ذ

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in الفبای سلوک

1. ذات

- ذات گاه به معنای طرف، حال و نفس­الشّیء آمده است.

- کلمۀ ذات در اصل مؤنث ذا به معنای صاحب و از الفاظی است که همیشه باید اضافه شود.

چیزی که هست بسیار استعمال شده در «نفس هرچیز» یعنی در آن چیزی که حقیقت هر شیء با آن محفوظ است. مثلاً وقتی می­گویند ذات انسان، معنایش آن چیزی است که انسان به وسیلۀ آن انسان است و ذات زید به معنای نفس انسانیّت خاصّه­ای است که به اسم زید مسمّی شده. بعید نیست که در اصل در این لغت «نفس ذات اعمال کذا: نفس صاحب فلان اعمال» بوده باشد. پس به منظور اختصار گفته باشند: «ذات اعمال: صاحب کارها» و یا تعبیر دیگری که این معنا را برساند و به تدریج اعمال را هم انداخته و تنها گفته­اند: «ذات»

- ذات هر چیز، حقیقت آن است از آن جهت که حقایق اسماء و صفات و نسبت­ها و اضافات را مرجع و منشأ است و همه به وی مضاف و منسوبند.

2. ذات­ الله

- ذات حق تعالی من حیث هی از همۀ اسماء و صفات معرّاست و از جمیع نسبت و اضافات مبرّا.

- ذات، چیزی است که قائم به خود باشد. اسماء و صفات و نعوت، آثار و علامات ذاتند و جز صاحب ذات، آن­ها را ندارد. آن­چنان است که «القادر» اسمی از اسماء الهی است و «قدرت» صفتی از صفات وی.

- بدان که اسماء حسنای الهی و صفات علیای ربوبی همگی حجاب­های نوری هستند از برای ذات احدیّتی که همۀ تعیّن­های اسمائی در آن ذات احد مستهلکند و همۀ تجلّی­های صفاتی در آن حضرت پنهان است.

زیرا غیب هویّت و ذات احدیّت برای هیچ­کس جز در تعیّن اسمی ظهور نمی­کند و در هیچ عالمی به جز در نقاب تجلّی صفتی ظاهر نمی­شود. او را در این مرتبۀ غیب هویّت، نه اسمی است و نه رسمی، نه تعیّنی برای او هست و نه از برای حقیقت مقدّس او حدّی است. در صورتی که اسم و رسم، خود حدّی و تعیّنی است.

3. ذبح

- ذبح، سر بریدن حیوان است. در اصل ذبح، پاره کردن گلوی حیوانات است.

- از استاد کامل سید عبدالکریم کشمیری سوال شد: ذبح گوسفند برای دفع گرفتاری­ها مؤثر است؟ در جواب فرمودند: «ذبح برای همه­ چیز خوب است.»

- در کتاب مصباح­الشّریعه در باب حج آمده: در وقت ذبح قربانی، حلقوم هویَْ و طمع خویش را ذبح کن.

- وقـت ذبـح الـلّـه اکـبـر مـی­کـنـی *** همـچنیـن در ذبـح نفـس کـشـتنـی (مثنوی)

تن چو اسماعیل و، جان همچون خلیل *** کـرد جـان، تکبیـر بـر جـسم نَبیـل

گشـت کُشتـه تـن ز شهـوت­ها و آز *** شـد ببسـم الله، بِـسـمـل در نـمـاز

وقتی می­خواهی سر حیوان را ببری، الله اکبر می­گویی. همین­طور وقتی می­خواهی نفسِ امّاره را در راه خدا قربانی کنی باید الله اکبر بگویی. چرا که با بزرگ داشتن و اعلیَْ و برتر دانستن حقیقی پروردگار عالم، هر مهمّی آسان شود.

جسم مانند اسماعیل است و روح چون ابراهیم (ع). همین که روح بر جسم شریف تکبیر می­گوید، جسم از شهوات و آزمندی می­میرد و با گفتن بسم­الله­الرّحمن­الرّحیم در نماز، قربانی حق تعالی گردد.

