ب

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in الفبای سلوک

1. باء (ب)
- الف اشاره به مبدأ اوّل باشد و باء اشاره به عالم عقل.
چون از حروفی است که بعد از الف- در ازای ذات خداوندی- وضع شده است اشاره به عقل کلّی است که اوّلین آفرینش حق تعالی و طرف سخن اوست که فرمود: خلقی گرانمایه­تر از تو نیافریدم.
- پیامبر (ص) فرمود: «ظهرت الموجودات من باء بسم الله الرّحمن الرّحیم»
یعنی؛ «همه موجودات از باء بسم الله الرّحمن الرّحیم ظهور یافتند.»
- سید حیدر آملی گوید: «و امّا سرّ باء که در آن تا به این حد مبالغه شده است- از آنجاست که باء از حیث وجود در صدر موجود اوّل است که خود به مثابه باء در عالم است و از آن به «عقل اوّل» و «حقیقهُ الحقایق» و «روح اعظم» تعبیر نموده­اند. زیرا که الف از نظر عرفا به مثابه حضرت ذات احدیّت واجبه است و باء به مثابه حضرت و احدیّت اسمائیه امکانیه.»
- نخسـتین آیتـش عقـلِ کل آمد *** که در وی همچو باء بِسمِل آمد
اوّلین نشانه و آیت که از کتاب عالم به وجود آمد، عقل کلّ بوده. همان­طوری که در کتاب قرآن اوّلین حروف باء، در بسم الله الرّحمن الرّحیم است و همة مراتب عالم به نحو اجمال در عقل و همه قرآن در باء، ‌به نحو اجمال مندرج است.
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «تمام قرآن در سوره حمد است و تمام سوره حمد در بسم الله الرّحمن الرّحیم است و تمام بسم الله الرّحمن الرّحیم در باء بسم الله و تمام باء در نقطة زیر باء است و انا النّقطهًْ تحت الباء؛ و من نقطة زیر باء بسم الله الرّحمن الرّحیم هستم.»
- امیرالمؤمنین (ع) در خطبه­ای به مردم فرمود: «منم نقطه باء بسم الله،‌ منم جَنب الله، منم قلم، منم لوح محفوظ، منم عرش و کرسی و منم آسمان­های هفتگانه و زمین­ها.»
«انا نقطهًْ باء بسم الله الرّحمن الرّحیم، انا جَنب الله الّذی فرّطتم فیه، و اللّوح و انا القلم و انا العرش و اناالکرسی و انا السّموات السبع و الارضون.»
- از ابن عباس روایت است که علی (ع) از آغاز شبی تا صبح در شرح باء بسم الله الرّحمن الرّحیم سخن گفت و به شرح سین نرسید و فرمود: «اگر می­خواستم به اندازه چهل بار شتر از شرح باء بسم الله را بازگو می­کردم.»
- سخن اهل معرفت است که: «به سبب باء، وجود ظهور یافت و به وسیله نقطه، عابد از معبود امتیاز یافت.» اشاره است به تنزّل و ظهور حق به صورت آفریده­ها مانند تنزّل و ظهور الف به صورت حروف. زیرا تعیّنِ حق مطلق که همان معبود است به صورت خلق مقیّد که همان عابد است تنها به سبب نقطة تعیّنی وجودی اضافی و نسبی به نام «امکان و حدوث» است که- آن نیز تحت اولین وجود جدا شده امکانی قرار دارد. وجودی که گاه «عقل اوّل» و گاه «روح اعظم» نامیده می­شود و به وسیله آن عابد که همان بنده است از معبود که همان ربّ است متمایز می­گردد.
حروف نیز چنین است؛ زیرا الفِ تنها که به مثابه ذات حق است به صورت باء مقیّد تعیّن نمی­یابد مگر به سبب نقطة تعیّنی باء که زیر باء قرار دارد و بدان وسیله باء از الف متمایز می­گردد.
زیرا وقتی الف از مقام اطلاقش به مقام تقیّدش به صورت باء که اولین مرتبة آن در عالم کثرت است تنزّل یافت، تمایز آن از باء فقط به وسیلة همان نقطه­ای است که زیر باء قرار دارد و بدان سبب از سایر حروف متمایز می­گردد.
بعد از الف که همان ذات احدیت است هیچ سرّی بزرگتر از باء و نقطة آن که همان عقل اوّل و حقیقت انسان است نیست.
- در کتاب عوالی اللئالی از پیامبر (ص) روایت است که فرمود: «کُنْتُ نبیّاً و آدم بین الماء و الطّین؛ من پیامبر بودم آن­گاه که آدم میان آب و گِل بود (و هنوز خلقتش پایان نیافته بود.)» و قول امیرالمؤمنین (ع) است که فرمود: «کُنْتُ ولیّاً‌ و آدم بین الماء و الطین؛ من ولیّ بودم آن­گاه که آدم میان آب و گل بود.» از این حدیث استفاده می­شود که تفسیر و تأویل حرف باء و نقطه تحت الباء، پیامبر (ص) و آقا امیرالمؤمنین (ع) است.
- این­که امیرالمؤمنین (ع)‌فرمود: «من نقطة زیر باء هستم» یعنی تمام علوم نزد من است. کنایه از این که قرآن بر پیامبر (ص) نازل شد و تمامی علوم که در قرآن است را آن حضرت می­داند- پیامبر (ص) فرمود: «علوم اوّلین و آخرین به من آموخته شده است.» - و مرا دروازة شهر علم خود قرار داد و فرمود: «خداوندا، جوامع علوم را به پسر عمّم علی عطا فرما.»
2. باب
- باب به معنای در است و منظور انبیاء و اوصیاء هستند.
- گـر هـمـی جـویـیـد دُرّ بـی ­بَـها ***  اُدخـُلُـو الاَبـیـات مِـن اَبـوابِـهـا (مثنوی)
می­زَن آن حلقۀ در و بر باب بایست ***از سـویِ بـامِ فَلَکـتان راه نیـست
- به وسیله شهادتین درب اسلام به روی شخص گشوده می­شود و درب ایمان به وسیله ولایت گشوده می­شود و اعمال مورد قبول واقع می­شود.
- امیرالمؤمنین (ع) که باب مدینه علم و رسالت پیامبر (ص) است، کسی غیر از این در نتواند به حریم نبوّت وارد شود و اعمال بدون ایمان و اقرار به ولایت او قبول نخواهد شد. پیامبر (ص) فرمود: «ای علی، قسم به خدایی که مرا به پیامبری برگزید و بر همه موجودات برتری داد، اگر بنده­ای از بندگان خدا هزار سال عبادت کند، خدا از او نمی­پذیرد مگر آن­که به ولایت تو و ولایت ائمه از فرزندانت اقرار کند.»
- امام صادق (ع) دربارۀ اهل حج که تعدادشان زیاد بود فرمود: «دعایشان مستجاب نمی­شود مگر از آن دری که خدا امر کرده که ولایت ما باشد.»
- در زیارت جامعه کبیره آمده: «سلام بر شما که اَبواب الایمان؛ درهای ایمان هستید.»
- پیامبر (ص) فرمود: «علی­بن­ابیطالب باب حطهًْ، مَن دَخَل منه کان مؤمناً وَ مَن خرج منه کانَ کافرا؛ علی­بن­ابیطالب باب فرو ریختن گناهان است. هرکس از آن دروازه وارد شود، مؤمن است و هرکس از آن بیرون رود کافر است.»
- پیامبر (ص) فرمود: «اَنا دارالحکمه وَ علی بابها» پس امیرالمؤمنین (ع) باب حکمت است.
- پیامبر (ص) فرمود: «اَنا مدینهًْ العلم وَ علیٌ بابها فَمَن اَرادَ العلم فلیأتها من بابها، من شهر علم هستم و علی دروازه آن است. هرکس علم می­خواهد باید از درب آن درآید.» - چون تو بابـی، آن مدینۀ علـم را چـون شعـاعی، آفتـابِ حِلـم را (مثنوی)
باز باش ای باب، بر جویای باب *** تا رسند از تو قشـور انـدر لُباب
باز باش ای بـابِ رحمت تا ابـد *** بـارگـــاه مـالَـهُ کـفــواً اَحَــد
- بدون معرفت و ولایت درب اسرار توحید به روی کسی باز نمی­شود.
- در دعای ندبه آمده: «وَ سَدَّ الاَبوابَ اِلّا بابَهُ؛ یعنی پیغمبر هم درها را که به طرف مسجد نبی بود را بست به جز در خانه علی (ع) را»
- امام سجاد (ع) فرمود: حضرت موسی (ع) به مردی برخورد که دستش به دعا برداشته بود. بعد حضرت موسی به دنبال کارش رفت. هفت روز بعد به آنجا برگشت دید همان کس باز هم دستش به آسمان بلند است. عرض کرد: خداوندا، آیا این بنده تو نیست که هفت روز است از تو حاجت می­خواد و تو هنوز اجابت نکرده­ای؟
خداوند فرمود: «اگر این شخص آنقدر مرا بخواند که دست­هایش ناتوان شود و بیفتد و یا از هم باز نشود و زبانش بریده گردد، من دعای او را اجابت نمی­کنم مگر از همان دری بیاید که به وی امر کرده­ام.»
- پیغمبر (ص) فرمود: «اَلا اِنّ الحسین باب مِن ابوابِ الجنّهًْ من عائده حَرَم الله علیه ریح الجنهًْ؛ بدانید که حسین دری از درهای بهشت است. پس هرکس با او به دشمنی برخیزد، خدا بوی بهشت را بر وی حرام خواهد کرد.»
- امام صادق (ع) فرمود: مردی از بنی اسرائیل 40 شب به دعا و راز و نیاز و شب­زنده­داری پرداخت. بعد از خداوند حاجتی خواست و برآورده نشد. آن مرد نزد حضرت عیسی آمد و شکایت کرد و از وی خواست برایش دعا کند. عیسی (ع) وضو گرفت و دعا کرد. خداوند به عیسی وحی فرمود: «ای عیسی، این شخص از آن در وارد نشد که باید وارد شود. او مرا خواند ولی در قلبش دربارۀ تو شک دارد. پس اگر با این شک مرا می­خواند تا گردنش خشک می­شد و یا ناخن­هایش خشک می­شد دعای او را قبول نمی­کردم.»
3. باد
- باد، فیض و الطاف الهی است که برحسب ظاهر ناپیداست.
- مـا همـه شیران، ولـی شیر عَلَم *** حمله­شان از بـاد باشد دَم ­بـه ­دَم (مثنوی)
حمله­شان پیـدا و ناپیـداست باد***  آنکه ناپیداسـت، از ما کم مَبـاد
بـادِ ما و بـودِ مـا از داد توست *** هستـیِ ما جمله از ایجاد توست
باد و بود: تعبیری از عوارض هستی مانند افعال و احوال و حرکات و سکنات.
چنانچه جنبش و حرکات شیران منقوش بر پرچم آشکار دیده می­شود ولی خود باد دیده نمی­شود، ظواهر و کثرات دیده می­شود ولی الطاف خداوند به ظاهر دیده نمی­شود.
4. باران
- باران، فیض حق تعالی و رحمت شاملۀ اوست که از عالم غیب بر ممکنات فایض گردد و ممکنات بر حسب مراتب استعداد، استفاضه نمایند.
- غلبۀ عنایات را نیز که در احوال سالک حاصل شود، از فرح و ترح، باران گویند.
- روزِ باران است، می­ رَو تا به شب *** نه از ایـن باران، از آن بارانِ ربّ (مثنوی)
یعنی باران رحمت الهی فرو می­بارد و تا رسیدن شب مرگ و فنا از آن بهره­مند شود. که این باران باران معمولی نیست بلکه باران ربّ­العالمین است و خاصیت آن، زنده کردن دل­هاست.
- خاصیت باران این است که سبزه­زاران، جویبارها، کوه­ها و ... همه از این آب آسمانی زنده می­شوند و پرورش می­یابند. در سوره نحل- 65 فرمود: «وَ الله اَنزَلَ مِنَ السَّماءِ فَاَحیا بِهِ الاَرضَ بَعدَ موتِها؛ و خداوند از آسمان آبی فرو فرستاد و با آن زمین را پس از آنکه مرده بود، زنده گردانید.»
نظیر این عبارت در سوره بقره- 164 و سوره روم- 24 آمده است.
چون همیشه باران از آسمان برای اهلش رحمت است در سوره ق- 9 فرمود: «وَ نَزَّلنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارکاً؛ و از آسمان آب با برکتی فرو فرستادیم.» و در سوره فرقان- 48 فرمود: «وَ انزلنا مِنَ السّماءِ ماءً طهورا؛ از آسمان آبی پاک فرو فرستادیم.»
پس همان­طور که باران برای زمین مستعد رحمت است، وقتی فیض خدا از عالم غیب به دل­های پاک و مستعد می­بارد، این دل احیاء شده و زنده می­گردد. ولی اگر دلی مستعد نباشد و قابلیت نداشته باشد، بارش تبدیل به عذاب می­شود. در سوره هود- 43 و 44 آمده که وقتی آب از بالا می­بارید و از پایین (زمین) هم می­جوشید، به غیر از کشتی نوح همه غرق شدند. لذا پسر نوح گفت به کوه پناه می­برم تا از آب نجات پیدا کنم؛ یعصمنی مِن الماء. چون این آب عذاب بود و پسر نوح قلبش مستعد فیض نبود، او را غرق کرد. پس همین باران گاهی به سیل و تگرگ­های ضرر زننده تبدیل می­شود. چون اعمال آدمیان کیفیت ندارد، لذا کیفیت باران متفاوت می­شود.
- هست باران، از پی پَروَردگی *** هست باران، از پی پژمردگی (مثنوی)
نفع بارانِ بهـاران، بوالعـجب *** باغ را باران پاییزی چون تب
که مراد از باران­های بهاری، فیوضات الهی و تجلّیات ربّانی است و مراد از باران­های پاییزی تجلیّات قهریۀ اوست.
ایـن دَمِ اَبـدال بـاشـد زآن بهـار *** در دل و جان روید از وی سبزه ­زار
فعـلِ بـارانِ بهـاری بـا درخـت *** آیـد از اَنفـاسـشـان در نیـکبخت
5. باری
- باری به معنای خالق است.
- باری به معنای آفرینندۀ هر چیزی به صفتی و خاصیّتی.
- او آفرینندۀ مخلوقات است که آنها را از یکدیگر ممتاز و جدا ایجاد کرده و بدون مثال قبلی آفریده است.
اگر باری از برأ به معنای خاک گرفته شود، یعنی خدا شما را از خاک خلق کرده است.
فرق باری با خالق این است که خالق پدیدآورنده هر چیزی به اندازه خاصّ است. امّا باری موجودات را طوری خلق می­کند که از همدیگر تفاوت و امتیاز دارند. در قرآن سه مرتبه تکرار شده؛ از جمله سوره حشر- 24: «هُوَ الله الخالقُ الباری؛ اوست خداوند آفرینندۀ پدیدآور.»
- انـبیـاء گـفـتـنـد: نـومیـدی بَـدست *** فضل و رحمت­هایِ باری بی­ حدست (مثنوی)
- باری به معنای آفرینندۀ بی­سابقه می­آید که در آفرینش، ذات موجودات را با یکدیگر به تفاوت خلق کرد.
خداوند ایجاد می­کند از عدم و نبود و به بود می­آورد. ذرات و اشیاء را بدون صورت به وجود می­آورد و بعد آفریدگان را به صورت­های مختلف در زمان­های گوناگون می­سازد.
در دعای جوشن کبیر اوّل باری آمده بعد خالق؛ «یا باری کلّ شیءٍ و خالقه: ای به­وجودآورندۀ هر چیز و آفریننده آن»
امّا خالق به معنی تقدیر کننده و به اندازۀ خاص چیزی را آفریدن گویند.
باری، نوعاً به نحو کلّی در ادعیّه آمده مانند: آفرینندۀ موجودات، آفرینندۀ ذرّه­ها، باری کلّ شیءٍ در قرآن.
خالق بیش­تر به نحو خاصّ آمده: خالق آسمان، خالق نور، خالق انسان، خالق لوح، خالق قلم، خالق شب، خالق قمر.
لذا باری از خالق خیلی کم­تر استعمال شده است.
6. باسط
- باسط به معنای گستراننده، گشاینده و فراخی دهنده.
- باسط منعمی است مُفضِل که فضل و احسانش را بر بندگانش گسترده و نعمت­های خود را بر ایشان تمام گردانیده.
- خداوند فیّاض علی الاطلاق است و دائماً به شکل و نوعی موجودات را خوش­دل و خرّم و منبسط می­گرداند. چون کریم است رزق مادّی هر موجودی را بیش از پیش می­گشاید و عطایای بسیار می­دهد تا محتاج نگردند. همچنین دل­ها را به نعم و فضل خود مشعوف و مسرور نماید تا مغبوض و مغموم نگردند و اندوه را به فرح تبدیل می­کند. چه از نظر مادی (یعنی رزق) و چه از نظر معنوی، خداوند به ظهور این اسمش حال بنده را به حکمت خویش فراخ می­کند.
- خداوند با فضل خود فیّاضی می­کند و هر نوعی از موجودات را در قالب خود بسط می­دهد خداوند با فضل خود فیّاضی می­کند و هر نوعی از موجودات را در قالب خود بسط می­دهد؛ اما در مورد انسان دو موضوع بیشتر ظهور دارد: «یکی رزق مادی» و «دیگر سرور قلبی»
اما در مورد موجودات دیگر از باسط به ظهور خاص می­توان تعبیر کرد: بهشت- که جای روح و ریحان است و درب­های آن که افزون بر درب­های جهنّم است، درجات دارد، نه درکات- از مصادق اسم باسط است. خورشید با حرارت و نوری که دارد، دائم در حال بسط و نور رسانی به اهل زمین است و اگر نورش خاموش شود، دیگر مظهر باسط نخواهد بود. و بر این تمثیل می­توان دیگر موجودات را قیاس کرد.
- پهناوری زمین هم از مظاهر اسم باسط است.
چون همی کرد از عدم گردون پدید *** ویـن بسـاط خـاک را مـی­ گسترید (مثنوی)
- در قرآن کلمه «باسط» نیامده، بلکه از ماده و فعل بسیط استفاده شده است:
«یبسط الرّزق لِمَن یشاء» شوری-12، «اِنَّ ربَّکَ یبسط الرّزق» اسری- 30، «الله یبسط الرّزق» رعد- 26.
7. باطل
- باطل به معنای ناحق، و آن چیزی است که در مقام فحص ثبات ندارد و در فعل و قول به کار می­رود. (باطل؛ آنچه که مطابق واقع نیست)
- باطل، امر ناچیزی است که در بنیاد خود نادرست و ناسودمند است.
- باطل در مقابل حق است و با فاسد و بی­اثر و ضایع نیز سازگاری دارد و در اقرب موارد آمده: فسد یا سقوط حکم. چنان که در سوره بقره- 264 فرمود: «لا تبطلوا صدقاتکم بِالمنِّ و الاذی؛ صدقات خود را با منّت و اذیت باطل و بی­اثر نکنید.»
- در سوره محمّد- 33 فرمود: «ای مومنان، از خدا فرمانبرداری کنید و از پیامبر فرمان برید و لا تبطلوا اعمالکم؛ اعمالتان را باطل و تباه نکنید.»
- امام صادق (ع) فرمود: «مردم در توحید سه گونه­اند: اثبات کننده، انکار کننده، اهل تشبیه. انکار کننده بر باطل است و اثبات کننده مؤمن است و اهل تشبیه مشرک است.»
- یکی از معانی شبهه، آمیختن حق با باطل است. زیرا آرایش باطل موجب گمراهی است.
- رسول خدا (ص) فرمود: «امّت من به سه دسته پراکنده خواهند شد:
گروهی بر حق­اند و باطل اندک چیزی از آنان نکاهد؛ من و اهل بیت مرا دوست دارند. مثل آنان طلای ناب است که هرچند آن­را در آتش نهی و آتش را شعله­ورتر سازی، بر میزان خوبی و خالص شدن آن افزوده گردد.
گروهی بر باطل­اند و حق اندک چیزی از آنان نکاهد؛ من و اهل بیت مرا دشمن می­دارند و مثل آنان چون آهن است که هرچند آن­را در آتش افکنی و بر آن بِدَمی، بر بدی و ناجنسی آن افزوده گردد (و از حدّ آهن فراتر نرود.)
و گروهی مضطرب و متزلزل است و بر آئین سامری هستند و لکن نمی­گویند لامساس (به ما دست نزنید) بلکه می­گویند لا قتال (جنگ نکنید و دست بردارید) که پیشوای آن عبدالله­بن قیض اشعری است.»
-قسم باطل، باطلان را می­کشند *** باقیان از باقیان هـم سرخوشند (مثنوی)
یعنی اهل باطل، باطلان را به سوی خود جذب می­کنند و نیز اهل حق از وجود حق باوران و طالبان حق سرحال و خشنودند.
- امام باقر (ع) فرمود: «هنگامی که پرهیزگاری در شخص ضعیف گردد، فجور بر وی مسلّط شده و گناه ظاهر و دشمنی آشکار و ستم و بیدادگری زیاد و حماقت و عمل به باطل پیدا می­شود.»
- کــرد مــردی از سـخنـدانی سـوال *** حـقّ و باطـل چیست از نیکـو مَقال؟ (مثنوی)
گوش را بگرفت و گفت: این باطل­ست *** چشم، حقّ است و یقینش حاصل­ست
و معرفت یقینی با مشاهده حاصل می­شود.
- از امام حسن (ع) سوال شد: فاصله بین حق و باطل چقدر است؟ فرمود: «بَینَ الحقّ و الباطل اَربَعُ اَصابِعُ، ما رَایت بعینیک فَهُوَ الحَق وَ قَد تَسمَعُ بِاُذُنیک باطلاً کثیراً؛ بین حق و باطل چهار انگشت فاصله است. هرچه با چشم دیدی حق است و با این­که با گوش باطل بسیاری را شنیده­ای.»
- شخصی از امام صادق (ع) از محبّت باطل پرسید، فرمود: «هرقلبی که از ذکر خدا خالی باشد، حق تعالی محبّت غیر خودش را به او می­چشاند.»
- امام صادق (ع) فرمود که خدای تعالی می­فرماید: «هرکس را که به امام باطل ایمان بیاورد، عذاب خواهم کرد اگرچه آن مردم در کارهای خود نیکو باشند و هرکسی از امام حق پیروی کند، از او می­گذرم اگرچه آن­کس بدکار باشد.» راوی گوید عرض کردم: خداوند از آن نمی­گذرد ولی از این­ها در می­گذرد. فرمود: «آری، خداوند آن­ها را از تاریکی­ها نجات می­دهد و به روشنایی­ها هدایت می­کند.»
- در مورد ریاضت باطل، مرحله اوّل چنین است که کسی خدا راقبول ندارد، ریاضت می­کشد بعد این جزای عمل خودش را می­بیند. فرضاً نمی­خوابد، غذا نمی­خورد و برایش مکاشفه می­شود. این­ها دلیل بر حقانیت خود شخص نیست. چون هر عملی یک نتیجه دنیایی و یک نتیجه آخرتی دارد. این نوع ریاضت هرچند نتیجه دنیایی داشته باشد، نتیجه آخرتی ندارد.
مرحله دوم، کسانی اهل کتاب­اَند مثل یهودیان، نصرانی­ها و مسلمان­ها که این­ها ریاضاتی می­کشند که پیغمبر یا امام آن­ها را تأیید و امضاء نکرده و احتمال هر نوع خطر و آلودگی و انحراف و بدعت در آن است. مثل سید علی محمّد باب شیرازی با اینکه سید و آخوند بوده ولی ادعای نیابت امام زمان (ع) کرده و تشخیص از باطل با مراجعه به قرآن و احادیث و عالمان ربّانی ممکن است.
- او بمانده دور از مطلـوب خویش *** سعی، ضایع، رنج باطل، پای ریش (مثنوی)
همچو صیـادی که گیرد سایـه­ ای  *** سایـه کِـی گـردد وِرا سرمایه­ ای؟
- رسول خدا (ص) فرمود: «صادق­ترین سخنی که عرب گفته سخن لبید است که گوید: کلُّ شیءٍ ما خلا الله باطل؛ آگاه باشید که هرچه غیر خدا باشد، باطل است.»
- از نظر عرفانی وجود حقیقی اصیل یکی است و آن وجود مطلقِ واجب­الوجود است و دیگر هرچه هست (ماسوی الله) پرتو و سایه آن وجود است و نه حق بلکه جمله باطل­اَند و در جَنب هستی یگانه حق شایسته نیست که وجود نامیده شوند.
8. باطن
- باطن از اسماء حسنی است. در سوره حدید- 3 فرمود: «و الظّاهر و الْباطن».
- علم و حفظ و تدبیر حق در باطن همه چیز سرایت دارد. آن­چه در علم او وجود دارد، پنهان است و از اسم باطن به تدریج ظهور خاص اسم ظاهر متجلّی می­شود.
او از شدّت ظهور، پنهان و مستور است و هستی او هم در سرّ هستند.
او به ذرّات و نیّات و اعمال و کارهای پوشیده، علم باطنی دارد و راز و سرّی از او پوشیده نیست. خودش از دیده­ها پنهان است ولی درون و داخل هر چیز بر او نهان نیست.
- امیرالمؤنین (ع) فرمود: «خَرَق عِلمُ اللهِ سُبحانَهُ باطِنَ غَیبِ السُّتَراتِ وَ اَحاطَ بِغُمُوضِ عَقائِدِ السَّریرات؛ علم خداوند سبحان به درون اسرار نفوذ و به عمق اندیشه­های پنهانی احاطه دارد.»
- امیرالمؤنین (ع) در خطبه 96 نهج­البلاغه فرمود: «الحمد لله الاوّل فَلا شَیءَ قبلَهُ وَ الاخِرِ فَلا شَیءَ بَعدَهُ و الظّاهر فلا شیءَ فوقَهُ و الباطن فلا شیءَ دُونَهُ؛ سپاس خدا را است که اوّل است و چیزی قبل از او نیست و آخر است و چیزی بعد از او نیست و چنان آشکار است که فراتر از او نیست و چنان نهان که مخفی­تر از او نیست.»
- وانگهـان گفتـه خـدا که: ننگرم  *** من به ظاهر، من به باطن ناظرم (مثنوی)
9. باطن
- باطن در لغت به معنای پنهان، اندرون، حقیقت و اصل است.
- باطن از بطن و به معنای شکم و نهان در مقابل ظهر و آشکار است.
- در سوره انعام- 151 فرمود: «لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بَطَنَ؛ به فواحش آنچه آشکار است و آنچه که نهان است نزدیک نشوید.»
- ظاهر را می­بینیم امّا باطن بر ما پوشیده است. مثل هندوانه که ظاهری دارد و باطنی دارد.
قرآن ظاهری دارد (تنزیل) و باطنی دارد (تأویل) اما خود قرآن هفت بطن دارد. امام باقر فرمود: «ای جابر، قرآن را بطنی است و بر بطن آن نیز بطنی است.»
- حقیقت قرآن در قیامت به صورت جوان آید.
- اعمالی هم که انجام می­دهیم ظاهری دارد و باطنی دارد. نیّت امری باطنی است و هرکسی نمی­تواند به باطن راه پیدا کند. ولی چون خدا ستّارالعیوب است روی باطن­ها پوششی گذاشته.
پیغمبر (ص) فرمود: «اگر عیب یک­دیگر را می­دانستید، همدیگر را دفن نمی­کردید.»
مثلاً باطن آدم­های حریص- هم در دنیا و هم در آخرت- مثل مورچه است.
پس چون باطن امری پوشیده است هرکسی نمی­تواند به آن راه پیدا کند.
- خداوند به موسی (ع) فرمود: «ای موسی، در باطن کار خود از من بترس تا تورا از پس اسرا و عیوبت محافظت کنم.»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «هرکس نهان خود را درست نماید، خداوند آشکار او را اصلاح نماید.»
- حواس پنج­گانه عوالم جسمیت را بدان ادراک کند و مدرکات باطنی پنج­گانه عقل، دل، سرّ، روح و خفی جمله عوالم روحانیت را ادراک کند.
10. باعث
- از اسماء حسنی است. او کسی است که خلق را بعد از مرگشان برمی­انگیزد و بعد از وفاتشان برمی­گرداند و آنان را برای جزا و بقا زنده می­کند.
- در سوره حج- 7 فرمود: «انَّ الله یبعثُ من فی القبور؛ خداوند آن کسان را که در گورند (در آن روز) برمی­انگیزد.»
مبعوث شدن انبیاء و رسولان در امّت­ها برای دعوت به توحید و اقامه عدالت و اجرای حقوق از جانب خداوند در همه ادوار تاریخ بوده است. این برانگیختن برای آن بود که روزی همۀ خلق در قیامت برانگیخته می­شوند بعد آن مرده بودند. و آنجا عدّه­ای را به عنوان شافع و شاهده هم برمی­انگیزند.
در سوره جمعه- 2 فرمود: «هوَ الّذی بَعَثَ فی الاُمّیین رَسولاً مِنهم»
- اگر در دنیا کسی حق را به این صفت خوانده و آن را لطف بداند، به توفیقات الهی موفّق شود و خداوند او را به مقام محمود می­رساند. در سوره اسری- 79 فرمود: «وَ مِنَ الّیل فَتَهَجَّدْ بِهِ نافلَهًْ لَّکَ عَسیَْ اَن بَیْعَثَکَ ربُّکَ مقاماً محمودا؛ و پاره­ای از شب را بدان (نماز شب) بیدار باش که (نمازی) افزون برای توست. باشد که پروردگارت تو را به جایگاهی ستوده برانگیزد.»
در قرآن اسم الله «باعث» نیامده، بلکه از فعل بعث و یبعث اتّخاذ شده است.
11. باقیات الصّالحات
- باقیات الصّالحات تمام اعمال خیر است که نزد پرودگار ماندگار است و فاسد شدنی و زوال­پذیر نیست.
- مفهوم باقیات صالحات چنان وسیع و گسترده است که هر فکر و گفتار و عمل صالح و شایسته­ای که طبعاً باقی می­ماند و اثرات و برکاتش در اختیار افراد و جوامع قرار می­گیرد را شامل می­شود.
- خداوند در سوره کهف- 46 فرمود: «اَلمالُ وَ البَنونَ زینَهًُْ الحیاهًِْ الدُّنیا وَ الباقیات الصّلاحاتُ خیرٌ عِندَ رَبِّکَ ثواباً وَ خَیرٌ اَمَلاً؛ دارایی و فرزندان زیور زندگی دنیایند و کارهای ماندگار شایسته در نزد پروردگارت در پاداش و امید (به آینده) بهتر است.»
- باقیاتُ الصّـالحـات آمـد کریم *** رَسته از صد آفت و اَخطار و بیم (مثنوی)
- امام صادق (ع) فرمود: «ست خصال ینتفع بها المؤمن من بعد موته؛ شش چیز است که بعد از مرگ مؤمن به او سود می­رساند: 1) فرزند صالح که برای او طلب مغفرت کند. 2) مُصحَف (قرآنی) که می­خوانده 3) درختی که به قصد قربت کاشته 4) آبی که به قصد قربت جاری ساخته 5) چاهی که در بیابان حفر کرده 6) سنّت نیکی که از خود به جا گذاشته و آیندگان از آن پیروی می­کنند.»
- امام صادق (ع) به حصین بن عبدالرّحمن فرمود: «مبادا محبّت و مودّت ما خانواده را سبک شماری که از آن باقیات الصّالحات است.» عرض کرد: «یابن رسول الله آن را کوچک نمی­شمارم و خدای را بر این نعمت سپاس­گزارم.»
