20 - تجلّي

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مقامات معنوی

20 - تجلّي

 

1- اشاراتي به معنا

تجلي : منکشف شدن چيزي ، آشکار گرديدن ، هويدا شدن چيز مخفي .

 

2- اشار تي از قرآن

فلما تجلي ربه للجبل جعله دکا و خر موسي صعقاً : چون که پروردگارش بر آن کوه تجلي کرد، آن را با خاک ريز ريز کرد و ساخت و موسي بيهوش افتاد. (اعراف :143 )

 

3- اشاراتي از احاديث

1-امام علي (ع):« سپاس خداي را، که به آفرينش مخلوقاتش بر آفريدگان خود داراي تجلي (نمودار) است» (نهج البلاغه خطبه 108)

2-امام علي (ع) :« به تحقيق که خداي تعالي در کلامش براي بندگانش تجلي کرد، ولي آنان بصيرت ندارند و تجلي او را نمي بينند.» (نهج البلاغه خطبه 147 )

3-امام حسن (ع):« خداوند با اينکه به چشم سر ديده نشود و در منظر اعلي است بر خلق تجلي نمود،به وسيله نور خود در پرده شد و در بلنديش برتر آمد، پس از خلق نهان شد.» (الانصاف ترجمه رسولي محلاتي صفحه 451)

4-امام صادق (ع): «در علم، با يکديگر سخن بگويند که حديث قلب هاي زنگ زده را هويدا و منكشف مي­کند.» (غوالي اللئالي- بحار الانوار 1 /202)

5-پيامبر (ص) :« روز قيامت چون خدا بر بنده مومنش تجلي مي­کند و گناهانش را دانه دانه آگاه مي­شود، پس طلب آمرزش مي­کند و خداوند طوري از او حساب کشد، که کسي آگاه نشود، حتي ملک مقرب و نبي مرسلي بر آنها اطلاع پيدا نکند، بعد مي فرمايد : سيئات او حسنات شوند ». (بحار الانوار 66 /261)

6- امام صادق (ع):«روز قيامت خداوند از شيعيان فقير ما عذر خواهي کند، لذا فرشته­اي را امر مي­کند و او فرياد مي­زند، فقراي مومنان کجا هستند؟در اين هنگام گروهي سرهاي خود را بلند مي­کنند. خداوند به آنها تجلي مي­کند و مي فرمايد:« سوگند به عزت و جلالم من شما را براي خواري فقير نکردم ...هرکس به شما در دنيا کمک کرده است او را در برابر آن احسان وارد بهشت سازيد ». (بحار الانوار 2 /334)

7-حضرت آدم به فرزندش فرمود :« همين که روح در من دميده شد و نشستم، عرش برايم تجلي کرد، نگاه کردم در آن ديدم«لا اله الا الله محمد برگزيده خداست نوشته شده است ».(بحار الانوار 4 /240)

8- امام صادق (ع):« خداوند پيش از آنکه به اهل عرفان تجلي کند، به زائران قبر حسين جلوه مي­فرمايد و خواسته هاي آنان را برآورده مي سازد ». (ثواب الايمان صفحه 177)

 

4- نکته ها

*تجلي انگار زکات زيبايي حق است .

نصاب حُسن در حد کمال است ***  زکاتم ده که مسکين و فقيرم (حافظ )

و به تعبيري ديگر تجلي، پاسخ به استدعاي موجودات است. تجلي بدون متجلي نيست؛ در واقع اثرات که از مؤثر جدا نمي­باشد. متجلي، حق است، همان طور ظهور از ظاهر جدا نيست، پس متجلي در تجلي ديده مي شود و چون به تجلي رسيديم درک متجلي خواهيم کرد .

موج دريا، اسمش موج بوده و اسم دريا درياست. آيا موج از دريا جداست؟ بدون دريا موج نيست و موج بدون دريا بي معناست .

