103- معرفت

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مقامات معنوی

 

103- معرفت

*معرفت به معنای شناخت و شناسایی است که منظور از آن معرفت به پروردگار و آیات و اسماء و صفات و افعال حق است که ربط آن با خودشناسی و معرفت نفس می­باشد.

امیرالمؤمنین (ع) فرمود:« معرفت خداوند سبحان بلند مرتبه ­ترین معرفت­ ها است.» (غررالحکم ح 9864)

*بعضی شناخت­ ها ذاتی است و اکتسابی نیست و این از لطف خاص و عنایت است همانند انبیاء و امامان و بعضی اولیاء که این تفضّل نصیب آن­ها شد. و غیر این­ها معرفت به اکتساب و تحصیل و مجاهدت و ریاضت به دست می ­آید.

* معرفت یا اجمالی است یا تفضیلی، و هر کدام را در بدایات و نهایات برای عارف منازلی است که البتّه چون حق اسماء و صفات و افعالش نامتناهی است این شناخت هم نامتناهی است.

معرفت عالمی است بی­ پایان بحر بی­ منتها که نیست کران (سنائی)

*در شناخت اوّل آن­که حق خودش را به بنده می­ شناساند و دوم بنده به آثار و صفات او را شناسا می­شود. مرتبه اوّل بالاتر است، خداوند در سوره شوری آیه 52 به پیامبر (ص) می­ فرماید: « همین­ گونه روحی از امر خودمان را به سوی تو وحی کردیم.» امّا درباره عموم و عوام می­فرماید: آیا به شتر نمی­ نگرند که چگونه آفریده شده؟ (غاشیه: 17) که شناخت از اثر پی به مؤثر برد.

*بدان که شناخت ذات و اسماء و صفات حق ممکن نیست به علّت نامتناهی بودن الوهیت و ربوبیّت او،‌ و در سوره طه آیه 110 فرمود:« خداوند آنچه را پیش رو (جلو) و آنچه را پس پشت (خلف) آنان است می­داند و آنان بر او در دانش هیچ احاطه ندارند.»

*از آنچه از علوم ظاهری راهی برای معرفت باز می­شود و زمینه را برای روشن شدن معارف هموار می­کند بسیار خوب است ولکن این علوم تامّ و کامل نیستند و همراه این­ها شک و شبهه و گمان می ­آید و عالم این علم در امان نیست. از علومی که از راه طریقت و باطن و مجاهدت و تهذیب نفس به دست می ­آید می­توان به معارف حقیقی و معنوی ­رسید که عالم به این واقعیت، به معرفت اسماء و صفات می­ شود و مظهر می­ گردد و دانایی او عین معرفت است که در معاینات و مکاشفات و مقامات و مشاهدات می­ یابد.

* در معنی عارف و معرفت عارف شبستری در گلشن راز ترجمه نگارنده این چنین آمده است: چه کسی به سرّ وحدت واقف شد و عارف چه چیز را می­شناسد؟ آن سالکی به سرّ و حقیقت وحدت حقّه آگاه می­ شود که در سیر و سلوک مراحل و منازل توقف نکند. قلب عارف برای غیر وجود ذات مطلق حق،‌ هست و بی­بودی نمی­شناسد و اگر هستی در لباس ممکن پدیدار می­شود، آن را نیست شدنی، اعتباری و مجازی می­داند. این هستی تو، پر از خار و خَس بوده، همه را بیرون بریز تا پاک شوی. باید خانه دلت را از غیر او بیرون کنی و پاک نمایی. چه آن­که دل مقام تجلّی محبوب حقیقی است، چون دل را از تعلقات پاک کردی و از منیّت بیرون آمدی حضرت حق بی­ حجاب آید و جمال حقّانی خود را به تو بنماید.

*کسی که با نوافل ترقّی کند و محبوب حق تعالی شود به لای نفی (لا اله: نیست خدایی) همه اله ­ها و بت­ها و اغیار را از خانه دل جاروب کند. در حدیث قدسی است که خداوند می­فرماید:« عبد به وسیله نوافل به من نزدیک می­شود و من او را دوست دارم. وقتی دوستش داشتم من گوش و چشم و زبان و دست و پای او می­شوم. به من می­ شنود و می­ بیند و نطق می­کند و بگیرد و راه می­ رود.» درون دل که تطهیر شد به مقام محمود دست یابد. (اسراء:79) و حق ندا دهد به من می­ شنوی و به من می­ بینی. تا سالک از حجاب و تعلقات نفسانی نجات نیابد و از زشتی­ ها پاک نشود و عیب و ننگ بر او باقی است و علم توحیدی­ اش،‌ عین الیقین نگردد.

