نبوده ‏ايم كه ما را مورد عتاب قرار داده و از دست ما شاكى هستى؟ تو از زمانى كه به قم وارد شدى، زير نظر و مورد عنايت ما بوده ‏اى!! در اين حال از خواب بيدار شدم، چون دانستم كه نسبت به حضرتش بى ‏ادبى كرده ‏ام، فورا براى عذرخواهى به حرم شريف رفتم. پس از آن حاجتم برآورده شد و در كارم گشايشى صورت گرفت.

 

 

 

حمايت و تنبيه

قبل از انقلاب يكى از خدّام حرم حضرت معصومه بنام آقاى عبدى مشاهده مى ‏كند كه: خانمى دركنار قبر حضرت نشسته است؛ ولى مواظب حجاب خود نيست. جلو مى ‏رود و مى‏گويد: خواهر! حجابت را رعايت كن! اينجا حرم حضرت معصومه است و حرمت دارد. زن اخم كرد، نزد شوهرش كه سرهنگ نظامى بود، مى ‏رود. مرد پس از مشاهده حال زنش، با غرور نظامى به سوى آقاى عبدى آمد. و مى ‏پرسد: تو چه كاره‏ اى كه به خانمم دستور پوشاندن سر و صورت را مى ‏دهى، به تو چه ربطى دارد؟ مگر تو فضولى؟ آنگاه دستش را بالا برد و سيلى محكمى به صورت خادم نواخت. اشك در چشمان او حلقه زد و بدون اينكه با كسى حرف بزند به سوى ضريح رفت و خطاب به حضرت معصومه عرض كرد: بى ‏بى! من به احترام حرم شما امر به معروف كردم و سيلى خوردم! آنگاه بغض گلويش تركيد و با صداى بلند شروع به گريه كردن نمود در همين لحظات، ناگهان فرياد گوش خراشى شنيده شد. عقربى پاى زن سرهنگ را نيش زده بود. سرهنگ عقرب را زير چكمه‏ هايش له كرد، و سراسيمه به اين سو و آن سو مى‏ دويد و از مردم كمك مى‏ خواست. خادم سيلى خورده به همراه يكى ديگر ازخادمين حرم، بيرون دويدند؛ درشكه‏ اى را گرفتند و داخل صحن آورده زن را سوار درشكه كردند. سرهنگ هم گريه كنان به طرف بيمارستان فاطمى رفتند. دكترها پس از ديدن پاى سياه شده زن، گفتند: ، اگر سمّ به بقيه قسمت‏هاى بدن سرايت كرده باشد مرگش حتمى است. پزشكان مشغول معالجه شدند و سرهنگ به طرف حرم حضرت معصومه عليهاالسلام آمد و كنار ضريح رفت و به حال گريه و زارى گفت: بى ‏بى! معذرت مى ‏خواهم، نفهميدم، غلط كردم، زنم مرا تحريك كرد. فرداى آن روز، زن در حالى كه بهبودى نسبى يافته بود، با پاى باندپيچى شده به حرم آمد. از حضرت معصومه پوزش طلبيد و سراغ خادم رفت و از او معذرت خواست. وقتى قرار شد، به شهر خودشان تهران بروند، سرهنگ، آدرس خادم را گرفت. بعد از آن هر ماه پانزده تومان به آدرس خادم مى‏ فرستاد و پانزده سال بعد از اين قضيه سرهنگ در گذشت.

 

 

دعوت براى كفش‏دارى

من (قلى پور) در يكى از روستاهاى تبريز زندگى مى‏كردم. شرايط زندگى برايم خيلى سخت بود. در آنجا مشغول كارگرى بودم. يك شب از فرط خستگى خوابيدم. در حال خواب چند خانم نقاب دار را ديدم كه به من فرمودند: «ما تو را مى ‏پذيريم» ناگهان ازخواب بيدار شدم. هر چه فكر كردم كه تعبير خوابم چيست، به نتيجه‏اى نرسيدم. بعد از مدتى تصميم گرفتم كه براى زندگى بهتر به شهر برويم. هر كدام از اعضاى خانواده، شهرى را پيشنهاد كردند. من ناخودآگاه گفتم: قم چطور است؟ با پذيرفتن اعضاى خانواده، به قم آمديم. بدون اينكه خودمان خواسته باشيم، شرايط خود به خود فراهم شد. چند روز در قم دنبال كار گشتم. تا اينكه روزى به دفتر توليت حرم مراجعه كردم و گفتم: مى‏خواهم در حرم مشغول به كار شوم، آيا شما مرا قبول مى‏كنيد؟ آن‏ها مرا پذيرفتند؛ و از فرداى آن روز كار را در حرم شروع كردم. بعد از مدت دو ماه خدمت افتخارى، خادم رسمى شدم و الان حدود 25 سال (1379 ـ 1354) است كه در آستانه مقدسه حضرت معصومه كار مى‏ كنم. مى ‏دانم كه يكى از آن خانم‏هاى نقابدار كه فرمود: «ما تو را مى‏پذيريم» كسى جز حضرت معصومه عليهاالسلام نبوده است.