- امام صادق (ع) فرمود: «باقیات الصّالحات نماز است.»
- امام باقر (ع) فرمود: «باقیات الصالحات قیام اللّیل؛ برای نماز شب برخاستن است.»
- پیامبر (ص) به شخصی عبور کرد که در باغش درخت می­کاشت. ایستاد و به او فرمود: «نمی­خواهی تو را راهنمایی کنم بر کاشتنی که ریشه­اش محکم و نموّاش سریع و میوه­اش پاکیزه و جاویدان باشد؟» عرض کرد: «ای پیامبر خدا، مرا راهنمایی کنید.» فرمود: «هر صبح و شام سبحان­الله و الحمدلله و لااله­الّاالله و الله­اکبر بگو. پس اگر بگویی برای توست به هر تسبیحی ده درخت در بهشت از میوه­های گوناگون و همین باقیات صالحات است.»
- پیامبر (ص) فرمود: «روزی عیسی (ع) به سر قبری رسید و دید که صاحب قبر را عذاب می­کنند. پس از یک سال دوباره به سر آن قبر آمد و دید که صاحب قبر معذّب نیست. عرض کرد: خداوند سال گذشته بر این قبر عبور کردم دیدم صاحبش معذّب است ولی امسال که آمدم، می­بینم که معذّب نیست. علّت چیست؟ خداوند به حضرت عیسی (ع) فرمود: «ای روح الله، فرزند این شخص بالغ شده و راه صالح در پیش گرفت (یا راهی را برای مردم اصلاح کرد) و به یتیمی پناه داد. من به خاطر آنچه فرزند انجام داده، از گناه این شخص صرف­نظر کردم و او را بخشیدم.»
- از روایات بسیار برمی­آید که اولاد صالح و به جا گذاشتن سنّت نیکو و پسندیده و کارهای نیک در زمان حیات مانند ساختن مسجد و احداث مدرسه و حفر چاه و کلّاً بنا کردن مکان­های عامّ­المنفعه و نیز نماز و روزه و نماز شب و تسبیحات اربعه و ولایت و ... از باقیات صالحات است.
- در سوره مریم- 76 آمده: «وَ یزیدُ الله الّذینَ اهتَدَوا هُدیً وَ الباقیاتُ الصّالحاتُ خَیرٌ عِندَ رَبِّکَ ثواباً‌ وَ خَیرٌ مَّرَدّا؛ و خداوند بر راه­یابی ره­یافتگان می­افزایند و نزد پروردگارت کارهای شایسته پاداشی بهتر و فرجامی خوش­تر دارد.»
12. بت
- بت، مقصود و مطلوب سالک را گویند.
- به هر نظـربت مـا جلـوه می­کند لیکن*** کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم (حافظ)
- بتِ من زِ در درآمد به مبارکی و شادی *** به مراد دل رسیدم به جهـان بی ­مـرادی(کلیات شمس)
-بتِ من به طعنه گوید: چه میان رَه فِتادی؟ *** صَنَما، چرا نیفتم، ز چنـان مِیی که دادی؟ (کلیات شمس)
- ای حـریفـان بـتِ مـوزونِ خـود *** من قدح­ها می­خورم پُر خون خود (مثنوی)
ای یارانی که با محبوب خوش­اندام (مطلوب خوش­آیند) خود به سر می­برید، من در عالم فراق و هجران، قدح­های پرخون در می­کشم.
- بت، تجلّی روی محبوب و ذوقی که در دل عارف ظاهر گردد را گویند.
روزگاریست که سودای بتان دین من است *** غم این کـار، نشـاط دل غمـگین من است(حافظ)
- بت، مظهر عشق و وحدت است.
بت اینجا مظهر عشق است و وحدت *** بـوَد زنّـار بـستـن عقـد خـدمـت (شیخ محمود شبستری)
- گویند: مشایخ بتان خرگاه حضرتند.
- از هرچـه به جـز مِـی کوتاهی بِه***  وآن­گه می ز کف بتان خرگاهی به
وقتی می­گوییم مقصود سالک خداست. یا می­گوییم بت، مظهر عشق است؛ این مطلوب در وجه استاد تجلّی می­کند یعنی عشق در وجه استاد تجلّی می­کند. پس خیمه­گاه حق، مشایخ (اَساتید) هستند که بتان خرگاه او هستند.
- بت، انانیّت نفس و هواهای نفسانی است و هر آن­چه که سالک را از وحدت باز دارد.
- مـادر بـت­هـا، بـت نفـس شمـاسـت ***  زآنکه آن بت، مار و این بت، اژدهاست (مثنوی)
- بت سیاهآبه است اندر کوزه ­ای *** نفس، مـر آبِ سیه را چشمه­ ای (مثنوی)
بت در درون آدمی به منزلۀ آب سیاهی است که در کوزه­ای باشد و نفس، سرچشمۀ اصلی این آب سیاه هست. یعنی منبع این بت یعنی شهوات و امیال و هواهای نفسانی، نفس است.
- مـثنـوی مـا دکـان وحـدت است *** غیر واحد هرچه بینی، آن بت است (مثنوی)
بت شکن
- به معنی شکننده بت­های ظاهری و بت نفس، نه بتی که مظهر وحدت است.
- هیـن بیا کـه مـن رسولـم، دعوتـی *** چون اَجَل شهوت کُشـم، نه شهوتی (مثنوی)
بـت شکـن بوده ­سـت اصلِ اصلِ ما *** چـون خلیـل حـق و جملـۀ انبیـاء
بت پرستی
- بت، مظهر وحدت و بت­پرستی توحید است.
- مسلمان گر بدانی که بت چیست *** بدانی که دین در بـت ­پرستی ست (شیخ محمود شبستری)
بت­خانه
- دل عارف کامل و نیز عالم جبروت را گویند.
- ساقی بیار آن جام را، بستان زِ من آرام را *** بگذار این اسلام را، رو کعبه را بتخانه کن (کلیات شمس)
- این جهان شهوتی بتخانه­ ای­ست *** انبیـاء و کـافران را لانـه ­ای­ست
این دنیای آکنده از شهواتِ حیوانی مانند بتخانه­ای است که هم پیامبران در آن منزل دارند و هم کافران.
بتکده
- باطن عارف کامل است که در آن شوق و ذوق معارف الهی باشد.
- وقتی بت مظهر وحدت است پس بتکده و بتخانه باطن (عارف) است.
13. بحر
- بحر، هستی را گویند.
- تن تو ساحـل و هستـی چو دریاست *** بخارش فیض و باران علم اسماءست (شیخ محمود شبستری)
- یکی دریاست هستی، نطق ساحل *** صدف حرف و جواهـر دانش دل (شیخ محمود شبستری)
- بحر،‌ حضرت حق تعالی و وحدت است.
- سویِ بحر رو چو ماهـی ،که بیافـت دُرِّ شاهی  *** چو بگوید او چه خواهی؟ تو بگو اِلَیک اَرغَب (کلیّات شمس)
- تا لب بحر،‌ این نشان پای­هاست *** پس نشـان پـا درون بحـر لاست (مثنوی)
- بحر وُحدان است، جفت و زوج نیست *** گوهـر و مـاهیـش غیـر مـوج نیسـت (مثنوی)
منظور از ماهی: عارفان بالله منظور از موج: تجلیّات و جلوه­های الهی منظور از گوهر: معارف ربّانی
14. بخل
- بخل ضدّ سخاوت است و آن خودداری از دادن دارایی به دیگران و یا استفاده نکردن خود از متاع دنیوی است.
- از امام حسن (ع) دربارۀ بخل پرسیدند فرمود: «بخل آن است که مرد آن­چه را انفاق کرده، تلف (و بیهوده) پندارد و آن­چه را که به دست آورده، شرف انگارد.»
- بخل از علائم دنیادوستی است و یکی از دام­های شیطان که مانع از ده­ها فضایل مانند انفاق و بخشش و ایثار و کمک به دیگران و ... می­شود.
- کم دیده شده- یا دیده نشده که اهل سلوک بخیل باشد. چون اگر بخیل باشد، دیگر صدقه نمی­دهد، مهمانداری نمی­کند، انفاق نمی­کند، حقّ واجب (خمس و زکات) را ادا نمی­کند- البته زکات فقط به مال نیست؛ علم، صفات خوب هم زکات دارد که زکات آن پخش و نشر آن است- تنگ­نظر و حریص می­شود، صله رحم به جا نمی­آورد و ...
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «بخل گردآورندۀ بدی­ها و زشتی­هاست و افساری است که (شخص) با آن به هر زشتی کشیده می­شود.»
- بخیل، بعید از حق و دور از صفت اولیاءست.
پس نمی­شود که کسی یاد خدا کند، امّا خودش امساک نمود و بخل ورزد.
- رسول خدا (ص) فرمود: «بی­شباهت­ترین شما به من بخیل و بدزبان و زشت­گوی است.»
- امام صادق ع) فرمود: «برای بخیل همین بس که به پروردگارش بدگمان است. هرکس به عوض و تاوان بخشش یقین داشته باشد، نیکو بخشش می­کند.»
- پیامبر (ص) فرمود: «بخل او ایمان هرگز در قلب بنده­ای با هم جمع نمی­شوند.»
- باز از رسول خدا (ص) روایت است: «دو خصلت در مسلمان جمع نمی­شود: بخل و بدخویی.»
- پیامبر (ص) فرمود: «هیچ چیز به اندازۀ بخل در محو کردن ایمان کارگر نمی­شود.»
- امیرالمؤمنین (ع): «سه چیز هلاک کننده است: بخل، عجب و پیروی از هوای نفس»
سه چیز از مهلکات است ای خردمند *** کـه از او مـردان افـتـنـد در بـنـد
یکی بخل و یکی عجب است و سوم *** هوای نفـس باشـد ایـن سـه پیـوند
- امام صادق (ع) فرمود: «جاهلٌ سَخیّ اَفضَلُ مِن ناسکٍ بخیلٍ؛ نادان گشاده­دست از پارسای بخیل بهتر است.»
- و پیامبر (ص) فرمود: «غذای سخی دوا و غذای بخیل درد است.»
- معالجه بخل هم جنبۀ علمی دارد و هم جنبۀ عملی:
جنبه علمی آن است که آفت بخل را بشناسد و فواید جود و کرم را بداند و بداند که خانۀ دیگری (آخرت) غیر از این خانه (دنیا) نیز هست. و بهتر است شرح احوال سخاوتمندان را بخواند و بداند که شیطان قرین اوست و او را از فقر می­ترساند ولی توجه ندارد که بعد ورثه مالش را می­خورند و هیچ باقیات صالحاتی برایش باقی نمی­ماند و اینکه «بخیل از خدا، از بهشت و از مردم دور است.»
جنبۀ عملی این است که از نزدیک شدن به اهل بخل پرهیز کند و حقوق واجبه مانند خمس و زکات را بپردازد تا مالش پاک شود و راحت بتواند خرج کند و خود را بر عطا و بخشش بدارد و از مال دل برکند و به فقرا احسان نماید تا زمینه از بنی رفتن این صفت و تبدیل آن به صفت بذل و احسان فراهم شود.
- عمده در علاج این صفت؛ قطع اسباب آن است که همان دوستی مال و دنیا و طول اَمَل است.
- نقل است:
جوان­مردی در جنگ با سپاه تاتار (ترکستان) به زخمی شدید مبتلا شد. شخصی به او گفت: «فلان بازرگان دارویی شفابخش دارد. اگر از او بگیری، خوب می­شوی.»
چون بازرگان به بخل معروف بود، جوان­مرد گفت: «اگر از او این دارو را بخواهم یا می­دهد، یا نمی­دهد. اگر دارو را داد، در فروختن آن یا منفعت کند یا منفعت نکند. به هر حال داروی او که بخیل است زهر کُشنده خواهد بود. داروی ناپاک که با منّت به دست آید، ممکن است موجب سلامتی تن شود ولی از سوی دیگر موجب رنجش و ضعف روح خواهد شد.»
اگر حنظل­ خوری از دست خوش­خوی *** بـه از شیـریـنـی از دسـت تـرش­روی
- بخل بر دو نوع است: 1) مضایقه در مال؛ و آن دریغ داشتن مال و امکانات در حق کسی که سزاوار کمک و اعانت است. 2) ترک ایثار؛ از دیدگاه عرفانی بخل ترک ایثار است. ایثار در مال و ایثار در جان. میبدی از قول خواجه عبدالله انصاری نقل می­کند که بخل «به زبان اشارت ترک الایثار فی زمان الاضطرار است.»
ترک ایثار در جان، از آنجا که هدف نهایی سیر و سلوک عرفانی فانی شدن در حق است و تسلیم کردن جان عاریتی است به دوست و پیوستن به جانان، سالک باید همواره آمادۀ ایثار جان خود در راه جانان باشد و آن­کس که چنین نکند بخل ورزیده است.
- حکما، بخل را محو صفات انسانی و اثبات عادات حیوانی دانسته­اند.
15. بَداء
- بداء در لغت به معنای آشکار شدن است و نیز به معنای پیدا شدن رأی دیگر در کاری یا امری است.
پس بداء دو معنا دارد؛ یکی به معنای آشکار شدن و وضوح کامل و نیز به معنای پشیمانی و پیدا شدن امر تازه.
- بَداء در اصطلاح به معنای تغییر سرنوشت و قدر الهی در مورد انسان بر اثر اعمال پسندیده و ناپسند اوست.
- در سوره رعد- 11 آمده: «اِنَّ الله لا یُغَیِّرُ ما بِقومٍ حَتّی یُغَیِّروا ما بِاَنفُسِهِم؛ خداوند سرنوشت هیچ گروهی را تغییر نمی­دهد مگر آن­که آنان آنچه در خودشان است تغییر دهند.»
- در سوره رعد- 39 فرمود: «یَمحُوا اللهُ ما یشاءُ و یثبّتُ وَ عِندَهُ الکتاب؛ خداوند هرچه را بخواهد محو و اثبات می­کند و امّ­الکتاب نزد اوست.»
- بَداء به معنای پدید آمدن رأی و نظریه است. اگر گفته شود در فلان موضوع بَداء حاصل شده یعنی رأی جدید پیش آمده.‌
- وقتی گفته می­شود بداء حاصل شده، یعنی آن­چه را که به حَسَب ظاهر واقع شدنی می­دانستیم و تحقق آن­را قطعی می­پنداشتیم امّا خلاف آن ظاهر شد.
- ایمان و عمل صالح چون صدقه، احسان، دعا، ‌کمک کردن به دیگران، نیکی به پدر و مادر، استغفار، توبه و ... تقدیر را تغییر داده و موجب گشایش در امور می­شود. در مقابل، نافرمانی از احکام شریعت، و رذایل نفسانی همچون بداخلاقی، بخل، قطع رحم، ظلم، نافرمانی از پدر و مادر و عصیان و ... تقدیر را تغییر داده و موجب کم شدن روزی می­گردند و مانع رسیدن فیض می­شوند.
پس خداوند برای ایجاد تغییر در مقدّرات خود، اعمال انسان را میزان قرار داده و متناسب با آنها سرنوشت آدمی را متحوّل می­سازد. و در حقیقت عمل انسان است که مقدّرات او را متحوّل می­کند.
مثلاً گناهان مردم، ظهور امام زمان (ع) را به تأخیر می­اندازد و دعای تعجیل در ظهور را آسان می­کند.
- در سوره یونس- 98 آمده: «قوم یونس که چون (به هنگام) ایمان آوردند، عذاب خواری را در زندگانی این جهان از آنان برداشتیم.»
پس نافرمانی قوم یونس (ع) سبب شد این پیامبر قوم خود را ترک کند و عذاب الهی به سراغ آن­ها بیاید امّا بر اثر توبه مردم و علما بداء حاصل شد و نشانه­های عذاب که ظاهر شده بود برطرف شد.
- روزی عیسی (ع) از کنار قومی که پایکوبی می­کردند، عبور کرد. پرسید: این­جا چه شده است؟ گفتند: ای روح خدا این­جا مجلس عروسی است. فرمود:‌ امروز پایکوبی کنید، فردا گریه خواهید کرد. کسی پرسید:‌ چرا ای رسول خدا؟ فرمود به جهت این­که عروس این خانه امشب از دنیا می­رود ...وقتی صبح شد، ‌دیدند هیچ اتفاقی رخ نداده. گفتند: ای روح خدا، عروس این خانه نمرده است. فرمود: خداوند هرچه بخواهد می­کند. پس دقّ­الباب نمود. عروس بیرون آمد. عیسی فرمود: از همسرت اجازه بگیر ما وارد شویم... حضرت پرسید: بگو دیشب چه عملی انجام دادی؟ زن گفت: عمل خاصی انجام ندادم جز همان اعمال همیشگی. فقط سائلی هر شب جمعه به در خانه ما می­آمد و ما از غذای خود به او می­دادیم. دیشب هم او آمد و همه سرگرم مراسم عروسی بودند و هرچه سائل درخواست کرد کسی جواب او را نداد. و به طور ناشناس برخاستم و از غذای عروسی بر او بردم. حضرت با شنیدن این حرف زن به او فرمود: از جایت برخیز. وقتی زن برخاست، همه دیدند مار بسیار بزرگی زیر پیراهن اوست و حضرت به او فرمود: به سبب عمل خیرت، خداوند شرّ‌ این حیوان را از تو برطرف کرد.
- امام باقر (ع) فرمود: «نیکویی و صدقه، فقر را برطرف می­کند و بر عمر می­افزاید و هفتاد قِسم مردنِ بد را از صاحب خود دفع می­کند.»
- بَداء نسبت به انسان­ها بداء است امّا نسبت به خداوند ابداء است. چون خدا از روز نخست همة حوادث و پدیده­ها را می­داند و ابداء یعنی اظهار پس از اخفاء یعنی چیزی که مخفی بود و مردم نمی­دانستند و خدا آن را آشکار و ظاهر کرده است. نه این که چیزی بر خداوند مخفی بود و هم اکنون بر او ظاهر شده، ‌و بَداء به این معنا که در ناحیه علم ذاتی خداوند تغییر حاصل شود محال است.
پس بَداء برای خداوند جایز نیست زیرا لازمه بداء در واقع نسبت جهل است به خداوند علیم.
- امام صادق (ع) فرمود: «مَن زَعَمَ اَنَّ الله تعالی بَدَا لَهُ فی شیءٍ بَدَاء ندمَهٍ فَهُوَ عِندَنا کافرٌ بالله العظیم؛ هرکس گمان کند بَداء را پشیمانی خدای تعالی،‌ پس او نزد ما به خدای عظیم کافر شده است.»
- در تفسیر عیاشی از امام باقر (ع) روایت است که فرمود: «یک قِسم از نَسخ بَداء است.» به عبارت دیگر نَسخ هم در تشریعات و احکام است و هم تکوینات، و نَسخ در تکوینات همان بَداء است.
(پس بداء در امور تکوینی مثل نسخ در احکام تشریعی است)
- زراه از یکی دو امام پنجم یا ششم (ع) نقل می­کند که فرمود:‌ »خدا به چیزی چون بداء بزرگ شمرده نشده است.» و در روایتی آمده: «خدا به چیزی چون بداء پرستش نشده است.» یعنی خدا با هیچ پرستشی بهتر از اعتراف به بداء پرستش نشده است.
- امام صادق (ع) فرمود: «اگر مردم می­دانستند چه اجری در قول و عقیده به بَداء هست، از سخن در آن سست و خسته نمی­شدند.»
- امام صادق (ع) فرمود: «هرگز هیچ کس به پیغمبری نرسیده است تا برای خدا به پنج خصلت اعتراف کرد: بداء، مشیت، سجود، بندگی، فرمانبرداری.»
16. بداخلاقی
- بداخلاقی از نتایج قوّه غضبیّه است و ظاهر آن غلظت و درشتی و همین­طور انقباض روی و دلتنگی و بدکلامی است.
- کج خلقی از رذایلی است که صاحبش هم در دنیا و هم در آخرت مشکل دارد؛ چه نزد خدا و چه نزد خلق خدا و نزد خلایق محبوبیتی ندارد تا چه رسد نزد حق تعالی.
از آثار سوء افراد بداخلاق آنست که نوعاً اطرافیان از آنها رنجیده خاطر هستند و طبع­های مردم از او متنفّر است و از حزن و اندوه و درد خالی نگردد. امام صادق (ع) فرمود: «هرکس که بدخلق است خود را معذّب می­دارد.» (کافی ج2) و بسیار می­شود که به واسطه کج خلقی ضررهای عظیم به آدمی رسد و از نفع­های بزرگ محروم می­گردد.
صاحب این رذیله باید بداند که اگر در زندگی به کمبود رزق و یا دوستان بد دچار شد، به دلیلی وجود این صفت است.
- از رسول خدا (ص) روایت است: «بداخلاقی فاسد و تباه گرداند عمل را همچنان که سرکه عسل را ضایع گرداند.»
پس بداخلاقی باعث حبط اعمال می­شود و به اعمال خوب هم ضرر می­رشاند. و هر بدخلقی از خدا و رحمت او به دور است و در آخرت به آتش دوزخ نزدیک نزدیک است.
- پیغمبر (ص) فرمود: «بدخلقی بنده را تا اسفل دَرَکِ جهنّم می­رساند.»
- رسول خدا فرمود: «خداوند توبۀ بدخلق را نمی­پذیرد. زیرا هر وقت از گناهی توبه کرد، درگناهی بدتر می­افتد.»
- از رسول خدا (ص) پرسیدند: شومی چیست؟ فرمود: «بداخلاقی»
- و نیز از رسول خدا (ص) پرسیدند: بدترین بدی چیست؟ فرمود: «بداخلاقی»
- پیغمبر (ص) فرمود: «دو صفت در مسلمان نیست: بخل و بداخلاقی»
- معالجه­اش چنین است که صاحب این رذیله لازم است با افراد خوش اخلاق معاشرت کند تا از آنان حسن خلق را بیاموزد و از همنشینی با افراد کج خلق دوری کند. و با خود شرط کند که اگر به کسی کج خلقی کند مثلاً روزه بگیرد یا به فقیر پولی بدهد (مشارطه) تا خود را ملزم به ترک اخلاق بد کند. و این نکته را به یاد داشته باشد که در قیامت چیزی بهتر از حسن اخلاق در ترازوی اعمال گذاشته نمی­شود.
17. بدعت
- رسم و آئین نو، سنّت تازه­ ای که برخلاف دستور دین جعل شود.
- بدعت امری است حادث که پس از زمان پیغمبر (ص) پدید آمده است. و گفته­اند: بدعت، کرداری است ناسازگار با قرآن و سنّت و سیره ائمه (ع).
- در سوره انعام- 115 فرمود: «وَ تَمَّت کَلِمَهًُْ رَبِّکَ صِدقاً وَ عَدلاً لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهًِْ؛ و کلام پروردگار تو با صدق و عدل به حدّ تمام رسیده، هیچ­کس نمی­تواند کلمات او را دگرگون سازد.»
- رسول خدا (ص) فرمود: «خداوند توبه بدعت­گزار را قبول نمی­کند.»
- رسول خدا (ص) فرمود: «اَصحاب البِدَع کِلابُ النّار؛ بدعت­گزاران سگان آتش دوزخ­اند.»
- رسول خدا (ص) فرمود: «کسی که امّتم را فریب دهد، نفرین خدا و فرشتگان و همۀ مردم بر او است. عرض کردند: ای رسول خدا خدا فریب چیست؟ فرمود: در امتم بدعتی بگذارد و امّت بدان عمل کنند.»
- رسول خدا (ص) فرمود: «کار اندک در سنّت بهتر است از اعمال زیادی که به بدعت انجام شود؛ عَمَلٌ قَلیلٌ فی سنَّهًْ خَیرٌ من عملٍ کثیرٍ فی بِدعَهًِْ.»
- بـی تحـرّی وِ اجتهـاداتِ هُـدی *** هرکه بدعت پیشـه گیرد اَز هوی (مثنوی)
همچو عادش بـر بَرَد بـاد و کُشَد *** نه سلیمـان اسـت تا تختش کَشَد
عـاد را باد است حَمّـالِ خَـذول *** همچو بَـرّه در کفِ مردی اَکـول
همچـو فرزنـدش نهـاده بر کنـار *** می­بَـرَد تـا بُکشـَدَش قصّـاب­وار
یعنی هرکس بدون جستجو و تلاش­های هدایت­جویانه و از روی هواهای نفسانی راه بدعت را در پیش گیرد، باد او را مانند قوم عاد هلاک خواهد کرد. هوای نفس قوم عاد سبب توفیدن باد مهلکی شد و آنان را به زوال بُرد. در صورتی اگر سلیمان نفس باشی، هوای نفسانی مطیع تو می­شود.
باد برای اینان مثل حمّالی خوار کننده است. درست مانند بره­ای که در دست مردی پرخور باشد.
- یک زاهد نمای تو خالی که شیعه مذهب نبود، کارش به جایی رسید که مریدان وی روی پرچم­های نوشتند: لااله­الّاالله محمّدرسول­الله، شیخ عبدالسلام ولی الله!
یکی از مریدانش به همسرش که شیعه بود گفت: خوب است مرید عبدالسلام شوی و از مذهب خود دست برداری. زن که قبلاً شنیده بود که عبدالسلام در نماز چِخ­چِخ گفت و وقتی مریدانش علّت را جویا شدند، گفت: در بصره در حال نماز بودم که مشاهده کردم در مکّه سگی می­خواست وارد مسجدالحرام شود. چِخ­چِخ گفتم تا وارد خانۀ خدا نشود- به شوهرش گفت او را با جمعی به مهمانی دعوت کن.
وقتی سفره را پهن کردند، همسر آن مرد برای هر نفر مرغ بریانی گذاشت ولی مرغ عبدالسلام را زیر برنج نهان کرد.
عبدالسلام وقتی دید برای همه مرغ گذاشتند و برای او مرغی نیست، عصبانی شد و گفت: چرا قصد توهین دارید؟ زن گفت: تو در بصره ادّعا کردی سگی می­خواست وارد مسجدالحرام شود، دیدی و چخ­چخ کردی و این همه مسافت دور را می­بینی، چه­طور مرغ زیر برنج خودت را نمی­بینی؟
- رسول خدا (ص) فرمود: «کُلُّ بِدعَهٍ ضَلالَهٌ وَ کُلُّ ضَلالَهِ سَبیلُها اِلَی النّار؛ هر بدعتی گمراهی است و هر گمراهی به دوزخ راه برد.»
18. بدیع
- بدیع یعنی مبدع از «بَدع» یعنی پدیدآورندۀ چیزهای تازه نه بر وجه مثال و پیروی کردن.
- در سوره انعام- 101 فرمود: «بدیع السموات وَ الارض؛ پدید آوردنده آسمان­ها و زمین است.»
- امام باقر (ع) دربارۀ آیه 117 سوره بقره «بدیع السموات و الارض» فرمود: «خداوند اشیاء را به وجود آورد بی­آنکه از شبیه و نظیری اقتباس کرده باشد؛ آسمان­ها و زمین را به وجود آورد با اینکه قبلاً آسمان­ها و زمین نبوده. نمی­بینی می­فرماید: «و کانَ عرشُهُ عَلی الماء؛ عرش خدا بر روی آب بود. (هود-7)»
- حق تعالی ابداع کننده و پدید آورندۀ اشیاء از عدم به وجود است. در این آفرینش بی­نظیر، عجایب و زیبایی­ها و ترتیب و نظم خاص را در مصنوعات به کار می­برد که همه بر قدرت و علم او دلالت دارد که چنین آفرینش اَحسن را ابداع کرد.
- سَبقِ رحمت گشت غالب بر غَضَب *** ای بَدیـع اَفعـال و نیکـوکـار رب (مثنوی)
یعنی: ای پروردگاری که آفرینشی تازه و زیبا داری، رحمت تو بر غضب تو پیشی دارد. (بدیع افعال یعنی کسی که کارهایش تماماً نو و تازه باشد.)
- بدیع به معنای عجیب، تازه، بی­مانند و شگفت­انگیز است. خداوند همه مخلوقاتش را بدون سابقه قبلی ابداع کرد، سپس به آنها صورت داد و بعد روان­های شگفت­انگیز بخشید.
19. برادری (اخوّت)
- در سوره حجرات- 10 فرمود: «به حقیقت همة مؤمنین با یکدیگر برادر هستند.»
- بعد از معرفت خدا، نعمتی شیرین­تر و پاک از مصاحبت در راه خداوند و برادری و رفاقت به خاطر او نیست.
سه چیز است که در هر زمان عزیز است: «برادری در راه خدا، زن صالحه و فرزند رشید.» و کسی که یکی از آنها را داشته باشد، خیر دنیا و آخرت را بدست آورده و به نصیب فراوان رسیده است.
از برادری که تو را به خاطر طمع یا خوف یا خوردن دنیا بخواهد،‌ دوری کن و در طلب برادری صادق و پرهیزگار باش؛ اگرچه در جاهای بسیار دور باشد و در طلبش به زحمت بیفتی که خداوند بعد از انبیاء و اولیاء، بهتر از برادران پرهیزگار خلق نکرده است. در سوره زخرف- 67 آمده: «برادران در آن روز (قیامت) بعضی بر بعضی دشمن هستند مگر پرهیزگاران»
- و حکما گفته­اند: بعد از محبّت الهی که دوره مقامات واصلان و غایت مراتب کاملان است، محبّت اهل خیر با یکدیگر است که منشأ آن ارتباط روحانی و اتّحاد جانی است نه عارضه نفع عاجل و لذّات زائل و لِهاذا از شائبه مخالفت و منازعت منزّه و از عروض کلام و ملال مبّراست.
- گفته­اند: طریق موافقت و اخوانیّت به حقیقت نیکوترین طریق­هاست. چه مصالح دنیا بدان منوط است و سعادت عقبی بدان مربوط.
- و رسول خدا (ص) فرمود: «هرکس را که خداوند بخواهد به او خیری رساند، دوستی شایسته نصیبش نماید که هرگاه خدا را فراموش کند، به یادش آورد و هرگاه خدا را یاد کند به ذکر خدا یاریش نماید.»
- پس از این­که عقیل در جنگ بدر اسیر شد، رسول خدا (ص) او را به علی (ع) سپرد و فرمود: خودت می­دانی با این برادرت. علی (ع) اسلام را بر او عرضه کرد و او را به سوی اسلام فرا خواند. عقیل از پذیرش اسلام خودداری نمود. حضرت با آن­که عقیل را بسیار دوست می­داشت او را نشاند و شمشیر را برهنه نمود. عقیل گفت: به حق آنکه بدو سوگند یاد می­کنی، تصمیم کشتن مرا داری؟ فرمود: آری، به خدایی که جز او خدایی نیست سوگند، که اگر ایمان نیاوری، تو را خواهم کشت. عقیل گفت: گواهی می­دهم که معبودی جز الله نیست و محمّد فرستادة خداست و این دین که اسلام است حقّ است. علی (ع) به او فرمود: تو را با مژدگانی و ترساندن به اسلام فرا خواندم اجابت نکردی، حالا چه شد که مسلمان شدی؟ گفت: فکر کردم، دیدم، با این­که تو علاقه شدیدی به من داری، به خاطر این که اسلام را نپذیرفتم، با جدّیت تمام قصد کشتن مرا داشتی. لذا دانستم اگر این دین بر حق نبود، مثل تویی برادری چون مرا نمی­کشت و همین امر سبب اسلام من شد. علی (ع) ‌او را در آغوش گرفت و فرمود: «تو اکنون برادر من هستی. زیرا برادری، برادری دینی است نه برادری نسبی.»
- پیامبر (ص) فرمود: «اُخُوَّهًُْ الدّینِ آکَدُ مِن اُخُوَّهًِْ النَّسَبِ؛ برادری دینی از برادری نسبی استوارتر است.»