- سـر بـه پیـشِ قهـر نِـه، دل بـرقرار *** تـا بِـبُـرَّم حلـقـت اسمـاعـیـل وار (مثنوی)

سر بِبُرَّم، لیک این سر، آن سری است *** کز بُریـده گشـتن و مُـردن بَـری­ست

لیـک مقصـودِ ازل، تسـلیـم تـوست ***  ای مسـلمـان بایـدت تسـلیـم جست

- وصول بنده به معبود با وجود بقای انانیّت نفس ممکن نیست. ناچار باید وجودِ موهومِ بنده در ذات الهی فانی شود.

4. ذکر

- ذکر به معنای یادآوری، خواه با زبان باشد یا به قلب و یا هردو، خواه بعد از نسیان باشد یا از ادامۀ ذکر.

- مسلّم است منظور از ذکر خدا، تنها یادآوری به زبان نیست که زبان ترجمان قلب است، بلکه با تمام قلب و جان باید به خداوند توجّه داشت و یادآوری عملی را هم شامل می­شود.

- یکی از ارکان سلوک الی الله ذکر است. در کتاب روح و ریحان دربارۀ طریقۀ سلوک حضرت استاد سیّد عبدالکریم کشمیری یکی معرفت نفس بیان شده که معرفت نفس با مراقبه و مجاهده و ذکر و فکر حاصل می­شود.

- در توراتی که تحریف نشده آمده همانا موسی (ع) از پروردگار خود پرسید: «خداوندا، آیا تو به من نزدیک هستی تا با تو آهسته سخن بگویم یا از من دوری تا بلند بخوانم؟» خداوند به موسی وحی فرستاد: «ای موسی، اَنَا جلیس مَن ذکرنی؛ من همنشین کسی هستم که مرا یاد کند.»

موسی عرض کرد: «خداوندا، من باید در حالت مخصوصی تو را یاد کنم؟» خداوند فرمود: «ای موسی، در همه حال مرا یاد کن؛ اُذکرنی علی کلّ حال»

- هرکس حقیقتاً یاد خدا کند، مطیع او باشد. طاعت، علامت هدایت است. در واقع اساس هدایت از ذکر است. پس قلب خود را قبلۀ زبانت قرار بده و حرکت مده زبان را مگر به اشارۀ قلب و موافقت عقل و رضایت و ایمان.

- ذکر مؤثر به حال ذاکر آن است که بر دوام بوده یا بیش­تر اوقات با حضور قلب همراه باشد. ذکر بی­دوام یا بی­حضور بی­فایده است.

حضرت استاد سید عبدالکریم کشمیری می­فرمودند: «ذکر باید با طرب گفته شود نه با کسالت.» وقتی نفْس سالک خسته شد و احساس ضعف و بی­حالی کرد، حضورش در ذکر کم می­شود و تفرقۀ خاطر پیدا می­گردد.

و نیز بهترین چیز در سلوک مراقبه است. ذکر هم تابع مراقبه است. هرچه مراقبه بیش­تر باشد، ذکر تأثیر بیش­تری دارد.

چون طالب با شرایط بر ذکر مداومت نماید، معبود به صفت قهّاریت، افنای جمیع اِلـَْه باطله نماید و حقیقت «جاء الحق و زهق الباطل» ظاهر گردد.

ذکر حق پاک است، چون پاکی رسید *** رخـت بـربنـدد، بـرون آیـد پـلیـد (مثنوی)

در سوره عنکبوت-45 می­فرماید: «اِنّ الصّلاهًْ تَنهیَْ عَنِ الْفَحشاء وَ الْمنکر وَ لِذکرِ الله اکبر؛ همانا نماز از فحشاء و منکر باز می­دارد و به راستی یاد خداوند (از هر چیزی) بزرگ­تر است.»

امّا تا نفس به چیزی که غیر حق است تعلّق دارد، از لذّات و ریاست و دارایی و راحتی و ... ذکر خدا او را صافی نمی­شود.

- تأثیر اذکار به کمالش است که جمیع آداب و شرایط را دارا باشد و هم­چنین اجازۀ صاحب نَفَس بسیار مهم است.

- همیشه یاد خدا کن به خاطر این­که او تو را یاد می­کند، با این که از تو بی­نیاز است. پس یاد نمودنش تو را بزرگ­تر و مرغوب­تر و تمام­تر و سابق­تر از یاد تو برای اوست.