*مدافع سلوک به نحو کلّی و اجمال چهار تا است و طهارت نفس هم چهار تا است. اوّل باید خود را از حَدَث (مانند بول و غایط که وضو را باطل می­کند و خَبث (یعنی پلیدی، ناپاکی، جنابت) بدن و لباس را تطهیر کند. دوّم طهارت از معصیت کبیره و صغیره و از شرّ و وسوسة شیطان است. سوم پاک شدن از رذایل اخلاقی همانند حرص و حسد و ... است که باید بر طرف شود چرا که آدمی با صفات ناپسند همانند چهارپایان می­شود. چهارم این­که سالک باید درونش هرچه غیر خدا آید آن را محو کرده و باطن را از هر غیر او تطهیر نماید. پس سیر عارف به این­جا که رسید ظاهر و سرّش پاک شده و به مرتبه فنا می ­رسد. هر کس این موانع چهارگانه را برطرف کند و پاکی­ ها را پیاده کند بی­ شک لایق مناجات با حق تعالی می­ شود و در قرب به مقام ناجین می­رسد که حق در سرّش با او راز می­ گوید.

*بدان که علوم باطنی و معارف حقیقی از محفوظات ذهنی به دست نمی­ آید بلکه از عنایت و لطف خاص حاصل می­ شود. برای همین است که به این علم، علم اهل دل گفته ­اند نه علم اهل تن. علم مقدمه است نه ذی­ المقدمه و عدّه بسیاری در مقدمه مانده­ اند و از آن خارج نشدند و با سری پُر از محفوظات و اصطلاحات از جهان رخت بربستند و بویی از معارف حقّه نبردند. برای همین واقعیت گفته شده که با الفاظ و حجاب­ ها پوشیده بر قلب نمی­توان به حقیقت رسید مگر با شناخت کشف و شهودی که شناختی بی­ واسطه است.

*چون معرفت یقینی شد برای دارنده آن،‌ بسیار شرافتمند است و از روحیات والایی برخوردار است و شخصیتی حقیقی پیدا می­کند تا کسی به مجاز رسیده و در گمان فرو رفته و خودیّت خودش را نیافته است.

* بدان که معرفت که از علم صرف باشد آن علم از روی خبر و قواعد و قوانینی به دست آید چه درست باشد یا نادرست،‌ چه بعداً مطرود شناخته شود یا نامردود و مقبول، امّا معرفت به حس باطنی و شهودی از حال و مقام به دست آید و واردات قلبیه سبب گردد تا به معانی و بطون علوم و رموز برسد.

*عارف به حق قائم است و به حق می­بیند و ادراک کند و برای او گام بردارد. عالم قائم به نفس خودش است و به واسطه ابزار و آلات و شواهد و آثار و قواعد چیزی را حفظ می­ کند و می ­فهمد و درمی­ یابد بدون آن­که بویی از حقیقت برده باشد.

*به مقتضای غلبه معرفت بر هر سالکی از ظهور اسماء و صفات است که یکی مناجاتی می­ شود و دیگری خراباتی، یا یکی محبّتی می­شود و دیگری ذکری و ... پس نشاید که کسی دیگری را ملامت کند چه آن­که معرفت از تقدیرات ربّانی به ظرف قابلی ریخته می­شود و به همان مظروف، عارف راه می ­رود چنان­که یحیی را بیم و عیسی را امید غالب بوده و این ذاتی آن دو پیامبر بوده است نه اکتسابی و تحصیلی.

