9- تُحـفه دانشـجو

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مطالعه کتب

 

بسم الله الرحمن الرحيم

تُحـفه دانشـجو

سير و سلوك، اخلاق، عرفان

سيد على اكبر صداقت

صداقت، على اكبر

تحفه دانشجو: سير و سلوك، اخلاق، عرفان / مؤلف سيد على اكبر صداقت. - قم:
رازبان، 1389.

175 ص.

25000 ريال: ISBN: 978-964-8483-64-2

فهرست نويسى بر اساس اطلاعات فيپا.

كتابنامه: ص 165 - 1775

1. عرفان. 2. اخلاق عرفانى. 3. آداب طريقت. 4. داستانهاى عرفانى. الف.
عنوان.

3 ت 4 ص / 286 BP83 / 297

شناسنامه كتاب

نام كتاب: تحفه دانشجو

مؤلف: سيد على اكبر صداقت، 1334

ناشر: رازبان

شابك:

قيمت: 2500 تومان

شمارگان: 3000 نسخه

همراه: 09126524349

 

 

 

 

 

 

 

فهرست مطالب

مقدمه

334- سكوت

335- خدايا! مولاى ما على است

336- حكمت‏هاى پوشيده

337- اَبروى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

338- سر امام رضا عليه‏السلام

339- الحمدلله بى مورد

340- عيب

341- جهاد اكبر

342- حدود دوستى

343- خاموشى

344- يك استكان شير

345- علت عدم پذيرش

346- در فراق دوست

347- ذكر و فكر

348- پس كيست؟

349- انار خندان

350- اشك و گريه

351- علت غلبه خواب در شب

352- مولانا و عشق به حيدر

353- امتحان طى الارض

354- اُمهات اسماء الهى

355- فرق عابد و زاهد با عارف

356- شهادت موى چشم

357- رياضت

358- مقام

359- قناعت

360- كوى اهل دل

361- تجلى حق

362- سالك ابوالوقت

363- يار مايى

364- يك ساعت

365- تأثير هم‏نشينى با مجالس ذكر و علم

366- عنايات علوى

367- اخبار از بى طهارتى

368- گدايى نه تجارت

369- نظر شاهان نادر

370- دل به عالم بالا

371- رياضت

372- عطيه امام حسين عليه‏السلام

373- سبقت رحمت بر غضب

374- انواع ملائكه

375- ذكر توحيدى

376- كو

377- عظيم: بزرگ

378- علامت محبّ

379- تعبير معانى

380- جهانگير خان

381- همه كس اوست

382- كجاست؟

383- ستاره نَسر

384- دل جوش

385- تاريكى افراد جُنب

386- حرص

387- اَعين ما

388- شديد

389- زبان ذكر

390- بوستان‏هاى بهشت

391- ودود 

392- گلاويز با شيطان

393- باز آمدم

394- كتمان از غير

395- قُوّت مى بشكند

396- الهى نامه

397- علمى بطلب

398- بوى خاك قبر معشوق

399- فردات بخواند

400- فتح سماوى

401- ابجد 99-11 بعضى اسماء الهى

402- حيرانند

403- خواهش محتاج از محتاج!!

404- دفع سحر

405- نمك زار خدا

406- ولايت على بن ابيطالب حصنى

407- بى تو بسر نمى‏شود

408- آخوندى چون من، درويشى چون تو

409- غلام حيدر

410- رحمت (مهربانى) خدا

411- پرده‏هاست

412- مخارج از كجاست

413- علت غشوه

414- فضل الله

415- چشم بصر با بصيرت

416- غذاى چلوكباب

417- زهد

418- نور ذكر

419- سنت‏هاى باقى

420- شريعت، طريقت، حقيقت

421- شكر نعمت

422- سجاده‏اى كه ترا نشايد

423- رفع مانع

424- خدا و خرما

425- كونين

426- سه مصيبت

427- نماز دل شب

428- درس عشق

429- خلقت خلق

430- چهل حجاب

431- احمدكه و احمدمه

432- اسرار در سينه

433- اقبال و ادبار قلب

434- عبرت

435- قابليت

436- فرج و گشايش

437- خرابات و خراباتى

438- طاس حمام

439- چيست دنيا؟

440- خلق ممسوخ

441- چگونه پندى

442- نان حلال و حرام

443- آمادگى رفتن

444- لا اله بايد درست شود

445- غرور

446- هم آهنگ

447- خروس دزدى

448- شكر به مصيبت

449- محرم راز

450- زاهد بر طعام شاه

451- درويشى

452- لوح حافظ و محفوظ

453- حرص آدمى

454- با ناشناس

455- شصت سال

456- شيخ دانا

457- مادر بت‏ها

458- مه ده چهار

459- سخنان دشوار

460- كاكل بسر

461- حول و قوه

462- جمال مطلق ازلى

463- استعاذه قوى

464- تقليل كرامات

465- كعبه دل

466- دل براى محبت يكى

467- ديدن امام زمان عليه‏السلام

468- صورت پرستى

469- خانه عوض شده

470- اشتقاقات بصير

471- عشق بى عدد

472- ناله حمامى

473- خدا و مردم دوستم بدارند

474- حقيقت شخصيه و نوعيه

475- سيد جعفر قزوينى

476- آثار سوره واقعه

477- باطن زن پليد

478- اگر گويد بنده من

479- استفاده عرفانى

480- شيفته

481- نيّت

482- شب آخر

483- فروختن عشق

484- اسماء بدون تكرار

485- علت مستجاب نشدن دعا

486- اشتر مست

487- شب زنده‏دارى

488- تلقين

489- ترديد در قبض روح مؤمن

490- گنبد سبز

491- هفت وادى

492- عارف و فيلسوف

493- حديث نفس

494- از عالم ظاهر نپرس

495- ذكر

496- دريا و شاه‏باز

497- بنده را با خواست چكار!

498- خدا و اولياء

499- خطاب به عشق

500- پوست و مغز

501- ثابت قدم در ولايت

502- الطاف عام رضوى

503- انگشت نما شدن

504- فرار به سوى حق

505- بندگى

506- ذكر (ياد) خدا

507- همه جا رد پاى اوست

508- شكر

509- عروس هزار داماد

510- آرامش جامع است

511- دوستى دنيا

512- مقام و صفات اولياء الله

513- شكر دارد

514- خواست خدا بر خواست بنده

515- پيامدهاى دوستى

516- تربيت نفس قابل

517- پياده يا سواره

518- سجّاد به سجده

519- درخواست و نيايش

520- قتيل عشق

521- دولت عشق

522- محبت و محنت

523- گربه نماز كرد

524- رضايت از بنده به مولا

525- عجب

526- عيب پاكان

527- خانه دل

528- تا چهل سالگى

529- با انگشت سينى را نصف كرد

530- با اهل ذكر ور نرويد

531- برق و آتش

532- سيماى عالم

533- دعاى جامع

534- شاخ نبات

535- عدل يا فضل

536- اشك

537- غم و شادى

538- فقير و مريض و غريب

539- آب حيات است عشق

540- كفيل تو على عليه‏السلام است

541- زبان حال بلا؟

542- ده سير ذغال

543- مورچه‏هاى سفيد

544- ترك ظواهر

545- اذكار مراحل سه گانه

546- صلوات بر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

547- نطق موجودات

548- علف خوردن!

549- اعظم اسماء

550- پير گلرنگ

551- مرض و تقوى قلب

552- رحيم

553- عشق صورت

554- تسبيحى براى گشايش

555- شب قدر و چهار دسته

556- كفران نعمت

557- علم كيميا

558- سوره طه

559- ذكر يا فكر

560- ثابت بودن در دين

561- علم واجب

562- شاگردان سه دسته

563- ذكر آسان

564- ياد دم به دم؟

565- حال سالكين

566- خواهش چيزهاى ضرورى

567- قاموسى!!

568- عبادت بدون واسطه

569- ممكن است راست باشد

570- نى؟

571- تجانس روح‏ها

572- خشيت (ترس از خدا)

573- شب قدر

574- طلب اولاد

575- مقام عقل اول

576- چهل سالگى و عصا به دست گرفتن

577- ثواب‏ها و پاداش‏ها

578- شكر ثواب‏ها و پاداش‏ها

579- ملامت

580- نماز با توجه

581- آثار خواتيم سوره حشر

582- اختيار دوست

583- كريم

584- هفتاد نگاه خاص

585- التفات

586- صورت روحانى و شيطانى

587- كلم طيب

588- پيرزن و طوفان حوادث

589- بيدارى چشم

590- تا نگردى

591- پنج موت

592- احوال عارفين

593- دم آخر

594- دو نصيحت‏گر

595- خوف

596- جوانمرد

597- كليد گنج

598- عليم

599- قصه باد و قوم عاد

600- مقام زن بنى اسرائيل

 

 

 

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحيم

دفتر اول هزار و يك تحفه به نام تحفه معلّم به چاپ رسيد و دفتر دوم به نام تحفه دانشجو از شماره 334 تا شماره 600 تقديم جويندگان دانش و پژوهندگان و  خواهان علم و فضل در رشته اخلاق و سير و سلوك و عرفان مى‏گردد. اميد است دانشوران و فراگيرندگان علم، اين كتاب براى آنان مفيد افتد چه آن كه مقدمه عمل، دانندگى و دانايى است و دانستن مسائل تهذيب و اخلاق براى همگان ضرورى مى‏باشد.

                                         برو تو خانه دل را فرو روب           مهيّا كن مقام و جاى محبوب

مرداد ماه 1388

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

334- سكوت

سكوت، شعار كسانى است كه به چشم بصيرت به حقايق راه پيدا كردند. سكوت، كليد راحتى در دنيا و آخرت و موجب حفظ از خطاست. در سكوت رياضت نفس و شيرينى عبادت حاصل مى‏شود. صحبت درست از اخلاق پيامبران است و هلاكت خلق به صحبت نادرست مى‏باشد، پس آن كه قدر گفتن بداند، بدون ضرورت سخن نمى‏گويد و آن وقت كلام و سكوتش عبادت خواهد بود. بعضى از اصحاب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اين چنين بودند كه سنگى در دهان مى‏گذاشتند و هر وقت مى‏خواستند حرفى بزنند با خود فكر مى‏كردند كه آيا براى خداست؟ اگر بود، سنگ از دهان بيرون كرده و سپس تكلم مى‏كردند. عده‏اى از صحابه پيامبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله معمولاً ساكت بودند و گاهى، همانند آدم مغموم آهى از سينه مى‏كشيدند و حرف زدن آن‏ها شبيه افراد بيمار بود. از جمله: ربيع ابن خُثيم اين چنين بود كه در اوايل هر روز كاغذى پيش خود گذاشته و هر چه را مى‏گفت در آن مى‏نوشت پس در شب آن چه را نوشته بود مطالعه كرده و به نفس خود از روى محاسبه مى‏گفت: آه! كم گويان نجات يافتند و ما بسيار گفتيم.

 

335- خدايا! مولاى ما على است

مولوى صاحب مثنوى معنوى و ديوان شمس تبريزى در جاهاى مختلف اين دو كتاب، از اميرالمؤمنين عليه‏السلام تعريف و تمجيد كرده و اظهار محبت نموده است. براى نمونه در ديوان شمس، در غزليات 3212، 3213، 3214 آمده است كه ما از 48 بيت آن سه غزل پنج بيتى را به عنوان تبرّك به نام اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏آوريم:

 

اى شاه شاهان جهان، الله مولانا على               اى نور چشم عاشقان، الله مولانا على

اى مرغ خوش الحان بخوان، الله مولانا على      تسبيح خود كن بر زبان، الله مولانا على

قاضى و شيخ و محتسب، دارد به دل بغض على          هر سه شدند از دين برى، الله مولانا على

رازق رزق بندگان، مطلوب جمله طالبان          مأمور امر كن فكان، الله مولانا على

اقرار كن، اظهار كن، مولاى رومى اين سُخُن    هر لحظه سرّ مَن لدُن، الله مولانا على

 

336- حكمت‏هاى پوشيده

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: خداوند به يكى از پيامبرانش وحى كرد كه به فلان پادشاه از قول من بگو كه جان او را به زودى خواهم گرفت. آن پيامبر پيغام خداوند را به آن پادشاه گفت، او چنان دعايى كرد كه از روى تخت به زمين افتاد. بعد گفت: خداوندا! به من آن قدر مهلت بده كه كودكم بزرگ شود و كارهايم را انجام دهم. خداوند به همان پيامبر وحى كرد كه برو به همان پادشاه بگو كه من از مرگ او صرف نظر كردم و مدت 15 سال به عمرش اضافه نمودم. آن پيامبر عرض كرد: خداوندا! تو مى‏دانى كه من دروغ نگفته‏ام. خداوند فرمود: تو مأمورى. برو به او بگو كسى از خدا در كارهايش سؤال نمى‏كند. (يعنى هر كار بخواهم با حكمت انجام مى‏دهم و كسى هم سر در نمى‏آورد). امام باقر عليه‏السلام فرمود: حضرت موسى به خداوند عرض كرد: چگونه سامرى يك گوساله صدا دهنده ساخت؟ حق تعالى فرمود: اين آزمايش من بود درباره آن جستجو نكن.

 

337- اَبروى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

شيخ ابوالحسن خرقانى (م 425) فرمود: من مرد امّى هستم. خدا علم خود را منت نهاد و به من داد. شخصى از او پرسيد: حديث از چه كسى شنيدى؟ گفت: از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله . آن شخص اين سخن را قبول نكرد. شب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در خواب ديد و فرمود: او راست مى‏گويد. فردا آن شخص به نزدش آمد و شروع به حديث خواندن كرد. شيخ فرمود: اين حديث از پيامبرنيست! گفت: به چه دليل اين مطلب را دانستى؟ فرمود: چون تو حديث آغاز كردى، دو چشم من بر ابروى پيامبر بود، چون ابرو به پايين كشيده بود، مرا معلوم شد كه اين حديث از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيست. فقير گويد: از اين نمونه‏هاى عنايتى، از حضرت امام رضا عليه‏السلام و حضرت ابوالفضل عليه‏السلام و ديگر ائمه در طول تاريخ بسيار شنيده شده است و جاى تعجب نخواهد بود.

 

338- سر امام رضا عليه‏السلام

شيخ عبدالله پياده (م 1362) كسى بود كه براى زيارت امام رضا عليه‏السلام ، حضرت او را دعوت مى‏كرد و براى بازگشت هم به او مى‏فهماند كه از مشهد برود. روزى گفت: فلان شب حضرت رضا عليه‏السلام اشاره فرمودند: بيا به ديدن ما! تو دعوت شده مايى! بعد وسيله رفتن فراهم شد و به زيارت مشرف شدم.  مى‏فرمودند: هر وقت مولايم اجازه بدهد از مشهد به قم محل سكونت مى‏آيم. هر وقت به حرم مطهر مشرف مى‏شوم، مولايم سرشان پائين باشد معلوم مى‏شود كه حضرت اجازه رفتن به من دادند.

 

339- الحمدللّه بى مورد

ابن خلكان در وفيات الاعيان نوشته است كه سرى سقطى (م 250) استاد جنيد بغدادى گفت: سى سال است كه از جمله «الحمدللّه» كه بر زبانم جارى شد استغفار مى‏كنم. گفتند: چگونه؟ گفت: شبى آتش سوزى در بازار رخ داد، بيرون آمدم تا ببينم به دكان من آتش رسيده يا نه؟ گفتند: به دكان تو آتش نرسيده است. گفتم: الحمدللّه. يك مرتبه متنبّه شدم كه گيرم دكان من آسيبى نديده باشد، آيا نبايد در انديشه مسلمين باشم.

 

340- عيب

سعدى شيرازى گويد: يكى از بزرگان، پارسايى را گفت: چه گويى در حق فلان عابد كه ديگران در حق وى به طعنه سخن‏ها گفته‏اند؟ گفت: بر ظاهرش عيب نمى‏بينم و در باطنش غيب نمى‏دانم.

هر كجا جامه پارسا بينى         پارسا دان و نيك مرد انگار

ور ندانى كه در نهانش چيست   محتسب را درون خانه چه كار

 

341- جهاد اكبر

اى شهان، كُشتيم ما خصم بُرون           ماند خصمى زو بَتر در اندرون

كشتن اين، كار عقل و هوش نيست       شير باطن سُخره خرگوش نيست

مولوى در مثنوى

 

342- حدود دوستى

امام صادق عليه‏السلام فرمود: 1- دوستى يك روزه، پيوند است. 2- دوستى يك ماهه، خويشى است. 3- دوستى يك ساله، صله رحم است. كسى كه به تكبر آن را ببُرد، خداوند او را از خود نااميد مى‏سازد.

 

343- خاموشى

سخن، گر چه هر لحظه دلكش‏تر است   چو بينى، خموشى از آن بهتر است

در فتنه بستن، دهان بستن است           كه گيتى به نيك و بد آبستن است

پشيمان ز گفتار ديدم بسى         پشيمان نگشت از خموشى كسى

امير خسرو دهلوى

 

344- يك استكان شير

يكى از ارادتمندان عارف زاهد كوهستانى گفت: در سفرى به مشهد مى‏رفتم و يك ماه اقامت داشتم و روز آخر به مرحوم شيخ عبدالكريم حامد گفتم: فردا مى‏خواهم به مازندران بروم فرمود: از امام قبولى زيارت و اجازه گرفتى؟ بسيار غمگين شدم كه چطور با امام ارتباط برقرار نكردم. پس شب جمعه به حرم امام رضا عليه‏السلام رفتم و خيلى گريه و زارى كردم و خواستم دست خالى ما را برنگرداند. همين طور كه نشسته بودم، به خواب رفتم، ناگهان از داخل ضريح، حضرت رضا عليه‏السلام بيرون آمد و من نيز به دنبال امام راه افتادم. از رواق و صحن‏ها عبور كرديم تا به باغ بزرگى كه تمام ميوه‏هاى آن نورانى بود رسيديم. امام فرمود: اين باغ مال شماست. ناگهان به خود آمدم پس از مدتى در كوهستان خدمت آيت الله كوهستانى رسيدم و اين جريان را نقل كردم. ايشان فرمود: امام رضا عليه‏السلام خيلى مهربان است به من هم يك استكان شير عنايت كرد.

 

345- علت عدم پذيرش

در سوره فصلت آيه 4 خداوند مى‏فرمايد: «قرآن بشارت دهنده و بيم دهنده است ولى بيشتر مردم روى گردان شده‏اند.» سپس خداوند از قول مخالفين پيامبر و قرآن در آيه پنجم چنين نقل مى‏كند. آن‏ها گفتند: 1- قلب‏هاى ما نسبت به آن چه ما را به آن دعوت مى‏كنى در (اَكنَّة) پوشش هايى قرار گرفته است. 2- در گوش‏هاى ما (وقر) سنگينى است. 3- ميان ما و تو (حجاب) حجابى وجود دارد. پس تو اى محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به دنبال عمل خود باش، ما هم براى خود عمل مى‏كنيم.

 

346- در فراق دوست

امام صادق عليه‏السلام فرمود: پنج دسته خواب ندارند: 1- آن كه در فكر كشتن كسى است.... 5- دوستدارى، كه در آستانه از دست دادن دوست خود است (المُحبُّ حَبيبا يتَوَقّعُ فراقُهُ). فقدان و فراق دوستان، از مسائل بسيار سخت زندگى محب مى‏باشد، تا جايى كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: آن چه از دست دادنش سبب بيمارى مى‏گردد، از دست دادن دوستان است. و فرمودند: از دست دادن دوست قوى، انسان را نابود مى‏كند.

 

347- ذكر و فكر

ذكر آرد فكر را در اهتزاز       ذكر را خورشيد اين افسرده ساز

اين قدر گفتيم باقى فكر كن       فكر اگر جامد بود رو ذكر كن

مولوى در مثنوى

 

348- پس كيست؟

امام سجاد عليه‏السلام درباره اين موضوع كه همه كاره خداست و از كسى كارى برنيايد ضمن استمداد از خداوند كه او را از بلاهاى مختلف نجات بدهد چنين مى‏گويد: معبود من! 1- اگر تو مرا بلند گردانى، پس كيست كه پستم كند. 2- اگر تو مرا پست كنى، پس كيست كه مرا بلند گرداند. 3- اگر تو مرا گرامى گردانى، پس كيست كه مرا خوار كند. 4- اگر تو مرا خوار دارى، پس كيست كه مرا گراميم دارد. 5- اگر تو مرا عذاب كنى، پس كيست كه بر من رحم آورد... خدايا مرا آماج بلا نساز... و به بلايى دنبال بلايى مبتلايم مكن زيرا تو، ناتوانى و بيچارگى و زارى مرا در پيشگاه خود مى‏بينى.

 

349- انار خندان

تيغ، در زرّاد خانه اولياست      ديدن ايشان، شما را كيمياست

شمشير تيز در كارگاه اسلحه سازى اولياء الهى است و ديدن اولياء براى شما مانند كيمياست.

گر انارى مى‏خرى، خندان بخر     تا دهد خنده ز دانه او خبر

انارى كه مى‏خرى خندان باشد، كه دانه‏هايش خبر از باطن پاك اولياء مى‏دهد.

اى مبارك خنده‏اش، كو از دهان               مى‏نمايد دل، چو دُرّ از دُرج جان

مبارك باد خنده آن انار يعنى ولى و عارف كه مرواريد (حقايق و اسرار را) از صندوقچه جان و قلب نشان مى‏دهد.

نار خندان، باغ را خندان كند     صحبت مردانت، از مردان كند

انار رسيده و خندان، باغ دل سالكان را با نشاط مى‏كند و صحبت و همنشينى با اولياء الهى، شما را همانند مردان الهى كند.

مثنوى دفتر اول بيت 721-714

 

350- اشك و گريه

گريان شدم بزارى، گفتم كه حكم دارى؟ فرياد رس بيارى، اى اصل روشنايى

چون ديد اشك بنده، آغاز كرد خنده        شد شرق و غرب زنده، زان لطف روشنايى

اى همرهان و ياران، گرييد همچو باران          تا در چمن نگاران، آرند خوش لقايى

مولانا در ديوان شمس

 

351- علت غلبه خواب در شب

از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل شده است كه خداوند فرمود: بعضى از بندگان مؤمن هستند كه در عبادت من تلاش مى‏كنند. در نيمه‏شب‏ها از رختخواب گرم بيرون مى‏آيند و به من سجده مى‏كنند و با اين كارها خود را به زحمت مى‏اندازند. من گاهى يك شب و يا دو شب آن‏ها را دچار خواب مى‏كنم تا بيدار نشوند. اين عنايت من درباره آنهاست كه مى‏خواهم آن‏ها در عبادت من باقى بمانند.  وقتى كه اين بندگان صبح از خواب بيدار مى‏شوند ناراحت مى‏گردند كه چرا ديشب به خواب مانده و شب زنده دارى نكرده‏اند. اگر من ميان عبادت آنها فاصله نيفكنم، عُجب به آنان مسلط مى‏شود و آنان را به فتنه اعمالشان مى‏كشاند. پس از خود راضى مى‏شوند و خيال مى‏كنند كه از عابدين بالاترند و در عبادتم بيش از اندازه بالا رفته‏اند پس از من دور مى‏شوند وبه همين دليل خيال مى‏كنند نزد من تقرب زيادى دارند!!

 

352- مولانا و عشق به حيدر

مولانا جلال الدين رومى صاحب كتاب مثنوى از نادر افرادى است كه عرفان را تشريح و محبت خود را به اميرالمؤمنين عليه‏السلام در مثنوى و ديوان شمس ابراز داشته است. كسى بدون معرفت و ولايت درب اسرار توحيد بر او باز نمى‏شود. مولانا در يك جا مى‏فرمايد:

يا رب از دست على ده همه را آب حيات         ز آنكه لطف و كرمش نى، حد و پايان دارد

از جمله فرمود:

امروز سرمست آمدم نور محمد يافتم      پيمان به حيدر بسته‏ام من عهد عمر بشكنم

در جاى ديگر آمده است:

با خواجه قنبر بگو با صاحب منبر بگو با ساقى كوثر بگو مستان، سلامت مى‏كنند

 

در شعر ديگر گفته:

رومى نشد از سرّ على كس آگاه           زيرا كه كس آگاه نشد از سر اله

يك ممكن و اين همه صفات واجب        لا حول و لا قوه الا بالله

در غزل ديگرى آمده است:

زين سبب پيغمبر با اجتهاد       نام خود را و آن على مولا نهاد

بالاخره گفته:

ما را چه غم هشت و چهار امامند         ما را چه غم كه ما را آل عبا سر آمد

 

353- امتحان طى‏الارض

طى الارض مقامى است كه از طرف خداوند و ائمه اطهار به قابل آن مى‏دهند و شخص به وسيله موكل راه‏هاى بسيار طولانى را در دقايقى بسيار محدود مى‏پيمايد. مرحوم شيخ عبدالله پياده دارنده اين اسم و مقام بود و عده‏اى او را امتحان كردند، از جمله: 1- آيت الله شيخ محمد ناصرى دولت آبادى فرمود: ما بعد از شهر

دليجان (حدود 60 كيلومتر) با جناب شيخ عبدالله از ماشين پياده شديم و پياده به سوى قم حركت كرديم كمتر از پانزده دقيقه نگذشته بود كه به شهر قم رسيديم و بسيار تعجب كردم. 2- برادر مرحوم حاج آقا معين شيرازى كف كفش شيخ خط قرمزى كشيد كه اگر بسيار پياده روى كند خط قرمز از بين مى‏رود وگرنه طى‏الارض دارد. بعد از مدتى كفش او را نگاه مى‏كند مى‏بيند خط قرمز باقى است و تغيير نكرده است.

3- يك بار شخصى نامه‏اى در نجف به شيخ مى‏دهد تا به محض رسيدن به كربلا به فلان شخص در كفشدارى بدهد. قبلاً هم به كفشدار مى‏گويد ساعت رسيدن نامه را يادداشت كند. از نجف تا كربلا 90 كيلومتر فاصله دارد. بعد كه تماس با كفشدارى كربلا مى‏گيرد معلوم مى‏شود در زمان خيلى كمى نامه به دستش رسيده است.

 

354- اُمهات اسماء الله

فقير گويد: از اول سوره حديد، چهار اسم (اوّل، آخر، ظاهر، باطن) و از سوره بقره دو اسم (حى، قيوم) و از سوره مجادله دو اسم (سميع، بصير) و از سوره روم دو اسم (عليم و قدير) مى‏توان استفاده كرد كه اينها اُمّهات اسماء الهى هستند.

 

355- فرق عابد و زاهد با عارف

شيخ الرئيس ابوعلى سينا در كتاب اشارات، نمط نهم در فصل مقامات العارفين مى‏فرمايد: آن كه از تنعم دنيا رو گردانده است «زاهد» ناميده مى‏شود. آن كه بر انجام عبادات از قبيل نماز و روزه و غير اين‏ها مواظبت دارد «عابد» خوانده مى‏شود. آن كه ضمير خود را از توجه به غير حق باز داشته و متوجه عالم قدس كرده تا نور حق بدان بتابد به نام «عارف» شناخته شود. زهد غير عارف، نوعى داد و ستد است. گويى كالاى دنيا را مى‏دهد كه كالاى آخرت را بگيرد. زهد عارف نوعى پاكيزه نگهداشتن دل است از هر چه دل را از خدا باز دارد. عبادت غير عارف نيز نوعى معامله است از قبيل كار كردن براى مزد گرفتن، گويى در دنيا مزدورى مى‏كند كه در آخرت مزد خويش را كه همان اجر و ثواب‏هاست دريافت كند. اما عبادت عارف، نوعى تمرين و ورزش روح براى انصراف از عالم غرور و توجه به ساحت حق است، تا با تكرار اين تمرين بدان سو كشيده شود. عارف حق خدا را مى‏خواهد نه براى چيز ديگر و معرفت حق را بر هر چيز ترجيح مى‏دهد و عبادتش براى حق به خاطر اين است كه حق را شايسته عبادت مى‏داند.

 

356- شهادت موى چشم

نيشابورى ذيل آيه «اَليومَ نَختمُ على اَفواههم و تكلّمُنا اَيديهم»: امروز بر دهان آنان مهر خموشى مى‏نهيم و دست‏هايشان با ما سخن گويند (يس:65) گويد: در برخى اخبار صحيح آمده است كه: در روز قيامت، اعضاى بدن آدمى شهادت مى‏دهند. در اين هنگام، مويى از چشم به حركت در مى‏آيد و اجازه مى‏گيرد تا شهادت دهد، پس پروردگار مى‏گويد: اى موى چشمش! سخن بگو و بر بنده‏ام گواه باش. پس او شهادت مى‏دهد بر اين كه از خوف (خدا) گريسته است. و او را مى‏بخشد و منادى از سوى خداوند ندا مى‏دهد كه اين آدمى! آزاد شده پروردگار است به شهادت موى چشمش.

 

357- رياضت

قدر دل و پايه جان يافتن                   جز به رياضت نتوان يافتن

جُثّه خود پاك‏تر از جان كنى               چون كه چهل روز به زندان كنى

مرد، به زندان شرف آرد به دست        يوسف از اين روى به زندان نشست

رو، به پس پرده و بيدار باش             خلوتى پرده اسرار باش

هر چه خلاف آمد عادت بوَد                  قافله سالار سعادت بوَد

از نظامى گنجوى در مخزن الاسرار

 

358- مقام

خداوند در قرآن سوره صافات آيه 164 مى‏فرمايد: «و ما منّا الّا لَهُ مقام معلوم: هيچ يك از ما نيست جز آن كه مقام معلومى دارد». مقام، مرتبه و منزلتى است كه سالك با رياضت و ذكر و فكر سلوك كند و بدان لايق شود و حق او را آن مقام عطا كند. هر كس را مقامى دهند زوال نپذيرد. نوع مقامات فرق مى‏كندو امتياز و برترى يكى بر ديگرى از جانب حق است. آدم را مقام توّابين و يحيى را مقام خائفين و عيسى را مقام راجّين و پيامبر ما را بالاترين مقامات داده‏اند، چرا كه هيچ پيامبرى را اسم اعظم و قرب و حالات، همانند او نداده‏اند. در كتاب‏هاى اهل سلوك مقامات بسيارى را متذكر شده‏اند كه شايد بعضى از آن‏ها مهم‏تر و بالاتر باشد مانند: مقام رضا، مقام فقر، مقام صبر، مقام توكل و مقام محبّين.

