91- معرفت نفس (خودشناسی)

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مقامات معنوی

91- معرفت نفس (خودشناسی)

1- اشاراتی به معانی

معرفت نفس: شناخت جان، خود شناسی،‌ شناسایی خویش.

2- اشاراتی از قرآن

1- اولم یتفکروا فی انفسهم: آیا در نفس خویش نیندیشیده­اند ...؟ (روم:8)

2- قوا انفسکم و اهلیکم ناراً وقودها الناس و الحجاره: ای مؤمنان! خود و خانواده خویش را از آتشی بازدارید که هیزم آن آدمیان و سنگ­هاست. (تحریم:6)

3- و فی الارض آیات للموقنین و فی انفسکم افلا تبصرون: در زمین برای اهل یقین نشانه­هایی است و نیز در خودتان آیا نمی­نگرید؟ (ذاریات:21-20)

4- علیکم انفسکم لا یضرّکم من ضلّ اذا اهتدیتم: ای مؤمنان نفس خویش را دریابید چون هدایت شده باشید آن کس که گمراه است به شما زیان نمی­رساند. (مائده: 105)

5- و نفس و ما سوّاها فالهمها فجورها و تقواها: سوگند به نفس (جان) آدمی و آنکه او را درست کرد، پس به او نافرمانی و پرهیزگاری را الهام کرد. (شمس:7)

3- اشاراتی از احادیث

1- امیرالمؤمنین (ع):«‌ خوش به حال کسی که بر گناه خود بگرید و همواره به نفس خویش مشغول بوده باشد و مردم از او در امان باشند.» (نهج البلاغه خطبه 176)

2- امیرالمؤمنین (ع):«‌ زیرک کسی است که نفس خود را بشناسد و کارهای خود را خالص گرداند.» (غرر 2 /107)

3- امیرالمؤمنین (ع):«‌ نفس­هایتان را با پارسایی ادب کنید.» (غرر 2 /534)

4- امیرالمؤمنین (ع):«‌ بازداشتن نفس و پیکار با هوی و هوس­های آن درجه انسان را بالا می­برد و حسنات را چند برابر کند.» (غرر 2 /594)

5- امیرالمؤمنین (ع):«‌ نیرومندترین مردم کسی است که تسلّط بر نفسش از تسلّط بر دیگران بیشتر و بزرگ­تر باشد.» (غرر 2 /488)

6- امیرالمؤمنین (ع):«‌ برای مرد شایسته است که از نفسش نگهبانی کند و مراقب دل خود باشد و زبانش را نگه دارد.» (غرر 2 /500)

7- امیرالمؤمنین (ع):«‌ برترین شناخت­ها آن است که انسان نفس خویش را بشناسد.» (غرر 2 /512)

8- امیرالمؤمنین (ع):«‌ برای نادانی انسان، همین بس است که نفس خود را نشناسد.» (غرر 2 /513)

9- امیرالمؤمنین (ع):«‌ کسی که نفس خود را شناخت، خدای خود را شناخته است.» (غرر 2 /513)

10- امیرالمؤمنین (ع):«‌ کسی که به شناخت نفس دست یابد، به بزرگ­ترین پیروزی نائل گشته است.» (غرر 2 /109)

4- نکته­ها

* بهر آن پیغمبر این را شرح ساخت

هر که خود بشناخت،‌ یزدان را شناخت (مثنوی 5 /2114)

موضوع شناخت، از شریف­ترین موضوعات و مسائلی است که برای همه لازم و ضروری است و مهم­تر از همه شناخت­ها، معرفت نفس است که اگر انسان به خودشناسی رسید به خدا شناسی خواهد رسید.

این نیک­بختی و سعادت، درِ خانه هر کسی را نمی­زند مگر کسی که طالب و قابل باشد و اهتمام تامّ در رسیدن به آن داشته باشد.