 

 

دوش آب و شستشو

مرحوم سالك الى اللّه‏ ثقة الاسلام ميرزا تقى زرگر (متوفى 1398 هـ. ق) روزى در صحن مطهّر حضرت معصومه فرمودند: يك روز در همين جا نشسته بودم، يك مرتبه حالت مكاشفه به من دست داد، ديدم كه در ايوان طلا (در صحن كوچك) دوش‏هاى فراوان است كه از آن‏ها آب مى ‏ريزد. هر يك از زوّار كه از حرم مطهر خارج مى ‏شود زير اين دوش‏ها مى ‏ايستد و كاملاً شستشو مى ‏كند، و سپس راه مى‏ افتد و بيرون مى ‏رود. و همه زوّار بدون استثناء اين حالت شستشو نصيبشان مى‏ شود، اين مكاشفه حدود ده الى پانزده دقيقه ادامه داشت.

ديگر اهل مكاشفه هم نقل كردند كه ديدند: بالاى سر هر زائرى يك دوش آب بسيار لطيف هست و بدن‏ها هم سبك و شستشو مى‏ شوند.

************************************

 

حضرت رقيه عليهاالسلام

 

شفاى دختر مسيحى

آقاى سيد عسكر حيدرى از حوزه علميه زينبيه شام نقل كردند: روزى زنى مسيحى، دختر فلج خود را از لبنان به سوريه آورد، زيرا دكترهاى لبنان او راجواب كرده بودند. نزديكى حرم حضرت رقيه عليهاالسلام منزل مى‏گيرد تا فرزندش را در دمشق معالجه نمايد. روز عاشورا مى‏بيند مردم دسته دسته به حرم حضرت رقيه مى روند. از بعضى سؤال مى كند چه خبر است و اين دسته جات كجا مى‏روند؟مى‏گويند: به حرم دختر امام حسين عليه ‏السلام مى‏روند. او دختر را در خانه مى‏ گذارد و بسوى حرم روانه مى‏شود و در آنجا متوسل مى‏شود و گريه مى‏كند به حدّى كه غش مى ‏كند. در عالم بيهوشى كسى به او مى‏گويد: بلند شو برو منزل كه خدا دخترت را شفا داده و دخترت تنهاست. بلند مى‏شود به خانه مى‏رود و مى‏بيند دخترش دارد بازى مى‏كند. وقتى جوياى احوال از دخترش مى‏شود، دختر مى‏گويد: وقتى شما رفتيد، دخترى به نام رقيه وارد اطاق شد و به من گفت: بسم اللّه‏ الرحمان الرحيم بگو تا بتوانى بلند شوى؛ و سپس دستم را گرفت و من بلند شدم، ديدم تمام بدنم سالم است الآن (در حالت مكاشفه) داشت با من صحبت مى‏ كرد كه شما درب منزل را زديد، او فرمود: مادرت آمد، سرانجام اين زن مسيحى از اين كرامت حضرت رقيه مسلمان شد.

 

 