امّا در ذکر پروردگار اگر خود را ببینی، موجب ریا و خودنمایی و سفاهت و درشت­خویی با خلق و زیاد شمردن طاعت و فراموشی کرم و فضل او می­شود و با این اعتقاد، نتیجه­ای جز دوری از خدا حاصل نمی­شود و از گذشتن اوقات و عمر، چیزی جز وحشت به دست نمی­آید. پس هرگاه بنده ارادۀ ذکر خدا کند، باید بداند که تا حق، بنده را یاد نکرده و توفیق بر قدرت ذکرش نداده، هرگز نمی­تواند به یاد او مشغول باشد.

- در سوره بقره- 152 فرمود: «فَاذْکرونی اَذکُرکُم؛ پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.»

- در حدیث قدسی آمده: «هر بنده­ای که بر قلب او اطّلاع پیدا کنم و در آن، تمسّک جستن به ذکر و یادم را غالب ببینم، سیاست امورش را خودم برعهده می­گیرم و خود هم­نشین و هم­سخن و انیسش می­شوم؛ کُنْتُ جَلیسَهُ وَ محادثَه وَ اَنیسَهُ.»

- در کتاب­های سیر و سلوک در باب ذکر آن­قدر تقسیمات نوشته­اند که خواننده را دچار حیرت می­کند. عمده در این باب آن است که یاد حق و محبوب اگر به زبان باشد آن­را «ورد» می­گویند و به لفظ تنها باشد «قالبی» و اگر به معنی لفظ توجّه شود «نفسی» می­گویند.

ورد اگر عدد داشته باشد «حصری» و اگر بی­عدد باشد «اطلاقی» گویند.

ذکر اگر به لسان نباشد و در قلب و روح توجّه کند آن­را «خفی» می­گویند.

5. ذکر تقلیدی و ذکر تحقیقی

- ذکر تقلیدی آن است که از راه دهان به گوش ظاهری رسد و چنین ذکری چندان مؤثر نباشد.

- ذکر تحقیقی آن است که به تصرّف تلقینِ صاحب نفَس در دل سالک افتد و رشد و شکوفایی به همراه دارد.

- ذکر باید تحقیقی باشد نه تقلیدی. زیرا آن­چه از افواه عوام یا از پدر و مادر به سمع او برسد و صورتی در دلش بندد، آن ذکر تقلیدی بود و چندان بر دل کارگر نیاید. هم­چنان که تا تخم پرورده نشود و نرسد، اگر بر زمین اندازند نروید. امّا اگر به تصرّف تلقین صاحب ولایت و مرشد کامل در زمین مستعد دل مرید افتد، روز به روز در تزاید بود تا به مقام شجرگی رسد.

6. ذکر جلی و ذکر خفی

- ذکر جلی، همان ذکر زبانی یا لسانی یا لفظی است و عبارت است از جاری کردن اسماء و صفات مذکور بر زبان. یعنی جهراً و آشکارا تسبیح و تحمید خدا کند و اسماء و صفات او را یادآوری نماید.

و سالک باید بر الفاظ آن مداومت نماید و از جهت دفع خواطر مراقبه داشته باشد و این با حضور قلب میسّر خواهد بود.

منظور از ذکر زبانی، همان تذکّر قلب است و اگر تنها به زبان آید و قلب متذکّر نشود، آثار بسیار کم است.

- از پیامبر (ص) نقل شده است که خداوند عزّوجلّ فرمود: «من با بنده­ای هستم که مرا ذکر گوید و یاد کند و لب­هایش با نام من حرکت کند؛ وَ تَحَرَّکْتَ بی شفتاهُ.»

- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «خوش به حال نفسی که فرایض خداوندی را ادا کند ... و لب­هایش آهسته به ذکر خدا گویا باشد؛ همهمت بذکر ربّهم شفاههم»

- امام سجّاد (ع) در «مناجاتِ الذّاکرین» بیان می­دارد: «وَ مِنَ اَعْظَمِ النِّعَمِ عَلَیْنا جَرَیانُ ذِکْرِکَ عَلیَْ اَلْسِنَتِنا؛ از بزرگ­ترین نعمت­ها بر ما این است که ذکر تو بر زبان­های ما جاری است.»

- در مورد ذکر لفظی، اگرچه ذاکر مراتب و کمالات آن­را لحاظ نکند، حدّاقل یک عضو (زبان) مشغول می­شود و از گناه باز می­ماند.

- ذکر خفی یا همان ذکر قلبی، ذکری است که نیازی به تلفّظ زبان ندارد و ذهن و قلب، خود ذکر می­گوید.