 

359- قناعت

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: قناعت ملكى است كه زوال ندارد. اگر قانع قسم بخورد كه مالك دين و آخرت شده‏ام خداوند او را به خاطر بزرگى و شأن قناعت تصديق مى‏كند. اگر عبدى به آن چه خداوند قسمت كرده قانع نباشد، چطور به فرموده خداوند يقين پيدا مى‏كند «ما در ميان بندگان معاش آن‏ها را در دنيا

قسمت كرده‏ايم»(زخرف:32) آن چه خداوند خواسته عين حكمت است و كسى كه قناعت را پيشه كرده از زحمت زياد و فكر مشوش در آسايش است. اگر در صفت

قناعت نقصى پيدا شود، طمع به اسباب ظاهرى بيشتر و فكر هم مشوش مى‏گردد.

 

360- كوى اهل دل

گر تو سنگ صخره و مرمر شوى        چون به صاحبدل رسى، گوهر شوى

مولانا مى‏فرمايد: اگر تو در استعداد مانند خارا و مرمر شوى چون به عارف صاحبدل برسى او مى‏تواند تو را به گوهر تبديل كند. بعد مى‏فرمايد: دوستى صاحبدلان را در جانت قرار بده، دل مده مگر به مهر دل خوشان.

دل تو را در كوى اهل دل كشد            تن تو را در حبس آب و گل كشد

يعنى دل، تو را به كوى اهل دل مى‏كشاند و همت تن تو را به زندان آب و گل مى‏كشاند. به تعبير واضح‏تر دل به خاطر ميل به بالا تو را همنشين صاحبدلان مى‏كند و تو را به كوى آنان وارد مى‏كند. به هوش و بكوش كه غذايت همدلى باشد تا به جمع اهل دل وارد و از صاحبدلان بهره‏مند شوى.

1- مثنوى دفتر اول بيت 726-722

 

361- تجلّى حق

خداوند فرمود: «كل يوم هو فى شأن» او هر روز در كار و شأنى است. (سوره الرحمان آيه 29) اگر خداوند صد هزار سال تجلى كند هرگز يكى به يكى نماند، تجلّى مكرر نشود، دم به دم در هر لباسى پيدا شود. لحظه لحظه جاى ديگر پا نهاد. در هر ساعت حق را در آثار و افعال گوناگون مى‏بينى هر لحظه مى‏بينى كه فعلش به فعل ديگر نمى‏ماند. در وقت شادى، تجلى ديگر و در وقت گريه، تجلى ديگر است. در هنگام خوف و وقت رجاء تجليات با يكديگر گوناگون هستند. براى همين تجليات او به يكديگر نمى‏ماند.

 

362- سالك ابوالوقت

اگر سالك بسته وقت و حال و ماه و سال باشد «ابن الوقت» است. اگر سالك از هر دو عالم فارغ و صافى شده و تقيد به چيزى نداشته باشد «ابو الوقت» است. در اين وقت است كه فارغ از تجلى عالم مثال باشد. عالم مثال منزلى است ميان جسم و جان و برزخى ميان شهادت و ملكوت كه از جسم كسب جسميت و يقين و از روح تحصيل نور و اقتباس اشراق كند.  

صوفى ابن الوقت باشد در مثال ليك صافى فارغ است از وقت و حال.

 

363- يار مايى

گفتم: غمت مرا كشت، گفتا: چه زهر دارد                     غم اين قدر نداند، كآخر تو يار مايى

گفتم: چو چرخ گردان، والله كه بى‏قرارم           گفت: ار چه بيقرارى، نى بى‏قرار مايى

مولانا در ديوان شمس

 

364- يك ساعت

از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل شده كه خداوند فرمود: اى فرزند آدم! مرا بعد از صبح‏ها يك ساعت ذكر (ياد) كنيد و بعد از عصر (قبل غروب آفتاب) هم يك ساعت به ذكر (ياد) من باشيد. پس من همه امور شما را كفايت مى‏كنم.

 

365- تأثير هم‏نشينى با مجالس ذكر و علم

امام رضا عليه‏السلام فرمود: هنگامى كه اهل مجالس ذكر و علم به منزل‏هايشان مى‏روند، خداوند عزوجل به فرشتگانش مى‏فرمايد: ثواب آن چه از كارهاى اينان را ديديد بنويسيد. پس ملائكه براى هر كدام ثواب عملش را مى‏نويسند و بعضى از افراد را كه با آنها حاضر بوده‏اند رها مى‏كنند. پس خداوند عزوجل مى‏فرمايد: چرا اسم فلانى را ننوشتيد، مگر با آنها نبود و در جمعشان حضور نداشت؟ مى‏گويند: پروردگارا! او با آنها شركت داشت ولى حرفى هم نزد. خداوند جليل مى‏فرمايد: مگر هم‏نشين آنها نبود؟ مى‏گويند: چرا پروردگارا! مى‏فرمايد: او را با آنها بنويسيد. آنان قومى هستند كه هم‏نشينان به وسيله آنها شقى و بدبخت نشوند. پس او را با آنها مى‏نويسند و خداى تعالى فرمايد: براى او ثوابى مثل ثواب يكى از آنها بنگاريد.

 

366- عنايات علوى

عاشق دل سوخته اميرالمؤمنين عليه‏السلام ، مرحوم شيخ عبدالله پياده (م 1362) بارها مورد توجه خاص و عنايت حضرتش قرار مى‏گرفت از جمله:

1- روزى در مسير حركت به كوهى مى‏رسد و انگشت پايش به سنگى اصابت مى‏كند و آسيب شديدى مى‏بيند. او را به منزل فقيرانه‏اى كه آن جا بود مى‏برند تا پولى به صاحب‏خانه بدهند كه او را با الاغش به نزد دكترى ببرد. او مى‏فرمود: پس از مدتى حضرت على عليه‏السلام تشريف آوردند و انگشت را كشيدند و انگشت به جاى اولش بازگشت. صداى جابه جايى آن را هم شنيدم و بعد درد كاملاً برطرف شد.  2- مى‏فرمود: در خواب من را به آسمان‏ها بردند و همين طور بالا و بالاتر مى‏رفتم تا اين كه حضرت على عليه‏السلام را بر منبر نورانى ديدم كه نشسته‏اند. حضرت به غلامشان دستور دادند كه دستان مرا بشويند. آفتابه لگنى زيبا آوردند. فرمودند: دستهايت را جلو بياور! دستهايم را شستند و مرا برگرداندند. به نقلى ديگر حضرت آب ريخت و او دستهايش را مى‏شست. وقتى بيدار شدم تعبير نمودم كه امام دستم را از محبت دنيا شست، بنابراين نه صاحب زنى و نه خانه‏اى شدم و عهد راستين با او بستم.

 

367- اخبار از بى طهارتى

آقا سيد محمد مهدى فرزند سيد اسماعيل صدر گويد: من در ايام جوانى به امر پدرم روزهاى جمعه نزد جمال السالكين ملا فتح على سلطان آبادى (م1318) «صاحب كرامات» مى‏شدم و آن بزرگوار قرآن كريم برايم مى‏خواند و بعد برايم تفسير مى‏كرد. روزى نزدش رفتم ولى با حال جنابت بودم. او به تفكر بود و هيچ نمى‏گفت، نيم ساعت شد و هيچ نگفت. خواستم برخيزم فرمود: آقا سيد محمد مهدى! آدمى هنگامى كه پى قرآن مى‏گيرد، بايد كه خود را پاك گرداند (و از حال بى

طهارتى‏ام خبر داد).

 

368- گدايى نه تجارت

سعدى شيرازى گويد: درويشى را ديدم سر بر آستان كعبه همى‏ماليد و مى‏گفت: «يا غفور يا رحيم» تو دانى كه از ظَلوم (بسيار ستمگر) جَهول (بسيار نادان) چه آيد. عابدان جزاى طاعت خواهند و بازرگانان بهاى بضاعت (متاع). من بنده اميد آورده‏ام نه طاعت، به دريوزگى (گدايى) آمده‏ام نه به تجارت، با من چنان كن كه تو را

سزد.

 

369- نظر شاهان نادر

مولانا جلال الدين رومى در بيانى فرمود: عزيزى در چله نشسته بود براى طلب مقصودى. به وى ندا آمد كه اين چنين مقصود بلند به چله حاصل نشود. از چله برون آى كه نظر بزرگى بر تو افتد تا مقصود حاصل شود. گفت: آن بزرگ را كجا يابم؟ گفتند: در مسجد جامع. عرض كرد: ميان اين همه مردم چطور او را بشناسم؟ گفتند: برو در مسجد جامع سقايى كن او تو را مى‏شناسد و بر تو نظر مى‏كند نشانه‏اش اين است وقتى به تو نظر كرد ظرف آب سقايى از دست تو بيفتد و بيهوش گردى، آنگه بدانى او بر تو نظر كرده است. او رفت و در جماعت مسجد سقايى مى‏كرد. در ميان صفوف مى‏گرديد. ناگهان حالتى بر وى پديد آمد صدايى بزد و مشك آب از دست او افتاد و بيهوش شد. مردم چون برفتند، به خود آمد و خود را تنها ديد. بعد از اين توجه، به مقصود خويش برسيد. خداى را مردانند كه از غايت عظمت و غيرت  حق روى ننمايند، اما طالبان را به مقصودهاى خطير برسانند و موهبت كنند. اين چنين شاهان عظيم، نادرند و نازنين.

 

370- دل به عالم بالا

شيخ بهايى در كتاب كشكول مى‏فرمايد: در يك كتاب تاريخ، مورّخ پس از آن كه انكار كند، كه كسى از عشق كشته يا مدهوش شده باشد، اين دو بيت را مى‏سرايد: 1- اگر عشق به ليلى و سلمى، عقل و خرد مردم را به نيستى كشد. 2- پس، احوال آنان كه دل به عالم بالا سپرده‏اند، چه خواهد بود؟

 

371- رياضت

مردنت اندر رياضت زندگيست              رنج اين تن، روح را پايندگيست

هان! رياضت را به جان شو مشترى     چون سپردى تن به خدمت، جان برى

مولانا در دفتر ششم مثنوى

 

372- عطيه امام حسين عليه‏السلام

روزى واعظ مشهور مرحوم آقاى فلسفى در بيمارستان آبان تهران به عيادت شيخ صدرايى گيلانى مى‏رود و در ضمن مى‏پرسد: وضع مادى شما چگونه است؟ مى‏گويد: عطيه آقا سيدالشهداء ما را اداره مى‏كند. مى‏پرسند چطور؟ مى‏گويد: يك قطعه باغ چاى داشتم و براى فروش، قولنامه كرده بودم. دو روز بعد به ديدن آيت الله كوهستانى رفتم، وقتى محضرش رسيدم، فرمود: چرا عطيه ملوكانه را مى‏فروشى؟ گفتم: من با شاه كارى ندارم!  فرمود: منظورم امام حسين عليه‏السلام است  اين‏ها الفاظ (ملوكانه) را دزديده‏اند. يادت هست جوان بودى رفتى حرم امام حسين عليه‏السلام ، قسمت بالا سر، سرت را به ضريح چسباندى و گفتى: آقا به من لطفى كنيد تا موقع پيرى سر سفره شما اداره شوم؛ اين باغ اجابت آن دعاست. چرا معامله كردى؟ دست آقاى كوهستانى را بوسيدم و يك ماشين گرفتم به گيلان بازگشتم و قولنامه را پاره كردم و تا الان زندگى من از اين باغ، عطيه امام اداره مى‏شود.

 

373- سبقت رحمت بر عذاب

از قرآن مى‏توان اين مطلب را كه «رحمت او بر غضب و عذابش سبقت دارد» و در دعاى جوشن كبير بند بيست آمده است «يا مَن سَبَقَت رَحمَتُهُ غَضَبَهُ: اى خدايى كه رحمت او بر غضبش سبقت دارد» استفاده و استخراج كرد. در قرآن اين اسماء الهى: «ذوانتقام: 4 مرتبه»، «ذو عقاب: 1 مرتبه»، «سريع العقاب: 2 مرتبه»، «شديد العذاب: 1 مرتبه»، «شديد العقاب: 14 مرتبه»، «شديد المحال: 1 مرتبه»، «قاهر: 2 مرتبه»، «قهار: 6 مرتبه» تكرار شده است كه مجموع 31 مرتبه مى‏شود كه دلالت بر انتقام و عقاب و عذاب و مجازات كافران و بدكاران دارد. اما در قرآن اسم «رحمان: 56 مرتبه» و اسم «رحيم: 117 مرتبه» تكرار شده است كه مجموع 173 مرتبه مى‏شود و اگر با 113 مرتبه ابتداى سوره‏ها كه رحمان 113 و رحيم 113 مرتبه در «بسم الله الرحمن الرحيم» آمده است، جمع كنيم 399 مرتبه اين دو اسم تكرار شده است كه دلالت بر مهربانى و بخشندگى و ترحم حق تعالى به همه بندگان دارد.  

 

374- انواع ملائكه

امام سجاد عليه‏السلام در صحيفه سجاديه باب سوم در نيايشى انواع فرشتگان، بعضى را با اسم و بعضى را به شكل و سمت معرفى مى‏كند كه بسيار زيباست. امام درباره فرشتگان مى‏فرمايد: 1- حملة عرش،  2- اسرافيل، 3- ميكائيل، 4- جبرئيل، 5- روح، 6- ساكنان طبقات آسمان‏ها، 7- پيام رسانان، 8- روحانيين (رحمت گستران)، 9- اهل قرب در پيشگاه حق، 10- حاملين غيب به انبياء، 11- مأموران قيام رستاخيز، 12- خزانه داران و مأموران باران، 13- رانندگان ابر، 14- مأموران رعد و برق، 15- مأموران برف و تگرگ، 16- وكيل بر خزانه باد، 17- مأموران بر كوه‏ها، 18- محاسبان وزن آب‏ها و باران‏هاو رگبارهاى متراكم، 19- مأموران نزول بلا، 20- مأموران نزول نعمت،21- نويسندگان اعمال خوبان و بدان، 22- عزرائيل و اعوانش، 23- نكير و منكر، 24- رُوَمان و آزمايش كننده اهل قبور، 25- طواف كننده بيت المعمور، 26- مالك دوزخ و مأمورانش، 27- رضوان مالك بهشت و مأمورانش، 28- مأموران آتش جهنّم، 29- مأموران  كه با اهل بهشت صحبت مى‏كنند، 30- مأموران انداختن اهل جهنم به دوزخ، 31- بر هر فرشته كه نام او را نبردم، 32- فرشتگان ساكن هوا و زمين و آب، 33- فرشتگان بر خلق.  خداوندا! بر فرشتگان رحمت بفرست و درود ما را به ايشان برسان كه به ياد خير آنان توفيق دادى.

 

375- ذكر توحيدى

جبرئيل ملك مقرب، نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمد و گفت: اى محمد! خوش به حال كسى از امتت كه بگويد: «لا اله الا الله وحده وحده وحده». در حديث ديگر نظير اين روايت آمده كه پيامبر فرمود: جبرئيل بين صفا و مروه (در خانه خدا) نزدم آمد و گفت: اى محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خوش به حال كسى از امتت كه خالصانه بگويد: «لا اله الا الله وحده». اين روايت در كتاب ثواب الاعمال به نقل از كتاب الجواهر السنيه آمده است و جزء احاديث قدسى شمرده‏اند. در بعضى ادعيه، مانند تعقيبات مشترك نمازها در قسمتى از آن «وحده» سه بار تكرار شده است و يا بعد از نماز حضرت رسول صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و امام رضا عليه‏السلام وارد شده است «وحده» سه بار تكرار شده است. نظر به اين نمونه‏ها و گفتن «لا اله الا الله وحده وحده وحده» به عدد 2340 مرتبه قبل از طلوع آفتاب براى سالكين منتهى نه مبتدى، براى جلاى قلب و رهايى از كثرت و توحيد اسمائى و تجليات ذاتى انشاء الله نافع است.

 

376- كو

گير كه قحطست جهان، نيست دگر كاسه و نان   اى شه پيدا و نهان، كيله و انبار تو كو

گير كه خارست جهان، كژدم و مارست جهان     اى طرب و شادى جان، گلشن و گلزار تو كو

مولانا در ديوان شمس

 

377- عظيم: بزرگ

يكى از اسماء الهى كه 19 مرتبه در قرآن ذكر شده است «عظيم» است. فقط دو بار در سوره واقعه آيه 74 و 96 خداوند تصريح كرده است كه به اين اسم تسبيح گفته شود «فَسَبَّح باسم رَبّك العَظيم: پس تسبيح و ستايش به نام پروردگار بزرگت كن.» امام رضا عليه‏السلام فرمودند: «خداوند براى خود اسم انتخاب كرد تا به آن او را بخوانند. خداوند اگر به نام خوانده نشود، شناخته نخواهد شد. پس اول اسمى كه براى خود برگزيد «على عظيم» است، بر همه چيز برتر و بالاتر و برترى دارد.»ابجد اين اسم 1020 مى‏باشد كه 6 مرتبه با «رب» و 2 مرتبه با «على» و 7 مرتبه با «ذوالفضل» و 3 مرتبه با «رب العرش» و 1 مرتبه با «الله» به

طور تلفيقى در قرآن تكرار شده است. از آثار و خواص اين اسم، حصول عظمت و شوكت نزد خلايق، مدح و ستايش حق تعالى را مى‏توان نام برد.

 

378- علامت محبّ

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خطاب به خداوند عزوجل عرض كرد: پروردگارا! دوست داشتم مى‏دانستم كدام بنده ات را دوست مى‏دارى، تا دوستش بدارم! خداوند فرمود: هر گاه ديدى بنده‏اى «يكثُر ذكرى: بسيار ذكر مرا مى‏گويد من به او اجازه اين كار را داده‏ام پس او را دوست دارم.

 

379- تعبير معانى

معانى هرگز اندر حرف نايد     كه بحر بيكران در ظرف نايد

هر آن معنا كه شد از ذوق پيدا   كجا تعبير لفظى يابد او را

 

380- جهانگير خان

جهانگير خان قشقايى (م 1328) از بزرگان ايل قشقايى بود. در ايام جوانى به موسيقى شائق بود. چندى مشق تار كرده و از براى تكميل آن فن به اصفهان آمد از مدرسه علميه صدر خوشش آمد و همه روزه صبح و عصر به آن جا رفت. از وى حكايت كنند كه در هنگام رفتن به مدرسه در دكان جنب مدرسه، درويشى وى را خواند و از وطن و حرفه و نَسَب او جويا شد. جهانگير خان شرح حال خود را براى درويش گفت. گويد: چون گفتار من پايان رسيد، درويش خيره خيره به من  نگريسته و گفت: گرفتم كه در اين فن، فارابى وقت (معلم ثانى) شدى، مطربى بيش نخواهى بود. گفتم: نيكو گفتى و مرا از خواب غفلت بيدار كردى، بگو چه كنم كه خير دنيا و آخرت در آن باشد؟ فرمود: چنين مى‏آيد كه فضا و هواى اين مدرسه تو را پسند افتاده، در همين جا حجره‏اى بگير و به تحصيل علم مشغول باش. جهانگير خان مى‏گفت: من بدين مقام (علمى و

تقوايى) از همّت نَفَس آن درويش و يُمن راهنمايى او رسيدم.

 

381- همه كس اوست

در زمان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كافرى را غلامى مسلمان بود؛ صاحبش گفت: طاس‏ها را بر گير تا به حمام رويم. در راه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با اصحاب نماز مى‏خواندند. غلام گفت: اى خواجه! اين طاس‏ها را لحظه‏اى بگير تا نماز در مسجد بخوانم بعد از آن به خدمت آيم. خواجه اذن داد، چون در مسجد رفت و نماز كرد، همگان بيرون آمدند و غلام تنها در مسجد ماند و مشغول مناجات و دعا بود. خواجه‏اش منتظر بود و بانگ مى‏زد: اى غلام! چرا بيرون نمى‏آيى؟ غلام مى‏گفت: نمى‏گذارد كه بيرون آيم. خواجه سر در مسجد كرد تا ببيند كيست كه نمى‏گذارد او بيرون بيايد. جز كفش و سايه، كسى نديد پس گفت: آخر كيست كه تو را نمى‏گذارد بيرون آيى؟ غلام گفت: آن كس كه تو را نمى‏گذارد كه اندرون مسجد آيى، خود همه كس اوست كه تو، از كورى، او را نمى‏بينى.

 

382- كجاست؟

من بنده عاصيم رضاى تو كجاست؟      تاريك دلم، نور و ضياى تو كجاست؟

ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشى     آن بيع بود، لطف و عطاى تو كجاست؟

خواجه عبدالله انصارى

 

383- ستاره نَسر

از اشعار مجنون به ليلى چنين است: 1- از من دور شدى و راه چاره را بر من بستى و اندوه خويش را درون سينه‏ام باز نهادى. 2- شب‏ها به ستاره نسر (به معنى كركس و نام دو ستاره نسر طاير و نسر واقع است) بنگر! من نيز هر شبانگاه بدان مى‏نگرم. 3- شايد نگاه من به نگاه تو برخورد كند و شكوه‏هاى درونى خويش را به آن باز گوييم.

 

384- دل جوش

نطق از دل، نشان دوستى ست            بستگى نطق، از بى الفتى ست

دل كه دلبر ديده، كى ماند ترش؟                    بلبل گل ديده، كى ماند خَمُش؟

در دل عاشق به جز معشوق نيست       در ميانشان فارق و مفروق نيست

مولانا در مثنوى معنوى

 

385- تاريكى افراد جُنب

قضاياى بسيارى از عرفايى كه ضمير مردم را مى‏خواندند و از طهارت و نجاست آنان باخبر بودند نقل شده است. مخصوصا فرد جنب يك تاريكى مخصوص دارد كه زود بر مردان خدا آشكار مى‏شود. يكى از شاگردان مرحوم عارف زاهد آيت الله كوهستانى نقل كرد: وقتى آقاى كوهستانى در بيمارستان زارع سارى بسترى بود، روزى عازم ملاقات

ايشان بودم كه يكى از دوستان بر من وارد شد و جريان را گفتم و او موافقت كرد كه به عيادت ايشان برويم.  ايشان از بنده بسيار دلجويى كردند ولى به دوستم توجه چندانى نكردند. شگفت زده شدم كه سيره ايشان محبت‏آميز است چطور به دوستم  اعتنايى نكرد. وقتى از بيمارستان بيرون آمديم گفتم: چرا ايشان به شما توجهى نكرد. گفت: خاك بر سرم من جنب بودم غسل نكرده بودم.

 

386- حرص

حريص نزد خداوند مذموم است چرا كه به خدا توكل نكرده و راضى به قسمت نشده است. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «آدم حريص محروم است». چگونه محروم نباشد در حالى كه از اعتماد به خدا فرار كرده است و خلاف قول خدا را انجام داده است. حق مى‏فرمايد: «خداوند شما را خلق كرد و رزق به شما داد، بعد شما را مى‏ميراند و سپس شما را زنده مى‏كند. (روم:40) حريص، فكرش مشوش است و راحتى ندارد و به زحمت مشغول است و از حساب مال فارغ نيست، حتى به بدنش و دينش ضرر مى‏رساند. غمش پايانى ندارد و به اطرفيانش رنج مى‏رساند و در آخرت به عذاب و عقاب دچار مى‏شود و راه فرارى ندارد.

 

387- اَعين ما

خداوند در سوره قمر (آيات 14-9) درباره حضرت نوح عليه‏السلام فرمود: بنده ما نوح را، قومش تكذيب كردند و گفتند: او ديوانه است (و با انواع آزار) او را از ادامه رسالتش باز داشند. رو به درگاه پروردگار عرضه داشت و گفت: من مغلوب شده‏ام انتقام مرا از آنها بگير. در اين هنگام درهاى آسمان را به آبى فراوان و پى در پى گشوديم. زمين را شكافتيم و چشمه‏هاى زيادى بيرون فرستاديم. اين دو آب به اندازه مقدّر به هم درآميختند (و همه جا را آب فرا گرفت) او را بر

مركبى «كشتى» كه از الواح و ميخ‏هايى ساخته شده سوار كرديم، كشتى زير نظر ما حركت مى‏كرد (تَجرى باَعيننا)  استعمال اَعين، جمع ديدنيها زير نظر خاص الخاص قرار گرفتن است و الّا كلمه بصير و ناظر استعمال مى‏شده است. چون خلاصه موجودات در آن بوده و يك واقعه بوده كه يك بار اتفاق افتاد.

 

388- شديد

در قرآن كلمه شديد به معنى سخت، تند و قوى آمده است و در اسماء الهى در سه اسم به كار برده شده است. 1- شديد  العذاب يعنى سخت عذاب كننده. 2- شديد العقاب به معنى سخت عقاب كننده. 3- شديد المحال، مجازات كننده دردناك آمده است. «شديد العذاب 1 مرتبه»، «شديد العقاب 14 مرتبه»، «شديد المحال 1 مرتبه» در قرآن تكرار شده است. خداوند چه در دنيا و چه در آخرت بخواهد سخت و تند و دردناك بندگان مشرك و كافر و بد را مجازات كند، جاى هيچ حرفى نيست،

اما چرا اين اسماء را فقط 16 مرتبه تكرار كرده است؟! در جواب گفته مى‏شود: 1- در قرآن 90 مرتبه «غفور» تكرار شده كه 72 مرتبه آن با اسم «رحيم» آمده است. 2- «رحيم» 117 مرتبه بدون حساب شدنش در اول سوره‏ها (113 مرتبه در «بسم الله الرحمن الرحيم»،) تكرار شده است. 3- طبق روايت از 100 رحمت الهى 99 تاى آن را خداوند براى آخرت گذاشته است. از اين مطالب بر مى‏آيد كه رحيميت و بخشندگى او غلبه تام بر همه گنه كاران دارد. لذا حق تعالى اين سه

اسم را فقط 16 مرتبه تكرار كرده است تا بندگان اميدوار به بخشش و رحمت بيكران او شوند.

 

389- زبان ذكر

از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل شده است كه، خداوند عزوجل فرمود: من با بنده‏اى هستم كه مرا ذكر گويد و ياد كند و لب هايش با نام من حركت كند. (و تَحرّكت بى شَفتاهُ).

 

390- بوستان‏هاى بهشت

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: اگر در بوستان‏هاى بهشت گذارتان افتاد در آنها به گردش و تنعّم بپردازيد. عرض كردند: يا رسول الله بوستان‏هاى بهشت چيست؟ فرمود: حلقه‏هاى ذكر، كه خداوند را كاروان‏هايى از فرشتگان است، كه در پى حلقه‏هاى ذكر مى‏گردند، پس هنگامى كه به آنها برسند، پيرامونشان را مى‏گيرند.

 

391- ودود

از اسماء الهى يكى اسم «ودود» است كه در قرآن 2 بار تكرارشده كه يك بار با «رحيم» و يك بار با «غفور» آمده است. عدد ابجدى «ودود» 20 مى‏باشد. تكرار اين اسم براى محبت و دوستى و الفت، تبديل عداوت به دوستى مؤثر است چرا كه «ودود» ظهورش بيشتر جنبه عملى و عينى دارد. خداوند به ظهور اين اسم، به هر مناسبتى دوستى‏ها را در عالم  مخصوصا به دوستانش در خارج و عينيت اعلان مى‏دارد و محقق مى‏كند.

 

392- گلاويز با شيطان

مرحوم شيخ عبدالله پياده (م 1362) مى‏گفت: حدود 14 ماه در مسجد سهله عراق بودم. يك شب براى تجديد وضو بيرون آمدم، موقع برگشت، ديدم شيطان سجاده‏اش را كنار سجاده‏ام انداخته است. با هم گلاويز شديم و كشتى گرفتيم. شيطان قصد زمين زدن مرا داشت و من هم تلاش مى‏كردم او را به زمين بزنم. يك مرتبه احساس كردم دستى به كمك من آمده است. متوجه شدم دست اميرالمؤمنين عليه‏السلام است؛ بالاخره شيطان را زمين زدم.

 

393- باز آمدم

باز آمدم، باز آمدم، از پيش آن يار آمدم در من نگر، در من نگر، بهر تو غمخوار آمدم  

شاد آمدم، شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم    چندين هزاران سال شد، تا من به گفتار آمدم

مولانا در ديوان شمس

 

394- كتمان از غير

آقا شيخ محمد حسين خراسانى نقل كرد: روزى در درس فتوحات استاد سيد على آقا قاضى تنها بودم كه درب منزل را زدند. رفتم درب را باز نمودم و ديدم يكى از علمايى است كه بعد صاحب... شد، نزد استاد آمدند و بعد از مدتى رفتند.

بعد از رفتن آن عالم، آقاى قاضى فرمود: كتاب فتوحات را از پشت پرده (كه صندوق خانه و مطبخ بود) بياور. آن را آوردم و خدمتشان دادم. ايشان كتاب را كه به خاكستر آلوده شده بود گرفتند و با روشى خاص آن را پاك كردند. در حالى كه از گرفتارى كتاب از نامحرمان تأسف مى‏خورد، فرمود: از دست اينها، كتاب را بايد چه كرد.

 

395- قُوّت مى بشكند

عالم عامل جهانگير خان قشقايى (م 1328) فرمود: من شوق تحصيل به حضرت حكيم الهى، آقا محمد رضا قمشه‏اى (م 1306) را به طهران داشتم. به محض ورود، شبانه به محضر وى شدم. هيچ گونه جنبه علمايى نداشت و به كرباس فروشان سده را مى‏مانست به حال جذبه. چون طلب تحصيل بنمودم، بفرمود: فردا به خرابات آى و خرابات محلى بود به بيرون خندق و درويشى بدان قهوه‏خانه‏اى داشت و محل تردد اهل ذوق بود. فردا بدان مقام شدم و او را به خلوت بر حصيرى نشسته يافتم. كتاب اسفار ملاصدرا را باز كردم و او بخواند. آن را چنان تحقيقى از دل نمود كه نمانده بود ديوانه شوم. او حالت من را دريافت و فرمود: قُوَّت مى بشكند ابريق را.

 

396- الهى نامه

خواجه عبدالله انصارى در الهى نامه‏اش گويد: 1- الهى ابوجهل از كعبه مى‏آيد و ابراهيم از بت خانه، كار به عنايت بود، باقى بهانه. 2- الهى همه از تو ترسند و عبدالله از خود، زيرا كه از تو همه نيكى آيد و از عبدالله همه بدى. 3- الهى آفريدى رايگان و روزى دادى رايگان، بيامرز رايگان كه تو خدايى نه بازرگان. 4- الهى! اگر از دوستانم، حجاب بردار و اگر مهمانم، مهمان را نيكو دار. 5- الهى همه  مى‏خواهند كه در تو نگرند و عبدالله مى‏خواهد كه تو در وى نگرى. 6- الهى اگر يك بار بگويى بنده من، از عرش بگذرد خنده من.

