ج

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in الفبای سلوک

1. جابُلقا و جابِلسا

 

- امام حسن (ع) فرمود: «به خدا سوگند، خداوند دو شهر آفرید یکی در مشرق و یکی در مغرب که نام آن­ها جابلقا و جابلسا است. خداوند بر آن دو شهر پیامبری جز جدّ من رسول الله (ص) مبعوث نکرده.»

 

تو از عالم همین لفظی شنیدی *** بیا برگو که از عالم چه دیدی؟

 

بیا بنما که جابلقا کدام اسـت *** جهان شهر جابلسا کدام اسـت   (شبستری)

 

- جابلقا مرتبه الهیّه است که مجمع بین وجوب و امکان است و صور همه اعیان از کلّی و جزوی در اوست و آن احاطه به قبل و بعد دارد. لذا همه چیز از مشرق ذات حق طلوع کرده­اند. لذا گویند شهری است در جانب مشرق.

 

جابلسا عالم مثال است که ارواح بعد از مفارقت از ابدان به قالب مثال روند و آن­چه کسب کرده­اند را می­بینند و به جزا و کیفر می­رسند. لذا در جانب مغرب امکان و اجسام قرار گرفته و لذا گویند شهری است در جانب مغرب.

 

در واقع هرچه از مشرق الهیه طلوع کند در مغرب تعیّن غروب نماید و در صورت او مخفی است.

 

- جابلقا شهری است بسیار بزرگ متعلّق به عالم مثال در طرف شرق عالم ارواح واقعی است و برزخ میان غیب و شهادت و مشتمل بر صور عالم است.

 

جابلسا عالم برزخ است که ارواح پس از مفارقت از نشئه دنیوی به آن­جا روند و صورت اعمال و اخلاق کسب کرده در دنیا را به شهود ملاحظه کنند.

 

- جابلقا گاه کنایه برای منزل اوّل سلوک به کار برده شد که با منزل آخر (جابلسا) به قدرت مسافت شرق و غرب عالم فاصله است.

 

2. جام

 

- منظور از جام شراب محبّت الهی است.

 

- خوشتر ز فکر می و جام چه خواهد بودن*** تا ببینـم که سرانجـام چه خواهـد بـودن (حافظ)

 

- منظور از جام، قلب است.

 

-ساقـی به نـور بـاده برافـروز جـام ما  *** مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما (حافظ)

 

- منظور از جام پیر کامل است.

 

- جـام مینایـیِ مِـی، سدّ ره تنگـدلیست*** مَنه از دست که سیل غمت از جا ببرد(حافظ)

 

3. جامع

 

- ذات حق­تعالی تمام و کامل واجد همه کمالات است و در بردارنده صفت جمال و جلال بوده و منزّه از هر نقصی می­باشد.                                                                                      

 

- جامع صفت فعل است و به قدرت خود در همه اعصار مختلف در دنیا (آفرینش و راهنمایی) و در آخرت (حشر و حساب) همه چیزها را جمع می­کند و ترکیب و ممزوج می­نماید.

 

در دنیا گردآورنده پاره­ها و اجزاهاست. همین­طور قلب­ها را به هم وصل می­کند و برای این منظور به جماعت و جمع امر فرموده است. پس در نماز جمعه یا نماز جماعت یا گروهی جمع می­شوند مظهر اسم جامع است. انسان موجودی اجتماعی است مثلاً کسی در غار و به تنهایی زندگی نمی­کند.

 

و گاهی هم لزومی ندارد مثلاً تعداد 200 یا 100 یا 50 نفر باشند. مرد و زن هم که با هم جمع می­شوند مظهر اسم جامع است لذا می­گویند مجامعت.

 

و در قرآن در سوره مجادله- 7 آمده: «هیچ رازگویی میان سه نفر رخ نمی­دهد مگر او چهارمین آنهاست و نه میان پنج تن مگر او ششمین آنهاست و نه کمتر از آن و نه بیشتر از آن مگر که هُوَ مَعَهُم؛ او هرجا باشند با آنهاست.»

 

و جامع آن است که پیوستگی داشته باشد. کوه­ها، درخت­ها، دریاها، ابرها و حیوانات و گیاهان و ... باید با هم باشند تا همه از هم استفاده ببرند.

 

- جامع این ذرّه ­ها خورشید بود    *** بی­ غذا اجزات را دانَـد ربـود         (مثنوی)

 

(منظور از خورشید پروردگار و آفریدگار مطلق است.)

 

در آخرت هم جامع اجزای از هم پاشیده و پراکنده مردگان است و میان و جسم و روح که بعد از مرگ جدایی افتاده بود پیوند برقرار می­کند و همین­طور در قیامت مردگان اعمّ از مؤمن و کافر را برای حساب اعمال جمع می­کند.

 

- در سوره آل­عمران- 9 فرمود: «اِنَّکَ جامع النّاس»

 

- در سوره تغابن- 9 فرمود: «یَومَ یَجمَعَکُم لِیومِ الجمع»

 

- در سوره مرسلات- 38 فرمود: «یَومَ الفَصلِ جَمَعناکُم وَ الاَوَّلین»

 

-  آن زمـانی که درآیی تو زِ خـواب *** هوش و حسّ رفته را خواند شتاب            (مثنوی)

 

(منظور از خواب مرگ است. و جمع کردن اعضای پراکنده جسد آدمی پس از مرگ و برخاستن از گور مانند بیدار شدن از خواب است.)

 

4. جان

 

- جان روح انسان است و گاهی کنایه از حقیقت انسانی است.

 

- جـان بی­ جمال جانان،میل جهان ندارد *** هرکس که این ندارد ،حقّا که آن ندارد (حافظ)

 

5. جانان

 

- جانان محبوب و معشوق است.

 

- مـزن ز چـون و چـرا دم کـه بنده مقبـل *** قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت (حافظ)

 

- صفت قیّومی را گویند که قیام جمله موجودات به اوست.

 

- مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم *** هواداران کویش را چـو جـان خویشتـن دارم (حافظ)

 

6. جبّار

 

- وقتی می­گوییم خدا جبّار است معانی مختلفی به ذهن می­آید:

 

1) جبّار به عنوان صفت سلبی یا یکی از صفات تنزیه به معنای دست نیافتنی. این­طور که اندیشه­ها او را درک نکنند و دیدگان او را نتوانند درک کنند و خرد خردمندان به کُنه عزّت او نتوانند رسید زیرا علوّ مقام او در حدّ اعلاست.

 

2) به معنی مصلحی که بر اصلاح امور تواناست. یعنی بسیار ترمیم کننده و بسیار جبران کننده.

 

او فقر و کمبودها و نقص­ها و گرفتاری بی­کسان را با لطف خود جبران می­کند.

 

امام سجاد (ع) عرض می­کند: «اَنا افقر الفقراء اِلَیکَ فَاجبُر فاقَتَنا بِوُسعِک؛ من نیازمندترین نیازمندان به تو هستم. پس نداری ما را به وسع خودت جبران کن.»                        

 

- در دعای جوشن کبیر بند 78 آمده: «جابِر العَظم الکسیر؛ پیوند دهنده استخوان شکسته»

 

- حق­تعالی گوید: هرچند در طلب من بر هم شکنی، من به کرم خداوندی خود درست کنم و هر دل که از بهر من خسته کنی، از خداوندی خویش دیت بدهم.

 

هر آن­چه که مرید صادق در این راه برهم زند و براندازد، حق دربازد. اگر به خاطر او ترک اقارب کرده و به مفارقت، خویش مجروح کرده، خداوند کرامت و ثوابی دهد و جابر شکستگی­های ایشان باشد.

 

- گـر توکّـل می­کنی، در کـار کن *** کشت کن، پس تکیه بر جبّار کن     (مثنوی)

 

3) به معنی مقتدری که مشیت او در عالم جاری است و از اراده و حکم او همه مجبور و مقهورند.

 

4) قاهریتش بر هستی برای رسیدن به کمال است. از آن­جا که او واجب­الوجود است و هر چیزی وابسته به اوست، موجودات بالقوه را فعلیت می­بخشد و به کمال می­رساند.

 

- امام باقر (ع) فرمود: «خدای تعالی از ازل مَلِک و قادر بود حتّی قبل از این­که چیزی را ایجاد کرده باشد و بعد از آن که خلق را بیافرید ملکی جبّار شد.»                                       

 

ملک به معنی پادشاه و فرمانفرما

 

- جبّار از اسماء جلالی است. همان­طور که می­دانیم اسماء جلالی نشانه قهر و غضب خداوند است. البته اسماء جمالی و جلالی به ظاهر مقابل یکدیگر و در باطن متلازم هم می­باشند.

 

- کلمه جبّار در سوره حشر- 23 به عنوان اسماء الله آمده: «العزیز الجبّار المتکبّر»

 

و در بقیه موارد به بشر نسبت داده شده. به معنی چیره شونده و تحمیل کننده اراده خود بر دیگری به ناحق.

 

خداوند در قرآن در مورد ویژگی طاغیان و گردن­کشان مانند فرعون و نمرود و اقوام نوح و عاد و ثمود به «جبّار عنید» یعنی مبالغه در عناد و طغیان داشتن و از روی تکبّر با حق مخالفت کردن تعبیر نموده است. چنان که در سوره هود- 59 فرمود: «وَاتّبعو امر کل جبّار عنید؛ (قوم عاد) از فرمان هر جبّار عنید (متکبّر و گردنکش) پیروی کردند.»

 

پس کلمه جبّار در چنین مواردی برای انسان ذمّ است و هرگاه خدا را جبّار گویند مدح است.

 

7. جبر

 

- جبر در اصطلاح در برابر قدر و تفویض و اختیار قرار دارد و آن به زور انگیختن کسی به کاری است. و جبر گاهی در قهر استعمال می­شود.

 

- جبر نام طریقه­ای است که پیروان آن را جبریه گویند و به عقیده آنان تمام اعمال آدمی به اراده خداوند است و بنده هیچ اختیاری از خود ندارد. و اینان تمام اعمال انسان حتّی کارهای اختیاری او را به خدا نسبت می­دهند و گناه را از طرف خدا می­دانند!                                                                   

 

- امام رضا (ع) فرمود: «هرکس قائل به تشبیه و جبر باشد کافر و مشرک است و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم.»

 

- ابن عربی در فصوص الحکم بر آن است که جبر، استعداد و اقتضای ذاتی موجودات است. فعل آتش در سوختن جبر محض است. پس او مجبور است بر اختیار. فعل حق­تعالی اختیار محض است و فعل آدمی منزلی است میان دو منزل چه او مجبور است بر اختیار.

 

یعنی فعل انسان سه جور است: مثلاً با انگشت می­نویسد، با نای نفس می­کشد و اگر بر آب بایستد آن را می­شکافد. در مورد مثال سوم نه اختیار است و نه جبر؛ نه مردم در کارهای خود مجبور و ملزم مانند جمادات هستند و نه چنان­که به حال خود واگذارده شوند بلکه در عین آزادیِ اراده باز نیاز به مدد الهی دارند.

