105- مشتاقین

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مقامات معنوی

 

105- مشتاقین

نکته ­ها

*شوق: آرزو، آرزوی قلبی، رغبت شدید شائق: آرزومند، به آرزو آورنده آزمندی نفس،میل خاطر

مشتاق: آرزومندی چیزی

*هر کس به قدر همّت دارند از او نصیبی عشاق و شوق جانان، زهّاد و گفت و گویش

هر آینه که رحمت حضرت الهی و فیضان فیض نامتناهی متعلق نمی­ شود به هر چیزی مگر به حسب استعداد و به اندازه طلب او از جناب ربّ العباد. لاجرم عُصاة از آن رحمت مغفرت است و جنان؛ و نصیب مطیعان رضا و لقای ملک منّان، و نصیب عارفان موحّد لذّت معارف یقینه و ذوق ایقان و نصیب مرا صد یقین­اند انوار تجلیّات ذاتیه و آثار لمعات اسمائیه و صفاتیه. (شرح فصوص خوارزمی 1/41)

پس هر مشتاقی به اندازه آرزوی قلبی خود نصیبی دارد و در این راستا مشتاقان کامل که میل خاطرشان وافی است بیشترین نصیب را دارند.

*شوق لقاء و دیدار حضرت جانان و معشوق از بالاترین آزمندی درون است که اگر این بهره و نصیب برای کسی فراهم شود واقعاً به لذّت هایی می­ رسد که دیگران در مجاز غرقند و این کس در واقعیت غرق است و بسیار مقام ارجمندی است.

*شوق، رغبت شدید و رغبت میل شدید است. شائق امید زیادی دارد به آنچه اشتیاق دارد برسد، و آنچه در باطن از اشتیاق به حق دارد به زبان مناجات می­گوید، همان طور که موسی در میعاد به خدایش خبر داد. « من به سوی تو شتاب کردم تا رضایت تو را فراهم کنم.» (طه:84)

پیامبر(ص) حال حضرت موسی را این طور تفسیر فرمود:« حضرت موسی از بس به خدا شوق داشت، در راهِ رفتن به کوه سینا و برگشت از آنجا که چهل شبانه روز طول کشید نه طعام خورد و نه نوشید و نه خوابید و به هیچ چیز اشتها نداشت.» (شرق بی­غروب ص 136)

*امام سجاد در صحیفه سجادیّه چنین می­گوید:« خداوندا! شوق خود را در دل من افکن. (نیایش 21) رغبت مرا به آنچه در نزد توست شوق لقای خود قرار بده. (نیایش 54) خداوندا وحشت از اندوه عذاب و شوق ثواب موعود را بر من ارزانی دار تا لذّت چیزی را که تو را برای حصول آن می­ خوانم و اندوه چیزی را که از وصول آن به تو پناه می ­برم دریابم.( نیایش 22) خداوندا جمعی در زمین گرد تو آمده ­اند با دل پر شوق و امید و جمعی ترسان و تو در نیازمندیشان می ­نگری. (نیایش 48) خداوندا روزی مرا چنان قرار ده که شوق عمل در راه تو توشه روز آخرتم باشد.» (نیایش 22)

*آنانی که در شک و حیرت و دو دلی هستند حالت شوق ندارند و آنانی که کسالت روحی و روانی و افسردگی خاطر دارند، خسته دل هستند؛ نمی­ تواند شوق در آنان غالب باشد تا با نشاط و سرور به بندگی حق مشغول گردند.

چنانکه دیده شده که بنده وقتی شوق و آزمندی قلبی به دعا و ذکر و نماز و قرآن و مناجات دارد سراپا طرب و نشاط است وقتی که به هر دلیلی خسته می­ گردد و نتیجه ­ای از کار خود نمی­ بیند، حالت افسردگی به او دست می­ دهد و شوقش کم می­ گردد و دو کف دستهای خود را به معنای رغبت خوب نمی ­تواند به سوی آسمان بلند کند، لذا امیدش کم و تمسّک او به فضل خداوندی کم رنگ می­ گردد. پس بنده در دعا و توسل دائم این نکته را به خداوند عرضه بدارد که خدایا ! شوق و میلم را روز به روز زیاد کن.» تا سستی و بی ­میلی را از او ببرد.