زن فرانسوى

دوست صاحب كتاب توسّلات كه مكرّر به زيارت حضرت رقيه رفته، نقل كرد كه در حرم حضرت رقيه زن فرانسوى را ديد كه دو قاليچه گران قيمت به عنوان هديه به آستانه مقدسه آورده بود. مردم از ديدن اين عمل تعجب كردند و علت را از او پرسيدند. او گفت: من مسلمان نيستم! ابتدا كه از فرانسه به عنوان مأموريت به اين جا آمدم در منزلى مجاور حرم ساكن شدم. شب اول موقع خواب، صداى گريه شنيدم و بعد هم صدا قطع نمى‏شد. پرسيدم اين گريه‏ها از كجاست؟ گفتند: از حرم دختر امام شيعيان. فكر كردم، دختر امروز مرده كه اينان گريه مى ‏كنند، بعد فهميدم متجاوز از هزار سال است كه براى او گريه مى ‏كنند. تعجب كردم كه چرا هنوز مردم براى او گريه مى ‏كنند. بعد معلوم شد كه اين دختر زندگى او و پدرش با ديگران فرق مى ‏كند و در اسيرى اينجا وفات يافته است. روزى توجه كردم، ديدم مردم هديه مى‏ آورند و براى او نذر مى‏ كنند؛ علاقه‏ام به صاحب اين قبر زياد شد. بعد از مدتى كه حامله شدم، مرا براى زايمان به زايشگاه بردند. در آنجا دكترها گفتند: كودك شما غير طبيعى به دنيا مى‏آيد و ما بايد عمل جراحى انجام دهيم. از عمل جراحى فهميدم كه در كام مرگ قرارگرفته ‏ام؛ دنبال توسل و چاره بودم كه ناگاه دست توسل به قبر اين دختر دراز كردم و گفتم: اگر بچه ‏ام سالم بدنيا بيايد و من از گرفتارى نجات پيدا كنم، دو قاليچه براى حرمت مى‏آورم. پس از اين توسل، بر خلاف انتظار دكترها، بچه ‏ام طبيعى دنيا آمد و من از عمل جراحى نجات پيدا كردم، حال آمده ‏ام براى آستانه مقدسه قبر رقيه عليهاالسلام دو قاليچه آوردم، تا به نذرم عمل كرده ‏باشم.

 

 

من دختر امام حسين عليه‏ السلام هستم

حاج نيكويى از يكى از خدامين اهل تسنن كه پدر او هم از خدّام حرم حضرت رقيه بود، نقل مى‏نمود كه: وقتى خانه‏هاى اطراف حرم حضرت رقيه را براى توسعه خريدارى مى ‏نمودند. يكى ازمالكين يهودى (يانصرانى) بود. او به هيچ وجه حاضر نبود خانه خود را براى توسعه بفروشد. حتى دو برابر و نيم قيمت خانه حاضر شدند به او پول بدهند، اما او حاضر نمى‏شد. بعد از مدتى زن او حامله مى ‏شود و نزديك وقت زايمان به پزشك مراجعه مى ‏كند. پزشك مى‏ گويد بچه و مادر هر دو در معرض خطر مى ‏باشند، بايد تحت نظر قرار بگيرد. شوهر صاحب ملك، زنش را در بيمارستان مى‏ گذارد و به درب حرم حضرت رقيه مى‏ آيد و متوسل مى ‏شود و عرض مى ‏كند: اى رقيه! اگر همسر و فرزندم را نجات دادى و شفاى آنان را از خدا خواستى، خانه ‏ام را به تو تقديم مى‏ كنم! او مى ‏گويد: بعد از توسل، به بيمارستان رفتم و ديدم همسرم از وضع حمل فارغ و بچه سالم دركنارش مى‏ باشد. همسرم گفت: كجا رفتى؟ گفتم: جائى رفتم، گفت: تو متوسل به دختر امام حسين عليه ‏السلام شدى! گفتم: از كجا مى ‏گوئى؟ گفت: در حال زايمان از شدت درد گاهى بيهوش مى‏ شدم ديدم دختر بچه ‏اى وارد اطاق بيمارستان شد و به من گفت: ناراحت مباش، ما سلامتى تو و بچه ات را از خدا خواستيم، فرزند شما هم پسر است، سلام مرا به شوهرت برسان و بگو اسمش را حسين بگذارد! گفتم: شما كى هستيد؟ گفت: من رقيّه دختر امام حسين عليه‏ السلام هستم.

 

 

دست بر جاى مار و عقرب گزيده!