 

- انسان در عین حال که مقهور مشیّت الهی است هیچ­گاه در انجام تکالیف و وظایف خود مجبور نیست.

 

- افعالی که از حق تبارک و تعالی صادر می­شود دو نوع است: یکی بدون اسباب و وسائط مانند ابداعیات و ایجادیات اولیّه. و نوع دیگر به توسط اسباب انجام می­گیرد و این قسم بر دو نوع است:

 

1) اختیار عبد در آن مدخلیت ندارد. مثل رزق، خلق مادیات، اماته و احیاء و ...

 

2) اختیار عبد در آن مدخلیت دارد و چون اختیار عبد یکی از اسباب وقوع فعل است، فعل مستند به بنده می­باشد و چون سایر اسباب و وسائط در اختیار او نیست، بلکه قدرت و اختیارش هم به دست حق و تحت قدرت اوست از این جهت استقلال در فعل ندارد.

 

بنابراین نه جبر است و نه تفویض بلکه امری است بین این دو امر؛ زیرا معطی اختیار به بنده اوست.

 

- شخصی خدمت علی­بن موسی­الرّضا (ع) در مرو رسید. گفت یابن رسول­الله ما از حضرت صادق (ع) شنیدیم: «لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین» معنی این جمله چیست؟

 

فرمود: «هرکس گمان کند که خداوند افعال ما را انجام می­دهد بعد هم ما را عذاب می­کند به واسطه آن معتقد به جبر شده است و هرکس معتقد شود که خداوند کار آفرینش و روزی را به پیشوایان داده قائل به تفویض گردیده است، معتقد به جبر کافر و معتقد به تفویض مشرک است.»

 

- هرکه مان د از کاهلی بی شکر و صبر *** او همـی دانـد کـه گیـرد پـایِ جبر    (مثنوی)

 

 هرکـه جبر آورد، خود رنجـور کرد          *** تا همـان رنجوری­ اش، در گـور کرد

 

- جبر عامّه یا جبر مذموم ناشی از غلبه نفس امّاره و معرفت ناچیز به ربّ­العالمین است امّا جبر خاصّه یا جبر محمود، مقام معیّت با حق­تعالی است و مقامی­ست بس رفیع و آن وقتی است که سالک فانی فی­الله شده و دیگر از خود هیچ اختیاری ندارد.

 

- لفظ جبـرم، عشـق را بی­ صبـر کرد*** وآنکه عاشق نیست، حَبسِ جبر کرد       (مثنوی)

 

          این معیّت با حق است و جبر نیست*** این تجلّیِ مَـه است، این ابـر نیست

 

          ور بوَد ایـن جبر، جبر عـامه نیست ***جبـر آن امّـاره خـودکـامـه نیست

 

          جبـر را ایشـان شنـاسـد ای پسـر*** کـه خـدا بگشـادشـان در دل بصـر

 

          اختیـار و جبـر ایشـان دیـگـرست*** قطـره ­هـا اندر صدف­ ها گوهـرست

 

          هسـت بیرون، قطـرۀ خـرد و بزرگ ***          در صدف، آن درّ خُردست و سترگ

 

          اختیـار و جبـر در تـو بـد خـیـال          *** چون در ایشان رفت شد نـور جلال

 

- در جبر خاصّه نظر بر توحید افعالی است. مثلاً خداوند برای بنده امروز رزقی معیّن کرده که به او برسد. امّا اگر از راه حلال به دست آورد، خداوند اضافه می­کند ولی بنده­ای آن را از راه حرام به دست آورد؛ (یعنی سبب فعل از بنده است) یا به جز اولیای خدا کسی مریض شود؛ اسباب مرض از بنده و شفا از خداست.

 

- هر آن­کس را که مذهب غیر جبر است *** نبـی فـرمـود کـاو مـاننـد گبـر است        (شبستری)

 

- عصمت چهارده معصوم (ع) ذاتی است، جبری است و از ازل این بوده و اختصاصی است.

 

- عارف به جایی می­رسد که دیگر از خود اختیاری نمی­بیند یعنی فانی فی­الله شده و به زبان ساده­تر به مقام معیّت رسیده:    

 

این که گوید از زبانم راز، کیست *** بشنویـد ایـن صـاحـب آواز کیست

 

-  مطلق آن آواز خود از شه بوَد *** گرچه از حلقـوم عبـدالله بود              (مثنوی)

 

- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «ما رأیت شیئاً الّا و رأیت الله معه و قبله؛ من ندیدم چیزی را مگر

 

- خداوند به رسولش (ص) فرمود :« ما رمیت اذ رمیت و لکنّ الله رمی؛ هنگامی که تیر می­انداختی تو تیر نمی­انداختی خدا تیر می­انداخت.»                                                                       

 

دست پیغمبر دست خداست؛ این­جا اختیار نیست معیّت است.

 

8. جبروت

 

- جبروت در لغت به معنی قدرت و عظمت بوده و منظور حدّ فاصل عالم ملک و ملکوت است.

 

- حکما عوالم را به چهار قسمت تقسیم کرده­اند: عالم لاهوت، عالم جبروت، عالم ملکوت، عالم ناسوت.

 

امّا جبروت عالم مجرّدات است که عالم عقول و نفوس باشد و قابل رویت نیست.            

 

- عالم ملائکه را ملکوت و عالم مجرّدات را جبروت خوانند.                           

 

- مرتبه­ای از وحدت را که به حقیقت محمّدیه (= تعیّن اوّل) نامیده شده و متعلّق به مرتبه صفات الهی است جبروت خوانده شود.                                                                   

 

- حقیقت انسان را در جمیع عوالم مظاهر است. پس مظهر اوّل او در عالم جبروت روحی است مسمّی به عقل او.

 

9. جبرئیل

 

- جبر در لغت سریانی به معنی بنده و ایل به معنی خداست. لذا جبرئیل یعنی بنده خدا و آن ملکی مقرّب است که برای انبیاء وحی می­آورد.

 

- ابن عبّاس روایت می­کند که رسول خدا (ص) فرمود: «برتر فرشته­ها جبرئیل است.»

 

- روح­ الامین و روح ­القدس از القاب جبرئیل است.

 

- روزی جبرئیل در خدمت رسول خدا (ص) مشغول صحبت بود که علی­ (ع) وارد شد. جبرئیل چون آن حضرت را دید، برخاست و شرایط تعظیم به­جای آورد. رسول خدا (ص) فرمودند: ای جبرئیل از چه جهت به این جوان تعظیم می­کنی؟ عرض کرد: چگونه تعظیمش نکنم که او را بر من حق تعلیم است. پیامبر (ص) فرمود: چه تعلیم؟ عرض کرد: در وقتی که حق­تعالی مرا خلق کرد، از من پرسید: تو کیستی و من کیستم؟ من در جواب متحیّر ماندم و مدتی در مقام جواب ساکت بودم که این جوان در عالم نور به من ظاهر گردید و این­طور به من تعلیم داد که بگو: «تو پروردگار جلیل و جمیلی و من بنده ذلیل جبرئیلم» از این جهت او را که دیدم، تعظیمش کردم.

 

پیامبر (ص) پرسیدند مدّت عمر تو چند سال است؟ عرض کرد: یا رسول الله، در آسمان ستاره­ای است که هر سی­هزار سال یک­بار طلوع می­کند من او را سی­هزار بار دیده­ام.                            

 

- در زمان رسول خدا (ص) تاجری بود به نام دحیه کلبی که در جنگ­های پیامبر همانند احد و خندق و ... شرکت داشت و به قدری زیبا بود که در جمال و زیبایی او را مثل می­زدند.             

 

و رسول خدا (ص) غالباً جبرئیل را به صورت دحیه کلبی مشاهده می­کرد. البته تشکّل جبرئیل به صورت دحیه کلبی بنا به خواست پیامبر اکرم بوده.

 

- رسول خدا (ص) جبرئیل را دوبار به صورت اصلی­اش رویت فرمود. یک­بار در زمین و یک­بار در آسمان. در زمین، وقتی رسول خدا (ص) در حراء بود و جبرئیل از مشرق بر او طلوع کرد و همه اُفق را بست.

 

در آسمان، در شب معراج وقتی رسول خدا (ص) به سدرهًْ­المنتهی (درختی در سمت راست عرش بالای آسمان هفتم) رسید، توقف کرد و دیگر همراه رسول خدا جلوتر نرفت. و وقتی پیامبر علّت را پرسید در جواب عرض کرد: «اگر به اندازه یک انگشت نزدیک­تر شوم، سحاب جلال حق مرا بسوزاند.»

 

-  عقل چون جبرئیل گوید احمـدا  *** گر یکی گامـی نَهَم سـوزد مـرا               (مثنوی)

 

 تو مرا بگذار، زین پس پیش ران  *** حدّ من این بود، ای سلطان جان

 

- عرفا در بیان توقف جبرئیل گویند که جبرئیل به عالم عقول تعلّق دارد و سدرهًْ­المنتهی مرز نهایی سیران عقول است. پس حتّی ملک مقرّب را هم حدّ و مقامی است اِلّا انسان کامل.

 

-  در آن موضع که نور حق دلیل است *** چـه جـای گفتگـوی جبرئیـل است (شبستری)

 

10. جبن

 

- جبن یعنی ترس و آن است که در کارهایی که عقل یا شرع دستور داده که در آن اقدام کند و تسلّط داشته باشد و نیرومند عمل کند خودداری می­کند.                                                             

 

- شجاعت صفت ممدوحی است که طرف افراط آن تهوّر و حدّ تفریطش جبن است. یعنی از چیزی که نباید دوری کند احتراز نماید.                                                                     

 

- جبن ترسی است که باعث می­شود در وقت لزوم زمام تدبیر را از انسان برباید و به دنبال آن اضطراب و بعد غفلتِ از دفع ضرر به بار آورد.                                                               

 

- انسان به سبب جبن، خوار و ذلیل می­شود و معمولاً مردم در جان و مال او طمع می­کنند و در معرض افراد زورگو و مکّار قرار می­گیرد.

 

این مرض از ضعف نفس است و معمولاً صاحبان این صفت دارای اعصاب قوی نیستند و از چیزی که به نظر شرع و عقل نباید از آن ترسید، می­ترسد و در واقع این افراد بزدل هستند.               

 

- جبن ناشی از کم خودبینی بوده و جبّان مضطرب و بی­ثبات و کسل و راحت­طلب است. اگر هم در کاری وارد شود آن­را تمام نمی­کند.

 

بسیار کسانی هستند که جبن را به عنوان احتیاط توجیه می­کنند و چه دردناک است که انسان راه نجات را بر خود ببندد.

 

- رسول خدا (ص) فرمود: «جبن و بخل و حرص (شاخه­های) یک غریزه­اند و جمع این­ها سوءظنّ و بدگمانی است.»