*از این­که عدّه­ای به غیرشناسی مشغول بوده و‌ از خودشناسی غافلند به جایی از معانی و حقایق نمی­رسند چه آن­که همه چیز در نفس، بالقوّه است فقط همّت و استقامت می­خواهد تا به فعلیّت تامّه برسد. لذا خودشناسی، جوهر و اصل است و سالک از طریق تهذیب باطن می­تواند به آن برسد. پس کسی که در معرفت نفس به مجاز اشتهای کاذب طیّ طریق می­کند از خود غافل می­شود و به غیر مشغول می­گردد و این، همه از خدعه­های نفس امّاره است.

*تا انسانی فریفته مظاهر و زرق و برق­های دنیوی است و تعلق به آن­ها دارد نمی­تواند خود را بشناسد و بزرگ­ترین مانع و یا حجاب برای رسیدن به شناخت در وهلۀ اول همین است که البتّه کسی عزم درست و استقامت داشته باشد می­تواند کم­کم آن­ها را تقلیل بدهد و راه را برای رسیدن، مفتوح نماید.

*سالک باید با خویش دوست بوده و با شیطان و نفس امّاره دشمن باشد. آن­که با خواستۀ نفس، دوست است و آن­ها را برآورده می­کند خود به خود، از حق بیگانه و دور است و این مطلب لازم و ملزوم هم هستند.

*از آن­جایی که وجود مجازی را انسان باید بگذارد و به وجود حقیقی برسد پس فنا، مقدمه بقاء می­شود وقتی انسان از کبر و عجب و فخر و خودبینی بگذرد به خودشناسی برسد و هویّت خود را دریابد. همه چیز برای قانون تکامل، باید نقص و کاستی و کمبودها را رها کنند و بگذرند تا به کمال برسند. از هویّت مجازی به هویّت حقیقی برسند.این نمی­شود مگر با ریاضت و مجاهدت که آن­را جهاد اکبر گویند.

*خویش را صافی کن از اوصاف خود*** تا ببینی ذاتِ پاک صافِ خود (مثنوی 1 /3460)

سالک الی الله باید درون خود را از اخلاق ناپسند و زشت و از رذایل به وسیله ریاضت پاک کند تا ذات خود را ببیند که چطور پاک و زلال شده است.

*شگفتا! پس چه وقت می­توانم روی حقیقی خود را مشاهده کنم تا بدانم که چه رنگی دارم؟ آیا رنگی سفید همچون روز روشن دارم یا رنگی سیاه همانند شب تار؟ من بسی درباره نقش روح و جانم جستجو کردم، ولی کسی را نیافتم که خود را در آیینه حقیقی او پیدا کنم ( چون خودشناسی نیز نیازمند اُسوه و سرمشق است).

با خود گفتم: بالاخره آیینه برای چیست؟ مسلّماً آیینه برای این است که هر کس بداند که هویّت و حقیقتش چیست و اصلاً چه کسی است؟ آیینه می­تواند صورت­های ظاهری و خارجی آدمیان را نشان دهد ولی آیینه باطنی می­توان نقش جان را در آن دید و بسی گرانبهاست. البتّه آیینه باطنی جان غیر از روی یار دلدار نیست که می­توان احوال باطنی خود را در آن مشاهده کرد. پس ای دل! آیینه­ای کلّی جستجو کن و برو به سوی دریا که از جوی آب کاری ساخته نیست. پس دیده باطنی یار به قلبم رسید و این دل نابینای من از بین رفت و قلبم یکسره غرق آن دیده روشنِ حقیقت بین گردید. (یعنی به مقام روشن بینی رسیدم.)

ای یار حقیقی! ای انسان کامل! من تو را آیینة کلّی دیدم، تو را مظهر جمیع اسماء و صفات حق دیدم، من در چشم تو تقش خود را دیدم و صورت حقیقی­ام را مشاهده کردم. (شرح مثنوی زمانی 2 /53-52)

*در مسئله معرفت نفس این نکته ضروری است تا کسی که می­خواهد این طریق را طی کند کمال مراقبه را داشته باشد و آن این­که: شیطان یا نفس امّاره از راه خیال در می­آید. این تهدید شیطانی از راه نفوذ در قوه خیال رامی­توان از بسیاری از آیات و روایات استفاده کرد. همانند آیه 268 سوره بقره:« شیطان شما را به فقر (تنگدستی) وعده داده و فرمان به زشتی می­دهد.»