- یکی از کارهای بسیار مهمّی که پیامبر (ص) بعد از پنج یا هشت ماه ورود به مدینه انجام دادند، ‌ایجاد عقد برادری میان مهاجر و انصار بود.
عبدالله­بن عباس گفت: چون آیه 10- حجرات: «اِنّما المؤمنون اخوه؛ همانا مؤمنان با یک­دیگر برادرند‍.» نازل شد، رسول خدا (ص) بین جمیع مسلمانان برادری را به عنوان یک اصل برقرار کردند و هر دو نفر را با یک­دیگر برادر نمودند به مقدار مقام و مرتبه و تناسب افراد.
امیرالمؤمنین (ع) روی خاک دراز کشیده بودند، پیامبر (ص)‌آمدند نزدش و فرمودند: یا اباتراب بپا خیز که تو را با کسی برادری ندارم. والله که تو را برای خود ذخیره کردم.
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «هرکس برادری در راه خدا بیابد، خانه­ای در بهشت یافته است.»
- هرکدام از دو برادر دینی که بیشتر به دیگر محبّت و احترام کند، خداوند بیشتر از آن را نصیب وی کند.
و هر کدام از نظر علم به دین خدا آگاه­تر است، واجب می­شود که برادر دینی دیگر را، از فنون و فوایدی که خدا به او کرامت کرده، بیاموزد و او را به استقامت و راضی بودن و قناعت هدایت کند و به رحمت الهی بشارت و از عذابش بترساند. بر برادر دیگر است که این ارشاد را مبارک تلقّی کند و به آن­چه او را دعوت کرده و موعظه نمود، تمسّک جوید و از او راهنمایی گیرد و به خدای اعتصام نماید و از او کمک بخواهد تا توفیق بر این کار را به او بدهد.
- پیامبر (ص) فرمود: ‌«هرکس به برادر دینی خود خدمت کند، خداوند از پسران بهشتی به خدمت او گمارد و با اولیایش ساکن (کند) و جای دهد؛ اسکنه مع الاولیاء»
- مراد از اخوّت، برادری ایمانی است که بین اهل ایمان است و برادری حاصل نمی­شود مگر در وقتی که دو برادر در یک جهت و نسبت خاصّی با هم مشترک باشند و تردیدی نیست که این امر جز بر اثر ایمان پایدار و واقعی تحقق نمی­یابد.
- مقصود از برادری، اخوّت از لحاظ خلقت اصلی و طینت اوّلی باشد که مؤمنان از بازماندة گِل پیغمبر و امامان (ع) خلق شده­اند، پس به لحاظ طینت اصلی برادرند.
20. بُراق
- بُراق نام مرکب پیامبر (ص) در شب معراج و نیز نام مرکب انبیاء سلف از جمله حضرت ابراهیم (ع) بود که او را به مکّه می­برد و به خاطر سرعت برق­آسای آن بدین نام موسوم گشت و کلمه بُراق مشتق از بَرق است.
در وصف براق گفته­اند: رنگش سفید بوده، گوش­هایش چون گوش فیل، چشمش چون ستاره زهره و پاهایش مانند پای شتر، دمش چون دم گاو، پشتش از یاقوت سرخ و شکمش از زمرد و سینه­اش از مروارید سفید بود و دو پر داشت به انواع جواهر و بر پشت وی رحلی از زر و حریر بهشت.
- البته براقی که رسول خدا (ص) را به معراج برد، موکّلی بود نه مرکبی که استر یا شتر یا اسب باشد.
- در اَمثله می­گوییم: هر مرکبی که سالک را به سرعت ببرد، بعد آن مرکب جنبة تجرّدی داشته باشد. مثلاً عشق که جنبة تجّردی دارد یا صفت صبر یا صفت رضا که مثلاً صفت رضا حالت تجّردی دارد و در عمل، شخصِ با صفت رضا، سرعت سیرش زیاد می­شود.
شاید کسی با تفکر سرعتش بیشتر شود. مثل ابوذر که سیرش با فکر بوده. که این به قالب افراد بستگی دارد که بر کدام مرکب سوار شوند: مرکب ذکر، مرکب فکر، مرکب عشق ... که نظر ما بر این است که معرفت و محبّت بهترین مرکب است و سرعتش بیشتر است.
- خویش را اوّل زِ خود بی­خویش کن *** پـس بـراقـی از عـدم در پیـش کن (منطق الطیر)
- وانکه پایش در رهِ کوشش شکست *** در رسید او را بـراقُ و بـر نشست (مثنوی)
در این­جا منظور از براق جذبه است.
- پس بُراق عشق آمد، شد سوار***  سوی معـراج فنـا هم رهسپار
عشق براق سالکان و مرکب روندگان است. هرچه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عشق در یک دم آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاک و صافی گرداند.
21. برزخ
- واسطه و فاصله بین دو چیز برزخ است. به عبارت دیگر برزخ چیزی است که در میان دو شیء یا دو مرحله حایل و حاجز می­شود.
- در سوره فرقان- 53 فرمود: «و جَعَل بَینَهُما بَرزَخاً وَ حِجراً مَّحجُوراً؛ میان آن دو (دریا) حائلی و پرده­ای جداساز نهاد که به هیچ روی به هم نیامیزند.»
- در سوره مؤمنون- 100 فرمود: «وَ مِن وَرائِهِم بَرزَخٌ اِلی یَومِ یَبعَثُون؛ و پیشاروی آنان تا روزی که برانگیخته شوند، برزخی خواهد بود.»
- دوزخ و جنّات و برزخ در میان *** پیشِ چشمِ کافـران آرَم عیـان (مثنوی)
- برزخ در اصطلاح، عالمی است که بین دنیا و آخرت قرار گرفته که از هنگام مرگ هر انسانی شروع می­شود و تا پدیدار شدن روز قیامت ادامه دارد. بنابراین اکنون عالم برزخ وجود دارد و آنان که مرده­اند، در این عالم به سر می­برند.
- امام صادق (ع) فرمود: «اَلبَرزَخُ، اَلقَبر وَ‌ هُوَ الثّوابُ وَ العقابُ بَینَ الدُّنیا وَ الآخِرَهًْ؛ برزخ قبر است و آن ثواب و عقاب بین دنیا و آخرت است.»
- چون لباس تن در قبر قرار گرفت، روح به عاملی رود به نام برزخ، در قالب مثالی که همه چیز از خوبی­ها و بدی­ها و نیّت­ها و ... بر او آشکار گردد. قالب مثالی بی­هیچ کدورتی همانند آب صاف که صورت در آن دیده می­شود، ظاهر می­گردد و ملکات ممثل می­شوند.
آن­چه در دنیا بالقوّه بوده، در آن­جا بالفعل دیده می­شود. یعنی هر نیّت درونی و هر عمل باطنی که در دنیا داشته، در آن­جا به صورت مشخص و خوی­های ملکوتی و حیوانی به ظهور می­آید. و همة اخلاق و کردار، از فضایل و رذایل به صورت حور و غلمان و گرگ و سگ و ... مجسّم و بارز می­گردد.
عالم دنیا پر از کثرات و تعیّن است. وقتی انسان به برزخ رفت، تعیّن و حجابی باقی نمی­ماند و همه­چیز حضوری و بدون مانع دیده می­شود.
در بدن عنصری مرض و صحّت و پیری و جوانی راه دارد،‌ امّا آن­جا عالم یکرنگی و یک­سنخی است و همه اعضاء از پا و سر و چشم، همانند دل، ادراکی و شهودی می­شوند. چون از تعیّن و صورت گِلی و عنصری به درآمده­اند، پس اتّحاد همة اعضاء را فرا می­گیرد.
چون برزخ عالم حضور و مشاهده است، آن که لایق جانان باشد با تجلّی نور ذات به بالاترین درجه از شهود و مقامات ربّانی می­رسد.
- امام صادق (ع)‌فرمود: «هنگامی که خداوند جان مؤمن را بگیرد، او را در کالبدی همانند دنیا قرار می­دهد که با آن می­خورد، می­آشامد و اگر کسی بر آنان وارد شود (با همان قیافه­ای که در دنیا داشتند) ایشان را می­شناسد.»
- در منزلگاه خطیر برزخ آن­چه موجب نجات انسان است اعمال نیکی­ست که خود در دنیا به جا آورده و یا دیگران در رابطه با او انجام داده­اند.
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «عمل نیک نیکوکاران با چهره­ای نیکو و خوش­بو و خوش­جامه نزدش آید و به او بشارت می­دهد که به بهترین منزلگاه­ها وارد گشته­ای و از این پس تا قیامت در شادی و شادمانی به سر خواهی برد.»
- و نیز از امام صادق (ع) روایت است: «در عالم قبر، از نماز و زکات و حج و روزه و ولایت و محبّت به ما سوال می­کنند. مقام ولایت (که به صورتی) در جانب قبر قرار دارد، به نماز و حجّ و روزه و زکات گوید اگر در شما نقصی است من آن را تکمیل می­کنم.»
- در عالم برزخ شفاعت به­طور عموم نیست بلکه فقط برای افراد خاصّ که بر اثر تلاش­های صادقانه و مجاهدت­های مخلصانه در دنیا گناهان خود را جبران نموده­اند، خواهد بود.
- امام صادق (ع) فرمود: «وَ الله ما اَخافُ عَلَیکُم اِلّا البَرزَخَ؛ به خدا سوگند، جز از عالم برزخ بر شما بیم ندارم.»
و نیز فرمود: «امّا در قیامت همه شما با شفاعت پیامبر (ص) که شفاعتش پذیرفته می­شود یا با شفات وصّی پیامبر در بهشت هستید.»
- پیامبر (ص) فرمود: «دوستی من و خاندانم در هفت محل سودمند است: هنگام مرگ، درون قبر، وقت برپا شدن قیامت، حین گشودن نامه عمل، حین حساب و بازخواست، حین سنجش اعمال و حین گذشتن از صراط»
- در مورد مسئله «سوال و پرسش» از امام صادق (ع) روایت است: «لا یسأل فی القبر الّا من محض الایمان محضاً اَو محض الکفر محضاً و الآخرون یلهون عنهم؛ در قبر سوال نمی­شود مگر از کسانی که دارای ایمان و کفر محض هستند و دیگران به حال خود رها می­گردند.»
پس جز از نیکان و بدان محض- که از آنان به متوسطان و مستضعفان تعبیر می­گردد- پرسش نمی­شود.
«متوسطان» کسانی هستند که توانایی ادای تکالیف خود را ندارند (مانند ابلهان، دیوانگان و کودکان) و «مستضعفان» کسانی هستند که دسترسی به‌ آیین حق را نداشته و قادر به هجرت از دیار خود نیستند و از دین و اسلام بی­خبرند. در سوره نساء- 98 و 99 فرمود: «آن گروه از مردان و زنان و کودکان مستضعفی که برایشان چاره­ای میسر نبود و راهی به سوی نجات خود نمی­یافتند، به عفو و بخشش خداوند امیدوار باشند که خداوند آمرزنده است و گناهانشان را می­بخشد.»
امّا گروهی از نیکان که دارای ایمان و تقوای بالایی هستند، مورد سوال و جواب قبر قرار نمی­گیرند و از این انسان­های برتر به معصومان و مقرّبان تعبیر می­شود و شامل پیامبران و امامان (ع) و دانشمندان پارسا (اولیاء) و پیکارگران راه خدا هستند. پیامبر (ص) فرمود: «اَقرَبُ النّاسِ مِن دَرَجَهًِْ النّبُوّهًْ اَهلُ العِلمِ وَ الجِهاد»
- امام کاظم (ع) فرمود: «هرکس از دوستان و شیعیان ما بمیرد و هنوز قرآن را به طور کامل فرا نگرفته باشد، در قبرش به او تعلیم می­دهند تا خداوند به این وسیله درجاتش را بالا ببرد. چرا که درجات بهشت به اندازة آیات قرآن است. به او گفته می­شود: بخوان و بالا برو. او می­خواند (و از درجات بهشت) بالا می­رود.»
از این روایت برمی­آید که یکی از فلسفه­های وجود عالم برزخ این است که در آن پاره­ای از کمبودهای تعلیم و تربیت مؤمنان جبران می­گردد. درست است که آن­جا، جای عمل صالح نیست ولی چه مانعی دارد که محل معرفت بیشتر باشد و آگاهی و تکامل افزون گردد. دربارة تکامل نفوس در عالم برزخ روایات متعددی وارد شده است. از جمله در بحارالانوار ج 6 ص 229 از پیامبر (ص) روایت است: «اِنّ اطفال شیعَتنا مِنَ المؤمنین تُرَبّیهِم فاطِمَهُ علیها السلام؛ همانا کودکان شیعیان از مومنان را فاطمه (ع) تربیت می­کند.»
در ضمن روایتی است از کتاب امالی صدوق در مورد معراج پیامبر (ص) که: «رسول خدا در شب معراج عبور می­کرد، دید پیرمردی در زیر درختی نشسته و کودکانی در اطراف او هستند. از جبرئیل پرسید: این پیرمرد کیست؟ گفت: این پیر، پدر تو ابراهیم خلیل (ع) است. و پیامبر (ص) پرسید: این کودکان کیانند؟ جبرئیل گفت: این­ها اطفال مومنان هستند که ابراهیم (ع) به آنها تعلیم می­دهد.»
- مؤمنان به مقدار گناهی که مرتکب شده­اند، در برزخ عذاب می­شوند و مدّت و میزان آن برای افراد مختلف متفاوت است و در حقیقت عذاب مؤمن، کفّاره گناهان اوست.
امام رضا (ع) فرمود: «کسی که به حق معتقد بوده، سپس گناه کند و در دنیا (پیش از مرگ) توبه نکند، در برزخ به اندازه گناهانش او را عذاب دهند تا در روز قیامت گناهی بر او نباشد.»
- امام صادق (ع) فرمود: «هیچ مؤمنی در شرق و غرب زمین باقی نمی­ماند مگر آنکه روحش به وادی­السلام برده شود.» پرسیده شد: وادی­السلام کجاست؟ فرمود:‌‌ «بهشت شهر کوفه، که مؤمنان در آن­جا حلقه حلقه گرد هم آیند و با هم سخن گویند.»
- و از امیرالمؤمنین (ع) روایت است: «بدترین آب روی زمین آب وادی برهوت است. برهوت سرزمین است که حَضرَ موت (اطراف یمن) واقع شده و تمامی کفّار (پس از مرگ) در آن­جا گردهم آیند.»
حق سبحانه و تعالی در آینه دل انسان کامل که خلیفه اوست تجلّی می­کند و عکس انوار تجلّیات از آینه دل او بر عالم فایض می­گردد و عالم به سبب این فیضان تجلّیات محفوظ و باقی می­ماند. مادام که این انسان کامل است پس هیچ از معانی و غیر معانی از باطن به ظاهر و از ظاهر به باطن در نیاید مگر به فرمان او. پس این انسان کامل برزخ میان ظاهر و باطن و جالس حدّ مشترک بین غیب و شهادت و حاجز بین­العالمین است.
می­توان گفت مرتبه انسان کامل، برزخ بین غیب و شهادت است و آینه­ای است که در آن حقیقت عبودیت و سیادت آشکار می­شود.
22. بَرق
- برق به معنای درخشش و درخشندگی است.
- برق، نور جهنده و برق­واری که زود منقطع شود.
- در بدایت حال انوار بیشتر بر مثال بروق، لوامع و لوایح پدید است و چندان که صِقالت زیاد شود، انوار به قوّت­تر و زیادتر می­گردد.
هرچه در صورت بروق و لوامع آید، بیشتر از منشأ ذکر و وضو و نماز خیزد و گاه بوَد که از غَلبات انوار روح، حجب صفات بشری مُنخَرِق شود و بر امثال ابر، و پرتوی از روحانیت در صورت برق مشاهده افتد.
وقتی مریدی از مریدان شیخ ابوسعید ابوالخیر وضو ساخته بود، در خلوت خانه، نوری در نظرش آمد. نعره­ای بزد و بیرون دوید و گفت: خدای را بدیدم! شیخ ابوسعید احوال دانست و فرمود: ای کار نادیده! آن نورِ وضوی تو بود. تو از کجا و آن حضرت از کجا!
- در روایات آمده وضو نور است، ذکر نور است، نماز نور است، قرآن نور است. اهل ذکری منزل استاد آمده بود، از دهانش ذرّه­های نور بیرون می­آمد و خودش متوجه نبود. چون اهل ذکر است این حرف­ها همه تبدیل به نور می­شود.
- نورها و رنگ­هایشان در خواب و کشف تعبیری دارد. مثل نور سیاه، نور سفید، سرخ، ... و تشخیص آن با استاد است. چون مثلاً اثیری لاهیجی در شرح گلشن راز گوید: آخرین نوری که سالک می­بیند، نور سیاه است که این نور نفس است ولی کلیّت ندارد. سالکانی بوده­اند که در ابتدای سلوک­شان نور سیاه دیده­اند. پس تشخیص با استاد است. گاهی نور از عبادت، مثل کسی که کم می­خورد، کم می­خوابی، گریه می­کرد و همین طور که قرآن می­خواند، نور می­بیند؛ این نور نفس است. چون عمداً خودش را به این کار وا می­دارد و بر اثر فشار نفس، قوّه تخیّل نوری از خودش پدید می­آورد.
آیت­الحق سید عبدالکریم کشمیری نماز مغرب می­خواند و نوری مثل نور تِرن (قطار) دید. فرمودند دقّت کردم، دیدم آن روز نادعلی خوانده بودم و اثر آن بود که در نماز مغرب ظاهر شد.
- برق، نوعی از جلوه­ هایی است که سالک یک­باره از غیر، بیگانه و با حق انس می­گیرد.
- برق، اوّلین جلوه­ای است که برای سالک پیش آید و موجب گردد که او در وادی محبّت قرار گیرد. برق برای سالک به منزلۀ اذن دخول او به مقام محبّت است و وَجد به منزله زاد برای اوست. سالک ابتدا به برق می­رسد بعد به وجد.
- برق بر سه درجه است:
درجه اوّل: نوری است که از عین­الرّجاء (چشم امید) سالک ساطع است. این نور، قلیل از عطایای حق را به چشم سالک زیاد نموده، رنج بسیار را در نزد او کم کرده و تلخی احکام (اوامر) را به کام سالک شیرین سازد.
درجه دوم: برقی است از جانب وعید حق به سالک روی آورد. این برق از آن جهت است که سالک بدان تحذیر می­گردد. این برق؛ دور را در نظر سالک نزدیک، سالک را از خلق دور و او را راغب می­سازد که در تطهیر باطن بکوشد.
درجه سوم: برقی است که لطفاً از جانب حق به سالک می­رسد. سالکی که به مفهوم فقر برسد، از این برق برخوردار است. این برق، سحاب سرور در دل سالک ایجاد کرده و از آن سحاب قطرات طرب را بریزاند و نهرهای افتخار را جاری کند. (شرح: منظور تراوش افکار عالیه از سالک است که موجب سرور و نشاط خاطر و سبب افتخار و مباهات اوست که سرور از اشراق افاضاتی است که از جانب حق به او می­رسد.)
- برقـی از منـزل لیلـی بـدرخشیـد سحر *** وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد! (حافظ)
23. برکت
- برکت به معنای فایده ثابت است و آن با نموّ و زیادت و سعادت قابل جمع؛ بلکه از این معانی کنار نیست.
و نیز برکت به معنای پایداری و یک­جا ماندن است.
- در سوره مؤمنون-14 فرمود: «تبارک الله اَحسَنُ الخالقین؛ بزرگوار است خداوند که نیکوترین آفریدگاران است.»
- در زیارت جامعه کبیره به امامان (علیهم السلام) عرض می­کنیم: «... و مساکن برکهًْ الله؛ شما مسکن­های برکات الهی هستید.» هر فیضی که از عالم علوی سِفلی می­رسد، اوّل به جایگاه ایشان آید، بعد آن خیر و رحمت به بندگان رسد. و چون واسطه فیض هستند، همه فیوضات به واسطه آنان در حال رشد و نمو و فزونی است.
ابوبصیر گوید از حضرت صادق (ع) شنیدم که می­فرمود: «ما خاندان رحمت و خانه نعمت و دودمان برکتیم.»
- روزی میرزا حسین نوری (صاحب کتاب مستدرک الوسایل) به شخصی گفت: برای شب پنج­شنبه و شب جمعه صد نفر را شام دعوت کن و منظور ایشان این بود که 50 نفر شب پنج­شنبه و 50 نفر شب جمعه دعوت کند و آن شخص مطلب را درک نکرده بود و برای هر شب صد نفر را دعوت کرد. شب پنج­شنبه غذای 50 پخته شد ولی 100 نفر مهمان آمد. در آن وقت نانوایی­ها هم محدود بود و شب، هیچ نانوایی باز نبود. حاجی نوری برای ملا فتح­علی سلطان آبادی خبری رساند که به این مشکل برخورد کردم و باید چه کنم. ایشان فرمود: غذا را نکشید تا من بیایم. وقتی آمدند، یک پارچه تمیز روی غذا گذاشتند و دست روی پارچه کشیدند و هر دفعه این حدیث را خواندند: «هان، علی خیر البشر وَ مَن اَبَی فقد کَفَر» بعد دستور دادند غذا را بکشند. چون غذای 50 نفر را برای 100 نفر مهمان کشیدند، کافی شد و چیزی کم نیامد.
- ای مبارک خنده ­اش، کـو از دهان *** می­نماید دل، چو دُرّ از دُرجِ جان (مثنوی)
- پیامبر (ص) فرمود: «... اولیای خدا چون سخن گویند ذکر خدا باشد، نظر آنان عبرت است و گفتارشان حکمت و مشی ایشان میان مردم برکت است.»
- امام صادق (ع) فرمود: «مؤمن برکت است بر مؤمن.»
- پیامبر (ص) فرمود: «خداوند، برای امّت من در صبحگاهانش بگذارد.»
- رسول خدا (ص) فرمود: «براستی در مهربانی افزونی برکت است.»
امام صادق (ع) از پیامبر (ص) روایت فرمود: «برکت شتابان­تر است به سوی کسی که اطعام می­کند از کار به کوهان شتر»
- پیامبر (ص) فرمود: «چون یکی از شما به خانه­اش درآید سلام گوید که برکت نرود آید و فرشته­ها همدم وی شوند.»
24. برهان
- برهان در لغت به معنای واضح و روشن است. و در اصطلاح عبارت است از قیاسی که مقدمات آن از قضایای یقینی، اَعَم از ضروری و نظری، تألیف و ترکیب شده باشد. و نتیجه قیاس برهانی، نتیجه­ای یقینی خواهد بود.
برهان اِنّی
- برهان اِنّی یا استدلالی و آن پی بردن از وجود معلول به وجود علّت است.
- برهان انِّی یا برهان اِن، برهانی است که در آن از وجود معلول به علّت پی برده می­شود. یعنی از آثار صانع به وجود صانع پی برده می­شود.
مثلاً من معلول هستم، مادرم علّت است. تخم ­مرغ معلول است و علَت مرغ است.
یا وقتی جایی آتش می­گیرد؛ این سوختن معلول آتش است. همین طور حرکت همه سیارات معلول یَدِ قدرت خداست.
در سوره غاشیه آیات 17 تا 20 فرمود: «اَفَلا ینظرون اِلَی الاِبلِ کیف خُلِقَت وَ اِلَی السَّمآءِ کَیفَ رُفِعَت وَ اِلَی الجِبالِ کَیفَ نُصِبَت وَ اِلَی الاَرضِ سُطِحَت؛ آیا به شتر نمی­نگرند که چگونه آن را آفرید و به آسمان که چگونه آن را برافراشته­اند و به کوه­ها که چگونه آن را برگمارده­اند و به زمین که چگونه آن را گسترده­اند؟»
- گـر تـو او را مـی­نـبینی در نـظر *** فـهـم کـن آن را بـه اظـهـار اثـر (مثنوی)
تن به جان جُنبد، نمی­ بینی تو جان *** لیـک از جنیـدنِ تـن، جـان بِدان
- علم­الیقین، یقینی است که از طریق برهان پدید می­آید و برهانِ اِنّی بر اثبات واجب­الوجود در سراسر عالم گیتی پدیدار است.
- علوم استدلالی از طریق برهان اِنّی است که از اثر به موثر پی بردن است و چون آثار شیئی در معرض فنا و زوال است، این است که دانشی که از این قبیل آثار پدیدار می­گردد، در معرض فنا و زوال خواهد بود.
برهان لِمّی
- برهان لِمّی یا تعلیلی و آن پی بردن از وجود علّت به وجود معلول است.
- برهان لِمّی یا برهان لِمّ، برهانی است که در آن از علّت به وجود معلول پی برده می­شود.
مثلاً پدر تو علّت است و تو می­شوی معلول یا تخم در زمین علّت است و شاخ و برگی که مشاهده می­شود معلول است. همین طور؛ سیل معلول است و علّت آن، آن باران شدیدی است که سرعتش زیاد است.
- از امیرالمؤمنین (ع) سوال شد: شما خدا را به واسطه محمّد (ص) شناختی یا محمّد را به خداوند شناختی؟
حضرت فرمود: «خدا را به واسطه محمّد (ص) نشناختم، وَ لکن محمّد را به خداوند عزّوجل شناختم. هنگامی که او را خلق کرد و اندازه­ها را در او قرار داد؛ پس شناختم آن حضرت مدبّری است مصنوع که خداوند او را با اراده و تدبیر خویش الهام و شناسانده، چنان که خود را به ملائکه شناساند و طاعت خویش را به آنان الهام نمود.»
برهان صدّیقین
- استوارترین برهان بر اثبات ذات حق تعالی برهان صدّیقین است و آن برهانی به شیوة برهان لِمّ یعنی به روش استدلال از علّت به معلول است.
در این برهان از وجود خدا (= علّت) وجود موجودات (= معلول) اثبات می­شود.
برهان صدّیقین روشی است که از تأمّل در نفس به وجود می­آید بی­آن­که نیاز به لحاظ کردن و مدد گرفتن از پدیده­ها باشد، وجود واجب اثبات می­شود.
سبب نامگذاری این برهان به صدّیقین آن است که روش استدلال انبیاء و اولیاء الهی که جمله نیکان و صدّیقین هستند و همانا شیوة تأمّل در هستی به قصد اثبات هستی مطلق است.
- برهان صدّیقین، برهانی است که از ذات به ذات می­رسند و از وجود واجب تعالی به او می­برند. به این صورت که ذاتش، ذاتش را اثبات می­کند. (در ابتدای دعای صباح از امیرالمؤمنین (ع) مفاتیح جنان است که: یا مَن دَلَّ عَلی ذاته بذاتِه؛ ای آن که راه نماید بر هستی­اش به وسیلة خودش)
از ذات خداوند، صفات او اثبات می­شود و از صفاتش، افعالش اثبات می­گردند.
به تعبیر دیگر، در این­جا ممکنات و مخلوقات واسطه اثبات وجود او نیستند؛ بلکه خود ذات او دلیل بر ذات پاکش می­شود و مصداق آیه 18- آل عمران: «شَهِدَ الله اَنَّهُ لااِله­اِلّاهو؛ خداوند گواهی می­دهد که هیچ خدایی جز او نیست.»
خداوند در سوره فصّلت- 53 فرمود: «سَنُرِیهِم آیاتِنا فِی الآفاقِ وَ فی انفسِهِم حَتّی یَتَبَیَّنَ اَنَّهُ الحَق؛ به زودی نشانه­های خویش را در گستره­ها بیرون و پیکره­های درونشان نشانِ آنان خواهیم داد تا بر آنها روشن شود که او راستین است.» یعنی اسماء و صفات و افعال را در انفس و هم در آفاق (غیر نفس) روشن می­کنیم تا همه بدانند که او حق است.
- از امام سجاد (ع) در دعای ابوحمزه آمده: «بِکَ عَرَفْتُکَ وَ اَنْتَ دَلَلْتَنی عَلَیْک وَ دعوتنی اِلَیْکَ وَ لولا اَنْتَ لَمْ اَدْرِ ما اَنْتَ.»
- عارفان بِالله، خدا را به خدا می­شناسند و آثار را حجاب او می­دانند و این عالی­ترین مرتبه خداشناسی است.
- برهان صدیقین در معرفت خدای سبحان است که از ذات خداوند به او پی می­برند.
25. بسط
- بسط در لغت به معنای وسعت و گشادگی و فراخی است. و در اصطلاح واردی است که موجب قبول و رحمت و انس باشد و حال شادی و سرور است که از رجاء در قلب ناشی می­شود و یا اکتساب و جدّ و جهد حاصل نمی­شود.
پس مجـاهـد را زمـانـی بسـطِ دل *** یک زمانی قبض و درد و غِشّ و غِل (مثنوی)
- بسط، نشاط و سرخوشی سالک در هنگامی است که پیوند خود را با خدای متعال روشن و استوار می­بیند و خوف قهر ندارد و می­توان بسط را ناشی از تجلِّیات جمالی بر سالک دانست.
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «السّرورُ یبسطُ النَّفسَ وَ یُثیرُ النّشاط؛ شادی می­گشاید نفس را و بر می­انگیزاند نشاط را» و این باعث می­شود آدمی به اعمال رغبت پیدا کند و آن­ها بر او گران نباشد.
- و فرمود: «الغمُّ یَقبِضُ النَّفسَ وَ یَطوی الانبساطَ؛ اندوه گرفته می­کند نفس را و در می­نوردد گشادگی را»
- البتّه حدّ اعتدال نباید بیرون رفت و خرج کردن از مایه­ها بر مبنا باید باشد. مگر در مورد سالکی که قالبش قبض یا بسط باشد.
- گفته­اند: قبض دل­ها در بسط نفوس و بسط دل­ها در قبض نفوس است.
- مبتدیان گرفتار نفس امّاره (شیطان نفس) هستند و نفس تا در مرحلۀ امّاره است، گرفتار حزن و حیرت و متصف به نشاط و شادی است. امّا وقتی به مرحله قلب رسید، گاه مغلوب و گاه غالب آید و وجود قبض و بسط مرسالک راست در این وقت به اعتبار غلبۀ نفس، و ظهور صفت او. یعنی که چون نفس مغلوب شود، غمگین می­گردد و گرفتار حالت قبض می­شود و چون غالب آید، شادمان می­شود و به حال بسط می­آید.
- موضوع بسط در مقابل قبض است. لذا سالکینی که خراباتی (عشقی، محبّتی)اند مثل شیخ محمّد بهاری یا حاج اسماعیل دولابی بسط این­ها بر قبض­شان غالب است.
دیگر آن­که دید افراد باسط و گشایش پذیریی آن­ها هم بیش­تر از کسانی است که در قبض­اند و در زندگی هم سخت­گیر نیستند. در روایت آمده: «هرکس که خدا نعمت­هایش را فراوان دارد، لازم است احسان را بر مردم فراوان کند؛ مَن اَوْسَعَ الله عَلَیه نِعَمَهًُْ وَجَبَ عَلَیه اَن یُوَسِّعَ النّاسَ اِنعاماً»
افرادی که دست باز دارند، وقتی خدا گشایشی به آنها می­دهد، اینان آن را به دیگران می­رسانند و گسترش می­دهند و در حال نشراَند و دید اینان «یا من سَبَقَت رحمتهُ غَضَبَه؛ ای خدایی که رحمت تو غَضبت را پیشی گرفته» لذا هم نسبت به خانواده­شان و هم اجتماع خوشی­ها، صلاح کارها، محبّت­ها و ایثارها را گسترش می­دهند. لذا زمینه شفاعت هم برای اهل بسط بیشتر از اهل قبض است.