 

397- علمى بطلب

علمى بطلب، كه ترا فانى         سازد ز علايق جسمانى

علمى بطلب كه بدل نور است   سينه ز تجلى آن طور است

علمى بطلب كه نمايد راه         وز سرّ ازل، كُندت آگاه

علمى بطلب كه جدالى نيست     حاليست تمام و مقالى نيست

علمى كه دهد، به تو جان نو     علم عشق است، ز من بشنو

شيخ بهايى

 

398- بوى خاك قبر معشوق

چون ليلى وفات كرد، مجنون به قبيله او آمد و نشانى قبر او را پرسيد، اما مردم آن قبيله قبر ليلى را به او نشان ندادند. پس مجنون خاك هر قبرى را مى‏بوييد و مى‏گذشت تا به خاك قبر ليلى برخورد كرد و آن را شناخت و اين شعر را خواند.

مى‏خواستند گور او را از عاشقش پنهان دارند    اما بوى خاك گور او بر قبرش دلالت كرد  

سپس آن قدر اين بيت را تكرار كرد تا درگذشت و در كنار قبر ليلى او را به خاك سپردند.

 

399- فردات بخواند

هله! نوميد نباشى، كه ترا يار براند       گرت امروز براند، فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر كن آنجا         كه پس از صبر، ترا او به سر صدر نشاند

و گر او بر تو ببندد، همه درها و گذرها           ره پنهان بگشايد، كه كس آن راه نداند

مولوى در ديوان شمس تبريزى

 

400- فتح سماوى

مرحوم شيخ حسنعلى نخودكى (م 1361) در نامه‏اى به يكى از آشنايان دزفولى توصيه مى‏كند بعد از نمازها آيه «وَ مَن يتَّق الله يجعَل لهُ مخرجا: هر كس تقواى الهى پيشه كند خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى‏كند» (طلاق:2) را قرائت كند به نيت فتح باب سماوى به طرف بالا بدمد اما عددى براى اين آيه متذكر نشدند.

 

401- ابجد 99-11 بعضى اسماء الهى

«هو: 11»، «احد: 13»، «وهاب: 14»، «حى: 18»، «واحد: 19»، «هادى: 20»، «ودود: 20»، «حبيب: 22»، «طبيب: 23»، «وحيد: 28»، «اله: 36»، «اوّل: 37»، «ازل: 38»، «ولى: 46»، «والى: 47»، «طالب: 42»، «ماجد: 48»، «مبدى: 56»، «حامد: 53»، «دائم: 55»، «مجيب: 55»، «مجيد: 57»، «الله: 66»، «وكيل: 67»، «حميد: 62»، «باطن: 62»، «محيى: 68»، «محيط: 67»، «حاسب: 71»، «باسط: 72»، «جليل: 73»، «مبدّل: 76»، «سبّوح: 76»، «حسيب: 80»، «جميل: 83»، «محوّل: 84»، «بديع: 86»، «مولى: 86»، «حليم: 88»، «مالك: 91»، «ملك: 90»، «عزيز: 94»، «حفى: 98»، «وفى: 96»، «محمود: 98»، «وافى:97».

 

402- حيرانند

در نظر بازى ما، بى خبران حيرانند     من چنينم كه نمودم، دگر ايشان دانند

عاقلان، نقطه پرگار وجودند، ولى        عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

وصل خورشيد، به شب پره اعمى نرسد           كه در آن آينه، صاحب نظران حيرانند  

حافظ شيرازى

 

403- خواهش محتاج از محتاج!!

امام سجاد عليه‏السلام مى‏فرمايد: خدايا! سرا پاى وجودم فقط به سوى توست و از كسى كه خود، به عطاى تو محتاج است رو برتافته‏ام. دانسته‏ام كه خواهش محتاج از محتاج ديگر، دليل سفاهت رأى و گمراهى عقل اوست، زيرا: 1- چه بسا مردمى را ديده‏ام، كه به وسيله غير تو عزّت طلبيدند و خوار شدند. 2- از ديگرى ثروت خواستند و فقير شدند. 3- قصد بلندى كردند و پست گشتند. پس در اثر مشاهده‏ى امثال ايشان... مرجع خواهش من و متصدّى حاجتم تويى، نه مسئول و مطلوب ديگر.

 

404- دفع سحر

درباره اين آيه «يا معشر الجنّ والانس ان استطَعتُم ان تنفذوا من اقطار السموات و الارض فانفذوا لا تنفذون الّا بسلطان» (الرحمن:33) از اساتيد مسموع شده است، كه براى دفع و باطل كردن سحر و جادو، صبح جمعه هنگام طلوع آفتاب به  عدد خاص بر كاسه آبى خوانده شود و بر چهار طرف منزل پاشيده شود، مجرّب است.

 

405- نمك زار خدا

آن دل كه شد او، قابل انوار خدا           پس باشد جان او، ز اسرار خدا

زنهار تن مرا، چو تنها مشمر    كو جمله نمك شد، به نمكزار خدا

مولانا در ديوان شمس

 

406- ولايت على بن ابيطالب حصنى

«عَن على بن موسى الرضا، عن موسى بن جعفر، عن جعفر بن محمد، عن محمد بن على، عن على بن الحسين، عن الحسين بن على، عن على بن ابيطالب، عن رسول الله، عن جبرئيل، عن ميكائيل، عن اسرافيل، عن اللوح، عن القلم، قال: يقول الله عزّوجل ولايه على بن ابيطالب حصنى فَمَن دَخَل حصنى اَمن من نارى». در كتاب مشارق انوار اليقين بُرسى، «اَمن من عذابى» آمده است.از استاد مسموع شده كه خواندن اين روايت با سلسله سند، به عدد خاص براى شفاى مريض بسيار نافع است حتى در تأثير زود هنگام آن در مريض ادعاى تجربه نموده است. گر چه براى ازدياد ولايت اميرالمؤمنين و حفظ از دشمنان آن حضرت و رهايى هميشگى از دوزخ مؤثر است.

 

407- بى تو بسر نمى‏شود

گر تو نباشى يار من، گشت خراب كار من        مونس و غمگسار من، بى تو بسر نمى‏شود

بى تو نه زندگى خوشم، بى تو نمردگى خوشم    سر ز غم تو چون كشم، بى تو بسر نمى‏شود

جان ز تو جوش مى‏كند، دل ز تو نوش مى‏كند    عقل خروش مى‏كند، بى تو بسر نمى‏شود

خمر من و خمار من، باغ من و بهار من           خواب من و قرار من، بى تو بسر نمى‏شود

مولانا در ديوان شمس

 

408- آخوندى چون من، درويشى چون تو

آقا شيخ على فرزند حاج شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى گويد: از پدرم شنيدم كه درويشى به خدمت عالم عامل مرجع تقليد مرحوم آيت الله شيخ مرتضى انصارى شرفياب شد و از ايشان درخواست كرد كه 40 روز در خدمتش باشد. چون 40 روز خدمت به پايان رسيد، عقايد دينى خود را به شيخ عرضه كرد و بعد از او پرسيد: در اين مدت از من، خلافى ديدى؟

شيخ فرمود: نه تنها خلافى كه ترك اولايى هم از تو نديده‏ام. عرض كرد: با آن كه رفتار مرا مطابق شريعت اعلام فرمودى، پس اين خصومت كه ميان آخوند و درويش هست از كجاست؟ شيخ كمى در انديشه فرو رفت و آن گاه گفت: آخوندى چون من، با درويشى چون تو، هرگز خصومتى ندارد؛ ديگران را نيز از خودشان بپرس.

 

409- غلام حيدر

هر آن كس را كه مهر اهل بيت است    در او نور ولايت، در جبين است

غلام حيدر است، ملّاى رومى   همين است و همين است و همين است

مولانا در ديوان شمس

 

410- رحمت (مهربانى) خدا

1- خداوند در سوره بقره آيه 64 به قوم حضرت موسى عليه‏السلام  مى‏فرمايد: «اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود هر آينه از زيان كاران مى‏شديد.» 2- در سوره آل عمران آيه 74 به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد: «خدا هر كه را

مشيت او تعلق گيرد مخصوص به فضل و رحمت خود گرداند كه خداى را فضل و رحمت بى منتهاست.» 3- در سوره نساء آيه 83 مى‏فرمايد: «اگر فضل و رحمت خدا شامل شما (مسلمين) نبود جز اندكى شيطان را پيروى مى‏كرديد.»

4- در سوره انعام آيه 12 مى فرمايد: «اى پيامبر تو بازگو، همه آسمانها و زمين ملك خداست كه بر خويش رحمت را فرض كرده است.» 5- در سوره اعراف آيه 56 مى‏فرمايد: «خدا را هم از راه ترس و هم از روى اميد بخوانيد، كه البته رحمت او به نيكوكاران نزديك است.» نمونه‏هاى زيادى در رحمت و مهربانى خدا در آيات وارد شده كه ما براى نمونه همين پنج آيه را نقل كرديم.

 

411- پرده‏هاست

روزى فقيرى به نزد حكيم حاج ملا هادى سبزوارى (م 1289) آمد و خواستار مقدارى سركه گرديد. حاجى با آن كه سخن كوتاه مى‏گفت با صداى بلند فرمود: نداريم. فقير گفت: در فلان گوشه زيرزمين سركه است! حاجى فرمود: درويش! از چشم تو پرده‏اى بر گرفته‏اند كه چنين مى‏كنى، پرده‏ها هست كه بايد برگيرندش.

 

412- مخارج از كجاست

سرّى سقطى گفت: از «رمله» به سوى «بيت المقدس» رفتم. گذرم به سرزمينى سرسبز افتاد كه در آن آب گوارايى هم بود نشستم و از گياه آن جا خوردم و سپس آب نوشيدم و به خود گفتم: اگر در دنيا حلالى خوردم يا نوشيدم همين بود! ناگاه شنيدم هاتفى مى‏گويد: يا سرّى! مخارجى كه تو را به اين جا رسانده است از كجاست؟

 

413- علت غشوه

روزى ميرداماد (م 1041) در مدرسه درس مى‏داد كه روى منبر حالت اغماء به ايشان دست داده و بيهوش مى‏شود. او را به منزل بردند و يك هفته اطباء شهر او را مداوا كردند به هوش نيامد. شاه عباس اين مطلب را مى‏شنود. پس از شيخ بهايى (م 1031) خواست او را عيادت و مداوا كند. شيخ، نبض او را مى‏گيرد و سپس نزد شاه برمى‏گردد و مى‏گويد: شخص بزرگى در او تصرف كرده. شاه دستور مى‏دهد آن بزرگ را پيدا كند. شيخ از خادم مدرسه و واردين روز شنبه، جويا مى‏شود. مى‏گويند سيدى ژوليده آمد و مدتى درس ميرداماد را گوش داد و از مدرسه خارج شد، پس ميرداماد به اين حالت افتاد.  شيخ آمدند قبرستان تخته فولاد تا شايد اين سيد را پيدا كند. پس به ميرفندرسكى (م 1050) برخورد كرد كه نشانى‏ها با او تطابق داشت. عرض مى‏كند: اين سيد چه تقصير داشته كه شما او را به اين حال در آورديد؟ فرمودند: مدتى حرف‏هاى او را گوش دادم ديدم همش از عذاب و قهاريت خدا سخن مى‏گويد و اين سبب مى‏شود مردم از خدا نااميد شوند. خواستم رحمت خدا را به او بچشانم. شيخ مى‏گويد: خانواده ميرداماد كه تقصير ندارند. ميرفندرسكى فرمود: برويد خوب شد. شيخ به خانه ميرداماد برگشت و ديد به هوش آمده و نشسته است.

 

414- فضل الله

در جاهاى بسيارى از قرآن، خداوند فضل و رحمت خود را نام برده و مؤمنين را تذكر داده است، كه اگر فضل من نباشد شماها به عذاب و درد و گرفتارى مبتلا خواهيد شد. از جمله در سوره نور در سه آيه نزديك به هم خداوند فرمود: 1- درباره آنان كه نسبت زنا به زنان خود مى‏دهند و شاهدى جز خود ندارند بايد چهار مرتبه شهادت و قسم به نام خدا كند و بار پنجم قسم ياد كند كه لعن خدا بر او باد اگر دروغ گفته باشد. پس براى رفع عذاب و حد، مثل همان را زن بايد اجراء كند. خداوند بعد از اين ماجرا مى‏فرمايد: «اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود كه او توّاب و حكيم است» (كه اين طور آسان نمى‏گرفت و به توبه، رفع عذاب از شما نمى‏كرد)(آيات 10-6)  در چند آيه بعد مى‏فرمايد: چرا منافقان كه به زنان و مردان مؤمن بهتان و دروغ مى‏زنند و چهار شاهد اقامه نكردند؟ چرا حسن ظنّتان به يكديگر بيشتر نشد، تا بگوييد اينان دروغ مى‏گويند؟ «اگر فضل و رحمت خدا در دنيا و آخرت شامل حال شما مؤمنان نبود به مجرد خوض در اين گونه سخنان به شما عذاب سخت مى‏رسيد.» (آيات 14-11) چند آيه بعد آمده است: آنان كه در ميان اهل ايمان منكر را اشاعه

مى‏دهند در دنيا و آخرت به عذاب دردناك دچار خواهند شد، «اگر فضل و رحمت خدا نبود كه او رئوف و رحيم است» (هر آينه در عقاب گناهان تعجيل مى‏كرد و توبه را نمى‏پذيرفت) (لولا فضلُ الله عليكم و رحمتهُ) (آيات 20-19)  از مجموع آيات چنين برمى‏آيد كه خداوند چون «تواب، حكيم، رئوف و رحيم» در دنيا و آخرت است، فضل و رحمتش دائمى است. يعنى آسان گير است، توبه را مى‏پذيرد. تعجيل در عذاب نمى‏كند، حكمتش با رأفتش همراه است بالاخص كه اهل ايمان را بيشتر شامل مى‏شود.

 

415- چشم بصر با بصيرت

به استادى گفتند فلان مريد شما گويد: من خداوند را به چشم سر ديده‏ام. استاد، او را طلبيده و از اين سخن منع كرد و فرمود: ديگر اين سخن را به ميان خلق مگوى. از استاد پرسيدند: آيا مريد در اين سخن كه گفته صادق است يا كاذب؟ فرمود: راست گفته است، وليكن بر وى پوشيده شده است حقيقت اين امر، به چشم دل ديده است، ولى به چشم سر شعاع چشم دل را ديده، توهّم كرده است كه به چشم سر ديده است.

 

416- غذاى چلوكباب

بنده (حاتمى) عادتم اين بود هر شب يك ساعت به صبح براى نماز شب بيدار مى‏شدم، ولى يك مرتبه چهل روز موفق به خواندن نماز شب نشدم. براى حاج شيخ حسنعلى اصفهانى نامه نوشتم و چاره اين مسئله را نمودم. ايشان در جواب، دعاى كوچكى را فرستادند كه صبح ناشتا بخورم و در ضمن نوشتند: علت اين عدم توفيق اين بود كه شما چهل روز قبل فلان روز با فلان شخص، موقع ظهر كه گذشته بود، رفيقتان شما را به ناهار دعوت كرد و در چلوكبابى غذا خورديد، اين نخواندن نماز شب اثر آن غذا است. همان طورى كه حاج شيخ فرموده بود، درست بود. بعد دعا را خوردم و مجددا موفق به نماز شب شدم.

 

417- زهد

زهد، كليد درب بهشت و برات از جهنم است. زهد: يعنى هر چيزى كه تو را مشغول از حق تعالى كند ترك كنى و بر اين  ترك تأسف نخورى. غرض زاهد از زهد، نبايد تعريف مردم به او باشد و عوض نيز منظور نداشته باشد. بلكه فوت دنيا را سبب راحتى و بودنش را آفت خود بداند... زاهد، كسى است كه آخرت را بر دنيا و كم عنوانى را بر عزّت و كوشش را بر راحتى، گرسنگى را بر سيرى و عافيت آخرت را بر محبت دنيا و ذكر حق را بر غفلت ترجيح بدارد.

 

418- نور ذكر

از ذكر بسى نور فزايد، مه را   در راه حقيقت آورد، گمره را

هر صبح و نماز و شام، ورد خود ساز   اين گفتن لا اله الا الله را

مولانا در ديوان شمس

 

419- سنت‏هاى باقى

هر كسى كه روشى خوب و نيكو به جا گذارد، آثار و خصائل آن بر جا مى‏ماند. هر كس روشى ناپسند را بنياد گذارد دم به دم نفرين و لعنت خداوندى بر او افزوده مى‏شود.

نيكوان رفتند و سنت‏ها بماند     وز لئيمان، ظلم لعنت‏ها بماند

پس هر كس از جنس نيكوكاران و بد كاران به وجود آيند، ميل و

توجهشان به همان سنت مانده است و به همان صفات رفتار مى‏كنند.

رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور         در خلايق مى‏رود تا نفخ صور

 مثنوى دفتر اول بيت 747-742       

 يعنى خير و شر، خوبى و بدى مانند رگ آب شيرين و شورى است كه از زمين بيرون مى‏آيد و تا موقع دميدن نفخه صور اسرافيل كه از علائم قيامت است در مردم ادامه دارد.

 

420- شريعت، طريقت، حقيقت

در كتاب عوالى اللئالى از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده است كه فرمود: شريعت گفته‏هاى من، طريقت افعال من و حقيقت احوال من است. عالم ربانى سيد حيدر آملى در كتاب انوار الحقيقه روايت كرده است كه شريعت آن است كه خدا را بپرستى، طريقت آن است كه در عبادت، خدا را حاضر بدانى، حقيقت آن است كه او را مشاهده كنى. نجم الدين كبرى فرمود: شريعت همان كشتى است، طريقت همان درياست و حقيقت همان درّ و گوهر است. پس براى دريافتن گوهر

(حقيقت) سالك بايد در كشتى نشيند و در دريا كاوش كند تا به آن برسد. به بيان ديگر شريعت، علم به احكام، طريقت عمل به آنها و حقيقت وصول به حق (اليقين) است. به بيان عرفانى: شريعت در حكم صدر است «الم نشرح لك صدرك»

اى پيامبر! آيا سينه تو را گشاده نكرديم. (انشراح:1) حقيقت به منزله قلب است «نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين» روح الامين قرآن را به قلب تو نازل كرده است تا از ترسانندگان باشى. (شعراء: 193-194) حقيقت، حكم فوأد را دارد «ما كذَبَ الفوادُ ما راى» آن چه پيامبر شب معراج مشاهده كرد و فوأد او ديد، دروغ نگفت قلبش آنچه را ديده بود. (نجم: 11)

 

421- شكر نعمت

مولانا در مثنوى (دفتر اول بيت 939-938) مى‏فرمايد:

سعى شُكر نعمتش، قدرت بُوَد    جبر تو، انكار آن نعمت بُوَد

شكر قدرت، قدرتت افزون كند   جبر، نعمت از كَفت بيرون كند

يعنى سعى در به جا آوردن شكر نعمت‏هاى الهى، قدرتى از جانب خداست كه به ما داده، اما سعى و كوشش نكردن و جبرى فكر كردن، كفران نعمت حق تعالى است. شكر قدرت خدايى، قدرتت را افزايش مى‏دهد و انكار و قبول نداشتن اين قدرت خدا دادى سبب از دست رفتن نعمت مى‏شود. خداوند در قرآن سوره ابراهيم آيه 7 فرمود: «اگر شكر كنيد بر شما

افزون كنم و اگر كفران كنيد به درستى كه عذابم سخت است.» در واقع كوشش كردن شكر نعمتى است كه خدا عقل و هوش و قدرت و بينايى داده است و در راه صحيح مصرف مى‏شود. البته علم به صاحب نعمت و خود نعمت بايد پيدا شود و بعد حال شكر گذارى آن بيايد. پس آنان كه تنبل هستند و ترك كوشش كنند، به منزله اين است كه كفران نعمت كنند.

 

422- سجاده‏اى كه تو را نشايد

روزى مولانا صاحب كتاب مثنوى به محفل صدرالدين قونوى شارح كتاب فصوص الحكم وارد شد. صدرالدين به احترام، مسند خود را به مولانا داد و خود به كنار رفت ولى مولانا بر مسند صدرالدين ننشست. صدرالدين پرسيد: چرا بر مسند ننشستى؟ مولانا گفت: خدا را چه جواب دهم كه بر سجاده تو نشينم. صدرالدين سجاده را به دور افكند و گفت: سجاده‏اى كه تو را نشايد ما را نيز نشايد. احترام متقابل و ارتباط دوستى و عرفانى سبب شد تا بنا بر وصيت مولانا، صدرالدين بر جنازه او نماز كرد.

 

423- رفع مانع

درباره عارف بالله ميرزا جواد ملكى تبريزى (م 1343) نوشته‏اند كه بعد از دو سال خدمت استاد كامل خود آخوند ملا حسينقلى همدانى (م 1311) عرض مى‏كند: من در سير خود به جايى نرسيدم. استاد در جواب از اسم و رسمش سؤال مى‏كند. او تعجب كرده و مى‏گويد: مرا نمى‏شناسيد، من جواد ملكى تبريزى هستم. ايشان مى‏گويد: شما با فلان ملكى‏ها نسبتى داريد؟ ميرزا چون آنان را خوب و شايسته نمى‏دانسته از آنان انتقاد مى‏كند. استاد مى‏فرمايد: هر وقت توانستى كفش آنها را كه بد مى‏دانى، پيش پايشان جفت كنى من خود به سراغ تو خواهم آمد. ميرزا فردا كه به درس مى‏رود، در محلى

پايين‏تر از بقيه شاگردان مى‏نشيند تا رفته رفته طلبه‏هايى از آن فاميل كه در نجف بودند و ايشان را خوب نمى‏دانست، مورد محبت خود قرار مى‏دهد تا جايى كه كفششان را پيش پاى آنها جفت مى‏كند. چون اين خبر به آن طايفه كه در تبريز ساكن بودند رسيد، دفع كدورت فاميلى مى‏شود. بعد ميرزا خدمت استاد مى‏رسد، استاد مى‏فرمايد: دستور تازه‏اى نيست، تو بايد حالت اصلاح شود، تا از اين دستورات بهره‏مند شوى. ضمنا يادآورى مى‏كند كه كتاب مفتاح الفلاح مرحوم شيخ بهايى براى عمل كردن خوب است.

 

424- خدا و خرما

محمد شاه جهان، پادشاه لاهور (قرن يازدهم) به خدمت پيرى رسيد و گفت: توجهى فرماييد كه دلم از دنيا سير شود! پير فرمود: اگر عمل نيكى بكنيد كه دل مسلمانى از آن شاد شود، در آن وقت براى خود دعا كنيد و از خدا غير خدا را نخواهيد و اين بيت را خواندند:

هم خدا خواهى هم دنياى دون    اين خيال است و محال است و جنون

 

425- كونين

توانايى كه در يك طرفة العين    ز كاف و نون پديد آورد كونين

چه قاف قدرتش دم بر قلم زد     هزاران نقش بر لوح عدم زد

از آن دم گشت پيدا هر دو عالم وز آن دم شد هويدا جان آدم

شيخ محمود شبسترى (م 720)

 

426- سه مصيبت

امام سجاد عليه‏السلام فرمود: بيچاره فرزند آدم براى او در هر روز سه مصيبت است كه از هيچ يك از آنها عبرت نمى‏گيرد، اگر عبرت بگيرد امر دنيا براى او سهل شود.  مصيبت اول: هر روز از عمر او كم شود ولى اگر در مال او نقصان پديد آمد مغموم شود با آن كه جاى درهم رفته درهمى مى‏آيد و عمر را چيزى برنمى‏گرداند. مصيبت دوم: استيفاء روزى اوست، هر گاه حلال باشد حساب از او كشند، اگر حرام باشد او را عقاب كنند. مصيبت سوم: از اين بزرگتر است. پرسيدند چيست؟ فرمود: هيچ روزى را شب... نمى‏كند مگر اين كه به آخرت يك منزل نزديك مى‏شود، وليكن نمى‏داند به بهشت وارد مى‏شود يا به دوزخ.

 

427- نماز دل شب

جنيد بغدادى را پس از مرگش به خواب ديدند و از او پرسيدند كه پروردگارت با تو چه كرد؟ گفت: آن اشارات پريد، عبارات نابود شد و دانش‏ها از ياد رفت و آن رسمها به كهنگى گراييد و جز چند ركعت نمازى كه در دل شب خواندم، سودمند نيفتاد!

 

428- درس عشق

علم نبود غير علم عاشقى         مابقى، تلبيس ابليس شقى

لوح دل از فضله شيطان بشوى اى مدرّس درس عشقى هم بگوى

شيخ بهايى

 

429- خلقت خلق

از شيخ ابوسعيد ابوالخير پرسيدند: خداوند چرا خلق را آفريد؟ فرمود: 1- نعمتش زياد بود، نعمت خوار مى‏خواست. 2- رحمتش زياد بود، گنه كار مى‏خواست. 3- قدرتش زياد بود، نظاره‏گر مى‏خواست.

 

430- چهل حجاب

امام صادق عليه‏السلام فرمود: خداوند بر بنده مؤمن خود چهل جُبّه (پوشش) حجاب افكنده است. هر گاه مؤمن يك گناه كبيره‏اى انجام دهد يكى از آن پوشش و حجاب‏ها برداشته مى‏شود.حقير گويد: شايد چهل پوشش نورى مانند چهل صفت نورانى باشد مثلاً صفت حياء، هر گاه صفتى ضد آن مانند بى‏حيايى مؤمن انجام دهد، گناه كبيره باشد و آن پوشش نورانى حياء را مى‏برد.

 

431- «احمد كه» و «احمد مه»

نوشته‏اند كه ابن خفيف شيرازى (م 371) را دو مريد بود؛ «احمد كه» و «احمد مه». استاد را نظر به احمد كه بود. اصحاب گفتند: احمد مه كارها كرده و رياضت‏ها كشيده، چرا شما به احمد كه نظر داريد؟ استاد براى نشان دادن برترى احمد كه آن دو را امتحان كرد. ابتدا به احمد مه گفت: شترى بر در خانه خفته است، اين را بر بام خانه ببر. او گفت: يا شيخ! شتر بر بام چگونه توان برد؟ فرمود: بس است. آن گاه به احمد كه گفت: شتر خفته را بر بام خانه ببر. احمد كه آستين

بالا زد و دويد و هر دو دست زير شتر كرد و هر چه قوت داشت زد و نتوانست شتر را بلند كند. استاد فرمود: بس است. آن گاه به معترضين گفت: احمد كه از آن خود به جاى آورد و به فرمان قيام نمود و به اعتراض پيش نيامد. به فرمان ما نگاه كرد نه به كار خود كه مى‏تواند يا نه و احمد مه به بحث و مناظره كه نمى‏تواند انجام دهد مشغول شد. نمونه اين نوع امتحانات درباره مريدان بسيار نقل شده است كه نقل آن براى آن است كه اطاعت محض پيروان و مريدان از امام و استاد و رهبر، موجب سعادت و ترقى است نه مانند افراد بنى اسرائيل كه به اشكال تراشى و شبه گويى مشغول بودند و ترقى نداشتند.  

 

432- اسرار در سينه

روزى جابربن يزيد جُعفى به امام باقر عليه‏السلام عرض كرد: بر من بارى عظيم از اسرار و احاديث خود بار نموده‏ايد و فرموده‏ايد هرگز يكى از آن‏ها را نگويم. گاه مى‏بينم كه آن اسرار در سينه من به جوش مى‏آيد و حالتى شبيه به جنون مرا دست مى‏دهد. امام فرمود: هر گاه تو را اين حالت دست داد به صحرا بيرون رو. سر در چاه كن و بگو حديث كرد مرا محمد بن على (يعنى خود امام باقر عليه‏السلام ) و مطالب را بيان كن تا سينه‏ات آرام بگيرد. نوشته‏اند جابر قريب هفتاد هزار حديث فقط از امام باقر عليه‏السلام حفظ داشته و مأمور به گفتن همه آن‏ها نبوده است.

 

433- اقبال و ادبار قلب

قلب دو حالت دارد. يكى اقبال و آن ميل و توجه به اعمال است. ديگر ادبار، و آن كسالت و بى‏توجهى است. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: براى قلوب اقبال و ادبار است. در حالت اقبال به نوافل روى آوريد و در حالت ادبار به فرائض اكتفا كنيد. پس عمل به واجبات به حداقل آن چه در شريعت وارد شده ادبار است و عمل به مستحبات كه بيش از واجبات وارد شده اقبال است. امضاء قلب و اقبال آن در اعمال حكم طلاى تمام عيار را دارد و بدون امضاء حكم مس را دارد. در واقع اقبال از نيت صادق سر مى‏زند و عمل با كسالت و خستگى انجام نمى‏گيرد. پس كمال همه اعمال به ميل و توجه قلبى است.

 

434- عبرت

پيامبر عليه‏السلام فرمود: «كسى كه به نظر عبرت به دنيا مى‏نگرد، زندگيش در دنيا مانند كسى است كه خواب مى‏بيند ولى در خواب جسم را حس نمى‏كند.» عبرت گيرنده به سبب نظر به اهل دنيا، محبت دنيا را از قلبش پاك مى‏كند و عوض آن به قرب و رضاى حق روى مى‏آورد. اهل عبرت، دنيا و زينت‏هاى آن را به آب توبه شستشو مى‏دهند. عبرت حاصل نمى‏شود مگر براى كسى كه اهل بصيرت باشد. خداوند فرمود: «عبرت بگيريد اى صاحبان بصيرت» (حشر:2) و جاى ديگر درباره كفار فرمود: ليكن، چشم باطن و ديده دل‏هاى آنان كور است. (حج:46)... و درب اعتبار و عبرت به روى آنان گشوده نشده. نظر عبرت مورث سه چيز است: 1- به آنچه علم ندارد آگاه مى‏شود. 2- به اعمال خود علم پيدا مى‏كند. 3- به علمش عمل كند.