پس راه نفوذی پیدا می­کند و در خیال وارد می­شود و با وعده و وعید، نفس را مشغول می­کند.

یک سگ است و در هزاران می­رود *** هر که در وی رفت،‌ او او می­شود

یعنی شیطان به منزله یک سگ است ولی درون هزاران خیال انسان­ها نفوذ پیدا می­کند اگر این رسوخ تحقق پیدا کرد این شخص خودش شیطان می­گردد.

هر که سَردت کرده می­ دان کاو در اوست *** دیو، پنهان گشته ­اندر زیرِ پوست

هر کسی تو را القاء و تلقین در قوّه خیالات کرده باشد، لازمه­اش این است که تو را این شیطان صفت از طاعت دور کرده و در اندرونت رسوخ نموده انگار در زیر جلد و پوست نهان شده است.

چون نیابد صورت، آید در خیال *** تا کشاند آن خیالت در وَبال

اگر انسانی شیطان صفت پیدا نشود از راه خیال وارد می­گردد تا آن خیال شیطانی تو را به گمراهی و بدبختی بکشاند.

گه خیال فُرجه و گاهی دُکان *** گه خیال علم و گاهی خان و مان

گاهی تو را به خیال گردش و تفرّج، گاهی به خیال کسب و کار،وقتی به خیال دانش و گاهی هم به خیال خانه و کاشانه می­کشاند. این­جا که می­رسد فقط یک راه وجود دارد.

هان بگو! لا حول­ها اندر زمان *** از زبان تنها نه، بلک از عینِ جان (مثنوی 2 /642-638)

به هوش باش بدون تأمّل، از درون جانت نه به صرف زبان و لفظ، بگو: لاحول ولاقوه الا بالله،‌ از این خیالات به خدا پناه ببر و با این ذکر همه قوه ظاهری و باطنی خود را از او بدان تا رهایی یابی.

*یکی از موضوعاتی که در خودشناسی دانستن آن ضروری است این­که علوم رسمی از اصول و فروع و نحو و کلام ، فلسفه و معانی، بیان و فقه و ... یادگیری همه آن­ها مطلوب است امّا همه، مقدمۀ عمل است. دانشِ صرف نمی­تواند پرده اوهام و خیالات را از بین ببرد. تا انسان خود را نشناسد این علوم و حفظ اصطلاحات، سودی ندارد. به بیان دیگر همه علوم باید در خدمت شناسایی خویش قرار بگیرد والّا منفعتی معنوی نصیب کسی نمی­شود.

اگر اصول دین و معارف، یاد گرفته شد خوب است امّا این مقصد و هدف نیست. وقتی دانش اینها شریف می­شود که در جان رسوخ کند و عملاً در سیره عملی پیاده شود و اعتقادات صحیح گردیده و نفس، مهذّب شود.

صد هزاران فصل داند از علوم *** جان خود را می­ نداند آن ظلوم

داند او خاصیّت هر جوهری *** در بیانِ جوهر خود چون خری

قیمت هر کاله می­داند که چیست *** قیمت خود را ندانی احمقی ست

سعدها و نحس­ها دانسته­یی *** ننگری تو سَعدی یا ناشُسته­یی

جان جمله علم­ها این ست، این *** که بدانی من کی­ام در یوم دین

آن اصولِ دین بدانستی تو لیک *** بنگر اندر اصلِ خود، گر هست نیک (مثنوی 3 /2655-2648)

* سالک در راه خودسازی اوّل نگاه می­کند که موانع او کدام است و از آن­ها کدام سنگین­تر و خرابی­اش بیشتر است. بعضی گویند اوّل خصلت­های کوچک و ناپسند را ترمیم و مداوا کند سپس به مداوای رذایل بزرگ برگردد. بعضی اعتقاد دارند که اوّل از رذائل بزرگ برای خودشناسی شروع کند بعد به کوچک بپردازد. نظر ما این است بر دستور استاد اخلاقی خود عمل کند هر کدام را که تشخیص می­دهد.