شاعره پروين اعتصامي گفته:« ما همه موجيم و تو درياي جمالي اي دوست! »

جهان که وجه الله است، به يک صورت تجلي خداوند مي باشد. وجه، نشان دهنده صاحب وجه است و تجلي هم نشان دهنده متجلي است .

در واقع تجلي، متجلي را به اندازه تجلي نشان مي­دهد حق مطلب است و به اندازه تجلي مفيد مي شود .

*ابو سعيد ابوالخير گويد :

در شکل بتان، رهزن عشاق، حق است  ***  لا، بلکه عيان در همه آفاق، حق است

در شکل بت معشوقه­اي که رهزني مي­کند در حقيقت، خداوند است، بلکه عيان در همه آفاق حق بوده يعني همه جا حق متجلي است .

ما چون عيان را از روي قيد و تعين نگاه مي­کنيم، جهان را مي بينيم اگر قيد برداشته گردد به اطلاق، جز وجود حق تعالي چيزي نيست .

چيزي که بود ز روي تغيير جهان *** و الله که همان به وجه اطلاق،حق است

*از آن جايي که عطايا و فيض حق به اندازه قابليت است، بس به هر موجود به اندازه قابليت تجلي مي­شود. يعني به عام و خاص و خاص الخاص به اندازه استعداد شان فيض کم و زياد مي­رسد .

اگر يک کوزه در دريا را بيندازيم به اندازه ظرف خودش آب مي­گيرد به هر ظرفي به اندازه مظروف، فيض مي­رسد، لذا گفته اند بخشش بر اساس نياز است. جود هست، نيازمند مي­جويدتا سائل چه کسي باشد ؟!

جمال حق به اقتضاي ظرف حسن تجلي مي­کند. خداوند زماني ايجاد نموده ولي ما اظهار او را از ازل نديديم و حرکت جوهري هميشه از داني به عالي است .

*حرکت دائم در اتصال و امري معقول است پس در ذات حرکت اتصال است .

پس در تجلي، لبس بعد لبس وجود دارد، يعني در آوردن لباس قبلي و پوشيدن لباسي جديد است، اين تعبير تشبيهي است در واقع صورت قبلي نابود نشده تا جانشين بيابد .

هر نَفَس نو مي شود دنيا و ما *** بي خبر زين نَو شدن اندر بقاء

يعني حرکت روز افزون، رو به تعالي است و در واقع هر چيزي به مرور افزون مي شود .

گُل، اول غنچه است بعد باز شده سپس رايحه پيدا مي­کند، غنچه اول را از دست نمي­دهد، بلکه روز به روز کامل تر مي گردد. پس تجلي خداوند نابود نشده و به عدم نمي­رود و تکراري در تجلي نيست. همواره هر حقيقت حقيقتي ديگر که تازه و نو است به همراه دارد، آن هم تجلي تازه، نه تکراري.

در نامتناهي تکرار بي معني است، اما در چيز کم، دائم تکرار وجود دارد. تجليات حق همانند صاحب سايه و سايه است، چيزي از تجليات نمي­کاهد و در بازگشت، هم چيزي بر او نيفزايد.

*در قرآن يک بار کلمه تجلي آمده آن هم سوره اعراف (آيه 143) چون موسي به وعدگاه (ميقات) ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت؛ گفت:« پروردگارا خويش را به من بنماي تا در تو بنگرم» فرمود: « مرا هرگز نخواهي ديد اما در اين کوه بنگر اگر برجاي خود استوار ماند مرا نيز خواهي ديد» و همين که پروردگارش برآن کوه تجلي کرد آن را با خاک يکسان ساخت، و موسي بيهوش افتاد و چون به خويش آمد گفت:« پاکا که تويي! به پيشگاهت توبه آوردم و من نخستين مؤمنم.»