در دعای شب جمعه آمده: «یا باسط الیدین بالعطیه»
نشانۀ دیگر اهل بسط این است که برای مردم راه­بندان نمی­کنند و مردم را مأیوس نمی­کنند (و ترافیک ایجاد نمی­کنند.)
- در شرح حال سید احمد کربلایی نوشته­اند وقتی عبادت می­کرد، خیلی گریه می­کرد و بعد که صبح می­شد شروع می­کرد به خندیدن. آقای کشمیری، آقای قاضی و سید احمد کربلایی مناجاتی (خوفی) نبودند؛ بسطی بودند، لباس خوب می­پوشیدند، و به وقتش غذا را هم خوب می­خوردند و برای دستگیری خلق مثل میرزا جواد آقا ملکی تبریزی نبودند که همش از خوف صحبت کنند.
- در قرآن اگر کلمه بسط به کار رفته در موضوع رزق به کار رفته: «وَ لَو بَسَطَ اللهُ الرِّزقَ لِعِبادِهِ لَبَغوا فی الارض» (شوری-27) و یا زمین را فرمود که گسترش داد: «وَ الله جَعَل لکم الارض بَساطا» (نوح-19) امّا بسطی که مورد بحث ماست از حالات روحی سالک است که در طریقت استعمال می­شود.
شاید بتوان گفت باسط یکی از مصادق بشیر و مبشّر است و اگر پیامبر مُنذِر است از مصادقش می­توانیم بگوییم قابض است. چون بشارت­ها بسط و سرور می­آورد و انذارهای از عذاب و قیامت قبض و غم می­آورد.
26. بسم الله الرّحمن الرّحیم
- نظر عالم ربّانی سید عبدالکریم کشمیری (رحمه الله علیه) بر این بود که بسم الله الرّحمن الرّحیم اسم اعظم است و فرمود: «در بسم الله الرّحمن الرّحیم خیلی چیزهاست و مداومت بر آن انسان را مستجاب الدّعوه می­کند.»
- امام رضا (ع)‌فرمود:‌ «اِنّ بسم الله الرّحمن الرّحیم اَقرب اِلی اِسم الله اعظم مِن سواد العین اِلی بیاضها؛ همانا بسم الله الرّحمن الرّحیم به اسم اعظم نزدیک­تر است از سیاهی چشم به سفیدی آن.»
- پیامبر (ص) فرمود: «هرکس که بخواهد خدا او را از زبانیه دوزخ که نوزده هستند نجات دهد، به قرائت بسم الله الرّحمن الرّحیم که نوزده حرف است اشتغال نماید تا حق تعالی هر حرف از آن را سپری از جهت دفع نوزده زبانیه که نشانه غضب الهی است قرار دهد.»
پس هر حرف بسم الله الرّحمن الرّحیم نجات دهنده است.
- امام باقر (ع) فرمود: «در شروع هر کار بزرگ یا کوچکی بسم الله الرّحمن الرّحیم گفته شود، آن کار مبارک می­شود.»
- پیامبر (ص) فرمود: «کلّ اَمرٍ ذی بال لَم یُذکَر فیه بِسم الله فَهُوَ اَبتَر؛ هر امری که در آن بسم الله الرّحمن الرّحیم ذکر نشود، پس آن بریده است.»
- در تفسیر نورالثقلین حدیثی از امام صادق (ع) نقل است که فرمود: «هیچ کتابی از آسمان نازل نشد، مگر این­که ابتدای آن بسم الله الرّحمن آمد.»
- چون حضرت موسی در آمدن عذاب بر فرعون تعجیل می­نمود، خداوند به وی وحی کرد که ای موسی،‌ تو به کفر فرعون نگاه می­کنی و من به درب قصرش نگاه می­کنم که نام مرا- بسم الله الرّحمن الرّحیم- نوشته است. و چون خدای تعالی اراده کرد فرعون را عذاب کند، نام خویش را از بالای درب قصرش پاک کرد، سپس او را عذاب کرد.
- نقل است بشر حافی در ابتدا شراب­خوار و معصیت کار بود. روزی در خیابان کاغذ را دید که افتاده و بر آن بسم الله الرّحمن الرّحین نوشته. پس آن را برداشت تا مبادا بر آن پای گذاشته شود. پس پارچه یا مقوایی خرید و کاغذ را درون آن گذاشت و خوشبو کرد و لای دیوار گذاشت.
شب در خواب به او فرمودند: ای انسانی که اسم مرا پاکیزه کردی، اسم تو را در دنیا و آخرت پاکیزه بر سر زبان­ها می­کنم. چون صبح شد، توفیق توبه نصیبش شد.
27. بسیط الحقیقه
- بسیط در لغت به معنای گسترده، وسیع، گشاده و پهن، ساده و نیامیخته، خالص است.
به عبارت دیگر بسیط چیزی است که هیچ نوع ترکیبی در آن راه نداشته باشد.
- کلمه بسیط را معانی متعددی است. از جمله:
1) جزئی نداشته باشد؛ نه جزء عقلی و نه جزء خارجی.
2) هیچ نوع ترکیبی در آن راه نداشته باشد؛ نه علمی، نه وصفی، نه خارجی و نه مقداری.
3) نه مرکب از اجزای تحلیلی عقلی باشد؛ نه عینی، نه خارجی و نه مقداری.
این چنین بسیطی، «بسیط الحقیقه» و آن ذات حق و واجب الوجود باشد.
به تعبیر دیگر:
1) همانند افلاک طبیعت نوعیه جدا ندارد. (مثلاً طبیعت کره زمین- چون آن از آب تشکیل شده- مرطوب است یا طبیعت کره زحل آتشی است.)
2) وجودش محض باشد نه مرکب.
3) مانند عقول و نفوس، جسمِ جسمانی نباشد و همانند مجرّدات تعیّن خاص نداشته باشد.
(شرح:
وقتی می­گوییم خداوند بسیط است، این است که خدا مثلِ مادّه، جزء ندارد و ترکیب هم ندارد. یعنی این طور نیست که خداوند از چند جزء تشکیل شده باشد یا از چند جزء ترکیب شده باشد. مثلاً یک کیلو آهن از هزاران جزء آهن تشکیل شده است. جزء خارجی با چشم مشاهده می­شود و خداوند جزء خارجی ندارد. یک وقت می­گوییم جزء عقلی، یعنی ما فکر می­کنیم و می­گوییم زمینی داریم و می­خواهیم خانه بسازیم و در ذهن ما آشپزخانه و حمّام و اتاق و ... قرار می­دهیم، این­ها ترکیب عقلی و ذهنی است. ذات خدای متعال ترکیب عقلی ندارد. به ذات خدای متعال ترکیب علمی راه ندارد که مثل علوم چند چیز را با هم ترکیب کنیم و یک چیز به دست بیاید.
دیگر آنکه؛
خداوند مجرّد مطلق است اوّلاً مقدار جسمانی ندارد و مادّه هم ندارد و چیزی که مقدار ندارد، جا ندارد.
امّا فرشتگان با آن که مجرّد هستند و جسم ندارند ولی جزئی هستند و جا گیرند.
به پیغمبر (ص) گفتند در مجلس فوت فلان صحابه چقدر خودتان را جمع کردید؟ فرمود: آنقدر ملائکه آمده بودند که جا نبود. پس در عالم تجرّد با این که مادّه نیست باز مقداری است. ولی خدای متعال که مجرّد مطلق است هیچ نوع تجرّد جزئی در او راه ندارد و این چنین وجودی را مجرّد محض و وجود مطلق گویند.
وقتی کلمۀ مطلق استفاده می­کنیم، یعنی تقیّد به آن راه ندارد و جزء هم بدان راه ندارد و ترکیب هم ندارد.)
- ملاصدرا در کتاب المشاعر گوید:
چون واجب­الوجود منتهای سلسلۀ حاجت­ها و تعلّق­هاست و غایت هر چیز و تمامیِ هر حقیقتی است، پس وجود او توقف بر چیزی ندارد و متعلّق به چیزی نیست. پس واجب­ا­لوجود از هر جهت بسیط الحقیقه است و ذات او از جمیع جهات واجب­الوجود است.
همان­گونه که بالذّات واجب­الوجود است، جهات امکانیه و امتناعیه در او راه ندارد. چرا که در غیر این صورت، ترکیبی که مستلزم امکان است در ذات حق لازم خواهد آمد و مسئله امکان در ذات واجب­الوجود امری ممتنع است.
- گفته­اند: اِنّ الواجب الوجود بسیط الحقیقه.
شرح: اگر چیزی جهت و سو داشته باشد، لازمه­اش این است که صورت و جزء داشته باشد. وقتی چیزی جوهر، جزء، صورت، جهت داشته باشد، مرکّب است.
مرکب مقابل بسیط است.
28. بشارت
- بشارت به معنای مژده، اخبار به خیر و امر مطلوب است در مقابل انذار- البته گاهی بشارت از باب انذار و اندوه­بخش است ولی بیشتر در خبرهای شادی­بخش استعمال می­شود. در قرآن کریم بشارت به هر دو گونه آمده است: «بَشِّر المؤمنین؛ به مومنان بشارت بده» (بقره- 223) و «بَشِّر المنافقین بِاَن لهم عذابً الیماً؛ بشارت دِه منافقان را که برای آنان عذابی دردناک خواهد بود.» (نساء- 138)- و به این خاطر بشارت گویند که با آن خبر دگرگونی در بشره صورت آدمی مشاهده می­شود.
- منظور از بشارت، رویاهای صادقه مبشره، مکاشفات رحمانی بشارت دهنده و الهامات ملکی و ربّانی مسرت­بخش است از برای هدایت مشتاقان به حق که خداوند با نشان دادن حقایق قرب، آنان را به وصل خود نوید می­دهد.
رسول خدا (ص) چون صبح می­کرد به یارانش می­فرمود: آیا مبشّراتی هست؟ که مقصودش رویاهای صادقه بود.
- رسول خدا (ص) دربارة آیه 14 سوره یونس «آنها را در زندگی دنیا و آخرت بشارت است؛ لَهُمُ البُشری فِی الحیوهًْ الدُّنیا وَ فِی الآخرهًْ» فرمود: «بشارت در دنیا، رویای صحیح بشارت­آمیز است که مؤمن می­بیند (و یا دربارة او می­بینند) و بشارت در آخرت مژده­ای است که در هنگام مرگ مؤمن به او می­دهند که خداوند تو را آمرزیده است.»
- ابوذر گفت از پیامبر (ص) سوال کردم: چه­طور می­شود که انسان کار نیک و عبادت را برای خودش انجام می­دهد و مردم او را دوست می­دارند؟ فرمود:‌ «این بشارت و مژده زودرسی است برای مؤمن که خداوند این پاداش دنیوی را به او می­دهد تا بعداً ‌پاداش اخروی را در آن جهان عنایت فرماید.»
- آن کس اهل بشارت است که اشارت داند***  نکته­ هـا هسـت بسـی، ‌محـرم اسـرار کجا (حافظ)
- بشارت دربارة مسائل شریعت به این صورت است که اگر انسان اطاعت خدا کند، خداوند به او ثواب و پاداش می­دهد و او را به بهشت می­برد. امّا وقتی دربارة سلوک صحبت می­کنیم نمی­خواهیم بگوییم نماز بخوان چون همه نماز می­خوانند یا مثلاً نمی­گوییم روزه بگیر چون همه روزه می­گیرند.
بشارت­ها در این­جا همان مسائلی است که در خواب یا مکاشفه بعضی منازل اهل سلوک را نشان می­دهند که مثلاً به مقام متوکّلین رسیده­ای! این خبر خیلی خوبی است. یا اگر امام معصوم یا ولیّ خدایی گفت ما تو را دوست داریم. این برای ما بشارت است.
- خداوند در سوره کهف- 56 فرمود: «وَ ما نُرسِلُ المُرسَلینَ اِلّا مُبَشِّرینَ وَ مُنذِرین؛ و ما فرستادگان را جز نویدبخش و بیم­دهنده نمی­فرستیم.»
امام­ها و امامزاده­ها، اولیای خدا و موکّلین بشارت دهنده هستند.
- می­ دَمَد در گوش هر غمگین، بشیر *** خیـز، ای مُـدبِـر، رَهِ اقـبـال گـیـر (مثنوی)
بشارت دهنده در گوش هر غمگینی این­طور ترنّم می­کند که ای بدبخت، از خواب غفلت بیدار شو و راه اقبال را پیشه کن یعنی راه طاعت و هدایت را بپوی.
29. بِشر
- بِشر به معنای انبساط و گشاده­رویی است.
- بشر خوش­رویی است.
- یکی از آثار جذب نفوس در خوش­رویی است. لذا عبوس و اخمو بودن را امامان نهی کرده­اند. و کلّاً افرادی که خوش­رویی دارند، دوستدار و خواهان هم زیاد دارند. و برعکس آدم­هایی که صورت­های گرفته دارند و با گرفتگی با مردم برخورد می­کنند، خیلی­ها آرزو دارند با اینان روبرو نشوند.
- از نشانه­ های مؤمن شادی در صورت است.
امیرالمؤنین (ع) فرمود: «اَلمؤمنُ بِشرُهُ فی وَجهِهِ وَ حُزنُهُ فی قَلبِهِ؛ شادی مؤمن در رخسار و اندوهش در دل اوست.»
- اگر یک غیر مسلمان هم سرور ظاهری داشته باشد، خواهان دارد اگرچه دینش درست نباشد. در نتیجه یک خُلق عمومی که همۀ مردم کره زمین داشته باشند، جذاب است همین بِشر در صورت و خوش­رویی است.
رسول خدا (ص) فرمود: «ای فرزندان عبدالمطلب، شما با دارایی و اموالتان نیروی برخورد با مردم را ندارید پس با آنان با چهرةهای بشاش و خوش­رویی برخورد کنید.»
- امام باقر (ع) فرمود: «خوش­رویی و گشادگی چهره، مهرآور و نزدیک کننده به خداست.»
خوش­رویی غیر خوش اخلاقی است. خوش اخلاقی جامع است ولی خوش­رویی در یک قسمت است. چون کسانی هستند که خوش­رو هستند ولی حرص، حسد، کینه و ... دارند. پس خوش­رویی عام است ولی این که در دلش چیست این چیز دیگر است.
- پیامبر (ص) فرمود: «سلام کردن به مردم و گشاده­رویی، صدقه است.»
ندانـی تصـدّق بـوَد روی خـوش؟ *** بشاشت نشان باشد از روی خوش
- عبدالله بن سنان از امام صادق (ع) نقل می­کند: «همانا برای اهل بهشت 4 علامت و نشان است: روی گشاده، زبان نرم، قلب مهربان، دست به عطا و بخشش.»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «البِشرُ شیمَهًُْ الحُرِّ؛ گشاده­رویی، روش آزدگان است.»
30. بصیر
- بصیر از امّهات اسماء الهی است و در قرآن 43 مرتبه تکرار شده است.
- همه مبصرات، اعم از کوچک و بزرگ، پنهان و آشکار، در منظر مشاهده علم و بینایی حق­اَند. خداوند به اعتبار ذاتی که دارد، بدون عضو می­بیند.
- امیرالمؤمنین (ع) در خطبه 179 نهج­البلاغه فرمود: «بَصیرٌ لا یوصَفُ بالحاسَّهِ؛ خداوند بینایی است که به وسیله حواس توصیف نمی­شود.»
- نه تنها به اعمال ظاهر، ناظر و شاهده است بلکه به نیّات و کردار مخفی هم بصیر می­باشد. و به اوّل و آخر هر کاری بصیر و بیناست ولی به خاطر حلیم و ستّار بودن از گناهانی که انسان­ها انجام می­دهند، در عقوبت تأخیر روا می­دارد.
در سوره طه- 35 موسی (ع) عرض می­کند: «انّکَ کنت بِنا بصیرا؛ بی­گمان تو خدایا به (کار) ما بینا هستی.» و حضرت موسی (ع) این ذکر را می­گفته.
- از پی آن گفت حق خود را بصیر*** که بـوَد دیـدِ وی­اَت هـردم نذیر (مثنوی)
- در سوره بقره- 110 فرمود: «انَ الله بما تفعلون بَصیر؛ بی­گمان خداوند به آنچه که انجام می­دهید، بیناست.»
- در دعای جوشن کبیر فقره- 267 آمده: «اَبصَرَ الناظرین؛ بیناترین بینایان»
و در فقره 443 آمده: «اَبصَرَ مِن کِلّ بصیر؛ بیناتر از هر بینا»
و در فقره 790 آمده: «مَن هُوَ بعبادِهِ خَبیرٌ بصیر؛ آن که به بندگانش آگاه و بیناست.»
31. بصیرت
- بصیرت قوّتی است در دل­های منوّر که حقایق و باطن اشیاء به آن دیده شود.
- راغب گوید: «نیروی درّاکه قلب را بصیرت و بَصَر گویند.»
- بصیرت چیزی است که تو را از حیرت برهاند و آن بر سه درجه است:
درجه اوّل بصیرت آن است که تصدیق نمایی خبرهایی که بر اصول و قوانین شریعت که مبتنی بر اصل و حقیقتی است و خوفی به عواقب آن نیست و چنان باشی که از آن خبرها لذّت برده و از آن­ها به حق جانب­داری نمایی.
درجه دوم بصیرت آن است که عدل حق را در هدایت و ضلالت خلق مشاهده کنی و احسان و انعام او را در عین این­که به اختلاف به خلق می­رسد، ببینی و جذبه کشش حق را که خلق بدان­رو به حق کشیده می­شوند را به عیان ببینی.
درجه سوم بصیرت آن است که چشمه معرفت در دل به فوران درآید و درک و فهم اشارات ممکن گردد و فراست به بار نِشینَد.
- بصیرت دیده­وری است و بصیرت سه چیز است: بصیرت قبول، بصیرت اتّباع و بصیرت حقیقت.
بصیرتِ قبول، رسیدن است به یافت آشنایی. «قَد جاءَکُم بصائِرُ مِن رَّبِّکم(1) »
بصیرتِ اتّباع، راه سنّت به صلابت سپردن است. «عَلی بصیرهًٍْ انا وَ مَنِ اتَّبَعَنی(2) »
بصیرتِ حقیقت، مولای خود را به دیدة دل بدیدن است. «تَبصِرَهًًْ وَ ذِکری لِکُلِّ عَبدٍ مُّنیبٍ(3) »
بصیرت قبول، در نظارة تجارب و عاملات و دلایل است. بصیرت اتباع در کتاب و سنّت و آثار سلف است. و بصیرت حقیقت، چراغی است در دل که «اِینَکَم» و ندا در گوش که «ایدرم» و نشان روشن که «باتوام».
(1) سوره اعراف- 201: «خدا را به یاد آرند و همان لحظه بصیرت و بینایی پیدا کنند.»
(2) سوره یوسف- 108: «بگو این راه من و پیروانم است که با بینایی و بصیرت، مردم را به خدا دعوت کنم.»
(3) سوره انعام- 104: «همانا رهنمودهایی که سبب بصیرت است از جانب پروردگارتان به سوی شما آمده است.»
- اِبصار، یعنی بینا کردن و دیده­ور کردن است و اَبصار، جمع بَصَر یعنی دیدن به چشم است و آن بصر به عقل و بصر به حکمت و بصر به فِراست است.
فِراست: دریافتن و ادراک باطن چیزی از نظر کردن به ظاهر، هوشیاری.
به وسیله «بصر عقل» سود و زیان خود و عواقب خود شناخته شود، دیگر بدیدن مراتب خلق و طاقت هرکس و سوم بدیدن هرچیز در هر کار و در هر هنگام و با هرکس است. اگر جز این ببیند، همه محنت است.
به وسیله «بصر حکمت» در هر قضیه با شفقت بنگرد و در هر قسمت به خیر ببیند و در هر صفت الهی، اشارت حق را بنگرد.
به وسیله «بصر فراست» به تجربه از روی علامت دریابد و با استدلال بفهمد و با نظر دل که نور خدایی است که به مومنان داده،‌ درک کند.
- بصیرت قوة عاقله نظری است و حصول بصیرت منوط به عقل و نور حکمت است.
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «فراگیری (علم) چشم بصیرت را باز می­کند.»
و فرمود: «هرکس از وقایع گذشته عبرت گیرد، بینا می­شود و کسی که بصیرت و بینایی حاصل کرد، می­فهمد و آن که بفهمد، عالم می­شود.»
- در سوره حشر- 2 آمده: «فَاعتَبروا یا اولی الابصار؛ ای صاحبان بصیرت و بینایی عبرت بگیرید.» پس اعتبار و پند گرفتن برای کسانی است که اهل بصیرت و صفای دل هستند.
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «اهل بصیرت کسی است که بشنود و بیندیشد و بنگرد و به دل بینا گردد، و از آن­چه مایة عبرت است،‌ سود گیرد و راه هموار و روشنی را بپیماید و از پرتگاه هواپرستی و سرنگونی در کوره­راه­ها دوری گزیند و با اعمالی چون؛ کج رفتاری در حق و یا ناهنجاری در گفتار یا سخن راست را تغییر دادن،‌ گمراهان را بر زیان خویش یاری نکند.»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «بیناترین مردم کسی است که عیب­های خود را ببیند و از گناهانش جدا شود.»
- پیامبر (ص) فرمود: «کور آن نیست که چشم ظاهر ندارد، بلکه کور آن است که چشم بصیرت ندارد.»
و فرمود: «ملعون است کسی که دیده بصیرت او کور شده باشد.»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «به سبب دوستی دنیا گوش­ها از شنیدن حکمت و چشم­ها از دیدن نور بصیرت کور شوند.»
و فرمود: «آرزوها بصیرت آدمی را کور می­کند.»
- پس مانع اصلی بینایی دل، صفات شیطانی و رذایل است که بر قلوب انسان­ها احاطه دارد و دل­ها را محجوب کرده و مانع چشم بصیرت برای دیدن ملکوت و بواطن و معانی و حقایق می­گردند. چنانچه پیامبر (ص) فرمود: «اگر نبود شیطان­ها که بر گِرد دل­های آدمیان می­گردند، هر آینه انسان­ها ملکوت را (با چشم بصیرت) می­دیدند، لولا اِنّ الشیاطین یحومون علی قلوب بنی آدم لینظروا الی الملکوت» که شیاطین انس و صفات شیطانی مانع­اَند بر چشم بصیرت آدمی.
و تا وقتی که سالک چشم دل خود را از معایب نفسانی پاک نکرده باشد، نمی­تواند معارف و بوستان اسرار الهی را مشاهده کند.
پاک کن دو چشم را از مویِ عیب *** تا ببیـنـی بـاغ و سَـروِستـانِ غیب (مثنوی)
32. بطالت (بیکاری)
- بطالت به معنی بیکار شدن است و بیکاری آفت عمل است و مراد، عادت کردن به بطالت و بیکاری است. چون هرکس به آن عادت کند، راحت­طلب شود و تا تواند به کار مشغول نشود و یا اگر به چیزی مشغول شود، برای اینکه زود از آن فارغ شود، در خوبی و استحکام آن اهتمام نورزد.
- مولانا در مثنوی از صوفیه­ای که کار نمی­کنند و منتظر می­نشینند تا کسی چیزی بیاورد، مذمّت بسیار نمود. حالت نفس این­جور است که تن­پروری و آسایش و راحتی را دوست دارد که راحت بخوابد، بی­زحمت نان در بیاور که از معایب نفس است.
حالت نفس این­جور است که وقتی بیکار می­شود فکر و خیال می­کند که واهی است.
- عموم مردم در خیال و قوّه و مصوّره بر صواب نمی­روند، پس قرین افکار و آرزوهای ناصواب می­شدند. به همین دلیل باید نفس را به اندیشه و افعال ممدوح مشغول بدارند.
پس این نفس باید چوب بخورد تا حرکت کند یا چوب­کاری یا عبادت یا ذکر ...
- ابن عباس می­گوید: وقتی رسول اکرم (ص) مردی را می­دید که نیرو و توانایی­اَش مایۀ تعجّب پیغمبر می­شد، سوال می­کرد: آیا کار می­کند؟ و اگر به پیغمبر می­گفتند: نه بیکار است. می­فرمود: از چشم من افتاد. یعنی جوان بیکار در نظر پیامبر ارزش ندارد.
- امام صادق (ع) فرمود: «خداوند خواب زیاد و بیکاری فراوان را دشمن می­دارد.»
امام باقر (ع) فرمود که موسی (ع) گفتم: «پروردگارا، کدام بنده­ات را بیش­تر دشمن می­داری؟» فرمود: «آن که در شب مرداری است و در روز بیکاری»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «هیهات مِن نَیلِ السَّعادهِ السُّکونُ اِلَی الهَوانی وَ البِطالَهِ؛ آرمیدن در آغوش تنبلی و بطالت، دوری جستن از سعادت است.»
- ابن ابی یعفور گوید امام صادق (ع) فرمود: «اعمال مردم تو را فریب ندهد؛ بدان که تو در گروه عمل خود می­باشی. روزهای خود را به کارهای بیهوده تلف نکن و اوقات خود را به بطالت تباه نگردان و بدان کسانی هستند که کارهایت را ضبط می­کنند.»
- تاسِـۀ تـو، شـد نشـان آن کَشِـش *** بر تو بی­کاری بُوَد چون جان کَنِش (مثنوی)
یعنی اندوه و دلتنگی که موقع بی­کاری بر تو غلبه می­کند، نشانۀ انگیزه و کشش درونی توست. به طوری که این بیکاری برای تو مثل جان کندن است.
33. بعثت
- بعثت به معنای برانگیختن چیزی از محل یا برانگیختن کسی برای انجام وظیفه است.
و معانی دیگری برای بعث ذکر کرده­اند: برخیزاندن، فرستادن، بیدار کردن.
- کلمه بعث در موارد گوناگونی به کار رفته است:
1) بعثت انبیاء برای تبلیغ که در سوره بقره- 213 فرمود: «فَبَعث الله النّبیین مبشّرین و منذرین؛ پس خداوند پیامبران را مژده­آور و بیم­دهنده برانگیخت.»
بنابر اقتضای حکمت الهی، خدای متعال سفیرانی را برای هدایت مردم و رسیدن افراد به کمال برانگیخت که ایشان را از ضلالت و گمراهی برهانند و راه­های سعادت را به آنان بیاموزند.
- مردی از حضرت صادق (ع) سوال کرد به چه علّت خداوند انبیاء و رسل را به سوی مردم مبعوث کرد؟ حضرت در جواب فرمود: «برای این­که بعد از ارسال رسل و بعثت انبیاء برای مردم حجّتی نباشد بر خدا و نگویند بشارت دهنده (به نعمت و بهشت) و ترساننده (از عذاب تو) به سوی ما نیامد و از این جهت ما نمی­دانستیم و اطّلاع نداشتیم (که تو را عبادت کنیم.)»
- جز زِ یک رو نیست پیوسته به کُل *** ور نه خود باطـل بُدی بعثِ رُسُل (مثنوی)
یعنی جزء از همه جهت به کلّ پیوسته نیست. و اگر خلایق از همه جهت به حق واصل باشند، دیگر ظهور انبیاء بی­جهت بود؟
- در زیارت امام رضا (ع) در مفاتیح الجنان دربارۀ امیرالمؤمنین (ع) آمده: «وَ الدَّلیلَ عَلیَْ مَن بَعَثتَهُ برسالاتک؛ راهنما (ی مردم) بر کسی که او را با رسالت­هایت برانگیختی.»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «خدای متعال محمّد (ص) را به حق برانگیخت تا بندگان او را از پرستش بندگان به پرستش او و از قبول پیمان­های بندگان به قبول پیمان او و از فرمانبرداری بندگانش به فرمانبرداری او، از پذیرش حاکمیت بندگانش به پذیرش حاکمیت او درآورد.»
- پیامبر (ص) فرمود: «بعثت لِاَتمّ مکارم الاخلاق»
2) بالا بردن به مقام سامی. در سوره اسراء-79 فرمود: «اَن یبعثک ربّک مقاماً محمودا؛ پرودرگارت تو را به جایگاهی ستوده برمی­انگیزد.»
3) برانگیختن مردگان در قیامت برای حساب و پاداش. در سوره حج-7 فرمود: «اَنّ الله یبعثُ من فی القبور؛ خداوند کسانی را که در گورند (در آن روز) برمی­انگیزد.»
- امام سجاد (ع) فرمود: «ای فرزند آدم، تو قطعاً خواهی مُرد و مسلّماً برانگیخته شده و برای حساب در برابر خدا قرار خواهی گرفت و از تو پرسش می­شود. پس خود را برای جواب مهیّا کن.»
- همچو خفتن گشت این مُردن مرا *** زاعتمـادِ بعـث کـردن ای خـدا (مثنوی)
4) بیدار کردن از خواب. در سوره یس-52 فرمود: «قالوا یا وَیْلَنا مَن بَعَث مِن مَّرقَدِنا؛ گویند وای بر ما، چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت.»
- دربارۀ برخاستن مردگان و برخاستن از خواب تعبیر بعث به کار رفته، برمی­آید که همان­گونه که انسان از خواب بیدار می­شود، همۀ مجاری ادراکی و تحریکی وی سالم است، مردگان نیز هنگام زنده شدن و ورود به عالم قیامت چنین خواهند بود.
- مراد از «بعث» بقای بعد از فنا است. این­طور که ابتدا سالک از طریق مرگ اختیاری به مرگ و فنا می­رسد و جمیع رسوم و آثار انانیّت و اوصاف شخصیۀ او در مشهود حقیقی محو می­گردد. سپس حق تعالی با انوار لطیفه­اش او را از گور فنا برمی­انگیزد و به بقای حقیقی می­رساند. و در این مرتبه است که سالک کثرت را به عین وحدت می­بیند و راز وحدت خلق با حق را عیناً شهود می­کند.
هی ز چه معلـوم گـردد این؟ ز بعث *** بعث را جو، کم کن اندر بعث، بحث
شـرطِ روز بعـث، اوّل مـردن اسـت *** زانکه بعـث از مردن زنده کردن است (مثنوی)
34. بُعد
- بُعد در لغت به معنای مسافت، دوری و دور شدن؛ مقابل قرب است. و در اصطلاح دوری دل از خدای متعال است.
- بُعد تو مرگیست بـا درد و نکال *** خاصه بُعدی که بُوَد بَعدَ الوِصال (مثنوی)
- امّا بُعد، آوردن مخالفت بوَد و برگشتن از طاعت، و اوّل بُعد، دوری بوَد از توفیق؛ بعد بُعد از حقیقت بوَد.
- قرب و بُعد، یعنی نزدیکی به خدا و دوری از او دو امر نسبی هستند. چنان چه ممکن است بُعد در مقام قرب هم تحقق یابد بعد از یک مرحله و قرب به مرحله­ای دیگر. (به تعریف دیگر هرچه بالاتر می­رویم، قضایا حساس­تر می­شود.)
نفوس سعداء و اشقیاء در قرب و بُعدِ از ساحت مقدّس ربوبی متفاوت­اند و هرکس درجه­ای مخصوص به خود دارد، تا برسد به منتهی درجة قرب که اعلی علیین است یا منتهی درجة بُعد که اسفل السافلین است. (تفسیر روان جاوید ج2 ص526)
کلّاً قرب و بعد از طرف خدای متعال نیست. به این معنا که وقتی نیّت و حال و عمل سالک با کیفیّت می­شود، به نسبت مقرّب­تر و نزدیک­تر می­شود و به عکس وقتی نیّت و حال و عمل او کیفیّت نداشته باشد، به همان مقدار دورتر می­شود. البته این بعد و دوری قابل جبران است که همیشه کیفیّت، به عبارت دیگر اخلاص در نیّتش را بالا ببرد.