مرحوم آيت اللّه‏ سيد هادى خراسانى در كتاب خود مى‏نويسد: روى پشت بام خوابيده بوديم كه ناگهان مار دست يكى از خويشان ما را گزيد. مدتى مداوا كرد ولى سودى نبخشيد. آخر الامر جوانى به نام سيّد عبدالامير نزد ما آمد و گفت: كجاى دست او را مار گزيده است؟ چون محل مارزدگى را به اونشان دادند، بلافاصله دستى به آن موضع زد و بكلّى محل درد خوب شد. سپس گفت: من نه دعايى دارم و نه دوايى؛ فقط كرامتى است كه از اجدادم به ما رسيده است، هر سمّى كه از زنبور يا عقرب يا مار باشد، اگر آب دهان يا انگشت به آن بگذاريم خوب مى‏شود. جهتش اين است كه جدّ ما سيد ابراهيم دمشقى (در سال 1280 هـ. ق) موقعى كه آب به قبر شريف حضرت رقيه افتاد جسد حضرت رقيه را سه روز روى دست گرفت تا قبر شريف او را تعمير كردند. و از آنوقت، اين اثر در خود و اولادش نسل به نسل مانده است كه زنبور و عقرب و مارگزيده به دست ذريّه او خوب مى‏شوند. اما جريان آب افتادن در قبر چنين است كه شيخ محمّد على شامى گفت: جدّ مادرى من سيد ابراهيم دمشقى كه سن او از نود افزون بود مردى محترم و داراى سه دختر بود. شبى دختر بزرگ، حضرت رقيه را خواب مى‏بيند كه مى‏فرمايد: به پدرت بگو به حاكم بگويد: ميان قبر و لحد من آب افتاده و بدنم در اذيت است. بيايد آنجا را تعمير كند. دختر به پدر سيد ابراهيم مى‏گويد، ولى از ترس غير شيعه به حاكم نمى‏گويد. شب دوم دختر دوم و شب سوم دختر سوم عين همين خواب را مى ‏بيند و او از ترس اقدام نمى‏كند. شب چهارم خودش حضرت رقيه را خواب مى‏بيند و با عتاب مى‏فرمايد: چرا حاكم شهر را خبردار نكردى؟ صبح سيد نزد حاكم رفت و جريان خواب را نقل كرد. حاكم امر كرد، علما و خوبان شام از شيعه و سنى بروند غسل كنند و لباس خوب بپوشند، آنگاه به دست هر كس قفل درب حرم باز شد همان كس برود و قبر را نبش كند و جسد را بيرون بياورد، تا قبر مطهر را تعمير كنند. همه دست به قفل زدند، باز نشد، مگر سيد ابراهيم، كه قفل باز شد. هر كس كلنگ مى‏زد فايده‏اى نداشت تا سيد ابراهيم كلنگ زد و قبر نبش شد و بدنِ سالم و نازنين رقيه با كفن، كه آب زيادى در كنار جسد جمع شده بود، بيرون آورد و سه روز روى دست و زانوى خود نگه داشت به جز وقت نماز. اين سه روز سيد به عنايت محتاج آب و غذا و آب و تجديد وضو نشد، بعد از تعمير قبر، بدن را دفن كردند. بعد از سه روز دعا كرد خدا به حق رقيه به او پسرى بدهد و خدا در سن پيرى پسرى بنام سيد مصطفى به او داد و بدستور سلطان عبدالحميد عثمانى توليت زينبيه و مرقد رقيه و ام كلثوم و سكينه رابه سيد واگذار نمود.

 

 

سفره نذر

جناب آقاى تقوى واعظ (حدود چهل سال قبل) نقل كردند: كه در تهران در مجالس منبر مى‏رفتم. شبى يكى از دوستان به من زنگ زد كه يكى از بازارى ‏ها وفات يافته، براى مجلس ترحيم ساعت 3 بعدازظهر به فلان مسجد برويد. در همان حال يادم آمد كه خانمى با التماس گفت: فردا ساعت 4 بعدازظهر منزل ما بياييد، نذر سفره حضرت رقيه خاتون دارم، به وى هم قول داده بودم. به دوستم قول روضه منزل آن خانم را گفتم: ايشان گفت: خواستم خدمتى به شما كرده باشم!! پيش خود فكر كردم كه چند مجلس روضه حضرت رقيه و على اصغر سى تومان به من مى ‏دهند ولى اين تاجر سرمايه دار كه فوت شده، پول خوبى به من مى‏دهند، نتيجه گرفتم به روضه آن حضرت نروم به خواب رفتم و در عالم خواب ديدم يك سيد نورانى (آقا امام حسين عليه‏ السلام ) پيش همان كوچه كه ديروز روضه خوانده بودم ايستاده و دست يك دختر سه ساله ‏اى را در دست دارد. بعد از سلام، عرض كردم: نام شما چيست؟و در كجاى تهران سكونت داريد؟ فرمود: من در همه مجالس سوگوارى خودم حاضر مى ‏شوم و اين دخترم رقيه است شما ما خانواده را به ماديات نفروشيد. به اين زن مجلس روضه قول داديد، چرا بخاطر فوت حاجى بازارى كه وارثش پول بيشترى مى ‏دهند مى ‏خواهى خلف وعده كنى؟ بعد بنا كرد به گريه كردن، با همان دختر به طرف منزل آن خانم رفتند. من از خواب بيدار شدم، نصف شب بود، زنگ به دوستم زدم كه مجلس فاتحه آن بازارى نمى ‏روم! فردا به منزل آن خانم رفتم و روضه حضرت رقيه را خواندم و خواب شب گذشته را گفتم. بقدرى مجلس منقلب شد و بوى عطر خوشى فضاى خانه را فرا گرفت كه تا به حال چنين حالى در خود نديده بودم.