بحث در آيه بسيار است اما نکته درباره تجلي اين است که کوه سينا الان هم وجود دارد خداوند فرمود:« به کوه بنگر»، نظري افکند کوه مندک شد، اين اندکاک و نابود شدن يعني اضمحلال که انانيت و خوديت موسي مندک شد. در صدر آيه موسي عرض کرد، « خويش را به من بنماي» در مقابل خدا خودش را ديد با اين که در آن مقام، من و تويي نيست و همه چيز، اوست.

آن يکي آمد درِ ياري بزد  ***  گفت يارش کيستي اي معتمد؟

گفت:من،گفتش:برو،هنگام نيست***در چنين خاني، مقامِ خام نيست

وقتي انانيت تماماً ذوب شد، حق را مي­شود ديد. مادامي که قيد وجود دارد «من» و «منم» هست، نمي­توان حق را ديد اما وقتي که خداوند تجلي در نفس مي­کند و اين قيد را مي­برد چشم حق، عين چشم پيامبر مي­شود. لذا در زيارت ششم اميرالمؤمنين (ع) حضرت صادق (ع) مي­فرمايد: « سلام بر تو اي چشم خداوند» اينجا اندكاكِ جبل همان متلاشي شدن كوه انيت بوده است و پس از آن به مقام فنا في الله وارد شد.

آدمي ديد است و باقي پوست است *** ديده آنست آن كه ديدِ دوست است (مثنوي)

در واقع تمام حواس و جوارح و اعضاء تبديل به ادراك شهودي مي­شود. چون كوه صلابت داشته، بلند و سخت است انانيت نيز همانند آن، شكستنش به سختي صورت مي­گيرد. كوه مظهر عظمت حق است.

انسان به جايي مي­رسد كه همه نيروهايش وحداني و يكي شده و قابل تجلي مي­گردد، بعد از تجلي موسي بيهوش شد، اين بيهوشي يعني بيخودي و در آن حال خودش نيست و در همان بي­خودي بود كه حق را ديد.

محرم اين هوش ، جز بيهوش نيست (مولانا )

ديگر در آن حال هيچ تعلّقي وجود ندارد.

غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود *** زهرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است ( حافظ)

انسان وقتي از خودش آزاد شد و انانيت او رفت ديگر تعين و تكثر در او وجود ندارد، فناء في الله را وقتي فاني مي­فهمد كه خودش به اين مقام رسيده و بر او تجلي شده است.

*تجلي گاهي در گوش، گاهي در چشم، گاهي در شامّه و گاهي در ذائقه‌ مي­شود، كه هر كدام هم داراي حُسن و زيبايي خاص خودش بوده و جوارح مجاريِ روح براي ديدن و شنيدن و ... مي­باشند، اما زيبايي در اصل با روح و عقل درك مي­شود. هرچه قابليت بيشتر باشد تجلي هم بالنّسبه بيشتر مي­شود و حق تعالي در اين حواس تجلي مي­نمايد. البته همه نوع تجلي براي خداوند وجود داشته و همه عالم، مناظر و مصنوع و آيات اوست، مناظر زيبا تجلي خداوند است كه ما با چشم مي­بينيم. گُل تجلي جمال خداوند است، همچنين رايحه خوب نيز تجلي خداوند است.

*شايد بالاترين تجلي، تجلي در كلام باشد، كه موسي به مقام كليمي رسيد و امامان فرمودند:« ما كلمات خداوند هستيم.» البته كلمه اول در باطن تجلي پيدا مي­كند. حتّي فكر اولياء الهي، كلمه خداوند است كه، در باطن بوده اگر گوشِ هوشي باشد. با تجلي كلمه و كُنِ وجودي همه ممكنات پذيراي شنيدن و عمل نمودن و لباس كار پوشيدن شدند. در واقع تجليات زيبايي و حسن خداوند در همه موجودات جلوه گر است. البته هر چيزي به اندازه خودش از تجلي لباس مي­گيرد. قرآن، تجلي اعظم خداوند است كه به حكم متكلم خويش در آمده و خلفاي خداوند هم در كلام خاص خود تجلي دارند، البته براي عموم كه قابليت آن كلمات خاص را ندارند. اسماء و صفات خداوند در هر مظهري با اسمي خاص ظهور كرده و در چهره جمال و جلال تجلي مي­كند.