دیگر آن­که، گاهی می­شود که مثلاً سالک حرفی یا مطلبی در مورد خداوند به کار می­برد که اصلاً زیبندۀ خداوندی نیست- به خاطر این که سواد ندارد یا معرفتش کم است- مثلاً بگوید خدا عاقل است! این لفظ زیبندۀ خدایی نیست. گاهی همین کلمات انسان را دور می­کند. چون لکه­دار ساختن ساحت معشوق یا حرف ناروایی که قلب معشوق را مکدّر می­کند، برای عاشق و سالک بعدآور است گرچه معشوق با فضلش رفتار می­کند.
دیگر آن­که، نوافل مثل نماز شب که تأکید شده قرب­آور است یا زیارت عاشورا امری مستحبّی است ولی مقام محمود می­آورد. در مقابل اعمال حرام بُعدآور است. مثلاً در روایت آمده هرکس دروغ بگوید از نماز شب محروم می­شود. لذا دروغ­گویی بُعدآور است. پس اعمال دو جنبه دارند: جنبه مثبت که قرب­آور است و جنبۀ منفی که بعدآور است.
دیگر آن­که، شاگرد نباید نسبت به استادش خطور منفی داشته باشد؛ نه این­که استاد نیّتش خالص است، او به خلوص نیّت او خطور منفی دارد. پس این عمل خود شاگرد است که قرب و بعدش را تنظیم می­کند.
نکته دیگر، کسی که به قرب رسیده، باید مواظب باشد که هبوط نکند. آدم (ع) در قرب بود و هبوط کرد؛ قریب بود و به بُعد افتاد و سال­های سال گریه کرد.
در مثنوی آمده باز شکاری سالیان سال در خانه پادشاه بود و بهترین غذاها را می­خورد و از او به بهترین وجه پرستاری می­شد، ولی هوس کرد از خانه پادشاه برود و در عوض گرفتار پیرزن فرتوت (دنیا) شد و او پرش را کند و ناخنش را کوتاه کرد و غذاهای نامناسب به او می­خوراند.
- گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید *** هیچ راهی نیست کـان را نیسـت پایان غم مخور (حافظ)
- گرچه دوریم به یاد تو قدح می­نوشیم *** بعـد منـزل نبـود در سفـر روحـانی (حافظ)
35. بغتهً
- بغتهًًْ به معنای ناگهان، ناگاه و بی­خبر است.
- در سوره اعراف-95 فرمود: «فَاَخَذناهُم بغتهً وَ هُم لا یشعُرُون؛ پس آنها را ناگاه در حالی که خود آگاه نبودند (نمی­دانستند) فرو گرفتیم.»
این کلمه که 13 بار در قرآن به کار رفته، همه دربارۀ ناگهانی بودن قیامت و غذاب دنیوی است.
- باید که سالک متوجّه باشد که اگر مرتد شود و به قهقراء برگردد، یک­وقت ناگهانی مورد اصابت قهر قرار می­گیرد و این هم برای دنیایش ضرر دارد و هم برای آخرتش.
- شخصی به نام عبدالله بن سعد ابی سرح کاتب وحی بود و هروقت کلمات وحی بر رسول خدا (ص) نازل می­شد، حضرت آن را قرائت فرموده و او می­نوشت. رفته رفته این کاتب دچار غرور و خودبینی شد و گمان کرد که همۀ این کلمات در ضمیر او هم نقش می­بندد و به خودش گفت: من با پیغمبر چه فرقی دارم؟ هم بر او وحی نازل می­شود و هم بر من؟ سرانجام از در عناد و ستیز در آمد.
امّا از طرف حضرت حق بر روح او ضربه­ای وارد آمد که دیگر هیچ چیز از کلمات وحی در باطن خود نیافت گویی حتّی یک حرف هم نیاموخته است. پس دیگر نتوانست کاتب شود.
پرتو اندیشه­ اش زد بر رسول *** قهر حق آمد بر جانش نزول (مثنوی)
اگر سالکی در سایه عنایت و هدایت استاد به مراتبی رسید، نباید دچار غرور و خودبینی شود و خود را مستغنی ببیند که در این حال به سقوط و تیرگری روحی دچار شود.
36. بغض
- بغض به معنای کینه و دشمنی، تنفّر و انزجار نفسانی و روحی از چیزی که به بی­میلی و دوری از آن می­انجامد. - بغض ضدّ حبّ است. زیرا دوستی و محبّت، تمایل و کشش نفس به چیزی است که به آن راغب می­شود ولی بغض خلاف آن است.
- از امام باقر (ع) روایت است که رسول خدا (ص) فرمود: «مرا از محکم­ترین ریسمان­های دین اطّلاع دهید.» گفتند: یا رسول الله آن نماز است. فرمود: نماز این چنین نیست. گفتند: زکات است. فرمود: زکات هم نیست. اصحاب بار دیگر اظهار داشتند جهاد است. فرمود: جهاد هم نیست. گفتند: یا رسول الله، پس خود ما را خبر دهید. فرمود: «آن حبّ و بغض در راه خدا می­باشد.»
- فضیل بن یسار گوید از امام صادق (ع) پرسیدم: حبّ و بغض از ایمان می­باشد؟ فرمود: «مگر ایمان جز حبّ و بغض چیز دیگری است.»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «المؤمن مَن کان حُبُّهُ لِلّه وَ بغضُهُ لِلّه و تَرکُهُ لِلّه؛ مؤمن کسی است که دوستی او برای خدا و دشمنی او برا ی خدا، گرفتن و پرداخت او برای خدا باشد.»
- تا که اَبغَض لِلّهَ آیـی پیشِ حق *** تا نگیرد بر تو رَشکِ عشق، دَق (مثنوی)
یعنی باید در شمار کسانی درآیی که خشم و غضبشان برای خداوند است تا غیرت عشق الهی خلوص ایمان تو را مورد طعن و ایراد قرار ندهد.
- ابتدای کتاب روح و ریحان آمده طریقه سلوک آقای کشمیری براساس معرفت ولایت، معرفت نفس و معرفت ربّ است که معرفت ولایت با 1- تولّی (حبّ) 2- تبرّی (بغض) 3- توسّل 4- زیارت امکان­پذیر است.
- در فقره 182 زیارت جامعه کبیره آمده: «مُوالٍ لکُم وَ لِاولیائکُم، مُبغضٌ لِاَعدائکم وَ مُعادٍ لَهُم؛ دوستدار شما و دوستان شمایم، کینه می­ورزم بر دشمنان شما و دشمن دارندگان شما»
دوستی تنها نسبت به امام کافی نیست بلکه دوستان امام را هم باید دوست داشت تا تولّی کامل شود. دنباله تولّی، تبرّی است که مبغض دشمنان ایشان باشد و با زبان و دل با آنان برخورد منفی داشته باشد.
- امام باقر (ع) فرمود: «دوستی ما ایمان و بغض ما کفر است.»
- پیامبر (ص) به علی­بن ابیطالب (ع) فرمود: «پس راه رفتن کسی که بغض تو را داشته باشد بر روی زمین حرام است.»
- از امام صادق (ع) از پیامبر (ص) روایت است که فرمود: «بهشت را 8 در است: از یک در پیامبران و صدیقان داخل می­شوند، از دری صالحان وارد می­گردند، از پنج در شیعیان و دوستان ما داخل می­شوند و دری که از آن سایر مسلمین از اهل شهادت لااله­الّاالله داخل می­شوند به شرط آن که حتّی ذرّه­ای از بغض ما اهل بیت در قلب­شان نباشد.»
- پیامبر (ص) فرمود: «هرکس با آل محمّد (ص) دشمنی کند، در روز قیامت بر پیشانی­اش می­نویسند از رحمت خدا به دور است. و هرکس در بغض آن بمیرد کافر است و بوی بهشت به مشام او نخواهد رسید.»
پیامبر (ص) فرمود: «هرکس با اهل بیت من و شیعیان آن­ها عناد و بغض داشته باشد، خداوند دل او را از نفاق پاک نخواهد کرد.»
- در زیارت جامعه کبیره آمده: «وَ مَن ابغَضَکُم فَقَد اَبغَضَ الله؛ هرکس به شما کینه­توزی کند در واقع به خدا کینه­توزی کرده است.» بغض، دشمنی است. لکن در دشمنی جنبۀ عملی است و سبب می­شود تا در میدان به جنگ امام آیند. چنان­که در جنگ صفّین و نهروان و کربلا این کینه­توزی­های خود را نشان دادند. عدّه­ای هم دشمنی قلبی داشتند مانند سعد وقاص، عبدالله بن عمر و امثال این­ها؛ لذا با امیرالمؤمنین (ع) نجنگیدند ولی بعد از علی (ع) با معاویه بیعت کردند.
- پیامبر (ص) به علی (ع) فرمود: «... کسی که با تو دشمنی کند، با من دشمنی کرده و دشمن من دشمن خداست. پس وای بر کسی که پس از من با تو دشمنی کند.»
37. بغی
- بغی به معنای سرکشی، طلب تواَم با تجاوز از حدّ است. زیرا تجاوز از طلب جدا نیست؛ هرجا که تجاوز هست، طلب هم هست. ابن اثیر گوید: «اهل البغی مجاوز الحدّ»
- بغی، سرکشی از فرمان واجب و نافرمانی از طاعت حق تعالی است.
- ظلم یعنی ستم ولی بغی فراتر از ستم است. هر چیزی که از حدّش فراتر رود، بغی است. برای مثال اگر به یک یتیم سیلی زده شود، این ظلم است ولی اگر چند بار سیلی زده شود، بغی است. در اینجا پس بغی فراتر و از حد گذشتن ظلم است.
- در سوره یونس- 23 فرمود: «یا ایّها النّاس اِنّما بغیکم علی انفسکم؛ ای مردم، ستم و سرکشی شما به زیان خودتان است.»
- پیامبر (ص) فرمود: «زودرس­ترین شرّ در عقاب، بغی است.»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «فَمَن بغی کَثُرَت غَوائِلُهُ؛ هرکس ستم و سرکشی کند، گرفتاری­اش زیاد شود.»
- از رسول خدا (ص) روایت است : «برحق است اگر کوهی به کوهی تجاوز کند، خدا آن سرکش را در هم کوبد؛ لو بغی جبل علی جبل لدّک الله الباغی منها»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «الهوی مِن ذلِکَ عَلی اَربَعِ شُعَبٍ: عَلی البغیِ و العُدوان وَ الشَّهوهًِْ وَ العِصیان؛ هوی (هوس) بر چهار شاخه است: ستم، تجاوز، شهوت و عصیان. پس هرکس ستم روا دارد، گرفتاریش افزون گردد و تنها بماند و بر علیه خود یاری شود.»
- امام صادق (ع) فرمود: «شیطان به سپاه خود می­گوید: حسد و بغی میان آنها (آدمیان) افکنید که آن پیش خدا با شرک برابر است.»
- بروز قدرت و نشان دادن سلطه در خانه، اجتماع و کشور در هر حدّی که باشد، بغی به همراه دارد.
- گاهی حتّی در صحبت کردن می­توان ستم (سرکشی) کرد. چنان که امام صادق (ع) به یکی از اصحاب خود فرمود: «مواظب باش که هرگز سخنی به بغی (ستم) نگویی، اگرچه تو را تیره و فامیلت خوش آید.»
- امام صادق (ع) ضمن سفارش خود به اصحابش فرمود: «مبادا بعضی از شما بر بعضی دیگر سرکشی کند که این از روش صالحان نیست. همانا هرکس بغی و ستم کند، خداوند ستمش را بر خودش باز می­گرداند و یاری خدا شامل کسی می­شود که مورد ستم قرار گرفته و هرکس که خدا یاریش کند، غالب شده و از طرف خدا به پیروزی می­رسد.»
- امام صادق (ع) فرمود: «باغی آن است که بر امام شوریده (شورش کرده است).»
- و در اصطلاح فقهای امامیه «من خرج علی امام عادل و قاتله و منع تسلیم الحق الیه» از این رو به شورشگران علیه امام معصوم (ع) یا دولت اسلامی بُغاه گویند.
در واقع سرکشی و سرپیچی از فرمان رسول خدا (ص) و خلفای او در حکم نافرمانی از خداوند است.
- هم ز استعـداد وامانی اگر *** سرکشی زاستادِ راز و باخبر (مثنوی)
- پس عملاً باید مطیع شریعت بود و مطیع امر ولیّ خدایی شد. چون آنان که در طول تاریخ سرکشی کردند و باغی شدند، در انقیاد انبیاء و اوصیاء نبودند.
و باید با ذکر و فکر و نذر، جوارح خویش را تحت فرمان خود قرار داد و از همنشینی با سرکشان پرهیز کرد و با صداقت به دیگران مشغول شد تا مانع از سرکشی نفس گردد و از خداوند رئوف برای خود طلب رحمت کند و به کسانی که در گذشته ستم کرده و سرکشی روا داشته، محبّت کند و برای دیگران زحمتی ایجاد نکند.
- ای خُـنُـک آن کِـه ذَلَّـت نَـفـسُـهُ *** وایِ آن کز سرکشی شد چون کُه او (مثنوی)
38. بقاء
- بقاء در لغت به معنای پایندگی و بی­مرگی است. در اصطلاح بقاء، نهایت حالات مردان خدا و مقصد نهایی و هدف اعلای سالکان است که در این مرحله عارف سالک از کلیّه اوصاف بشری رهایی یافته و جامع صفات کاملۀ الهی شده و در قرب حق، بقا حاصل کرده که تنها او باقی جاودان است: «وَالله خَیرٌ وَ اَبقی؛ و خداوند بهتر و باقی­تر است.» (طه- 73)
- بعد از این که سالک از خود فانی شد و هستی خویش را ندید، خود را به حق باقی می­بیند. به عبارت دیگر بقاء، بقای روح است. وقتی آب از کوه­ها جاری می­شود، سروصدا دارد و آن­گاه که به دریا می­رسد دیگر سروصدایش تمام می­شود.
پس وقتی تمام آثار و شواهد فانی شد، بعدش بقاء می­آید. وقتی انسان باقی بالله شود، دیگر نفس و روحش اضطراب ندارد.
- روح محجوب از بقاء، بس در عذاب *** روح واصل در بقـاء، پاک از حجاب (مثنوی)
- در عرفان بقای موجودات و دوامشان به بقای حق است. چه آن­که وجود حقیقی از آن خداست و «کلّ شیء هالِک اِلّا وَجهِه» (قصص-88) و بقای بعد از فنا، مقام حق­الیقین و عین­الجمع است.
- گرچه آن وصلت، بقا اندر بقاست *** لیک ز اوّل آن بقـا، انـدر فناست (مثنوی)
(علّت آن است که آدمی اوّل کودک است بعد نوجوان بعد جوان بعد کامل، بعد پیر. پس باید سیر کند تا به فنا برسد.)
- فنا و بقا مرتبط و متلازم یکدیگرند که شخص در زمان واحد، واجد آنهاست ولی از نسبت­های مختلف. فنا نسبت شخص به کَون (بودن) است و بقا نسبت او به حق. بقا صفتی است که زوال ندارد.
- صبر کن اَندر جهاد و در عَنا *** دَم­به­دَم مـی­بین بقا انـدر فنا (مثنوی)
- بعد از این شخص از خود فانی می­شود، خود را به حق باقی می­بیند و وقتی باقی بالله شد، برای راهنمایی و ارشاد، به طرف خلق برمی­گردد.
چون مراتب در فنا گردد تمام *** بر خلایـق در بقـا باشـد امام
- پس وقتی عبد فانی شد، بعد به مرحله بقاء برای دستگیری به طرف خلق برمی­گردد. زمین به پای مرد خدا آرامش و بقاء می­یابد. مرد خدا که دعا کند، باران می­بارد. باران که می­بارد این نزول رحمت الهی است. و مرد الهی شب جایی بخوابد همه در بقا و آرامش­اند. وجود مرد الهی سبب استدامت آرامش و بقا است.
- پیر هرات گوید: بقا، عنوانی است بر آن­چه باقی است (وجه حق) بعد از فنای شواهد و سقوط آن. بقا بر سه وجه است:
اوّل: بقای معلوم بعد از سقوط علم (بقای معلوم در فرو افتادن علم) که باید عیاناً صورت گیرد نه عِلماً.
دوم: بقای مشهود بعد از سقوط شهود (بقای شهود پس از فرو افتادن شهود) که باید وجوداً صورت گیرد نه وَصفاً (نه از روی بیان وَصفت)
سوم: بقای ما لَم یَزَل (بقای حق که زایل شدنی نیست) بعد از اسقاط ما لَم یَکُن (با فرو افتادن آنچه نبوده) که باید لَم یَزَل حقّاً و لم یَکن محواً صورت گیرد.
لم یزل: وصف ذات واجب­الوجود. لم یکن: وصف حال ممکن­الوجود
- گفته­اند: فناء، از خود برستن است و بقا به حقیقت پیوستن.
- گفته­اند: بقاء، شهود و مشاهده جمال حق است با بیداری.
- گفته­اند: بقاء، بقای حضور قلب در مشاهدۀ بقای حق است.
- پس از میدان فنا، میدان بقاست. قوله تعالی: «والله خیرٌ وَ اَبقی» (طه- 73)
علایق منقطع و اسباب مُضمَحل و رسوم باطل و حدود متلاشی و فهوم فانی و تاریخ مستحیل و اشارات متناهی و عبارات منتفی و خبر متمحی و حق به یکتایی به خودی خود باقی.
(منقطع: از هم گسیخته، بریده شده- رسوم: جمع رسم؛ آیین، قاعده، قانون و نیز ظواهر خلق و ظواهر شریعت را گویند- اسباب: لوازم، ساز و برگ- باطل: ناراست، دروغ- مضمحل: نیست و محو شونده و ناچیز)
39. بکاء (گریستن)
- یکی از مظاهر رحمت الهی گریه است که از سوز دل یا حال تباه و ... برمی­خیزد. اشک به اسبابی جاری می­شود: مجذوبان به جذبه، مصیبت دیدگان از غم از دست رفته، اهل دنیا به خاطر شکست مظاهر دنیوی و ...
اگر گریه از حال برخیزد، مرهون توفیق الهی است و اگر از مکر (همانند برادران یوسف) برخیزد، اثر سوءاش ظاهر و پرده مجازش معلوم گردد.
آن­کس که بکاء ندارد، تباکی کند تا مورد رحمت الهی قرار گیرد. چنان­که در گریه بر سید الشّهداء (ع) سفارش اکید شده است.
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «چون گریه­ات ناید، تظاهر به گریستن کن. پس اگر از چشمانت به اندازه سر پشه­ای اشک خارج شود، خوش به حالت.»
- زاری و گریه، قوی سرمایه ­ای­ست *** رحمتِ کلّـی، قوی­تر دایه­ ای­ست (مثنوی)
دایــه و مـادر، بـهانـه­ جـو بـوَد *** تا که کـی آن طفل او گریان شود
طـفـل حـاجات شمـا را آفـرید *** تا بنالیـد و شَـوَد شیـرش پـدیـد
گفـت: اُدعُـوا الله، بی­زاری مباش *** تا بجـوشـد شیـرهـایِ مهـرهاش
- گریه بر چند قسم است:
تو قیاس گریه بر گریـه مساز *** هست زین گریه بدان راه دراز (مثنوی)
1- گریه ندامت و آن گریه بود که حضرت آدم (ع) کرد. مدّت سیصد سال گریه می­کرد از ندامت و پشیمانی که چرا با ملائکه مشورت ننمودم و از درخت منهی خوردم و از بهشت بیرون آمدم. این­قدر گریه کرد که مثل دو نهر بزرگ از اشک چشم او جاری شده بود. مرغان هوا می­آمدند آب چشم آدم را می­خوردند و به یک­دیگر می­گفتند: آب چشم آدم عجب خوشمزه و گوارا است.
حضرت آدم (ع) چون زبان آن­ها را می­دانست عرض کرد: خدایا کار من به جایی رسیده است که مرغان هوا آب چشم مرا می­خورند و این قسم می­گویند و من مسخرۀ مرغان شده­ام. خطاب رسید: «ای آدم، هیچ چیز نزد ما بهتر از اشک چشم نیست.» این بود که آن­قدر گریست تا توبه­اش قبول شد.
زآنکه آدم، زآن عتاب، از اشک رَست *** اشـکِ تـر بـاشـد دَمِ تـوبـه پـرست (مثنوی)
پیامبر (ص) فرمود که سه چیز نجات­بخش مؤمن است: «نگهداری زبان از مردم و غیبت آنان، خانه را پناهگاه خود ساختن و گریه بر لغزش­ها و گناهان»
امام صادق (ع) فرمود: «اشک چشم شما موجب غفران گناهان شماست.»
2- گاه گریه دروغین است. گریه برادران یوسف وقتی وی را به چاه انداختند و شب نزد پدر آمده و به دروغ گریه و ناله می­کردند و منظورشان این بود که امر را بر پدر مشتبه سازند. در سوره یوسف- 16 آمده: «وَ جاءوا اباهُم عشاءً یبکون؛ (برادران یوسف) شب هنگام گریان نزد پدرشان باز آمدند.»
3- یکی دیگر گریه اهل دنیاست که شام ندارم، برهنه می­باشم، یک پیراهنی به من بدهید. پیش لئام خلق گریه می­کند و او هم چیزی به وی نمی­دهد و می­گوید ببخشیدی چیزی ندارم!
امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «هرکس برای بهشت بگرید وارد بهشت شود و هرکس برای دنیا بگرید وارد دوزخ خواهد شد.» 4- یک گریه، گریه رحمت و شفقت است. مثل گریه پیامبر (ص) بر امت در نزول آیه 43 و 44 سوره حجر: «اِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُم اجْمَعینَ لها سَبعهًُْ اَبوابٍ لِکُلِّ بابٍ منهُم جُزءٌ مَقسُوم؛ به یقین دوزخ وعده­گاه همۀ آنان است. که هفت دروازه (طبقه) دارد و هر دروازه (طبقه) از آن را بخشی جداست.»
وقتی پیغمبر (ص) از جبرئیل اسم طبقات جهنّم را پرسید، گفت: امّت تو در طبقه اوّل جهنّم عذاب می­کنند. فبکی بکاء عالیاً تا سه روز در را بروی خود بسته بود و از شفقت بر امّت می­گریست.
رسول خدا (ص) فرمود: چون مرا به آسمان چهارم بردند در آن­جا صدای گریه شنیدم. گفتم: ای جبرئیل این چیست؟ گفت: «این صدای گریه کروبّیان است که بر گناهکاران می­گریند.»
وقتی ابراهیم فرزند پیامبر (ص) از دنیا رفت، از دیدگان مبارک پیامبر اشک بر گونه­هایش جاری شد. شخصی عرض کرد: ای رسول خدا، ما را از گریه کردن نهی می­کردی ولی خودت گریه می­کنی؟! فرمود: «این گریه نیست بلکه رحمت و دلسوزی است. کسی که رحم نکند، مشمول رحمت قرار نمی­گیرد.»
سن ابراهیم: یکسال و دو ماه و هشت روز
اشک خواهی، رحم کن بر اشک بار *** رحـم خواهـی، بـر یتیمـان رحم ­آر (مثنوی)
5- گریه مصیبت است. کسی که پدر یا مادرش یا برادرش می­میرد، گریه می­کند. در هر مصیبتی گریه با صدای بلند منع شده است مگر در مصیبت سیدالشهداء (ع).
ناله و نوحه کنند اندر بکا *** شیعه، عاشورا برای کربلا (مثنوی)
اما رضا (ع) فرمود: «هرکس یادآور مصائب ما باشد، خود گریسته و دیگری را بگریاند، روزی که همۀ چشم­ها گریانند، چشم او نگرید.»
6- یکی از اقسام گریه، گریه خوف و خشیت از خدا است. آن گریه که جناب امیرالمؤمنین (ع) شب­ها در نخلستان مدینه می­کرد و سایر ائمه اطهار (ع) آن­قدر از خوف و خشیت خدا می­گریستند که غش می­کردند.
مر علی را گریه نه از خوف بود *** ایمن است او این پی تعلیم بود
رسول خدا (ص) فرمود: «هر چشمی روز رستاخیز گریان است جز سه چشم. چشمی که از آن چه خدا حرام کرده، فرو خفته. چشمی که در راه خدا شب­ها بیداری کشیده و چشمی که از ترس خدا گریسته است.»
امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «البکاءُ مِن خشیه الله مفتاحُ الرّحمه؛ گریه از ترس خدا کلید رحمت و بخشایش است.»
رحـمتـم موقـوفِ آن خـوش گریـه ­هاست *** چون گریست، از بحر رحمت، موج خاست (مثنوی)
7- یکی از اقسام گریه، گریه فراق است. امام صادق (ع) فرمود: «پنج تن گریه فراوان داشتند: آدم، یعقوب، یوسف، فاطمه دختر محمّد (ص) و علی بن حسین (ع) ... امّا یعقوب بر یوسف به اندازه­ای گریست که چشمش از دست رفت و او را گفتند: «به خدا سوگند که آن­قدر از یوسف یاد کنی بیمار یا هلاک گردی.» (یوسف- 85)
و امّا یوسف در فراق پدر آنقدر گریست که زندانیان به ستوه آمدند و به او پیغام دادند یا شب گریه کن، روز آرام باش یا روز گریه کن، شب آرام باش و او یکی از آن­ها را پذیرفت...» (خصال ج1)
8- گریه شماتت و حسرت است و آن گریه­ای است که اهل جهنّم در جهنّم می­کنند. رسول خدا (ص) فرمود: «هر چشمی روز رستاخیز گریان خواهد بود، جز سه چشم...»
9- یکی دیگر اقسام گریه، گریه ملامت است که حضرت نوح (ع) کرد و بدان جهت به او نوح گفتند و الّا اسمش سکن یا عبدالغفار، هر دو را نوشته­اند. بعد از طوفان و بالا آمدن آب و غرق شدن خلایق جبرئیل ملک مقرّب نزدش آمد و گفت: چندی پیش شغل تو نجّاری بوده، حالا کوزه بساز!
او کوزه­های زیادی ساخت. جبرئیل گفت خداوند می­فرماید: کوزه­ها را بشکن. او هم چند عدد از کوزه­ها را بر زمین زد و شکست. بعضی­ها را آهسته و بعضی را با اکراه می­شکست. جبرئیل دید دیگر او نمی­شکند. گفت: چرا نمی­شکنی؟ فرمود: دلم راضی نمی­شود. من زحمت کشیده­ام این­ها را ساخته­ام.
جبرئیل گفت: ای نوح مگر این کوزه­ها هیچ کدام جان دارند، پدر و مادر دارند، قبیله و عشیره دارند و ...؟ آب و گِلش از خداست. همین­قدر تو زحمتش را کشیده­ای و ساختی راضی نمی­شوی آن­ها را بشکنی، چگونه دلت راضی شد خلقی را که خالق آن­ها خدا بود و خدا همه را از کتم عدم به­وجود آورده بود همه جان و پدر و مادر و .. داشتند، نفرین کنی و همه را به هلاکت رسانی! و از این­جا او گریه بسیار کرد و لقبش نوح شد.
10- گریه شوق است. در روایت آمده یکی از پیامبران خدا در راه سنگ کوچکی دید که آب بسیاری از آن بیرون می­آمد. تعجّب کرده و از خدای خواست تا آن سنگ به سخن درآید. از آن پرسید: با این حجم کم چگونه این همه آب از تو بیرون می­آید؟ گفت: در اثر گریه از خوف خداست. زیرا شنیدم که خدا فرمود: «ناراً و قودها الناس وَ الحجار؛ آتشی که هیزم آن انسان­ها و سنگ است.» (تحریم- 6) لذا می­ترسم که از جمله آن سنگ­ها باشم. آن پیغمبر از خدا درخواست کرد که از آن سنگ­ها نباشد و خدا درخواستش را پذیرفت و به آن سنگ مژده داد. پس از مدّتی که از آن راه بازمی­گشت، دید آن سنگ باز گریه می­کند. پرسید: چرا باز گریه می­کنی در صورتی که خدا به تو امان داد؟ جواب داد: «آن گریه خوف بود و این گریه شوق است.»
ای خُنُک چشمی که آن گریان اوست *** ای همایـون دل که آن، بریـان اوست (مثنوی)
11- یکی دیگر از اقسام گریه، گریه محبّت است. و آن گریه شعیب پیغمبر بود و آن­قدر گریست که هر دو چشم او نابینا شد. خداوند او را بینا کرد. او باز گریست تا دوباره کور شد. و خداوند دوباره بینایش کرد تا چهار بار کامل شد، به او وحی کرد: «یا شعیب! تا کی اینقدر گریه می­کنی؟ آیا این کار تا ابد از طرف تو ادامه خواهد داشت؟ اگر گریه به خاطر خوف از جهنّم است من آن را بر تو حرام کردم و اگر از روی شوق به بهشت بود، آن را بر تو مباح نمودم.»
شعیب گفت: «ای خدا و سرور من، تو خود می­دانی که گریه­ام از جهت ترس از جهنّم و شوق به بهشت نیست. بلکه گریه­ام به جهت رشته محبّت توست که در قلب من است و نمی­توانم صبر پیشه کنم تا ببینمت.»
- نکته­ای که در موضوع گریستن و بکاء در نظر باید داشت این است که گاهی گریه تنها از چشم است گاهی گریه از دل است که بزرگان فرموده­اند گریه دل برتر است. زیرا ممکن است چشم کسی گریان باشد امّا دلش چون سنگ سخت باشد.
امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «گناهکار خندانی که به گناهش اعتراف کند، بهتر است از گریانی که بر پروردگارش گستاخی نماید.»
40. بلا
- بلا، رنج، محنت، سختی و گرفتاری است.
- بلا زینت مؤمن است و برای صاحب عقل کرامت؛ چون صبر بر بلا موجب تقویت ایمان می­گردد.
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «صبر برای ایمان همانند سر برای بدن است و سر صبر بلاست و این را جز عالمان درک نمی­کنند.»
- کسی که بلا را بچشد، به الطاف خداوندی می­رسد و تحت سرّ محافظت خداوندی قرار می­گیرد و طبق حکمت، نجات و آسایش دنیوی یا اخروی نصیبش می­گردد و مونس بلا، بعد از زمان خاصّه از امتحان مقبول آید و به عمل و بصیرت می­رسد. آن­کس که از دام بلا بیرون شد، چراغ مؤمنین خواهد شد که از او راه می­یابند و هدایت کننده و رساننده قاصدین الهی در سیر شود.
عارف می­بیند که در آتش بلا، انوار نعمت­های باطنی ظاهر می­گردد و تحت نعمت­های ظاهری آتش بلا آشکار می­شود.
- امام کاظم (ع) فرمود: «هرگز مؤمن نمی­شوید تا این که بلا را نعمت و آسودگی و راحتی را مصیبت شمارید. چه آن که صبر به هنگام بلا و گرفتاری بالاتر و بزرگتر از غفلت و فراموشی در آسایش است.»
- در وادی محبّت اوّلین قدمی که برداشته می­شود، در بیابان فقر و بلاست. اگر قلب سلیم در محبّت می­خواهی، باید سینه­ای بلاکش داشته باشی. او می­خواهد که تو را به خودش معتاد کند، لذا بلاهای رنگارنگی بر سرت نازل می­کند تا هیچ خیالی جز او نداشته باشی و تنها سراغ خانه او را بگیری.
هیچ چیز مانند بلا انسان را در برابر معشوق ذلیل نمی­کند. معشوق ما که مقام کبریایی دارد، کاسه دوستانش را از بلا پر می­کند تا از عشق زودگذر به مقام محبّت حقیقی صعود کنند و یقین داشته باشند که بلا از عسل برای جان شیرین­تر است.