*موضوع ادب کردن نفس، مطلبی است که در شناخت جان لزوم دارد. لذا گفته­ شده که بهترین ادب آن است که انسان از نفس خودش شروع کند و خودش آن را به عهده بگیرد و از عادت­ها و سیره­های ناپسند آن­را باز دارد. البتّه در بابِ این بیان عرفی که « ادب از کی آموختی؟ گفت: از بی­ادبان» گفته­اند: معلوم نیست مبنای اصولی ادب از کجا سرچشمه بگیرد که گوییم اگر مسأله تجربی باشد اعتبار گرفتن عیبی ندارد امّا آن­که نفسش بی­ادب باشد نمی­تواند معلم باشد و هر معلمی به اصولی از آداب معتقد است و هر نفسی به یک چیز ادب نشود تا این­که چیزی از بی­ادبان آموخت.

*در باب معرفت نفس، موضوع اصلاح نفس از دقیق­ترین آن است، چون اصلاح وقتی تحقق می­گیرد که فساد باشد. هر چه فساد نفسانی بیشتر باشد، کوشش و توسّل بیشتر در اصلاح و ترمیم آن لازم است. این فساد یک عنوان کلّی است برای بعضی تعلّق به مظاهر دنیوی، برای گروهی بعضی رذائل همانند حرص و حسد و کینه، برای دسته­ای فخر و عجب و برای بعضی­ها ... می­باشد. پس موضوع فساد نفس وقتی معلوم گردید، آن­گاه اهتمام به اصلاح و تهذیب و تربیت و مهار کردن می­شود. و هر که مرض و دردش بیشتر باشد معلوم است مداوای آن طولانی­تر است.

*یکی از آفات خودشناسی این است که بعضی­ها هویّت حقیقی خود را در جدال و کشمکش­های ظاهری با این و آن از دست داده و هنوز وجود دیگران را از وجود خود باز نشناخته­اند. تمام سعی و تلاش خود را به گونه­ای قرار داده اند که خود را به این و آن بشناسانند که وجیه­تر نزد مردم شوند.

شخص به قدری خوب جلوه داده شده که از هویّت حقیقی خود بیگانه گشته و خیال می­کند که او همان است که در نظر دیگران جلوه کرده است. پس در واقع خود را گم کرده است. اگر شخص به هر صورت و نقشی که خود را در می­آورد، بگوید هویّت حقیقی من همین است این اشتباه است. (شرح زمانی 4 /257)

*از دام­های نفس امّاره که راه را بر سالک مشتبه می­کند موضوع اعتماد بر نفس است. چون شخص، مبتدی است و دام­ها را نمی­شناسد. اگر به خیال اعتماد کند تا شناخت نصیب او گردد حتماً زمین می­خورد. به عبارت دیگر نفس به او خدعه می­کند و همه چیز را برای او آراسته می­گرداند. در حالی که فرصت پس از فرصت­ها می­گذرد و یک وقت می­بیند که « اندر خم یک کوچه است.»

هفت شهر عشق را عطار گشت *** ما هنوز اندر خم یک کوچه­ایم

*از آن­جایی که نفس بسیار پیچیده است و شناخت آن بدون ابزار ممکن نخواهد بود و هر استادی به نوعی از ابزار، تلمیذ را رهنود می­کند چنان­که در استادهای مناجاتی و خراباتی (خوفی و رجائی) دستورالعمل­ها فرق می­کند لذا نسخه پیچیدن برای همگان در این سطور، به انصاف نباشد ولیکن اساتید ما به چند ابزار در شناخت نفس التفات داشتند: توسل، مراقبه، ذکر، فکر، ریاضت.