*امیرالمؤمنین(ع) فرمود:« صبر بر چهار پره است: شوق، نگرانی، زهد، مراقبت، هر که شوق بهشت دارد از هوس رانی ­ها خودداری کند... (اصول کافی 4/163)

*بدان که نسبت آدم به ربّش یعنی نسبت جزء است به کلّش و فرع به اصلش، و هر اصل را شوق است به سوی فرعش، لاجرم از این روی ارتباط بین الطرفین حاصل باشد و هر یک از وجهی محبّ باشد و از وجهی محبوب. خداوند به داود پیامبر فرمود: شوقم به لقای مشتاقان بیشتر از شوق ایشان به لقای من است. چون محبّ مشتاق در حقیقت عین محبوب است اگرچه به اعتبار تعیّن غیر اوست. و این لقای خاص، مطلوب حق است بی وجود محبّ، که مرآت جمال نمای اوست حاصل نمی ­شود لاجرم حق را اشتیاق لقای محب بیش از وجود او بود و محب پیش از وجود خاص خود مشتاق نبود. (شرح فصوص خوارزمی 2/779)

پیامبر (ص) فرمود:« خداوند مرا دستور داده به این که چهار نفر از اصحابم را دوست بدارم و بهشت مشتاق ایشان است و این علی بن ابیطالب و سلمان فارسی و ابوذر و مقداد بن اسوداند.» (اسرار آل محمّد ص 392)

پیامبر(ص) فرمود:« بهشت مشتاق علی بن ابیطالب است و از خدا می­ خواهد که علی به او نگاه کند.» (صحیفه امام رضا ص 76)

*در کتاب مصباح الشریعه باب 98 آمده که: مثل مشتاق مانند یک فرد غرق شده ­ای است که هیچ گونه فکری جز خلاصی و نجات خود ندارد.

*همه مشتاقان در شوق به خداوند از خود بروز آرزو و رغبت را گویند و نشان دهند، امّا در این که این شوق از دیدن آثار و آیات است، یا احسان و نعمت­های بی شمار که شخص یافته، یا از محبّتی که به محبوب دچار شده است و ...

چون در گرفتار شدن به صفتی گاهی اغراض نفسانی هم دخالت می­کند به این معنی که گاهی نفس کارش آمیختگی و مشوب کردن کاری است. آنکه خداوند را به صفت جوادیت می ­شناسد و شوق او به کرامت و احسان­گری حق است غیر آن کس است که از محبت خاص الهی شوقش روز افزون است و از پختگی به سوختگی رسیده است.

*یکی از مکاید نفس این است که مشتاق به چیزی می­ شود و بنده را صید می ­کند و آن را خوب می­ پسندد در حالی سنجیده نشده، عاقبت و انتهای آن را ندیده، از آفت­ های آن بی ­خبر است. پس هرگاه نفس مشتاق چیزی شد لازم است بنده بسنجد، به میزان عقلی و دینی آن را آزمون کند تا دچار آسیب ­های بعدی آن نشود.

*مردان الهی مرگ را لقاء حق دانند، لذا شوق به مرگ دارند و از آن هراسی ندارند و عموم مردم کراهت از مردن دارند و ناخوش آیند از آنند. لذا آرزوی مرگ نکنند، چون دنیا حجاب در حجاب است و اهل دنیا مبتلا به مظاهر آن هستند، عارف از حجاب­ ها می­ گذرد و در وقت آمدن اجل شوخی و مزاح می­ کند و خوشحال است از شدت اشتیاق به لقاء، لذا در شب عاشورا اصحاب امام حسین(ع) را به آرزومندی به شهادت بسط داده بود. در واقع آتش شوق به آب وصل قابل تسکین است و نسیم وصال وقتی می ­آید شائق را سرور دست می­ دهد همانند دامادی که شب عروسی او را برای زفاف به اتاق عروس می­ برند.

*کسی از امام باقر (ع) مسئله ای پرسید و حضرت پاسخ داد مرد سائل گفت: فقها چنین نگویند. حضرت فرمود:« وای بر تو! تو هرگز فقیهی دیده ­ای؟! فقیه کسی است که زاهد در دنیا، مشتاق آخرت، چنگ زننده به سنت پیامبر باشد.» (اصول کافی 1/89) فقیه اهل شریعت آن است که به احکام و حدود و مسائل شرعی مجتهد است امّا در تبیین معنوی فقیه به زبان اهل معنی، زهد در دنیا و شوق به آخرت و متمسک به سنت بیان شده که البتّه اگر کسی دارنده این سه مطلب باشد قابل تحسین و ستایش است.

هر شائقی یک مطلوبی دارد مانند شوق عابد به بهشت، شوق عاشق به معشوق، شوق عبد به مولا و ... ولکن در مقدمات شوق بحث است که چقدر شائق می ­تواند آن را آماده کند تا به ذی المقدمه برسد و این موضوع مرهون طلب و ریاضت و توسل است. شاید شائق حسن قابلی داشته باشد امّا حسن فعلی او کم رنگ باشد و نتواند به مطلوب برسد.