*چون روح انسانی از همه عیب­ها و آلودگی­ ها پاک شد و عارف به این حدّ رسید چیزی به عنوان مانع در قلبش نباشد و حق در آن ظهور کند و عارف و معروف یک حقیقت شود. حال اگر عارف و معروف اوست و غیر او کسی نیست،‌ چرا قرعه به نام انسان خورده و او باید اکتساب معرفت حق کند و سبب خلقت گردیده است؟ چون انسان حق را به نورش می­ شناسد و غیر حق عارف و معروفی نیست خداوند به خاطر کثرت ظهور حبّ ذات، انسان را لایق دانست و معرفت را بدو داد. تعجب نداشت که ذرّه از ذات اعیان ممکنه، امید و هوای نور خورشید حضرت حق را به فطرت و ذات طالب شد و حق در او تجلّی کرد. در وقتی که خمیر ذات انسانی را می ­سرشتند در وجودش ایمان به حق و تصدیق به حضرت خداوندی را ملائکه نوشتند. (مجادله: 22)

اگر حجاب­ ها کنار رود و دفتر ذات و صفات انسانی از خزانه حق را می­ خواند، می­ یافت که هر استعدادی که ذات او بود به حکمت به او داده است. (سویدای دل ص 63)

* اگر نه نور تو گردد دلیل اهل طلب میان وادی حیرت شوند جمله هلاک

اساس معرفت ذات از آن رفیع­ ترست که عقل با نظر فکرتش کند ادراک

*هیچ احدی عبادت حق نمی­ کند مگر به مقدار علم و معرفت خویش مر حق را، چه عبادت مسبوق است به معرفت معبود،‌ تا نداندکه حق ربّ و مالک و مستحقّ عبادت است و خود را به مربوبیّت و مملوکیّت و استحقاق عبودیّت نشناسد، عبادت به ظهور نپیوندد. پس هر که استعداد در ذات او اعطا نکند علم و معرفت را به جمیع اسماء و صفات،‌ ممکن نیست که حق را به جمیع اسماء عبادت تواند کرد. و از این­جاست که حق را عبادت تامّه نمی­ کند مگر انسان کامل. (شرح فصوص خوارزمی 1/75)

* در سوره ذاریات آیه 56 خداوند فرمود:« ما جن و انس را نیافریدیم مگر بپرستند.»

امام حسین (ع) بین اصحابش فرمود:«‌ خداوند عزّوجل خلق را نیافرید مگر برای این­که او را بشناسند،‌ چون او را بشناسند، عبادتش می ­کنند و اگر عبادتش کنند به وسیله عبادت او از پرستش غیر او بی­ نیاز می­ شوند.» (علل الشرایع 9/9)

پس یکی از اغراض خلقت آدمیان معرفت بوده است، تا کسی چیزی را و کسی را نشناسد، چطور می ­تواند برای آن گام بردارد و فرمان­بردار شود و تواضع به خرج دهد و گردن به تکلیف نهد. پس رحمت خاص و عنایات به وسیله پرستش انجام می­ گیرد و آن معلول معرفت است که حاصل می­شود.

*امّا معرفت حق بر این وجه که الهی است صاحب اسماء و صفات، متصوّر نیست جز به طریق نظر در عالم،‌ و استدلال از عبودیّت بر معبودیّت و از مربوبیّت به ربوبیّت، پس عالم دلیل است بر اله از آن روی که اله است و لذا عالم را مأخوذ از علامت دانستند که عبارت است از دلیل. ( شرح فصوص خوارزمی 1/243)

*در آیه 72 سوره اسراء خداوند فرمود:«‌هرکس در دنیا کور باشد او در جهان واپسین نیز کور (دل) و گمراه ­تر خواهد بود.»

مراد از کوری، کوری از معرفت خداوند است چون فیض و تجلّی حق آنی قطع نمی ­شود، چون بنده به خاطر اعتقاد و اعمال محجوب می­ شود از ادراک فیوضات و تجلیّات بریده می­ شود، پس در کوری دل به سر می­ برد و خواه و ناخواه در آخرت این کوری دل بدتر و سخت ­تر است.

*بدان ای عزیز! هر ظرف وجودی استعدادی دارد؛ و تکلیف بر افراد به اندازه وسع می­ باشد.» (بقره: 276)

و فهم و ادراک و معرفت به اندازه دانایی و کشف است پس نمی­توان کسی دیگر را در مراتب شناخت ملامت کند؛ چه آن­که ظرف و مظروف وقتی تطابق نداشته باشند سبب ناهماهنگی می­ شود. پس آن­که ظرفش کوچک است و در مراتب معارف درجا می­ زند باید با توسل و کوشش از خدا بخواهد ظرف وجودیش بزرگ­تر شود تا معارف بیشتری در آن جا بگیرد.

*چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی صورتی در زیر دارد آن چه در بالاستی

صورت زیرین اگر با نردبان معرفت بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی (میرفندرسکی)

*بابا طاهر عریان در دوبیتی می­گوید:

به صحرا بنگرم صحرات و ینم به دریا بنگرم دریات و نیم

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنات و نیم

پس از مشاهدات بصری به ادراک قلبی این گفته آمده است که جمال الهی در همه مشاهِد و آیات دیده می­شود و این بستگی به اندازه معرفتی است که سالک دارد که چقدر و چه اندازه دوربین او می­بیند اگر عارف واقعی شد این مقامی بس بلند است که در تمام مظاهر، علم و قدرت وحی و قیومی او را مشاهده می­ کند که البتّه این مقام از آن­که حق را مشاهده می­ کند نه در دریا و صحرا (مقام خفّی) پایین تر است.

*سؤال شد در مراتب معرفت کدام بهتر است؟ از اثر به مؤثر یا از مؤثّر به اثر گفته شد، ادراکات و استدلال از مؤثّر به اثر بهتر و کامل­تر است تا از اثر به مؤثّر، چه آن­که از آثار احتمال آن­که در مشاهدات خطایی رخ دهد می­باشد امّا در دومی این خطا نباشد، در اوّلی از دانی به طرف عالی است ولی در دومی از عالی فیض به طرف دانی سرازیر می­ شود. در اوّلی از دریا و صحرا می ­خواهد پی ببرد، امّا در دومی از « به تو، تو را شناختم » (بک عرفتک) بعد همه آثار و براهین و نشانه­ های او را می­ بیند.

*« سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتّی یتبیّن لهم انّه الحق: به زودی نشانه­ های خویش را در گستر،‌ بیرون (آفاق) و پیکره درونشان (انفس) نشانشان خواهیم داد تا بر آنان روشن شود که او راستین است. » (فصلت:53)

آنچه آفاقی است حق در همه آن­ها نشانه و دلیل و علامت از خود را نهاده است و در انفس همه دلایل بی­شماری درج کرده تا این­که بنده بتواند از این آیات بر او معلوم و مشهود گردد که حق هم اوست و مدیر و مدبّر در همه شئون اوست و لازمه تدبیر و تجلیاتی که در مظاهر ممکنه می­ کند تا هر کس به فراخور استعداد خویش حقایق و معارف را دریابد و درک کند تا موحّد و عارف بشود.

*غزالی ( در احیاء علوم الدین 1/60 ) گوید: « رأی گروهی آن که غایت معرفت حق تعالی اعتراف است به عجز از معرفت وی و بعضی در معرفت وی دعوی های بزرگ می­ کنند و گروهی حدّ معرفت وی را همان که اعتقاد کلّ عوام بدان رسیده است دانند که او عالم و قادر و سمیع و بصیر و متکلّم است. گوییم معرفت ظاهری درجه دنی است و معرفت متوسط برای کسانی است مقداری تهذیب کرده و مقداری راه رفته ­اند امّا به انتها نرسیده­ اند. معرفت منتهی آن است که عارفان بدان رسیده ­اند که به خاطر ریاضات و مجاهدات حجاب­ ها از روی دل آن­ها برداشته شد و هر عارفی به اندازه سعه وجودی و ادراکات باطنی و علوم مکاشفی حقایق ­ها بر آن­ ها باز شده و به مشاهده و مکاشفه و معاینه معارف ربوبی را به شناختی باطنی می­ بینند و درک می­ کنند.

*اگر علم همراه معلوم با صدق فاعل رشد کند، آن­گاه آبستن شناخت حق تعالی می ­شود که آن­وقت درب تقلید بسته می­ شود، چون عالم به معلوم رسد، آن وقت راهی برای پیمودن برای اکتساب و شهود معارف الهیه برایش باز گردد.