 

11. جدال

 

- جدال به معنی کشمکش و منازعه و مخاصمه است و آن سخن گفتن از طریق نزاع و غلبه­جویی است.

 

- جدال و مجادله، مقابله با خصم است که او را از رأی خود منحرف کند و آن از جدل به معنی تابیدن شدید است.

 

- و گویی دو نفر به هم پیچیده­اند و هر یکی دیگری را با رأی و سخن خود می­پیچاند و اصل در جدال زمین زدن دیگری است.                                                                             

 

- در بحث و گفتگوی علمی یا غیر علمی مانند خرید و فروش، مسائل حقوقی و نزاع­ها نوعاً از طرفین اشکال و ایراد و دلایلی اقامه می­شود و طرف مقابل هم با نقص و دلیل در مقام جواب مطالبی گوید. اگر بحث به اهانت کشیده شود حالت «مراء» پیدا شود و اگر زیر بار حق نرود حالت جدال پیدا می­شود.               

 

- در مراء غرض اظهار فضل است و در جدال غرض تعجیز طرف مقابل است.               

 

- مراء اعتراض بر کلام کسی بدون غرض است و جدال مقابله با کسی با حجت است.

 

- رسول خدا (ص): «هیچ بنده­ای ایمانش کامل نشود تا نزاع و جدال را ترک کند اگرچه برحق باشد.»

 

- جدال از هر نوع که باشد، چون به لجاجت و اهانت و تحقیر تبدیل می­شود و قوّه غضبیّه را تحریک می­کند مذموم است.                                                                                

 

چرا که باعث خشم شده و همین­طور سبب پیدایش کینه در دل­ها و پریشانی و جدایی و دوری و نفاق می­شود و مغایر با حسن خلق است.

 

- مجادله از چهار حالت بیرون نیست:

 

1) یا هردو علم به موضوع دارند، پس علم خویش را ضایع می­کنند و باعث رسوایی می­شود.

 

رسول خدا (ص) فرمود: «از جدال خودداری کنید که عزّت را می­برد و اسرار را فاش می­کند.»

 

2) یا هردو جهل به موضوع دارند که نتیجه­اش اظهار نادانی است.

 

3) یا تو عالمی و او جاهل است که در این صورت، خطاهای او روشن و تو به او ظلم می­کنی.

 

امام صادق (ع) فرمود: «از تواضع است که ... جدال را وانهد اگرچه حق گوید.»

 

4) یا طرف مقابل عالم است و تو جاهل، پس رعایت حرمت او را نمی­نمایی و او را در مرتبه­اش حفظ نکنی.

 

-  باشد آن کفـران نعمـت در مثال *** که کنی با مُحسن خود، تو جدال    (مثنوی)

 

- بیشتر جدال­ها و تندی­ها یا از نادانی و جهالت یا از دشمنی و یا از روی تکبّر و غرور است. در زمان انبیاء، مردم نادان بدون دلیل روشن با آنان به جدال می­پرداختند.                                      

 

- در سوره حج- 8 فرمود: «از مردم کسانی هستند که درباره خدا بدون علم و هدایت و کتاب روشنی مجادله می­کنند.»

 

این گفته قرآن در مذمّت اهل جدال که بدون دلیل و از روی عناد و لجاجت گرفتار باطل­اَند و زیر بار حق نمی­روند است. و جدال اینان به جز زیادتر شدن طغیان و کفرشان اثر دیگری ندارد.

 

- نکته دیگر آن­که در مجادله چون مسیر صحیح منحرف می­شوند، پس در سیر معنوی هم ناتوان می­شوند. زیرا درونشان در جنگ و ستیز است و آرامش ندارند تا با فکری باز و مستقیم سلوک کنند.

 

- آن مسلمان، ترک ابله کرد و تفت *** زیر لب لا حَـول گویان باز رفت       (مثنوی)

 

گفت: چون از جِدِّ پندم وز جدال *** در دل او بیـش مـی ­زایـد خیـال

 

پس رهِ پنـد و نصیحت بسته شـد *** امرِ اَعـرِض عَنهُمُ پیـوستـه شـد

 

- جدال یا مذموم و بد است یا جدال احسن (پسندیده) است. و آن روشی است همراه با ملایمت و مدارا و آرامش و وقار و دور از خشونت که برحق است و به کشف حقیقت می­انجامد مثل اثبات دین.

 

در سوره نحل 125 فرمود: «(مردم را) به راه پروردگارت با حکمت و پند نیکو فراخوان و با آنان با روشی که بهتر باشد چالش ورز؛ وَ جادَلهم بِالّتی هِیَ اَحسَن»

 

12. جدّ و جهد

 

- جدّ و جهد به معنی کوشش با رنج و تعب است؛ کوشش فراوان و به کار بردن نهایت نیرو.

 

- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «قد سَعِدَ من جدّ؛ کوشنده نیک­بخت گردد.»             

 

و نیز فرمود: «من اعمل اجتهاده بلغ مراده؛ هرکس کوشش خود را به کار برد به خواسته خود دست یابد.»

 

و فرمود: «من یستقین یعمل جاهدا؛ هرکس یقین کند کوشش بسیار نماید.»        

 

-  چون به جد مشغول باشد آدمی *** او ز دیدِ رنج خود باشد عَمـی        (مثنوی)

 

- حکایت شده عابدی در بنی اسرائیل از مردم کناره­گیری کرد و هفتاد سال مشغول عبادت شد. خدای علیم ملکی را نزد او فرستاد و فرمود: عبادت تو قبول نمی­شود، خویشتن را دچار مشقّت منمای و جدّ و جهد مکن!

 

عابد در جواب گفت: چون آن­چه بر من واجب است عبودیت و بندگی می­باشد. لذا باید وظیفه خود را همیشه انجام دهم. ولی قبول شدن و قبول نشدن آن موکول به معبود من است.

 

وقتی آن ملک مراجعت نمود، خدای متعال فرمود: عابد چه گفت؟ ملک گفت: پروردگارا، تو عالم­تری که او چنین و چنان گفت. خداوند فرمود: نزد آن عابد برو بگو: «ما طاعت­های تو را به خاطر این نیت ثابتی که داری قبول کردیم.» - آری، این سنّت الهی است که هرکس در راه رضای خدا و خواست او جدّ و جهد کند، حتماً خدای سبحان او را هدایت فرماید. در سوره عنکبوت- 69 فرمود: «وَالذّین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا؛ و راه­های خویش را به آنان که در راه ما بکوشند می­نماییم.»

 

- جهد بی­ توفیق خود کس را مباد*** در جهان، والله اعلـم بِالصّـواب         (مثنوی)

 

- برای رسیدن به توحید لازم است سالک به کوشش و ریاضت بپردازد تا مصداق جهاد اکبر در وجودش پیاده شود و از دست روی دست گذاشتن و حواله به تقدیر نمودن و بی­حرکتی که موجب سستی و عقب ماندن می­شود بپرهیزد. حافظ در این خصوص می­فرماید:

 

قومی به جدّ و جهد گرفتند وصل دوست   *** قومـی دگـر حـوالـه به تقدیـر می­کننـد

 

از حضرت استاد عارف سید عبدالکریم کشمیری درباره این دو مصراع سوال شد، فرمودند: دسته اوّل بهترند.

 

- در سوره عنکبوت- 6 فرمود: «وَ من جاهد فاِنّما یجاهد لِنفسه؛ هرکس کوشش کند برای نفس خود کوشش کرده.»

 

- جهد کن تا نور تو رخشان شود  *** تا سلوک و خدمتت آسان شـود      (مثنوی)

 

13. جذب

 

- جذب به معنای کشش است.

 

- سبب جذب چهار علّت است:

 

1) جذب جنس به جنس خود.

 

2) جذب جزء به کلّ خود. همیشه جزءها به کلّ خود میل و کشش دارند.

 

3) جذب جنسیت بالقوّه و آن­چه قابل جنسیت است مانند انواع خوراکی­ها و آشامیدنی­ها که بالفعل هم­جنس انسان نیستند ولی بعد از هضم شدن هم­جنس او می­شوند.

 

4) پندار و نمایش جنسیت که منشأ جذب دروغین و ناپایدار است.

 

- به نصّ قرآن کریم هر چیز خوبی، خوب را جذب می­کند و هر چیز زشت، زشت را به سوی خود می­برد. خداوند در سوره نور- 25 فرمود: «اَلخبیثات للخبیثین وَ الخبیثون للخبیثات وَ الطَّیّباتُ للطَّیّبین وَ الطَّیّبونَ للطَّیّبات»

 

و قانون تجاذب یعنی هر پدیده­ای هم­سنخ خود را جذب می­کند و بر آن تأثیر می­گذارد در همه­جا برقرار است.

 

- هرکس طالب هم­سنخ خود است و تجانس و تناسب باطنی باعث افاده و پیوند آنان می­شود.

 

- چنان­که اهل باطل جذب دنیاپرستان می­شوند و اهل حقیقت جذب اولیاءالله.

 

مناسب مجالس اهل دنیا، عیش ظاهری و صحبت پیرامون قدرت و پول و شهرت است و مناسب مجالس اهل معنا، ذکر و فکر و سخن پیرامون حق­تعالی.                                                         

 

- خوب، خوبی را کند جذب این بدان *** طیّـبـات لِلـطّیـّبیـن بـر وی بخـوان   (مثنوی)

 

در جهان هرچیـز چیزی جـذب کرد *** گـرم، گرمی را کشیـد و سـرد، سرد

 

قسـم باطـل، باطـلان را مـی­کشـند  *** باقیـان از باقیـان هـم سـرخَـوشـند

 

ناریـان مـر نـاریـان را جـاذب­نـد *** نـوریـان مـر نـوریـان را طـالـبنـد

 

- عمل هرکس هم­سنخ با نفس اوست. حسّ نیکی انسان را به سوی مفاهیم اخلاقی چون عدالت، شهامت، فداکاری ... جذب می­کند. طالبان نور هم دنبال اولیای الهی هستند و این تمایل و جذب از جهت قلبی و روحانی است و به نورانیّت باطن صورت می­گیرد که می­توان با مظاهر حق رابطه پیدا کرد.

 

- رسول خدا (ص) فرمود: «اگر مؤمنی وارد مجلسی شود که در آن صد تن منافق و یک تن مؤمن باشد (تازه وارد) مؤمن خواهد آمد تا کنار آن مؤمن بنشیند.»

 

این حدیث دلیل بر این است که طبعاً هرچیزی به شبیه خود جذب می­شود هرچند که او خود درک نکند.

 

مالک دینار گفت: هیچ­گاه دو کس در معاشرت توافق نخواهند داشت مگر آن­که یکی از آنان صفتی از اوصاف دیگری داشته باشد. زیرا شکل­های مردمان مانند اجناس پرندگان است. هیچ­گاه دو نوع پرنده با هم پرواز نمی­کنند مگر آن­که میان آن­ها تناسبی باشد. گویند: روزی کلاغی را با کبوتری دید، تعجّب کرد و گفت که این­دو با وجود این­که هم شکل نیستند چگونه توافق دارند؟! پس از آن پرواز کردند، دید هردو لنگ هستند و گفت این دلیل هماهنگی آن­هاست.