*بدان که از آرزومندی­ های بعضی انسان­ها این است که مثلاً بتوانند بخشش کنند امّا توان مالی ندارند. چون کسی را می­ بیند که احسان می ­کند طبل شوق در درونش به صدا در آید امّا مایه ­ای نیست که انتقال یابد. خداوند شوق او را به بهاء می­ دهد و به او در کارهای دیگرش نوازش می­ دهد و رضایت خود را از طبل شوقش به نوعی به او می­ رساند.

*شوق هر کس به هر چیزی که مطلوب و مقصود اوست بستگی به دانش و ادراک او به معانی و حقیقت دارد که آن حقیقت و معنی در محبوب و مقصود او ظاهر است.

وقتی ایوب پیامبر مبتلا به انواع بلا شد و در فراق افتاد، از حق تعالی حیات را آرزو کرد، چون مدّتش به اتمام رسید و شوقش برای وصال بیشتر شد به آب حیاتی که به او دادند، نوشید و سلامتی را به دست آورد و کار رسالت را دنبال کرد.

*هرچه شوق سالک به سیر و سلوک بیشتر باشد تا مراحل و منازل را طی کند، سیرش تندتر شود و بهره ­اش وافی شده و حبّ رسیدن به کمال و جمال مطلق که در سرشت آدمی است او را محرّکی است برای سیر نمودن.

*از این­که بعضی گفته ­اند شوق در جایی است که مورد و مقصود شوق غایب باشد و به خاطر همین عیب و نقص است که در قرآن نامی از آن برده نشده،‌کلامی ناتمام است. چه آن­که آرزومند، میل قلبی دارد و در شوق لزومی ندارد حتماً غایب باشد حق حاضر و ناظر است و شوق به او دلیل بر غایب بودن او نیست. اگر کسی به وصال معشوق رسیده، مگر آرزویش تمام می­ شود؟ «‌گرچه دوام وصل میسّر نمی ­شود.» وقتی معشوق از جنس نامتناهی و محدود و آفت پذیر نباشد چطور می ­شود گفت: مقصود حتماً باید غایب باشد حال که حاصل شد پس شوق هم اتمام می­ پذیرد.

*بدان که حرکات به اختیار را چند مقدمه دنبال هم است، دورتر آن­ ها قوای دریافت کننده که خیال و وهمند در حیوان و در آدمی و خرد در میان آن دواست و پهلوی آن قوّه شوقیه است که فرمانده نیروهای جنبش آور و کارگر است. چنانچه وهم فرمانده و رئیس قوای دریابنده و پس از شوقیه و پیش از قوه کارگر قوه دیگریست که مبدأ عزم و تصمیم است و آن اراده و کراهت خوانند. پس از تردید در انجام و یا عدم انجام تصمیم به یک طرف گیرد به واسطه ترجیح یکی از آن­ها که نسبت به قدرت فاعل برابرند.

دلیل جدا بودن شوق از ادراک این است که بسا ادراک هست و شوق نیست و دلیل جدا بودن شوق از تصمیم این است که بسا شوق هست و اراده نیست. و گفته ­اند تصمیم و اراده همان شوق اکید است که بسا شوق سست باشد و سخت شود و اراده گردد و عزم کمال شوق است، بسا آدم مشتاق و عازم به کاری قدرت بر حرکت ندارد و بسا توانا که شوق ندارد. (ترجمه سماء و عالم بحار 5/271)

*قاعده­ ای را بیان کردند به این جمله: « هرکه مشتاق باشد اوّل شب به راه افتد.» (غرر ح 9159 از امیرالمؤمنین)

چون شب تاریک است و بسیاری از مسائل معنوی از خلوت و عزلت و سکوت و راز و نیاز و دعا و ... در شب ممدوح است. پس شائق به حضور در مجلس انس با حق، اوّل شب به خوردن زیاد و پُر حرفی و لهو و لعب نمی­ پردازد تا توفیق از او سلب شود و تأخیر نوعاً آفت پذیر است و از سرعت به کار نیکو بازداشته می ­شود، پس تعجیل در کارهای طریقتی و معنوی از شاهکارهای مشتاقین می ­باشد.