*امیرالمؤمنین (ع) فرمود:« معرفت حیرانی است و خالی بودن از آن شب­کوری است.» (غرر ح 1603)

در این نقل اشاره است به کسانی که دنبال شناخت و بصیرت نرفتند و به تعقّل و تفکّر نرسیدند و اگر یک گام به جلو رفتند چند گام به عقب برگشتند و این نوعی شب­کوری است که به نور معرفت اصلاً راه پیدا نکردند. چون معرفت بی­ نهایت است و هرچه حقایق و معارف بیشتر می­ شود حیرت افزوده می­ گردد و این واقعیت به مثابه این است که هرچه از آب چشمه استفاده شود چشمه تمام نمی­ شود و صاحب اندیشه گوید چرا صدها سال آب این چشمه تمام نمی­ شود، در جواب گفته شد آن به بحر وصل است.

*در مقامات اشاره شده است که به ریاضت و عنایت معرفت داده می ­شود امّا یکی در میدان شوق و انس گام برمی­ دارد یکی خوف از معاد و کبریایی حق او را می­ گیرد و یکی در راه خراباتی می­ شود و این­ها بر طبق قواعدی نیست که داده شده است، بلکه معطی حق است و ظرف قابلی همان اندازه که جایگاهی برای پذیرفتن مظروف را دارد اخذ می­ کند.

*در کتاب غررالحکم ح 7553 این روایت را نقل کرده که امیرالمؤمنین (ع) فرمود:« خداوند سبحان عقل­ ها را بر تحدید صفت خود آگاه نگردانیده و آن­ ها را از وجوب معرفت خود منع نکرده است.» یعنی خداوند طوری عقول را خلق نکرده که بتواند به کنه صفت او برسد چه آن­که اگر احاطه شود محدود شود و این با نامتناهی بودن علم و قدرت وحی و قیومی او سازگار نیست ولی برای شناخت تا آن­جا که بتوانند راه را باز کرده امّا به اندازه اندیشه و کشف و شهود خودشان، نه بیشتر؛ چه آن­که فرد اکمل و کمال پیامبر است و همه در طول او هستند و هر کسی به اندازه طاقت ذکر و فکر و ریاضت خودش معرفت پیدا می­کند نه بیشتر.

*من عرف الله کملت معرفته: هرکه خداوند را بشناسد معرفت او کامل باشد. (غرر ح 7999)

این بیان امام موحدین اشاره است که معرفت درجاتی دارد، هرکس در حدّ خودش به شناختی می­ رسد و برای او در درجه ایمانی که دارد ممتاز است.تقدیر و اندازه معرفت شخصی است و عینیّت وجود ندارد، امّا این دلیل نیست کسی که درجه ایمان او سوم است با کسی که درجه ایمان او دهم است در معرفت مبدأ و معاد و غیب و شهود یکی باشد.

*شما به هرچه معرفت پیدا کنید از هر نظر، آن به معرفت حق تعالی نمی ­رسد. چه آن­که هر چیزی حدّی دارد ولی اسماء و صفات و کنه حق تعالی نامحدود است. هیچ عقل را قوّت اطلاع بر حقیقت او نیست و هیچ فکر و دانش را وسع احاطت به کنه معرفت او نیست. هر عبارت که در نعمت او ایراد کنند و هر بیان که در وصف او بر زبان رانند اگر ثبوتی باشد از شائبه تشبیه، در تصوّر نیاید. و اگر غیر ثبوتی بود از غائله تعطیل مبرّا در تو هم نیفتد و پیامبر(ص) فرمود:« خداوندا! فوق آنچه هستی که دیگران درباره تو گویند.» (اوصاف الاشراف 1/3)

*حکیم متألّه آقا محمدرضا قمشه­ ای در حاشیه اسفار گوید: سفر اول سالک از خلق به سوی حقّ است به رفع حجاب­ های ظلمانیّه و نورانیّه. حجب ظلمانیّه متعلّق به نفس است و حجب نورانیّه متعلّق به قلب و روح، که باید سالک از انوار قلبیّه و اضواء روحیّه بگذرد. از مقام نفس به قلب و از قلب به روح و از روح به مقصد اقصی حرکت کند پس عوالم میان سالک و حقیقت او سه عالم است و تمام حجاب­ هایی که در اخبار بیان شد یا در لسان بزرگان آمده همه راجع به این سه حجاب است.

وقتی سه حجاب برداشته شد و این سه عالم طی گشت، سالک به مقام معرفت جمال حق می­ رسد و ذات خود را در حق فانی می­کند و سفر اوّل او پایان می­ پذیرد و وجود او حقّانی می ­گردد و محو بر او عارض می­شود. (تحفه الملوک ص 144)