 

از این­رو یکی از حکما گوید: هر انسانی با هم شکل خود انس می­گیرد (و جذب او می­شود) همان­طوری که یک پرنده با هم­جنس خود پرواز می­کند. و هرگاه دو پرنده مدّت زمانی همراه باشند در حالی­که هم شکل نیستند به ناچار از هم جدا می­شوند و این امر بدیهی است.                                   

 

-  ور ز غیر جنس باشـد ذوق ما   ***آن مگـر مانند باشـد جنس را         (مثنوی)

 

 آنکه مانند است، باشد عاریت *** عاریـت باقـی نمانَـد عـاقبت

 

شباهت ظاهری عاریتی است و اگر تمایل به چیزی باشد که هم­جنس و هم­سنخ نباشد و فقط به صورت، شبیه باشند، دوامی نخواهد داشت. وقتی تشنه به دنبال آب می­رود، اگر از دور سرابی ببیند، به آن میل و ذوق پیدا می­کند ولی همین­که رسید از آن می­گریزد. چرا که کشش بوده ولی مقصود هم­چون آب بوده نه حقیقت آب.

 

14. جذبه

 

- جذبه به معنای کشش است. آن­چه که از طرف حق است نامش جذبه است و آن­چه از طرف بنده است نامش میل، ارادت، محبّت و عشق است.                                                    

 

- جذبه نزدیک گردانیدن بنده است با عنایت الهی بی آن­که زحمت کشد و رنجی بیند و مشقّتی متحمّل شود.

 

- گر رسد جذبه خدا، آبِ مَعین *** چـاه ناکنده، بجوشد از زمین     (مثنوی)

 

- حبّ الهی جذبه ارتباطی است فیما بین بنده و پروردگار متعال که چون این جذبه روشن­تر و قوی­تر گشت، علایق و ارتباط دیگران از دل قطع کرده و نور الهی را در قلب وارد نموده و هر رقم تاریکی­ها و حجاب­های نفسانی را برطرف می­کند.

 

زیرا حقیقت ارتباط، وابستگی است و چون این وابستگی روحانی محقق گشت، موجب نزول رحمت و فیض می­شود و قلب آدمی به وسیله این سیم ارتباط و مبدأ نور و قدرت، پیوسته منوّر و روشن و برای استفاضه و گرفتن معارف الهی و حقایق روحانی مستعد خواهد شد.                         

 

- جذبه فعل حق است که بنده را روی به خود کشد. بنده روی به دنیا آورده، عنایت حق­تعالی در می­رسد و روی دل بنده را برمی­گرداند تا بنده روی به خدا آورد. در حدیث است: «جذبه من جذباتِ الحق توازی عَمَل الثَقَلین؛ یک جذبه از سوی حق با عمل جنّ و انس برابری می­کند.»                           

 

- هرکس به خدا رسید به جذبه الهی رسید و اِلّا به اکتساب و مجاهده شخص مردِ نیک می­تواند، شد و از ابرار معدود می­تواند بود، ولی درجات قرب به غیر جذبه میسّر نیست.                          

 

-  تا که از جانب معشوق نباشد کششی   *** کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسـد

 

- سعادت بندگان در عنایت است و آن­جا که عنایت است پیروزی است. کار جذبه الهی دارد مغناطیس عزّت و کشش عنایت. هرکجا کششی بود، آن­جا کوششی بود، هر کجا کوشش بود، آن­جا صدقی بود. هرکجا تصدیق بود، آن­جا دلی بود و آن­جا که دل بود، فتحی بود و آن­جا که فتح بود، سعادت بود و خُنُک آن بنده که اهل این قصّه بود.

 

- گدایی گردد از یک جذبه شاهـی *** به یک لحظه دهد کوهی به کاهی   

 

- وقتی بنده به عنایت الهی روی به خدا آورد و توجه از غیر او بردارد، قبله­اش تنها او می­شود و به عشق او می­زید. این حالت را جذبه گویند و صاحب آن را مجذوب نامند. مجذوبان سه دسته­اند:

 

الف) مجذوب مطلق: کسی است که او را جذبه الهی فرا گرفته و در دام عشق الهی اسیر و بنده شده. مثل اولیایی که در کار ارشاد و راهنمایی خلق نیستند.

 

ب) مجذوب سالک: کسی است که از حال جذبه به خود باز می­گردد و سلوک نماید و چون سلوک به نهایت رساند، بدین نام خوانده شود.

 

ج) سالک مجذوب: کسی است که اوّل سلوک کند آن­گاه در میان یا انتهای راه جذبه حق به او برسد. امّا آن­که سلوک کند و جذبه حق به او نرسد سالک (سالک مطلق) است.

 

- خداوند فرمود: «انا خاصّه للمحبّین؛ من مخصوص دوستانم هستم.» اگر جذبه­ای از جذبات رحمانی- که معادل عمل جنّ و انس است- دامن کسی را بگیرد، همانند اویس قرنی که حضرت رسول­الله (ص) را ندیده و عاشق و مجذوب او بود، وی جزء دسته­ای می­شود که مراقبه یار و همراهشان است و در سلوک استوار و موفق هستند.

 

بـی­ رنج طلب گنج بقـا یافته­ اند  *** بی علم و عمل ازاو عطا یافته ­اند   

 

لکن سلوک آنانی که در اوایل یا اواسط سلوک هستند، به خاطر عاری بودن و بعید بودن جذبه، بدون مراقبه محال است.

 

در سالک مطلق، خواطر غیر رحمانی می­آید که با مراقبه قلبی می­توان آن را دفع کرد. در مجذوب مطلق، خواطر شیطانی جایگاهی ندارد. لکن داشتن مقام جذبه (نه حال جذبه) حصنِ حصین است و اغیار راه ندارند و به اصطلاح در مقام سکری هستند و تکلیفی که دیگران دارند، اینان همانند آنان ندارند. لکن اگر به سالکی گاهی حال جذبه دست دهد، چون در مقام جذبه نیست مراقبه لازم دارد.

 

لذا برخی از اکابر قائلند که مجذوب صِرف (مجذوب مطلق) نتواند مقتدا شود و دستگیری نماید. چه آن­که مراقبات با سلوک تواند بود و مجذوب بدون سلوک، طیّ منازل نکرده و صرف دارایی دلیل بر اقتدای به او نتواند شد.

 

کسی می­تواند پیشوا و مقتدا شود و سالکان را هدایت کند و تشخیص مراحل و منازلِ ترقّی و نزول آن­ها را دهد که مجذوب بوده و به سلوک پرداخته و به معاینات رسیده باشد.             

 

- جذبه حالتی است که بر سالک عارض شده و حواس ظاهری او را تعطیل می­کند و نشانه جذبه رحمانی آن است که سالک از انجام واجبات باز نمی­ماند (حال آن­که جذبه شیطانی مانع از انجام واجبات می­شود.)

 

- حال جذبه شباهت به حال قبض دارد. لذا تشخیص آن با استاد است. امّا معمولا حالت بی­قراری، دل­تنگی، تنگی نفس، بی­حوصلگی به اطراف (همسر و بچّه و کار و ...)، بی­اشتهایی، احساس سنگینی بدن، بی­خوابی (علّتی هم ندارد)، بکاء (در حالت جذبه شاید کسی زیاد گریه کند و شاید هم کسی نتواند گریه کند. پس گریه نکردن در جذبه قاعده نیست)، احساس ضعف و بی­رمقی (برای انجام هیچ کاری رمق ندارد حتی عبادت)، گاهی حالت خالی الذهن بودن یا پراکندگی فکر و یا این که از زمان و مکان خارج می­شود؛ چون فشار زیاد است.

 

- اصل خود جذبه است لیک ای خواجه تاش***کـار کن، مـوقـوف آن جذبه مـباش (مثنوی)

 

- مـرغ جذبـه ناگهـان پـرّد زِ عُـش *** چون بدیدی صبح، شمع آنگه بکش (مثنوی)

 

سالک در هر حالی باید کوشش کند و حق ندارد به بهانه جذبه دست از طلب و همّت بردارد. درست است که در کار سلوک، اصل، جذبه الهی است. امّا سالک باید با سعی به مجاهدات خود ادامه دهد و قابلیّت را در خود ایجاد کند. شاید پرنده جذبه از مرتبه الهی به پرواز درآید و او را دفعتاً به اعلی مرتبه کمال برساند.

 

15. جربزه

 

- جربزه، زیرکی و استعداد فریفتن و گول زدن است و آن طرف افراط حکمت است.

 

- زیرکی و شایستگی که در راه غیرمستقیم با مکر همراه باشد را جربزه گویند. بعضی­ها فکر باز و استعداد سرشار دارند امّا آن را در راه صحیح مصرف نمی­کنند، پا فراتر نهاده و به کارهای ناشایست روی می­آورند.

 

- جربزه همان تصرّفاتی است که براساس علم وهمی در امور دنیوی حاصل می­شود که آن تصرّفات زیاده از مقدار شایسته انجام شده است. در واقع جربزه تجاوز فکر و نظر از راه اعتدال و توقف در شبهات واهی است.

 

- افرادی که زیرکند و استعداد فوق­العاده­ای برای فریفتن دیگران دارند، نوعاً نقشه­کشی آنان از صراط مستقیم انحراف دارد و کارشان از نظر شرع مقدّس تأیید نمی­شود؛ بلکه با این صفت همواره موشکافی­هایی که می­کنند، مطابق با حق نیست و بر حقیقت استقرار ندارد و چه بسا در مسائل اعتقادی دچار حیرت و شک شده و کارشان به الحاد و فساد بلکه به نفی حقیقت کشانده شود.

 

- پس هنر، آمد هلاکت خام را *** کـز پـی دانـه نبینـد دام را                 (مثنوی)

 

- عمروعاص که همه­ کاره معاویه بود، تمام استعداد خود را در راه نیرنگ به کار می­گرفت.

 

- شخصی از امام ششم (ع) پرسید: عقل چیست؟ فرمود: چیزی که به واسطه آن خدا پرستش شود و بهشت به دست آید. او گفت: پس آن­چه که معاویه داشت چه بود؟ فرمود: آن نیرنگ است و آن شیطنت است. آن نمایش عقل را دارد ولی عقل نیست.                                                          

 

- داند او کو نیکـبخت و مَحرَم­ست *** زیرکی زابلیس و عشق از آدم­ست  (مثنوی)

 

16. جلیل

 

- جلیل از جلال و عظمت است و معنایش بزرگی قدر و شأن و منزلت و عظمت اوست که همه در پیشگاه او ناچیز و کوچک هستند.                                                

 

- جلیل بودن خدا به بزرگی صفات و اسماء و کمال و کبریایی اوست. و این نامی است که مخلوقات از هیبت و بزرگی این نام می­ترسند.                                                                 

 

- در دعای سحر شب­های ماه رمضان از امام باقر (ع) آمده: «کلّ جَلالِکَ جَلیل؛ همه سربلندی تو بزرگوار و والاست.»