- امام سجّاد (ع) در مناجاتِ الذّاکرین بیان می­دارد: «وَ َْانِسْنا بِالذِّکْرِ الْخفی؛ مارا به ذکر خفی همدم ساز»

- از حضرت استاد سیّد عبدالکریم کشمیری سؤال شد: آیا اذکار قلبی از لفظی بهتر است؟ در جواب فرمودند: «ذکر قلبی مراقبه­اش از ذکر لفظی بیش­تر است. لذا اثرش هم بیش­تر است.»

- شمس گوید: آن صوفی ارشد به مریدش گفت: «ذکر از ناف برآور!» گفتم: «نه، ذکر از ناف برمیاور، از میان جان برآور!» به این سخن در او حیرانی آمد.

- گفت: «ذکر می­خواهم» فرمود: «ذکری باید که از مذکور باز ندارد و آن ذکر دل باشد که ذکر زبان کم باشد.»

7. ذکر حقیقی

- باطن ذکر غیر از معنای ذکر است. همیشه سالک منتقل می­باشد از صورت ذکر به معنی ذکر، از نطق لسانی به نطق دل، به اندازه­ای که استعدادش مقتضی است.

معنی ذکر مدلول عبارت و صورتی است. عبارت از حروف ملفوظی (کلامی) و امّا باطن ذکر، حقیقت ذکر است و آن­چه مترتّب می­شود، از توجّه مذکور به طریق ذوق و وجدان نتیجۀ آن عروج است و سقوط احکام کثرت. و مراد از سقوط، مغلوب شدن است نه رفع کثرت بالکلّیه یعنی جانب حقیّت بر خلقیّت غالب آید.

- ذکر سبب دیدار مذکور می­گردد و سپس در سایر وجود ذاکر پخش می­شود و هرگاه چنین شد، ذکر زبان و ذکر قلب با هم هماهنگ گردد و قول خدای سبحان: «ما کذَب الْفُوادُ ما رأی؛ دل آن­چه را دید دروغ نگفت» (نجم- 11)

- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «خدای سبحان را از روی بی­خبری یاد مکن و از روی بازیچه و بازی فراموشش مکن. به طور کامل او را یاد کن که دلت با زبانت و درونت با بیرونت همراه باشد. هرگز او را به صورت حقیقی ذکر نخواهی کرد تا آن­گاه که در هنگام ذکر و یاد او، خود را فراموش کنی و نیابی او را در کار خود. (یعنی همه کارت را فراموش کنی و فقط به یاد او باشی).»

8. ذکر کثیر

- در سوره احزاب- 35 فرمود: «وَ الذّاکرینَ الله کثیراً وَ الذّاکراتِ اَعَدَّ اللهُ لَهُم مَغفِرَهًًْ وَ اَجراً عَظیما؛ (خداوند برای) مردان و زنانی که خداوند را بسیار یاد می­کنند، آمرزش و پاداشی عظیم آماده کرده است.»

و در آیه 41 آمده: «یا ایّها الّذینَ آمنوا اذْکُرُ اللهَ ذکراً کثیراً؛ ای مؤمنان خداوند را بسیار یاد کنید.»

- ذکر کثیر آن است که انسان هیچ­گاه خدا را فراموش نکند. بدیهی است هرچه انسان بیش­تر به یاد خدا باشد، خدا هم بیش­تر به یاد او خواهد بود.

- ذکر کثیر به معنی واقعی کلمه یعنی «توجّه با تمام وجود به خداوند» نه تنها با زبان و لقلقۀ لسان.

- امام صادق (ع) در حدیثی فرمود: «مراد از ذکر کثیر تسبیح حضرت فاطمه (ع) است.» و در حدیثی دیگر فرمود: «یکی از سخت­ترین و مهم­ترین اموری که خدا بر خلق فرض کرده ذکر کثیر است.»

سپس فرمود: «منظورم این نیست که سبحان الله و الحمدلله و لااله­الّاالله و الله اکبر بگوید. اگرچه این هم جزئی از آن است و لکن منظور یاد کردن خداست به هنگامی که با حلال یا حرام مواجه می­شود، اگر اطاعت خدا باشد آن­را انجام دهد و اگر معصیت باشد ترک کند.»