تنها، فيض الهي است كه همه عوالم هستي را اداره مي­كند و جز ظهور و تجلي فيض و فعل خدا نيست.

رحمت هاي الهي مانند باران به نحو تجافي است، يعني با فرود آمدن آن، جايگاه پيشينش تهي مي­شود و آن شيء، ديگر در بالا نيست، اما تنزّل قرآن به نحو تجلي است كه با فرود آمدن آن هرگز موطن اصلي خود را در عالم بالا رها نمي­كند. بهشت ظهور و تجلي عمل صالح مؤمن است، پس مالكِ بهشت مي­شود. تجلي تامِّ خدا در انسان كامل است كه او اولين تجلي و فوق مفاتح غيب و خزائن خداست.

در ازل پرتو حُسنت ز تجلي دم زد *** عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

*در اصطلاح عرفاء، نظام جهان نظام تجلي اتمّ و تامّ است. انسان كامل تجلي اتّم و صادر اول بوده و فرشتگان تجلي تامّ و صادر دوم مي­باشند. روح انسان در پايان قوس نزول به صورت تجلي، در منطقه جماد قرار گرفت. اصل خلقت تجلي خداست و انزال قرآن تجلي خاص اوست و تجلي بر كوه خاص است. در قيامت كه همه چيز شفاف و روشن مي­شود حق تجلي مي­كند و هر كس به مقدار سعه وجودي خود جمال او ار مي­بيند و كلام او را مي­شنود. آنچه از علم فعلي حق به ديگران مي­رسد به نحو تجلي است نه تجافي. توحيد افعالي نظام علت و معلول را امضا مي­كند، عليت براساس توحيد افعاليباز مي­گردد كه همان تجلي خاص است. تجلي خداوند در طليعه خلقت، به رازق و باسط و... است و در پايان به اسم مبارك «وارث» تدبير مي­كند.

حكمت بدان سبب كه تجلي خداي حكيم است مجلاي مناسب مي­طلبد، قلبي كه معمور است با تنزل حكمت الهي متناسب شده ولي خانه ويران، مجلاي آن نخواهد بود.

انسان در دوستي بايد شرايط كامل را مراعات كند تا آنكه اساس هويت محب را تجلي محبوب فرا گيرد، چون هويت شخصي او فاني و محو گردد آنچه باقي مي­ماند تجلي محبوب است.

*اسماء فعلي الهي براي ظهور و تجلي كردن، مظهر طلب مي­كنند. پس فيض و تجلي هست و تجلي خواه مي­خواهد. لذا اگر مثلاً با «اسم منتقم» متجلي شود با صفت انتقام پديدار مي­گردد و اگر با صفت رحمت واسعه تجلي كند،« اسم رحمان» خود را نشان مي­دهد. پس شخص صالح كه در تحت اسم خاص مشرف مي­گردد، مجلاي اسم فعلي خداوند است. تجلي رحمت خدا تا نجوشد، نه بهشت خلق مي­شود و نه جهنم. در واقع خداوند هرگاه تجلي مي­كند چيزي مي­آفريند، اگر تجلي نكند چيزي خلق و پديدار نمي­شود. اگر بهشت آفريده شده از تجليِّ رحمتِ رحيميه است و هرگاه جهنم آفريده مي­شود، نوبت تجلي قهر و غضب است.