- در بلا هم می چشم لذّات او *** مات اویم، مات اویم، مات او (مثنوی)
- خداوند از زمان حضرت آدم (ع) تا پیغمبری ما (ص) بنده­ای از بندگان خود را مدح نکرده، مگر بعد از بلاها و وفاداری که در حق عبودیت کرده باشند. پیامبر (ص) فرمود: «ما گروه انبیاء بیشتر از همه مردم به بلا دچار هستیم و بعد از ما، اهل ایمان و هر کسی که به خدا و ما شبیه­تر است.»
- بر خوان غم چو آدمان را صَلا زدند *** اوّل صَـلا به سـلـسـلـه انبیـاء زدند
لاجـرم اغلـب بـلا بـر انـبیـاءسـت *** که ریـاضـت دادن خـامـان، بلاست (مثنوی)
خوان: سفره صَلا: آواز و دعوت مردم برای خوردن طعام یا انجام کاری.
- ابعاد مختلف بلا چنین است:
1) برای آزمون و امتحان است. یا 2) برای تطهیر گناهان است. لغزش­ها و گناهانی که انسان انجام می­دهد، در پرونده اعمال او پیامدهای تلخی به دنبال دارد و اگر برای آخرت بماند، تسویه آن خیلی سخت­تر است و پاک کردن آن در دنیا بسی آسان­تر است و این امر با بلاها و شداید صورت گیرد.
3) و یا به جهت ترفیع درجه است. همیشه بلا به خاطر گناه نیست. گاهی خداوند برای این که درجه کسی را بالا ببرد، او را مبتلا می­سازد و این جاست که راز ابتلای انبیاء و اولیاءالله معلوم می­گردد. پس بلا برای آنان که از مقام عصمت برخوردارند، پاک کننده نیست بلکه ترفیع دهنده درجات است.
امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «پاداش بزرگ با بلای بزرگ همراه است و خداوند مردمی را که دوست بدارد، به بلا دچارشان می­کند.»
- مرحوم عارف عاشق کربلایی احمد تهرانی می­فرمود: «یکی از مردان نیک روزگار را در عالم معنا مشاهده کردم که بسیار ناراحت بود. از او پرسیدم تو که در دنیا برای خداوند چیز کم نگذاشتی، پس نگرانیت چیست؟ او سری تکان داد و گفت: در دنیا هرچه بلا بر سرم نازل می­شد، آن­ها را با دعا و صدقه برطرف می­کردم ولی اکنون که باید نتیجه و بهره آن را ببرم، ناکام مانده­ام.»
بعد ایشان فرمود: «به هر مقدار که در دنیا فشار و ریاضت را تحمّل کنی، به تو به همان اندازه یقین و توحید می­دهند، نه بیش­تر و نه کم­تر.»
- امام صادق (ع) فرمود: «در بهشت مقامی است که هیچ بنده­ای به آن نرسد جز با ابتلاء و گرفتاری بر جسدش»
- پیامبر (ص) فرمود: هر روز بلا می­گوید به کدام سو رَوَم؟ خدای متعال می­فرماید: «به سوی دوستان و صاحبان طاعتم، زیرا 1) با تو کارهایشان را می­آزمایم 2) با تو صبرشان را آشکار می­کنم 3) با تو گناهانشان را پاک می­کنم 4) با تو بر رفعت و منزلت آنان می­فزایم.»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «بلا برای ظالم تأدیب و برای مؤمن امتحان و برای پیامبران درجه و مقام است.»
- گفته­اند: بلا چراغ عارفان است و بیدار کنندة مریدان و هلاک کنندة غافلان است.
- پیامبر (ص) فرمود: «وقتی خدا بنده­ای را دوست بدارد، او را به بلایی بزرگ مبتلا می­کند. اگر بنده راضی گشت، بهره­اش نزد خداوند رضایت است و اگر ناخشنود شد، بهره­اش ناخشنودی است.»
- در بنده­ای که از محنت شکایت کند، خیری نیست با این که در هزاران نعمت و راحتی بوده است. کسی که در بلا حق صبر را به جا نیاورد، در وسعت نعمت حق شکر را به جا نمی­آورد. و کسی که حق شکر را در نعمت­ها به جا نیاورد، البتّه از پایداری در صبر در بلا محروم خواهد شد. و کسی که از صبر در بلا و شکر در نعمت محروم شد، از جمله محرومین خواهد بود. حضرت ایّوب در دعایش به خداوند عرض می­کند: «خداوندا به من هفتاد سال نعمت دادی، اگر هفتاد سال به من بلا دهی (بندة صابر تواَم)»
41. بلد
- بلد به معنای شهر یا جایگاهی که دارای حدود معینی باشد. و نیز به معنای سرزمین و دیار است. (وطن به معنای محل اقامت انسان، هر مکانی که انسان برای کاری آنجا مانده است، آمده)
- در سوره بلد- 1و2 فرمود: «لا اُقسِمُ بِهذَا البَلَد وَ اَنتَ حِلٌّ بِهذَا البَلَد؛ قسم به این شهر مقدس (مکّه) شهری که تو در آن ساکن هستی.» معلوم است بعضی شهرها شرافت ذاتی دارند.
- پیامبر (ص) فرمود: «حبّ الوطن مِنَ الایمان؛ دوستی وطن از ایمان است.»
- مسکن یارست و شهـرِ شاه من *** پیش عاشق این بوَد حبُّ الوَطَن (مثنوی)
بنابراین وطن اصلی عاشق جایی است که معشوق و مطلوبش در آن جاست.
- حسین مکاری گفت: «وارد شهر بغداد شدم در زمانی امام جواد (ع) در بغداد و نزد خلیفه در نهایت جلالت بود. با خود گفتم که حضرت جواد (ع) با این مرتبتی که در این­جا دارد، از طعام­های لذیذ و احترامات و غیره، دیگر به مدینه باز نخواهد گشت.
چون این خیال در خاطر من گذشت دیدم آن جناب سر به زیر افکند و بعد سر بلند کرد در حالی که رنگ مبارکش زرد شده بود فرمود: ای حسین، نان جو با نمک نیم­کوب در حرم رسول خدا نزد من بهتر است از آن­چه که در این­جا مشاهده می­کنی.»
حبّ وطن در این­جا به خاطر قبر رسول خدا (ص) است که دوست داشتنی است.
- گفـت معشوقـی به عاشق کِای فتـی *** تو بـه غربـت دیده­ یـی بس شهـرها (مثنوی)
پس کدامین شهر زآنهـا خوشترست؟ *** گفت: آن شهری که در وی دلبرست
هـرکجـا باشد شـهِ ما را بسـاط *** هست صحرا، گـر بوَد سَمُّ الخیاط
هرکجا که یوسفـی باشد چو ماه *** جنّـت است، ارچه باشد قعر چاه
- پیغمبر (ص) مکّه را دوست می­داشت چون خانه خدا در آن­جاست.
- کربلا، سرزمینی است که حضرت آدم (ع) در طلب حوّا، مرورش بدان افتاد و پایش به زمین خورد و خون­آلود شد. سپس به او گفتند: «یکی از فرزندانت به نام حسین (ع) در این­جا کشته می­شود.»
حضرت ابراهیم (ع) با اسب بر این زمین عبور می­کرد که به زمین خورد و سرش شکست. به او گفتند: «خون یکی از فرزندانت در این­جا ریخته خواهد شد و شهید می­گردد.»
کشتی حضرت نوح (ع) به کربلا رسید و دچار تلاطم شد و علّت را چنین گفتند که «به خاطر کشته شدن حسین­بن علی (ع) در این محل است.»
حضرت اسماعیل (ع) از کربلا عبور می­کرد، گوسفندانش آب نخوردند؛ علّت را جویا شد. پس قضیۀ لب تشنگی امام حسین (ع) را برای او نقل کردند.
42. بَلاغَت
- بلاغت به معنای رسایی سخن است.
- بلاغت کوتاه­ گویی است که با لفظ اندک معانی بسیاری را بفهماند.
- در تعریف بلاغت گفته­اند: متناسب بودن سخن فصیح است با مقتضای حال. یعنی رعایت کردن وضع شنونده یا خواننده از جهت میزان دریافت و مقدار اطّلاع وی، و نیز رعایت وضعیت زمان و مکان و دیگر خصوصیات که موجب شود سخن یا نوشته در شنونده یا خواننده اثری مطلوب به جا گذارد.
به تعریف دیگر بلیغ کسی است که سخن را به پیرایه بندد و دراز گوید آن­جا که باید، و کوتاه سازد و لفظ وی ساده بوَد آن­جا که دراز گفتن و پیرایه بستن لفظ را نشاید.
- امام صادق (ع) فرمود: «بلاغت در سه چیز است: 1) نزدیک شدن به معنی که مورد نظر است. 2) فاصله داشتن از حرف­های زیادی. 3) با سخن مختصر رساندن معنی زیاد.»
- از امام صادق (ع) سوال شد: بلاغت چیست؟ فرمود: «هرکس چیزی را بشناسد، گفتارش دربارۀ آن کم می­شود و بلیغ را بلیغ نامیده­اند به این جهت که با کم­ترین کوشش به مقصد و هدف خود می­رسد.»
- امام صادق (ع) فرمود: «بلاغت و سخن­وری به تیزی زبان و یاوه­سرایی نیست ولی بلاغت؛ رساندن مقصود و حجّت و برهان است.»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «البلاغَهًْ اَن تُجیبَ فَلا تُبْطی وَ تُصیبَ فَلا تخطی؛ بلاغت آن است که پاسخ دهی و کندی نکنی و درست گویی و خطا نروی.»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «مَن قامَ بِفَتقِ القول وَ رَتْقِه فَقَد حاز البلاغهًْ؛ هرکس به شکافتن سخن و پیوستن آن اقدام کند، بلاغت را به دست آورده است.»
- مثلاً آقای قاضی گاهی شاگردی می­آمد، حرف نمی­زد. یک کلمه می­گفت: یاد مرگ باشید یا مثلاً خدا را فراموش نکنید. آن­قدر بلیغ بود که تا چند وقت این کلمه در او تأثیر داشت.
43. بُله (بُلَها)
- بُله به معنی غفلت و کندفهمی و به کار نگرفتن عقل است. بُلَها جمع کلمه بُله به معنای ساده لوحی است.
- عدول اندیشه یا قوّت فکری از اعتدال (= حکمت) به سوی تفریط که همانا تعطیل قوّه فکری است که به گفته حکما از روی اراده است، نه از روی خلقت. خواجه نصیر تصریح می­کند «بُله تعطیل قوّت فکری بود به ارادت، نه از روی خلقت.»
- بُله، خوش­خوی نیک فطرت که دقایق امور کمتر می­رسد.
سعدبن صدقه از حضرت صادق (ع) روایت می­کند که رسول خدا (ص) فرمود: «وارد بهشت شدم دیدم اکثر آن بُلهایند.» گوید عرض کردم: بُله چیست؟ فرمود: «آن­کس که در کارهای خیر با عقل است و از بدی­ها غافل است (اصلاً اندیشه بد به سر نمی­پروراند.) آن­که در هر ماه سه روز روزه می­گیرد.»
- در معنی فرمایش پیغمبر (ص) که «وارد بهشت شدم دیدم بیشتر اهل آن بُلهایند.» پیغمبر فرمود: وارد بهشت شدم دیدم بیشتر اهل آن افرادی هستند که به امور دنیا اهتمامی ندارند لکن در امر آخرت زیرکند.
- ای بسا علـم و ذکـاوات و فِطَن *** گشته رهرو را چو غول و راهزن (مثنوی)
بیشتـر اصحـاب جنّـت ابله­اَنـد تـا ز شـرّ فیـلسوفـی مـی­رهند
- ابله در تعبیر مولانا عارف عاشقی است که به رسوم و آثار خودبینی­های دنیاطلبانه پشت پا زده است.
خویش ابله کن، تَبَع می­رو سپس *** رستگـی زین ابلهـی یا بی و بس (مثنوی)
یعنی خود را ابله کن و سپس تابع و مرید وَلیّ دوران شو و بدان که نجات تو فقط مرهون این نوع ابلهی است.
اَکثَـر اهـلِ الـجَنَّـهِ البُـلـه ای پدر بـهـرِ ایـن گفـت سلـطـانُ البَشـَر
زیرکی چون کِبر و باد انگیزِ توست *** ابلـهی شـو تـا بمـانَـد دل دُرُست
ابـلهی نَه کو به مسخرگی دوتوست *** ابلهـی کـو والِـه و حیـران هوست
پس ابله در این­جا عبارت است از عاشق و شیدای عشق الهی که عقل حسابگر را قربانی عشق حق می­گرداند.
44. بنده- بندگی
- بندگی مقام تکلیف است و تسلیم و رضا وارهیدن از کلّ ماسوی.
- اساس بندگی طاعت است.
- عبادت به معنای بندگی است. یعنی خود را دربند نهادن و این بند را پیوسته برگردن استوار داشتن و تسلیم شدن خواه از جهت احتیاج یا رغبت و محبّت یا بزرگی و عظمت و لازمه چنین تسلیمی خضوع است.
- گفته­اند: حقیقت بندگی دو چیز است: «آن کنی که او پسندد و آن پسندی که او کند.»
- بنده کسی را گویند که از بند خودپرستی رسته و دست ارادت بر دامن مولی زده.
- بندگی مراتبی دارد و بالاترین مراتب آن وقتی است که بنده مطیع کامل مولی باشد. عبودیت مقدّم بر رسالت است. اوّل عبد کامل می­شود بعد رسول. یعنی عبودیت اخصّ از رسالت است.
در سوره ص- 41 خداوند دربارة ایّوب (ع) چنین فرمود: «وَ اذکر عبدَنا ایّوب؛ یاد کن عبد ما ایوب را»
در سوره اسراء- 3 خداوند دربارة نوح (ع) چنین می­فرماید: «کان عبداً شکوراً؛ (نوح) بنده­ای بسیار شکرگزار بود.»
در سوره اسراء- 1 خداوند دربارة معراج پیامبر (ص) فرمود: «منزه است خدایی که شبی بندة خود (محمّد ص) را از مسجدالحرام به مسجدالاقصی سیر داد؛ اسری بعبدِهِ لیلاً»
پس مقام بندگی و عبودیت بس بلند و شریف است که خداوند انبیاء خود را به این لقب ستوده است.
- پیامبر (ص) در جواب زنی که دید ایشان همانند سایر مردم روی زمین نشسته و بدون تشریفات غذا می­خورد و با تعجب عرض کرد شما همانند بردگان غذا می­خورید و می­نشینید- فرمود: «من بنده هستم و کدام بنده­ای از من بنده­تر است؛ اِنّی عَبدٌ وَ اَیّ عبداً عبد مِنّی»
- بندگـان حـق رحیـم و بردبار *** خویِ حق دارند در اصلاح کار (مثنوی)
- واجبات و مستحبّات دو اصل در عبودیت هستند. پس هرکس آن دو را به درستی و به حق بیاورد، گویا تمام عبادت­ها را به جا آورده است.
بهترین عبادت آن است که (از آفات خارجی) به امنیّت نزدیک­تر و از آفات داخلی خالص­تر باشد و اگر واجبات و مستحبات سالم آورده شود، صدق در بندگی معبود پدیدار شود. شخص در حال عبادت مواظب باشد که خداوند عالم بر نیّات است و آن­طوری عبادت بیاورد که او خواسته و دعوت کرده است که او می­بیند و مراقب است. آن­هایی که در تحصیل فضایل و علوم ظاهری بی­حقیقت می­کوشند، عبادت­شان اعتباری ندارد. پس حرکات را از ریا و باطن را از قساوت قلب خالص کن و دوری کن از این که به محضر سلطان جهان قدم بگذاری مگر به ذلّت و احتیاج و خشیت و تعظیم.
- تعبّد بدون درک علم و معرفت، تعصّب در ظواهر را زیاد می­کند و متعبّد این چنینی، هرکس را که در این منزل نباشد، طرد می­کند تا جایی که حتّی کار امام معصوم را زیر سوال می­برد و حکم به تکفیر می­کند! چنان­که عدّه­ای از این دسته به امیرالمؤمنین (ع) و امام حسن (ع) و امام حسین (ع) چنین رفتار کردند حتّی با امام جنگیدند!
امیرالمؤمنین (ع) در نهج ­البلاغه فرمود: «متعبّد بدون تفقّه (و معرفت) الاغی را می­ماند که آسیاب را می­چرخاند ولی از خواص آن بی­خبر است.»
- یکی از جهات در معرفت به عبادات این است که عابد در عبادت در مقام ثنای حق تعالی باشد و او را ستایش کند و حمد و تقدیس و تنزیه نماید و چون معبود سزاوار پرستش است به ستایش او مشغول است. مدح و ثنای ذات اسماء و صفات و الطاف خاصّه و نعمت­های بی­کران او، دلالت دارد بر این که او را به بندگی پذیرفته و در کمال عبادات تأثیر می­گذارد.
- بندگی در غیب آمد خوب و کَش *** حفظِ غیب آمد در استعباد،‌ خَوش (مثنوی)
خدمت و بندگی در غیاب ارباب، خوش­آیندتر و به مراتب مهم­تر است تا در حضور انجام شود که تأیید به شروط مولاست. آن که در غیاب شاهی او را مدح می­کند، فرق است با آن که در حضور شاه او را مدح می­نماید. مثلاً قلعه­داری که در سر مرز نگهبانی کشور سلطان را می­کند، کارش ارزشمند است که مانع از ورود دشمنان سلطان می­شود و به باج و رشوه این کار را نمی­فروشد و آن مرزبان نزد شاه به خاطر جان­فشانی و وفاداریش بهتر است.
پس آن­چه بر سالک از غیب و قیامت پرده پوشی است و او با ایمان و اطاعت حفظ حدود، اوامر و نواهی الهی را انجام می­دهد، بسیار ممتاز و قابل سپاس است. ولی در روز قیامت و حضور طاعات و اعمال همه نمایان است، دیگر جای طاعت و عمل نیست.
- بندگی جوهی است که کنهش ربوبیّت است. آن­چه از عبودیت یافت نگردد، در مقام ربوبیّت پیدا گردد و از آن­چه از ربوبیّت پوشیده شود، در عبودیت آشکار گردد.
تفسیر عبودیت آن است که هر چیزی را که دارد بذل کند و سبب آن وقتی است که نفس را از هوی و هوس باز دارد و بر خلاف میل نفس وادارش کند. و کلید این وصول، ترک آسایش و راحتی و دوست داشتن عزلت است که جز با احتیاج و فقر به حق تعالی محقق نگردد.
- پس بذل دارایی و برخلاف میل نفس انجام دادن، مفتاح رسیدن است.
- پیامبر (ص) فرمود: «با فضیلت­ترین مردم کسی است که: 1) به عبادت عشق بورزد. 2) آن را در آغوش بگیرد. 3) به قلبش آن را دوست بدارد. 4) با تنش آن را به جای آورد.‌ 5) برای آن فارغ باشد (به کار دیگری مشغول نباشد) پس چنین کسی اندیشه نمی­کند که صبح می­کند در دنیا به سختی یا به راحتی زندگی را بگذراند.»
- امام صادق (ع) فرمود: یکی از دانشمندان و بزرگان بنی­اسرائیل در عبادت آنقدر سماجت کرد که مانند چوب خشک شد. خدا به پیامبر آن زمان وحی کرد که به وی بگوید خدایت می­فرماید: «سوگند به عزّت و جلالم، اگر تو برای من آن­قدر عبادت کنی که همة گوشت و چربی بدنت مانند دنبه­ای که در درون دیگ آب می­جوشد، آب گردد من عبادت­های تو را قبول نمی­کنم مگر این که از راهش انجام دهی.»
- ابراهیم ادهم گفت: وقتی غلامی خریدم، از وی پرسیدم: چه نامی؟ گفت: تا چه خوانی. گفتم: چه خوری؟ گفت: تا چه خورانی. گفتم: چه پوشی؟ گفت: تا چه پوشانی. گفتم: چه کار می­کنی؟ گفت:‌ تا چه فرمایی. گفتم: چه خواهی؟ گفت: بنده را با خواست چه کار.
پس با خودم گفتم: ای مسکین! تو در همه عمر خدای تعالی را چنین بنده­ای بودی؟! بندگی را از وی بیاموز.
- از امام سجاد (ع) نقل شده که خداوند فرمود: «به عزّت و جلال و عظمت و بهاء و علوّ مقام و ارتفاع و جایگاهم که هر بنده­ای هوایِ (خواست) مرا بر خواست خود مقدّم بدارد، من هم 1) همّش را در آخرت اندازم. 2) بی­نیازی را در قلبش اندازم. 3) همة اموراتش را کفایت کنم (جلوی همه سختی­های او را می­گیر) 4) آسمان و زمین را ضامن روزی او کنم 5) دنیا را در نظرش بی­اعتبار می­سازم تا از آن متنفّر شود.»
در روایت دیگری کتاب کافی از امام باقر (ع) در این موضوع سه خصلت را برشمرده است:
«امورش را کفایت کنم، آسمان و زمین را ضامن روزی او کنم، و تجارت او را از هم تجارت کنندگان سودمندتر کنم.»
- عنوان بصری از امام صادق (ع) سوال کرد: حقیقت بندگی چیست؟ امام فرمود: «سه چیز است: اول آن که بنده در تمام آن­چه خدای تعالی در اختیار او قرار داده است برای خود ملکیتی نبیند. زیرا بندگان حقیقی مالک هیچ چیز نمی­شوند. مال را مال خدای بیند و هرجا که خدا دستور داده قرار دهند.
دوم آن که بنده برای خودش تدبیری نداشته باشد.
سوم آن که همه کار و اشتغالش در دستورات و امر و نهی الهی باشد.
پس هنگامی که بنده­ای در داده­های الهی برای خود مالکیتی ندید، انفاق کردن در مواردی که خدا دستور داده بر او آسان شود و هرگاه بنده­ای تدبیر امورش را به مدبّر خود واگذارد، مصیبت­های دنیا بر او آسان می­شود و هرگاه بنده­ای به آن­چه خدای تعالی امر و نهی فرموده مشغول شود، فراغتی به او دست نمی­دهد تا به مجادله و مباهات با مردم بپردازد.
و اگر خدای تعالی بنده­ای را از روی اکرام به این صفت مرحمت فرمود، دنیا و شیطان و خلق و همه کس در نظر او خوار می­شوند و از روی زیادت طلبی و فخر فروشی دنیا را نمی­طلبد و آن­چه را که نزد مردم است به خاطر عزّت یافتن و برتری جستن طلب نمی­کند و روزگار خود را به بطالت نمی­گذارند و این درجه اوّل تقوی است. خدای تعالی فرمود: خانه آخرت را برای کسانی قرار خواهیم داد که در زمین برتری و فساد نخواهند و عاقبت نیکو از برای افراد باتقوا است.»
- وقتی خواجه گوید: غلامم ترشی بیاور. غلام گوید: نه، شیرینی بیاورم که شیرینی بهتر است. این لایق غلام نیست. شیرینی به حقیقت آن است که مولا فرماید.
مولا می­گوید: من فلان جا می­روم. غلام گوید: خدا با تو باشد من نمی­آیم. مولا فرماید:‌ چرا نمی­آیی؟ گوید: وقت آمدن می­آیم الان عذری است! این لایق غلام نیست و خلاف آموختن است. در این ره اتفاق باید بود نه خلاف اوامر مولا.
- امام صادق (ع) فرمود: «1) کسی خدا را از روی خیال عبادت کند، کافر است. 2) کسی که نام خدا را به اسم، بدون معنا و صاحب اسم پرستش (عبادت) کند،‌ هر آینه کافر است. 3) کسی که اسم و صاحب آن را با هم پرستش کند، هر آینه شرک ورزیده است. 4) هرکس صاحب نام را پرستش کند با صفاتی که خدا خود را به آن وصف کرده و قلب به آن محکم گردد و در نهان و آشکار آن را به زبان آورد، این دسته جزء اصحاب امیرالمؤمنین (ع) باشند.»
در حدیث دیگر آمده: «این دسته مؤمن حقیقی باشند.»
البته کافر شدن نه به این معنا که شخص از دین خارج است، چه آن که نوع آدمیان در عبادت معبود حقیقی مشکل دارند.
- امام صادق (ع) فرمود: «مردم خدای متعال را سه گونه عبادت می­کنند:
1) گروهی به منظور رسیدن به ثواب و نعمت­های اخروی عبادت می­کنند و این عبادت حریصان است که ریشه این­گونه عبادت غریزه طمع است.
2) گروهی دیگر عبادت خدا می­کنند از جهت ترس از عذاب و آتش و دوزخ. این هم عبادت بردگان است که فرمانبرداری آنها از ترس تازیانه است و ریشه و منشأ این­گونه طاعت احساس ترس است نه صفت عبودیّت و بندگی.
3) ولی من عبادت می­نمایم خدا را از نظر محبّت و عشق به او و این عبادت، عبادت کریمان (بلند همّتان و بزرگان) است.»
در روایت دیگری: «گروهی خدای عزّوجل را پرستش می­کنند از روی محبّت به او و این عبادت آزادگان (احرار) است.»
- تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بنده­پروری دارد (حافظ)
- پیامبر (ص) فرمود: «خدا را بندگی کن گویا او را می­بینی، اگر تو او را نبینی، او تو را می­بیند.»
- بنده از مولا امید دارد که به موافقت باشد تا خاک پای او شود. بنده می­گوید: جسم و جان من، هرچه دارم متعلّق به توست و تسلیم حکم تو هستم.
جسم و جان و هرچه هستم، آنِ توست حکم و فرمـان، جملگی فرمـان توست (مثنوی)
بنده اگر دلش بگیرد و برای مولایش بی­تاب شود و موقع بلا و محنت مداوای دردهای بنده به احسان مولاست.
برای مولای خوب بنده ناله و شیون و زاری هم کند، رواست که جانش را هم فدای او کند.
عمل بنده گاهی سبب ناراحتی مولا می­گردد؛ پس باید بنده آن­چه در توان دارد فدا کند تا وصل به هجران تبدیل نگردد. چرا که هرگاه مولا آهنگ جدایی می­کند، ناله بنده شروع می­شود و به تقصیر اعتراف می­کند و دست نیاز برمی­دارد.
چون مولا مطلوب و بنده طالب است، پس بنده در شیفتگی و شوق به او گام برمی­دارد.
در دوستی بنده باید افروخته شود؛ اگر مولا گوید: این پخته است. بنده هم می­گوید: این پخته است.
بنده در دست مولا باید همانند سفاناج (اسفناج) در دست آشپز باشد. اگر خواهد شوربای ترش یا شوربای شیرین بپزد، مطیع محض باشد.
بنده به مولا گوید: اختیار با توست، ‌شمشیر و کفن پیش تو می­گذارم. می­خواهی مرا گردن بزنی یا ببخشایی و لطف کنی که من مقصّرم.
می­نهم پیش تو شمشیر و کفن *** می­کشم پیش تـو گردن را بزن (مثنوی)
- اصول معاملات بر چهار قسم است: معامله با خدا، معامله با نفس،‌ معامله با خلق و معامله با دنیا و هر یک از این چهار بر چهار است:
1- اصول معامله با خدا: 1) ادای حق او 2) حفظ حدود او 3) شکر بر عطای او 4) راضی به قضای او 5) صبر بر بلای او 6) بزرگ­داشت حرمتش 7) شوق به سوی او.
2- اصول معامله با نفس: 1) جهاد با نفس 2) خوف 3) تحمّل اذیت 4) ریاضت 5) طلب صدق و اخلاص 6) اخراج نفس از خواسته­هایش 7) نفس را به تحصیل واداشتن.
3- اصول معامله با خلق: 1) حلم 2) عفو 3) تواضع 4) سخاء 5) شفقت 6) نصیحت 7) عدل و انصاف.
4- اصول معامله با دنیا: 1) راضی به اندک 2) ایثار موجودی 3) ترک طلب آنچه در دسترس نیست 4) مبغوض داشتن زیادی 5) اختیار کردن زهد 6) شناخت آفات دنیا 7) ترک شهوات و ریاست.
پس هرگاه واقعاً این خصال در نفس کسی حاصل شد، او از خواص خدا و بندگان مقرّب و اولیای حقیقی به شمار می­آید.
45. بو
- بو، حاکی از استدلال و از اثر به موثر پی بردن است که روش حکما و متکلّمان و بدایت کار سالک است.
- گفته­اند: مراد از بو، علم­الیقین باشد که چون به کمال رسد به عین­الیقین مبدّل گردد.
- بو، آگاهی از وسوسه دل است.‌
- بو، وصول شمیم الطاف الهی بر شامّه مرید به وسیله مراد.
- منظور از بو بردن، شناخت و آگاهی و پی بردن به وجود چیزی است.
بو، قلاووزست و رهبر مر تو را *** می­بَرَد تا خلُد و کوثر مر تو را (مثنوی)
بـو، دوای چشم باشد نور سـاز *** شد ز بویـی دیدة یعقـوب باز
بویِ بَد، مر دیده را تاری کند *** بویِ یوسف، دیده را یاری کند
- بویایی، شامّه روحانی و معرفت قلبی است.
- باید دانست که با لقلقه زبان و بازی با الفاظ نمی­توان به حقیقت رسید، بلکه باید با مشامّ دل، آن را یافت و تا وقتی که حضرت حق برای استشمام این بوی معنوی، معرفت باطنی ندهد، نمی­توان به حقیقت واصل شد.
سالها گر ظَن دَوَد با پـایِ خویش *** نگذَرَد زِ اشکافِ بینی­هـای خویش
تا بـه بینـی نایـدت از غیـب بـو *** غیـر بینـی هیـچ مـی­بینـی؟ بگـو (مثنوی)
- شناسایی و معرفتی که از جانب خداوند هبه شود، باید سپاس­گزار شد و قدر آن را دانست. چه آن که ناشکری، شامّه شناسایی را ضعیف می­کند و کم­کم اصلاً موهبت را از دست می­دهد. پس هرکس رایحه و بویی از حقیقت بشنود و شکر آن را به جا نیاورد، آن شامّه حقیقت یابش را از دست می­دهد.
چون که بیی بُرد و شکر آن نکرد *** کفر نعمت آمد و بینـی­اش خَورد (مثنوی)
- عاشق در مرتبة عشق هرچه بگوید، بوی عشق می­دهد. اگر بخواهد کتمان کند، باز بوی عشق از دهان او به مشام می­رسد و رازش فاش می­گردد. اگر شخص عاشق از فقه هم صحبت کند، باز رنگ و بوی فقه، جنبة معنوی و جذبه عشق به خود می­گیرد. اگر کلمات تردّد آمیز هم بزند، بوی یقین از آن می­وزد.
هرچه گوید مرد عاشق، بوی عشق *** از دهانش می­جهـد در کوی عشق (مثنوی)
- چون بنده عملی را به ریا انجام دهد، بو و آثارش در میان خلق معلوم گردد و اگر عملش به اخلاص انجام گیرد،‌ مردم از عمل پاک وی بهره­مند شده و به وی علاقمند می­گردند.
روایت کرده­اند که مردی در بنی­اسرائیل بود و می­گفت: عبادت خدا کنم تا معروف شوم. مدّتی در طاعت مبالغه نمود. بعد که به میان مردم آمد، گفتند: این شخص ریاکار است.
پس آن مرد به نفس خود روی کرد و گفت: خودت را به رنج انداختی! خوب است برای خدا عبادتم را خالص سازم. پس از مدتی به میان مردم آمد، مردم گفتند: این مرد چقدر پرهیزگارو متّقی است.