 

435- قابليت

سؤال: كسى سؤال مى‏كند اولياء الهى كه مظهر انوار حق شده‏اند چگونه به اين مقام رسيده‏اند؟ مولانا در جواب مى‏فرمايد:

حق، فشاند آن نور را در جانها مقبلان برداشته دامانها خداوند انوار را به طور يكسان بر همه تابانده است و در افاضه فرقى نشده، لكن نيكان و شايستگان دامن قابليت و استعداد خود را گشوده‏اند و انوار را به جان خريده‏اند. در حديث وارد شده است كه خداوند آفريدگان را آفريد سپس بر آنان نورى ساطع كرد، هر كه به اين نور رسيد به هدايت رسيد و هر كه نرسيد به ضلالت رفت.

 

436- فرج و گشايش

شيخ كفعمى در «بلد الامين» دعايى از حضرت اميرالمؤمنين نقل كرده كه هر ملهوف و مكروب و محزون و گرفتار و ترسانى بخواند، حق تعالى او را فرج كرامت فرمايد. اين دعا 19 فقره است كه براى داعى آن از آفات اسباب فرج است. تعليم كرد آن را پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به اميرالمؤمنين عليه‏السلام و اين دعا را شيخ صدوق در كتاب «خصال» در ابواب تسعة عشر نقل كرده است. پس خواندن آن، روزى 19 مرتبه در يك مجلس به تعداد ايامى كه استاد صاحب نَفَس دستورى مى‏فرمايد، بسيار مجرّب است: «يا عمادَ مَن لا عمادَ لَهُ، وَ يا ذُخرَ مَن لا ذُخرَ لَهُ، وَ يا سَنَدَ مَن لا سَنَدَ لَهُ، وَ يا حرزَ مَن لا حرزَ لَه، وَ يا غياثَ مَن لا غياثَ لَه، و يا كنزَ مَن لا كَنزَ لَه، وَ يا عزَّ مَن لا عزَّ لَه، يا كريمَ العَفو يا حَسَنَ

التَّجاوُز يا عَونَ الضُّعَفاء يا كنزَ الفُقَراء يا عَظيمَ الرَّجاء يا مُنقذَ الغَرقى يا مُنجى الهَلكى يا مُحسنُ يا مُجملُ يا مُنعمُ يا مُفضلُ انتَ الَّذى سَجَدَ لك سَوادُ الَّليل و نور النَّهار وَ ضَوء القَمَر وَ شُعاع الشَّمس وَ حفيفُ الشَّجَر وَ دَوّىُ الماء يا اللهُ يا اللهُ يا اللهُ لا الهَ الاّ انتَ وَحدَك لا شَريك لَك يا رَبّاهُ يا اللهُ صَلّ على مُحمد وَ آل محمّد وَافعَل بنا ما اَنتَ اَهلُهُ»  پس حاجت خود را از خداوند بخواهد.

 

437- خرابات و خراباتى

در اشعار شاعران بسيار اين كلمات مى‏باشد؛ خرابات: خرابى صفات بشريه را گويند. خرابات: خرابى قطع تصرفات و تدبيرات عقل را گويند به توجه و تسليم مقام. خراباتى: اشاره است به سالك عاشق كه افعال و صفات و جميع اشياء را محو افعال و صفات الهى داند و هيچ فعلى و صفتى به خود نداند. پير خرابات: اشاره است به مرشد كامل كه مريد را به ترك رسوم و عادات وامى‏دارد و راه فقر و فنا مى‏آموزد. عارف نامى شيخ محمود شبسترى دراين باره فرمود:

خراباتى شدن از خود رهايى است        خودى كفر است گر خود پارسايى است

نشانى داده‏اند اهل خرابات       كه التوحيد اسقاط الاضافات

گلشن راز

 

438- طاس حمام

گويند: عارف بالله ابوسعيد ابوالخير معاصر فيلسوف مشهور ابوعلى سينا بوده است،... و ميان ايشان مكاتباتى ردّ و بدل مى‏شد. اتفاقا هر دو روزى در حمام بودند؛ ابوسعيد فرمود: شما مى‏گوييد جسم ثقيل ميل به مركز خود مى‏كند آيا اين سخن نزد شما مسلم است؟ ابوعلى گفت: از مسلّمات است و كسى نمى‏تواند آن را انكار كند. ابوسعيد طاس حمام را به هوا انداخت و طاس در ميان هوا ماند و به زمين نمى‏افتاد. ابوسعيد فرمود: چرا اين جسم ثقيل ميل به مركز و جاذبه زمين ننموده است؟ ابوعلى تأملى كرد و گفت: مانعى دارد كه به زمين نمى‏افتد. فرمود: تو نيز نفس خود را كامل كن تا اين مرتبه براى تو حاصل شود. ابوعلى سينا گفت: من به قوّت ادراك، فهم مشكلات مى‏نمايم و به تو در مقابل زحمت، اين مزد و قدرت داده‏اند.

 

439- چيست دنيا؟

چيست دنيا؟ از خدا غافل بُدَن    نى قماش و نقره و ميزان و زن

دفتر اول مثنوى ابيات 986-983

دنيا عبارت از متاع و اسباب خانه و ثروت و ترازو و زن و فرزند نيست بلكه دنيا يعنى غافل شدن از خداوند، غفلت چه در امور دنيوى و چه در امور معنوى مانند عجب در عبادت كه مصداق دنيا دوستى است. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: چه نيكوست مال شايسته براى بنده شايسته پس اين عين آخرت است. در مثنوى مى‏گويد: اگر آب درون كشتى بيايد، كشتى را غرق مى‏كند و اگر آب در زير كشتى جريان داشته باشد، نجات و حامى كشتى است.  

آب در كشتى، هلاك كشتى است          آب، اندر زير كشتى، پشتى است

پس اگر دنيا دوستى درون قلب بيايد آن را غرق مى‏كند و اگر به عنوان ابزار ضرورى به كار گرفته شود بسى نيكو است. مگر نشنيده‏اى كه حضرت سليمان پيامبر، حبّ مال و ملك دنيا را از قلبش زدوده بود و خود را مسكين و بينوا بناميد. در واقع با همه دارايى و سلطنت، تعلق به دنيا نداشت. در سيره حضرت سليمان آمده است: «با بينوايان نشست و برخاست  مى‏كرد و مى‏گفت: بينوايى با بينوايى ديگر همنشينى كند».

 

440- خلق ممسوخ

ابوبصير از اصحاب امام باقر عليه‏السلام و امام صادق عليه‏السلام و مردى نابينا بود، روزى به امام باقر عليه‏السلام عرض كرد: شما مولاى من و من از شيعيان شمايم، بهشت را با اين كورى براى من ضمانت كنيد!! فرمود: نمى‏خواهى علامت ائمه را به تو عطا كنم؟ عرض كردم: چه باشد؟ كه هم علامت و هم ضمانت بهشت باشد. فرمود: دوست دارى (كه ببينى)؟ گفتم: چگونه دوست ندارم؟ پس امام دست مبارك به ديده ماليد در حال، جميع ائمه را نزد آن حضرت بديدم؛ آن گاه فرمود: چشم بيفكن و نظر كن به چشم خود، چه مى‏بينى؟ ابوبصير گويد: به خدا سوگند! مردم را به صورت‏هاى سگ

يا خوك يا بوزينه مى‏بينم. عرض كردم اين خلق ممسوخ كى هستند؟ فرمود: اين‏ها كه مى‏بينى سياهى بزرگى از مردم هستند، اگر پرده برداشته شود و صورت حقيقى افراد را بنمايند، (آن وقت) شيعه ما مخالفين را جز به صورت مسخ نخواهند ديد. پس از آن فرمود: اى ابومحمد! مى‏خواهى كه تو را بر اين بينايى باز گذارم ولكن حسابت با خدا باشد؟ و اگر دوست مى‏دارى از برايت بهشت را ضمانت مى‏كنم و تو را به حال اول (نابينايى) باز گردانم. عرض كردم: هيچ حاجتى در نگاه به اين خلق نباشد، مرا به حالت اول باز گردان كه هيچ چيز عوض بهشت نيست. پس امام با دست مبارك چشمان او را مسح كرد و به حال اول باز گرداند.

 

441- چگونه پندى

سفيان ثورى به محضر امام صادق عليه‏السلام آمد و گفت: اى فرزند پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله  مرا پند بياموز، از آن چه پروردگار به تو آموخته است. فرمود: 1- چون رو در روى گناه واقع شدى طلب بخشايش كن. 2- چون نعمت خداوندى بر تو ظاهر شد، سپاس گوى. 3- چون غم به تو روى آورد لا حولَ وَ لا قوّه الّا باللّه گوى. سفيان از محضر امام بيرون آمد و به خود مى‏گفت: سه پند و چگونه پندى.

 

442- نان حلال و حرام

اين سخن گفتند: اهل دل تمام     جهل و غفلت زايد از نان حرام

زايد از نان حلال اندر دهان     ميل خدمت، عزم رفتن از جهان

مولوى در مثنوى

 

443- آمادگى رفتن

براء بن عازب گويد: در خدمت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بوديم كه نظرش به جماعتى كه در محلى جمع گشته بودند، افتاد. پرسيد: براى چه اينان جمع شده‏اند؟ گفتند: براى كندن قبر! چون پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اسم قبر را شنيد، در رفتن به سوى قبر شتاب كرد تا خود را به قبر رسانيد. پس به زانو كنار قبر نشست. من (براء) رفتم به طرف ديگر قبر مقابل روى آن حضرت تا تماشا كنم كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چه مى‏كند. ديدم گريست به حدى كه از اشك چشم خود خاك را تر كرد. پس رو كرد به ما و فرمود: برادران من! از براى مثل اين مكان تهيه ببينيد و آماده شويد. (كمثل هذا فَأَعدُّوا).

 

444- لا الهَ بايد درست شود

بدان كه كلمه لا اله الا الله از اذكارى است كه همه اهل سلوك و عرفان به گفتن آن به عدد خاص اهتمام دارند و جاى شكى نيست كه آثار بسيار دارد. در بعضى سلاسل به نوعى اين ذكر را گويند كه با اشارات از بالاى ناف تا به سينه و از آن جا به قلب صنوبرى، آن را نقش مى‏بندند و مى‏گويند. اما مطلب مورد نظر اين است كه «لا اله» يعنى معبود و خدايى نيست.

«الا الله» يعنى مگر خداى حقيقى. جمله اول، نفى هر نوع معبود از شرك و كفر و هوى مى‏كند و جمله دوم اثبات فقط يك معبود آن هم الله را مى‏نمايد. مشكل همه در جمله اول است. تا نفس از معبودها و معشوق‏هاى خيالى و مجازى و اعتبارى درست نگردد، جايگاه «الله» نخواهد شد. بايد بت‏ها و ديوها از آن خارج گردد. «ديو چو بيرون رود فرشته در آيد».

از كتاب «اسرار التوحيد» نقل شده كه از ابوسعيد ابوالخير درباره اين كلمه مباركه سؤال كردند، ايشان فرمود: «لا اله» طريق اين حديث است و «الا الله» نهايت اين حديث؛ تا كس سال‏ها در «لا اله» درست نگردد به «الا الله» نرسد. بت هر كس نوعى است و انواع بت‏ها كه وجود دارد مانند: شرك جلى و خفى، عجب و خودپرستى، حب رياست، مال دوستى، زن، علم، مقام و...

 

445- غرور

آدم مغرور در دنيا فقير و در آخرت مغبون خواهد بود. چون گاهى صحّت جسم و طولانى بودن عمر غرور مى‏آورد و شخص خيال مى‏كند كه براى هميشه خواهد بود. گاهى به زيادى مال و اولاد و هم‏نشينان غرور پيدا كرده و خيال مى‏كند آن‏ها او را نجات خواهند داد. گاهى به خاطر اين كه مردم مى‏بينند كه حال خوف و اظهار ندامت در عبادت دارد، او را ستايش مى‏كنند، پس مغرور مى‏شود در حالى كه خدا از قلبش با خبر است و حال ظاهر و باطن او يكى نيست. گاهى

نيز به علم و نَسَب خود افتخار مى‏كند و مردم را نصيحت مى‏كند و منظور آن است كه ديگران به او تمايل پيدا كنند. در واقع، از ظلمات غرور بيرون نتوان رفت مگر به صدق انابه و توبه و انصراف كامل از اين رذيله. در قيامت كسى حسرتش، بيشتر از مغرور نخواهد بود كه در دنيا شقى بوده و عمرش را ضايع كرده.

 

446- هم آهنگ

مرد حجّى، همره حاجى طلب             خواه هندو، خواه ترك و يا عرب

منگر اندر نقش و اندر رنگ او           بنگر اندر عزم و در آهنگ او

گر سياه است او، هم آهنگ توست       تو سپيدش خوان، كه همرنگ توست

مولانا در مثنوى

 

447- خروس دزدى

استاد شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى، مرحوم حاجى محمد صادق تخته فولادى (م 1290) بود. مرحوم شيخ محمد باقر نجفى يكى از علماى اصفهان بود كه به ايشان علاقه داشت. روزى مرحوم حاجى براى از بين بردن انّيت آقا نجفى، كه هر شب خدمت ايشان مى‏رسيد مى‏فرمايد: جمعه ديگر كه مى‏آييد خودتان شخصا يك خروس براى من بياوريد.  آقا نجفى هم به دستور عمل نموده، جمعه بعد خروسى را از منزل برداشته زير عبا مى‏گيرند و سوار بر مركب شده با خادمش به سوى

تكيه مادر شازده راه مى‏افتند. در بين راه خروس سعى مى‏كند سرش را از زير عبا بيرون آورد. آقا نجفى از اين مسئله كه اگر خروس معلوم شود و مردم ايشان را با توجه به موقعيت و مرتبه‏اى كه داشتند ببينند كه خروس را زير عبا گرفته همراه مى‏برد، چه فكرى درباره‏شان خواهند كرد، بسيار ناراحت بودند. لذا اين مسافت را با ناراحتى طى كرده و به خدمت حاجى مى‏رسند و خروس را تقديم مى‏كنند. حاجى خروس را گرفته و مى‏فرمايند: من از شما خروس خواستم ولى نه

خروس دزدى! آقا نجفى شگفت زده، عرض مى‏كند: من از شما تعجب مى‏كنم كه چنين سخنى مى‏فرماييد. اين خروس را من از منزل خود آورده‏ام. حاجى مى‏فرمايند: تعجب من هم از اين بود كه اگر اين خروس از خود شماست، چرا اين قدر ناراحت بوديد كه كسى نبيند! فكر كردم شايد مال خودتان نبوده! به اين سبب خواستيد كسى نفهمد.

 

448- شكر به مصيبت

سعدى گويد: پارسايى را ديدم بر كنار دريا، كه زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو، به نمى‏شد. مدت‏ها در آن رنجور بود و شكر خداى عزّوجل على الدوام گفتى!! پرسيدندش كه چه شكر مى‏گويى؟ گفت: شكر آن كه به مصيبتى گرفتارم نه به معصيتى.

 

449- محرم راز

حاج مقدس اصفهانى گفت: روزى پس از ختم درس عارف كامل آخوند كاشى (م 1333) يكى از طلّاب به مدرسه آن بزرگوار آمد و گفت: اين آقا شيخ چه مى‏گويد كه ديشب به وقت سحر ديدم كه از در و ديوار صداى «سبوح قدوس ربّنا و رب الملائكه و الروح» بر مى‏آيد. چون نگريستم ديدم آقاى آخوند به سجده اين ذكر را مى‏گويد. آخوند كاشى فرمود: اين كه در و ديوار به ذكر من متذكر گشته باشند امرى نيست؛ مهم آن است كه، او از كجا محرم اين راز گشته است.

 

450- زاهد بر طعام شاه

سعدى گويد: زاهدى مهمان پادشاهى بود. چون به طعام بنشستند كمتر از آن خورد كه اراده او بود. چون به نماز برخاستند، بيش از آن كه عادتش بود نماز خواند، تا گمان صلاحيت شاه در حق او زياد شود. پس چون به خانه آمد، سفره غذا طلبيد. پسرى صاحب فراست داشت و گفت: اى پدر! به مجلس سلطان مگر غذا نخوردى؟ گفت: در نظر ايشان چيزى نخوردم كه  رو زى به كار آيد. پسر گفت: نماز را هم قضا كن كه چيزى نكردى كه به كارآيد!

 

451- درويشى

باد درويشى چو در باطن بُوَد                         بر سَر آب جهان، ساكن بود

گر چه جمله اين جهان، ملك وى است             مُلك در چشم دل او، لا شى‏ء است

مولوى در مثنوى

 

452- لوح حافظ و محفوظ

لوح حافظ، لوح محفوظى شود   عقل او از روح، محفوظى شود

يعنى سالك در آغاز راه، طالب حكمت و علوم است و همه دانستنى‏ها را در خود جمع و حفظ مى‏كند. وقتى به كمال معنوى

رسيد، لوحى مى‏شود كه همه اسرار و حقايق در او منقوش و محفوظ مى‏گردد. لَوح در لغت به صفحه عريضى گويند كه چيزى بر آن نگارند. لوح حافظ در اين بيت كنايه از سالك مبتدى است، كه مى‏كوشد مطالب را ياد بگيرد و در ذهن بسپارد و لوح محفوظ، كنايه از سالك منتهى است كه منازل را طى كرده و به مرتبه كشف و الهام رسيده و احاطه باطنى پيدا كرده و در واقع خودش سرچشمه معارف گرديده و هرگز خشك نگردد.

 

453- حرص آدمى

امام صادق عليه‏السلام فرمود: در يكى از كتاب‏هاى آسمانى نوشته شده بود: اگر براى فرزندان آدم دو صحرا بود، يكى مملو از طلا و ديگرى مملو از نقره، باز هم آنها متمايل به وجود صحراى سوم از طلا و نقره مى‏شدند (يعنى طمع فرزند آدم پايانى ندارد) اى فرزند آدم! شكم تو يك دريا و يك وادى بسيار وسيع است كه جز خاك هيچ چيز آن را پر نمى‏كند.

 

454- با ناشناس

يكى از پادشاهان بنى اسرائيل، خانه‏اى ساخت و در وسعت و تزيين آن، سعى بسيار كرد. پس دستور داد، تا از عيب آن جويا شوند، هيچ كس از آن عيبى نگرفت، جز سه نفر زاهد. آنان گفتند: عيب اين خانه يكى اين است كه بعدها ويران مى‏شود و ديگر اين كه صاحبش روزى مى‏ميرد. پادشاه گفت: خانه‏اى هست كه از اين دو عيب در امان باشد؟ گفتند:

آرى، خانه آخرت. پس پادشاه سلطنت را رها كرد و با آنان به عبادت پرداخت. پس از چندى با آنان خداحافظى كرد. آنان گفتند: از ما چه ديدى كه تو را ناخوش آمد؟ گفت: هيچ جز اين كه مرا مى‏شناسيد و اكرام مى‏كنيد، مى‏خواهم با كسى بنشينم كه مرا نشناسد.

 

455- شصت سال

اوحدى شصت سال سختى ديد   تا شبى روى نيك بختى ديد

سال‏ها چون فلك به سر گشتم     تا فلك وار، ديده ور گشتم

از برون، در ميان بازارم         وز درون خلوتى ست با يارم

سرّ گفتار ما مجازى نيست       باز كن ديده، كاين به بازى نيست

اوحدى

 

456- شيخ دانا

مرا شيخ داناى مرشد شهاب               دو اندرز فرمود بروى آب

يكى آن كه در جمع، بدبين مباش          دگر آن كه در نفس، خودبين مباش

گويند: سعدى شيرازى كه اين شعر را سرود، در طريقت، مريد شهاب‏الدين سهروردى (م 632) بود و منظور از شيخ داناى مرشد شهاب، هم اوست و در بوستان غالبا به عقايد عرفانى سهروردى توجه دارد. اشعار سعدى در اين باره به عقايد او اشاره دارد. از جمله درباره واصل، بازگشت نمى‏كند، مى‏گويد:

گر سالكى محرم راز گشت       ببندند بر وى در بازگشت

درباره اين كه نبايد اخبار اسرار را گفت، گويد:

اين مدعيان در طلبش بى خبرانند         كان را كه خبر شد خبرى باز نيامد

درباره متابعت شريعت گويد:

خلاف پيمبر كسى ره گزيد       كه هرگز به منزل نخواهد رسيد

درباره خدمت خلق گويد:

طريقت بجز خدمت خلق نيست           به تسبيح و سجاده و دلق نيست

 

457- مادر بت‏ها

مادر بت‏ها بت نفس شماست     ز آنكه آن بت مارو اين بت، اژدهاست

اصل همه بت‏ها نفس اماره است، كه در حكم اژدهاست و بت‏هاى بيرونى حكم مار را دارد. به عنوان مثال، نفس به سنگ چخماق و آهن شباهت دارد، كه از به هم زدن آن دو، شراره آتش به دست آيد و آن بت شهوات و هوى و هوس‏هاست. چون نفس مكار است، چگونه مى‏تواند با بودن اين دو (سنگ و آهن) ايمن بود؟ بت تراشيده در مثل مانند سيل گل آلوده است كه ممكن است بعد از مدتى تيرگى‏اش برطرف شود، ولى نفس اماره كه بت ساز و بت تراش است همانند چشمه‏اى كه پر آب و گل آلود تند و تيز است.

بت شكستن، سهل باشد، نيك سهل        سهل ديدن نفس را، جهل است، جهل

بت مجسمه‏اى، شكستن آن كارى آسان است ولى آسان گرفتن نفس اماره از جهل است.

هر نَفَس، مكرى و در هر مكر ز آن      غرقه صد فرعون، با فرعونيان

نفس بت ساز در هر لحظه مى‏تواند مكر و حيله‏اى جلوى انسان بگذارد و صد فرعون و فرعونيان را غرق كند. حال اگر كسى معبود او بت نفس درون يعنى نفس اماره شد، بت‏ها و معبودهاى ديگر از اين بت تكثير و زاييده گردند.

مثنوى دفتر اول بيت 778-771

 

458- مه ده چهار

آب زنيد راه را، هين كه نگار مى‏رسد              مژده دهيد باغ را بوى بهار مى‏رسد

راه دهيد يار را، آن مه ده چهار را                 كز رخ نور بخش او نور نثار مى‏رسد

رونق باغ مى‏رسد، چشم و چراغ مى‏رسد         غم به كناره مى‏رود، مه به كنار مى‏رسد

باغ سلام مى‏كند، سرو قيام مى‏كند                   سبزه پياده مى‏رود، غنچه سوار مى‏رسد

مولانا در ديوان شمس

 

459- سخنان دشوار

اميرالمؤمنين عليه‏السلام در مسجد نشسته بود و عده‏اى از اصحابش در خدمتش بودند. عرضه داشتند: يا اميرالمؤمنين عليه‏السلام براى ما سخن بگو! فرمودند: سخن دشوار است، دشوار شمرده مى‏شود، جز دانايان كسى آن را درك نمى‏كند. اصحاب اصرار كردند كه امام سخن بگويد. فرمودند: برخيزيد! پس داخل خانه شد و فرمود: من آنم كه برترى يافتم پس آن گاه مقهور ساختم. منم آن كه زنده مى‏كنم و مى‏ميرانم، منم اول و آخر ظاهر و باطن. اصحاب خشمگين شدند و گفتند: او كفر ورزيد و برخاستند. امام به درب خانه فرمود: اى درب بر آنها بسته باش، پس در بسته شد. فرمود: نگفتم كه سخنم دشوار است و جز دانايان كسى آن را درك نمى‏كند؟ بياييد برايتان تفسير كنم. اما گفتم: يافتم و مقهور ساختم، من با اين شمشير بر شما برترى يافتم مقهورتان نمودم تا اين كه به خدا و رسولش ايمان آورديد. اما گفتم: من زنده مى‏كنم و مى‏ميرانم يعنى سنّت را زنده مى‏كنم و بدعت را مى‏ميرانم. اما گفتم: من اوّلم، من اولين كسى هستم كه به خدا ايمان آوردم و مسلمان شدم. اما گفتم: من آخرم من آخرين كسى هستم كه جامه بر پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پوشيدم و او را دفن كردم. اما گفتم: ظاهر و باطن منم، يعنى علم ظاهر و باطن نزد من است.

 

460- كاكل بسر

اهل علمى نقل مى‏كرد كه در خدمت عارف ربانى شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى (م 1361) به قبرستانى براى فاتحه رفتيم. حضرت شيخ به من فرمود: گوش كن از اين قبر چه صدايى مى‏شنوى. بر اثر توجه (و تصرف) ايشان شنيدم كه از قبر (برزخى) صدا مى‏آيد «خيار سبز است، كاكل بسر است»... بعد به قبر ديگر اشاره كردند؛ شنيدم مى‏گفت: لا اله الا الله. فرمودند: صاحب قبر اول بقال بود و چندين سال از فوت او مى‏گذرد، خيال مى‏كند زنده است و مشغول فروش خيار مى‏باشد. دومى مردى بود اهل دل و ذكر، در آن عالم (برزخ) هم مشغول ذكر حق است.  آرى، صفات و اعمالى كه در دنيا ملكه انسان شود از خوب و بد همان در عالم برزخ بارز و آشكار شود، چه آن كه هيچ چيز از درون نفس و ملكات آن

خارج نيست.

 

461- حول و قوه

مرحوم عارف بالله حاج محمد اسماعيل دولابى در تفسير «لا حول و لا قوه الّا بالله» فرمود: حول، مال جنبه ظاهرى ماست و قوه، مال باطن ماست. حول هيئت ظاهرى است و قوه انرژى داخل. اگر حول و قوه هر دو از خداست، پس در فعل ما چه چيزى براى ما باقى مى‏ماند؟ وقتى ظاهر و باطن ما از اوست، پس ما چه كاره هستيم؟

 

462- جمال مطلق ازلى

عبدالرحمان جامى (م 898) در مقدمه «يوسف و زليخا» درباره حق تعالى، كه قبل از خلقت زمين و آسمان و موجودات، آن ذات هستى بخش كجا بود مى‏فرمايد:

در آن خلوت كه هستى بى نشان بود     به كنج نيستى عالم، نهان بود

وجودى بود، از نقش دويى دور           ز گفتگوى مايى و تويى دور

جمالى مطلق از قيد مظاهر               به نور خويشتن بر خويش ظاهر

نواى دلبرى با خويش مى‏ساخت                    قمار عاشقى با خويش مى‏باخت

 

463- استعاذه قوى

در روايات معتبره بسيار از امام صادق عليه‏السلام منقول است كه انسان پيش از طلوع آفتاب ده مرتبه اين ذكر را بگويد: «اَعُوذُ بالله السَّميع العَليم من هَمَزات الشَّياطين و اعوذُ بالله أن يحضرونَ انَّ الله هو السَّميعُ العَليمُ».

يعنى پناه مى‏برم به خداوند شنواى دانا از وسوسه‏هاى شياطين و پناه مى‏برم به خداوند از اين كه مرا شياطين حاضر گردانند، به راستى خداوند شنواى دانا است.  در بعضى از روايات آمده: «أعوذُ بك رَبّ أَن يحضَرُون» در بعضى از

روايات آمده: «أستعيذُ بالله السَّميع العَليم منَ الشَّيطان الرَّجيم و أعوذُ بالله أن يحضَرُون» يعنى: پناه مى‏برم به خداوند شنواى دانا از شيطان رانده شده و پناه مى‏برم به خداوند از اين كه شيطان مرا حاضر گرداند. توضيح اين كه شيطان جمع است مى‏تواند شيطان جنّى و انسى باشد. در روايت آخر شيطان رجيم آمده است كه مى‏تواند ابليس واقعى باشد، كه در اين دو وقت سالكين بايد از القاى شياطين به خدا پناه ببرند.

 

464- تقليل كرامات

ملا محمد صالح برغانى قزوينى برادر شهيد ثالث، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در خواب ديد و سئوالاتى از حضرتش نمود. يكى اين بود كه چرا علماى قديم داراى كشف و كرامات بودند و در اين زمان باب مكاشفات مسدود است؟ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: علماى گذشته احكام را دو قسم كرده بودند؛ «واجب و حرام» و مكروه و مباح را در رديف محرمات مى‏شمردند و مستحبات را در رديف واجبات مى‏آوردند. ولى علماى اين زمان احكام را براى خود پنج قسم كرده‏اند و مستحبات را ترك و مكروهات و مباحات را مرتكب مى‏گردند. از اين جهت ابواب كرامات و مكاشفات مسدود شده است.

 

465- كعبه دل

خواجه عبدالله انصارى گويد: بدان كه خداى تعالى در ظاهر كعبه‏اى بنا كرده كه از سنگ و گل است و در باطن كعبه‏اى ساخته كه از جان و دل است. آن كعبه ساخته ابراهيم خليل است و اين كعبه بنا كرده ربّ جليل. آن كعبه منظور نظر مؤمنان است و اين كعبه نظرگاه خداوند رحمان مى‏باشد. آن كعبه حجاز است و اين كعبه راز. آن كعبه انصاف خلايق است و اين كعبه عطاى حضرت خالق. آن جا چاه زمزم است و اين جا آه دمادم. آن جا مروه و عرفات است و اين جا محل نور ذات. حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن كعبه را از بتان پاك نمود تو اين كعبه را از اصنام هوى و هوس پاك گردان.

 

466- دل براى محبت يكى

حضرت سليمان عليه‏السلام گنجشكى را ديد كه ماده خود را مى‏گفت: چرا خويش را از من باز دارى؟ اگر بخواهم مى‏توانم بارگاه سليمان را به منقار بگيرم و در دريا اندازم. سليمان از سخن او لبخندى زد، و سپس هر دو را بخواند. پس به گنجشك نر گفت: آيا مى‏توانى كه چنين كنى؟ گفت: اى پيامبر خدا! نه، اما مرد، گاه شخصيت خويش را در چشم زن مى‏آرايد و آن را نزد همسر خويش بزرگ جلوه مى‏دهد و نمى‏توان عاشق را نكوهش كرد. حضرت سليمان گنجشك ماده را خواست و

فرمود: چرا خويش را از او دريغ مى‏دارى و حال آن كه تو را دوست مى‏دارد. عرض كرد: اى پيامبر خدا! به زبان مى‏گويد، اما عاشقم نيست. او ديگرى را نيز دوست مى‏دارد. اين سخن در دل حضرت سليمان اثر كرد و به سختى گريست و چهل روز خويش را از مردم پنهان داشت و خداى را مى‏خواند كه دل او را براى محبت خويش خالى كند و از آميختن با دوستى ديگرى باز دارد.