 

-  چون که موصوفی به اوصاف جلیل *** زآتـش امراض بگـذر چون خلیـل (مثنوی)

 

17. جمع

 

- جمع در لغت به معنای فراهم کردن و گردآوردن است و در برابر تفرقه قرار دارد.

 

- منظور از جمع رجوع به عالم الهی و شهود حق است بی­اعتبار خلق و رسوم و آثار آن.

 

- مراد از جمع مشاهده حق است بدون توجه به خلق و این مشاهده آن­گاه دست می­دهد که سالک به مرتبه فنا برسد. چرا که اگر هستی سالک برجای باشد، شهود حق، قطع نظر از خلق ممکن نخواهد بود. لذا گفته­اند: جمع «شهود الْحق بلا خلق» است.                                                

 

- جمع مقامی است که سالک واصل از آثار و صفات و وجودش اسم و رسمی باقی نیست و همه در وجود حق فانی شود. تلوین و تلوّن از او گرفته شود و از دوبینی (کثرت­بینی) رها می­گردد. و چون در مقام جمع شاهد و مشهود یکی گردد و تفرقه از میان برخیزد، لذا شهود شواهد منتفی شود.

 

مقام جمع پایان سیر الی­الله سالک است که مشرف به بحر توحید باشد.

 

-  تو آن جمعی که عین وحدت آمد *** تو آن وحدت که عین کثـرت آمد    (شبستری)

 

- تفرقه آن است که دل را به واسطه تعلّق به امور مختلف پراکنده سازی و جمعیّت آن است که از همه به مشاهده واحد پردازی.

 

جمعی گمان بردند که جمعیّت در جمع اسباب است، در تفرقه ابد ماندند. فرقه­ای به یقین دانستند که جمع اسباب از اسباب تفرقه است، دست از همه افشاندند.                                 

 

توجه به اسباب تفرقه، امّا توجه به مسبب­الاسباب (یکی، احد، واحد، وتر) جمع است.

 

- صاحب جمع در مقام جمع از آلات ادراک مقام تفرقه غایب و فانی می­باشد و آلت ادراک او در مقام جمع دل اوست تا هرچه می­خواهد دریابد.                                                         

 

- بدان که جمعیّت خاطر از کمال بصیرت و نور محبّت تولّد کند و به توحید و تسلیم انجامد.

 

-  تفرقـه، جویان جمع، انـدر کمین *** تو در این طالب، رخ مطلوب بین  (مثنوی)

 

18. جمع­ الجمع

 

- جمع­الجمع شهود خلق است قائم به حق. یعنی سالک در سیر خود به سوی حق به آن­جا می­رسد که حق را در جمیع موجودات و مخلوقات مشاهده می­کند و درمی­یابد که هرجا و هرآن به صفتی دیگر ظاهر گشته.

 

- صاحب این مقام، وحدت را در کثرت و کثرت را در وحدت شهود می­کند و نزد این کامل وحدت آینه کثرت و کثرت آینه وحدت است و صاحب این مقام به رویت کثرت از وحدت محتجب نمی­شود و به رویت وحدت نیز از کثرت محتجب نمی­گردد.

 

- جمع­الجمع مقامی بالاتر از مقام جمع است و این مقام بقا بالله است و آن را «فرق بعد الجمع» و «فرق ثانی» هم گویند.

 

-  مقام دلگشـایش جمـع جمع است *** جمال جان فزایش شمع جمع است (شبستری)

 

- انسان کامل در مرتبه و مقام جمع­الجمعی است و جامع تمام اسماء و صفات حق گشته. اوست که از گرانی بار جمله صفات و احکام و قیود مراتب به یک­بارگی رسته و فعل او، فعل حق و امر او، امر حق­تعالی است.

 

- رسول خدا (ص)، امام مقام جمع­الجمع دارد. چون مظهر همه اسماء و صفات خداوند است و حق را در جمیع موجودات مشاهده می­کند و می­یابد که او در هرجا به صفتی ظاهر می­شود.

 

مثلاً امیرالمؤمنین (ع) در جنگ صفین یا جمل فرضاً چندصد کافر را می­کشد. این­جا فعلش فعل خداست و بعد می­ایستد نماز می­خواند. در فعل دوم (نماز خواندن) دیگر چیزی از فعل اوّل نیست و ذهنش منصرف از آن است. چون مقام جمع­الجمعی دارد و به مقامی که «لا یشغله شأن از شأن» است نایل شده. و در عین توجه به حق به خلق توجه دارد و در عین توجه به خلق به حق توجه دارد.

 

یا این که امیرالمؤمنین (ع) در نماز بود که تیر از پای مبارکش بیرون آوردند.

 

19. جن

 

- جن طایفه­ای از موجودات هستند که به اقتضای طبیعت­شان از حواس ظاهری افراد بشر پوشیده هستند. در زبان فارسی از جن به پری و دیو هم تعبیر می­شود.

 

- جن از مادّه جنّ در اصل به معنای استتار و پنهان شدن است. از امام باقر (ع) سوال شد: چرا جن را جن نامیدند؟ فرمود: «چون در نهانند و دیده نشوند.»                            

 

- جن را خداوند از آتش مخصوص آفرید همان­طور که انسان را از خاک آفرید. در سوره حجر- 27 آمده: «وَ الجانَّ خلقناهُ مِن قبل من نّار السَّموم؛ و پیش­تر پری را از آتش باد آفریدیم.»

 

و در سوره رحمن- 15 فرمود: «و خلق الجانَّ من مّارجٍ منّ نّار؛ و پری را از زبانه­ای از آتش پدید آورد.»

 

- از آیات معلوم می­شود که جن از سنخ عناصر نیستند وگرنه دیده می­شوند و یا جای اجسام را تنگ می­کردند؛ بلکه از جنس روح و ملائکه و مجرّد از عناصر هستند.

 

و آتشی که از آن آفریده شدند از جنس آتش عنصری نیست. چون اگر در جایی فراهم آیند، آن­جا را گرم نمی­کنند.

 

جن مکلّف است و مؤمن دارد و کافر، فرمان­بردار و نافرمان. (ابلیس جن کافر است) و بر آن­ها پیغمبر مبعوث شده و رسول خدا (ص) به رسالت جن و انس مبعوث بودند.

 

در سوره ذاریات- 56 فرمود: «و ما خلقتُ الجنَّ و الانسَ الّا لیَعبدون؛ و پریان و آدمیان را نیافریدم جز برای آن­که مرا بپرستند.»

 

جن و انس دو موجود پر ارزش (ثقلین) روی زمین هستند و در سوره رحمن بیش از سی مرتبه به صورت «فبایّ آلا ربّکما تکذّبان» آنان را مخاطب قرار داده.

 

- حضرت استاد سید عبدالکریم کشمیری فرمودند: آن­ها دارای رنگ­های مختلف هستند؛ آن عده که به رنگ سیاهند، شیعه نیستند. و آنان به اشکال مختلف در می­آیند، بوی آنان هم با یکدیگر فرق می­کند.

 

پیامبر ما همان­طور که برای جنس خاکی (بشر) پیامبر است برای جنس ناری (جن) هم پیامبر است و این آیه بر آن دلالت دارد: «یا معشر الجنّ و الانس الم یاتِکُم رُسُلٌ منکم یقصّون علیکم آیاتی و یُنذرونکُم لِقاءَ یومِکُم هذا؛ ای جمعیت جنّ و انس آیا رسولانی از خودتان به سوی شما نیامدند که آیات مرا برایتان بازگو کنند و از چنین روزی به شما هشدار دهند.»

 

شواهدی از زمان پیامبر (ص) و امیرالمؤمنین (ع) هم در این موضوع بوده است.

 

از حضرتش سوال شد: شما اجنّه را دیده­اید؟ فرمود: بارها در نجف و ایران دیدم و قضایایی را نقل می­کردند.

 

از جمله این­که: روزی در حیاط منزل در قم نشسته بودم که یکی از ایشان با هیبتی ترسناک نزدم آمد و مطلبی گفت و غایب شد.

 

و درباره دارندگان تسخیرات می­فرمودند: «نوعاً زندگی­شان خوب نیست و به نکبت می­افتند بهتر است انسان باتقوا و مجاهدت به جایی برسد که خود بتواند مسایل و امور پنهان را بفهمد و ببیند.»

 

و ایشان نوعاً از تسخیرات نهی می­نمودند و می­فرمودند: عوارض دارد، اگر انسان مَلَکی شود همه تابع او می­شوند.»

 

- امام صادق (ع) فرمودند: «جن بر سه بخش است: بخشی با فرشتگان و بخشی در هوا می­پرند و بخشی سگ و مارند (یعنی به صورت حیوانات درمی­آیند).»                        

 

- جنّیان موجودات لطیف و هوایی هستند و گاهی دیده می­شوند و حرکات سریع دارند و بر کارهای سخت و سنگین توانمندند و گاهی خداوند آن­ها را بر حسب مصالح به شکل­ها و صورت­های گوناگون درمی­آورد. (به هر شکلی در می­آیند.)

 

- سدیر صیرفی گوید: امام باقر (ع) در مورد انجام چند کار به من سفارش کرد. از مدینه بیرون آمدم. در منزلگاه «روحاء» در چند مایلی مدینه، ناگهان انسانی را دیدم که لباسش ناموزون بود نگاهش کردم، گفتم شاید تشنه باشد. ظرفی از آب به او دادم. گفت: نیاز ندارم! و همان لحظه نامه­ای به من داد که هنوز مرکّبش خشک نشده بود و مهر امام باقر (ع) بر آن بود. گفتم: با صاحب نامه چه وقت بودی؟ گفت: الان! و سپس دیدم کسی نزد من نیست. بعد که خدمت امام باقر (ع) رسیدم جریان را گفتم. فرمود: «ما خدمتکارانی از جن داریم و هرگاه سرعت در کاری را بخواهیم به وسیله آن­ها انجام می­دهیم.»                                  

 

- وقتی حضرت سلیمان (ع) پرسید کدام یک از شما تخت ملکه را پیش من می­آورید؟ «دیوساری از جن (عفریتی) گفت: من پیش از آن­که از جایت برخیزی آن­را برایت می­آورم و من در این کار بسی توانمندِ درست کارم.»(نمل- 39)

 

- طبق آیه 27 سوره حجر آفرینش جنّیان پیش از آفرینش انسان بوده. امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «جنّ و نسناس 7 هزار سال قبل از آفرینش آدم در زمین بوده­اند.»                                         

 

آنان به گناهان آلوده بودند و در زمین فساد و خون­ریزی کردند و به همین علّت وقتی خداوند به فرشتگان فرمود من در زمین خلیفه­ای قرار دادم، گفتند: «اَتَجعلُ فیها من یفسد و یسفک الدّماء (بقره- 30)؛ آیا در زمین کسی را قرار می­دهی که تباهی می­کند و خون­ها می­ریزد» و خداوند فرمود: «انّی اعلم ما تعلمون»

 

- امام صادق (ع) فرمود: «خداوند پدر جانّ را مارج نامید و از برای او از خودش همسری خلق کرد و آن را مارجه نام نهاد و با ازدواج آن­دو فرزندی پدید آمد و آن، جانّ بوده و از او جن پدید آمد و سپس قبایل جن از او پراکنده شدند.»