ای بسا عالِـم ز دانـش بی­ نصیب *** حافظِ علم­ست آن­کس، ‌نی حبیب (مثنوی)
مستمع از وی همـی یابـد مشام *** گرچه باشد مستمع از جنس عـام
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «خود را به استغفار خوشبو گردانید، تا بوی بد گناهان شما را رسوا نکند.»
- امام صادق (ع) به همراه پدرشان امام محمّد باقر (ع) از خانه خارج شدند و به سمت مسجدالنّبی حرکت کند. جمعی از شیعیان در مکانی میان منبر و قبر رسول خدا (ص) حاضر بودند. امام باقر (ع) نزد ایشان رفتند و به آن­ها سلام کردند. شیعیان از جا برخاستند و جواب سلام آن حضرت را محترمانه دادند.
امام باقر (ع) به آن­ها نگاهی محبّت­آمیز کردند و فرمودند: «به خدا سوگند، من بوی شما را دوست دارم. پس با پارسایی و کوشیدن در عمل خود، مرا در این محبّت یاری رسانید و بدانید که ولایت (و دوستی) ما جز با تقوا و کوشش به دست نمی­آید. هرکدام از شما بنده­ای را به امامت گیرد، باید به کردار او عمل کند.»
- از امام معصوم (ع) سوال شد: چگونه فرشتگان از اعمال درونی ما مطّلع هستند و آن­ها را می­نویسند؟ اگر عملی از ما صادر شود، آن­ها را می­بینند و می­نویسند ولی نیّت­های درون ما که هنوز طبق آن­ها کاری انجام نداده­ایم را چگونه می­فهمند و یادداشت می­کنند؟ فرمود: آیا بوی باغ و چاه کثیف یکسان است؟ عرض کرد: نه، بوی باغ و بوی چاه دو تاست. فرمود: «مگر نه این­که اگر بوی خوبی به مشام انسان برسد، می­فهمد که از کنار باغ گذشته و اگر بوی بد به مشامش برسد، می­فهمد که از کنار چاه عبور کرده است. وقتی بوی بد به مشام فرشته­ها برسد، می­فهمند درون این شخص لبریز از آلودگی­ها همانند چاه بدبو است و اگر بوی خوب به مشام آن­ها برسد، می­فهمند درون این انسان بوستانی پربار است.»
- بویِ کبر و بـویِ حرص و بویِ آز *** در سخـن گفتـن بایـد چـون پیاز (مثنوی)
هـمـرَهِ انفـاس زشتـت مـی­شـود *** تا بـه بـوگـیـرانِ‌گـردون مـی­رود
(بوگیرانِ گردون منظور فرشتگان­اَند)
پس همان­طور که سیر و پیاز بو دارد، صفات ذمیمه مانند حرص و طمع و تکبّر هم بویی دارد که به مشام فرشتگان آسمانی می­رسد.
46. بوسه
- بوسه، فیض و جذبه باطن است.
- دیدار شد میسّر و بـوس و کنار هم  *** از بخت شکر دارم و از روزگار هم (حافظ)
- بـوســه ­ای داد مــرا دلـبــر عـیّـار و بـرفـت *** چه شدی چونکِ یکی داد، بِـدادی شش و هفت؟
هـر لـبـی را کـه بـبـوسـیـد، نـشـان­هـا دارد *** کـه ز شیـرینـیِ آن لـب، بشـکـافیـد و بـکفـت
یـک نشـان آنـکِ ز سـودای لـبِ آبِ حیـات *** هـر زمـانـی بـزند عـشـق هـزار آتـش و نَـفـت
یک نشـانِ دگـر آنسـت که تـن نیـز چـو دل *** مـی­دَوَد در پـیِ آن بوسـه به تعـجیـل و به تَفـت
تُـنُـک و لاغـر گـردد بـمـثـال لـب دوسـت *** چـه عـجـب لاغـری از آتـش معشـوقـة زفـت؟
تَفت: با شتاب، با حرارت، تند. زَفت: درشت، هنگفت
(شرحی دربارة غزل؛ جذبه (فیض) خدا که می­رسد هرکدام نشانی دارد. و این به شیرینی آن فیض بستگی دارد. لازمه­اش این است که بشکافی و بدانی مغز درونش چه خبر است. مثل هسته زردآلو که وقتی می­خوری می­بینی درونش چیه! باید قوی باشی و بدانی فرق فیض دیروز و امروز در چیه. جسم هم با روح همراه است و تن و روح به دنبال آن همراه همند. و اگر این عاشق لاغر شد، این لاغری­اش از آتشی است که به او رسید و او را می­سوزاند و لاغر می­کند.)
- به چشمش گرچه عالم درنیاید لبش هـر ساعتـی لطـفی نماید
- گویند مجنون که به سرزمین نجد رفته بود، ریگ­های بیابان را می­بویید و سنگ­ها را می­بوسید. می­گفت:

 

مـن ندیدم در میـان کوی او  *** بــر در و دیـوار اِلّا روی او
بوسه گر بر در زنم لیـلی بوَد *** خاک گر بر سر کنم لیلی بوَد
زائری هم که می­رود سنگ حرم و در و دیوار آن را می­بوسد، اینها که جماد هستند؛ انگار دارد او را می­بوسد. وقتی ما گوش را دوست داریم گوشواره را هم دوست داریم. وقتی امام را دوست داریم، هرچه که به او متّصل است را دوست داریم. و مردم هم مثلاً بچه رسول خدا (ص)‌را دوست دارند این­ها تبدیل می­شود. مثلاً رسول خدا می­فرماید او به فرزندم خیری رسانده، بوسه­ای داده ... در مقابل بوسه ظاهری آنها در معنا ما را می­بوسند و به ما فیض می­رسانند و چیزی در جیب ما می­گذارند.
اگر پدر یا مادری بچه­شان را می­بوسند، نمی­دانند گاهی همین بچه دشمن­شان می­شود و پدر و مادر را از خانه بیرون می­کند. امّا این که رسول خدا (ص) امام حسین (ع) را می­بوسید، پیغمبر آخر کار را می­دید؛ اوّل کار را می­دید،‌آخر کار را هم می­دید که همان بوسه­ها به گونه­ای شد که شمشیرها بر همان بوسه­های پیامبر آمد و تبدیل به خون شد و همان خون­ها تا قیامت دل­های دوستان را می­رباید و به خودش جذب می­کند. لذا گاهی می­گویند زیارت رفتید قبر امام را از طرف ما ببوسید یا بغل کنید. قبر سنگ است امّا باطنش روح (حقیقت) است. چون امام (ع) زائر را می­بیند، بوسه­های زائر را هم می­بیند و چون کریم­اند، به عوض بوسه­ ها فیضی می­دهند.
47. بهار
- در بهار، شکوفایی و رشد و طراوت و شادابی و حیات دوباره است.
- بهار، مظهر اسم «لطیف» است و فرح و سرور درون سالک که به صورت بسط روحی جلوه می­کند.
- آن بهـاران، لطـفِ شحنـۀ کبـریـاست *** وآن خزان، تخویف و تهدیدِ خداست (مثنوی)
- در بهار ظهور سلطنت اسم «الحی» غالب است.
امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «قرآن بهار دل­هاست و سرچشمه همۀ علوم و دانش­هاست.»
امام باقر (ع) فرمود: «هرچیزی بهاری دارد و بهار قرآن، ماه رمضان است.»
- پیغمبر (ص) فرمود: «اِن تجعل القرآن ربیع القلبی؛ همانا قرار ده قرآن را بهار قلبم.»
- پیامبر (ص) فرمود: «اِغتَنِموا بَردَ الرَّبیع فَاِنَّهُ یَعمَلُ بِاَبدانِکُم کَما یَعمَلُ بِاَشجارکُم؛ غنیمت شمارید باد بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختان شما.»
گفـت پیغـمبـر ز سـرمـای بهـار *** تـن مـپـوشـانیـد یـاران زینـهـار (مثنوی)
زآنکـه بـا جـانِ شمـا آن می­کنـد *** کـان بهـاران بـا درختـان می­کنـد
راویـان، این را بـه ظـاهر بُرده­ انـد *** هم بر آن صورت، قناعت کرده ­اند
بی­ خبـر بودنـد از جـان، آن گروه *** کـوه را دیـده، ندیدند کان به کوه
ظاهربینان از عالم جان بی­خبر بودند. کوه را دیدند ولی گنج و کان نهفته در کوه را که ارزش واقعی دارد ندیده­اند. همین­طور جسم را دیده­اند ولی روح و جان نهفته در آن را ندیدند.
آن خـزان نزد خـدا نفس و هواست *** عقل و جان، عین بهارست و بقاست
مر تو را عقلی است جزوی در نهان *** کامـلُ العَـقـلی بـجـو انـدر جـهـان
پس به تأویـل این بوَد کانفاسِ پـاک *** چون بهـارست و حیاتِ برگ و تاک
تأویل حدیث این است: نَفس­ها و دم پاک اولیاء مانند بهار است که باعث حیات و رویش درخت وجود آدمی می­شود.
- ایـن دم اَبــدال بـاشـد زآن بـهـار *** در دل و جان روید از وی سبزه­ زار (مثنوی)
فـعـل بـارانِ بـهــاری بـا درخـت  *** آیـد از انفـاسشـان در نیـکـبخـت
در واقع بر اثر دَم و نفَس اولیاء الله، دل­های طالبان بهاری شده و در آن سبزه­زار معرفت و حقیقت حاصل می­شود.
48. بهتان
- بهتان، از آفات زبان است. اگر دربارۀ کسی سخنی گفته شود که در او نباشد، به او بهتان زده شده است. در واقع خطا یا گناهی بی­جهت به دیگری نسبت داده می­شود.
- در سوره احزاب- 58 فرمود: «کسانی که مردان و زنان مؤمن را بی­آنکه کاری (ناپسند) کرده باشند، آزار می­کنند بی­گمان با بهتان و گناهی بزرگ را بر دوش دارند؛ فَقَد احتَمَلوا بُهتاناً وَ اِثماً مبینا»
- هرگاه گناهی را که در کسی نیست به او نسبت دهند، این بهتان است.
- رسول خدا (ص) فرمود: «هرکس که به مرد یا زن مؤمنی بهتان زند، یا دربارۀ او چیزی بگوید که در او نیست، خداوند در روز رستاخیز او بر تلّی از آتش برپا دارد تا از عهدۀ گفته خود برآید؛ مَن بَهَتَ مؤمناً او مومنهًًْ، اَو قالَ فیه ما لَیسَ فیهِ اَقامَهًُْ اللهُ تعالی یَومَ القامَهًِْ عَلی تَلٍّ مِن نارٍ حَتّی یَخرُجَ مِمّا قالَهُ فیه.»
- امام صادق (ع) از دانایی نقل فرماید: «بهتان بر شخص پاک، سنگین­تر از کوه­های محکم و استوار است.»
- این چنین بهتان مَنِـه بر اهلِ حق  *** این خیالِ توست، بر گردان وَرَق (مثنوی)
- وَر بُـوَد مـرّیخـیِ خـون­ریـز خو *** جنگ و بُهتان و خصومت جُویَد او (مثنوی)
- امام صادق (ع) فرمود: «غیبت آن است که دربارۀ برادرت بگویی آن­چه را که خداوند بر او پوشانده است و بهتان آن است که چیزی را دربارۀ او بگویی که در او نیست؛ وَ البُهتانُ اَن تَقولَ فیهِ ما لیسَ فیه»
- بهتان زننده حتماً ایمان ندارد و انگیزه­اش یا برای مقابله و انتقام است و یا به جهت حسادت و کینه باشد، آبروی دیگری را می­برد.
- ابن ابی یعفور گفت امام صادق (ع) فرمود: «هرکس به مرد یا زن مؤمنی بهتان زند به آن­چه که در او نباشد، خدا او را در طینت خَبّال برانگیزد و بدارد تا از آنچه گفته بیرون آید.» من گفتم: طینت خَبّال چیست؟ فرمود: «چرکی است که از فرج زنان بدکاره آید.»
- بهتر است بهتان زننده بعد از توبه فکر خویش را دربارۀ مال و ناموس مردم کوتاه کند و در حضور و غیاب، خوبی دیگران را متذکر شود و با اهل بهتان مجالست نکند و از کسانی که نسبت به آنان بهتان روا داشته، رضایت بطلبد تا خداوند در رحمت و گشایش خود را به روی او بگشاید.
49. بهشت
- در کتاب اسرار الشریعه سید حیدر آملی آمده پیامبر (ص) فرمود: «برای خدا بهشتی است که در آن حورالعین، نهرها و قصور و عسل و شیر نیست بَل یَتَجلّی فیها رَبُّنا ضاحِکا؛ بلکه تجلّی می­کند در آن (بهشت مخصوص) پرودگار ما لبخند می­زند.» که این جایگاهی است برای اهل معرفت که در دنیا هم تعلّق و دلبستگی به دنیا نداشتند.
ضحک (لبخند) در عرفان اظهار صفاتی است که رضوان اکبر (خشنودی خدای بزرگ) در آن است.
- در تفسیر عیاشی از امام سجاد (ع) روایت است «وقتی اهل بهشت وارد بهشت می­شوند، (همه چیز برایشان آماده است؛ تخت­ها، حورالعین، خدمتگزار، شاخه ­های پر میوه، چشمه­ سار، پشتی که به آن تکیه دهند، و به هرچه که اشتها داشته باشند برایشان مهیّا است و همة نعمته را دارند.) تا آن­که خداوند بر آنان تجلّی می­کند، می­فرماید: می­خواهید کرامتی بالاتر از این به شما نشان دهم؟ می­گویند: مگر بالاتر از این هم هست؟ می­فرماید: رضایت و دوستی من به شماست که از آن نعمت­ها و لذّت­ها که در آن هستید برتر است. و آنها قبول می­کنند.»
- سوره توبه را تلاوت کرد: «وَعَدَ الله المؤمنین وَ المؤمنات جَنّات تَجْری مِن تَحتِها الاَنهارُ خالدینَ فیها وَ مساکن طیّبَهًَْ فی جنّاتِ عَدنٍ وَ رضوانٌ مِنَ الله اکبر ذلک هُوَ الفوز العظیم؛ خداوند به مردان و زنان مؤمن بوستان­هایی نوید داده که از بُن آنها جویباران روان است؛ در آنها جاودانند و نیز به جایگاه­های پاک در بوستان­های جاوید (نوید داده) و خوشنودی خداوند (از همة این­ها) برتر است؛ این همان رستگاری بزرگ است.»
- پیغمبر (ص) فرمود: «بهشت عَدن خانه خداست، خانه­ای که هیچ چشمی آن را ندیده و صورتش به قلب هیچ بشری خطور نکرده و جز سه دسته در آن جای نمی­گیرند: انبیاء، صدّیقین و شهداء. و خدای فرماید: خوش به حال آن کس که به درون تو آید.»
کلمه عَدن به معنای اقامت استوار است. مثلاً گویند فلانی در فلان جا ماندگار است و معدن را معدن گویند چون فلزات و جواهر در آنجا در زمین مستقر است. پس معنای «جنّات عَدن» بهشت ماندنی و از بین نرفتنی است.
- در عرفان، دوزخ مجموعة صفات رذیلة نفس آدمی است که دارندة آن همواره در عذاب است و کارهای پسندیده که نفس را صیقل دهد بهشت او باشد.
- از نظر عرفا بهشت عَدن، قلب مملو از عشق است.
- بهشت عـدن اگـر خواهـی، بیـا با ما به میخانه *** که از پای خمت یکسر به حوض کوثر اندازیم (حافظ)
- لذا می­توان گفت بهشت عدن در درون، تجلّیات عشق معشوق بر دل عاشق است.
- من که هر روزم بهشت عدن یکسر می­دهند *** وعـدة فـردای زاهـد را چـرا بـاور کنـم (حافظ)
- اصطلاحات عرفانی غیر جنبة تفسیری است و واژه بهشت در ابیات فوق جنبة عرفانی دارد نه تفسیری. در آیه 72 سوره توبه آمده: «وَ رضوانٌ مِن الله اکبر» پس خدا از کسانی که در جنّات عدن هستند خوش­حال و راضی شعرهایی است که: بهشت من علی­ست. یا هرجا علی باشد بهشت است. در روایت است امیرالمؤمنین (ع) کلیددار بهشت است. و در روایت پیغمبر است: اوّل مَن یدخل الجنه محبّتک؛ اوّل کسی که داخل بهشت می­شود دوستدار تو (علی (ع)) است. واضح است که دشمنان را به بهشت نمی­برند و دوستان ایشان را می­برند.
در جنات عَدن علی (ع) خودش صدّیق است و خودش شهید- شهید به دو معناست یکی آن­که در راه خدا خون او ریخته و کشته می­شود و دیگر به معنای گواه است. اوّل گواهان امامان هستند و فرمودند: نحن شهداء ما بر امّت خودمان شاهد هستیم. امام زمان (ع) بر اعمال ما گواه است و شهادت می­دهد- پس در این بهشت هرکس به او نزدیک­تر است پیش اوست. در روایت امام سجّاد (ع) داشت که خدا فرمود رضایت و دوستی. لازم به ذکر است یکی از القاب امام رضا (ع) راضی است. خداوند فرمود یا رسول الله من علی را بیش­تر از تو دوست دارم. پس هرگاه دوستی کامل باشد اینان در جنّات عَدن هستند.
- بهشت به معنای جنّت، فردوس و باغ خرّمی که از خوبی و خیر نظیر نداشته باشد.
- منظور از بهشت جایگاه اَبدی مؤمنان و صالحان در آخرت است.
- در قرآن نام­های مختلفی برای بهشت آمده از جمله: دارالسّلام، دارالْمتقین، عَدن، فردوس، جنّهًْ الْخلد و جنّات النّعیم و ...
- در قرآن در سوره­های مختلف توصیف بهشت شده، از جمله:
در سوره توبه- 21 و 22 فرمود: «پروردگارشان آنان را به بخشایش و خشنودی از سوی خویش و بوستان­هایی که ایشان را در آنها نعمتی پایدار است بشارت می­دهد در حالی که همواره در آن جاودانند، بی­گمان خداوند است که پاداشی بزرگ نزد اوست.»
در سوره انعام- 127 فرمود: «لَهُم دارُالسَّلامِ عِندَ رَبِّهِم وَ هُوَ ولیُّیُم بِما کانوا یَعمَلون؛ برای آنان نزد پرودگارشان خانة آسایش است و خدا دوستدار آنهاست برای کارهایی که می­کردند.»
در سوره مطفین آیات 22 تا 24 فرمود: «اِنَّ الاَبرارَ لَفی نَعیم عَلَی الاَرائِکِ ینظرون تَعرِفُ فی وُجُوهِم نَضرَهًَْ النَّعیم؛ همانا نیکان در ناز و نعمت (بیشمار) اَند، (نشسته) بر تخت­ها (به هر سو) می­نگرند، شادابی نعمت را در سیمای آنان باز می­شناسی.»
در سوره انسان- 20 فرمود: «چون بدان جا بنگری نعمت و پادشاهی بیکرانی می­بینی.»
در سوره آل عمران- 15 فرمود: «برای کسانی که پرهیزگارند نزد پروردگارشان بوستان­هایی است که از بُن آن جویباران روان است؛ در آن­ها جاودانند و (آنان را) همسرانی پاکیزه است و خشنودی از سوی خداوند خواهد بود.»
- از پیامبر (ص) دربارة نهرهای بهشتی سوال شد که پهنای هر نهری چقدر است؟ فرمود: «پهنای هر نهر مسیر پانصد سال است که آب نهر بر اطراف قصرها می­گردد، آهنگ امواجش چون ترانه­های زیباست میان بهشت شنا و شادی کنند چنان که مردم در دنیا.»
- رسول خدا (ص) فرمود: «بهشتیانی که مقام و درجه­ای کوچک و پست دارند (درجه و مقامشان آنقدر وسیع است که:) تماشای محدودة درجه و مقامشان هزار سال طول می­کشد- انتهایش را با نگاه می­بینی چنان که همسران و خدمتکاران و تخت­ها و قرارگاهش را می­بیند.»
لازم به ذکر است استعمال اعدادی چون هزار، پانصد، چهل و ... در آیات و روایات در این باب اعدا دنیایی نیست، بلکه جنبة ملکوتی و آخرتی داشته و برای تقریب ذهن است. چون آنجا آفتابی نیست تا طلوع و غروبی باشد.
- در سوره آل عمران- 133 فرمود: «وَ سارَعوا اِلی مغفرهًٍْ مِن ربّکم و جنّهًٍْ عَرضُها السّمواتُ وَ الاَرضُ اُعِدَّت لِلْمتقین؛ به سوی مغفرت پروردگار خود بشتابید؛ به سوی بهشتی که پهنای آن همة آسمان­ها و زمین را فرا گرفته و برای پرهیزگاران مهیاست.»
- معاذبن جبل گفت رسول خدا (ص) فرمود: «مردم را به حال خودشان واگذار تا هرچه می­خواهند بکنند؛ در بهشت صد درجه است که فاصله ما بین هر دو درجه به مقدار فاصله آسمان و زمیان است. فردوس در بالاترین درجه بهشت قرار دارد و عرش در بالای آن است و همة نهرهای بهشت از آن سرچشمه می­گیرند و هر وقت از خدای تعالی بهشت خواستید، بهشت فردوس را طلب کنید؛ فَاِذا سَأَلتُم الله تعالی فَاسأَلوهُ الفردوس»
دَرَجه به معنای منزل است لیکن در این ماده صعود نیز باشد. پس می­توان گفت درجه به معنای علوّ منزلت است. و مقابل آن دَرَکه است به معنای منزل رو به پایین. لذا گفته می­شود درجات بهشت یا درکات جهنّم.
- رسول خدا (ص) فرمود: «اهل بهشت داخل بهشت می­شوند در حالتی که چون نوجوانان موی نارسته و نوخط و چشم­های سرمه کشیده (سیه چشم) سی ساله یا سی و سه ساله به نظر می­رسند.»
- امام ششم امام صادق (ع) فرمود: «طوبی درختی است که میان خانه امیرالمؤمنین در بهشت است و در خانة هر شیعه از شیعیانش یک شاخه از شاخه ­های با برگ آن (درخت) می­باشد که به زیر سایة آن امّتی از امم آرام می­گیرند.»
- رسول خدا (ص) فرمود: «طوبی درختی است در بهشت که سایة آن مسیر صد سال باشد و رستنی­های بهشتیان از شکوفه آن درآید.»
- امام باقر (ع) فرمود: «به خدا خوش گمان باشید و بدانید که بهشت را هشت دروازه است که پهنای هر دروازة آن مسیر چهل سال است.»
- امام صادق (ع) از جدّش نقل کرد که امیرالمؤمنین علی (ع) فرمود: «بهشت را هشت دروازه است؛ از یک در آن پیامبران و راستان (صدیقین) داخل شوند و از دری شهیدان و شایستگان وارد گردند، و از پنج دروازة آن شیعیان و دوستداران ما وارد می­شوند، و من پیوسته بر پل ایستاده­ام و گویم: خدایا شیعیان و دوستان، و یارانم و آنان را که در خط ولایت من بوده­اند در دنیا، به سلامت دار. که ناگاه از درون عرش ندا آید: دعایت مستجاب، و شفاعتت را دربارة پیروانت قبول کردم ...»
50. بهائم
- بهائم، جمع کلمه بهیمه است و مراد، چارپایان اعمّ از برّی و بحری و هر حیوان بی­تمییز (بی­تشخیص و بی­تکلیف) را بهیمه گویند.
- بهیمه مطلق چهارپایان است و اعمّ از انعام است و می­توان گفت که مراد از انعام مطلق انعام است و شامل شتر و گاو و گوسفتند است.
- در سوره فرقان- 44 فرمود: «اِنْ هُم اِلّا کالانعامِ بَل هُم اَضَلُّ سَبیلا؛ نیستند مگر مانند چارپایان بکه آنان پست­تر و گمراه­ترند.»
- اگر انسان شهوتش را بر عقلش ترجیح دهد، از بهائم نیز پست­تر می­شود. چون بهائم در وضعی هستند که میل به شهوات و رغبت به لذّات دارند.
شهوت اَر غالب شود، پس کمتر است *** از بهائـم ایـن بشـر زان کـابتر است
- از امام سجّاد (ع) روایت است: «بهائم از درک هر چیز دور مانده باشند، از چهار چیز دور نمانده­اند: شناخت پرودگار تبارک و تعالی، شناخت مرگ، شناخت مادّه از نر، شناخت چراگاه سبز و خرّم»
آن­که در جهان تکلیف و آزمایش در مقام برخورداری از فضایل برنیاید و از مکتب توحید و برنامه اوصیاء (ع) پیروی نکند و در مقام اعراض و تکذیب آنان برآید، از نعمت شهادت و مژده نعمت­های جاوید بی­بهره است. بالاخره با بی­خبری و بی­ادراکی به دنیا آمده و به همان بی­ادراکی زندگی خود را مانند بهائم به پایان رسانده و به همان حال به عالم تیره­تر برزخ خواهد رفت.
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «اِنّ البهائمَ هَمُّها بُطونِها؛ به راستی که چرندگان همّتشان شکمشان است.»
یعنی اندیشه دیگر ندارند. پس آدمی که چنین باشد و اهتمام او به خوردن و آشامیدن باشد نه به اکتساب و فضائل و کمالات به منزلۀ بهائم است و از نوع انسان شمرده شود. (شرح آقا جمال­الدین خوانساری بر غررالحکم ج2 ص495)
- بـا دو دیـده، اوّل و آخِـر بـبـیـن *** هین مبـاش اَعوَر چـو ابلیس لعین (مثنوی)
اَعوَر آن باشد که حالی دید و بس *** چـون بهائـم بی­خـبر از بـازپـس
51. بی ­اعتمادی
- هرگاه تکیه ­گاه انسان خدا نباشد، به خود یا به خلق اعتماد می­کند.
بی­ اعتمادی به خدا مرض بزرگی است که دنیا و آخرت بنده را ویران می­کند. بعضی­ها خدا را قبول دارند ولی بر او توکل نمی­کنند و حتی اگر کلمۀ خدا را هم بر زبان آوردند، در عمل به خدا اعتمادی ندارند.
وقتی بی­ اعتمادی بر خدا زیاد شود، اسباب ذلّت و تمسّک به خلق زیاد می­شود و از آن طرف هم خداوند درهای اعتماد خود را بر روی شخص می­بندد.
- چنان که در حدیث قدسی آمده: «ای داود، هیچ بنده­ای از بندگان من دست به دامنِ کسی از بندگانم نَزَد که من بدانم از دل به او امیدوار است مگر این­که اسباب آسمان­ها را از پیش رویِ او قطع کنم و زمینی که در زیر قدم اوست بر وی خشمناک می­گردانم و باک ندارم که به هر وادی هلاک شود.»
و نقل شده که در تورات آمده: «ملعون است هرکه اعتماد او به انسانی مثل خود باشد.»
- این صفت خبیثه منافی ایمان بوده و شعبه­ای از شرک (شرک خفی) است و علّت آن از ضعف نفس و یقین پایین است که قدرت توکّل را در شخص می­کاهد و از بین می­برد.
- اعتمادش بر ثبـات خـویش بود *** گرچه کُه بُد، نیم سیلَش در ربُود (مثنوی)
- برای از بین بردن این صفت و حصول صفت توکّل، راه اوّل و آخر آن، اعتماد به خداوند یکتاست که آن را دم­به­دم در خود زنده کند. و اعتقاد جزم به این­که هرکاری که در هستی رخ می­دهد همه از جانب خداست و هیچ کس را حول و قوّه­ای نیست مگر به واسطه او و بداند که «من یتوکّل عَلَی الله فَهُوَ حَسْبُه؛ هرکس بر خدا توکل کند خدا او را کافیست.» (طلاق-3) و صفت متوکّلین را بخواند.
از فال بد زدن و حیله در کارها برای انجام امورات خود پرهیز کند و برای کارهای خود زیاد نزد خلق نرود و خواهش و تمنّا نکند و مراقبت و مواظبت بر فکر داشته باشد تا وسوسه شیطان در او رسوخ نکند.
52. بی­تابی (جزع)
- جزع و بی­تابی در واقع اضطراب دل و عدم آرامش و سکون در هنگام سختی و بلاست.
- بی­تابی از حزن اشدّ است و آن حزنی است که شخص را از چاره­اندیشی باز دارد ولی حزن از آن اعمّ است.
- بی­تابی عبارت است از رهان کردن عِنان خود در مصیبت و بلا به آه و ناله کردن و فریاد کشیدن و جامه دریدن و برخود زدن، بلکه پریشانی خاطر و عبوس شدن نیز جزع بوده و آن از ضعفِ نفس است.
- اکثر بی­تابی­ها، شِکوه­ها، فریادها و دلتنگی­ها برای امور دنیوی است که بر انسان وارد می­شود نه برای امور اخروی! چون به فرد از درجات ایمان و یقین کم رسیده، پس صبر را از دست می­دهد و در فقدان هر چیزی بی­تابی می­کند و از حوادث غیر مترقّبه ملول می­شود و پیراهن شکایت می­پوشد و از زبان دل، آزردگی خاطر را ظاهر می­نماید.
- امام صادق (ع) فرمود: «الصبر یظهر ما فی بواطن العباد من النّور و الصّفاء و الجزع یظهر ما فی بواطنهم من الظّلمهًْ و الوحشهًْ؛ صبر آن­چه از نور و صفا در بندگان است را آشکار می­کند و بی­تابی آن­چه از ظلمت و وحشت در باطن­های ایشان است را ظاهر می­نماید.»
پس بی­ تابی علامت کدورت باطن است.
- سهیل بن عبدالله شوشتری گوید: «هرکس بر 4 چیز بی­تابی کرد نمی­توان او را متعبّد نامید: 1- گرسنگی 2- برهنگی 3- ناداری 4- خواری»
- امام صادق (ع) به عبدالله بن جُندَب فرمود: «هنگام تنگدستی بی­تابی نکن»
- صاحب این مرض حکمت را نمی­فهمد و اثر وضعی اعمال گذشته را درک نمی­کند، حالا قضا و قدر را زیر سوال می­برد. پس برای خود تلخی و انتقاد به بار می­آورد و نمی­داند اگر بر بلایی صبر کند، اجر هزار شهید برای او نوشته می­شود؛ امّا با شکوه و شکایت همۀ درجات را از بین می­برد.
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «لَیسَ مَعَ الجزع مَثوبه؛ با بی­تابی پاداش نباشد.»
- صاحب این صفت باید در تحصیل شکیبایی بکوشد؛ استمداد آرامش کند و در عمل همانند صابران باشد. ذهن را از کدورت پاک و از اشکال کردن قضا و قدر دور بدارد. در امور غیر مترقّبه حکمت و مصالح مخفی را در نظر بگیرد و بداند که اگر بنا بر راحتی و خموشی مطلق بود، دیگر اجر و مقام و ثواب معنایی نداشت. و همین­طور بداند که با جزع در هیچ امتحانی از فوت اولاد و همسر و مرض و تصادف و عیال بدخو ... نه تنها راه حلّی پیدا نمی­شود، بلکه بر ازدیاد درد و بی­تابی می­افزاید و این­که همه چیز در معرض استهلاک و زوال است. پس بد است که انسان به خداوند شکایت کند.
53. بیت الحرام
- بیت الحرام مسجدی است که کعبه در آن قرار دارد. حرام از این جهت که محترم است و حدودی دارد و چیزهایی در آن حرام شده که در غیر آن حرام نیست.
- در اصطلاح بیت الحرام، کنایه از قلب انسان کامل است.
گِرد بیت الحرام خُم، حافظ *** گر نَمیرد، به سـر بپوید باز (حافظ)
- عارف واصل سید عبدالکریم کشمیری حدیث امام صادق (ع) را تکرار می­فرمودند: «القلب حرم الله فلا تسکن فی حرم الله غیر الله؛ قلب حرم خداست پس در حرم خدا غیر خدا را ساکن مکن.»