 

467- ديدن امام زمان عليه‏السلام

مرحوم سيد العارفين سيد على آقاى قاضى (م 1366) به تلميذش حاج شيخ محمد تقى آملى براى زيارت امام زمان  عليه‏السلام دستور داده بودند كه بايد آيه نور (الله نور السموات آيه 35 سوره نور) را هر شب قبل از خواب به عدد اصحاب بدر (313) همراه با طهارت و به دور از زنان، در شب‏هاى محدودى كه حدّ آن را به جناب ايشان فرموده‏اند

قرائت نمايند. فقير گويد: مرحوم آقاى آملى در دفتر خاطرات خود دو ديدار به صورت كشف و سنه با امام زمان عليه‏السلام نقل كردند.

 

468- صورت پرستى

بعضى سلاسل، جمال پرستى و ديدن صورت‏هاى نيكو را جزء مظاهر حق مى‏دانند و بر اين روش اوحد الدين كرمانى شاعر (م 635) بود. وقتى شمس تبريزى به بغداد رسيد اوحد الدين را ديد، پرسيد كه: در چيستى؟ گفت: ماه را در آب طشت مى‏بينم! فرمود: اگر بر گردن دُمَل ندارى چرا بر آسمانش نمى‏بينى؟

 

469- خانه عوض شده

پيرى فوت كرد. يكى از مريدانش او را در خواب ديد و از حالش درقبر جويا شد كه چه گذشت و در جواب خدايت كيست چه گفتى؟ گفت: از من پرسيدند خدايت كيست، خود را به خدايم سپردم و در جواب گفتم: من خانه‏ام را عوض كردم نه خدايم.

 

470- اشتقاقات بصير

1- يا اَبصَر الناظرين شماره 28 ؛ 2- يا بصير شماره 45 ؛ 3- يا اَبصَرَ من كلّ بصير شماره 46 ؛ 4- يا مَن هو بعباده خبير بصير شماره 80. اين چهار اسم الله در دعاى جوشن كبير آمده است كه همگى دلالت بر صفت بصير و بينايى حق به همه چيز دارد.  

 

471- عشق بى عدد

عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود      جوينده عشق بى عدد خواهد بود

فردا كه قيامت آشكار گردد       هر دل كه نه عاشق است رد خواهد بود

مولانا در ديوان شمس

 

472- ناله حمّامى

مرحوم عالم ربّانى شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى (م 1361) هر موقع از برابر يكى از حمام‏ها عبور مى‏كرد حالش تا حدى منقلب مى‏گرديد، به طورى كه از چهره‏اش نمايان بود. يك نشانه ديگر دگرگون شدن حال ايشان اين بود كه مرتبا استغفار مى‏كرد و «لا اله الا الله» مى‏گفت اما با لحنى كه پيدا بود همراه با تعجب و ناراحتى است. موقعى كه علت دگرگونى احوال را پرسيدند، فرمود: به صاحب اين حمام كه چندى است از دنيا رفته، درجه روحى پستى داده شده

است. تعلق خاطرش به دنيا و مال دنيا خيلى شديد بوده و هنوز هم موقعيت خود را درست درك نكرده است و نمى‏داند كه از دنيا رفته و دائما سر حمام است و ناله و فغان دارد كه چرا اموال او را تصرف مى‏كنند. لذا هر وقت از جلوى اين حمام عبور مى‏كنم، وضع او باعث ناراحتى من مى‏گردد.

 

473- خدا و مردم دوستم بدارند

مردى نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمد و گفت: اى رسول خدا! به كارى راهنمايى‏ام كن كه اگر انجامش دهم خدا دوستم بدارد و مردم نيز دوستم بدارند. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: به دنيا زهد (و بى‏رغبتى) كن تا خدا دوستت بدارد.

و به آن چه در دست مردم است بى‏رغبت باش تا مردم دوستت بدارند. مردى ديگر نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمد و همين سؤال را كرد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در جواب فرمود: دنيا را دشمن بدار تا خدا دوستت بدارد و افزون بر آن چه دارى به مردم ببخش، تا مردم دوستت بدارند.

 

474- حقيقت شخصيه و نوعيه

حقيقت شخصيه: عبارت است از وجود جزيى و مخصوص كه در كالبدى مجسّم مى‏شوند و نام و خصوصيات معينى دارند، مانند اصحاب كهف كه در دوره دقيانوس (251 ميلادى) مى‏زيستند. حقيقت نوعيه: عبارت است از خصوصيات و صفات باطنى افراد منهاى كالبد و جزئيات منفرد ايشان. مولانا و عده‏اى از عرفا عقيده دارند كه حقيقت نوعيه‏ى انبياء و اولياء در هر عصرى قابل تكرار است. شيخ محمود شبسترى در اين باره مى‏گويد: بُوَد نور نبى خورشيد اعظم          گه از موسى پديد و گه ز آدم  در مثال موسى و فرعون، حقيقت شخصيه فرعون همان جبّارى بود كه در عهد موسى بود. اما حقيقت نوعيه فرعون، همان اوصاف كبر و شرك و خودبينى و جهل و... است كه در هر عصرى در انسان بروز

مى‏كند. مولانا مى‏فرمايد:  

آنچه در فرعون بود آن در تو هست      ليك اژدرهاست، محبوس چَه است

شمس فرمود: در تو فرعون سر بر كرد، موسى آمد او را راند. باز فرعون آمد و موسى رفت كه اين دليل بر تلّون كند.مولانا مى‏فرمايد:

موسى و فرعون در هستى توست        بايد اين دو خصم را در خويش جست

حقيقت نوعيه مانند آبى است كه در ظروف ريخته شود و خصوصيات آب به اختلاف ظروف تغيير مى‏كند. حقيقت نوعيه اهل الله هم چون نور شمس است كه از آبگينه‏هاى مختلف بتابد.

 

475- سيد جعفر قزوينى

عالم ربانى صاحب كرامات شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى (م 1361) در شهرضا (قمشه)ى اصفهان، به خدمت سيد جعفر حسينى قزوينى رسيد، كه از اوتاد و مجذوبان روزگار و دريايى موّاج از علوم ظاهرى و باطنى بود. شيخ فرمود: به او گفتم با اين مايه از علوم، چرا خلوت گزيده و به انزوا نشسته‏ايد؟ فرمود: پس از كسب اجازه اجتهاد از مراجع علمى نجف اشرف، به ايران باز مى‏گشتم، به دوست خود گفتم: از اين پس، تنها عالم بلند پايه قزوين من خواهم بود!

دوستم گفت: نه چنين است. تو را با يك حمال قزوينى تفاوتى نيست. اگر در رهگذرى مردى به تو و يك حمال جاهل از پشت سر دستى بزند، هر دو محتاجيد كه براى شناسايى صاحب دست، سر بگردانيد، در حالى كه سى سال درس خواندى و دست زننده پشت سر را نمى‏شناسى. اين سخن در دلم چنان اثر كرد كه يكسره از خلق كناره گرفته و در انزوا به تزكيه نفس و تصفيه روح خود سرگرم شدم. مرحوم شيخ حسنعلى نخودكى درباره حالات استادش مطالبى نقل كرده كه دليل بر قدرت نفس و مجذوب بودن او دارد. از جمله، استادم فرمود: براى من گاه‏گاه حالتى عارض مى‏شود كه از خود بى خود مى‏شوم و سر به بيابان‏ها مى‏گذارم و در كوه و صحراهاى بى آب و علف در حالت جذبه راه مى‏سپرم. ليكن در وقت نماز، به خود مى‏آيم و باز پس از انجام فرايض، به حالت نخستين مى‏افتم و گاهى اين احوال تا بيست روز به طول مى‏انجامد. چون قصد مراجعت به شهر مى‏كنم، متوجه مى‏شوم كه از ضعف گرسنگى و تشنگى در اعضايم، قوت بازگشت نيست. دست به دعا بر مى‏دارم در حال از غيب گرده نانى و سبوى آبى ظاهر مى‏شود كه با تناول آن نيرويى به دست مى‏آورم، سپاس حق مى‏گزارم و به آبادى باز مى‏گردم. مرحوم شيخ گفت: وقتى دست استاد شكسته بود و به دستور طبيب زفت (دواى شكسته بند و زخم استخوان) بر آن نهاده و تا موعد مقرّر 14 روز نبايد آن را جدا كند. به استادم گفتم: در دست شما (14 روز) زفت بود پس براى وضو چه مى‏كرديد؟ فرمود: از سوى آفريننده گيتى به طبيعت من امر آمد كه عمل نكند

پس خواب به چشمم ننشست و به اراده حضرت حق در اين مدت هيچ مبطلى (براى وضو) عارضم نگشت.

 

476- آثار سوره واقعه

امام صادق عليه‏السلام فرمود: هر كس در هر شب جمعه سوره واقعه را بخواند، خداوند او را دوست بدارد و محبوب همه مردمانش گرداند و هرگز در دنيا گرفتار درويشى و فقر و درماندگى و هيچ آفتى از آفات دنيا نخواهد شد و از همراهان اميرالمؤمنين عليه‏السلام خواهد بود. اين سوره ويژه اميرالمؤمنين عليه‏السلام است و كسى در آن شريكش نيست.

 

477- باطن زن پليد

يكى از شاگردان شيخ رجبعلى خياط به نام آقا سيد گفت: هنگام بيرون آمدن از در حياط ابتدا ايشان خارج مى‏شد و من هم  به دنبال او مى‏رفتم. روزى زنى آرايش كرده و بدون حجاب و گيسو فروهشته از آن جا مى‏گذشت. جناب شيخ به من فرمود: نگاه كن! (يعنى باطن اين زن را ببين). با تصرف شيخ، نگاه كردم. ديدم زمين مانند مس گداخته است و همان زن بدون پوشش ايستاده و از تار موى او آثار ناپاكى شهوت مى‏ريزد و شعله‏ور مى‏شود، مانند قطرات بنزين كه بر روى

آتش بريزد. وقتى چنين ديدم، جناب شيخ فرمود: روح اين زن را به اندازه هزار آدم جهنمى عذاب مى‏كنند.

 

478- اگر گويد بنده من

نوشته‏اند؛ بزرگى را بعد از مرگش در خواب ديدند و پرسيدند: دو ملك نكير و منكر در قبر با تو چه گفتند؟ جواب داد: از من پرسيدند؛ خدايت كيست؟ گفتم: از خدايم بپرسيد، اگر فرمود: او بنده و عبد من است، كفايت مى‏كند وگرنه، هر چند بگويم، بنده اويم و او قبول نكند، فايده‏اى ندارد.

اگر يك بار بگويى بنده من       از عرش بگذرد خنده من

 

479- استفاده عرفانى

در سوره نازعات خداوند مى‏فرمايد: 1- سوگند به بيرون كشندگان (جان كافران) به سختى. 2- و به گيرندگان (جان مؤمنان) به آرامى. 3- و به فرشتگانى كه شناورند. 4- پس به فرشتگان پيشگام. 5- آن گاه به فرشتگان كارگزار «و النازعات غَرقا و الناشطات نشطا و السابحات سبحا فالسابقات سبقا فالمدبرّات امرا» (آيه 5-1) ترجمه ديگر اين چنين آمده است 1- سوگند به بر كنندگان به قوت 2- و به كشندگان، كشيدنى 3- و به شناورى شناوريى 4- پيشى گيرندگان،

پيش گرفتنى 5- كار برداران، كارى. استفاده عرفانى از اين پنج آيه را اين طور نوشته‏اند؛ مرحله اول: نازعات اشاره است به قلع و نزع از زندگى مادى و غفلت. مرحله دوم: ناشطات، اشاره است به تحكيم و عقد افكار از راه عمل و توبه. مرحله سوم: از سابحات، تعبير مى‏شود به حصول موفقيت در پيشرفت صحيح به خاطر رفع حجب و موانع. مرحله چهارم: از سابقات، تعبير مى‏شود به مستعد بودن و دخول در زمره ملكوتيان. مرحله پنجم: از مدبّرات، تعبير مى‏شود به ترتيب و تنظيم امورى كه محوّل به او شده و مأموريت باطنى در انجام آنها پيدا مى‏كند.

 

480- شيفته

شيخ بهايى فرمود: سيد قاسم انوار تبريزى مدفون در ولايت جام (متوفى 837) از ملازمان شيخ صدر الدين اردبيلى بود. او بسيار با شيفتگان همنشينى داشت و با آنان سخن مى‏گفت. خودش فرمود: هنگامى كه به كشور روم رسيدم شنيدم كه در آن جا شيفته‏ايست. به نزدش رفتم و هنگامى كه او را ديدم، شناختم. زيرا به روزگار دانش آموزى در تبريز او را ديده بودم. به او گفتم: چگونه به اين حال شيفتگى، راه يافتى؟ گفت: هنگامى كه در مرحله تفرقه‏ى خاطر بودم، هر صبح كه بر مى‏خاستم كسى (احتمالاً موكلى) از سوى راست و كسى از سوى چپ مرا به خود مى‏كشيد تا اين كه روزى برخاستم و چيزى را به من در پوشاندند كه مرا از آن تفرقه‏ى خاطر رها ساخت. وقتى سيد قاسم اين سرگذشت را مى‏گفت اشكش جارى مى‏شد.

 

481- نيّت

صاحب نيّت صادق؛ كسى است كه داراى قلب سليم باشد. چرا كه قلب از وسواس و خواطر شيطانى هنگامى سالم مى‏ماند، كه نيّت در تمام كارها براى خدا خالص باشد. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: نيّت مؤمن بهتر از عمل اوست. عبد ناچار است در هر حركت و سكون نيّتش را خالص كند. اگر اين طور ننمايد هر آينه از زمره غافلان به شمار آيد و غافلان را

خداوند اين طور توصيف كرده است. اينان مانند چهار پايان بلكه پست‏تر و گمراه‏تر از آنان هستند. (سوره فرقان آيه 44).

 

482- شب آخر

شب آخر عمر مولانا صاحب مثنوى (5 جمادى الاخر 672) خويشان كنار بسترش سخت مضطرب بودند. فرزندش سلطان ولد با بى‏تابى بر بالين پدر بود و نمى‏توانست پدر را به اين حال مرض ببيند. مولانا آخرين غزل خود را گفت به اين صورت:

رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن    ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

ماييم و موج دريا شب تا به روز تنها     خواهى بيا ببخشا خواهى برو جفا كن

دردى است غير مردن كان را دوا نباشد           پس من چگونه گويم كين درد را دوا كن

در خواب دوش پيرى در كوى عشق ديدم         با دست اشارتم كرد كه عزم سوى ما كن

كليات شمس

 

483- فروختن عشق

مرد عابدى سال‏ها از خلق كناره گرفت و به عبادت حق پرداخت. در خانه‏اش درخت بزرگى بود و مرغى در آن درخت آشيانه گرفت و با لحن خوش و آواز دلكش خود سكوت آن خانه را در هم مى‏شكست. عابد تدريجا به نداى او مجذوب شد و به وجودش انس گرفت. حق تعالى به وسيله پيامبر آن عهد، به وى پيغام فرستاد كه اى عابد! تو سالها از عشق ما سوختى و سرانجام مرا به مرغى فروختى و بانگ وى تو را به جدال كرد.

 

484- اسماء بدون تكرار

از 141 اسماء الهى كه در قرآن آمده است، 47 اسم خداوند فقط يك بار آمده است.

1- احد (توحيد: 1)

2- اول (حديد: 3)

3- آخر (حديد: 3)

4- اسرع الحاسبين (انعام: 62)

5- اكرم (علق: 3)

6- اهل التقوى (مدثر: 56)

7- اهل المغفره (مدثر: 56)

8- برّ (طور: 28)

9- باطن (حديد: 3)

10- جبّار (حشر: 23)

11- حفى (مريم: 47)

12- خير الغافرين (اعراف: 155)

13- خير الفاتحين (اعراف: 89)

14- خير الفاصلين (انعام: 57)

15- خير المنزلين (مؤمنون:29)

16- خير الناصرين (آل عمران: 150)

17- خير الوارثين (انبياء: 89)

18- ذى الطول (غافر: 3)

19- ذو عقاب (فصلت: 43)

20- ذو القوه (ذاريات: 58)

21- ذى المعارج (معارج: 3)

22- رزّاق (ذاريات: 58)

23- رفيع الدرجات (غافر: 15)

24- سلام (حشر: 23)

25- شديد العذاب (بقره: 165)

26- شديد المحال (رعد: 13)

27- صمد (اخلاص: 2)

28- ظاهر (حديد: 3)

29- غالب (يوسف: 21)

30- غافر الذنب (غافر: 3)

31- فتاح (سبا: 26)

32- قابل التوب (غافر: 3)

33- قائم (رعد: 33)

34- كافى (زمر: 36)

35- مبين (نور: 25)

36- متكبر (حشر: 23)

37- متعال (رعد: 9)

38- متين (ذاريات: 58)

39- مجيب (هود: 61)

40- مصور (حشر: 24)

41- مقيت (نساء: 85)

42- مليك (قمر: 55)

43- مؤمن (حشر: 23)

44- مهيمن (حشر: 23)

45- نعم الوكيل (آل عمران: 173)

46- نور (نور: 35)

47- والى (رعد: 11)

 

485- علت مستجاب نشدن دعا

امام سجاد عليه‏السلام فرمود: حضرت موسى عليه‏السلام به مردى برخورد كه دستش را به دعا برداشته بود، حضرت موسى به دنبال كارش رفت. هفت روز بعد به آن جا برگشت ديد همان شخص باز هم دستش به آسمان بلند است. عرض كرد: خداوندا! آيا اين بنده تو نيست كه هفت روز است از تو حاجت مى‏خواهد و تو هنوز اجابت نكرده‏اى؟ خداوند فرمود:

اگر اين شخص آن قدر مرا بخواند كه دست‏هايش ناتوان شود و بيفتد و يا از هم باز نشود و زبانش بريده گردد، من دعاى او را اجابت نمى‏كنم مگر از همان درى بيايد كه به وى امر كرده‏ام.

 

486- اشتر مست

بار نگار مى‏كشد، چون شتران، مهار من          يار كُشيست كار او، بار كَشيست كار من

اشتر مست او منم، خار پرست او منم    گاه كشد مهار من، گاه شود سوار من

مولانا در ديوان شمس

 

487- شب زنده‏دارى

خداوند به حضرت داود عليه‏السلام فرمود: اى داود! همانا عارفان سرمه شب زنده‏دارى را به چشم‏هايشان كشيده‏اند و شب را به بيدارى سپرى مى‏كنند و به اين وسيله خواهان خوشنودى من هستند. اى داود! كسى كه در دل شب نماز گزارد در حالى كه مردم خوابند و از اين عبادت قصدش من باشم پس به فرشتگان امر مى‏كنم كه براى چنين كسى طلب بخشش كنند و بهشت نيز مشتاق ديدار وى خواهد بود. پس هر تر و خشكى براى او دعا خواهد كرد.

 

488- تلقين

در احاديث وارد شده كه خود را به بيمارى نزنيد كه بيمار خواهيد شد و گور خود مكنيد كه خواهيد مرد.

گفت پيغمبر كه رنجورى به لاغ                  رنج آرد تا بميرد چون چراغ

يعنى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: خود را بيمار نشان دادن و اظهار كسالت، سبب پيدايش بيمارى مى‏شود و بعد مانند چراغى كه خاموش مى‏شود شخص مى‏ميرد.

هر كه جبر آورد، خود رنجور كرد       تا همان رنجورى‏اش، در گور كرد

يعنى هر كس به جبر متوسل شود خود را پريشان و بيمار كرده و سرانجام همان پريشانى او را به بستر گور فرستد. اين جا مسئله تلقين به نفس مطرح مى‏شود: 1- اگر تلقين در جهت مثبت و كمال به كار گرفته شود، سازنده و كمال آفرين است. 2- اگر تلقين در جهت منفى و قهقرا به كار گرفته شود ويرانگر و بيمارى‏زا شود تا جايى كه به درون خاك قبر مى‏كشاند.

 

489- ترديد در قبض روح مؤمن

از امام سجاد عليه‏السلام نقل شده كه خداوند فرمود: من هر كارى را كه مى‏خواهم انجام دهم در آن ترديد نمى‏نمايم مگر اين كه در قبض روح بنده مؤمنم ترديد مى‏كنم كه او از مرگ نفرت داشته باشد و من هم نمى‏خواهم به او بدى برسد. پس وقتى اجل حتمى او مى‏رسد من دو گل از بهشت به سوى او مى‏فرستم. نام يكى از آنها «مَسخصيّه» است كه مؤمن با بوييدن آن نسبت به مالش بى علاقه شود و ديگر گل نامش «مَنسّيه» است كه با بوييدن آن دنيا را از ياد مى‏برد، بعد روح او را

قبض مى‏كنم.

 

490- گنبد سبز

در مشهد مقبره‏اى است معروف به گنبد سبز كه مرقد شيخ محمد مؤمن (م 1063) مى‏باشد. سيدى از نوادگان دخترى مرحوم شيخ بهايى اهل قزوين در كتابى خطى، در شرح حال جدّ خود نوشته است: چون جدم شيخ بهايى به مشهد مقدس مشرف مى‏شود پس از سه شب پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در عالم رويا زيارت مى‏كند كه عتاب به وى مى‏فرمايند چرا تاكنون به ديدار گل ما شيخ مؤمن نرفته‏اى؟ بامداد همان شب شيخ بهايى براى زيارت شيخ مؤمن از خانه بيرون مى‏رود و در راه دو تن از اهل علم را مى‏بيند و خواب خود را براى ايشان نقل مى‏كند.آن دو نيز به عزم زيارت شيخ مؤمن  همراه مى‏گردند و براى آزمايش هر يك نيتى مى‏كنند. يكى كفن دومى انار و سومى شير برنج را در خاطر مى‏گذراند. چون به خدمت شيخ تشرف حاصل مى‏كنند شيخ اظهار مى‏دارد تا پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دستور نفرموده بود به ديدار ما

نيامدى؟ مى‏خواهى بگويم كه در رويا به تو چه فرمودند؟ حالا خودت بگو.  شيخ بهايى خواب خود را نقل مى‏كند. شيخ مؤمن مى‏فرمايد: معلوم مى‏شود ما هنوز ثمره نشده‏ايم كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ما را گل تعبير كرده است. پس از جا برخاست و از گنجه خود پارچه عمامه (به عنوان كفن) و بشقابى انار و ظرفى شير برنج نزد صاحبان نيّت قرار مى‏دهد!

 

491- هفت وادى

شيخ فريد الدين عطار نيشابورى مقتول (627) در كتاب منطق الطير خود هفت مرحله و وادى را براى سالكين نام برده كه از اين مراحل بايد بگذرند. طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد،حيرت، فنا...

مى‏فرمايد:

هست وادى طلب آغاز كار       وادى عشق است از آن پس، بى كنار

پس سيم واديست آن معرفت     پس چهارم وادى استغنى صفت

هست پنجم، وادى توحيد پاك     پس ششم، وادى حيرت صعب ناك

هفتمين وادى فقرست و فنا       بعد از اين روى رَوش نبود تو را

در كشش افتى، رَوش گم گرددت          گر بود يك قطره قُلزُم گرددت

 

492- عارف و فيلسوف

ابوعلى سينا (م 428) فيلسوف و حكيم (كه طريقه مشاء پايه‏اش عقل است) با ابوسعيد ابوالخير (م 404) عارف نامى (كه طريقه عرفان و ذوق اشراقى است) ديدارى داشتند. در كتاب اسرار التوحيد چنين آمده است: ابوعلى سينا بر خانه شيخ ابوسعيد وارد شد. در خانه سه شبانه روز با يكديگر خلوت كردند و سخن گفتند، كسى هم از حرف‏هاى اين دو سر در نياورد، فقط وقت نماز جماعت از اطاق بيرون مى‏آمدند. بعد از سه شبانه روز شاگردان از ابوعلى سينا پرسيدند: كه شيخ ما را چگونه يافتى؟ گفت: هر چه من مى‏دانم او مى‏بيند!... از شيخ ابوسعيد سؤال كردند: ابوعلى سينا را چون يافتى؟

فرمود: هر چه ما مى‏بينيم او مى‏داند.

 

493- حديث نفس

شايد نوع مردم، گرفتار گفتن از درون نفس باشند كه اكثر مطالب نفس جهت الهى نداشته و به خواطر نفسى و شيطانى نزديك‏تر باشد. امام صادق عليه‏السلام فرمود: حضرت آدم عليه‏السلام به سوى خداوند عزوجل از حديث نفس شكايت كرد. پس جبرئيل نازل شد و گفت بگو: «لا حَول و لا قُوّة الّا بالله» حضرت آدم عليه‏السلام اين ذكر را گفت و حديث نفس او

برطرف شد... از امام صادق عليه‏السلام روايت است كه: هيچ مؤمنى بر او چهل صبح نمى‏گذرد مگر آن كه حديث نفس او را عارض شود... پس هر گاه حديث نفس عارض شد دو ركعت نماز بگزارد و پناه به خدا ببرد.(1) از مرحوم حضرت استاد آيت الله كشميرى سؤال شد كدام ذكر براى حديث نفس گفتن خوب است؟ فرمودند: گفتن تهليل «لا اله الا الله» فقير گويد: بايد ديد اسباب حديث نفس از كجاست؟ از فقر، از ترس، آمال و آرزو، عقب ماندگى، غصّه و فشار زندگى و... مراقبه نفس در حفظ و تمركز ذهن و گفتن ذكر مى‏تواند راه‏گشايى براى دفع حديث نفس باشد. از ذكرهايى كه حضرت استاد براى عافيت مى‏دادند، ذكر «لا حول و لا قوة الّا بالله» است كه حضرت صادق عليه‏السلام فرمودند: هر كس هر روز صد مرتبه اين ذكر را بگويد خداوند هفتاد نوع بلا را از او دور كند كه كمترين آنها همّ و غم باشد و به روايت ديگر هرگز  پريشان نشود.

 

494- از عالم ظاهر نپرس

مسائل عشق و عاشقى را نبايد هيچ گاه از عالمان شريعت پرسيد، چرا كه آنان تخصص در موضوع احكام دارند، بلكه از عارف عاشقى بايد پرسيد كه اين راه را رفته و چشيده است. حافظ در اين باره مى‏فرمايد:

حلاج بر سر دار، اين نكته خوش سُرايد                 از شافعى مپرسيد امثال اين مسائل

شافعى مؤسس يكى از چهار مذهب اهل سنّت است كه درباره علم نوى درباره اين مطلب مى‏فرمايد:

سخت‏تر شد بند من از پند تو               عشق را نشناخت دانشمند تو

آن طرف كه عشق مى‏افزود درد          بوحنيفه و شافعى درسى نكرد!

 

495- ذكر

در كتاب «مصباح الشريعه» آمده است هميشه خدا را ياد كن، به خاطر اين كه او تو را ياد مى‏كند با اين كه از تو بى نياز است. پس ياد نمودنش تو را بزرگ‏تر و مرغوب‏تر و سابق‏تر از ياد تو براى اوست. اگر در توجه به ذكر پروردگار، خود را ببينى موجب ريا و خودنمايى و سفاهت و درشت خويى با خلق و زياد شمردن طاعات و فراموشى كرم و فضل او مى‏شود. و اين اعتقاد نتيجه‏اى جز دورى از خدا به بار نمى‏آورد. (بدان) تا حق، بنده را متذكر نشده و توفيق بر قدرت يادش نداده باشد بنده هرگز نمى‏تواند به ياد او مشغول باشد.

 

496- دريا و شاه باز

چون سلطان محمد خدابنده، سلطانيه را تمام كرد فضلا و علما را بر سفره‏اى براى اطعام دعوت كرد. شيخ صفى الدين اردبيلى (جد سلاطين صفوى) و شيخ علاءالدوله سمنانى در دو طرف سلطان نشستند. شيخ صفى غذا نخورد و شيخ علاءالدوله خورد. سلطان پرسيد: اگر غذاى ما حرام است چرا شما نخورديد و علاءالدوله خورد؟ فرمود: شيخ علاءالدوله همانند بحرند و بحر به ملاقات هيچ چيز، از دريايى نمى‏افتد. شيخ علاءالدوله هم فرمود: شيخ صفى الدين به منزله  شاهبازند و شاهباز هر طعمه ميل نمى‏فرمايد.

 

497- بنده را با خواست چكار!

ابراهيم ادهم گفت: وقتى غلامى خريدم و از وى پرسيدم:1- به چه نامى؟ گفت: تا چه خوانى! 2- گفتم چه خورى؟ گفت: تا

چه خورانى! 3- گفتم چه پوشى؟ گفت: تا چه پوشانى! 4- گفتم چه كار مى‏كنى؟ گفت: تا چه كار فرمايى! 5- گفتم چه خواهى؟ گفت: بنده را با خواست چه كار؟ پس با خودم گفتم: اى مسكين! تو در همه‏ى عمر خداى تعالى را چنين بنده بوده‏اى؟ بندگى را از وى بياموزيد.

 

498- خدا و اولياء

خداوند به حضرت موسى عليه‏السلام فرمود: من با اولياى خود اين كار را مى‏كنم: 1- آنها را از نعمت‏هاى دنيا باز مى‏دارم. همان طور كه چوپان گوسفندانش را از هلاكت دور نگه مى‏دارد. 2- من سلوك اولياى خود را در كنترل دارم همان طورى كه چوپان دلسوز، گوسفندانش را از لغزش نگه مى‏دارد. 3- همانا اولياى من با تواضع و خشوع و خوفى كه در دلهايشان گذاشته شده برايم زينت بخش هستند تا اين كه آثار آنها در اجسادشان ظاهر مى‏گردد.

 

499- خطاب به عشق

گفتم دوش عشق را اى تو قرين و يار من         هيچ مباش يك نفس غايب از اين كنار من

نور دو ديده منى، دور مشو ز چشم من            شعله سينه منى، كم مكن از شرار من

يار من و حريف من، خوب من و لطيف من      چُست من و ظريف من، باغ من و بهار من

اى تن من خراب تو، ديده من سحاب تو           ذرّه آفتاب تو، اين دل بى قرار من

مولانا در ديوان شمس

 

500- پوست و مغز

سؤال شد كه پوست و قشر چيست؟ در جواب آمد كه همانند سخنان گوناگون و گفتار پر نقش و نگار است مانند حلقه و دايره‏اى كه بر روى آب نقش مى‏بندد و بقايى ندارد و زود نابود مى‏گردد. اين سخن چون پوست و معنى مغز دان اين سخن چون نقش و معنى همچو جان  سخن را همانند پوست و معنى را مغز پوست بدان. يا سخن مانند تن است و معنى مانند روح است.

