110- متحیّرین

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مقامات معنوی

110- متحیّرین

نکته ­ها

*حیران و تحیّر، سرگشته، آشفته، سر در گم شدن در کاری، به سوی چیزی چشم خیره شدن، مبهوت شدن... مراد ما از این تحیّر، شک و دو دلی نیست.

*آنچه از تفکّر در آن نهی شده است مانند تفکّر در ذات خداوند؛ چرا که ممکن و متناهی وقتی اندیشه خود را در واجب و نامتناهی وارد می­کند به سر درگمی و نادانی دچار می­شود و احتمال ضلالت می­رود و در صورتی، به الحاد کشیده       می­گردد. امام باقر (ع) فرمود:« درباره (ذات) خداوند صحبت نکنید چون کلام در این باره  صاحبش را به ازدیاد تحیّر می­اندازد.» (وسائل الشیعه 16/196)

*تحیّر چو مرغی بوَدکه از مأوای خرد بشود به طلب چینه و چینه نیابد، و دیگر باره راه مأوی نداند. (تذکره الاولیاء ص703) 

عراقی گوید: بماندم در بیابان تحیّر             نه ره پیدا کنون نه رهنمایم

* بعضی سالکین در ابتدای سلوک به خاطر حالات و قبض و بسط­ها و این­که می­خواهد در بدایت دری از عالم معنی باز شود و نمی­شود،  هضم نکردن تجلیّات، ظهور جمال و جلال که گاهی تضّاد را مشاهده می­کند به حالت حیرت می­افتد و اگر حق، او را دستگیر نشود به انکار و تردید و یا قهقرا می­افتد.

*گفته­اند: بعضی از عرفا در نهایت سلوک خودشان که به مرتبه شهود می­رسند و تجلیّات و فیوضات را ادراک می­کنند یک حالت بهت یا دهشت به آن­ها دست می­دهد که آن را مقام حیرت گویند. گرچه دهشت به معنی مبهوت شدن است امّا به عنوان مقدمه­ای است که در نهایت، حیرت مصداق پیدا می­کند.

تجلیّات متواتر، نو به نو با شواهد و نقوش جدید، با تصویرهای ملکوتی و صداهای دلنشین که دل را می­رباید و ...   چاره­ای نیست که بگویم حیرت روی حیرت، تعجب روی تعجب می­افزاید.

پیامبر(ص) فرمود:« ربّ زدنی فیک تحیّراً: پروردگارا تحیّر مرا درباره خودت زیاد کن.» (ممد الهمم ص 541)

یعنی هر وقت ادراک ما نسبت به اسماء و افعال و صفاتت بیشتر شود، حیرت من بیشتر می­گردد،‌ و این از کثرت علم و تجلّی و واردات است که این درخواست می­شود.

*آنچه از حقیقت واحده از ظهور اسم واحد به ممکنات ظهور کرد و همه به واحد لباس متکثره پوشیدند و در مظاهر مختلفه خود را نشان دادند، اگر کسی نتوانست به ادراک واقعی این مسئله برسد حتماً در سرگشتگی می­افتد.

*از آنجایی که سرّ قضا و قدر بر اکثر خلق پوشیده و همچون دریایی بی­پایان است و کسی که غریق نجات نباشد حتماً در آن غرق می­شود، پس متحیّر در این وادی بسیارند و سردرگمان افزون و راه نبردگان به حقیقت این موضوع افزون  بر آنچه گمان باشد هستند.

چه آنکه از غوامض مسائل کلامی قضا و قدر است فقط اولیاء و عارفان کامل به اندازه خودشان ادراک قلبی این مسئله را می­نمایند.

*آنچه مردم در قیامت برای حساب­رسی آیند و ببینند، آنجا تحیّر نیست، اضطراب و وحشت است آنجا جای شک نیست عالم شهود و معاینه است؛ و هر کسی گرفتار کار خودش می­باشد.

*یک قسم از ملائکه را مهیّمه گویند و آن­ها مستغرق در جمال جمیل و متحیّر در ذات جلیل می­باشند و از دیگر خلایق غافل و بهدیگرموجوداتتوجّهندارند.در اولیاءخدانیزیکطایفههستندکهچنینمی­باشند.(آدابالصلاهص 339)

*بعضی هستند به خاطر عظمت و نور و زیبایی حق، بدون تفکّر و تردید، کارهایشان را به خاطر حق انجام می­دهند بلکه اعمالشان شبیه به عمل ناچاران است همان­گونه که علی (ع) در حدیث همّام درباره آنان فرمود:« از بزرگی پرودگارشان   بی­فکر شده­اند.» ( نهج البلاغه خطبه 193) یا شبیه عمل کسانی که به خاطر آشکار شدن زیبایی خدا و جلوه­گر شدن نورهای جمالش مجذوب و متحیّر شده­اند. (المراقبات ص 124)