 

20. جنون

 

- جنون به معنی پوشیده شدن و از میان رفتن عقل آدمی است. و انسان فاقد عقل را مجنون می­نامند.

 

- در عرف جنون را به دو صورت می­دانند: اطباقی؛ شخص اصلاً قوّه عاقله ندارد و درک خوبی و بدی نمی­کند. ادواری؛ گاهی عارض می­شود که پرده­ای روی عقل کشیده می­شود و قوّه عاقله ضعف پیدا می­کند و قوای نفس بر قوای عقل مسلّط می­شود. مثل قوّه غضبیّه، شهویه، وهمیه.

 

- پیامبر از گروهی که جمع شده بودند گذشت. فرمود: برای چه جمع شده­اید؟ گفتند: ای رسول خدا، این شخص مجنون شده و افتاده است. برای همین دورش جمع شدیم.

 

پیامبر فرمود: او مجنون نیست. او مریض و مبتلا است. آیا به شما خبر دهم که مجنون واقعی کیست؟ گفتند: آری. فرمود: «مجنون کسی است که در راه رفتن خودنمایی و تکبّر کند و هی به راست و چپ نگاه کند و شانه­هایش را حرکت دهد؛ از خدا بهشت طلب کند در حالی­که گناه می­کند و از شرّش کسی ایمن نیست و به خیرش کسی امیدوار نیست.»                                                   

 

- روایتی از رسول خدا (ص) است که از کنار جمعی گذشت. فرمود: چه شده؟ گفتند: مجنونی است. فرمود: «او عقلش آسیب دیده، مجنون واقعی کسی است که دنیا را بر آخرت ترجیح می­دهد.»

 

- غضب جنونی است که دفعتاً عارض می­شود و چه بسا باعث حرکات زشت و ناپسند شود.

 

امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «خشم شدید نوعی جنون است که صاحب آن پشیمان خواهد شد و اگر پشیمان نشود، دیوانگی­اش محکم و استوار است.»                                      

 

- خود را بدون سبب عقلی در مهالک انداختن نیز از نشانه­ های جنون است.

 

- مجنون حرف­هایی می­زند که با افکار عمومی محیط هماهنگ نیست و یکی از نسبت­هایی که کفّار و مشرکین به انبیاء می­دادند، نسبت جنون بوده. چون کلمات و فرمایشات آن­ها برخلاف متعارف بوده.

 

- در سوره قمر- 9 آمده: «کذَّبت قبلهُم قوم نوحٍ فکذَّبوا عَبدَنا و قالوا مجنون؛ پیش از آنان، قوم نوح (پیامبران را) دروغگو شمردند و بنده ما نوح را دروغزن دانستند و گفتند: دیوانه است.»

 

- در سوره حجر- 6 آمده: «وَ قالوا یا ایها الّذی نُزِّلَ علیه الذّکرُ انَّک لمجنون؛ و گفتند: ای کسی که بر تو این قرآن فرو فرستاده­اند، بی­گمان تو دیوانه­ای!»

 

در صورتی که وجود مقدّس نبوی عقل کلّ و کلّ عقل است و اقوال و افعال و کتاب ایشان مطابق با عقل سلیم است بلکه تمام عقلا و خردمندان را به تعجّب و حیرت وا می­دارد.

 

در سوره طور- 29 آمده: «فذکِّر فما انتَ بِنِعمَتِ ربّکَ بکاهنٍ و لا مجنونٍ؛ بنابراین پند بده که به (برکت) نعمت پروردگارت نه پیشگویی و نه دیوانه­ای.»

 

-  عـقـل را مـن آزمـودم هـم بَسی *** زین سپس جویم جنون را مَغرَسی        (مثنوی)

 

- سالک باید به مدد توفیق الهی از این عالم خیال و وهم هجرت کند و از ملامت و نکوهش مردم باک نداشته باشد. و از جمیع آداب و عادات و رسوم اعتباریّه اجتماعیّه که سدّ راه خدا هستند دست بردارد. این را عرفاء تعبیر به «جنون» می­کنند. زیرا مجنون به رسوم و عادات مردم آشنایی ندارد و مدح و ذمّ آنان را به دیده بی­اعتنایی می­نگرد و از حرکت و قیام آن­ها بر علیه خود خوف و وحشتی ندارد و در خود تغییر روش نمی­دهد.

 

-  آزمـودم عـقـل دور انـدیـش را *** بعد از این دیوانه سازم خویش را            (مثنوی)

 

مولانا نیز چنین گوید که بارها عقل معاش و عقل دنیایی را امتحان کردم و دانستم که با این عقل نمی­شود سلوک کرد. بنابراین خود را از این عقل رها کردم هرچند که در نظر ظاهربینان دیوانه شمرده شوم.

 

- عارف نامی ابوسعید ابوالخیر در احوالات خود درباره خلق نسبت به او چنین فرمود: نام دیوانگی بر ما روا داشتند که به حکم «ایمان عبد کامل نمی­شود تا این­که مردم بگویند او دیوانه است.» مصداق پیدا کردیم ... .

 

- مراد از مجنون مجذوب است.

 

- در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان***شرط اوّل قـدم آنست که مجنون باشی

 

- عشق آتشی است که در قلب واقع شود و محب را بسوزاند و آن دریای بلا و جنون الهی است و قیام قلب است با معشوق بلاواسطه.                                             

 

- هرگاه محب در محبّت به نور حب واله گردد و زمان و اوقات خود و آن­چه را که از احکام عبودیت بر او جاری می­گردد نشناسد، به سبب غایت غیبت او در حق و فنای عقل و خرد و عملش در آن­چه که از مشاهده جمال حق­تعالی دیده است، در این حال چنین محبّی را مجنون گویند.                       

 

- ما جنونٌ واحدٌ لی فِی الشُّحُون *** بل جنونٌ فی جنونٍ فـی جنون           (مثنوی)

 

در میان غم و عشق خداوند فقط یک جنون ندارم. بلکه برایم جنون در جنون حاصل شده. مرحبا بر این جنون که از صدها عقل بالاتر است.

 

 عارفان را سرمه­ ای هست، آن بجوی *** تا که دریا گردد این چشـم چو جوی

 

21. جوان

 

- وقتی انسان جوان است می­تواند با نیرو و اراده و انگیزه جوانی بر نفس مسلّط شود و هوای نفس و مشتهیّات دنیایی را از خود دور کند. امّا هر لحظه که از عمر می­گذرد، اصلاح و تزکیه نفس مشکل­تر و ظلمت و تباهی قلب بیشتر. زیرا قلب جوان لطیف و ملکوتی است و انگیزه­های فساد در آن ضعیف است لکن با بالا رفتن سن و ریشه گناه در قلب قوی و محکم می­شود، پس تهذیب نفس و کسب و فضیلت و تقوی مشکل­تر.

 

-  آن درخت بَد جـوان­تر می­شود  *** وین کَننده پیر و مضطر می­شود      (مثنوی)

 

- امام صادق به احول فرمود: به بصره رفتی؟ عرض کرد: آری. فرمود: شوق مردم به این امر (ولایت و امامت ما) و پذیرش آنان را چگونه دیدی؟ عرض کرد: به خدا قسم اندک، آنان کارهایی (ضدّ شما) کرده­اند. فرمود: «بر تو باد به نوجوانان زیرا این گروه در پذیرش هر نوع خوبی شتاب بیشتری نشان می­دهند.»

 

- امام صادق (ع) فرمود: «چون جوان با ایمانی قرآن بخواند قرآن با گوشت و خون او بیامیزد.»

 

- «در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبریست» برخی از اصحاب پیامبر (ص) مثل «مُصعَب بن عمیر» جوان بود که رسول خدا (ص) او را به نمایندگی خودش انتخاب کرد و جهت تعلیم دین اسلام به مدینه فرستاد. یا این­که رسول خدا (ص) «اُسامِه» را که جوان بوده فرمانده لشگری کرد با این­که در آن لشگر پیرمردها هم بودند. پس وقتی می­گوییم جوان، آن جوانی که قابلیّت و مدیریت دارد و پاکدامن است. این می­شود نایب و رسول پیامبر (ص).

 

ملا حسینقلی همدانی شاگردان زیادی داشت امّا شیخ محمّد بهاری را که جوان بود و کمتر از پنجاه سال داشت، وصی خود قرار داد با این­که پیرمردهایی در علم و اجتهاد از او جلوتر بودند.

 

انتخاب شخص جوان­تر به این معناست که او قابلیت دارد و پاکدامن است و ترقّی معنوی دارد. و در سلوک اساتید نوعاً افراد چهل سال به بالا را نمی­پذیرند چون صفات در آنان ملکه شده و تغییر آن مشکل می­شود.

 

- در سلوک کسی که چند سال راه می­رود اگرچه سن او بالارفته و موها و محاسنش سفید شده یا معده­اش مثل جوان خوب هضم نمی­کند یا نمی­تواند مثل جوان بدود، امّا برخی از سالکین در خواب یا کشف دیده­اند که جوان هستند مثلاً 40 ساله مثل 18 ساله است. به این معنی که او در باطن جوان است.

 

- دلبـر و مطلوب، با ما حاضرست  *** در نثار رحمتش، جان شاکرست               (مثنوی)

 

 در دل ما لالـه­ زار و گلشنـی­ست *** پیـری و پژمردگـی را راه نیست

 

دل ما به عشق الهی زنده است و خمودگی و افسردگی در آن راه ندارد.

 

 دائمـاً تـرّ و جـوانیـم و لطیـف   *** تازه و شیرین و خندان و ظریف

 

- روایت است که پیرزن اشجیعه خدمت رسول خدا (ص) بود آن جناب فرمود: پیرزن­ها وارد بهشت نمی­شوند. اشک از چشمانش جاری شد و گفت: آیا من داخل دوزخم؟ حضرت فرمود: نه، منظور این است که با چنین صورتی وارد بهشت نمی­شوی. خداوند در قرآن (واقعه- 37) فرموده: «اِنّا اِنشاناهنَّ اِنشاءَ فجعلناهنَّ ابکارا عروباً اترابا»

 

و باز روایت است که چون اهل بهشت وارد بهشت شوند، جوان و سفیدروی گردند.