*کسانی که در طول تاریخ وارد مسائل نفس شدند شاید از نظر علمی بالاترین درجات را پیموده بودند امّا چون در مقام عمل، متصف نبودند لذا به بعضی تاریکی­ها از قبیل عُجب، فخر فروشی و اِشکال به دیگران مشغول گردیدند. این از آفات بزرگ است که در علم نظری استاد هستند امّا در سیره عملی زمین خورده­اند و جای بسی تأسّف و تأثّر است.

* یکی از میزان­های معرفت این است که شخصی وقتی تنها می­مانَد و کسی دور و اطراف او نیست و به او توجّه ندارند، ناراحت شده و غم او را می­گیرد. عادت کرده در جمع بوده و کاری که انجام می­دهد قابل توجّه باشد، چون تنها می­شود و کسی او را نمی­بیند خسته می­شود. این علامت هویّت کاذب بوده و از هویّت صادقِ خود بیگانه شده است. شاید کار را نفس جوری بر او مشتبه می­سازد که از وجودت باید دیگران استفاده کنند و تنها ماندن برای رهبانان است و در اسلام رهبانیّت اشکال دارد، لذا باید در منظر و نگاهِ جمع بودکه دست خدا با جماعت است.

*از نکاتی که می­توان برای خودشناسی بهره گرفت و مایه عبرت باشد آن است که هرگاه انسان در افراد دیگر اخلاق ناپسند را دید و عوارض نفسانی آن­ها را مشاهده کرد، برای جلوگیری از دچار شدن، همانند آن­ها را از خویش دور کند. جنبه تجربی و کاربرد عملی این شناخت، شاید کمتر از خواندن کتاب نباشد. چه آن­که افراد دارای خویهای نکوهیده در جامعه، دارای احترام و شرافت نیستند و التفات به موضوع سبب می­گردد تا انسان، نفس خویش را بشناسد و آن­را بسازد.

*جهاد با عدو، مقطعی است و روزی پیکار تمام می­شود و شخص، یا مجروح یا سالم و یا کشته می­شود. امّا جهاد با نفس که برترین جهادها و جهاد اکبر نامیده شده سخت بوده و در تمام عمر، انسان مشغول است تا بازنده نشود و برنده گردد. خشنودی خدا و مهریه بهشت، بزرگ­ترین سربلندی و پیروزی است. البتّه برای شناخت جهاد، علم به آن لازم است والّا سرسری از روی تقلید و خودکاری بدون راهنما، معلوم نیست که تا چه حد جلو برود و غالب شود و سعادت دارین نصیب گردد. نادان نفس را بلند می­داند و چون شناخت ندارد در مبارزه شکست می­خورد. در مبارزه، شناسایی ابزار و آلات، موقعیت­ها، فروعات و جزئیّات از ارکان جهاد با نفس است.

*در شناخت نفس، یکی از ابزارِ مکر آن، این است که هر درد و گرفتاری و بدبختی را که مبتلا می­شود به گردن دیگری می­اندازد یا کسی را متّهم می­کند، یا به روزگار نسبت می­دهد و یا از زن و فرزند می­داند؛ در حالی که خودش گرفتار نفس امّاره است و باید خود را متّهم کند و در درون خود جستجو نماید که این بلا، سبب و سرچشمه­اش از کجا شروع شده زیرا که انسان همیشه در گروِ تاوانِ عمل خودش است. اگر با تحقیق و بدون تقلید و تعصّب کاوش کند خداوند، گیرِ کارش را به او می­فهماند و به قوّت و افراط و یا ضعفِ تفریطِ کار خود پی­ می­برد.

*وقتی انسان خویشتنِ خویش را یافت در مرز خویش بایستد یعنی از حدّ خود تجاوز نکند. لذا تجاوز از حدود و مرزها سبب نابِکاری و سستی نفس می­گردد و احتمال در خطر افتادن آن بسیار است.