- امام صادق (ع) فرمود: «سه چیز است که این امّت طاقت و توان آن­را ندارند ... سوم یاد خدا در هر حال است: ذکرُ الله علی کلّ حالٍ»

- رسول خدا (ص) فرمود: «هرکس خداوند را اطاعت کند، بسیار یاد او کرده است هرچند نماز و روزه و تلاوت قرآن او اندک باشد.»

- امام صادق (ع) دربارۀ پدرش امام باقر (ع) فرمود: «پدرم بسیار یاد خدا می­کرد. با او که راه می­رفتم، مشغول ذکر بود. چون با او طعام می­خوردم، او را مشغول ذکر می­دیدم و چون با مردم سخن می­گفت، سخن گفتن، او را از یاد خدا باز نمی­داشت. پیوسته می­دیدم زبانش به کامش چسبیده و مشغول ذکر لااله­الّاالله بود.»

9. ذلّت

- ذلّت به معنی خوار شدن، پستی و زبونی است.

- ذلّت به معنی خواری و ضدّ عزّت است. ذل گاهی به ضمّ و گاهی به کسر آید و به معنی نرمی است. ذل با ضمّ آن است که از روی قهر باشد و با کسر آن است که بعد از سختی و چموشی باشد.

- در سوره اعراف- 152 فرمود: «در زندگانی این جهان برای آن­ها خشمی از سوی پروردگارشان و خواری خواهد رسید و این­گونه دروغگویان را کیفر می­دهیم.»

- هر فضیلتی حدّ وسط است و هر طرف افراط و تفریط آن مذموم است. پس صفت تواضع که حدّ وسط است و طرف افراط آن کبر و طرف تفریط آن ذلّت است. هم­چنان که کبر، مذموم است خوار و زبون کردن خود نیز ناپسند است.

خداوند کارهای هر مسلمانی را به خود او واگذار کرده مگر خواری و ذلّت خود را؛ یعنی بر هیچ مسلمانی جایز نیست موجبات خواری و زبونی خود را فراهم آورد.

- امام صادق (ع) فرمود: «ما اقبح بالمؤمن اَن تکون له رغبهًْ تذلّهُ؛ آن­چه برای مؤمن قبیح­تر است آن است که میل و رغبتی در او باشد که اورا خوار و ذلیل کند.»

- کسی که به آن­چه خدا برای او مقدّر کرده راضی نباشد، خواه ناخواه چشم طمع به مال دیگران خواهد داشت. در نتیجه دست نیاز به سوی آنان دراز خواهد کرد و موجبات خواری و زبونی خویش را فراهم می­کند.

- حرصِ خوردن آنچنان کردش ذلیل *** که زبونی گشـت بـا پانصـد دلیل (مثنوی)

- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «من غَلَب علیه الحرص عظمت ذلّته؛ هرکه حرص بر او غلبه کند خواریش عظیم شود.»

- چه بسا عزیزانی که اخلاق ناپسند و عمل خودشان آنان را به ذلّت و خواری انداخته و چه بسا مردم پست و کوچکی که صفات پسندیده آنان را عزیز و محبوب ساخته است.

- امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «مغلوب الشّهوهًْ اذلّ من مملوک الرّق؛ مغلوب شهوت خوارتر است از مملوک بندگی.»

زیرا کسی که شهوات بر او غالب باشد همیشه در دنیا در خواریِ سعی و طلب و رنج آن باشد و خواری اخروی او نیز خود ظاهر است. امّا غلام زرخرید و بندۀ مملوک، دیگر خواری اخروی ندارد.

10. ذو

- ذو کلمه­ای است به معنای صاحب و دارنده. در عربی در حالت رفع «ذو» و در حالت جر «ذی» و در حالت نصب «ذا» می­گویند.

- تثنیۀ آن «ذوان» است و جمع آن «ذوون» می­باشد. «یَحکُمُ بِهِ ذوا عَدلٍ منکُم» (مائده- 95) «ذات» مؤنث «ذو» است و به معنی صاحب نحو. «وَ السَّماء ذاتِ الحُبُک» (ذاریات- 7)و تثنیۀ آن «ذواتان» است. «... ذواتا افنان» (رحمن- 49)