 

- رسول خدا (ص) درباره امام حسن و امام حسین (ع) فرمود: «انّهما سیّدا شباب اهل الجنَّهًْ مِنَ الاوَّلین و الآخرین ابوهما خیر منه؛ آنان دو آقای جوانان اهل بهشتند از پیشینیان و کسانی که بعد بیایند و پدرشان از آن دو بهترند.»

 

22. جود

 

- جود به معنای عطا و بخشش است.

 

- جود، بخششی است که بدون غرض و نیز بدون چشم­داشت هرگونه عوض دنیوی (مادی یا معنوی) یا اخروی صورت می­گیرد.

 

به این معنا که چون بدون غرض به دیگران نیکی و احسان کنند و آن­چه سزاوار است به آنان ببخشند و در این­کار نه غرضی داشته باشند، نه چشم­داشت مزد و عوض، جود کرده­اند و کار آنان جود نام دارد. و گفته­اند: «الجود مبدأ افادهِ ما ینبغی لا لِعَوضٍ»                                                          

 

- جود نیازمند گداست. مثل زیبارویان که طالب آینه صاف هستند. چون روی احسان و بخشش از گدایان نمایان می­شود. یعنی نیازمندان سبب می­شوند تا بخشندگان سنجیده شود. پس بینوایان آینه جود هستند.

 

آن یکی جودش گـدا آرد پدید *** وآن دگر بخشد گدایان را مَزید              (مثنوی)

 

بعضی­ها بخشنده­ای هستند که گدایی بیاید تا چیزی بدهند و بعضی بخشنده­ای هستند که خودشان نیازمند پدید آورند و دنبال فیض­رسانی هستند.

 

 پس گدایان آینه جـودِ حق­ اند *** وانکه با حقّ­ند، جود مطلَق ­اند              (مثنوی)

 

آری، نیازمندان آینه بخشش خدای متعال هستند و آن فقیرانی که از خود فانی و به حق باقی­اند، جود مطلق الهی هستند.

 

- جود خداوند، ابتدا باعث می­شود تا سالک خود را نیازمند او ببیند. پس با سعی تمام در راه او و در تکمیل نفس حرکت کند، بعد با جودی دیگر او را به کمال می­رساند.

 

-  من نکردم امر تا سـودی کنم    *** بلکه تا بر بندگان جودی کنم          (مثنوی)

 

- گفته­اند فرق جواد با کریم این است که در جواد سائل تقاضا می­کند و می­بخشد، امّا کریم چه سائل تقاضا کند و چه نکند عطا می­کند.

 

23. جوع

 

- جوع به معنای گرسنگی است.

 

- جوع، احساس گرسنگی و دردی است که از خالی بودن معده از طعام به جاندار رسد.

 

- منظور از جوع گرسنگی اجباری و تحمیلی ناشی از فقر و نداری نیست بلکه به معنای ترک بسیارخواری و پر نکردن شکم از غذاهای گوناگون است و این جنبه اختیاری دارد.

 

- در سوره بقره- 155 فرمود: «وَ لنبلُوَنَّکُم بشیءٍ مِنَ الخوفِ و الجوع؛ ما شما را به ترس و گرسنگی می­آزماییم.»

 

- در شب معراج خداوند به پیامبر (ص) فرمود: ای احمد، آیا می­دانی چه زمانی بنده به من تقرّب پیدا می­کند؟ عرض کرد: نه، پروردگارم. فرمود: «اِذا کانَ جائِعاً اَو ساجِداً؛ هنگامی که گرسنه یا در سجده باشد.»

 

- در فتوحات مکیه آمده است که وقتی شکم سیر شود، اعضاء و جوارح طغیان کنند و به حرکت و نگاه و سماع و سخن زیاد مبادرت می­ورزند و همه این­ها راهزنان مقصود مریدند.                       

 

- گرسنگی (جوع) شهوات و وسوسه­ها را برطرف می­کند. پس راه نفوذ شیطان را می­بندد. و آن خوردن به حدّ ضرورت که مقدمه قوّت برای طاعت و عبادت است.                             

 

و نه آن گرسنگی که مقارن با صبر و شکیبایی نباشد و باعث رنج و خطور برای سالک شود.

 

- حضرت عیسی (ع) فرمود: «نخورید تا گرسنه بمانید، در گرسنگی بخورید و سیر نشوید که چون سیر شوید دلتان سخت شود و پروردگار خود را فراموش کنید.»

 

- دستوراتی که در ادعیه و اذکار آمده همه منوط به این است که بطن را پر نکنید و از روی شهوت غذا خورده نشود؛ غذای خورده شده باید سبک باشد و به حداقل اکتفا شود تا درب القاء، کشف، الهام و اسرار باز گردد و باطن با باطن غیب اتّصال پیدا نموده و جلوه تجلّیات به روی سالک باز شود.     

 

- رسول خدا (ص) فرمود: «کسی که شکمش پر است، وارد ملکوت آسمان نمی­شود.»

 

- در شب معراج پیغمبر (ص) از خدا پرسید: «پروردگارا میراث گرسنگی (جوع) چیست؟ فرمود: الحِکمه، و حفظُ القلبِ و التّقرّب اِلیّ ...، حکمت و صیانت قلب و نزدیکی به من ...»

 

- جوع، خود سلطانِ داروهـاست هیـن *** جوع در جان نِه، چنین خوارش مَبین    (مثنوی)

 

- خود نباشد جـوع، هرکـس را زبـون ***کین علـف­زاریست ز انـدازه بـرون     (مثنوی)

 

جـوع، مـر خاصانِ حـق را داده ­انـد *** تـا شونـد از جـوع، شیـر زورمنـد

 

جـوع، هر جِلـفِ گـدا را کِی دهنـد! *** چون علف کم نیست، پیش او نهنـد

 

جـوع، رزق جانِ خـاصان خداسـت *** کی زبونِ همچو تـو گیجِ گداسـت؟         (مثنوی)

 

- در رساله حلیه الابدال آمده است: جوع، رکن سوم از ارکان طریقت الهیه است. کم­خوری سالک، دلیل بر نفحات جود الهی بر قلوب آنان است. و همین امر آن­ها را از تدبیر بدن­هایشان باز می­دارد.

 

«مقام جوع» مقام صمدانی است که دربردارنده اسرار و تجلّیات و احوال است.      

 

- اهل سلوک، گرسنگی را «موت ابیض» می­دانند که بر اثر آن دل سالک صفا پیدا کرده و از خواب غفلت بیدار شده و نورانی می­گردد.                                                        

 

- همه انبیاء و اولیاء به جوع توصیه می­کردند و خود بر آن موافقت داشتند:

 

حضرت موسی (ع) با آن­که پیامبر اولوالعزم بود، بر اثر ریاضت از جمله گرسنگی، رنگ سبزی علف­ها از زیر پوست بدن او نمایان بود. حضرت ابراهیم خوراکش نان جو بوده. حضرت عیسی فرمود: خورش من گرسنگی است و میوه و بوی خوش عطر من از علف­هایی است که در بیابان و صحراها برای حیوانات روییده می­شود. پیامبر ما (ص) روزی به قدری گرسنه بود که از شدّت گرسنگی سنگی به شکم مبارکش بست و فرمود: «هرکس نفس خود را گرامی بدارد ذلیل خواهد شد. هرکس گرسنه باشد و عاری از دنیا باشد به آن دل نبندد، در روز قیامت متنعّم به نعمت الهی خواهد بود.»                                                       

 

- امام باقر (ع) فرمود: «پیامبر (ص) از هنگام بعثت سه روز متوالی غذای سیر نخورد تا این­که خداوند جانش را گرفت.»                                                      

 

- حضرت استاد سید عبدالکریم کشمیری می­فرمودند: (وقتی سالک می­خواهد با نفس مبارزه کند) بستنی خوردن (در تابستان) مخالف زهد و ریاضت است و جزء مشتهیات نفس است.

 

روزی در حضورشان عرض شد: در حالات یکی از عرفا نوشته­اند سال­های زیاد- بیش از بیست سال- دلش آب سرد می­خواست، به نفس پشت پا می­زد و آب سرد به آن نمی­داد. فرمود: الله اکبر، خیلی مهم است به نفس بهاء نمی­داده است.

 

24. جهاد (اکبر)

 

- جهاد به معنای کارزار کردن در راه خدای متعال است.

 

 ای خُنک آن کو جهادی می­کند *** بر بدن زجـری و دادی می­کنـد  (مثنوی)

 

- رسول خدا (ص) عده­ای را برای جنگ فرستاد. هنگامی که مراجعت کردند فرمود: «خوشا به حال شما که از جهاد اصغر برگشتید ولی جهاد اکبر باقی است.» گفتند: یا رسول الله جهاد اکبر کدام است؟ فرمود: «جهاد با نفس» و بعد از آن فرمود: «بهترین جهاد آن جهادی است که با نفس باشد.»

 

- جهاد اکبر کوشیدن است با دشمن درون و تا زمانی که شخص از نفس نگذشته باشد در کارزار است.

 

-  ایـن جهـاد اکبـرست آن اصغـرسـت *** هـر دو کـار رستـم ­ست و حیـدرست (مثنوی)

 

 کار آن کس نیست کو را عقل و هوش *** پرّد از تـن چون بجنبـد دُنـب مـوش

 

- خوش به حال بنده­ای که برای خدا با هوای نفس و خواهش­های آن مبارزه کند و آن­کس که نیروهای نفس و هوای آن را از بین ببرد، موفّق به رضایت خداوندی شود.

 

و از آن­جا که هیچ حجابی تاریک­تر و وحشت­ناک­تر از هوای نفس میان بنده و خدا نیست برای کشتن و قطع آن سلاحی برّنده­تر از اظهار عجز به درگاه خدای متعال و خشوع و خضوع و جوع و سحرخیزی (؛ ریاضت) نیست.

 

- جهاد با نفس از مهم­ترین شرط سلوک الی­الله است. زیرا نهاد آدمی آنگاه پاک شود که در دریای مجاهدت افتد و آن­که دَرِ مجاهدت بر خود بسته دارد، لشکر هوی وی را به غار برد و بر او غالب گردد.

 

- جهاد با نفس از جهاد با دشمن بزرگ­تر و صعب­تر است. زیرا که دشمن را به شمشیر توان از خود دور کرد و نفس را از خویشتن دوری کردن روا نیست و از شرّ او ایمن بودن. زیرا با هر دشمنی اگر بسازی، از شرّ او ایمن شوی و اگر با نفس بسازی، هلاک گردی.                              

 

- امام باقر (ع) فرمود: «لا فضیله کالجهاد و لا جهاد کمجاهده الهوی؛ هیچ فضیلتی مانند جهاد (ارزش ندارد) و هیچ جهادی همانند مجاهده در راه غلبه بر هوای نفس نیست.»                           

 

- اگر کسی در راه جهاد با نفس وفات یابد، شهید محسوب می­شود و اگر زنده بود و استقامت ورزید، عاقبتش به رضوان خدای بزرگ خواهد رسید.