*سالك براي دريافت تجلي بايد چنان كه حضرت حق به موسي فرمود:« فخلع نعليك: كفشهايت را بيرون آور » ( طه:12) حبّ جاه و تعلّقات دنيوي را از خود بيرون كند، تا قابل تجلي ربّ شود. به تعبير ديگر آن تجلي خاص وقتي شامل حال او مي­شود كه انانيت را به كلي رها كند. اين كه عدّه­اي مدّعي بعضي مقامات هستند، با اين كه باطناً محجوب و محبوس به سجن طبيعت هستند و زنجيرهاي شهوات آنها را به خود بسته، اين ادعاي صرف و توخالي است. تا خانه قلب صاف نشود، تجلي فعل حق در آن متصرف نگردد. اسم اعظم كه تجلي اسم خداوندي مي­باشد را فيض منبسط مي­گويند و تجلي فعلي انبساطي حق است.

*در مقام احديت ذات، حق براي خود تجلي كند، اما آن چه در اعيان كونيه تجلي كند كه تعبير به فيض مقدس مي­شود براي كل ممكنات تجلي كند كه به حسب مقام بطون احديت است. بنا به مضمون آيه «كل يومٍ هو في شأن: هر زماني او در كاري است» ( الرحمان:29) هر زماني بنا بر استعداد اشخاص (مثلاً قلوب انبياء) و اقتضاي اسمايي و صفاتي، به دلهاي آنان تجلي كند. لذا كتابهاي آسماني و فرامين و مراتب درجات آنان به سبب آن اسم اعظم و تجلي است كه به آنان شده. پيامبر ما از تجلي اسمائي و صفاتي حق محيط تر و جامع تر بوده كه اينهمه دولت باقيه و كامله و ابدي بدان تعلق گرفت و اكمل و اشرف از آنها گرديد. هرچه حق نسبت به سالك به انس و لطف باشد از ظهور تجلي جمالي است و هرچه در ترس و هيبت و دهشت باشد از ظهور تجلي جلالي است.

*گوييم بعضي قلوب، اهل مناجات و خوفي هستند و تجليات جلالي و هيبت كبريايي حق برآنها ساطع مي­شود و بعضي قلوب عشقي و رجايي هستند و تجليات جمالي و از حُسن و زيبايي بر آنها ساطع شود.

بعضي هم جامع هستند، لذا هر دو نوع تجليات نصيب آنها مي­شود. در دعاي سمات امام باقر (ع) چنين فرمود:« به بزرگواريت كه تجلي كردي به آن براي موسي هم صحبتت در كوه طور سينا و ... و به نور روشنايي جمالت كه تجلي كردي بدان بر كوه، پس قرار داد آنرا با خاك يكسان و موسي به حال بيهوشي افتاد...»

پس اسم نور در تحت اسم ظاهر است كه وقتي به موسي مي­تابد بي خويش مي­شود؛ چون حق اراده و قدرتش تعلق بگيرد آنچه را كه در غيب است اظهار مي­كند و ايجاد مي­نمايد و آن تجلي حاصل مي­شود.

*مطلب مهمي كه اميرالمؤمنين (ع) اشاره فرمودند :« آنان به تجلي بصيرت ندارند و تجلي او را نمي­بينند» ( نهج البلاغه خطبه 147) وجود، عين كمالات و اسماء و صفات حق است و در هر مرحله ظهور پيدا مي­كند و در مرآتي با جميع شئون و كمالات از علم و قدرت و حيات تجلي مي­نمايد. هريك از مراحل تجلي حقيقت وجود و مراتب تنزلات نور جمال ربط خاص به مقام احديت دارد. ( چهل حديث283)

اگر خداوند در قلب يحيي به اسماء جلالي تجلي كرد هميشه ترسان بود و در قلب عيسي به اسماء جمالي تجلي نمود هميشه منبسط و رجايي و خراباتي بود. اين ها مشاهده حضوريه است. آنگاه كه نسبت حق به خلق را ادراك كرد در مي­يابد كه چطور اين تجلي به قابلين، فروغ و نور مي­دهد و حضور حاضر را ادراك مي­كند.