54. بیت­ الله
- بیت به معنای مسکن، اعمّ از آن که از سنگ باشد یا موی یا غیره.
- بیت­ الله خانه خداست.
- امام سجاد (ع) فرمود: «اِنّ الکعبه بیت الله»
- صورت مادی در عالم ماده بیت­ الله الحرام است و صورت مثالی آن بیت المعمور در آسمان چهارم است.
- صورتی کو فاخِر و عالی بوَد *** او ز بیـتُ­الله کی خالی بوَد؟ (مثنوی)
در مزامیر العاشقین آمده: «اِنَّ قلبَ المؤمن بیت­ اللهِ الحرام»
- بیت­الله حقیقی قلب مؤمن است. خداوند در حدیث قدسی فرمود: «لا یَسَعنی ارضی وَ لا سَمائی و لکن یَسَعنی قلبُ عَبدِیَ المؤمن؛ نه زمینم و نه آسمانم گنجایش مرا ندارد، امّا قلب بندۀ مؤمنم گنجایش مرا دارد.»
55. بیداری (یقظه)
- بیدار به معنای هوشیار و آگاه است. آن­که خواب نباشد.
- بیداری بر دو نوع است: بیداری چشم و بیداری دل که خاستگاه شهود و مشاهده است.
- بیداری،‌ عالم هوشیاری است برای عبودیت و بندگی حق تعالی.
- بیداری ضدّ غفلت است. در سوره اعراف- 205 فرمود: «لا کن مِن الغافلین؛ از غفلت کنندگان نباش.»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «مخالفت کنید غفلت را با بیداری. کسی که غفلت بر او چیره شد، دلش بیمرد. به مداومت ذکر خدا غفلت­ها زایل می­شود.»
- بیداری در اصطلاح عرفان‌، مقام نخست از بدایات است و آن بیداری از غفلت است و دیدن فوری از جانب حق که او را هوشیار نماید و زنده­اش سازد و آن با طاعت و ادای فرایض و نوافل حاصل شود.
- یقظه سه چیز است:
1) نخست، نگرش دل بر نعمت؛ با ناامید شدن از شمارش آن از واقف شدن بر کرانه­های آن و خود را گماشتن به شناسایی منّت آن و پی بردن به کوتاهی خویش در ادای حق.
2) دوم، مطالعه گناهکاری است و واقف شدن از خطر آن و آستین بر زدن برای چاره کردن آن و رهیدن از بند آن و رستگاری از جستن با ستردن آن.
3) سوم، آگاه شدن است بر شناسایی زیادت و نقصان در روزهای زندگانی؛ وارستن از ضایع کردن آن، نظر داشتن بر غنیمت شمردن آن و چاره کردن از دست رفتن آن و بهره ساختن باقیماندة آن.
و امّا شناسایی نعمت با سه چیز صفا یابد:

 

1) با نور عقل و نگریستن برق منّت (خدای) و اعتبار دادن اهل بلا را.
2) و امّا مطالعه گناهکاری با سه چیز درست شود: تعظیم حق، ‌شناسایی خود را، راست شمردن و عید را.
3) و امّا شناسایی زیاد و نقصان در روزهای زندگانی به سه چیز راست شود: شنید علم، اجابت کردن دعوت­های حرمت را و صحبت نیکان. و ملاک این همه دور ساختن عادت­ها.
- برخاستن و قیام برای خدا، همان بیداری از خوابِ غفلت و سستی و تنبلی است. این نخستین روشنایی قلب بنده به زندگی حقیقی است که به سبب دیدن نور بیداری، هوشیاری حاصل می­شود. بیداری به سه چیز حاصل می­شود:
اول آن که دل، نعمت­ها را ملاحظه کند. یعنی تلاش کند تا نعمت­های عطا شده از خدا را موهبت بداند که در حق آنها تقصیر کرده است.
دوم مطالعه گناه­کاری گذشته کند و تدارک نماید تا خود را از بند آن برهاند و نفس را از زنگار پاک سازد.
سوم از زیادتی و نقصان روزها آگاه شود و از ضایع کردن عمر بپرهیزد تا روزهای از دست داده را جبران و روزهای باقی را به بندگی آباد گرداند.
بهترین معیار برای بیداری آن است که آن­چه لباس عادت را که از قبل پوشیده از خود دور کند.
- ابتدای کار سالک باید حال تنبّه داشته باشد و شاداب بوده و روبه رشد حرکت کند؛ اینها یعنی بیداری و مانند درخت سرو همیشه راست قامت و سرسبز باشد- بعضی از درختان مانند سیب و گلابی و انار و ... در بهار سرسبز می­شوند و در تابستان میوه می­دهند و در پاییز برگ ریز می­شوند ولی درخت سرو همیشه سرسبز است و راست قامت و کجی ندارد و این صفت آزادگی سرو است- می­گویند در بهار باید باد و نسیم بهار بِوَزَد تا گیاهان و درختان از خواب زمستانی بیدار شوند؛ نور یقظه هم وقتی به دل مُرده بتابد، آن را بیدار می­کند و وقتی به این نور بیدار شود، به طرف خدا شروع به حرکت می­کند.
وقتی سالک بیدار شد، گذشته­اش را مطالعه می­کند که چه کرده و می­داند که دو اسبه باید بتازد و از وقت بیداری خوب استفاده کند و دلش را از خرابی­ها و کدورت­های گذشته پاک کند که در این­جا دیگر نمی­تواند مثل گذشته با همه باشد، بلکه فقط با عده­ای خاص.
پس بیداری، استفاده از اوقات و توجه داشتن به این که الان در چه حال و مقامی است و پشت پا زدن به غفلت­ها و عادات مرسوم گذشته.
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «لا تَنجَعُ الرّیاضه الّا فی نفسٍ یقظهٍ؛ ریاضت بهره نمی­رساند مگر به کسی که نفس­اش بیدار باشد.»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «با تفکر (تأمّل) خود را بیدار کن و تن از بستر خواب دور ساز و از پروردگار خویش بترس.»
- ای بَسا بیـدار چشـم و خفتـه دل *** خود چه بیند دیدِ اهلِ آب و گِل؟ (مثنوی)
آنکـه دل بیـدار دارد، چشـمِ سـَر *** گـر بخسپـد، برگشایـد صـد بَصر
- پیامبر (ص) فرمود: ‌«تَنامُ عَینامی وَ لا یَنامُ قلبی؛ چشم­هایم می­خوابد ولی قلبم بیدار است.»
- گفت پیغمبر که خسپد چشمِ من *** لیک کَی خسپد دلم اندر وَسَن؟ (مثنوی)
- روایت است از پیامبر (ص) که فرمود: «نوم العالم افضل مِن سهر الجاهل؛ خواب عالم از بیداری جاهل برتر است.»
- خویـش را در خـواب کـن زیـن افتـکار *** ســر زیـرِ خـواب در یَـقـظَــت بــرآر
همچو آن اصحـابِ کهف، ای خواجه زود *** رَو بـه اَیقـاظـاً کـه تَـحـسَـبـهُـم رُقـود
پـس بخُسـپم، بـاشـم از اصحـابِ کَهـف *** بِه ز دقـیـانـوس، آن مـحـبــوسِ لَـهـف (مثنوی)
منظور از خواب، بی­رغبتی به امور دنیایی است. امّا خواب از ارزش­های معنوی یکسره جهل است.
در وصف عارف گفته­اند: شخصی که غالب بر حواس خویش است، در شب غفلت جهانیان بیدار است و در امری که تمام مردم بیدارند او در خواب.
- عارفان بالله ظاهراً‌ خوابند و باطناً بیدار. یعنی در امور دنیایی که دیگران چهار اسبه بدان سوی می­تازند، جوشش و کوششی از خود نشان نمی­دهند، امّا در عرصة حقیقت که ابنای دنیا بدان رغبتی ندارند، سخت گرم و چالاک­اند.
چشم تو بیدار و دل خفته به خواب *** چشم من خفتـه، دلـم در فتـح باب (مثنوی)
56. بیرنگی
- مراد از بیرنگی عالم وحدت است در مقابل رنگ و کثرت.
- وجود حق تعالی واحد است و چون در آینه ممکنات جلوه­گر شود،‌ متعدّد و کثیر نماید. و انسان اسیر در رنگ و کثرت حقیقت را از پشت حجاب اوهام و خیالات خویش می­بیند. امّا با سیر و سلوک و تهذیب نفس می­توان به وحدت و مقام بیرنگی رسید.
- از دوصـد رنگـی، بـه بیـرنگـی رهی­ ست *** رنگ، چون ابر است و بیرنگی مَهی است (مثنوی)
- در بعضی مکاشفات گاهی سالک نور بی­رنگی می­بیند، هیچ نیست و همه چیز محو است. این وقتی است که از کثرات رها شده باشد. مثلاً وقتی چشم کسی در ذهن باشد،‌ سیاهی به ذهن می­آید یا اگر لب کسی در ذهن بیاید، خطوطی نمایان می­شود ولی در خلسه که به هیچ چیز فکر می­کند، آنگاه همه­چیز بی­رنگ است.
- بیرنگی اصل همة رنگ­هاست و همه رنگ­ها از آن پیدا شده است. با بصیرت باطنی می­توان از نمود کثرت­ها به عالم وحدت راه پیدا کرد.
چون به بیرنگی رسی، کآن داشتی *** مـوسـی و فـرعـون دارد آشـتـی (مثنوی)
57. بی­شرمی (بی­حیایی)
- بی­پروایی و خجالت نکشیدن از به جا آوردن محرّمات و آن­چه که خلاف وجدان و عقل سلیم می­باشد، بی­شرمی است. (پس بی­شرمی یکی در مسائل شرعی و دیگر در مسائل عقلی و عرفی مطرح می­شود) مثلاً ممکن است به ناموس مردم با چشم بد نگاه کند، نزد روزه­داران در ماه رمضان علناً روزه بخورد و ...
- بی­حیایی مرض دل است و چون حیا با ایمان مقرون است، با نبود یکی، دیگری هم نخواهد بود.
- امام صادق (ع) فرمود: «لا ایمان لِمَن لا حیاء له؛ هرکه حیا ندارد ایمان ندارد.»
کسی که از حیا محروم شد، صاحب همۀ بدی­هاست، اگرچه به عبادت و پرهیزگاری ملبّس باشد.
پیامبر (ص) فرمود: «وقتی حیا نداشتی، هرچه خواستی انجام بده.»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «مَن لا حَیاءَ لا خیرَ فیه؛ هرکه بی­شرم باشد، خیری در او نیست.» و فرمود: «من قَلَّ حیائُهُ قَلَّ وَ رَعَهُ؛ هرکه بی­شرم شد، پرهیزگاری او کم باشد.»
- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «لا حیاء لِحَریص؛ برای حریص شرم نیست.» و فرمود: «لا حیاءَ لِکَذّاب؛ دروغگو حیا ندارد.»
- در محو این رذیله، مجالست با اهل تقوا لازم است و اجتناب از قبایح ضروری و بداند که اثر وضعی اعمال گاهی سریع ظهور پیدا می­کند، نکند این رذیله سبب شود تا کسی با ناموس او با بی­پروایی و بی­شرمی برخورد کند و آبرویش برود.
- کار مردان، روشنیّ و گرمی است *** کارِ دُونان، حیله و بی­ شرمی است (مثنوی)
- بس بکوشیدی، ندیدی گرمیی *** بس ز شَید آورده­ای بی­شرمیی (مثنوی)
گرمـی، آنِ اولیـا و انبیـاست *** باز بی­ شرمـی پناه هر دَغاست
- مدّعیان عرفان و معرفت ممکن است در راه کسب علوم بسیار بکوشند ولی چون اخلاص و پاکدلی ندارند، در روح خود گرمای عشق و معرفت نمی­یابند و یا کلامشان در دل و روح مستمعان گرمی و حرارت عشق و معرفت پدید نمی­آرد. چنان­چه خوارزمی گوید: هر بی­حیایی با عبارت آرایی لایق منبر نشود.
58. بیعت
- بیعت تعهدی است میان بیعت کننده و بیعت پذیر و محتوای آن قبول ولایت و اطاعت و پیروی و اعتصام به بیعت شونده است.
- بیعت از ماده «بیع» در اصل به معنای دست دادن به هنگام قرارداد معامله است- برهم زدن کف دست راست از طرفین به علامت ختم معامله- و سپس به دست دادن برای پیمان اطاعت اطلاق شده است و چنین بود که هرگاه کسی می­خواست به دیگری اعلام وفاداری کند و او را به رسمیت بشناسد و از فرمانش اطاعت کند با او بیعت می­کرد.
از لحن آیات و احادیث برمی­آید که بیعت یک نوع عقد لازم است از سوی بیعت کننده که عمل بر طبق آن واجب می­شود که در سوره مائده- 1 فرمود: «اوفوا بعهدکم» و بیعت کننده حق فسخ را ندارد.
- خدای متعال در سوره فتح- 10 فرمود: «(ای پیامبر) همانا آنان که با تو بیعت می­کنند جز این نیست که با خدا بیعت می­کنند و دست خدا بالای دست­های آنهاست. هرکس پیمان شکنی کند، تنها به زیان خود پیمان شکسته و آن­کس که نسبت به عهدی که با خدا بسته وفا کند، به زودی پاداش عظیمی به او خواهد داد.»
- در واقع غدیر پیامبر (ص) به مردم فرمود: «همانا من با خدا بیعت کردم و علی با من بیعت نموده است و من از طرف خداوند عزّوجل از شما برای علی بیعت می­گیرم، پس هرکس پیمان شکند، همانا زیان آن بر خود اوست.»
- پیامبر (ص) فرمود: «هرکس بیعت (حقی) را بشکند ... از اسلام بیرون شده است.»
و آنان که با امیرالمؤمنین (ع) بیعت کردند و بعد بیعت با امام را شکستند، ناکثین هستند که همان اصحاب جمل بودند.
- امام صادق (ع) فرمود: «هرکس بیعت با امام را بشکند، دست بریده نزد خدا خواهد آمد.»
- امیرالمؤمنین (ع) دربارة بیعت زنان با پیامبر فرمود: «پیامبر با زنان دست نمی­داد و هرگاه می­خواست از آنان بیعت بگیرد، ظرف آبی را می­آوردند و آن حضرت دست خود را در آب فرو می­برد و بیرون می­آورد. آن­گاه می­فرمود شما هم دست­هایتان را در آب فرو برد که من با شما بیعت کردم.»
- در کتاب «الطبقات الکبری» ابن سعد آمده درباره بیعت زنان پیامبر پارچه­ای روی دستش بود و قول دیگری نیز آمده که از پشت پارچه با آنان بیعت نمود.
- پیامبر (ص) فرمود: «هرکس بمیرد و در بیعت امامی نباشد، مردن او به مرگ دوران جاهلیت باشد؛ مَن ماتُ و لَیس فی عنقه بیعه امام مات میتهًْ جاهلیّهًْ»
- مولانا در مثنوی فرماید:
دسـت را مـسپـار جـز در دست پیـر *** حـق شده ­سـت آن دسـتِ او را دستگیر
چونکـه دستِ خـود به دستِ او نَهـی  *** پـس ز دسـت آکـلان بـیـرون جَـهـی
دسـتِ تـو از اهـل آن بـیعـت شـود *** کـه یـد الـلّـه فــوقَ اَیـدیــهـم بـوَد
چون بِدادی دستِ خود در دسـت پیر *** پیـر حکمـت کـه علیـم­ سـت و خَطـیر
کـو نبـیّ خـویـش اسـت ای مـریـد *** تــا ازو نــورِ نَـبــی آیــد پــدیــد
در حُـدَیبیّـه شـدی حـاضـر به دیـن *** وآن صـحـابـه بیـعتـی را هـم قـریـن
پیامبر (ص) فرمود: «الشّیخ فی قومِهِ کالنّبی فی امّتِهِ؛ شیخ ز استاد، (انسان کامل) در میان مردم خود، همچون پیامبر در میان امت خویش است.»
پس وقتی مرید دستِ ارادت به دستِ ولایت پیر و استاد می­دهد، باید که قبول ولایت استاد نمود، مطیع و فرمانبردار باشد تا به سعادت برسد.
اهل عرفان می­گویند ارادت مرید بدون بیعت ولیّ خدا درست نباشد و به قول مرحوم استاد عارف کشمیری برگشت و شکستن بیعت در واقع ارتداد از خاص به عام است.
لذا استاد کامل و ولیّ خدا روز اوّل به مرید یادآوری می­کند که اگر این ارادت و بیعت را بشکند، ضرر می­کند. همان­طوری که بعد از غدیر خم بیعت با امیرالمؤمنین (ع) را شکستند و مرتد از دین شدند، در این­جا مرید مرتد از طریق می­شود و متضرّر می­گردد.
- نظر استاد این است: در سلوک با هیچ کس بیعت نمی­کنیم و افراد را آزاد می­گذاریم که خودت می­آیی، خودت می­روی! (ولی درویش­ها بیعت می­کنند) امّا حرفی که روز اوّل به همه می­گوییم، همان قول آقای کشمیری است: کسی در راه بیاید و برود، مرتد از خاص به عام می­شود. و نوعاً برای چنین افرادی عوارض داشته.
- باید که مرید بداند، به هیچ وجه از تصرّف شیخ (استاد) بیرون نرود، که در خطر افتد.
59. بی­غیرتی (بی­حمیتی)
- بی­غیرتی، کوتاهی و اهمال کردن در محافظت آن­چه که نگهبانی از آن لازم است از دین و ناموس و اولاد و عِرض و آبرو.
- غیرت به معنای ننگ داشتن از نقص­ها و عیب­هاست. پس بی­غیرتی آن است که مرتکب حرامی شود و از آن نقص و عیب ننگ نداشته باشد.
این مرض آفتی برای حلم است که هرگاه به آن مرتبه برسد، حسن حلم فاسد و باطل گردد.
- امام صادق (ع) فرمود: «خداوند غیور است و غیرت را دوست دارد و از غیرت اوست که همه فواحش ظاهری و باطنی را حرام کرده است.»
- غیرت و حمیّت در دین آن است که در ردّ بدعت کنندگان دین و آنان که به دین اهانت کنند برآید، و در ترویج دین و مسایل حرام و حلال جدّ و جهد نماید، با آنان که معصیت­کارند بی­ضرورت دوستی و مداهنه نکند و ...
- از آن­جایی که در شرع مقدّس، زن و فرزند باید حفظ شوند تا در جامعه به روابط نامشروع و فساد و کارهای ناشایست مبتلا نشوند، لازم است بزرگ خانواده برای حفظ آبرو با شهامت و مردانگی آن­ها را از انحراف باز دارد.
کسی که بی­حمیّت است، دلش واژگون است و روح ایمان در او نیست و از بی­عصمتی و بی­عفّتی رنج نمی­برد و غضبناک نمی­شود.
- وقتی امیرالمؤمنین (ع) در عراق شنید که در بازار، زن­ها با مردها شانه­هایشان به هم می­خورد ناراحت شد و فرمود: «ای اهل عراق، شنیده­ام زنان شما با مردان در راه برخورد می­کند، شرم نمی­کنید؟» و باز فرمود: «چرا شرم نمی­کنید و به غیرت نمی­آیید که زنان شما به بازارها می­روند و (در محل ازدحام) با مردان کفّار شانه به هم می­زنند که راه بیابند؟»
- انسان نباید مانند خوک و خرس بی­حیا باشد بلکه باید صفت مردانگی و شجاعت را کسب کند. در حفظ ناموس اِهمال ننماید و اگر احتمال فساد در خرید برای خانواده می­رود خودش خرید نماید. افراد بی­عفّت و ناپاک را در خانه خود راه ندهد. اهل و عیال را به مشاغل مفید مشغول نماید و کتاب­های سودمند که باعث تقویّت حیا و عفّت می­شود را برای آنان تهیه کند.
- اگرچه صفت غیرت خوب است و در نظر شرع مستحسن است امّا پرهیز از غیرت بیجا لازم است. مراد از غیرت بیجا، سوءظن و بدگمانی است که جنبۀ افراطی داشته باشد. و مبالغه در تفتیش و تفحص از احوال اهل و خانواده ناشایست است و با طریقه شریعت موافق نیست. چه آنکه ادامه­اش انسان را به نادرستی می­کشاند و اثر وضعی سوئی دارد.
پیامبر (ص) فرمود: «بعضی از انواع غیرت است که خدا و رسول، آن را دشمن می­دارند و آن این است که مرد بی­جهت بر اهل خود غیرت کند.»
60. بیگانه
- بیگانه به معنای ناشناس و غریب و ناآشناست.
بیگانه در اصطلاح عرفان چنین است:
1) بیگانه از سیر و سلوک و عرفان: آن است که در راه سیر و سلوک قدم نگذاشته و در آن مقام بر نیاید. چنین شخصی به اهل عرفان اعتراض دارد.
نقل است ترسایی در روم شنیده بود که به میان مسلمانان اهل فراست بسیار است. از برای امتحان از آن­جا به جانب دارالسّلام روان شد. مرقّع در پوشید و خود را به شبه صوفیه به راه آورد و عصا در دست می­آمد تا به خانقاه شیخ ابوالعبّاس قصّاب در آمد. چون پای به خانقاه درآورد، شیخ نظرش بر وی افتاد و گفت: این بیگانه کیست؟ در کار آشنایان چه کار دارد؟
2) تن خاکی از مسائل روح بیگانه است.
در زمـیـن مـردمـان خـانـه مـکن  *** کار خـود کـن، کـار بیگـانه نکن (مثنوی)
کیـسـت بیـگانـه؟ تـن خـاکی تو *** کـز بـرای اوسـت غـمنـاکـیّ تو
تا تو تن را چرب و شیرین می­دهی *** جـوهـر خـود را نـبیـنی فَـربِهـی
3) اگر دری از بالا باز شود، می­بینی مسائل پایینی­ها نسبت به بالا بیگانه و ناآشناست.
چون با بحر آشنا گشتی، شدی از خویش بیگانه *** چو آن زلـف به دست آمـد، برستی از پریشانی (عراقی)
کسی که در کلاس اوّل است از دانشگاه بیگانه است.
61. بین اِصبَعَین
- اِصبَعَین تثنیه اِصبَع به معنای دو انگشت است که منظور از دو انگشت، دو صفت جمال و جلال خدای متعال است.
پیامبر (ص) فرمود: «قَلب المؤمن بین اِصبَعَین مِن اَصابِع الرّحمن تُقَلِّبُهُ کیفَ یَشاء؛ قلب بنده مؤمن بین دو انگشت از انگشتان خداوند رحمان است و آن را هرطور که بخواهد دگرگون می­کند.»
- دیـده و دل هـسـت بَـیـنَ اِصـبَـعَین *** چون قلم در دسـتِ کاتب ای حسَین (مثنوی)
اِصبَـع لـطـف­سـت و قـهـر در میان *** کلـک دل، با قبض و بَسطی زین بَنان
ای قـلـم، بـنـگر گر اِجـلالـیـتـسی  *** کـه در مـیـان اِصبَـعَیـن کیـسـتی؟
جمله قصد و جنبشت زین اِصبَع است *** فـرقِ تـو بـر چار راه مَـجمَـع است
پس دل مؤمن در میان دو صفت جمالی و جلالی از لطف و قهر، قبض و بسط، فرح و غم، هدایت و ضلالت است و همه حرکات و سکنات آدمی تحت تصرّف قدرت و حکمت­های الهی است.
62. بین ­الطّلوعین
- از امیرالمؤمنین (ع) است: «اَلجُلوسِ فی المسجد من بعدِ طلوع الفجرِ الی حین طلوعِ الشَّمس لِلاشتغال بِذکر الله سبحانهُ اَسرعُ فی تیسیر الرّزقِ مِنَ الضّربِ فی اقطارِ الاَرض؛ نشستن در مسجد بعد از طلوع صبح تا وقت طلوع آفتاب از برای مشغول بودن به ذکر خدا- که پاک است او- شتابان­تر است در آسان کردن روزی از حرکت در اطراف زمین (یعنی رفتن به اطراف زمین) از برای تجارت.»
- امام صادق (ع) فرمود: «خدای متعال روزی بندگان را بین طلوع فجر تا طلوع خورشید تقسیم می­کند. بر شما باد که هرگز بین­الطلوعین نخوابید.»
- و نیز از امام صادق (ع) منقول است که بر بنی اسرائیل بین­الطّلوعین منّ نازل می­شد و هرگاه کسی از آنان خواب بود، روزی­اش نمی­آمد و از این جهت خواب درا ین وقت کراهت دارد.
(منّ: شبیه به ترنجبین و به شیرینی عسل بوده که بدون رنج و زراعت مثل شبنم بر روی برگ درختان و یا سنگ می­نشست و منجمد می­شود.) (تفسیر آیه 57)
- امام سجّاد (ع) به ابوحمزه ثمالی فرمود: «ای ابو حمزه، پیش از طلوع آفتاب نخواب که برایت خوش ندارم. همانا خداوند در آن وقت روزی بندگان را تقسیم می­کند و به دست ما آن­ها را جاری می­سازد.»
- اینکه چرا بین­الطّلوعین و غروب آفتاب تا مغرب شرعی ساعت غفلت شمرده می­شود، از امام صادق (ع) روایت است که شیطان در این ساعت لشگریانش را پراکنده می­سازد. لذا باید در این اوقات ذاکر خدا بود. و آیات و روایات بر فضیلت دعا و ذکر در این اوقات آمده.
در این ساعات روز یا شب جدید آغاز می­شود که از حوادث و بلایا و فواید دنیوی و اخروی خالی نیست. لذا باید با استمداد از حضرت حق دفع مضرّات و جلب خیرات نمود.
در این وقت روشن می­شود که عالم در حال تغییر و دگرگونی است و همین دگرگونی و تحوّل منشأ خیرات فراوان می­شود پس ثنا و حمد و شکر تازه­ای می­طلبد. و از طرفی معلوم می­شود تنها آن­که باقی می­ماند و همیشه و دائمی است حق سبحانه تعالی است پس تسبیح و تقدیس و تحمید و تمجید وی را لازم است.
و نیز در این وقت ملائکه شب عروج می­کنند و ملائکه روز می­آیند و بالعکس. لذا شایسته است انسان در این اوقات بهتر و بیش­تر اعمالش را محاسبه نماید و قصور و تقصیر خود را در نظر گیرد و استغفار نماید و بر طاعات، شکر و سپاس گوید.
63. بی­نشان
- بی­نشان به معنای بی­مکان و بی­جا است. موجودات مجرّد جا و مکان ندارند.
- چون خداوند نامتناهی است اگر برای خدا مکان قرار دهیم محدودش کردیم یا اگر برای خداوند زمان خاصّی محدود کنیم، این هم نمی­شود؛ خداوند کم (کمیّت) و کیف (کیفیت و چگونگی) ندارد. از این جهت وقتی زمان و مکان و کمّ و کیف ندارد، بی­نشان است.
- چونکه اصلِ کارگاه، آن نیستی است *** که خلا و بی­نشان است و تهی است (مثنوی)
یعنی حقیقت جهان، حضرت حق است که از هرگونه تعّین و تشخص (نشانی) منزه است.
- گر تـو بی­تقلـید ازو واقـف شوی  *** بی­نشان از لطف، چون هاتف شوی (مثنوی)
وقتی انسان به حقایق واصل شد، وجود مادّی و جسمانی­اش تحت تأثیر انوار الهی محو می­گردد و پاک و مجرّد از جسم و عالم مادّه می­گردد. از این رو اولیاء الله آثار و عوارض جسم­شان مانند روحشان پاک و عاری از عیب است.
گفتشان و نفسشان و نقششان  *** جمله جانِ مطلق آمد بی­نشان (مثنوی)
64. بیهوده
- بیهوده به معنای باطل، یاوه، بی­فایده و عبث است.
- در سوره انعام-32 فرمود: «و مَا الحیاهًِْ الدّنیا اِلّا لَعبٌ وَ لَهوٌ؛ و زندگی دنیا جز بازیچه و سرگرمی نیست.» پس اشتغال به امور بیهوده از لهو و لعب و لغویات سالک را از تحسیل کمال باز می­دارد.
سالک در مسائل سطحی و زودگذر توقف ندارد. در سوره فرقان-72 فرمود: «هرگاه بر بیهوده­ای گذر کنند از آن کریمانه گذر کنند.»
و سخن بیهوده و بدون علم و آگاهی بر زبان نمی­آورد. چرا که غالباً حرف­های لغو و بیهوده برای جلب معصیت آماده­ترند و برای روح و روان و قبر و قیامت جز تباهی چیزی به بار نمی­آورند. پیامبر (ص) به یکی از یارانش که مریض بود بشارتی دادند. مادرش گفت: فرزندم بهشت بر تو گوارا باد. پیامبر (ص) فرمودند: «چه می­دانی؟ شاید حرف­های بیهوده گفته یا از بذل چیزی که به او ربطی نداشته، منع کرده باشد.»
و آن که سالک بیهوده نمی­شنود. در سوره قصص-55 فرمود: «و چون بیهوده شنوند از آن دوری می­گزینند.»
و نعمت­های الهی را ضایع نمی­کند و به سراغ بیهوده­ها نمی­رود. مثلاً در وقت بیکاری سرگرمی­اش به چیزهایی که مظهریت دنیا دارد مثل بازی­های کامپیوتری نباشد.
امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «مجالس بیهوده ایمان را تباه کند.»
و اندیشه بیهوده به سر نمی­پروراند و ادعای بیهوده ندارد.
امیرالؤمنین (ع) فرمود: «خداوند سبحان هیچ کاری را بیهوده وانگذارد تا او به لغو و بازیچه بگذارند.» - جانم آلوده است از بیهودگی من نـدارم طـاقـت آلودگی
65. بیهوشی
- در سوره اعراف- 143 فرمود: «و چون موسی به وعده­گاه ما آمد و پروردگارش با وی سخن گفت، عرض کرد: پروردگارا، خویش را به من بنمای تا در تو بنگرم، فرمود: مرا هرگز نخواهی دید امّا در این کوه بنگر! اگر بر جای خود استوار ماند مرا نیز خواهی دید و همین که پروردگار بر آن کوه تجلّی کرد آن را با خاک یکسان ساخت و خَرَّ موسی صَعِقاً؛ موسی بیهوش افتاد و چون به خویش آمد گفت: منزهی تو، به پیشگاهت توبه آوردم و من نخستین مؤمن هستم.»
- کسی که بیهوش می­شود، حکم ندارد، فانی می­شود. خدای متعال بر حضرت موسی تجلّی کرد و او بیهوش شد و بعد هم که از میقات بازگشت با کسی صحبت نمی­کرد و آب و غذا نمی­خورد و نمی­خوابید... و این مقامی است که برای عارف هم ممکن است تجلّی شود و سالک جذبه­ای پیدا می­کند که از خود بیخود می­شود مثل کسی که مست و بیهوش است.
- نخست، نعلین ز پای برکن  *** سپس قدم نِه به طور أیمَن
که در فضایش ز صیحة لَن  *** فتاده بیهوش، هزار موسـی
- بیهوشی مقام طمس است که عبارت است از فناء احکام بشریت و انتفاء صفات امکانیت.
رسم این وادی فراموشی بود  *** گنگی و کری و بیهوشی بود
- در روایت است که امام صادق (ع) روزی در حال نماز حالتی بدو دست داد که افتاد و غش کرد. از امام سوال شد این چه حالت بود که بر شما عارض شد؟
فرمود: «پیوسته آیه ایاک نعبد و ایاک نستعین را تکرار کردم تا از گوینده­ اش شنیدم.»