*خلق بر چهار قسم­اند، محجوب، موحّد، محقّق، متحیّر. محجوب، به اعتبار صفات نقص که مشاهده می­کند گوید همه خلق است. موحّد، کمال می­بیند و می­گوید همه حق است. محقق گوید: نه همه حق است و نه همه خلق است، چون نظر در مراتب الوهیّت و عبوديّت کند. امّا متحیّر یارای دم زدن ندارد. (شرح پارسا ص 255)

*حیرت هم از جهل حاصل می­شود و هم از علم. حیرت حاصل از علم خشیت و قرب و دهشت می­آورد این مقامی است که مطلوب حضرت خاتم در مناجاتش می­باشد « پروردگارا تحیّر درباره­ خودت را زیاد کن» . حیرتِ جاهل، حیرت حیوانی و سرگردانی و بُعد از حق است همچون انسان گم شده در تاریکی سهمگین که راه به جایی نمی­برد.

امّا حیرت عالم ربّانی در میان روز روشن از تجلیّات اسماء جلالی و جمالی و عظمت صنع الهی پدیدار در آفاق و انفس است. این در راه و درگاه و در حضور و متحیّر است و آن گمراه و دور و بی­خبر است. هدی آن است که انسان به حیرت اهتداء یابد. پس آگاه شود که امر، حیرت است یعنی حیرتِ محموده و ممدوحه، نه حیرتِ مذمومة حاصل از جهل. حیرت قلق و اضطراب است و حرکت و حرکت، حیات است پس سکونی نیست. پس موتی ندارد و حرکت وجود است و عدمی نیست. (ممد الهمم ص 541)

*اولیاء و عرفای عظام که به مقاماتی از توحید رسیده­اند در طی مشاهدات و معاینات به عین حقیقت، حق تعالی در آینه دل آنان آثار و آیات و براهین و نمایشاتی از حقایق را بر آن­ها مبارک گرداند و این تجلیّات سبب می­شد که تعجب و دهشت و بهت آن­ها را گیرد. معبود و معشوق که از جمال خود گاهی پرتوی از آن بر قلب عارف اندازد که از شدّت بزرگی و قوّت و ظهور، به حیرانی می­افتد. این قضیه گاهی سبب جذبه قوی می­شود و گاهی سبب بی­خویشی می­گردد و این به قاعده­ای نیست تا در چهارچوب خاصی قرار گیرد و انسان بتواند آن را بیان بدارد. چه آن­که در حالت جذبه فهم و ادراک کار نکند مثل کسی که در یک چیز مبهوت است و از دیگر چیزها غافل است. غایت حیرت، بی­خویشی است واز خودش خبر ندارد چه باید بکند و کجا هست، چرا حرکتی ندارد و... و این حالت به مجاز گفته نشده است به حقیقت بیان شده. اگر غلبه حیرت ادامه داشته باشد، آنگاه بحثی دیگر باشد که چه خواهد شد و به کجا می­شود و آثار و علایم آن در خودش و خویشان و زندگی و ... چه خواهد بود و این از نوادر احوال متحیّران باشد.

لذا گفته­ شده هرکس را حق به جمال و جلال خودش متحیّر گرداند از وجود توهمی و مجازی خودش غافل می­کند و چون چنین شود اطرافیان که این حالات را درک نکنند اظهار نظرها کنند و سالک را مریض پندارند و ...

*چون تحیّر نوعی سردرگمی و سرگردانی است که به عارف مستولی می­شود نمی­داند در وصال است یا به وصال     می­رسد، نمی­داند الان در انفصال و هجران است یا نه، در نتیجه نه امیدوار است نه مأیوس، چون حق نامتناهی است و ظهورات اسماء و صفات او هم نامحدود است و عطایا و فیوضات او حدّ و حصر ندارد در نتیجه در حال حیرت، احکام عقل بر وی نیست و زایل است.

*گفته شد که غرق شدن در حال حیرت، به معنی این است که واردات و فیوضات و تجلیّات بیشمار است و از علم و دانایی خود غافل است و عقل در تلاطم امواج و ظهور و فروغ جمال و جلال کاری از پیش نمی­تواند ببرد. به عبارت دیگر اگر متحیّر به حال خود توجه پیدا کند که کجاست و چه می­کند سبب لغزش او می­شود. باید به حالی باشد که نداند الان کجاست و چه باید بکند و چه نکند. غرق در بحر هیبت و جمال و جلال است و راه بر او بسته است همان­طور که در آن زمان خاص می­باشد باید همین­طور باشد. نباید دست و پا بزند تا به خود آید، تدبیری بیندیشد و کاری بکند.