پوست باشد مغز بد را عيب پوش         مغز نيكو را ز غيرت غيب پوش

پوست، مغز بد را مى‏پوشاند و خداوند مغز (جان) را نيكو دانسته و از غيرتش، از ديده مردم مى‏پوشاند. در نتيجه سخنان و عبارات، عيب‏هاى باطنى را مى‏پوشاند و مغز خوب احتياجى به الفاظ رنگارنگ ندارد. اگر از نقوشى كه بر سطح آب مى‏پيوندد دوام بخواهى، پشيمان مى‏گردى و دست‏هاى خود را خواهى گَزيد، هم چنين حرف‏هاى پر طُمطراق بدون معنى و عمق جز پوچى چيزى به همراه ندارد.

مثنوى دفتر اول بيت 1100-1096

 

501- ثابت قدم در ولايت

امام حسين عليه‏السلام فرمود: هر كس بر ولايت ما در ايام غيبت قائم ما ثابت قدم باشد، خداوند اجر 1000 شهيد مانند شهداى بدر و احد را به او عطا مى‏كند.

 

502- الطاف عام رضوى عليه‏السلام

مرحوم شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى (م 1361) فرمودند: وقتى مصمم شدم كه به نجف اشرف اقامت افكنم. در آن هنگام در يكى از اطاق‏هاى صحن عتيق حرم امام رضا عليه‏السلام به رياضتى سرگرم بودم، در حال ذكر و مراقبه ديدم درهاى صحن مطهر عتيق بسته شد و ندا برآمد كه حضرت رضا عليه‏السلام اراده فرموده‏اند كه از زوّار خويش سان (رژه) ببينند. پس جنب ايوان عباسى (همين نقطه كه قبر شيخ حسنعلى است) كرسى نهادند و امام عليه‏السلام بر آن استقرار يافتند و به فرمان امام عليه‏السلام  درب شرقى و غربى صحن عتيق گشوده شد، تا زوّار از درب شرقى وارد و از درب غربى خارج گردند. ديدم جمعيت فراوان در صحن هستند كه برخى به صورت حيوانات مختلف بودند و پيشاپيش حضرت مى‏گذشتند و امام عليه‏السلام دست ولايت و نوازش بر سر همه آن زوّار حتى آنها كه به صورت‏هاى حيوانى بودند مى‏كشيدند و اظهار

مرحمت مى‏فرمودند. پس از آن كشف معنوى و مشاهده رأفت عام از امام عليه‏السلام ، بر آن شدم كه در مشهد سكونت گزينم و چشم اميد به الطاف آن حضرت بدوزم. بنا بر وصيت حاج شيخ حسنعلى در همان جا كه (در مكاشفه) كرسى

قرار گرفته و امام عليه‏السلام را ديده بود، قبر خود را تعيين كردند.

 

503- انگشت نما شدن

امام رضا عليه‏السلام فرمود: خداوند، انگشت نما شدن در عبادت و انگشت نما شدن در ميان مردم را ناخوش مى‏دارد.(انَّ الله يكرَهُ شُهرة العبادُ و شهرة النّاس).

 

504- فرار به سوى حق

فرار عامه از جهل به علم، از كسالت به عمل و از قبض به بسط است. پس منتهاى سير عامه، علم و عمل و بسط مى‏باشد. پس بعد از علم به عمل چون نشاطى هم به آنها دست مى‏دهد حالت انتظارى ندارند. و فرار خاصه، از خبر به شهود، از رسوم به اصول و از حفظ به تجريد است. يعنى از اخبار مفهوم را منظور دارند و از آداب و رسوم مى‏خواهند اثر عملى آن را مشاهده كنند. از تمتعات نفس، منظورشان استخلاص از علل آفات نفس است. فرار خاص الخاص، از غير حق به حق است و اين از حالات مختصه عشّاق است كه بار تمتّعات و تعلقات را بر زمين گذارده، از غير حق چشم مى‏پوشند. عاشق با قدرت عشق از اراده و خواست خود فرار مى‏كند و به صفات و ذات محو و فانى مى‏گردد.

 

505- بندگى

بندگى كن تا كه سلطانت كنند              در بساط قرب مهمانت كنند

خوى حيوانى سزاوار تو نيست           ترك خو كن تا كه انسانت كنند

به نقل از جوهرى صاحب خزائن الاسرار

 

506- ذكر (ياد) خدا

امام سجاد عليه‏السلام در مناجات ذاكرين به خداوند عرض مى‏كند: خدايا! 1- ذكر من تو را به اندازه‏ى خودم است نه به اندازه خودت. 2- از بزرگ‏ترين نعمت‏ها بر ما، جارى شدن ذكر تو بر زبان‏هاى ماست. 3- خدايا ياد خودت را بر ما در خلوت و آشكار، شب و روز، پيدا و نهان و در خوشحالى و بد حالى الهام كن. 4- خدايا ما را به ذكر خفى (پنهان) همدم ساز. 5- از تو از هر خوشى بدون ذكرت استغفار مى‏كنم. 6- دل‏ها جز ياد تو آرامش نگيرند. 7- در قرآن فرمودى: «مرا

ياد كنيد تا شما را ياد كنم» اينك ما تو را ياد كنندگانيم همان طور كه دستور دادى، پس وفا كن بر ما آن چه وعده دادى. اى ذاكر ذاكرين! (اى ياد كننده ياد كنندگان).

 

507- همه جا رد پاى اوست

گويند: مجنون از اطراف منزل ليلى در سرزمين نجد عربستان مى‏گذشت، سنگ‏ها را مى‏بوسيد و پيشانى بر ويرانه‏ها مى‏گذاشت. او را به اين كارها نكوهش كردند. او قسم ياد مى‏كرد كه در اين كار جز روى ليلى را نمى‏بوسد و جز جمال او را نمى‏نگرد. سپس او را باز در بيرون از منطقه نجد ديدند كه اين كارها را كند. گفتند: مجنون، اين جا كه محله ليلى نيست؟ مجنون گفت: مگو كه سر منزل ليلى در مشرق نجد است كه همه جاى نجد، خانه ليلى است.

همه‏ى زمين خانه اوست و در هر جا ردّ پايى از او هست.

من نديدم در ميان كوى او                  در در و ديوار الّا روى او

بوسه گر بر در دهم، ليلى بود             خاك گر بر سر نهم، ليلى بود

 

508- شكر

كم‏ترين شكر اين است كه عبد همه نعمت‏ها را از خداوند بداند و هيچ سبب و علاقه قلبى براى داشتن نعمت غير خدا نداند و نتراشد و راضى به آن چه خدا عطا كرده باشد. تمام و كمال شكر، اعتراف كردن به زبان باطن از روى عجز و انكسار است كه از آوردن كم‏ترين پايه شكر عاجز است. توفيق شكر نعمت، خود نعمت جديدى است كه شكر بر آن واجب مى‏شود و اين توفيق خود از نعمت اول بزرگ‏تر ومهم‏تر مى‏باشد.

 

509- عروس هزار داماد

نصيحتى كنمت ياد گير و در عمل آر    كه اين حديث ز پير طريقتم ياد است

مجو درستى عهد از جهان سست نهاد    كه اين عجوزه عروس هزار داماد است

گويند حافظ به شعر اوحدى مراغه‏اى (م 738) نظر داشته و در اين شعر به استقبال شعر او سروده و از او به عنوان پير طريقت ياد كرده است. اما شعر اوحدى چنين است:

نصيحتى كنمت ياد گير و بعد از من               بگوى راست كه اينم ز اوحدى ياد است

مده به شاهد دنيا عنان دل زنهار          كه                 اين عجوزه عروس هزار داماد است

 

510- آرامش جامع است

امام صادق عليه‏السلام فرمود: پنج چيز است كه هر كس يكى از آنها را نداشته باشد، همواره زندگيش ناگوار، فكرش آشفته و خاطرش پريشان باشد. 1- تندرستى 2- امنيت 3- وسعت در رزق 4- مونس سازگار (انيس موافق) 5- و آرامش كه جامع همه اين چيزهاست. راوى گويد به امام عليه‏السلام عرض كردم: انيس موافق چيست؟ فرمود: همسر صالحه (شايسته)، فرزند صالح، همنشين صالح.

 

511- دوستى دنيا

روايت شده كه حضرت موسى عليه‏السلام به مردى برخورد كه گريه مى‏كرد، پس، از او عبور كرد. موقع برگشتن، ديد آن مرد باز هم گريه مى‏كند! عرض كرد: خداوندا! بنده‏اى از خوف تو مى‏گريد! (چرا به او توجهى نمى‏كنى) خطاب آمد: اى موسى! اگر دماغش (آب بينى) با اشك‏هاى چشمانش مخلوط بشود و بيرون بيايد من او را نمى‏بخشم، زيرا كه او دنيا را دوست مى‏دارد.

 

512- مقام و صفات اولياء الله

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: در بهشت عَدن، درختى است كه از آن اسب‏هاى ابلق (سياه و سفيد) با زين‏هايى از ياقوت و زبرجد با بال‏هاى مختلف بيرون مى‏آيند و سرگين و ادرارى ندارند. پس اولياء الله بر آنها سوار مى‏شوند و به هر جاى كه بخواهند (به وسيله آن اسب‏ها) پرواز مى‏كنند. اهل بهشت (وقتى اين جايگاه را مشاهده مى‏كنند) مى‏گويند: اى برادران ما! اين راه انصاف نيست كه با ما در پيش گرفتيد! سپس عرض مى‏كنند: اى پروردگار ما اين بندگانت چگونه به اين كرامت

جميله (زيبا) دست يافتند كه ما از آن محروم مانده‏ايم؟! پس از درون عرش، فرشته‏اى مى‏گويد: آنان 1- پس وقتى شب

زنده‏دارى مى‏كردند شما خوابيده بوديد. (يقومون الليل) 2- آنان روزه (مستحبى) مى‏گرفتند، شما مشغول خوردن بوديد. 3- آنان مال خود را به خاطر خداى تعالى صدقه مى‏دادند، شما بخل مى‏ورزيديد. 4- آنان بسيار به ياد خدا بودند و سستى نمى‏كردند. 5- از ترس خداوند اشك مى‏ريختند و همواره در حالت خشيت به سر مى‏بردند. (لايفترون)

 

513- شكر دارد

دلا نزد كسى بنشين، كه او از دل خبر دارد       به زير آن درختى رو، كه او گل‏هاى تر دارد

درين بازار عطاران، مرو هر سو چو بى‏كاران به دكان كسى بنشين، كه در دكان شكر دارد

نه هر كلكى شكر دارد، نه هر زيرى زبر دارد   نه هر چشمى نظر دارد، نه هر بحرى گهر دارد

به هر ديگى كه مى‏جوشد، مياور كاسه و منشين كه هر ديگى كه مى‏جوشد، درون، چيزى دگر دارد

مولانا در ديوان شمس

 

514- خواست خدا بر خواست بنده

از امام سجاد عليه‏السلام نقل شده كه خداوند فرمود: به عزت و جلال و عظمت و جمال و بهاء و علوّ مقام و ارتفاع و جايگاهم، كه هر بنده‏اى كه هواى (خواست) مرا بر خواست خود مقدم بدارد من هم: 1- همّش را در آخرت اندازم. 2- بى نيازى را در قلبش اندازم. 3- همه امورش را كفايت مى‏كنم (جلو همه سختى‏هاى او را مى‏گيرم) 4- آسمان و زمين را ضامن روزى او مى‏كنم. 5- دنيا را در نظرش بى‏اعتبار مى‏سازم تا از آن متنفر شود. در روايت ديگر در كتاب كافى از امام باقر عليه‏السلام در اين موضوع سه خصلت بر شمرده است: كفايت امورش را كنم، آسمان و زمين را ضامن روزى او كنم و تجارت او را از همه تجارت كنندگان سودمندتر مى‏كنم (در پشت سر او در هر تجارت هستم).

 

515- پيامدهاى دوستى

امام رضا عليه‏السلام فرمود: زندان بان به يوسف گفت: من تو را دوست دارم. يوسف فرمود: هر بلايى كه به من رسيده از دوستى است. عمه‏ام مرا دوست مى‏داشت پس مرا دزديدند. پدرم مرا دوست مى‏داشت پس برادرانم به من حسادت كردند. زن عزيز مصر مرا دوست مى‏داشت پس به زندانم افكند.

 

516- تربيت نفس قابل

اولين استاد عرفان و سلوك شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى، حاجى محمد صادق تخته فولادى (م 1292) بود. در اوايل جوانى به كار رنگرزى مشغول بود و چند شاگرد نيز داشت در بعضى عصرها با شاگردان براى تفريح از شهر اصفهان خارج مى‏شدند. روزى هنگام بازگشت به شهر، از قبرستان تخته فولاد، چشمش به پيرمردى مى‏افتد كه در تفكر بود. حاجى به شاگردان مى‏گويد: تا غروب وقت زيادى است برويم با اين پير شوخى كنيم. به پيرمرد نزديك مى‏شود و سلام مى‏كند. پير سر برداشته و جواب سلام را مى‏دهد و سر به زانو گذارد. حاجى مى‏گويد: اسم شما چيست، از كجا آمده‏ايد و چه كاره هستيد؟  پير جوابى نمى‏دهد. حاجى با ته عصايى كه در دست داشت به شانه پيرمرد مى‏زند و مى‏گويد: انسانى يا ديوار، چرا جوابى نمى‏دهى؟  به شاگردان مى‏گويد: برگرديم به شهر، ايستادن در اين جا نتيجه‏اى ندارد. چند قدمى كه برمى‏دارد، پير سر برمى‏دارد و مى‏فرمايد: عجب جوانى هستى، حيف از جوانى تو! و ديگر حرف نمى‏زند. حاجى منقلب مى‏شود و كليد دكان را به شاگردان مى‏دهد كه بروند و خودش در خدمت پير مى‏ماند. تا سه شبانه روز پير سخنى نمى‏گويد جز اين

كه هر چند ساعت يك بار مى‏فرمايد: اين جا چه كار دارى؟ برخيز به دنبال كار خود برو. بعد از سه شبانه روز مى‏فرمايد: شغل شما چيست؟ حاجى مى‏گويد: رنگرزى. مى‏فرمايد: پس روزها به كسب خود مشغول باش و شب‏هابه اين جا بيا. حاجى هم به گفته اين پير فرزانه به نام بابا رستم بختيارى عمل مى‏كند. پس از يك سال بابا رستم مى‏فرمايد: ديگر رفتن شما به دكان رنگرزى ضرورى نيست، همين جا بمانيد و حاجى در تكيه مادر شازده قبرستان تخته فولاد در خدمت استاد مى‏ماند.

پس از يك سال استاد براى امتحان نفس حاجى، در روز عيد قربان مى‏فرمايد: امروز به شهر برويد و به منزل فلان شخص (كه حاجى ميانه خوبى با او نداشت) مراجعه كنيد و جگر گوسفندى را كه قربانى كرده‏اند بگيريد، بعد در ميان عام مردم، هيزم جمع كنيد و با جگر گوسفند اين جا بياوريد. حاجى چون با آن شخص خوب نبود، جگر گوسفندى از بازار مى‏خرد و هيزم را از جاى خلوت جمع آورى مى‏كند و با خود به نزد استاد مى‏آورد. چون خدمت استاد مى‏رسد، بابا رستم با تشدد مى‏فرمايد: هنوز اسير هوى و هوس خود هستى و جگر را خريدى و هيزم را از محل خلوت جمع نمودى!  سال ديگر نيز، حاجى وقتى براى كارى به شهر مى‏رود، در راه مقدارى كشمش مى‏خرد و مى‏خورد. پس از مراجعت مرحوم بابا با آن ديد باطنى با تغيّر مى‏فرمايد: هنوز هم گرفتار هواى نفس هستى!! حاجى ناراحت مى‏شود و تصميم مى‏گيرد چند ساعتى از استاد دور شود تا ناراحتى استاد فرو نشيند. به محض راه افتادن مى‏بيند كه از اطراف بر او سنگ باريدن گرفت كه ناگاه بابا رستم با صداى بلند مى‏فرمايد: دو سال زحمت تو را كشيدم، كجا مى‏روى؟ حاجى گويد: برگشتم و ديدم به ظاهر خشم بود ولى در باطن رحمت و محبت بود. خلاصه چند سال حاجى نزد بابا رستم به سلوك و رياضت مى‏پردازد و بعد از بابا رستم، در مقام او مى‏نشيند.

 

517- پياده يا سواره

ابراهيم ادهم به حج مى‏رفت كه ناگاه عربى شتر سوار به وى رسيد و گفت: اى شيخ كجا مى‏روى؟ فرمود: به زيارت خانه خدا! با تعجب عرض كرد: پياده اين راه دور و دراز را چه طور خواهى رفت؟ فرمود: مرا مركب‏ها هست. عرب پرسيد: كو كجاست؟ فرمود: وقت نزول بلا بر مركب صبر سوار مى‏شوم، و وقت نعمت بر مركب شكر، و در وقت نزول قضا بر مركب رضا سوار مى‏شوم؛ و هر وقت نفس من مرا بر چيزى ترغيب نمايد من يقين مى‏كنم كه از بقيه عمرم خيلى كم مانده، پس از وى اعراض مى‏كنم. عرب گفت: در اين صورت تو سواره و من پياده سير مى‏كنم.

 

518- سجّاد به سجده

امام باقر عليه‏السلام فرمود: كه پدرم امام زين العابدين عليه‏السلام : 1- هيچ نعمتى از خدا را ياد نكرده مگر آن كه به شكر آن سجده كرد. 2- هيچ آيه‏اى از قرآن نخواند كه در آن سجده باشد مگر آن كه سجده كرد. 3- هيچ بدى را كه از آن مى‏ترسيد خدا از او دفع نكرد مگر آن كه سجده كرد. 4- از هر نماز واجب كه فارغ مى‏شد بعد از آن سجده مى‏كرد. 5- هر

وقت كه توفيق مى‏يافت ميان دو كس را اصلاح كند براى شكر آن سجده مى‏كرد. در جميع مواضع هفت گانه سجود ايشان،اثر سجده وجود داشت به اين سبب آن حضرت را سجاد مى‏ناميدند.

 

519- درخواست و نيايش

دست گير از دست ما، ما را بخر         پرده را بردار و پرده ما مَدَر

باز خر، ما را از اين نفس پليد           كاردش تا استخوان ما رسيد

اين چنين قفل گران را اى ودود           كه تواند جز كه فضل تو گشود؟  

ما ز خود سوى تو گردانيم سَر             چون تويى از ما به ما نزديك تر

اين دعا هم بخشش و تعليم توست         گر نه در گلخن گلستان از چه رُست؟

مثنوى معنوى

 

520- قتيل عشق

در كتابها نوعا از مجنون سخن گفته شده و از عاشقى او مطالبى نوشته‏اند، ولى از معشوق يعنى ليلى كمتر صحبت و سخنى به ميان آمده است. اما بشنويد از معشوق كه چه گفته: هر حالى كه مجنون داشت من نيز داشتم، اما برترى من بر او آشكار مى‏باشد و آن اين است كه او پديدار كرد و من در راز دارى فرو مُردم. مجنون عامرى قصه عشق خويش را آشكار نمود اما من نهفتم و در اشتياق خويش نابود گشتم. اگر به قيامت ندا دهند كه قتيل عشق كيست؟ اين تنها منم كه پيش خواهم آمد. شاعرى به نام سامانى گفته است:

مقام عشق بنازم! كه نيش بر رگ ليلا    زنند و از رگ مجنون خسته خون بدر آيد

 

521- دولت عشق

مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم                      دولت عشق آمد و من، دولت پاينده شدم  

گفت كه ديوانه نه‏اى، لايق اين خانه نه‏اى                    رفتم و ديوانه شدم، سلسله بندنده شدم

گفت كه سر مست نه‏اى، رو كه از اين دست نه‏اى        رفتم و سر مست شدم، وز طرب آكنده شدم

گفت كه با بال و پرى، من پر و بالت ندهم                  در هوس بال و پرش، بى پر و پر كنده شدم

مولانا در ديوان شمس

 

522- محبت و محنت

شبلى مى‏گويد: وقتى به دهى از دهات شام رسيدم، مردى را ديدم نشسته و سر در پيش افكنده، بى خود سخن مى‏گفت و مردم بسيار گرد وى درآمده بودند. پرسيدم كه حال اين مرد چيست؟ گفتند: اين مرد ديوانه است. پيش وى رفتم و سلام كردم. جواب سلام مرا داد و گفت: اى شبلى! اگر خواهى سلامت يابى، گرد كوى محبت مگرد، تا رقم ديوانگى بر تو نكشند و اين قدم اول است. هر چند كه ما در محبت مى‏افزاييم وى در محنت مى‏افزايد.

 

523- گربه نماز كرد

حافظ مى‏فرمايد:

اى كبك خوش خرام كه خوش مى‏روى بايست    غرّه مشو كه گربه عابد نماز كرد

درباره گربه عابد دو احتمال داده مى‏شود: 1- اشاره به موش و گربه عبيد زاكانى يا به داستان گربه عابد در داستان كبك جير و خرگوش در كليله و دمنه باشد كه براى قضاوت در دعواى خود نزد او رفتند و او متعبّد و نمازگزار بود. آنان را بفريفت و به خود نزديك گردانيد و به يك حمله هر دو را بگرفت و نابود كرد كه عابد صفت خود گربه است. 2- و يا اشاره است به شيخ زين الدين على كلاه شيرازى كه براى فريب مردم، گربه‏اى تربيت كرده بود و آن گربه پشت سرش به نماز مى‏ايستاد.

 

524- رضايت از بنده به مولا

قوم بنى اسرائيل به حضرت موسى گفتند: از خداوند عملى را بپرس كه اگر ما انجام دهيم، خداوند از ما راضى شود؟ خطاب آمد: اى موسى! به آنان بگو، كه خداوند مى‏فرمايد: شما از من راضى شويد تا من از شما راضى شوم.

 

525- عجب

عجب لطف بهارى تو، عجب مير شكارى تو     در آن غمزه چه دارى تو، بزير لب چه مى‏خوانى

عجب حلواى قندى تو، اميرى بى گزندى تو      عجب ماهى بلندى تو، كه گردون را بگردانى

مولانا در ديوان شمس

 

526- عيب پاكان

 خداوند ستّار (پوشاننده عيب) است. پرده بنده‏اى نمى‏درد مگر بنده كار زشتش از حد بگذراند، پس خداوند به مقتضاى كارش، بنده را به عيب‏جويى افراد پاك مشغول مى‏دارد تا عرض و آبرويش برود.

چون خدا خواهد كه پرده كس درد        ميلش اندر طعنه پاكان بَرد

ولى اگر خدا بخواهد عيب بنده‏اى بپوشاند، او را توفيق عدم عيب جويى مى‏دهد تا با زبان بر كسى طعنه نزند.

چون خدا خواهد كه پوشد عيب كس      كم زند در عيب معيوبان، نفس

اثر وضعى نيت و عمل بنده است كه چون عيب جويى بى حد كند ستّاريت حق از او رود و رسوا گردد، چون عيب جويى نكند ستّاريت بر او حاكم است و معزّز و محترم نزد خدا و خلق مى‏باشد.

 

527- خانه دل

بانگ زدم نيمه شبان، كيست در اين خانه دل؟   گفت: منم كز رخ من، شد مه و خورشيد خجل

گفت: كه اين خانه دل، پر همه نقشست چرا؟     گفتم: اين عكس تو است، اى رخ تو رشك چُگل

گفت: كه اين نقش دگر، چيست پر از خون جگر؟         گفتم: اين نقش من خسته دل و پاى بگل

مولانا در ديوان شمس

 

528- تا چهل سالگى

امام صادق عليه‏السلام فرمود: خداوند بندگانش را تا چهل سالگى آزاد گذاشته است. وقتى به چهل سال رسيدند، خداوند به ملائكه‏اش وحى مى‏كند، من اين قدر عمر به بنده‏ام دادم تا به مرحله تكامل و رشد برسد. از اين تاريخ به بعد درباره‏اش شدت عمل به خرج بدهيد و همه اعمال از كوچك به بزرگ را بنويسيد.

529- با انگشت سينى را نصف كرد

آيت الله بهجت فرمودند: آقايى در قزوين صاحب كرامت بود. روزى عده‏اى گفتند: خداوند در قرآن سوره سباء آيه 10 مى‏فرمايد: «ما براى داوود آهن را نرم كرديم» منظور اختراع خاصى بوده يا كوره ذوب آهن داشته است و استبعاد كرده بودند؟ آن آقا ناراحت شد و فرمود: اين كه چيزى نبود، سپس سينى كليد (مسى يا آهنى) را با دو انگشت خود همانند قيچى كردن از وسط نصف كرد (و همگان را به تعجب انداخت).

 

530- با اهل ذكر ور نرويد

روزى عارف كامل بابا رستم بختيارى به تلميذش حاجى محمد صادق تخته فولادى مى‏فرمايد: برويد شهر مقدارى ماست بخريد و بياوريد. حاجى طبق دستور عمل مى‏كند. در مراجعت با يكى از نظاميان حكومتى برخورد مى‏كند. نظامى از حاجى مى‏خواهد تا از لباس و اسبش نگهدارى كند تا در رودخانه شنا كند. حاجى مى‏فرمايند وقت ندارم بايد بروم. آن مرد نظامى با دسته تازيانه به سر حاجى مى‏زند به طورى كه سر حاجى مى‏شكند و ماست‏ها مى‏ريزد. حاجى با سكوت در كنار رودخانه، خود را تميز مى‏كند. مجددا ماست مى‏خرند و مراجعت مى‏كنند. بابا رستم از تأخير سؤال مى‏كند حاجى قضيه خود را با آن مرد حكومتى بيان مى‏دارد. بابا رستم سؤال مى‏كند شما چه عكس العملى نشان دادى؟ عرض مى‏كند: هيچ نگفتم و جزاى عمل او را به خدا واگذار نمودم. مى‏فرمايد: كار خوبى نكردى براى اين كه او سر شما را شكسته به خدا

واگذارش نمودى. فورا برگرد و با او تغيّر و سر و صدا نما. حاجى فورا برمى‏گردد ولى هنگامى مى‏رسند كه كار از كار گذشته و اسب او را به زمين زده و هلاكش كرده بود. مرحوم استاد ذى حق، آيت الحق سيد عبدالكريم كشميرى بارها

مى‏فرمود: با اهل ذكر ور نرويد و ايشان را اذيت نكنيد اگر چه از مذهب ديگر باشد كه اثر وضعى دارد و به خاطر اين كار به آزار دهنده آسيب مى‏رسد.

 

531- برق و آتش

خواجه عبدالله انصارى مى‏گويد: «برق اولين جلوه الهى است كه براى سالك پيش مى‏آيد و موجب مى‏گردد كه او در وادى محبت قرار گيرد. برق براى سالك به منزله اذن دخول به مقام محبت و وجد به منزله زاد براى اوست. سالك ابتداء به برق بعد به وجد مى‏رسد.» حضرت موسى عليه‏السلام در برگشت از شهر مدين در طريق مصر در يك شب ظلمانى راه را گم مى‏كند و با سرماى سخت روبرو مى‏شود و گوسفندانش متفرق مى‏شوند و مدت حمل عيال او نيز به پايان مى‏رسد. در اين لحظه از هر چيز بيشتر به آتش احتياج پيدا مى‏كند. از دور آتشى مى‏بيند و رو به آتش مى‏رود.  نزديك كه مى‏شود آتش را در درخت سبز مى‏بيند، تعجب مى‏كند و از درخت رو بر مى‏گرداند. پس آتش را در مقابل مى‏بيند وحشت او را مى‏گيرد!! صدا از درخت بلند مى‏شود: «اى موسى من پروردگار تو هستم، نعلين از پاى بيرون كن (علاقه غير من را رها كن) تو در جايگاهى بس عالى قدم گذارده‏اى»( يا موسى انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى (طه:12)) از ديدن نور حق و شنيدن صداى حق تعالى سرور زايدالوصف به موسى دست مى‏دهد. شايد اين اولين جلوه (و برق و جذبه‏اى) بود كه حضرت موسى عليه‏السلام بدان روبرو گرديد. شيخ محمود  شبسترى مى‏گويد: روا باشد انا الحق از درختى        چرا نَبود روا از نيك بختى؟  در سلوك گاهى از اين جلوات براى سالكين نيز پيش مى‏آيد الّا اين كه نوع آن نسبت به افراد فرق مى‏كند. از همين جلوات (تجليات و برق) است كه سالك از غير، بيگانه و با حق تعالى انس حاصل مى‏كند.

 

532- سيماى عالم

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: نگريستن به سيماى دانشمند عبادت است سپس فرمود: و او دانشمندى است كه چون به او بنگرى تو را به ياد آخرت اندازد و اگر خلاف اين باشد، نگريستن به او فتنه است.

 

533- دعاى جامع

شيخ كفعمى در كتاب بلد الامين روايت كرد كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: هر كس هر روز 10 مرتبه اين دعا را بخواند، خداوند 4000 گناه كبيره او را بيامرزد و از سكرات مرگ و فشار قبر و 100000 هول قيامت نجات

دهد و از شرّ شيطان و لشكرهاى او محفوظ گردد و قرضش اداء شود و همّ و غمش زايل گردد و دعا اين است:

«اَعدَدتُ لكلّ هَول لا اله الا اللهُ، وَ لكلّ هَمّ وَ غَمّ ماشاءَ اللهُ، وَ لكلّ نعمَة اَلحَمدُ لله، وَ لَكلّ رَخاء الشُّكرُ لله وَ لكلّ اُعجُوبَة سُبحانَ الله وَ لكلّ ذَنب اَستَغفرُ الله وَ لَكلّ مُصيبَة انّا لله وَ انّا الَيه راجعُون وَ لكلّ ضَيق حَسبى اللهُ وَ لكلّ قَضاء وَ قَدَر تَوَكلتُ عَلَى الله وَ لكلّ عَدُوّ اعتَصَمتُ بالله وَ لكلّ طاعة وَ مَعصية لا حَولَ وَ لا قُوّة الا بالله العَلى العَظيم.» فقير گويد: اين دعا 11 فقره دارد، اگر كسى با توجه به معانى هر روز اين فقرات را بخواند و در وقت تحقق موضوعات اين دعا آثارش بسيار است. عدد ذكر آن حداقل 10 مرتبه و حداكثر 100 مرتبه مى‏باشد مثلاً طبق فقره 3 براى نعمت، ذكر الحمدلله و طبق فقره 6 براى گناه، ذكر استغفرالله بگويد.