11. ذوالجلال و الاکرام

- در قرآن در سوره رحمن در آیات 27 و 78 دوبار این اسم تکرار شده است: «ربّکَ ذوالجلال و الاکرام» (رحمان- 27) «جلال» یعنی شکوه و عظمت، «اکرام» یعنی بخشش و احسان؛ اگر حق تعالی به صفت جلال بر چیزی تجلّی کند، اثرش کبریایی و قهر و هیبت است و درون صفت جلال، جمال و لطف خوابیده است. به قول مولانا: «امروز براند، فردات بخواند»

خداوند صاحب کرامتی است که اکرامش دایم و لطفش بی­پایان و به قول شیخ شبستری: «لبش هر ساعتی لطفی نماید»

- هرکه را دل پاک شد از اعتلال *** آن دعایش می­رود تا ذوالجلال (مثنوی)

ذوالجلال و الاکرام نامی از اسمای حسنای خداست که به مفهوم خود تمامی اسمای جلالی و جمالی را دربر می­گیرد.

12.ذوالرحمه

- شفقت و بخشش و ترحّم خداوندی به نحو عام شامل اهل ایمان و کفّار می­شود. امّا به نحو خاص شامل افرادی است که قابلیت دارند و از عنایت ازلی بهره­مندند. او صاحب رحمت واسعه­ای است که به کرمش، همگان را تحت پوشش لطف خود قرار می­دهد.

- در سوره انعام- 133 فرمود: «الغنیُّ ذو الرَّحمهًْ»

ذو الرّحمهًْ معنایش این است که رحمت خدا شامل هر چیزی است. بنابرین عمومیتش از رحمان و رحیم بیش­تر است با این­که این دو نیز بر کثرت و یا ثبوت و استمرار دلالت دارد.

13. ذوالطّول (ذی­الطّول)

- ذِی الطّول دو معنا دارد: صاحب فضل و عطا که رمز مهر الهی است و صاحب قدرت که رمز قهر الهی است.

- خداوند صاحب نعمت فراوان است و جوادیت ذاتی سبب انتشار عطایا و فضل کثیر بدون منّت به موجودات شده است. چون نعمات او قابل شمارش نیست کسی نتواند احسان­های او را به حساب آورد.

- در سوره غافر- 3 آمده: «شدید العِقابِ ذی الطّول»

- به هر سخن کـه شنیـدی گمـار دل زنهار***که آیتی است سخن از مهیمن ذی­ الطّول

(ملک­الشعرا بهار)

- طول، انعامی است که مدّتش طولانی باشد. پس معنای ذوالطّول با منعم یکی است و لیکن ذوالطّول اخصّ از منعم است. چون تنها نعمت­های طولانی را شامل می­شود.

14. ذوالعرش

- جایگاه مخصوص ملکوتیان و بهشت، تحت آن کرسی و بالای آن عرش است. یا مقام ربوبی و تدبیر الهی را عرش گویند.

خداوند صاحب عرش به هر دو معنی است و دارنده حاملان عرش، مقرّبین از ملائکه هستند.

- در سوره بروج- 15 آمده: «ذوالعَرشِ المَجید»

«ذوالعرش» محیط به جمیع عوالم است به احاطۀ قیومی.

15. ذوالفضل

- حق تعالی بیش­تر از حدّ معمول احسان و نیکی می­کند و صاحب فضل کثیر و بزرگ است. دائماً با زیادتی و مزیّت بیش­تری و برتری، بندگان را مورد لطف خود قرار می­دهد و در سایه مرحمت و کرم خوانش عنایت می­کند.

در سوره بقره- 105 آمده: «والله ذوالفضل العظیم»

16. ذوالقوّه

- ذوالقوّه یکی از اسمای الهی است به معنای قوی با این تفاوت که این کلمه از قوی، رساتر است.

- ذوالقوّه، خداوندی که ناتوانی و سستی در ذات کبریایی او راه ندارد.

- قوّت نامتناهی حق چنان است که به استحکام نیروی ازلی، همه پابرجا هستند. اگر روزی به امرش حادثه­ای رخ دهد، پس خسارت بزرگی به بار آورد و همه را حیران کند.

- در سوره ذاریات- 58 آمده: «ذوالقوّهًْ المتین»

17.ذوالمعارج (ذی­المعارج)

- خداوند صاحب عروج و صعود است. بالا رفتن مقام بندگان و قرب به او که صاحب مقامات و ملکوت است و هر انسان و جن و ملک و ارواح را به اندازۀ نیّت و عمل به جایگاه معیّن صعود می­دهد. او صاحب درجات عالیّه است و به هرکس بخواهد عطا می­کند.