در گرداب و امواج دریا، مردم در حال استمداد برای نجات هستند. امّا در گرداب حیرت، استمداد لازم نیست، هرچه هست همین حالت نقد است و بس. چه بسا ساعت­ها بر همین حال می­ماند و هیچ دست و پایی ندارد تا بزند و از این حال در آید.

*در حالت حیرت، برای عارف حجاب نیست یعنی این حال بی­اختیار آید و این بی­اختیاری دلیل بر این نیست که محجوب از حق گشته است.

*گوییم آنچه به سوی مقصد بنده را می­برند تردید و شکّی در آن نیست که او را به وصول می­رسانند. اگر خودمان برویم به بی­حاصلی می­رویم. در اوّلی به بی­اختیاری از جانب بنده و اختیار و زمام امور به دست مولا امّا در دومی بنده با اختیار می­رود و نمی­داند به کجا می­رسد.

                        «گر می­برندت واصلی، خود می­روی بی­حاصلی»

*گفته شده است که حقیقت معرفت که به سالک دهند، حیرت همراه دارد، چون حیرت از واردات است که بدون وقت و مقدمه آید بر دل نشیند. چون سالک در حال تفکّر و تعقل و تدبیر است، ‌وقتی حیرت او را بگیرد و مستولی شود دیگر جای تعقل و تدبیر نیست.

*گوییم تواتر تجلیّات منوط به تواتر نظر حضرت حق است و همه اش نور می­باشد، گرچه در زمان و مکان­های مختلف در صور و الوان گوناگون متجلّی می­شوند و لذا سالک گاهی حیرت بعد از حیرت بر او مستولی گردد.

*گرچه بر اثر تفکّر و تعقل در بعضی آیات عظیمه و دلایل غامضه و مجهولات و قضاء و قدر و ... سبب تعجب می­گردد سپس به حیرت می­افتد امّا مراد ما از این حیرت، آن نیست که از واردات قلبیه باشد. اینجا با اسباب و ابزار به حیرت   می­افتد،‌ در مقام حیرت ابزار نیست بلکه بدیهه است بعضی ناگهانی و بدون تفکّر می­آید و وقتی آمد مانع از تفکّر می­شود برای همین شخص سردرگم است و سرگشته.

*فارغ ز کام هر دو جانم که کرده­است *** حیرانی جمال تو بی مدعا مرا

(صائب تبریزی)

*هنگام حیرت، وصول است و حیرت بر شخص متحیّر محیط است و لزومی ندارد که در تعریف حال حیرانی بگوییم که صدایی بشنود یا مکاشفه­ای برای او شود.

به عبارت دیگر ظهور حق بدون خطاب و تصویر می­شود و آن وصول عارف است به حق که غرق در دریای بی­کران است بدون آنکه سواحل دریا را بشناسد و ببیند. نتیجه این حال بگوییم متحیّر، حالت بی­خویشی و مدهوشی دارد که نتواند در آن وقت چیزی را به عقل و فکر دریابد.

*اقبال و ادبار در هر چیزی معلوم است که جهت دارد رو به جلو، یا پشت کردن، ولی در مقام حیرت، جهت ساقط است تا شرق و غرب یا جلو و پشت برای آن تصوّر کرد، متحیّر در نوع تجلّی که بر قلب او وارد شده بگوییم نمی­داند و ادراک او از کار افتاده همانند شخص مبهوت زده و سردرگم بدون نقشه افتاده است و کسی از اطرافیان اصلاً این حال او را درک ننماید.

 *متحیّر در حالت وارده قبض و بسطی را درک نمی­کند نه قبض است و نه بسط، قوّه درّاکه از نمره دادن از کار می­افتد. البتّه بُعدی ندارد که کمی قبض بیشتر از بسط باشد امّا چون حیرت از واردات است نمی­شود برای آن قاعده و ضابطه­ای تصوّر کرد.

*مولانا در مثنوی می­گوید:

کارهای خداوند روی قواعد معهود بشری صورت نمی­گیرد از این رو گاهی بدین صورت انجام می­شود و گاهی بدان صورت. اصولاً کار دین جز حیرت چیز دیگر نیست.

منظورم از حیران شدن، چنان حیرتی نیست که شخص حیران از حق رخ برتابد بلکه مرادم حیرتی است که شخص حیران، مست و مستغرق حق شود. آنکه حیران جمال حق است هماره متوجّه حق است و روی به حضرت دوست دارد. امّا آنکه حیران جمال کاذب دنیاست پشت به حق دارد و رویش هماره به سوی دنیا و نفسانیّات است. به حقیقت به حیرانان حق و حیرانان دنیا خوب درنگر، شاید تو نیز حقیقت شناس شوی. (شرح زمانی 1/139)

*از سبب دانی شود کم حیرتت   *** حیرتِ تو ره دهد در حضرتت

(مثنوی 5/795)

به خاطر توجّه به اسباب از حیرتت کاسته می­گردد، در حالی که حیرت انسان را به بارگاه حضرت حق می­رساند. منظور این است که اگر حیرتی، از جهل برخیزد مذموم است و حیرتی که از معرفت و ریاضت و مجاهدت ایجاد شود بسیار ممدوح است.