 

534- شاخ نبات

نوشته‏اند: حافظ (م792) شيفته و عاشق دخترى به نام شاخ نبات بود و با فقر و تهيدستى نذر كرد كه چهل شب به بقعه‏اى رود و شب زنده‏دارى كند. شب چهلم پس از رياضت خوابش برد و در خواب حضرت على عليه‏السلام را ديد كه او را به مقامات عاليه رسانيد و فرمود: حافظ قرآن خواهى شد و زبانت به گفتن اشعار گويا مى‏شود. چون بيدار شد، خود را شاعر و عارف يافت و بالبداهه اين غزل را سرود:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند    واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

او كه در عشق مجازى صبر كرد پس به نفس و توجه حضرت مولا همه شعرهايش ممتاز شد و بر سر زبان‏ها افتاد و او مى‏فرمايد:

اين همه شهد و شكر كز سخنم مى‏ريزد اجر صبرى است كز آن شاخ نباتم دادند

البته حافظ از حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام نوعا به پير مغان تعبير مى‏كند چنان كه درباره اين لطف مى‏فرمايد:

همت پير مغان و نَفَس رندان بود         كه ز بند غم ايام نجاتم دادند

و درباره شهر نجف اشرف مى‏فرمايد:

حافظ اگر قدم زنى در ره خاندان، به صدق       بدرقه رهت شود، همت شحنه نجف

 

535- عدل يا فضل

وقتى عابدى در دعاى خود مى‏گفت: «خدايا با عدلت با ما رفتار كن نه با فضلت» با اين كه بايد مى‏گفت: خدايا با فضل خود با ما رفتار كن!! عابد مى‏گفت: من كه در عمرم گناهى انجام ندادم و مقتضاى عدل آن است كه مرا به بهشت جاى دهى و ديگر نياز به فضل نيست! اتفاقا شبى دزدان به خزانه سلطان دستبرد زدند و جواهرات قيمتى بسيارى را گرفتند و با خود به خارج شهر بردند و چون خواستند استراحتى كنند در صومعه عابد آمدند و به سبب خستگى تا صبح خراميدند. اول

صبح مأموران خزانه متوجه شدند خزينه شاه به سرقت رفته، لذا به سرعت همه راه‏ها را بستند و به جستجو پرداختند تا به صومعه عابد رسيدند و دزدان را آن جا يافتند. مأموران، دزدان و عابد را به نزد سلطان آوردند. شاه دستور داد هر

يك از دزدان را كيفرى كنند، تا نوبت به عابد رسيد و عابد هر چه مى‏گفت من بى‏گناهم و زارى مى‏كرد فايده‏اى نداشت. پس شاه دستور داد در عقب او چوب ضخيمى فرو كنند و بيچاره به جراحت و درد بسيار دچار شد. ناگهان مردى از راه رسيد و گفت: عابد آدم خوبى است اصلاً او گناه نمى‏كند؛ پس از عابد عذرخواهى كردند و او را باز گرداندند. عابد نزد پيامبر آن زمان رفت و از خدا شكايت كرد كه در مقابل عبادت، اين كيفر نصيبم شد. خداوند وحى كرد: ما به خواست خودش او را به اين بلا دچار كرديم. او هميشه از ما طلب عدل مى‏كرد، مگر او در كودكى مگس‏ها را نمى‏گرفت و سوزن به عقب مگس‏ها فرو نمى‏كرد و بعد رهايشان نمى‏نمود؟ مقتضاى عدالت در مقابل آن عمل اين بود. تكيه بر عبادات و گناه نكردن به نوعى، غرور مى‏آورد. شايد خداوند به اين كيفر مى‏خواست به عابد بفهماند كه بايد تقاضاى فضل كند و منّيت او را بشكند چه آن كه عرفاء عملى را براى خود نمى‏بينند و همه را از او مى‏دانند و دائما طلب فضل و رحمت مى‏كنند.

 

536- اشك

هر كجا آب روان، سبزه بُود               هر كجا اشكى دوان، رحمت شود

اشك خواهى، رحم كن بر اشكبار         رحم خواهى، بر ضعيفان رحم آر

مولوى در مثنوى

 

537- غم و شادى

بدان كه غم و شادى دو صفت متضاد است كه از ظهور اسماء و فرمان الهى اوست كه بر بنده آيد كه از يك طرف سوزش و از طرف ديگر شادى را در پى دارد. يكى به اسم قابض و ديگرى به اسم باسط نمودار مى‏شود. مولانا در اين باره مى‏گويد:

آتش طبعت اگر غمگين كند      سوزش از امر مليك دين كند

آتش طبعت اگر شادى دهد       اندرو شادى، مليك دين نهد

چون خدا بخواهد شادى را به غم و غم را به شادى تبديل مى‏كند، پس حقيقت اين كار از اوست و اسباب و علل را هم او خلق مى‏كند. حال اگر شادى آمد شكر خداى بايد كرد و اگر غم آمد استغفار بايد كرد.

چونكه غم بينى، تو استغفار كن      غم به امر خالق آمد، كار كن

 مثنوى دفتر اول بيت 837-834

 

538- فقير و مريض و غريب

خداوند به حضرت موسى عليه‏السلام وحى كرد: اى موسى! 1- فقير كسى است كه مانند من كفيلى نداشته باشد. 2- مريض كسى است كه طبيبى مانند من نداشته باشد. 3- غريب كسى است كه مونسى (حبيبى) همانند من نداشته باشد.

 

539- آب حيات است عشق

عمر كه بى عشق رفت، هيچ حسابش مگير      آب حيات است عشق، در دل و جانش پذير

هر كه بجز عاشقان، ماهى بى آب دان             مرده و پژمرده است، گر چه بود او وزير

عشق چو بگشاد رخت، سبزه شود هر درخت    برگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پير

مولانا در ديوان شمس

 

540- كفيل تو على عليه‏السلام است

آيت الله بهجت فرمودند: اهالى روستاهاى اطراف نجف، بلكه همه عربها (عراق) تنها سند و مدركى كه به همديگر مى‏دادند اين بود كه مى‏گفتند: كفيلُك أبو الحسن على عليه‏السلام يعنى ابوالحسن على عليه‏السلام وكيل و كفيل تو باشد. براى آنها اين جمله دفتر ثبت و سند و محضر بود. نقل مى‏كنند: شخصى از يك نفر طلبكار بود. پس به نزد بدهكار آمد و طلبش را مطالبه كرد. بدهكار انكار كرد. طلب كار به بدهكار گفت: بيا برويم نجف سوگند به على عليه‏السلام ياد كنيم. پس آمدند به ايوان طلا و روبروى ضريح حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام ، سوگندش داد و او هم قسم خورد كه بدهكار نيست، در همان لحظه صورتش سياه شد.

 

541- زبان حال بلا؟

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: هر روز بلا مى‏گويد: به كدام سو روم؟ خداوند متعال مى‏فرمايد: به سوى دوستان و صاحبان طاعتم، زيرا: 1- با تو كارهايشان را مى‏آزمايم. 2- با تو صبرشان را آشكار مى‏كنم. 3- با تو گناهانشان را پاك مى‏كنم. 4- با تو بر رفعت و منزلت آنها مى‏افزايم.

 

542- ده سير ذغال

عارف واصل حاجى محمد صادق تخته فولادى (استاد شيخ حسنعلى نخودكى) بعد از وفات استادش بابا رستم بختيارى، به

نيابت از او، به طرف مكه براى اعمال حج رهسپار شدند. قافله نزديك شيراز در كاروانسرايى فرود آمدند. همسفر حاجى مى‏گويد: هوا سرد و برفى بود و ايشان در بيرون كاروانسرا پوست خود را پهن كردند و جوى آبى وجود داشت. كاروانيان هر چه اصرار مى‏كنند كه ايشان درون كاروان سرا بيايد قبول نمى‏كند. غروب صاحب كاروانسرا مى‏گويد: ما شب درب را مى‏بنديم، هوا برفى است و حيوانات درنده اين جا بسيارند. همسفر حاجى به عرض مى‏رساند كه اهل كاروان و صاحب كاروانسرا چنين مى‏گويند و مى‏خواهند به زور شما را درون ببرند ولى من مانع شدم و اينان شما را نمى‏شناسند، مى‏ترسم از اصرار به شما صدمه ببينند. حاجى فرمايد: نگرانى اينان از حيوانات درنده و هواى سرد است. دستت را به سينه من نزديك كن. همسفر گويد: چون دستم را به سينه ايشان نزديك كردم، گويى به ديگ جوشان نزديك كرده‏ام و از شدت

حرارت احساس تألم كردم.  حاجى فرمود: به اينها بگو آيا ذكر خدا به اندازه ده سير ذغال گرمى نمى‏دهد! اما در مورد حيوانات درنده، تا خواست خدا نباشد زيانى نمى‏رساند، من در زمين و آسمان‏ها از حيوانات نمى‏ترسم. همسفر مطالب حاجى را براى اهل كاروان نقل مى‏كند و آنان آرام مى‏گيرند. چون حاجى كسالت داشت، كاروانيان براى ايشان قدرى آش مى‏پزند و پهلوى سجاده ايشان مى‏گذارند و بعد صاحبش درب كاروانسرا را مى‏بندد. صبح كه درب كاروانسرا باز مى‏شود، مى‏بينند برف فراوانى باريده است ولى در جلوى سجاده حاجى برف نيست. ظاهرا حيواناتى در طول شب كنار ايشان قرار گرفته بودند و آثار پاهاى حيوانات بر روى برف‏ها مشاهده مى‏گرديد. حاجى فرمود: شب گذشته شيرى با بچه‏هاى خود اين جا آمد و تا صبح همين جا بود. به او گفتم: اگر مأموريتى دارى من تسليم هستم! ولى مأموريتى نداشت تا صبح اين جا بود و قبل از رفتن مقدارى از آش را خوردند و رفتند.

 

543- مورچه‏هاى سفيد

مرحوم عارف بالله حاج محمد اسماعيل دولابى مى‏فرمود: شخصى در ايام جوانى در زور خانه‏اى در دروازه دولاب تهران ضرب مى‏زد و آواز مى‏خواند، به هنگام پيرى به مداحى روى آورد. چون سواد نداشت بعضى از روضه‏هاى ساير مداح‏ها و روضه خوان‏ها را ياد گرفته بود و مى‏خواند لكن به خاطر همان روحيه زورخانه‏اى كه داشت تا مى‏توانست مصايب اهل بيت را رقّت انگيزتر و شديدتر بيان مى‏كرد تا گريه بيشترى از مردم بگيرد.!! من به شدت از اين كارش آزرده و ناراحت بودم. چند بار خواستم به او تذكر بدهم مؤدبانه‏تر بخواند نشد. يك بار در حالت مكاشفه او را ديدم كه تمام صورتش حتى مژه‏هاى چشم‏هايش پر از مورچه‏هاى سفيدى است كه صورتش را مى‏خورند، و او دايم با ناخن‏هايش آن‏ها

را از صورت خود مى‏كند و به زمين می ريزد؛ اما بلافاصله مورچه‏هاى جديدى به جاى آن‏ها ظاهر مى‏شوند.

 

544- ترك ظواهر

ملا محمد شيرين معروف به شمس مغربى (م 809) مدفون در تبريز در ديوانش درباره اعراض از عبارت و پوست و ظواهر فرمايد:

مپيچ اندر سر و پاى عبارت     اگر هستى ز ارباب اشارت

نظر را نغز كن تا نغز بينى      گذر از پوست كن تا مغز بينى

نظر گر بر ندارى از ظواهر    كجا گردى ز ارباب سرائر

 

545- اذكار مراحل سه گانه

عارف نامى آيت الحق شيخ محمد بهارى (م 1325) مى‏فرمايد: عبادت بى‏حضور موجب قساوت قلب مى‏شود. اگر از اهل ذكر باشد خوب است اوايل امر، ذكرش استغفار باشد. در اواسط ذكر يونسيه يعنى: لا اله الا انت سبحانك انّى كنت من الظالمين. در اواخر كلمه طيبه «لا اله الا الله» به شرط استمرار با حضور. روح عبادت حضور قلب است كه بى آن قلب زنده نخواهد بود.ذكر استغفار و يونسيه و تهليل هر كدام را عددى است و در ازمنهخاصى شرايط بهترى براى رسوخ در جان و نفس دارد، لذا تعداد و زمان آن بستگى به دستور استاد حاذق و عارف واصل دارد.

 

546- صلوات بر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

از اذكار با فضيلت و با اثر و مناسب براى همه، صلوات بر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله  است. در روايتى وارد شده است كه ملكى موكل است بر آن كه هر مؤمنى بر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اين نوع صلوات را بفرستد «صلى الله على محمد و آله و سلم» آن ملك در جواب آن گويد «و عليك» (درود بر تو باد). پس آن ملك به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عرض مى‏كند يا رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فلان شخص بر شما سلام رسانيد؛ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد: «و عليه السلام» (بر

صلوات كننده سلام باد).

 

547- نطق موجودات

نطق آب و نطق خاك و نطق گل                   هست محسوس حواس اهل دل

فلسفى كاو منكر حنّانه است                از حواسّ اولياء بيگانه است

مولوى در مثنوى

 

548- علف خوردن!

نديم (همدم، همنشين) پادشاه، حكيمى را در صحرا ديد كه علف مى‏چيد و مى‏خورد. نديم او را گفت: اگر پادشاهان را خدمت مى‏كردى، به خوردن علف نيازمند نبودى. حكيم فرمود: تو نيز اگر علف مى‏خوردى، محتاج خدمت پادشاهان نبودى.

 

549- اعظم اسماء

براء بن عازب گويد: بر اميرالمؤمنين عليه‏السلام وارد شدم و آن جناب را به خدا سوگند دادم كه اعظم اسمائى كه خداوند رحمان جبرئيل را به ارسال آن مخصوص داشت و وى رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را و پيامبر شما را مخصوص گردانيد، به من عطا كنيد. فرمود: اگر سؤال تو نمى‏بود، من اراده داشتم، آن را تا آنگاه كه در لحد نهاده شوم، پوشيده دارم. هر گاه خواهى خدا را به اسم اعظم وى بخوانى؛ 1- شش آيه اول سوره حديد از «سَبَّح للّه» تا «بذات الصّدور» 2- و آيات آخر سوره حشر از «هو اللّه الذى لا اله الا هو» تا آخر سوره «العزيز الحكيم» (آيه 24-22) بخوان و پس از آن حاجت خود را بخواه كه سوگند به خداوند اگر بر شقّى بخوانى سعيد مى‏گردد.براء گفت: قسم به خداوند من آن را براى دنيا نمى‏خوانم. امام فرمود: همين صواب است و رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز مرا اين چنين وصيت فرموده، جز اين كه مرا امر كرد كه خدا را، به اين آيات براى كارهاى بزرگ و دشوار روزگار بخوانم.

 

550- پير گلرنگ

حافظ در طريقت، استاد و پيرى داشته و بارها در غزلياتش از پير و پير ما سخن گفته است. اين پير كه داراى صفاى قلب با محاسن سفيد و رخسارى گلگون بود، نامش پير گلرنگ است. حافظ فرمود:

پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان   رخصت خَبَث نداد ار نه حكايت‏ها بود

در نسخه‏اى رخصت، عيب آمده است. چون رنگ جبه بيشتر صوفيه كبود بود به ازرق تفسير مى‏شد. بعضى‏ها مانند شيخ على كلاه شيرازى كه زرّاق لقب داشت و جبه ازرق آستين كوتاه مى‏پوشيد و به فريب دادن معروف بود. حافظ اصلاً به ظواهر تصوف اعتنايى ندارد و خرقه پوشى ظاهرى و آدم‏هاى ظاهربين و طمع كار را رد مى‏كند. لذا از قول پيرش درباره اين نوع لباس پوشان اين شعر را سروده و استاد خود را هم نام برد.

 

551- مرض و تقوى قلب

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: بدترين بلاها فاقت (ندارى) است و بدتر از ندارى بيمارى تن است و سخت‏تر از بيمارى تن بيمارى قلب است. و از نعمت‏ها، وسعت در مال است و برتر از وسعت مال تندرستى است و برتر از تندرستى تقواى (پرهيزگارى) قلب است.

 

552- رحيم

رحيم از رحمت است و خداوند از 100 رحمتش يكى را در دنيا و 99 تاى آن را در آخرت براى بخشايندگى و مهربانى تام خود به خلق گذاشته است. اين صفت بيشتر براى دوستان و اهل ايمان است. ابجد آن 258 مى‏باشد. در قرآن 117 مرتبه تكرار شده كه 72 مرتبه با اسم «غفور» و 10 مرتبه با اسم «توّاب» و 6 مرتبه با «رحمان» و 9 مرتبه با «رئوف» و 13 مرتبه با «عزيز» و 1 بار با «ودود» و 1 مرتبه با «برّ» و 2 بار با «ربّ» و 3 بار منفرد آمده است. ذكر انبيايى مانند شعيب: «رحيمٌ ودود» و ذكر حضرت موسى و ابراهيم و اسماعيل: «توّاب رحيم» و ذكر حضرت نوح و يوسف و يعقوب و ابراهيم «غفور رحيم» و ذكر مؤمنان بهشتى «برّ رحيم» بوده است. «رحيم» به معناى مهربان، بخشاينده آمده است. در 1001 اسماء الهى جوشن كبير «رحيم» اين طور آمده است: شماره 1- «يا رحيم»: اى مهربان. شماره 174- «يا من هو على عباده رحيم»: اى كسى كه بر بندگانش مهربان است. شماره 323- «يا ارحم من كل رحيم»: اى مهربان‏تر از هر مهربان. شماره 958- «يا من هو فى عظمته رحيم»: اى آن كه در عين عظمتش مهربان است.

 

553- عشق صورت

هر كه شد در عشق صورت مبتلا        هم از آن صورت فتد در صد بلا

زودش آن صورت شود بيرون ز دست  او از آن حيرت كند در خون نشست

عطار نيشابورى

 

554- تسبيحى براى گشايش

در زمان اسارت اهل بيت سيد الشهداء عليه‏السلام ، يزيد در دست امام سجاد عليه‏السلام تسبيحى ديد كه آن را مى‏چرخاند. لذا به امام اعتراض كرد كه چرا كار بيهوده انجام مى‏دهيد. امام فرمود: از پدرم شنيدم كه جدّم پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هر صبح و شام چنين مى‏گفت: «اللّهُمَ انّى اَصبَحتُ و أمسَيتُ، اُسَبّحُك وَ اُمَجّدُك وَ اَحمَدُك وَ اُهَلّلُك وَ اُكبَّرتُ، بعَدَد ما اُديرُ به سَبحَتى يعنى خداوندا صبح و شام كردم در حالى كه تسبيح و تمجيد و ستايش و تهليل و تكبير تو را مى‏گويم به تعداد گرداندن تسبيحم». پس امام تسبيح خود را مى‏گرداند. هر كس اين كار را انجام دهد براى او اجر تسبيح نوشته مى‏شود و نيز براى او مايه‏ى فرج و گشايش است.

 

555- شب قدر و چهار دسته

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: شب قدر جبرئيل در جواب ملائكه، درباره‏ى امّت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏گويد: خداوند در اين شب به آنان نظر كرد و از خطاهايشان در گذشت و آنان را بخشود، جز چهار دسته. عبدالله بن عباس گويد: گفتيم اى رسول الله! آنان كيان‏اند؟ فرمود: 1- شخص شراب خوار 2- عاق والدين (آزارنده پدر و مادر) 3- قاطع رحم (بريدن از فاميل) 4- مُشاحن. گفتيم: يا رسول الله مُشاحن كيست؟ فرمود: آن كه از برادرش مى‏برد و با او دشمنى مى‏كند  (مُصارم).

 

556- كفران نعمت

مرحوم عارف بالله حاج اسماعيل دولابى مى‏فرمود: بسته شدن راه كربلا اثر كفران نعمتى بود كه مردم كردند. به خاطر دارم سال‏هاى قبل روزى كه دولت عراق جلو بازگشت زوّار ايرانى به كشورشان را گرفت من در كربلا بودم. سرى به حسينيه‏اى كه در جوار حرم حضرت اباعبدالله عليه‏السلام و محل اقامت زوّار ايرانى بود زدم. همه نگران و مضطرب خواستار بازگشت به ايران بودند و از من خواستند دعا كنم تا راه برگشتشان به ايران باز شود تا بتوانند نزد خانواده و كسب و كارشان باز گردند. در دلم گفتم: ببين جهالت و قدر ناشناسى تا كجاست كه در كنار حرم امام حسين عليه‏السلام التماس مى‏كنند راه باز شود و از كربلا بروند. همين كفران نعمت سبب شد كه سال‏ها راه زيارت بسته شد.

 

557- علم كيميا

مرحوم عارف بالله شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى در پاسخ كسى كه طالب علم كيميا شد چنين مرقوم داشتند: اى طالب راه خدا! و اى سالك طريق هدى! جستن كبريت احمر، عمر ضايع كردن است. روى بر خاك سيه آر كه يكسره كيميا است. شيخ بهايى عليه الرحمه مى‏فرمايد:  

گيرم كه نحاس را تو زر كردى           زر كن مس خويشتن اگر مردى

اى برادر يقين دان كه قنطار قنطار طلاى احمر براى كسى كه از اين عالم داخل آن عالم شد به قدر ذره‏اى نفع و اثر ندارد. چنان فرض كن كه انسان عمرى را صرف نمود و علم را پيدا كرد، بعد امر به انتقال به آن عالم شد، از اين جا كه رفته، در آن جا هم چنين علمى ذره‏اى نفع ندارد. پس اكسيرى حاصل كن كه براى آن عالم به درد خورد و آن اكسير را حضرت حق توسط پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله براى شما آورده است و آن «استعينو بالصبر و الصلوة و انّها لكبيرة الا على الخاشعين (بقره: 45) از صبر و نماز يارى بجوييد كه آن جز براى خاشعين در برابر حق گران و دشوار است» مى‏باشد.

 

558- سوره طه

امام صادق عليه‏السلام فرمود: خواندن سوره طه را ترك نكنيد كه خداوند، آن سوره را و هر كه آن را بخواند دوست دارد. هر كه هميشه آن را بخواند، خداوند در روز قيامت، نامه اعمالش را به دست راستش خواهد داد و آن چه در زمان دين اسلام انجام داده است، از او حسابرسى نخواهد كرد و در آخرت چندان به او پاداش داده شود تا خشنود گردد.

 

559- ذكر يا فكر

مرحوم عارف ربانى بهارى همدانى درباره ذكر و فكر در وقت بين الطلوعين مى‏فرمايد: الحاصل تا اول آفتاب را وقت عبادت قرار دهد، هيچ شغلى به جا نياورد غير از عبادت، كارهاى ديگر را به آن وقت نيندازد. همه را در اذكار و اوراد مشروعه مشغول باشد، اگر هنوز اهل فكر نشده باشد. اما اگر مرورش به ساحت (آستان) فكر افتاده، هر رشته فكرى كه در دست داشته، در خلال اين اوقات اعمال نمايد. اگر ديد به سهولت فكر جارى است پى فكر برود و اگر ديد فكر جامد است آن را ول كرده، پى ذكر برود و ملاحظه نمايد كه هر عملى را كه بيشتر در وى تأثير دارد، آن را بر همه اوراد مقدم دارد.

 

560- ثابت بودن در دين

از مهم‏ترين مسائل اعتقادى براى هر ديندار و محب اهل بيت آن است كه هميشه ثابت قدم باشد و شبهه و تزلزل او را هلاك نكند. امام صادق عليه‏السلام به عبدالله سنان فرمود: زود است كه به شما شبهه مى‏رسد و نجات نمى‏يابد در آن مگر كسى كه دعاى غريق را (با توجه) بخواند و آن دعا اين است: «يا اللهُ يا رحمانُ يا رحيمُ يا مُقَلّبَ القُلُوب ثَبّت قَلبى على دينك» : يعنى پروردگارا! اى بخشاينده! اى مهربان! اى دگرگون كننده قلب‏ها! قلب مرا بر دينت ثابت قدم بدار. در زيارت جامعه كبيره امام هادى عليه‏السلام به ما چنين مى‏آموزد كه دوستان چنين عرض مى‏كنند: «فَثَبتى اللهُ اَبَدا ما حَييتُ عَلى مُوالاتكم وَ مَحَبّتكم وَدينكم»: يعنى اى امامان من! خدا براى هميشه تا زنده‏ام بر پيروى و دوستى و دين شما مرا ثابت  و پا برجا بدارد. در سجده زيارت عاشورا كه از امام باقر عليه‏السلام رسيده است چنين مى‏گوييم: «وَثَبّت لى قَدَمَ صدق عندَك مَعَ الحُسَين وَ اَصحاب الحُسين»: يعنى خدايا! گام راستين مرا نزد خودت ثابت دار با امام حسين عليه‏السلام و ياران امام.

 

561- علم واجب

كسى كه رعايت قلب خويش از غفلت و نفسش از شهوت و عقلش از جهل كرد در زمره بيداران محسوب مى‏شود. كسى كه علمش را از هوى نفس و دينش را از بدعت و مالش را از حرام محافظت كرد از جمله صالحان محسوب مى‏شود. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «تحصيل علم بر هر مرد و زن مسلمان واجب است » منظور از علم، علم به تربيت و مصالح و مفاسد نفس است.

 

562- شاگردان سه دسته

شاگردان افلاطون (م 437 قبل از ميلاد) سه دسته بودند: اشراقى، رواقى، مشّائى. اما اشراقيون كسانى بودند كه لوح خردشان از نقش‏هاى عالم هستى پاك بود و انوار حكمت از خاطر افلاطون بى وسيله عبارات و خالى از اشارات مى‏تابيد. رواقيان كسانى هستند كه در رواق خانه استاد مى‏نشستند و دانش را از عبارات و اشارات او مى‏گرفتند. مشائيان كسانى بودند كه در ركاب استاد خويش مى‏رفتند و در آن حالت گوهرهاى حكمت را از او دريافت مى‏كردند و ارسطو (م 384 قبل از ميلاد) از اين دسته بود.

 

563- ذكر آسان

شخصى به نام «شَيبه هُذَلى» نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمد و عرضه داشت: من پير شده‏ام و توانايى اعمالى چون حج و جهاد و... نيست، پس اى رسول خدا! مرا دستورى آسان مرحمت فرما تا خداى سبحان مرا از آن بهره رساند. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: گفتارت را دو بار ديگر تكرار كن. او سخن خود را مجموعا سه مرتبه تكرار كرد. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: در گرداگرد تو درخت و كلوخى نيست مگر اين كه از رحمت بر تو به گريه افتاد. چون نماز صبح را گزاردى ده بار بگو: «سُبحانَ الله العَظيم وَ بحَمده وَ لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ الّا بالله العَلى العَظيم» كه البته خداى عزوجل تو را به گفتن آن از كورى و ديوانگى و بيمارى خوره و تنگ دستى و رنج پيرى نگاه مى‏دارد. در تعقيبات نماز صبح مفاتيح الجنان اين روايت امام باقر عليه‏السلام از كتاب تهذيب را نقل كرده، در آن جا چنين آمده: از كورى و ديوانگى و خوره و پريشانى و خانه بر سرش فرود آمدن يا خرافت در هنگام پيرى عافيت دهد.

 

564- ياد دَم به دَم؟

مولانا در مثنوى در دفتر اول مى‏فرمايد:

ما همه شيران، ولى شير عَلَم    حمله‏شان از باد باشد دَم به دَم

حمله‏شان پيدا و ناپيداست باد     آن كه ناپيداست، از ما كم مباد

يعنى ما همه شيريم ولى از نوع شيرانى هستيم كه روى پرچم‏ها نقش مى‏زنند و آن شيرهاى منقوش هر لحظه با وزش باد به جهش و اهتزاز در مى‏آيد. حركت شيرهاى منقوش بر پرچم آشكار است و به چشم مى‏آيد ولى خود باد ديده نمى‏شود.

فيض و لطف آن خدايى كه ظاهرا به چشم نمى‏آيد از ما كم مباد (و به نسخه ديگر گم مباد) اين تمثيل براى بيان ظهور كثرت و خفاء وحدت است. ظاهر نمودهاى حسى طبيعت را مى‏بينند، اما مؤثر حقيقى را نمى‏بينند. اين تمثيل بيانگر فناى افعالى است و مراد از فناى افعالى اين است كه سالك به مرتبه‏اى از كشف برسد كه هيچ فعلى را به خود نسبت ندهد و همه افعال و احوال را از حق تعالى بداند.

 

565- حال سالكين

بمى سجّاده رنگين كن گرت پير مُغان گويد       كه سالك بى خبر نبود ز راه و رسم منزل‏ها

شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين حايل      كجا دانند حال ما سبك باران ساحل‏ها

حافظ شيرازى

 

566- خواهش چيزهاى ضرورى

خداوند به حضرت موسى عليه‏السلام فرمود: 1- از طعام به يك تكه نان جو راضى باش كه جلو گرسنگى تو را بگيرد. 2- از لباس به خرقه‏اى (لباس مخصوص فقراء) قانع باش كه عورتت را بپوشاند. 3- از من مانند كسى سؤال كن كه خود را به وى نيازمند دانى، حتى علف گوسفندان و نمك خميرت را از من بخواه.از اين فقره مخصوصا قسمت سوم «تحتاج اليه: نيازمند هستى» استفاده مى‏شود كه آن چه غير ضرورى باشد را نبايد از خدا خواست مانند لباس تجملى و خوراكى كه به اشتهاى نفس باشد مانند فالوده.

 

567- قاموسى!!

شيخ محمد باقر قاموسى بغدادى از علما و زهّاد و عرفاء عرب بود (همانند آقاى قاضى) و اتقياء و ابرار به او اقتدا مى‏كردند. او شاگرد آخوند ملا حسينقلى همدانى و شيخ محمد طه بود و آيت الله حكيم شاگرد وى بوده است. او تا آخر عمر عمامه بر سر نگذاشت. لباسش مانند تجّار بود و تنها در وقت نماز لباس مى‏پوشيد. وقتى نماز مى‏خواند و عده‏اى به ايشان

اقتدا مى‏كردند، هيچ اعتنايى به جماعت‏هاى اطراف صحن مطهر حضرت امير عليه‏السلام كه بسيار بودند نداشت.روزى ميان عده‏اى نشسته بود، گفت: خوب است از دنيا بروم. شروع كرد به خواندن سوره يس و متكا زير دستش بود. وقتى به  اين آيه «وجعلنى من المكرَمين آيه 27» رسيد، جان به جان آفرين تسليم كرد (كه به اين موت اختيارى مى‏گويند).