 

- ابتدای کتاب روح و ریحان طریقه سلوک حضرت استاد سید عبدالکریم کشمیری آمده با «معرفت ولایت» و «معرفت نفس» و «معرفت ربّ» می­باشد که «معرفت نفس» با 1- مراقبه 2- مجاهده 3- ذکر و فکر امکان­پذیر است.

 

- گویند شخصی نزد شیخ ابوالحسن خرقانی (م 425) آمد و گفت: خواهم که خرقه پوشم. شیخ گفت: ما را مسأله­ای است، اگر جواب­دهی، شایسته آن خرقه باشی. آیا مردی چادر زنی در سر گیرد، زن شود؟ گفت: نه. فرمود: اگر زنی جامه مردی پوشد، هرگز مرد شود؟ گفت: نه. فرمود: تو نیز در این ره مرد نشوی، بدین مرقّع پوشیدن مرد نگردی!

 

سلوک و جهاد اکبر آسان نیست و با تن­پروری سازگاری ندارد. عدّه­ای به خیال آن که توانایی سلوک دارند، این­در و آن­در می­زنند و خداجویی می­کنند و خود را مشتری حقایق و معانی و معاینات می­دانند.

 

- حیات ابدی با تسویف نصیب نگردد و انتظار تغییر صفات دادن از وسوسه­های شیطانی است که امید خیالی می­دهد و لباس جهاد اکبر پوشیدن و با اسلحه مراقبه به کارزار رفتن از تأییدات الهی است که امید عین­الیقین می­دهد.

 

- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «با نفس خود برای وادار کردنش به اطاعت خدا پیکار کن مانند پیکار دشمن با دشمن و بر او غالب شو مانند غلبه دشمن بر دشمن که به راستی نیرومندترین مردم کسی است که بر (مهار) نفس خود نیرومند باشد.»      

 

25. جهل

 

- جهل به معنای نادانی و عدم علم و ندانستن است و همین­طور باور داشتن به چیزی برخلاف ماهیت آن.

 

- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «اَلجَهلُ اَصل کلّ شرٍّ؛ نادانی ریشه همه بدی­هاست.»            

 

- جهل از امراضی است که موجب بدبختی انسان در دنیا و آخرت می­شود. این­که شخص از معارف و حقایق اطلاع و آگاهی نداشته باشد و به اعمال سهو و مشتبه مشغول باشد. در نتیجه به شهوات مبتلا و گرفتار ده­ها بلا و امراض دیگر می­شود.                                                              

 

- زیرا انسان مادامی که نداند جاهل است، به نقصان خود پی نمی­برد و در صدد تحصیل علم برنمی­آید؛ پس در ضلالت و گمراهی باقی می­ماند.                                                             

 

- جاهل چه قاصر و چه مقصّر، دارای قوّه عاقله قوی نیست. لذا در افراط و تفریط دامنش آلوده است.

 

جاهل قاصر کسی است که حق و حقیقت بر او روشن نشده و امکان یادگیری خارج از اختیار اوست. امّا جاهل مقصّر کسی است که امکان یادگیری دارد ولی به خاطر تنبلی، بی­اعتقادی و ... کوتاهی می­کند؛ پس اختیار یادگیری دارد.

 

- حضرت عیسی (ع) فرمود: «من از معالجه اکمه (کور مادرزاد) و ابرص (پیسی) عاجز نیستم ولی از معالجه احمق و نادان عاجزم.»                                                                  

 

-  کـور نشناسد، نـه از بـی­ چشمـی­ است *** بلکه این زآنست کز جهل است مست (مثنوی)

 

(منظور از کور، کور ظاهری نیست، کوردل و کورباطن است.)

 

- جهل یا به صورت جهل بسیط است و یا جهل مرکّب.

 

«جهل بسیط» به این معناست که چیزی را نمی­داند، امّا خودش میداند که نمی­داند. پس جهل بسیط در قسمت تفریط است که آگاهی نداشته و ادعایی هم در علم ندارد.

 

«جهل مرکّب» به این معناست که شخص به جهل خود جاهل است و با این­که چیزی نمی­داند ولی به ادعای پوچ مبتلاست و نمی­داند که نمی­داند. و از این جهت مرکّب گفته­اند که جهل او ترکیبی از ندانستن و دو چیز است: ندانستن موضوع و ندانستن این که او از آن موضوع آگاه نیست.

 

- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «بزرگترین گناه آن است که از عیوب خود آگاه نباشد.»

 

- کلید جهل، راضی بودن به کردار خود است و کلید علم، طلب غیر جهل است که با توفیق و درستی همراه است. گاهی انسان به عیب­های خودش جاهل است و خود را مدح می­کند و عیب دیگران را می­بیند و از آنان ناراحت می­شود و گاهی به عیب­های خود پی می­برد و از خود ناراحت می­شود و دیگر خود را ستایش نمی­کند.

 

- بت شکستـن، سهل باشد، نیک سهل *** سهل دیدن نفس را، جهل است جهل (مثنوی)

 

- مردی خوش سیما به مجلس قاضی­ای آمد و قاضی او را تعظیم و احترام کرد. مرد در آن مجلس ساکت بود. او گمان برد که با این وجاهت و سکوت حتماً دارای فضل و کمال است.

 

قاضی گفت: سخنی بفرمایید. گفت: برای تحقیق مسأله­ای آمده­ام و سؤالی دارم. قاضی گفت: آن­چه دانم جواب گویم. گفت: روزه­دار کی روزه را افطار کند؟ در جواب گفت: وقتی آفتاب غروب کند. مرد گفت: شاید تا نیمه شب آفتاب غروب نکند. قاضی خندید و گفت چه نیکو گفته است شاعر (عرب): «خاموشی زینت مردی ضعیف و نادان است و به درستی صحیفه عقل مرد از سخن گفتن او معلوم شود. هم­چنان که بی­عقلی او هم از سخن گفتن ظاهر شود.» پس به جاهل بودن مرد خوش­سیما پی برد.    

 

- اثبات جهل گمراهی به بار آورد و احوال جاهل بر همگان معلوم گردد.            

 

- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «به وسیله علم با جهل مبارزه کنید.»                                        

 

- جهل عارف از معرفت و علم والای او سرچشمه گرفته نه از جهل مطلقی که در عوام است و او به حکم فطرت طالب درک مجهولات و سیر تکامل است.

 

امّا جهلی که در افراد ناقص است صرف اندوختن علم و حفظ الفاظ و عمل نکردن به آن، دچار عجب شده و علم را به جهل تبدیل می­کنند.

 

 جهل آیـد پیش او، دانـش شـود *** جهل شد علمی که در ناقص رود      (مثنوی)

 

26. جهنّم

 

- گویند جهنّم اسمی عجمی (فارسی یا عبرانی) است و معرّب شده و اصل آن کهنّام است. جهنّم یعنی چاه عمیق و به واسطه عمیق بودن آن جهنّم خوانده می­شود.                                          

 

- جهنّم محلّ عذاب آخرت و وعده­گاه کفّار و ستمگران است. مکانی است که هفت طبقه یا هفت در دارد (حجر- 44، نمل- 29، مؤمن- 76) و دارای خزنه (نگهبانان) است (زمر- 71، مدثر- 30 و 31) رئیس خازنان جهنّم مالک نام دارد (زخرف- 76) و ملائکه شداد و غلاظ (خشن و سخت­گیر) نگهبانان آن هستند (تحریم- 6) و به آنان زبانیه (آتش­بانان) گفته می­شود (علق- 18) در سوره مدثّر آمده که نگهبانان جهنّم نوزده نفر (به عنوان اصل نگهبانان) هستند.

 

جهنّم جایی پر سروصدا و پرخشم و خروش است. (ملک- 7، فرقان- 12، انبیاء- 49) طعام گنهکاران در جهنّم زقوم است که درختی است که از اعماق جهنّم می­روید و میوه­اش گویی مانند کله­های شیاطین است. خوراک دیگر دوزخیان ضریع (نوعی درخت زهرآگین) است. (غاشیه- 6) و نیز غِشلین (یعنی چرکابه و خونابه) است (حاقه- 36)

 

یکی دیگر از عذاب­های جهنّم این است که دوزخیان میان آتش باد و آب جوش­اَند و در سایه­سار دود. و نیز سرمای بسیار شدیدی به نام زمهریر که در سوره انسان- 13 به آن اشاره شده است.

 

پس جهنّم تجسم عمل و نامه ممثّل زندگی بدکاران است.

 

- امام باقر (ع) فرمود: «جهنّم در لذّات و شهوات پیچیده شده. پس هرکس نفس خود را از لذّات و شهوات بهره­مند کند داخل آتش جهنّم می­شود.»                                                         

 

- جهنّم را بئس­القرار (ابراهیم- 36)، بئس­المصیر (آل­عمران- 162)، بئس­المهاد (رعد- 28)، جحیم (انفطار- 14)، حطمه (همزه- 5)، دارالخلد (فصّلت- 28)، دارالبلوار (هلاک آباد) (ابراهیم- 28)، سعیر (فاطر- 6)، سقر (مدثّر- 42)، سوءالدّار (غافر- 52)، هاویه (قارعه- 9)، النّار الکبری (اعلی- 12) نامیده­اند.

 

- در سوره حجر- 44 آمده: «لها سَبعهُ ابوابٍ؛ برای آن هفت در است.»

 

این درها در حقیقت درهای گناهانی است که به وسیله آن­ها افراد وارد دوزخ می­شوند.

 

- جهنّم از همین حالا برای کافران آماده است. در سوره عنکبوت- 54 فرمود: «انّ جهنّم لمحیطهًٌْ بالکافرین»

 

- آن­چه که در قرآن درباره جهنّم ذکر شده مربوط به قیامت است و آن­جا بِالعیان مشاهده می­شود. آن­جا قیامت کبری است. البته قبلش جهنّمیان در برزخ این جهنّم را احساس می­کنند. در دنیا هم اولیای خدا که چشم برزخی­شان باز است، گاه­گاهی خدای متعال جهنّم سیرت بعضی افراد در دنیا را نشان می­دهد که همین الان باطن­شان آتش و جهنّم است و دارند می­سوزند امّا درک نمی­کنند.

 

عرفا چون این مناظر را دیده­اند از این جهت مسائل عیانی جهنّم برایشان در دنیا روشن است. از این جهت است که با اهل جهنّم همنشینی نمی­کنند زیرا جهنّمیان در دنیا نفوس­شان رذیله و قسی­القلب بوده و به رذایل مبتلا هستند.

 

- شمس تبریزی می­فرماید: «هرکه را خلق و خوی فراخ دیدی و سخن گشاده و فراخ حوصله و دعای خیر برای همه کند که از سخن او تو را گشاده­دل حاصل شود و تنگی این عالم بر تو فراموش شود ... آن فرشته و بهشتی است. و آن­که از سخن او قبض می­بینی و سرد می­شوی، آن شیطان است و دوزخی»