آنکه کف را دید سِرْ گویان بود *** و آنکه دریابد، او حیران بود (5/2908)

کسی که نمود و صورت دریا را دید زود اسرار را فاش می­کند ولی آن کس که حقیقت را دریابد به حیرت دچار     می­شود و زبانش از گفتار بازماند.

یعنی افرادی که صورت و اسباب ظاهری و مجازی را نمی­بینند و به مسبب الاسباب توجّه دارند، به باوری می­رسند، حیرت عارفانه آن­ها را می­رباید و چون با کلام نمی­توانند مشهودات و حالات متحیّر را نقل کنند سکوت اختیار         می­نمایند.

حیرتی آید ز عشق آن نطق را *** زَهره نبود که کند او ماجرا (5/3241)

عشق الهی به سالک حیرتی دست می­دهد که نمی­تواند قصه این وادی حیرت عاشقانه را برای کسی بازگو کند.

حیرت آن مرغ است، خاموشت کند *** بر نهد سر دیگ و پُر جوشت کند (5/3250)

بدان که حیرت همانند پرنده­ای است که اگر بر سرت بنشیند تو را خاموش می­کند یعنی سرِ دیگ قلب را می­پوشاند امّا درون به جوش و خروشی عارفانه و عاشقانه مشغول است.

حیرت اندر حیرتست ای یار من *** این نه کارِ توست و نه هم کار من (5/3420)

ای دوست من! بعضی مسائل هضم و حلّ آن حالت معمایی دارد و حیرت آور و این نه کار من است که به وادی حیرت نرفتم و نه کار توست که از مقامات عرفاء هیچ خبری نداری در واقع ادراک بعضی مسائل معنوی در مقام حیرانی کار هر کسی نیست.

کار هر کس نیست خرمن کوفتن *** گاو نر می­خواهد و مرد کهن

چشم ظاهر، ضابطِ حِلیة بشر *** چشم سِرّ، حیرانِ ما زاغ البَصر  (5/3604)

چشم ظاهری انسان کامل و رنگ و رخسار او، هیئت و شکل­ها را می­بیند و چشم باطنی انسان عارف حیران حقّ بینی است که اصلاً کژی نبیند و گرایش ندارد. چشم پیامبر در شب معراج به کژی نگرایید و از حدّ در نگذشت. (نجم:17)

وقایع و مسائل و مشهودات را دید که حیرت آور بود که همه­اش به حقیقت بود نه خیال و وهم و مجاز که عقل جزوی دنیا طلبان نگاه می­کند.

زیرکی بفروش و حیرانی بخر *** زیرکی ظنّ است و حَیرانی نظر (4/1407)

زیرکی به منزله گمان است و آن را باید فرخت و به جای آن حیرت را باید خریداری کرد. منظور از حیرت مقامی است بس بلند که زاییده واردات ربّانی بر قلب عارف است که آنان را سرگشته می­کند و با سوختن هم گاهی همراه است و حقایق و معارفی را حق، مشهود عارف می­نماید.

*عطار در کتاب منطق الطیر وادی طریقت و سلوک را هفت وادی معرفی می­کند و وادی ششم را حیرت بیان می­کند.

بعد از وادی توحید که پنجم است می­فرماید:

بعد از این، وادیّ حیرت آیدت        ***کار دایم درد و حسرت آیدت

هر نفس اینجا چو تیغی باشدت *** هر دمی اینجا دریغی باشدت

آه باشد، درد باشد، سوز هم *** روز و شب باشد نه شب، نه روز هم

از بنِ هر موی این کس، نه به تیغ        *** می­چکد خون، می­نگارد: ای دریغ

آتشی باشد فسرده مردِ این       *** یا یخی بس سوخته از دردِ این

مرد حیران چون رسد این جایگاه *** در تحیّر مانده و گم کرده راه

چون به مقام تحیّر رسید اگر کسی به او بگوید تو مستی یا بیداری، هستی یا نیستی؟ در میان هستی یا بیرونی،‌ بر کناری یا نهانی یا عیان،‌ فانی هستی یا باقی یا هر دو؟

گوید: اصلاً می­ندانم چیز من ***         وان ندانم هم ندانم نیز من

نمی­دانم الان چه کاره و در چه منزلتی هستم. ( ص 407 بیت 39-3827)

*حق تعالی دلیل و ملجأ و انیس متحیّرین است و در این صورت که غلبه حیرت بر جان متحیّر غالب و مستولی شود، پناهگاهی مستحکم است که نمی­گذارد از حالت حیرت واژگون گردد یا خسته شود و تحمّل او کم گردد.