 

568- عبادت بدون واسطه

امام صادق عليه‏السلام فرمود: يكى از دانشمندان و بزرگان بنى اسرائيل در عبادت آن قدر سماجت كرد كه مانند چوب خشك شد. خداوند به پيامبر زمان او وحى كرد كه به وى بگويد: خدايت مى‏فرمايد: سوگند به عزت و جلالم، اگر تو براى من آن قدر عبادت كنى كه همه گوشت و چربى بدنت مانند دنبه‏اى كه در درون ديگ آب مى‏شود آب گردد، من عبادت‏هاى تو را قبول نمى‏كنم مگر اين كه از راهش باشد.

 

569- ممكن است راست باشد

مرحوم عارف بالله حاج اسماعيل دولابى مى‏فرمود: يكى از علماى نجف پس از سال‏ها تدريس در حوزه، درس را تعطيل كرد و در را به روى خود بست. عده‏اى به سراغش رفتند و ديدند بسيار لاغر شده و حالش منقلب است. از وى پرسيدند كه چرا درس را تعطيل كرده و طلبه‏ها را محروم ساخته است؟ در پاسخ گفت: اين اواخر اين احتمال برايم مطرح شده است كه مى‏گفتيم خدا و قيامتى هست، ممكن است راست باشد! همين احتمال مرا از آن چه عمرى خود را به آن مشغول كرده بودم باز داشته و به اين حال افكنده است.

 

570- نى؟

مولانا در مثنوى بيت اول مى‏فرمايد:

بشنو از نى چون حكايت مى‏كند                     از جدايى‏ها شكايت مى‏كند

يعنى از اين نى (نواختى كه از چوب درست مى‏كنند) بشنو كه چگونه از فراق سخن مى‏گويد و از جدايى‏هاى ايام هجران شكوه مى‏كند. نى، تمثيلى از انسان كامل و ولى واصل است. رمزى از روح و ذات انسانى است كه با درد و سوز است. انسان و ولى كامل به سبب دورى از نيستان يعنى عالم امر و روحانى كه در مرتبه بيش بوده، نالان است. درون انسان كامل از تعلّقات دنيوى و هواهاى نفسانى تهى است، نمى‏تواند دَم الهى را منعكس كند. اگر انسان كامل چيزى مى‏گويد و به

گوش بعضى‏ها مطالب را مى‏رساند، ولى گوش شنوا و چشم بينايى نيست كه ناله‏ها و سوزها و اسرار را ببيند و بشنود و درك كند.

 

571- تجانس روح‏ها

جابر جُعفى گويد: برابر امام باقر عليه‏السلام خاكسارانه نشستم و گفتم: فدايت شوم! گاه بى هيچ حادثه ناخوشايندى يا دليل و پيشامدى، چنان اندوهگين مى‏شوم كه خانواده و دوستانم اثر آن را در چهره‏ام مى‏بينند علت چيست؟ فرمود: آرى اى جابر! همين طور است، خداوند عزوجل، مؤمنان را از سرشت (طينت) بهشت آفريد و نسيم روح خود را در آن دميد. از اين رو، مؤمن برادر مؤمن است، چون يكى از اين روح‏ها در يكى از شهرها به او حزن (اندوهى) برسد، اين مؤمن نيز محزون خواهد شد، چون كه هم سرشت اوست.

 

572- خشيت (ترس از خدا)

نمونه آياتى درباره خشيت از خدا در قرآن چنين آمده است: 1- خداوند در سوره نساء آيه 77 درباره حكم جهاد و جنگ بدر

درباره عده‏اى فرمود: ناگهان دسته‏اى از مردم (كافر) ترسيدند چون ترسيدن از خداوند يا فراتر از آن و گفتند: پروردگارا! چرا نبرد را بر ما مقرر كردى؟ 2- در سوره رعد آيه 21 مى‏فرمايد: و كسانى كه آنچه را خداوند فرمان به پيوند آن داده است مى‏پيوندند و از پروردگار خويش مى‏ترسند و از سختى حساب هراس دارند. 3- در سوره انبياء آيه 49 فرمود: آنان كه از پروردگارشان در نهان مى‏هراسند و از رستخيز مى‏ترسند. 4- در سوره مؤمنون آيه 57 فرمود: مؤمنان كه از ترس خدا هراسانند. 5- در سوره فاطر آيه 28 فرمود: از بندگان تنها دانشمندان از او مى‏هراسند.

 

573- شب قدر

كسى از امام باقر عليه‏السلام پرسيد: اى پسر رسول خدا! چگونه دانند كه شب قدرى در هر سال هست؟ امام فرمود: چون ماه رمضان فرا رسد، در هر شب 100 بار سوره حم دخان بخوان. چون شب 23 ماه رمضان فرا رسيد، آن چه پرسيدى خواهى ديد.

 

574- طلب اولاد

از اساتيد اذكار رسيده است كه ذكر استغفار مانند «استغفرالله ربى و اتوب اليه» يا ذكر يونسيه «لا اله الا انت سبحانك انّى كنت من الظالمين» كه همان معناى استغفار را مى‏دهد براى طلب فرزند نافع است. استاد فرمود: از سوره نوح آيه (12-10) اين نكته استفاده مى‏شود كه حضرت نوح به قوم خود فرمود: اى قوم من! به درگاه خداى خود استغفار (طلب آمرزش) كنيد كه او خداى بسيار آمرزنده‏اى است (اگر استغفار كنيد). خداى 1- باران آسمان را بر شما (پس از خشكسالى فراوان) نازل كند. 2- شما را به مال بسيار و فرزندان متعدد مدد فرمايد. (يمددكم باموال و بنين) 3- و باغ‏هاى خرّم و نهرهاى جارى بر شما عطا كند. پس با اجازه استادى، مرد و زن هر دو تا يك سال به عدد خاص استغفار گويند، اميد است خداوند آن‏ها را فرزند عطا فرمايد. بدون شك با استفاده از آيه فوق ذكر استغفار براى ازدياد مال مؤثر است مخصوصا اگر تعداد آن مناسب حال گوينده آن باشد.

 

575- مقام عقل اول

بدان كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مقام جمع الجمعى و مطلقه دارد و هيچ پيامبر و ملك مقربى به اين درجه و مقام نخواهد رسيد. عقل اول و انسان كبير، قلم اعلى و نور اول هم اوست. در شب معراج وقتى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با جبرئيل به سدرة المنتهى رسيدند، به مقامى جبرئيل ايستاد و گفت: يا رسول الله شما بفرمائيد، ديگر من نمى‏توانم دنبال شما بيايم! پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: آيا در مثل اين مقام دوست، دوست خود  را ترك مى‏كند! جبرئيل عرض كرد: اگر به اندازه سر انگشت نزديك‏تر و جلوتر روم هر آينه خواهم سوخت.

 

576- چهل سالگى و عصا به دست گرفتن

در روايت وارد شده است «هر كس به چهل سالگى برسد و عصا به دست نگيرد عصيان كرده است». چون تا چهل سالگى قواى طبيعى سفرش تمام شود و تكميل جسميت تا اين سن است و عقل و نفس هم آن چه مى‏خواست كسب كند از سعادت و بدبختى يافته است و بعد از اين اركان رو به ضعف مى‏رود و از طرف پروردگار هم امر مى‏شود از اين به بعد اعمال بنده را محكم يادداشت كنند. شيطان هم تا اين زمان دام‏هايش را آزموده است، پس بنده بايد عصاى احتياط در سفر به سوى آخرت را بردارد. اگر غافل شد و تقوا نورزيد و از ملكات سيئه دست برنداشت، جز عصيان و رو سياهى چيزى نخواهد يافت. عصاى چوبى در اين سنين برداشتن، نشانه توجه به سرازيرى و رحلت و كوچ كردن به سوى آخرت مى‏باشد.

 

577- ثواب‏ها و پاداش‏ها

تعدادى از فقراى مدينه نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمدند و گفتند: ثروتمندان كارهاى خير مانند آزاد كردن بندگان، صدقه دادن، حج و... را انجام مى‏دهند كه ما قادر بر انجام آن‏ها نيستيم (در نتيجه اجر ايشان بيش از ما مى‏باشد). پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: كسى كه 100 مرتبه «الله اكبر» بگويد، بيش از ثواب آزاد كردن صد بنده برايش ثبت مى‏شود.

 كسى كه 100 مرتبه «سبحان الله» بگويد، بهتر از حج بر او پاداش نوشته مى‏شود. كسى كه 100 مرتبه «الحمدلله» بگويد، بهتر از دادن صد اسب با تجهيزات كامل در راه خدا مى‏باشد و كسى كه 100 مرتبه «لا اله الا الله» بگويد، بهترين مردم در روز قيامت خواهد بود.

 

578- شكر ثواب‏ها و پاداش‏ها

مولانا در بيت 939 دفتر اول مثنوى مى‏فرمايد:

شكر قدرت، قدرتت افزون كند            جبر، نعمت از كَفَت بيرون كند

يعنى اگر قدرت خدادادى، شكرش به جاى آورده شود قدرتت زياد مى‏گردد و با كفران و انكار، نعمت‏ها از دستت بيرون مى‏رود و در بيت 946 مى‏فرمايد:

ز آنكه بى شكرى بود شوم و شَنار        مى‏برد بى شكر را در قعر نار

يعنى شكر نكردن نعمت‏هاى حق، شوم و ننگ و عار است و خداوند به خاطر كفران نعمت، انسان را در ته آتش كه عذاب شديد است مى‏اندازد. اين ابيات اشاره است به سوره ابراهيم آيه 7 كه خدا مى‏فرمايد: اگر شكر نعمت‏هاى خدا كنيد بر نعمت شما افزون كنم و اگر كفران نعمت كنيد همانا عذابم سخت است (لئن شكرتم لَاَزيدَنَّكُم و لئن كفرتم انّ عذابى لشديد)

 

579- ملامت

ملامت و سرزنش در هميشه تاريخ از خلق نسبت به پيامبران و مردان خدا بوده است، تا جايى كه پيامبر ما را كاهن، شاعر، كاذب و مجنون گفته‏اند. خداوند در سوره مائده آيه 54 درباره بندگان مؤمن محب مى‏فرمايد: اينان كسانى هستند كه از سرزنش سرزنشگران نترسند (و لا يخافوُنَ لَومة لائم) نوعا مردان الهى، جور و جفا و رنجش از خلق را مى‏پسندند و از تظاهر مى‏گريزند و مطالب و يافته‏هاى خود را در طريق حقيقت مى‏گويند، ظاهر پرستان ريايى آنان را با سخنان و

كارهاى خود مى‏رنجانند. حافظ مى‏فرمايد:

وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم              كه در طريقت ما كافرى است رنجيدن

در جاى ديگر مى‏فرمايد:

گفتم ملامت آيد گر گرد دوست گردم                والله ما رَاَينا حبّا بلا مَلامَة

در غزلى ديگر مى‏فرمايد:

بر ما بسى كمان ملامت كشيده اند                   تا كار خود ز ابروى جانان گشاده‏ايم

شاعرى به نام آذر طوسى ملامتيان را عاشقان خوانده و گفته است:

سنگ‏هاى ملامت از چپ و راست       بر سر عاشقان تگرگ بلاست

آن كشد عاشق از ملامت و سنگ         گر كشد كوه بر نيابد هنگ

 

580- نماز با توجه

ابوحمزه ثمالى گفت: امام سجاد عليه‏السلام را در حال نماز ديدم كه ردا (عبا، پوشش روى دوش) از دوشش افتاد، اما بدان توجه نكرد و نماز به پايان برد. بعد از نماز درباره افتادن عبا به امام عرض كردم. فرمود: واى بر تو! آيا مى‏دانى در نماز در حضور چه كسى هستى؟ نماز بنده‏اى پذيرفته نخواهد شد، مگر آن كه بدان توجه كامل داشته باشد. گفتم: فدايت شوم! چنين كه مى‏گويى ما هلاك خواهيم شد، فرمود: چنين نيست، پروردگار، نماز شما را با نوافل به كمال رساند.

 

581- آثار خواتيم سوره حشر

معقل بن يسار از حضرت باقر عليه‏السلام يا صادق عليه‏السلام نقل كرده كه هر كس در صبح سه بار بگويد: «اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم» و سه آيه سوره حشر يعنى: «هو اللّه الذى لا اله الا هو عالم الغيب» تا «هو العزيز الحكيم» (24-22) را بخواند خداوند 70000 فرشته بر او موكّل گرداند تا او را از جميع آفات نگاه دارند و تا شب بر او درود فرستند و اگر در آن روز بميرد شهيد مرده باشد. اگر آن را به همين صورت (مذكور) در شب بخواند، همين منزلت و ثواب به او داده مى‏شود. در خبر آمده است كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: از جبرئيل درباره اسم اعظم پرسيدم، گفت: زياد بخوان آخر (سه آيه) سوره حشر را. بار دوم و سوم درباره اسم اعظم پرسيدم همين جواب را داد. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

هر كه خواتيم سوره حشر را در شب و روز بخواند و در آن روز بميرد خداوند بهشت را بر او واجب گرداند.

 

 582- اختيار دوست

آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست    آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست

سير سپهر و دور قمر را چه اختيار      در گردشند بر حسب اختيار دوست

حافظ

 

583- كريم

كريم به معنى بخشنده، صاحب كرم و سخاوت است و ابجد آن 270 مى‏باشد. بخشندگى او مطلق و براى همه از خوب و بد، كوچك و بزرگ، انسان و غير انسان، سفره كرامت و لطف خود را گسترده است. در قرآن 3 مرتبه كريم تكرار شده است، 1 مرتبه با «غنى»، 1 مرتبه با «ربّ» و 1 مرتبه منفرد آمده است. ذكر سليمان «غنى كريم» (نمل:40) بوده است. در 1001 اسماء الهى دعاى جوشن كبير «كريم» اين طور آمده است: شماره 4- «يا كريم»: اى بخشنده. شماره 177 و 956- «يا من هو بمن رجاه كريم»: اى آن كه به هر كه به او اميد داشته باشد كريم است. شماره 331- «يا كريم الصَّفح»: اى كريم با گذشت. شماره 322- «يا اكرم من كل كريم»: اى كريم‏تر از هر كريم.

 

584- هفتاد نگاه خاص

امام صادق عليه‏السلام فرمود: وقتى كه خداوند امر نمود اين آيات از قرآن به زمين نازل شوند، آن‏ها از پايه عرش آويخته بودند و گفتند: خداوندا! ما را به كجا مى‏فرستى؟ به ميان اهل خطا و گناه؟ خداوند به آنها فرمود: به زمين نازل شويد، سوگند به عزت و جلالم، هر كدام از آل محمد و شيعيان آن‏ها، شما را در تعقيب هر نماز واجب قرائت كنند: 1- من در هر روز 70 مرتبه با چشم مكنون خود به آنها نگاه مى‏كنم. 2- و در هر نگاهى 70 حاجت آنها را برآورده مى‏سازم. 3- و آن چه معاصى انجام داده را مى‏پذيرم و عفو مى‏كنم و آن آيات اين است: 1- سوره حمد «بسم الله الرحمان الرحيم... ولا الضالين» 2- آيه «شهد اللّه أنّه لا اله الا هو... الحكيم» (آل عمران: 18) 3- آية الكرسى «اللّه لا اله الا هو... العلى العظيم» (بقره: 255) 4- «قل اللّهم مالك الملك... قدير» (آل عمران: 26).

 

585- التفات

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر شخصى گذشت و هيچ التفاتى نفرمود. چون بازگشت نسبت به او التفات فرمود، صحابه پرسيدند: در اين امر چه حكمت بود كه ابتدا التفات نفرموديد و سپس به او التفات كرديد؟ فرمود: اين شخص ابتدا كه بر او گذشتم بيكار بوده و شيطان قرين او شده بود. چون بازگشتم خطى بر زمين كشيد و شيطان را با او نديدم، پس به او التفات كردم.

عموم مردم در خيال و قوه مصوره چون بر صواب نمى‏روند، قرين  افكار و آرزوهاى نا صواب مى‏شوند، پس بايد نفس را مشغول به انديشه و افعال ممدوح و پسنديده بدارند.

 

586- صورت روحانى و شيطانى

شيخ شهاب سهروردى گويد: بدان كه تو به زودى به مكافات كارها و انديشه‏هايت خواهى رسيد. به زودى صورت روحانى آن‏ها ظاهر خواهد شد. اگر آن حركت عقلانى بوده، به صورت فرشته‏اى پديد مى‏آيد كه در دنيا به هم‏نشينى با او لذت مى‏برى و در آخرت تو را به نور هدايت، رهبرى مى‏كند. اگر حركت شهوانى يا غضبانى بوده است، از آن صورت شيطانى پديد آيد كه در زندگى، به تو آزار مى‏رساند و در آخرت حجابى مى‏شود و مانع ملاقات تو با نور پروردگار مى‏گردد.

 

587- كلم طيب

خداوند در سوره فاطر آيه 10 مى‏فرمايد: «اليه يصعَدُ الكلمُ الطيّب»: به سوى خدا سخن پاك بالا مى‏رود (و مورد قبول الهى مى‏شود). در تفسير اين آيت گفته‏اند: 1- مراد كتاب آسمانى است كه كلمات طيب در آن است و ملائكه آن را به محل صدور اوليه بالا مى‏برند. 2- كَلم طيب شامل جميع ذكر از تكبير و تسبيح و تهليل و قرائت قرآن و دعا و استغفار مى‏شود.

3- از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده كه منظور تسبيحات اربعه يعنى «سبحان اللّه و الحمدللّه و لا اله الا اللّه و اللّه اكبر»؛ است چون بنده آن را بگويد فرشتگان آن را به آسمان بالا برند و به آن تحيّت خداوند گويند.  4- مطلق سخن و كلامى كه نيكو و خالص باشد.

 

588- پيرزن و طوفان حوادث

در زمان حضرت نوح عليه‏السلام پيرزنى بود كه با چند فرزند يتيمش در كلبه‏اى كه ته دره‏اى قرار داشت زندگى مى‏كرد. حضرت نوح عليه‏السلام هر وقت از كار ساختن كشتى خسته مى‏شد به كنار كلبه آن پيرزن مى‏آمد و با او گفتگو مى‏كرد. وقتى قرار شد طوفان بيايد نوح عليه‏السلام به او وعده داد كه هنگام طوفان او را خبر كرده و به كشتى سوار مى‏كند.

وقتى طوفان آب آغاز شد، نوح عليه‏السلام آن پيرزن را از خاطر برد. چون آب همه جا را گرفت نوح عليه‏السلام به ياد پيرزن افتاد و تأسف خورد كه چرا او را فراموش كرده است. هنگامى كه طوفان آب فرو نشست نوح عليه‏السلام ديد

در نقطه‏اى دور دست سبزه زارى وجود دارد. نزديك رفت و با تعجب مشاهده كرد خانه همان پيرزن است و هيچ آسيبى به او و فرزندانش نرسيده است. از پيرزن پرسيد: آب وقتى همه جا را گرفت تو متوجه نشدى؟ پيرزن گفت: يك بار  مى‏خواستم نان بپزم ديدم ته تنورم كمى نمناك است كه از آثار آب بود. عارف بالله حاج محمد اسماعيل دولابى بعد

از نقل اين قصه مى‏فرمود: كسى كه با خدا باشد طوفان حوادث به او زيان نمى‏رساند؛ حتى وجود آنها را هم احساس نمى‏كند.

 

589- بيدارى چشم

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: بيدارى چشم‏ها به ذكر خدا، دوستى صميمى عارفان و شيرينى مقربان درگاه الهى است (سهر العيون بذكر اللّه خُلصان العارفين و حُلوانُ المُقرّبين).

 

590- تا نگردى

تا نگردى بى‏غش و پاك از وجود         ره كجا يابى به خلّاق ودود

تا نگردى خالص از آلودگى                ره ندارى در جهان زندگى

تا نگردى از وجود خويش پاك           دل نگردد از طهارت نور پاك

 

591- پنج موت

موت در عرف اهل سلوك به پنج نوع تعبير و تشريح شده است: 1- موت اسود: عبارت از تحمل اذيت و آزار خلق در راه محبوب است و سالك از آن رنج نمى‏برد. 2- موت ابيض: عبارت از گرسنگى است كه بر اثر آن دل سالك صفا پيدا كند و از خواب غفلت بيدار شود. 3- موت احمر: مخالفت با نفس را گويند كه بر اثر آن نفس اماره مرده گردد و مانع معلومات سالك نشود. 4- موت اصفر: عبارت از خاموشى، كه بر اثر آن از قيل و قال و رسوم معمول به دور شود و سالك را به تأمّل و تفكر وا مى‏دارد. 5- موت اخضر: عبارتست از پوشيدن البسه مندرس و مطروحه پاك كه به قناعت برسد (و ترك تجمل كند) و هيچ ارزشى براى خويش قائل نگردد.

 

592- احوال عارفين

اطوار و احوال عارفان بر سه اصل داير است: خوف و رجاء و محبّت. نشانه خوف الهى، دور بودن از معاصى است.

نشانه رجاء، طلب و خواستن است. نشانه محبّت، برگزيدن رضاى محبوب بر هر چه غير اوست. مثال اين سه مانند حرم و مسجد الحرام و كعبه است. خائف از حق كسى است كه داخل حرم شده و از آزار و اذيت خلق ايمن است. صاحب رجاء كسى است كه داخل مسجد الحرام شده و اعضاء و جوارحش از ارتكاب معاصى محفوظ و ايمن است. صاحب محبّت به منزله كسى است كه داخل خود كعبه شده و قلبش از غير ذكر حق ايمن گشته و هرگز از محبوب غافل نشود.

 

593- دم آخر

اندرين ره، مى‏تراش و مى‏خراش         تا دم آخَر، دمى فارغ مباش

تا دم آخَر، دمى آخر بود                    كه عنايت با تو صاحب سرّ بود

مولانا در مثنوى

 

594- دو نصيحت گر

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: در ميان شما دو نصيحتگر باقى گذاشتم، يكى گويا و ديگر ناگويا. گويا قرآن و ناگويا مرگست.

 

595- خوف

در اين كه خوف در وجود و طبيعت انسان‏ها هست جاى شك نيست و لكن در مراتب خوف بحث است كه آيا مثلاً انبياء هم ترس داشتند و آيا اين خوف آن‏ها از خدا يا از سلاطين و متكبّران و مدعيان خدايى بوده است؟! در سوره طه آمده: وقتى خداوند عصاى موسى را با معجزه تبديل به اژدها كرد، به وى فرمود: «عصا را بيفكن، چون بر زمين انداخت عصا اژدهايى مهيب شد و به هر سو مى‏شتافت». پس خداوند فرمود: «عصا را بگير و از آن مترس (لا تَخَف) كه ما او را به

صورت اول بر مى‏گردانيم». (21-19) در همين سوره آمده است؛ وقتى خداوند به موسى و هارون امر مى‏كند به سوى فرعون بروند، عرض كردند: «بارالها ما مى‏ترسيم (نَخافُ) كه بى‏درنگ بر ما ظلم كند يا بر سركشى خود بيافزايد».

خداوند فرمود: «هيچ نترسيد (لا تَخافا) كه من با شمايم» (46-43) باز در همين سوره آمده است: «چون ساحران سحرهاى خود را افكندند، چوب‏ها و ريسمان‏ها به ناگاه به جنبش آمدند، موسى سخت بترسيد» (خيفة) خداوند فرمود: «مترس، (لا تَخَف) تو برترى خواهى داشت». (68-66)  از مجموع آيات چنين استفاده مى‏شود كه ترس در انبياء هم بوده، چرا كه بار رسالت سنگين بوده است و نفس هر چند اگر پيامبرى باشد در مرتبه‏اى از ايام رسالت، به خوف مى‏افتد و نمونه اين‏ها دلالت بر قدرت لايزال خداوند و محدود بودن قدرت آن‏ها در برابر حق تعالى دارد.

 

596- جوانمرد

معروف و متواتر نقل شده است كه در جنگ احد وقتى حضرت على عليه‏السلام از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شمشير گرفت و بر دشمن فرود آورد و دشمن را نابود مى‏كرد، ندايى غيبى (از جبرئيل) شنيده شد كه «لا فَتَى الّا على لا سيف الّا ذوالفقار: جوانمردى جز على نيست و شمشيرى جز ذوالفقار نيست.» جوانمردى در اجتماع و دين و طريقت به معانى مختلف آمده است عمده آن كه جوانمردان انسان‏هاى وارسته، دلير، پاك دل، سخاوتمند و به ناديده گرفتن عيوب مشهورند. در كتاب اسرار التوحيد آمده است كه شيخ ابوسعيد ابوالخير روزى به حمام رفت. درويشى شيخ را خدمت مى‏كرد و دست بر

پشت شيخ مى‏ماليد و چرك بر بازوى شيخ جمع مى‏كرد، چنان كه رسم دلاكان بود، تا آن كس ببيند كه او كارى كرده است. پس در ميان اين خدمت، از شيخ ابوسعيد سؤال كرد كه‏اى شيخ! جوانمردى چيست؟ شيخ ما حالى گفت: آن كه شوخ (چرك) مرد به روى مرد نياورد!! همه مشايخ نيشابور چون اين سخن شنيدند، اتفاق كردند كه كسى در اين معنى بهتر از اين نگفته است.

 

597- كليد گنج

سحر با باد مى‏گفتم حديث آرزومندى     خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندى

دعاى صبح و آه شب، كليد گنج مقصود است     بدين راه و روش مى‏رو كه با دلدار پيوندى

حافظ شيرازى

 

598- عليم

عليم يعنى دانا و ابجد آن 150 مى‏باشد و درباره حق تعالى به وسعت و احاطه مطلق علم و دانايى از گذشته و حال و آينده از ظاهر و باطن به نحو حضورى دلالت مى‏كند. 149 مرتبه در قرآن تكرار شده است كه 38 مرتبه با «حكيم» و 18 مرتبه با «الله» و 32 مرتبه با «سميع» و 7 مرتبه با «واسع» و 2 مرتبه با «شاكر» و 6 مرتبه با «عزيز» و 2 مرتبه با

«خلّاق» و 4 مرتبه با «خبير» و 1 بار با «فتّاح» و 3 بار با «قدير» و 36 بار منفرد آمده است. ذكر حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و مادر مريم «سميع عليم» و ذكر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله «عليم خبير» بوده است. ذكر حضرت يوسف و يعقوب «عليم حكيم» بوده است. در 1001 اسماء الهى جوشن كبير اسم «عليم» اين طور آمده است: شماره 8- «يا عليم»: اى دانا. شماره 175- «يا من هو بكل شى‏ء عليم»: اى آن كه به هر چيزى داناست. شماره 324- «يا اعلم من كل عليم»: اى داناتر از هر دانا. شماره 961- «يا من هو بمن اراده عليم»: اى آن كه به خواستار خويش دانايى.

 

599- قصه باد و قوم عاد

در دعاى جوشن كبير فقره 669 آمده است: «يا مَن انقادَ كل شى‏ء لامره: اى آن كه هر چيزى براى فرمانش مطيع است». در فقره 559 آمده است: «يا مَن لَهُ الهَواءُ وَ الفَضاء: اى كه از اوست هوا و فضا». و در فقره 826 آمده است: «يا من يعذّب من يشاء: اى كه كيفر دهد هر كه را خواهد». از مجموع اين فقرات استفاده مى‏شود: 1- همه چيز تابع امر خدايند، 2- باد و هوا و فضا از اوست، 3- هر كه را بخواهد عذاب مى‏كند. اين مطلب را مى‏توان در تاريخ قوم عاد يافت. مولانا در دفتر اول بيت 853 مى‏فرمايد:

گر نبودى واقف از حق، جان باد         فرق، كى كردى ميان قوم عاد؟

يعنى جان باد اگر از امر خدا آگاه نبود، چگونه مى‏توانست فرق ميان قوم عاد و ديگران را بنمايد؟ اشاره است به تاريخ قوم عاد كه حضرت هود پيامبر بر آنان مبعوث شد. قوم عاد در صحراى حضرموت و عمّان (واقع در عربستان جنوبى يا يمن كنونى) زندگى مى‏كردند و دعوت حضرت هود را نپذيرفتند و تكذيبش كردند، پس خداوند تقديرش اين شد كه آنان را عذاب كند. پس حضرت هود و مؤمنان با او به صحرا آمدند و از گل، ديوار و جايگاهى ساختند و درون آن منزل گرفتند. پس خداوند باد سختى را فرستاد و هفت شب و هشت روز بر آنان وزيدن گرفت، چنان كه شتر را با هودج و كسانى كه در او نشسته بودند برمى‏گرفت و بر هوا مى‏برد و بعد بر زمين مى‏زد و هلاك مى‏كرد. اما همين باد وقتى به جايگاه هود و ياران او مى‏رسيد نرم مى‏شد و به نسيمى تبديل مى‏گشت.

هود، گرد مؤمنان، خطّى كشيد             نرم مى‏شد باد، كآنجا مى‏رسيد

هر كه بيرون بود زان خط، جمله را     پاره پاره مى‏گسست اندر هوا

فضا يعنى مكانى كه كره زمين و هواى جو، در قسمتى از آن است و از هيچ طرف محدود نيست. اما هوا بخارى است يك پنجم اكسيژن و چهار پنجم ازت و بخار آب و گاز كربنيك كه كره زمين را احاطه كرده است.

 

600- مقام زن بنى اسرائيل

امام صادق عليه‏السلام (در حديث طولانى) فرمود: يك زن در بنى اسرائيل بود كه او را به عمل زنا دعوت كردند و قبول ننمود. حتى او را تهديد به قتل نمودند باز هم قبول نكرد. در نتيجه گرفتار ترس و وحشت شديدى شد. خداوند او را از دست زناكاران نجات داد. ولى بعدا او را با ستم به كسى به عنوان كنيز فروختند. آن كسانى كه او را خريده بودند او را با خود سوار كشتى نموده و رهسپار مقصد خويش شدند. پس خداوند آن‏ها را غرق نمود و آن زن را نجات داد تا اينكه آن زن در جزيره‏اى افتاد. سپس خداوند به يكى از پيامبران بنى اسرائيل وحى فرمود كه برود به پادشاه آنها بگويد، مخلوقى از مخلوقاتم در آن جزيره است. همه شما برويد و او را پيدا كنيد و بياوريد. بعد در نزد او به گناهان خود اعتراف كنيد، بعد هم از او بخواهيد كه شما را ببخشد. چون اگر شما را ببخشد من هم شما را مى‏بخشم.