*آنچه شائق را تحریک می ­کند صرف دیدن و شنیدن نباشد بلکه تفکر و اندیشیدن توأم با آثار چیزی سبب می­شود که به طرف کمال برود. اگر کسی طالب شهرت است تمام همّ و غم و زندگی و سرمایه خود را صرف آن می­ کند که به آن برسد و کسی که از ریاست و شهرت پرهیز می­ کند اصلاً فکر خود در آن نمی­ گمارد تا از نظر اندیشیه به آن مشغول شود. حبیب مشتاق محبوب است، هرچه از ذکر و فکر و عمل و سرمایه و زندگی دارد را صرف آن می ­کند تا به محبوب برسد. محبوب مردان راه رفته خداست و محبوب زر داران و زور داران شیطان است.

*خداوند به یکی از صدّیقان وحی فرمود که: من بندگانی دارم که دوست می­ دارند مرا و من هم دوست دارم آنان را، آنان مشتاق من و من هم مشتاق آنان، همیشه در یاد من و من هم در یاد آنان هستم اگر راه آنان را بگیری دوست دارم تو را و اگر عدول کنی از راه آنان منحرف می­ شوی و تو را دشمن می ­دارم. (بحار 67/25)

*بدان که بهشت جایگاهی است برای کسی که مشتاق آن باشد پس آنچه از فضایل و کردار نیک است باید به کار گرفته شود و آنچه از رذایل و افعال زشت است باید ترک شود. چون بنده چنین کند بهشت مشتاق او می­شود. اوّل بنده مشتاق است بعد بهشت مشتاق او می­ شود و این نمی ­شود مگر به اعمالی که زیبنده شخص بهشتی است.

این­که پیامبر فرمود:« هرگاه من مشتاق بوی بهشت می ­شوم دخترم فاطمه را می­ بویم.» (زندگانی امام حسن ص 254) چند معنی دارد، یکی اش این است الان عمل دختر پیامبر (ص) در بهشت جایگاهی ساخته و آن جایگاه با تمام لوازمات در انتظار است و عمل، بهشت ساز است و بوی فاعل از فعلش استشمام می ­شود.

*امیرالمؤمنین (ع) به امام حسین (ع) درباره روز عاشورا فرمود:« ارواح نورانی گویند: ای اباعبدالله این بهشت است که مشتاق تو می ­باشد..» ( همان 271) و این مطلب را توضیحات دیگری است که در جای دیگر می­ باید توضیح داده شود.

*یکی از مصادیق کسانی که شائق هستند آن­که در منظور و مقصود فکرش ممحض است لذا از جزئیات و فروعات اصل مطلوب ساهی است و در آن غوطه نمی ­خورد و این دلیل است که به مقصود می­ رسد.

مشتاق یعنی آرزومند، امّا این آرزوی قلبی است و میل و رغبت در آن باید شدید باشد تا به هدف برسد والّا کسی که در حواشی و جوانب و حاشیه راه برود و کار بکند نمی­ تواند به مطلوب نهایی برسد. طریق مستقیم مشتاقی یعنی آزمندی با رغبت هرچه تمام تر می ­باشد.

*امام صادق(ع):« هرکس مشتاق است که از یاران قائم ما باشد باید منتظر ظهور او باشد و پرهیزگاری پیشه سازد و دارای اخلاق نیکو باشد و بدین گونه انتظار آن روز کشد... (مهدی موعود ص 914) از این نقل معلوم می­ گردد که صرف اشتیاق دلیل بر کمال و بزرگی نیست بلکه صفاتی که در این شوق باید شائق داشته باشد مهم است تا این­که نام مشتاق به معنی تامّ بر او صادق باشد. وقتی کسی مشتاق باشد برای یاور واقعی امام زمان ولی بی­ موالات باشد معلوم است که او ادّعا بی معنی و تو خالی کرده است.

*بدان اختلاط و آمیزش با همه مردم برای کسی که سالک الی الله باید به نحوی باشد که چه در حیات و چه در ممات از نیکی او بگویند. اگر بمیرد بر او گریه کنند و اگر زنده ماند مردم اشتیاق دیدار او را داشته باشند چنانکه مروی از امیرالمؤمنین (ع) شده است. (غرر ح 5070)

پس انسان­ها زنده­اند امّا مشتاق دیدار ندارند چرا که از نظر اخلاقی و رفتاری متعادل نیستند دفعشان بیشتر از جذبشان می­ باشد.

آمیزش با مردم با زبان و جوارح و معاشرت و دید و بازدید و مجالست با نزدیکان و همسایه و قبیله و هم­شهری باید از نوعی باشد که جاذب بوده که رغبت شدید که مساوی با کلمه شوق است در آن­ها ایجاد شود.