- در سوره معارج- 3 آمده: «مِنَ اللهِ ذِی­ المَعارج»

- نردبان حاصل کنید از ذی ­المعارج بر روید *** تعـرج الـروح الیـه و المـلائک اجمعـون

(دیوان شمس)

- ذی­ المعارج یعنی دارای درجات و طبقات بلند.

18.ذوانتقام

- او صاحب انتقام و کیفر دهندۀ حقیقی است مخصوصاً هرکس که شرک بورزد، به مظلوم ظلم نماید و قتل انجام دهد و ... در دنیا و آخرت تنها انتقام گیرنده اوست که عذاب می­کند و عقوبت می­نماید.

- در سوره آل­عمران- 4 آمده: «والله عزیزٌ ذوانتقام»

19. ذوق

- ذوق در لغت به معنای چشیدن است و بیش­تر استعمال قرآن دربارۀ عذاب و گاهی در رحمت نیز به کار می­رود.

در سوره فصّلت- 50 آمده: «اَذَقناهُ رَحمَهًًْ مِنّا؛ رحمتی از خویش بدو بچشانیم»

در سوره آل­عمران- 175 آمده: «کُلُّ نَفسٍ ذائِقَهًُْ المُوت؛ هرکس مرگ را می­چشد

- ذوق به معنای چشیدن و منظور چشیدن لذّت است و در اصطلاح، درک حضور و لذّت حاصل از تجلّیات و مکاشفات است.

- در اصطلاح اهل عرفان، ذوق نوری است که خداوند با تجلّی خود در دل دوستانش می­اندازد که به آن حق و باطل را از هم تمیز دهند بي آن­که از کتابی اخذ کرده باشند.

- ذوق، وجدان لذّت و قوّه تمیز باشد میان آن­چه مطلوب است از آن­چه نیست ... هم­چنین لذّتی که از تجربه و از این وجدان حاصل می­شود ذوق و ذوق حضور نام دارد.

- اهل کشف و شهود لذّت عقلی را ذوق گویند.

- ذوق، اوّل درجه شهود را گویند.

- صدق، بیداریِّ هر حس می­شود *** حسّ­ها را ذوق، مونس می­شود (مثنوی)

- خواجه عبدالله انصاری گوید: ذوق، پایدارتر از وجد و آشکاراتر از برق است و بر سه درجه باشد:

درجه اوّل، تصدیق طعم وعده (الهی) است که هیچ امیدی آن­را قطع و هیچ آرزویی آن­را عقب نمی­زند و هیچ توّهم جلوی آن­را نگیرد.

درجه دوم، اراده طعم انس است که هیچ شغلی به آن تعلّق نگیرد و هیچ عارضه­ای آن­را منصرف نکند و هیچ تفرقه­ای آن­را مکدّر نکند.

درجه سوم ذوق انقطاع است از وصل حاصل شود، ذوق همّت است که از جمع حاصل شود و ذوق راز و نیاز که از وصول عیان حاصل آید.

20. ذهاب

- رفتن و غیبت از خود است، بلکه اتمّ از غیبت است و آن ذهاب دل است از حسّ محسوسات به مشاهدۀ غیب.

- هرگاه عارف فانی و از فنای خود با ادراک نور کبریا لذّت برد او را ذاهب به صفت فنا گویند و این­جا محلّ امید رسیدن به اوایل مقامات و اواخر حالات است.

- کنون که گردید ذهاب جایم *** نهاد خورشید سـری به پایم (نورعلیشاه اصفهانی)

- در سوره صافات- 99 آمده: «اِنّی ذاهب اِلی ربّی؛ من به سوی پروردگارم می­روم.»

- ذاهب، رونده و درگذرنده است. در واقع نوعی حرکت و عزیمت است که از حالی که ساعتی قبل داشته و دور شده، به حال جدید که بهتر و افضل از قبلی است رو می­آورد. مثلاً از حزن و غم دور می­شود و به سرور و بسط روی می­آورد.

چنان که اهل بهشت وقتی وارد بهشت می­شوند می­گویند: «سپاس خدایی را که اندوه را از (دل) ما بُرد ... و از فضلش ما را در سرای ابدی جای داد که در آن رنجی به ما نمی­رسد.» (فاطر- 34 و 35)