*یکی از راههای شناخت خود، این است سالک ببیند که آیا با نفس خود، خوش­رفتار است یا بد رفتار؟ به عبارت دیگر آیا سفره آشتی و صلح میان خود و نفس پهن نموده یا از او در ترس و واهمه است؟ یعنی دشمن­ترین دشمن را نفس امّاره می­داند یا رشته و طرح دوستی با او کرده است؟ وقتی انسان تغذیه شیرین به نفس می­دهد، یعنی آنچه میل و رغبت دارد به او می­دهد، نفس چاق و فربه می­شود و دیگر حریف او نمی­شود تا مغلوبش کند. هر اندازه تغذیه مطابق میل نفس باشد به همان اندازه حجابِ طریق الی اللهِ او می­شود، در حالی که خودش سر خود را کلاه می­گذارد و حالت آشتی دارد پس راضی شدن از نفس از خطرهاست و نباید گول چنین حالتی را خورد.

* نفس را پانصد سر است و هر سری *** از فراز عرش تا تحت الثری (مثنوی 5 /2191)

واقعاً اگر کسی نیرنگ و خدعه­های نفس را فهمید بسیاری از مسائل آن را فرا گرفت. چون « در همان زمانی که از همیشه به نفس خود مطمئن­تر هستی در همان زمان از نیرنگ­های آن بیشتر پرهیز کن.» (غرر 2 /493) واقعاً پیچیدگی که نفس دارد شناخت خودیّت خود مشکل است و اگر کسی چنین ادعایی کند، یا جاهل است یا عارف واقعی است.

*مردی از امیرالمؤمنین (ع) اندرز خواست، حضرت فرمود:« از کسانی مباش که ... نفس به نیروی گمان ناروا، بر او چیرگی دارد و او با قدرت یقین بر نفس چیره نمی­گردد. برای دیگران که گناهی کمتر از او دارند نگران و بیش از آن چه برای نفس خود عمل کرده امیدوار است. گناه دیگران را بزرگ و گناه نفس را کوچک می­پندارد. مردم را سرزنش می­کند امَا نفس خود را سرزنش نمی­کند. به نفع نفس خود بر زیان دیگران حکم می­کند. دیگران را هدایت امّا نفس خود را گمراه می­کند.» (نهج البلاغه حکمت 150)

*خرید و فروش یا بیع و شراء در معاملات، چیزی است روشن و همه بدان مبتلا هستند. درباره نفس هم می­توان این اصطلاح را پیاده کرد. وقتی کسی نفس خویش را به دنیا و اهل دنیا می­فروشد جزء زیان­کاران است. امّا کسی که نفس را به آخرت و اهل آخرت می­فروشد در واقع نفس خود را می­خرد و آن را آزاد می­کند و او جزء سعادتمندان است.

*بدان ای عزیز! هر ساعت و روز، نفس در معرض امتحان و آزمایش است. قالب هر کس با قالب دیگری فرق می­کند و نوع ابتلاء هم در فتنه­ها و آزمایشات، گوناگون است. در امتحان، آخرِ کار، بحث مقبولی و مردودی است. آن­که در امتحان مقبول است در واقع ، خدا از کارش راضی شده است. آن­که رفوزه شده در واقع خداوند از نفسش ناراضی شده است. گویند:« جوجه را آخر پاییز می­شمارند» یا «شاهنامه آخرش خوش است» یا «هر که آخربین بوَد چه با معنی بود» یا گفته­اند: «هر که از پُل بگذرد خندان بود» و دهها نظیر این نوع مطالب، اشاره دارند که اوّل کار نفس و شخصیّت انسان­ها هیچ دلیل بر خوبی نیست، اگر در آخر کار، موفق شد و سالم و با عافیت درآمد آن­گاه گفته می­شود که «خوش به حال فلانی که آخر کار نمره قبولی آورد.»