*عاشقان کلّ، نّی عشاقِ جزو ماند از کُلّ آنکه شد مشتاق جُزو (مثنوی 1/2801)

آنان­که عاشق خود حضرت حق هستند، عاشق جزء نیستند هرکس مشتاق جزء شد از کلّ باز می ­ماند وقتی موجودی جزئی عاشق موجود جزئی دیگری شود، مانند و مثل خودش می­ گردد. پس باید در عشق، شوق و اشتیاق به کلّ باشد و هر جزئی پرتویی از وجود حضرت حق هست و از آن فیض می­ گیرد. به عبارت دیگر وقتی کل و اصل است به جزء و فرع نباید آرزو و شوق ورزید که اگر باشد این عیب است.

*حافظ به معشوق می­­ گوید: « به دربان و پرده ­دار خلوت سرای خاص بگویید که حافظ را از درگاه نرانند زیرا او از مقیمان و گوشه­ نشینان درگاه اوست. اگر حافظ در طول سال یک بار درِ این خانه را بزند، در را به روی او باز کن که او سال­ هاست مشتاق دیدار چهره زیبای شماست.» (غزل 23)

ای معشوق: هر دم عشق من به تو، رنگ تازه­ ای به خود می­ گیرد و امید است که هر لحظه حسن تو نیز افزون گردد، حافظ از دل و جان مشتاق دیدار چهره زیبای توست و از خدا می­ خواهد که تو نیز در حال مشتاقانت عنایتی بکنی. (غزل 104)

اگر سایه لطف و عنایت معشوق بر عاشق بیفتد جای شگفتی نیست، ما از آغاز به معشوق محتاج بودیم و او نیز به ما اشتیاق داشت چون قبل از آن­که سقف این آسمان سبز رنگ و گنبدی شکل را بر افرازند ابروی هلالی شکل معشوق نظرگاه من بود یعنی از ازل چشمم به جمال یار گشوده شده و او را می ­نگریست. (غزل 206)

دیشب در مجلس ما عاشقان حکایت از زلف گره گیر و تاب دار تو بود و تا نیمه شب از زنجیر گیسوی تو سخن می ­رفت با آن­که دل از تیر مژگان تو غرق در خون بود، باز مشتاق و آرزوی دیدن ابروی کمانی تو را داشت. (غزل 210)

ای ساقی باز گرد که من مشتاق بندگی و خدمت­ گذاری توام و بخت و اقبال تو را دعا می­ گویم.

بازآی ساقیا که هواه خواهِ خدمتم مشتاق بندگیّ و دعاگوییِ دولتم (غزل 313)

*بدان که نغمه و نوایی که شنیده می­ شود و جنبه حظّ نفسانی نداشته باشد، انگار از صدای ازلی و توحید سرچشمه یا تأثیر گرفته است از این جهت است که مشتاقان حق وقتی صدایی می­ شنوند که روح آنان را مترنم کرده به یاد روزگار وصل و عالم ارواح می­ افتد. در این عالم به هجران افتاده و از نغمات روح بخش محروم شده است و انگار دوست دارد تا صدای روحانیون آسمانی را بشنود.

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش (مثنوی)

*همان­طور که بوی خوش در عالم طبیعت نهاده است و همگان می ­توانند از آن استفاده کنند، در عالم معنی هم رایحه خوش بسیار وجود دارد و کسی که مشتاق آن است باید بینی و دماغ برزخی او باز شود تا این نفحات را استشمام کند.

مولانادر مثنوی 4/850 می ­گوید: ای فراموشکاران میثاق الهی برخیزید و عشق بورزید این بوی دلآویز یوسف است پس ببوییدش؛‌که البتّه این برخیزیدن احتیاج به شوق و طلب دارد تا انسان استنشاق و بوییدن او جنبه کمالی را پیدا کند.

*وقتی پیامبر(ص) دریافت که هلال غلامی که در اصطبل شخصی ثروتمند به تیمار ستوران مشغول بود بیمار شده اشتیاق غلام افزون و آرزوی دیدار تشدید شد.

وحیش آمد، رحمِ حق غمخوار شد که فلان مشتاق تو بیمار شد

مصطفی بهر هِلال با شرف رفت از بهرِ عیادت آن طرف

چون هلال بوی پیامبر(ص) را شنید.

بوی پیغمبر ببرُد آن شیر نر همچنان که بوی یوسف را پدر

به صورت چهاردست و پا راه افتاد و صورت خود را روی پای پیامبر نهاد.

پس پیمبر روی بر رویش نهاد بر سَر و چشم و روی او را بوسید (مثنوی 6/1182-1155)